‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر اول. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر اول. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۴۰۵

ذالنون بخش دوم


پرسید یکی که عاشقی چیست؟
گفتم که چو ما شوی، بدانی.



در این قسمت مولانا داستان ذالنون را ادامه داده و یکی دیگر از ویژهگیهای انسانی که دانشش بدانجا رسیده تا بداند، که هنوز نادان است و بدین سبب او را مجنون مینامند، بازگو میسازد. واژه مجنون از دو بخش اوستائی «مج + نون» ساخته شده و بمینه و معنی (کپی + عدم)است. و بر انسان هايی که شبیه انسانند ولی مانند آنها رفتار نمیکنند اتلاق میگردد. غیر واقعی(۱)
اما پیش از پرداختن به این بخش لازم است که کمی درباره واژه ذالنون تحقیق کنیم. (۲)
آنچه که امروزه از «ذالنون» میدانیم این است که این صفت، از القاب دانشمندان بزرگ آلم بشریت است که همگی هم از نیاکان ایرانیان هستند و اکثرا در دوران امپراتوری سامانی میزیسته و بنیانگذار و زنده ساز دوباره تاریخ و فرهنگ و آئین آریائیها پس از نابودی بر اثر زیر و رو شدن زمین، در هزار و چهار صد سال پیش، و فروپاچی دولت جهان شمول ساسانی میباشند. بزرگانی مانند خیام، رودکی، فردوسی، سنائی، خاقانی، جامی، ذکریای رازی، ابو ریحان بیرونی و ابن سینا ووو. این دانشمندان تاریخ (توسط فردوسی) نجوم و فیزیک و ریاضی (توسط خیام) دانش پزشکی و شیمی و دانش کیمیاگری (توسط ذکریای رازی و ابو ریحان بیرونی و ابن سینا) شعر و موسیقی (رودکی) نجوم و «آئین به» توسط سنائی و جامی ووو دوباره زنده ساختند. و پس از اینها در دوران امپراتوری صفوی هزاران دانشمند مانند شیخ بهائی، حافظ و سعدی و خوارزمی، مولانا و مگوسی و اتار نیشاپوری ووو کار آنها را دنبال کرده و جهانی از هنر و دانش و شگفتی ساختند. و ملقب به صفت ذالنون گشتند.
اما خود لغت ذالنون از دو بخش اوستائی ذال + نون تشکیل شده است.
«ذال» در این کلمت مرکب یعنی آنکه بنور حق و یا علم لدن منور گشته است. و این لقب ذال دستان پدر جهان پهلوان، رستم است. (۳) چرا که ذال را سیمرغ جان پرورش داده و بدین سبب دارای علم لدن بود و مشاور هزاران پادشاه کیان ایران. واژه ذال همچنین، بشکل و ظاهر جهان هستی(جهان ما) که شبیه یک گاو است گفته میشود. ذال گاوی است پیشانی سپید (ماه پیشانی) و او را در مصر گاو مقدس یا آپیس میخواندند.
در نجوم شگفت انگیز و مافوق بشری آریائیها، نقش گاو را به جملگی کائنات میدهند. یعنی هنگامیکه خدا از بالای هرچه هست و نیست به پائین نگاه میکند، کیهان و هرچه در او هست را بشکل یک گاو (ذال) میبیند که بر پشت ماهی (نون) سوار است. بدین سبب در نسخ کهن ایران باستان درمورد این گاو سخن بسیار رفته است. و چون فرهنگ و دانش و آئین آریائیها از طرف تمامی مردم دنیا، شناخته، پذیرفته و مورد احترام قرار میگرفت، در نتیجه این حقیقت شگفت انگیز کیهان شناسی ایرانی در تمامی ملل دنیا وجود داشته و امروزه و پس از تغییرات بسیار هنوز به یک شیوه ای موجود است. و احمقهائی که منابع علمی ایران را ربوده اند، در ترجمه آنها به این مطلب مهم نرسیده و آنرا نفهمیده اند، و بدین سبب گاو را خدای مردم باستان دانسته و تصور میکردند اهمیتی که ایرانیان در نوشته هایشان به گاو داده اند بخاطر این است که گاو یکی از خدایان باستانی است. هنوز هم بروی این حماقت پافشاری میکنند و داستانهای احمقانه تراوش شده از مغزهای بغایت علیل خود را بعنوان اسناد اثبات این بلاهت بخورد دنیا داده اند.
و واژه اوستائی «نون» بمعنای ماهی و بر جهان عدم و یا جهان ثابت که آنرا برزخ و یا نیستی مینامند، تعلق میگیرد. و درنتیجه «ذالنون» را میتوان بمعنای آنکه هستی در نیستی دارد و یا گاوی که بر پشت ماهی سوار است و یا دانش و علم لدن آدمی مینه کرد.
مولانا در این بخش گفته خود را در مورد دانشمندان راستین که پس از پی بردن به یکی از حلقه های خدا، آنچنان بحیرت فرو میروند که دیگر ان آدم سابق نمیگردند (در بخشهای گذشته درباره حلقه های آفرینش نوشته ام) را پی گرفته و شرح حال یکی از آنان (قاضی قضات همدانی) را مینویسد. و میگوید افرادی که مجنون عظمت خدا گشته اند، همدل و همزبان ندارند، و عزیز خدا تنهاست، هرچند بظاهر همزبانان بسیاری در کنارش هستند و شاگردان اویند و بایستی او را بهتر از بقیه بشناسند، و او را مرشد خود میدانند، ولی با اینحال هیچکس بجز فردی مانند خود او، نمیتواند او را بفهمد. پس مولای ما درجهت شکافتن روحیات فردی که مغروق دریای معرفت خداست، پیش میرود.(کار جنون ما به تماشا کشیده است، یعنی‌ توام بیا که تماشای ما کنی‌.)
چونک ذالنون سوی زندان رفت شاد
بند بر پا، دست بر سر ز افتقاد
ذالنون و یا رئیس قضات همدان را گرفته و او را ترسان بطرف زندان بردند و به پاهایش زنجیر بسته، و دستهایش را بر روی سرش قرار داده بودند. افتقاد یعنی از چیزی هراس و ترس داشتن. و چرا از او میترسیدند؟ نه بخاطر دیوانه بودنش، چون بار اول نبود که دیوانه میگرفتند، بلکه بیشتر به این دلیل که او اهورای بزرگی داشت و همچنین شخص مهمی در جامعه بود و ماموران دقیقا نمیدانستند، دستگیری او چه عواقب مادی و معنوی میتواند درپی داشته باشد. در این ماجرا ماموران ترسان و قاضی شاد و شنگول بود.



سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۴۰۵

ذالنون بخش نخست


ذالنون بخش اول از دفتر دوم مثنوی، حسام دین ضیاء حق چلیپی



آنکه از سینه سد پاره، سپرها دارد
در بخش پیشین مولانا این مهم را شرح داد که اگر آدمی در هر لحظه به یک دانش مجهز گردد و دانشش آنچنان زیاد شود که مرزهای علم را زده و به جنون برسد، شاید بتواند، سر از کار یک حلقه از حلقه های خلقت درآورد.(۱) در این بخش مثالی در این رابطه آورده و شرح یکی از دانشمندان بزرگ ایران را که دانشش او را به جنون کشانده است میدهد. و منظور او عین قضات همدانی و یا حسین منصور حلاج است.
اینچُنین ذو نون پارسی را فُتاد
کاندر او شور و جنونی نو بزاد
در حکایت است که ذو نون پارسی یکی از عرفا و پرهیزگاران بزرگ روزگار بود. دانش او به درجه ای رسیده بود که بجنون رسیده بود و درنتیجه رفتارش به شیوه دیگری نمایان میگشت. (۲)
این ذو نون کیست؟ (ذآنین جمع ذٔنون) ذو در این اینجا یعنی خداوند، صاحب. و ذو نون یعنی خداوند فنون و هنرها و استاد استادان و یا دانشمند دانشمندان و این لقب را تا زمان فتنه ۵۷ که ایران در دست ایرانیان بود و بدین سبب هیچ احدی در دنیا جرآت دزدی مادی و معنوی از ایرانیان نداشت، به دانشمندان ایران از جمله، خیام، رازی، ابو ریحان بیرونی، خوارزمی، ابن سینا، بابا تاهر ووو، داده بودند. و بویژه عین قضات همدانی و یا حسین منصور حلاج به این لقب مشهور بود. او بهمراه خواجه نصیر توسی، از شاگردان تاهر همدانی معروف به بابا تاهر عریان از بزرگان علم و حکمت و همچنین شاگرد حضرت خیام کبیر، در دوران امپراتوری سامانی در شهر هگمتانه بود. بابا تاهر بنیان گذار مکتب فلسفی هیچ در هیج و خیام بنیانگذار مکتب فلسفه وجود و یا اگزیستانسیالیسم بودند. تمامی آثار بزرگان و دانشمندان ایران از جمله خیام، فردوسی، سنائی ووو، در دوران امپراتوری سامانی بزبان پهلوی نوشته شده است. بابا تاهر عریان را در جائی بنام «دیویژن» (Diogenes) خوانده و او را دانشمند یونانی ثبت کرده اند. و در جای دیگر او را بهلول نامیده و از دانشمندان عرب جا زدند. عربی که اگر در ایران فتنه۵۷ رخ نداده بود، تاکنون از گرسنگی و بیماری از روی کره زمین منقرض شده بود. امروزه از دزدی نفت و گاز خلیج پارس، کارش بجائی رسیده که دانشمندان ایرانی را دزدیده و بنام خود ثبت میکند.
عین قضات همدانی یکی از فلاسفه و بنیان گذاران مکتب فلسفی «طبیعت گرائی منطقی» است. وی در دوران امپراتوری سامانیان میزیسته و نزد فیلسوفان بزرگ آنزمان دارای جایگاه بزرگی بوده است. افکار و تعالیم او اثر بسزائی در مردم زمان خود داشته است. او فلسفه را به طبیعت و منطق و اخلاق متصل میدانست. منطق وی مبتنی بر ارغنون بود،( ارغنون نام کتابی است که میگویند توسط ارستو (ارستو هم لقب یکی دیگر از پادشاهان پارسی است) نوشته است و درباره علم منطق میباشد.) اما میگفت که هر معرفتی در نهایت به ادراکات حواس شش گانه باز میگردد و عقیده داشت که هرچه مادیست همان حقیقت است و قوه و ماده یا جان و تن حقیقت واحد و با یکدیگر درآمیختگی کلی دارند و وجود یکی در تمامی وجود دیگری ساری است. در اخلاق، فضیلت را مقصود بالذات میدانستند و معتقد بود که زندگی باید با طبیعت و قوانین آن سازگار باشد تا آدمی توانا به پرورش اخلاق انسانی باشد و عقیده داشت که آزادی واقعی وقتی حاصل میشود که انسان شهوات(افرات طلبیها) و افکار ناحق را از خود دور سازد و در وارستگی و آزادگی اهتمام ورزد. و منظور مولانا از نام بردن او در این حکایت، بیشتر بخاطر چگونگی افکار او است که با افکار و مکتبی که مولانا با آن اعتقاد داشت، هماهنگ میباشد
گویند چنان آتشی در دل آن فرزانه، برافروخته و بنیان صبر و طاقت اورا سوخته بود که با آنکه برودت هوای آن بلد (همدان) مشهور است در فصل زمستان در کوه الوند میان برف لخت و عور نشسته، و از گرما شکایت میکرد و بقدر بیست ذرع اطراف وی برف گداخته و آب میگردید. (الوند یکی از قله‌های رشته‌کوه زاگرس است که در ابتدای آن قرار دارد. این کوه زیبا در میانه استان همدان واقع شده است و آن را به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم میکند.)
گویند چون منم حق زد بدین سبب کشته شد. در شرح کشتن او نوشته اند «قاضی را در پاسی از شب گذشته به دار آویختند تا شهر در خواب باشد و کسی از اجرای حکم آگاهی نداشته باشد. و شورش نشود. بی‌شک این اقدام جلوگیری از خشم مردمی بود که دنبال روی دیدگاه‌های اجتماعی، سیاسی قاضی همدان بودند. به قول هفت اقلیم، عین‌القضات در سن سی و سه سالگی در مدرسه‌ای که در همدان در آن به تربیت و ارشاد شاگردان می‌پرداخت، به دار کشیده شد. به گفته برخی منابع شاید شمع آجینش کرده باشند. فردای آن شب بدن بی‌جان او را از دار پائین آوردند، پوست بدنش را کندند و سپس جسدش در بوریائی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند. مولانا این کار را بخاطر حسادت حسودان دانسته که نزد حاکم هگمتانه از او بدگوئی کرده و مسبب قتلش شدند.
گویند وی در زمان حیات از قتل خود بدست دشمنان بخاطر حقد و حسد، و چگونگی اجرای آن باخبر بوده و رباعی زیر را درین مورد سروده‌است،
ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم
وآن هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم
گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم
ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم.»)
و در اینجا مولانا او را یکی از دانشمندان بزرگ معرفی میکند و میفرماید دانش او بجائی رسیده بود که بجنون تبدیل گشته بود. یعنی مرزها را زده و منم حق میزد.
شور چندان شد که تا فوق فلک
می‌رسید از وی جگرها را نمک
کار جنون ذو نون بجائی رسید که دل مردم فوق فلک هم بحالش کباب شد.
آنچنان عاشق خدا شده بود که اگر میشد این عشق را با واحد های ریاضی اندازه گرفت مقدارش تا آنطرف افلاک و کهکشانها میرفت. و در راه شور و از خود بیخود گشتن بجای رسید که دل خلق برایش کباب شده و جگرشان پر نمک. چراکه وقتی آب بدن آدمی براثر غصه و ناراحتی کاهش مئیابد، تراکم نمک در جگرش بالا میرود.
هین منه تو شور خود ای شوره‌ خاک
پهلوی شور خداوندان پاک
میفرماید: آهای تو(هین) خود را با آنانی که از دریای معرفت و نزدیکی بدرگاهش، کفی افیون چشیده اند، مقایسه نکن، و گمان مبر که آنچه که تو بعنوان عشق و شور و حال میشناسی، همانگونه است که این افراد در خود دارند. خداوندان پاک و یا بندگان پاک خداوند، عشقی را تجربه میکنند که هیچ عاشق معمولی تجربه نخواهد کرد. شوره خاک، کنایه از آدم معمولیست که مانند خاک شور بی ثمر و نتیجه است. کسانیکه حتی اگر خود خدا را هم در مقابل خود ببینند، او را نخواهند شناخت.
خلق را تاب جنون او نبود
آتش او ریشهاشان می‌ربود
مردم از تب و تاب و شوریده گی ذو نون به تنگ آمده و تاب و تحملشان تمام شد. آتش او، یعنی شور و حال او. ریشهاشان میربود، یعنی موجب لبریز شدن کاسه صبرشان میشد. چرا که در گذشته کندن موی سر و ریش نشان از بیقراری و بی صبری از شدت درد بود. این ریش از دست دادن هم در گذشته در ایران، نشان شرمآوری برای شخص بود. در گذشته زن و مرد از کوتاه کردن مو و ریش بشدت خود داری میکردند و تنها مجرمان و گناهکاران بودند که برای مجازاتشان، مو و ریششان تراشیده میشد. ایرانیان در گذشته و برخلاف امروز، اعتقاد داشتند که موهای بدن منافذ راه یابی هوای به بدن است و هرچه موها و ریش ها بلندتر بود، کار تصفیه هوا بهتر انجام میگرفت. این رسم با چیره شدن بربرها که بشدت کثیف بودند و از شستن تن و بدن گریزان و معمولا بخاطر امراضی مانند کچلی، بدون مو بودند، در ایران از بین رفت چرا که بربر ها از روی حسادت( انگیزه همیشگی و حتی امروزی آنان) مو و ریش مردم را میسوزاندند و میتراشیدند.
چونک در ریش عوام آتش فتاد
بند کردندش به زندانی نهاد
هنگامیکه طرفداران قاضی قضات بسیار شده و مردم شوریده او شدند، حلاج را گرفته و در زندان بستند.



دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۴۰۵

حاکم و مرد و خاربن بخش چار


تمثیل در بیان خواندن آب، آلودهگان را به پاکی، دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



پای در دریا بنه، کم گوی از آن
بر لبِ دریا خَمُش کُن، لب گَزان
بجای حرف زدن، تن بدریا زن. بر لب دریا ایستادن و از دریا گفتن، با برهنه تن، بدریا زدن، زمین تا آسمان تفاوت دارد. آن محقق و دانشمند و استاد سخنی که هرگز دریا را ندیده، ولی درباره آن هزاران کتاب خوانده و نوشته و سمینار و کنفرانس برپا کرده است، از آن ساده دلی که هرگز بمدرسه نرفته و فقط یکبار در دریا شنا کرده باشد، کمتر از دریا میداند. یکبار خدا را حس کردن از هزار سال نماز و نیایش و تحقیق درباره خدا، کارآمدتر است.
خداوندگار سخن، در این بیت همین مطلب را میگوید که با حرف و سخن و کتاب و درس و مدرسه، خداشناسی، تقلبی و مصنوعی و ناکارآمد، است، باید اوراق را بشوئی اگر میخواهی همدرس مولانا شوی. پس بشوی اوراق اگر همدرس مائی و از سخن و مدرسه بیرون آی و چاروق دوز خدا شو.
گَرچه سد چون من ندارد تاب بَحر
لیک می‌نَشکیبَم از غَرقاب بَحر
مولانا سپس در مورد جنبه آدمی گفته و میفرماید، اگر چه تن زدن به این دریا کار ساده ای نیست و سدها تن دلاور تر و قویتر و شناگر تر از من، مانند اتار نیشاپوری و رودکی و خاقانی و جامی و سنائی و فردوسی و کلیم کاشانی و شیخ بهائی و‌ خیام ووو تن بدین دریا زده و در آن غرق شدند، با اینحال من نه تنها از غرق شدن در این دریا نمیهراسم، بلکه برای این غرغاب، ناشکیبانه و بی صبرانه ایستاده ام. «غرغاب افتد در جهان از حسن عالمگیر تو، باید هذر از غمزه خونخوار و چشم پرفتن.»(۱)
جان و عقل من فدای بحر باد
خونبهای عقل و جان این بحر داد
میفرماید: همه من فدای خدا، چراکه اگر چیزی هم دارم بخاطر لطف و کرم اوست، او خود بمن شایستگی نزدیکی بدرگاهش را داده، پس همه من فدای او. و چرا جان و عقل و یا خرد را فدای او میکند؟ چون بجز این دو هرچه باقی بماند، بعد آدمیت ندارد و فقط گیاه و حیوان است. بهمین دلیل است که فردوسی کبیر همواره سخنش را با جمله «بنام خداوند جان و خرد» شروع میکند.
تا که پایم میرود، رانم در او
چون نماند پا، چو بَتّانم در او
تا زمانی که پاهایم قدرت دارد و هنوز کف دریا را حس میکند، در دریای معرفت میرانم و گام میزنم (کنایت از عمر و سالها زندگی زمینی) و زمانیکه پاهایم کف را حس نکنند (هنگامیکه بمیرم) آنوقت هست که مانند قوها و پرندگان دریایی (بت ها) بر روی دریای معرفت او شنآور میشوم. یعنی از این همه زیبائی کلام که در جان آدمی مینشیند، معجزه ای وجود ندارد.
بی ادب حاضر، ز غایب خوشتر است
حلقه گرچه کَژ بُوَد، می بر دَر است
میگوید، آدمی هرچند که از شادی و ترب وصل بودن بخدا، دور باشد، (بی ادب) ولی همینکه در جستجو و طلب او باشد، ارزشی بیشتر از آن فرد دارد که کلا مرخص است و اصلا نمیدانند وصل چیست و از اهورا و دنیای مینو نه میداند و نه میخواهد بداند (غایب). درست مانند حلقه و یا «دق باب» درب که حتی وقتی کژ میشود، باز هم سگش میارزد به آن حلقه که اصلا به درب وصل نیست و با آن نمیشود بر درب کوفت و یا آنرا باز و بسته کرد.



پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۴۰۵

حاکم و مرد و خاربن بخش سوم


آنچه ما میدانیم به اندازه یک قطره است و آنچه ما نمیدانیم به اندازه یک اقیانوس.



در سورت واقعه در قرآن بلهچه ناقص عربی، (۱) از واقعه شوم و بزرگی که در ۱۴۰۰ سال پیش بر روی زمین رخ دارد سخن گفته شده و آنرا قیامت مینامد. و شرح میدهد که بر اثر این واقعه و در پی آن، زمین آنچنان لرزید که خشکیهای آن به چندین بخش تقسیم گشته و آب در بین این خشکیها پر شد، و همچنین خشکیهای بسیاری بزیر آب رفت. از جمله منطقه آتلانتیس (منطقه آناتولی امروزی) که مرکز امپراتوری جهان شمول ساسانی بود، و موجب برچیده شدن این امپراتوری گشت. در ابتدای این سورت، از چگونگی اوضاع اجتماعی و خوشبختی ایرانیان و بطور کلی مردمان در دوران امپراتوری ساسانیان سخن گفته شده که در چه بهشت با شکوهی زندگی میکردند و آنرا بهشت مینامد. سپس شرح چگونگی نابودی این امپراتوری توسط زمین لرزه و تغییرات زمین را میدهد و در آیات ۷۷ و ۷۸ آن بطور واضح میگوید:«قرآن کتابی است که از روی لوح محفوظ (اوستا) نوشته شده است.» که در دوران امپراتوری سامانی که سالها پس از این واقعه، توسط پارسها بنیانگزاری شد، از روی متون باقی مانده از اوستا و آنچه که هنوز در خاطر مردمان مانده بوده، نوشته شده است. آنچنان که شاهنامه در دوران این امپراتوری، نوشته شده تا تاریخ گذشته و از میان رفته ایرانیان را تا پایان دوران ساسانی ثبت کنند.
و اینکه گاه گاهی از آیات قرآن به لهچه ناقص عربی (که حتی نامش را هم از قرآن سپنتا و یا اوستا نوشته حضرت زرتشت مقدس، گرفته است) در تفسیر ابیات مثنوی استفاده میشود، همانطوری که تاکنون باهوشها متوجه شده اند، اینست که، ساختاری که در نوشتار مثنوی از طرف حسام دین چلیپی استفاده شده، همان است که در قرآن به لهچه عربی وجود دارد. مولانا در مثنوی با تکیه بر حکایات کوچک و مثالها به شرح اخلاقیات انسانی پرداخته و آنها را سفارش و تبلیغ مینماید. در قرآن به لهچه ناقص عربی هم که بخش کوچکی از ترجمه و تحریف مثنوی مولانا است، همین ساختار وجود دارد. با این تفاوت که مثنوی کامل و روان و زیبا است و خواندنش روح افزا، درحالیکه در قرآن عربی براحتی میتوان، دستپاچه گی نویسندهگان آنرا از ترجمه ناقص و تحریف شده مثنوی دید. تو گوئی با عجله بخشهائی از مثنوی را ترجمه و سپس تحریف کردند تا بسرعت کتاب مقدسی برای بیابانگردان جهود و پسرعموهای عرب ساخته باشند. در مثنوی همواره سخن از پاکی و طبیعت و خدا، خرد و حکمت و انسانیت و مهربانی است، در قرآن عربی اکثرا از خداوند حسابگر، خشن، عصبانی، انتقام گیر، گردن زن، اعدام کن، با خاک یکسان کن و درست مانند خود جهودان ظالم و تهدید کننده، عقده ای، حسود و خسیس و بخیل و همیشه نیازمند و جنایتکار است که از نیکی هیچ نشانی در او نیست.
و اینکه:« هم بدان قرآن که آنرا پاره سی است، مثنوی قرآن بشعر پارسی است.»
بهرحال قسمتهائی از بخش «حاکم و مرد و خاربن» مثنوی هم بطور احمقانه ای ابتدا به لهچه ناقص و ناخوشآیند عبری و عربی ترجمه شده و سپس تحریف گشته و در قرآن در سورتی بنام واقعه قرار گرفته است. متن پارسی این سورت را در پاورقی میتوان خواند.(۲)
ور عِیان خواهی سلاه دین نِمود
دیده‌ها را کرد بینا و گُشود
سلاه دین کنایت از حضرت زرتشت مقدس است و میگوید، اگر اشکارتر از اینهائی که من گفتم را خواهانی به حضرت زرتشت مقدس رجوع کن. چراکه او سبب باز شدن و بینايی چشمها گشت.
نور را از چَشم و از سیمایِ او
دید هر چَشمی که دارد نورِ هو
هر انسانی که در درونش اهورا هستی دارد، نور حق و یا خدا را میتواند در آئین حضرت شمس مقدس، ببیند.
پیر فَعّال است، بی‌آلَت چو حَق
با مُریدان داده بی‌گفتی سَبَق
و یا بقول حافظ شیرازی، نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت، بغمزه مسئله آموز سد مدرس شد. پیر(حضرت زرتشت مقدس) بدون احتیاج به کتاب و قلم، دانای خدائی گشت.
در زبان اوستائی واژه ای وجود دارد بنام «گوس» بمعنی و مینه گفتن. و واژه «آگوس و یا آ+گوس» بمعنی انسان سخنگو و یا ناتق میباشد. تا پیش از حضرت زرتشت مقدس، آدمیان «ناگوس» بودند. یعنی دارای زبان و سخن و کلمت نبودند. اولین چیزی که اهورامزدا به حضرت زرتشت یاد داد، واژه «گوس» بود یعنی بگو، کلمت را بخوان. (و یا بقول مولانا،‌ با مریدان داده «بی گفتی» سبق) یعنی پیش از همه گفتن را یاد گرفته است. پیش از همه کلمت را بیان کرد. و یا کلام خدا شد.
اینرا در انگیل مسیحیان بدین گونه نوشته اند: «در ابتدا کلمت بود و کلمت نزد خدا بود و کلمت خدا بود.»(یوحنا ۱:۱) و «او جامه‌ای پوشیده از رنگ خون دارد. نام او «کلمت خدا» نامیده میشود.»(مکاشفه ۱۹:۱۳)
بدین سبب لقب نخستین حضرت زرتشت «لوگوس»است. یعنی اولین آدم سخنگو و یا اولین کلمت. و «لوگوس»صرفاً به معنای «کلمت» نیست. بلکه معنای زبانی، فلسفی و فنی دارد. کلمه لوگوس از فعل پارسی به معنای «من میگویم» گرفته شده است. از این کلمت، واژه «منطق» می‌آید که به معنای «گفتار منطقی» یا «ذهن گفته شده» است. بنابراین، واژه «کلمت» به ذهن ناتق خدا یا گفتار منطقی خدا اشاره دارد. این کلمت هم ذهن و هم گفتار را باهم نشان میدهد. و این جایگاه حضرت زرتشت مقدس است.
و تثلیث (ابدیت سه گانه شامل خدا، زرتشت(انسان) و اهورا) را برای ما آشکار می‌کند که اهورا از ذات خداست و از ازل در او وجود داشته است. از آنجایی که زرتشت ذهن ناتق خداست، پس او مانند او ابدی است، زیرا ذهن خدا از ازل در خدا وجود داشته و تا ابد وجود دارد. بنابراین، شخص دوم، لوگوس، کلمت، شخص دانش، یا ذهن، یا کلام در تثلیث مقدس است. او «پیامبری است که در او تمام گنجینه‌های حکمت و دانش پنهان است» یا او شخص حکمت در «ابدیت سه گانه» است. بنابراین او «حکمت خدا» است.
دل بدستِ او چو مومِ نَرم رام
مُهر او گه نَنگ سازد، گاه نام
دو واژه پارسی نام و ننگ هماره درکنار هم میآیند، که در معنا مرادف هم هستند. بمعنا و مینه:«شهرت، آوازه، عزت و اعتبار و نیکنامی آبرو. شرم و حیا، افتخار، حرمت. ننگ مرادف نام و از اتباع نام است. مانند: «سپهبدش شیروی بهرام بود، که در جنگ باننگ و بانام بود.فردوسی. و یا: که چون او نبوده است شاهی به جنگ، نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ.فردوسی و یا: ور حذر از ننگ و از نامی کنند، چاره ای سازند و پیغامی کنند.مولانا. و یا: بداند ز آغازانجام را، که از ننگ داند همی نام را. فردوسی و یا: خدایگان جهان خسرو بزرگ اورنگ، برآورنده نام و فروبرنده ننگ. فرخی. و یا: از ننگ چه گوئی که مرا نام ز ننگ است، وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است. حافظ.»
در زبان پارسی قرار دادن دو واژه مترادف کنار هم بسیار مرسوم و طبیعی است، مانند شاد و شنگول، عجیب و غریب، شوخ و شنگ ووو.
متاسفانه واژه ننگ را آگاهانه و یا ناآگاهانه بمعنی متضاد آن یعنی شرم و عیب و رسوائی بکار میبرند. و یا واژه «تن ها» بمعنای گروهی از آدمیان را درست برخلاف و متضاد معنای آن، بمعنی خلوت و بیکسی گفته اند. و گمراهی در مورد واژه ننگ از آنجا برمیخیزد که ننگ، بمعنای جنگ و جدال هم است. و ننگین کردن و ننگ آوری، بمعنای بجنگ و کارزار فراخواندن و جنگ آوری است. به ننگ آوردن نام کسی یعنی او را به جنگ و کارزار دعوت کردن : به گودرزیان گفت جنگ آورید، همه نام دژمن به ننگ آورید.فردوسی و یا: همه نام سام آوریدی به ننگ، همانا نداری تو چنگ پلنگ. فردوسی. در گذشته بی ننگی بمعنی و مینه سرافکندگی بود. و امروزه درست برعکس شده.
در اینجا میفرماید، اهورای آدمیان(دلها) با آئین او، آرامش و خرسندی یافته و مانند موم نرم و رام میشوند. و مُهر او و یا آئین او، گاهی موجب پادشاهی و نام میشود (مقام مادی) و هم گاهی سبب حرمت و عزت و شرف میشود (ننگ).(مقام مینو و مانی و معنوی)
حضرت زرتشت در مورد خود گفت که او «بخشنده حیات به انسان» و «آب حیات» است. او گفت: من آب حیات هستم که از طرف اهورامزدا نازل شدم و اگر کسی از این آب حیات (آئین به) بخورد، حیات جاودان دارد و تا ابد زنده خواهد ماند. و نامش جاودان میماند.
مُهرِ مومَش حاکیِ انگُشتریست
باز آن نقش نگین، حاکی کیست؟
حاکیِ اندیشهٔ آن زرگر است
سِلسله هر حلقه، اندر دیگر است
بنابراین، وقتی او تجسم یافت، و آئین خود را نوشت، آدما خدا را در او دیدند. (مُهرِ مومَش حاکیِ انگُشتریست). هیچکس هرگز خدا را ندیده است. بدین معنا که هیچکس او را در الوهیتش ندیده است. اما وقتی او در زرتشت دمید، و بشکل اهورا در جسم نشست، آدما او را در این جسم دیدند، او را مجسم دیدند. بنابراین «این درست است که هیچکس هرگز خدا را ندیده است، اما زرتشت که با خدا سخن گفته است، او را شناسانده است» یعنی او کسی است که به ما شناخت خدا را داده و ما توسط او خدا را شناختیم.(حاکیِ اندیشهٔ آن زرگر است) بعبارت دیگر او «صورت خدای نادیده» است. رد پای او روی نگین(زرتشت) است، نگین از او حکایت دارد.
این صَدا در کوهِ دلها، بانگِ کیست؟
گَه پُر است از بانگ، این کُه، گَه تَهیست
زرتشت با اینکه ذهن ناتق خدا بود، برابری با خدا را غنیمت نشمرد، بلکه خود را خالی و تهی کرد و ذات یک انسان را پذیرفت» یعنی، اگرچه او هرچه خدا میدانست او هم میدانست (گَه پُر است از بانگ) اما او خود را از این جاه طلبی تهی کرد و به شکل یک انسان درآمد و مرگ جسمانی را پذیرفت. (این کُه، گَه تَهیست)
او را میشود مانند سکونت نور در خورشید، یا سکونت گرما در آتش، یا سکونت فکر در ذهن، و یا پژواک صدا در کوه دانست، بطوری که درک میشود که آنها یک وجود هستند، ولی اینگونه نیست.
هرکجا هست او حکیم است اوستاد
بانگِ او زین کوهِ دل، خالی مَباد
بهرحال هرکجا که حضرت زرتشت مقدس باشد، چه زنده و چه به جاودان پیوسته، امیدوارم که بانگ و ندا و آئین او در سراسر کوهستان دلهای ما نواخته شده و پژواک بیابد. خداوند زیبا در همه جا هست، و ای کاش که دلهای ما هیچگاه از یاد و حضور او خالی و تهی نباشد. و ندای او در دلهای ما که مانند کوهی سنگین است، پسآمد و پژواک یابد.
هست کُه، کآوا مثنا میکند
هست کُه، کآواز صد تا میکند
دل آدمی اگر مانند دل حضرت زرتشت باشد، ندای خدا را با قدرت پژواک میدهد (آوا را مثنا میکند)و درنتیجه خدا به او میگوید: «هر آنچه از آن من است، از آن توست و هر آنچه از آن توست، از آن من است» و آن دلهائی که مانند دل زرتشت نیستند (یعنی اکثر مردم و یا اکثر قریب به اتفاق مردم) واکنشهای متفاوت دیگری دارند.
در فیزیک دبیرستان خوانده ایم که صدا یک موج مکانیکی است و هر موجی از این نوع، هنگام برخورد با سطح سخت، مانند سنگهای سخت کوهستان، پژواک و یا اکو و یا بازتاب و یا پسآمد(پس + آمد) پیدا کرده و به منبع اصلی برمیگردند. (این پدیده مشابه بازتاب نور در آئینه است، در اینجا با امواج مکانیکی (صوتی) سروکار داریم که برای انتشار به یک محیط مادی مانند هوا، آب یا جامدات نیاز دارند.(۳))
حالا اگر گیرنده‌ صدا (مثلا کوه) به سمت منبع ساکن که از خود موج صوتی می‌فرستد برود، مثلا اگر کوه بسمت آدمی که در کوهستان فریاد زده است، برود، پژواک و بازتاب و پسآمد صوتی که صورت میگیرد بیشتر از وقتی است که نسبت به منبع موج ساکن باشد.(هست کُه، کآوا مثنا میکند) و اگر از منبع صوت دور شود، موج را با پسآمد و یا پژواک کمتر می‌گیرد. اگر منبع موج نیز از گیرنده دور یا به او نزدیک شود، پسآمد صوتی که شنونده میشنود نیز به ترتیب کمتر یا بیشتر می‌شود.
در اینجا مولانا با آوردن این مثال از دانش فیزیک، میگوید، خداوند پیام خود را توسط زرتشت بمردم گفته است. برخی از مردم پیام را گرفته و بطرف منبع پیام و یا خدا میروند و در اینحالت پیام گرفته شده قدرت و توان بیشتر و قویتری دارد. و برخی پیام را میشنوند ولی واکنش آنها مانند گروه اول نیست.
فزیکدانان بزرگ ایران مانند خیام کبیر به این پدیده «اثر دو برابر و یا اثر دوبل و یا دوپل (که به زبان وحشیها رفته است Doppler effect) در فیزیک امواج نامگذاری کرده اند، که پژواک و یا پسآمد یک موج بر اثر حرکت فرستنده یا گیرندهٔ آن تغییر می‌کند. و اینرا مولانا در هزار سال پیش، با این بیت «هست کُه، کآوا مثنا میکند، هست کُه، کآواز صد تا میکند» بیان میکند.
مثنا یعنی، تکرار، تناوب، تکرار، فرکانس، پسآمد موج. مثال: هر یک ثنا که بر تو فرو خوانم، بنیوش و باز خواه ومثنا کن.
نام تار دوم عود، را هم مثنا نامند.
می‌زَهانَد کوه از آن آواز و قال
صد هزاران چَشمه آب زُلال
هنگامیکه کوه (انسان) آن آوا را میگیرد (پیام خدا را از طریق زرتشت میگیرد) سنگها شکافته شده و سدها هزار چشمه آب در کوهستان میجوشد. (دلهای سنگین مانند موم آب شده و پلیدیها را از خود دور میکنند)
زهانیدن، یعنی جوشیدن.
چون زِ کُه، آن لُطف بیرون میشود
آب‌های چَشمه‌ها خون میشود
آب چشمه ها خون میشود، کنایت از شقایق ها و لاله های واژگون زاگرس و البرز و کوهستانهاست که به خاطر بیرون زدن آب چشمه ها میرویند. و میگوید، هنگامیکه لطف خدا موجب جاری شدن چشمه های بسیاری در کوه میشود، آنچنان کوهستانها پر از شقایق های سرخ میشود تو گوئی چشمه خون راه افتاده است.
لازم به ذکر است که لاله های واژگون زاگرس و البرز توسط تورگهای جنایتکار که انگل ایرانند، از کوهستانهای باشکوه ایران تماما کنده شده و به ترکیه جعلی برده و کشت شده است، و تورگ های نادان و ابله نمیدانند، در سد سال پیش هنگامیکه توسط آقاش روسیه و انگل استان، از بیابان درآورده شد تا در کشتار ایرانیان از آنها استفاده ابزاری کند، و پس از کشتار میلیونها انسان ایرانی در منطقه آناتولی، خانه بر روی دریای خون ساخته است. و در سرزمین نفرین شده ای جاگیر شده که دارای زمستانهای بسیار خشن، بهاران با سیلابها و بارشهای ویرانساز، تابستانهای سوزان که هر سال موجب آتشسوزی در طبیعت میشود و پايیزهای پر از زلزله است. و روزگاری نچندان دور، دوباره زمین مانند ۱۴۰۰ سال پیش، دهان باز کرده و در این منطقه شکافته و زیر و رو میشود، و تورگ جانی با تمام دزدیهای که از مردمان دنیا کرده، یکجا در خاک دفن خواهد شد.
زان شَهَنشاه هُمایون، ‌نقل بود
که سَراسَر تور سینا، لَعل بود
از حضرت زرتشت مقدس(از آن شَهَنشاه هُمایون) نقل است که هنگامیکه او با اهورامزدا در تور(کوه) سینا دیدار کرد و بگفتگو پرداخت، تمامی کوه برنگ قرمز درآمده، تو گوئی تمامی کوه تبدیل بگهر لعل قرمز، شده است.



دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۴۰۵

حاکم و مرد و خاربن بخش دوم


حاکم و مرد و خاربن بخش دوم از دفتر دوم مثنوی
ما ز مولا مغز را برداشتیم، پوست را درپای خر انداختیم.



مولانا در ادامه داستان خاربن و شماتت کهنسالان خبیث، برای اینکه آدمی بهنگام کهنسالی همچنان خبیث نماند، چگونگی پاکسازی جان و رسیدن به اخلاق نیکو را درس داده و سفارش میکند.
پند من بشنو که تن، بند قویست
کهنه بیرون کن گرت میل نویست
اولین گام در راه ساخت خانه نو، ویران کردن خانه کهنه است. کنایت از اینکه، برای رسیدن به مقام ارزشمند آدمیت، و رهائی از افکار نادرست نهادین شده که اغلب از راه تربیت نادرست و اعتقادات موروثی پدیدار میگردد، میبایست بیست های اخلاقی خود را رها ساخته و به «آئین به» روی آورد.
از طرفی پیروزی در هر کاری شناخت موانع و سدهای آن کار است، و تا این موانع شناسایی نشوند، غلبه کامل امکان پذیر نبوده و یا بسختی ممکن میشود. گام برداشتن در راه راستی و موفقیت در این راه هم محتاج شناخت موانع و دشمنان راستیست. حضرت مولانا میفرماید، باید بدانی که تن و جسم آدمی، بند و سد و دژمنی قوی و نیرومند در راه رسیدن او بدریای معرفت الهی است. چرا؟ چون تن و یا جسم انسان برای زنده ماندن و ادامه زندگی، نیازمند به عوامل مادیست. و آدمی برای رسیدن به این نیازها، میبایست به تلاش و حرکت بپردازد. تلاش و تحرک محتاج اراده است و اراده آدمی که در کودکی، از تولد تا ۷ سالگی، شکل میگیرد، بستگی تام و تمام به محیط زیست مناسب از دو بعد مادی و معنوی دارد. کودکی که در خانه ای از هم پاچیده و با پدر و یا مادری پریشان و نگران و ناراحت و یا با فقر مادی بزرگ میشود، شخصیت محکمی برای زندگی در اجتماع را ندارد. و برای جبران کمبود اراده و شخصیت خود، بناچار دست بدامان مکر و پلیدی و یا بردگی میشود. چنین فردی، را دربند تن و نیازهایش میدانند. در این شخص تن بند قویست که او را از پرداختن به راستی باز میدارد. و این حکایت اکثر قریب به اتفاق و یا بیش از دو سوم مردم دنیاست.
بطور مثال، فردی که از کودکی تخریب شده، توانایی گفتن «نه» به دیگران را ندارد و بجای آن دروغ میگوید. دروغ که مانند آمیب ها بطور تصاعدی زیاد میشود و یک دروغ دو تا گشته و دو میشود چهار و چهار میشود شانزده و تاآخر، پس از مدتی موجب بیزاری شخص از خودش میگردد و کسی که از خودش ناراضی و بیزار باشد، بطور طبیعی از همه بیزار است، و این بیزاری را به اشکال گوناگون، مانند غیبت کردن، تمسخر کردن، خشم ، نفرت، کینه، ستمگری ووو، نشان میدهد. و زمان چندانی نمیگذرد که فرد تبدیل به ابلیسی گشته که بیست های زیادی را با خود حمل میکند.
و چون اکثر مردمان، به دلایلی گوناگون، فاقد محیط رشد و نمو مناسب در کودکی بوده و بهمین جهت دربند تن و مایحتاج او هستند، این نیازمندی، یک مشگل مشترک دربین اکثر آدمیان است. (اینرا نوشتم که مسکنی بنام «درد مشترک » را تزریق کرده باشم.)
این معضل جوامع بشری امروزی است و گویا مولانا از زمان ما آگاهی داشته، چراکه او با دانستن این علم، اولین بند و سد را، بند زیادهخواهیهای نفس تن آدمی مینامد و متذکر میشود که اگر خواهان زندگی نو و بهتری هستی، میبایستی طرح نو درانداخته و ابتدا از بند زیاده خواهیهای تن رها شوی. چگونه؟ حضرت مولانا ادامه میدهد.
لب ببند و کف پُر زر برگشا
بخل تن بگذار و پیش آور سخا
۱- گوش دادن، بیش از، حرف زدن. یعنی هنگامیکه به زبان بند و بست زده شود و لب از گفتار بیجا و بیهوده باز بماند، خیلی از بیست ها مجال خود نمایی پیدا نمیکنند. گفتار نیک.
۲- کردار نیک و با فایده انجام دادن و بجای حرافی، کار خداپسند کردن. «کف پر زر برگشا» یعنی نیکوکاری کن. میفرماید، بجای دروغگوئی و اراجیف ببافی، سکوت کن و درعوض آن انرژی که بدین ترتیب ذخیره میشود را صرف کردار درست و سودمند کن. مثلا اگر دیدی شخصی زمین خورده است، بجای اینکه او را سرزنش کنی و بگویی، چشم باز کن و درست راه برو! و یا بخندی! دستش را بگیر و او را از زمین بلند کن. بجای اینکه بایستی و داد بزنی، ولش کن، ولش کن، برو جلو و بیگناهی را از چنگ عوامل جنایتکار ظلم نجات بده و مانع از این شو که او را به سیاهچال بندازند. کردار نیک.
۳- از تنبلی پرهیز کردن و تلاش را در راس زندگیت قرار دادن. «بخل تن بگذار» یعنی تنبلی را رها کن و یا از تن، بمقدار کم مایه نگذار و خست نشان نده و تنبلی کنار بگذار. «پیش آور سخا» دراینجا یعنی تلاش کردن و در استفاده از انرژی تن سخاوتمند بودن.
ترک شهوتها و لذتها سخاست
هر که در شهوت فرو شد، برنخاست
۴- ترک افرات و تفریت کردن. شهوت یعنی شکستن مرز.
وقتی مرز کاری شکسته شود، میگویند شهوت عارض شده است. مولانا میفرماید، لذت بردن خوب است و واحب است و موجب رضای خداست، ولی لذت بردن نباید با افرات همراه باشد و بطور کلی در هر کاری شهوت داشتن و یا افرات و تفریت کردن، موجب تباهی است، حتی کار نیک، حتی عشق ورزیدن، حتی دوست داشتن، نباید با افرات توأم باشد. بنابراین چهارمین کاری که در راه راستی باید انجام داد، پرهیز و اجتناب از افرات و داشتن توازن و هارمونی است که یک ویژهگی مناسب و یا سخاء و جوانمردیست.
این سخاء، شاخیست از سرو بهشت
وای او کز کف چنین شاخی، بهشت
۵- میزان و کنترل و از ریل خارج نشدن. درواقع آنچه که درهای آرامش و خرسندی و یا بهشت را بروی آدمی باز میکند، اعتدال در زندگی است. و درست مانند این است که یکی از شاخه های درخت معرفت که در بهشت قرار دارد به آدمی هدیه داده شده است. و چه بیچاره و بینواست کسی که این شاخه را رها سازد و اسیر شهوت و بی مرزی گردد.
«چنین شاخی، بهشت» یعنی چنین شاخه و یا صفت بهشتی را ول کرد، رها کرد. بهشت در مصرع اول باغیست که سمبل خوشبختی جاودانیست و بهشت در مصرع دوم یعنی ول کردن، فرو گذاشتن. و مصدر آن هشتن است.
اروت وثقی است این ترک هوا
برکشد این شاخ، جان را بر سماء
حضرت مولانا در منع شهوت و یا افرات و در تشویق و مزایای اعتدال ادامه میدهد و میفرماید، این یک کمربند ایمنی، یک جلیقه نجات و یا جلیقه ضد گلوله و یک تضمین و گارانتی (اروت وثقی) و یا ریشه محکم برای خوشبختی آدمیست که از شهوت و تندروی بپرهیزد. «اروت وثق» یعنی ریشه محکم و در اینجا یعنی گارانتی و تضمین. به ستون وسط چادر، که موجب ایستادهگی چادر و خیمه میشود و همچنین به یک دستآویز و یا دستگیره محکم هم گفته میشود که شخص آنرا گرفته و بدین ترتیب از سقوط خود جلوگیری میکند. «اروت وثق» همچنین یعنی، دلیل و منطق مستدل و غیر قابل انکار. و نام روزنامه ای بود که سید جمال الدین اسدآبادی منتشر میکرد.
واژه اوستائی «وثق» در اینجا یعنی محکم و استوار.
مصدر واژه کهن «اروت» همان «روت و ریشه و رُت و لوت و لخت» باشد. و آنرا اورید و اورود کردن نیز گویند. این واژه اوستائی بزبان وحشیها رفته و با همین بیان و مینه مورد استفاده است.(root)
مولانا میفرماید تناسب را در زندگیت وارد کن تا برای خوشبختی یک دست آویز محکم داشته باشی و وقتی امنیت روحی پیدا کردی همان لذتی را که بهنگام سماء و یا رقص اهورا به آدمی دست میدهد را تجربه خواهی نمود، و جان تو برقص درخواهد آمد.
تا برد شاخ سخاء ای خوب‌کیش
مر ترا بالا کشان تا اصل خویش
این میزان و تناسب و حد وَسَت و اعتدال در هر کاری، که مولانا آنرا «شاخ سخاء» مینامد٫مثلا اعتدال در مالدوستی، پرخوری، خشم، نفرت، کینه، عشق ورزی ووو، موجب سعادتمندی آدمیست و او را بطرف رسیدن به اصل خویش راهبری کرده و به بالا میکشد.
یوسف حسنی تو، این آلم چو چاه
وین رَسَن صبرست بر امر الاه
۶- بردباری و صبور بودن. از نظر مولانا یکی دیگر از ابزارهای اخلاقی که به آدمی در راه رسیدن به خدا کمک میکند، صبر است. میگوید اخلاق نیکو مانند صورت زیبای ایرج شاه(به یونانی آپولو و به ابراهیمی یوسف) است که در چاه وساوس دنیوی اسیر و گرفتار شده است و آن تنابی که میتواند این شاهزاده و یا این ویژهگیهای پسندیده و زیبای انسان را از درون چاه پلیدی بیرون کشد و رها سازد، و البته به فرمان خدا، بردباری و صبر است.
واژه پارسی «الاه» دراینجا یعنی خدا.


ایرج شاه در شاهنامه معروف به یوسف در ادیان ابراهیمی.

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۴۰۵

حاکم و مرد و خاربن بخش نخست


حاکم و خاربن بخش اول از دفتر دوم مثنوی مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی



ندانی که میدانی یعنی فراغت و فروتنی. یک کودک دو ساله بیش از یک دانشمند هشتاد ساله میداند. ولی نمیداند که میداند. پس در کمال فراغت بال میزید. و همه چیز را امتحان میکند و با ترس بیگانه است، رنج برایش تنها نیازمندیهای تن است و بس.
حضرت مولانا در این بخش از دفتر دوم مثنوی، همچنان تلاش دارد تا به مردم سخنانی را بگوید که موجب هدایت آنان بطرف زندگی واقعی میگردد. پس طبق معمول مثالی آورده و میفرماید: در روزگار کهن شهری بود و حاکمی و مردی توانگر و خوش گفتار، مردی که از اقشار معمولی جامعه نبود، درشت بود، این درشت بودن هم میتواند کنایه از جوان و توانا بودن مرد باشد هم مهم بودن او. و خوب گفتار بود و بطور معمول این مشخصات کسانیست که در طبقات بالای یک جامعه قرار دارند. مثلا یک سیاستمدار شناخته شده، و یا یک دارا. وچرا مولانا چنین کسی را برای حکایتش انتخاب میکند؟ برای اینکه بگوید، حاکم نمیتوانست توسط قوه قهریه و یا به زور او را وادار به انجام کاری کند.و تنها اراده مرد هست که میتواند موجب تغییر و دگرگونی گردد. یک چنین مردی در جلو خانه اش که در ضمن محل رفت و آمد همگانی هم هست، خار میکارد که مردم را بهنگام عبور از کنار خانه او میگزد. و ویژهگی این خار این است که هرچه بزرگتر میشود، خارهایش بیشتر و انبوهتر و آسیب زننده تر میشود و بن و ریشه اش ستبرتر و قوی تر.
هرچه حاکم شهر به او میگوید، و ازاو میخواهد تا خارها را زده و آنرا از سر راه مردم بزوداید، مرد با امروز و فردا کردن، کار بریدن خار را به تعویق می اندازد. مولانا ضمن نکوهش کردار زشت مردم آزاری، نتایج ناپسند و زشت، عمل و کار او را که هم به خود او برمیگردد و هم به دیگران، آسیب میرساند را بازگو کرده و برای انسانهایی که مایل به یافتن راه درست زندگی هستند، چراغی تابان میشود. و در اینجا منظور از مردم آزاری در همه زمینه ها است. دروغ پراکندن، بدعت گذاشتن، حق را ناحق کردن، باعث رسوایی و بی آبرویی مردم محترم شدن، نجیب زاده را حرامزاده نامیدن و برعکس، از زبان خدا دروغ و داستانهای ابلهانه نشر دادن و پندمی و جنگ ساختگی براه انداختن ووو، همگی از جمله مردم آزاری است. خاربن به بته خار گفته میشود. و این خاربن در صحراها بر روی زمین میخزد و از پهنا تنومند و بزرگ شده و تولی نمیکشد که گسترش یافته و همه جا را میگیرد. ایرانیان در گذشته سالی یکبار بهنگام چهارشنبه سوری با گسترش این گیاه بسیار مقاوم که رشد بسیار زیادی دارد، مبارزه کرده و آن را برای مراسم چهارشنبه سوری میکندند.
بیخهای خوی بد محکم شده
قوتِ برکندن آن، کم شده
اولین سخن بعنوان یادآوری اینست که هرچه پلیدی بیشتر و ماندگار تر شود،
مبارزه با آن سخت تر و ناممکنتر میگردد. بیخهای خوی بد یعنی ریشه های عادات و خصلتهای ناپسند آدمی مانند حسادت و خشم و غرور بیجا و کینه و مردم آزاری ووو، اگر اینها در دوران توانایی و یا جوانی آدمی، نهادینه گردند، کندن آنها از وجود آدمی بهنگام کهنسالی، بسیار دشوار است.
همچو آن شخص درشت خوش سخن
در میان ره نشاند او خار بن
مانند آن فردی که از اتفاق خوش سخن هم بود، و موجب بوجود آمدن یک پلیدی شد. فردی خبیث یک خاربن و یا بته خاری که تیغهای آن تن و جان رهگذران را میخراشد، در مقابل خانه اش میکارد
ره گذارانش ملامت‌گر شدند
پس بگفتندش بِکن اینرا، نکند
مردم سرزنش کنان به مرد گفتند: آقا این مایه عذاب را بکن بنداز دور، مرد نکند.
هر دمی آن خار بُن افزون شدی
پای خلق از زخم آن پر خون شدی
روز بروز بته خار بزرگتر شده و رهگذران بیشتری را می آزرد و مجروح میساخت.
چامه‌های خلق بدریدی ز خار
پای درویشان بخستی زار زار
درویش و توانگر از این پلیدی در عذاب بودند و رنجور.
خستن یعنی زخم کردن، بخستی یعنی زخم میکرد. چامه توانگران را پاره میکرد و پای برهنه فقرا را زخمی.
چونکه حاکم را خبر شد زین حدیث
یافت آگاهی ز کِرد آن خبیث
مردم داستان را بحاکم شهر گفتند و او را از کردار زشت و مردم آزاری آن خبیث آگاه ساختند.
چون بجد حاکم بدو گفت، این بکَن
گفت آری، برکَنم روزیش من
حاکم شهر بطور جدی ازش خواست تا درخت خار را از سر راه مردم بکند و خبیث پاسخ داد که یکروز اینکار را خواهد کرد. کنایت از اینکه «آئین به» به مردمان درس انسانیت میدهد و آنها را از توحش به مدنیت سفارش مینماید، و ابلیس صفتها نه تنها ندید و نشنید گرفته، بلکه در پلیدی بیشتر غرق شده و غلظت خباثت را به مرحله اشباء میرسانند.
مدتی فردا و فردا وعده داد
شد درخت خار او محکم نهاد
مدتی گذشت و آن پلید وفای پیمان را هر روز بروز دیگر انداخت و بقول خود عمل نکرد. همگام با ادامه خباثت قهرمان داستان، بته خار فرصت رشد و نمو یافته و ریشه اش تنومند و ستبر گشت.
گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
پیش آ، در کار ما واپس مغژ
مرد آنقدر کار کندن درخت را به تعویق انداخت تا آن روی سگ حاکم بیرون زد و دهان ناسزا را باز کرد و به مرد گفت: ای بد قول و کژ وعده هرچه زودتر کاری که ازت خواستم را انجام ده. ودر اینکار تاخیر نکرده و امروز و فردا مکن.
کژ را کج نوشته و میخوانند، چراکه در زمان جنگ جهانی اول و بمدت فقط دو سال، بیست میلیون مردم تحصیلکرده و اصیل ایرانی در شهرهای بزرگ ایران، بر اثر بیمارئیهائی که سربازان روس و انگل استانی مریض در بین ملت ایران اپیدمی ساختند و قحطی عمدی که از ورود خوراک به شهرها جلوگیری میکردند، و کشتار های کور و دستجمعی، جان خود را از دست دادند و پس از آن هم بر اثر پریشانحالی بازماندهگان ایرانی، عوامل جهود و تورگ و عرب انگل استان بشکل آخوند عبا پوش و آخوند کرواتی در جامعه فعال شدند. و در مقام معلم اخلاق و نویسنده و پژوهشگر و شاعر و خواننده و منتقد و فعال سیاسی ووو مانند جذام به جان ریشه و هویت و فرهنگ و تاریخ و دین و آئین و زبان پارسی جامعه ایرانیان افتادند. و ناقص زبانی و بیسوادی و جهالت و نادانی و تعصب و حماقت و توحش خود را در لباس دین و خدا بملت ایران حقنه و تحمیل کردند. و نتیجه کاشت این بته خار در فتنه ۵۷ درخت تنومندی شد که چشمهای ایرانیان را کور ساخته و هر چه توسط رضاشاه نجات یافته و توسط محمد رضاشاه پهلوی فقید، آباد گشته بود، به باد فنا رفت. و این بته خار تا امروز که تقریبا نیم قرن از آن فاجعه شوم میگذرد، هنوز با قدرت جان ملت را میخراشد و میگیرد.
واژگان اصلی زبان مادر یعنی «پ، چ، ژ، گ» از جمله قربانیان وحشیهای همه چی ناقص و مغز مرده بود که تنها توحش میشناسند. پس آنقدر بالای منبر مسجد و دانشگاه این واژهگان را اشتباه بیان کرده و نوشتند تا ابتدا خرمن مردم و سپس دیگر پارسی زبانان هم کلمه ها و واژه های زیبا و پر معنای پارسی را نادرست بیان کردند. پس کژ هم شد کج!
بهرحال «وعده کژ» یعنی بد پیمانی بد عهدی و بد قولی. «پیش آ در کار ما» یعنی خواست ما را پیش ببر. در مورد صفت «واپس مغژ» میتوان مغژ را همان مغز دانست که بجای حرف «ژ» حرف «ز» قرار داده شده و آنرا عقب مانده و یا ابله معنی و مینه کرد. و یا واژه مغژ را از مصدر و ریشه، «غژ» و بمعنی شلیدن و نشسته راه رفتن، مانند کودکان و مردمان شل و غژیدن دانست و «واپس مغژ» را «شل مغز» مینه نمود.(۱) و یا از معنی مایل بودن واژه «غژ» بهره چست و واپس مَغَژ را ، پس نکش، یا عقب نرو، یا تسلیم نشو معنی نمود.



دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۴۰۵

کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در رود آب


کلوخ انداز تشنه از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی



کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در رود آب
بر لب رود بود، دیواری بلند
بر سر دیوار نشسته دردمند
تشنه ای مستقئی زار و نزار
عاشقی، مستی، غریبی بیقرار
در کنار نهر آبی، یک دیوار بلند قرار داشت، و بر سر دیوار یک تشنه زار و نزار نشسته بود که به رود پُر آب نمیتوانست دسترسی یابد.
عاشق و مست و غریب بودن، باهم و یکجا، از آن حالات روحی است که خدا نصیب گرگ بیابان نکند.
مستقی یعنی خواستار و طالب آب، آب خواستن. فاعل از فعل استقاء.(۱) سقاءخانه، آب انبار.
مانعش از آب، آن دیوار بود
از پی آب او چو ماهی زار بود
آنچه که سبب دوری او از آب شده بود، همان دیوار بسیار بلند بود که او بر سرش نشسته بود. و مانند ماهی که از آب به بیرون افتاده، له له میزد.
شد حجاب رود او، دیوار او
بر فلک میشد فغان زار او (۲)
واژه اوستائی «فغان» بمعنای ناله و شیون و زاری است که از جدایی و دوری سر داده شود. و هر شیون و زاری را فغان نمیگویند. تنها به آنکه در فراق و جدائی از پدیده ای، شیون سر میدهد، میگویند فغان و یا افغان میکند. و دلیل اینکه صدای فغان تشنه سر دیوار، به فلک میرسید، دیوار بود که مانع رسیدن و دور افتادن او از نهر آب شده بود. دیوار و آب و تشنه، سمبلیک حواس ششگانه و راستی و انسان است. نیازمندیهای ششگانه کالبد و افراط در خواست های تن، دلیل اصلی دور افتادن آدمی از آدمیت است. و چون ویژهگیهای مادی انسان، دستور خدمت و زنده و سالم نگاهداشتند تن و پیکر آدمیرا دارند، و به نور و اهورای او بی اعتنا هستند، مانند سد و دیواری عمل میکنند که رسیدن انسان به خدا را دشوار میسازد.
ناگهان انداخت او خشتی در آب
بانگ آب آمد به گوشش چون ختاب
آن تشنه زار، بطور اتفاقی خشتی از سر دیوار به درون نهر آب پرت کرد، و صدائی که از برخورد خشت و آب بگوشش رسید، مانند این بود که یکی او را صدا زده و مورد ختاب قرار داده است. و این کنایت از حس کردن خدا، در یک لحظه و بطور کاملا اتفاقی از طرف کسی که نور درونش تشنه ارتباط با خدا است، میباشد. و هنگامیکه این اتفاق برای فرد میافتد، بطور کلی همه چیز او تغییر میکند. و چون اینکار کاملا اتفاقی است، برخی اعتقاد دارند که این خواست و ندای خدا است، و نه آدم. درحالیکه تا آدمی تتمه انسانیتی در درونش باقی نمانده باشد، این اتفاق هرگز نخواهد افتاد. پس ابتدا خواست انسان است و نه خدا، و این همان شهر طلب حکیم و دانشمند بزرگ جهان، فرید اتار است.
چون ختاب یار، شیرین و لذیذ
مست کرد آن بانگ آبش، چون نبیذ (۳)
تشنه و زار داستان با آن صدائی که بگوشش رسید، مست و از خود بیخود گشت، تو گوئی بجای آب، کنیاک نوشید، هم دیگر تشنه نبود و هم از آن مستی و فراغت بال یافته بود.
واژه اوستائی «نبیذ» یعنی کنیاک. می که از تقطیر شراب میگیرند. و این کنیاک خاصیت مستی بیشتر از شراب دارد.
از صفای بانگ آب، آن ممتهن
گشت خشت‌انداز، واز آنجا خشت‌کن
از صدای برخورد کلوخ با آب، قهرمان بینوای داستان (آن ممتهن) هم کلوخ انداز شد و هم کلوخ کَن. هر خشتی که تشنه میکند و آنرا برای شنیدن صدای آب پرت میکرد، مست تر و خرسندتر میگشت. و این کلوخ و یا خشت که پاره آجری از خاک نپخته است، کنایت از ویژهگیهای مادی و صفات انسان است. مثلا دروغگوئی را کنار میگذاشت، پس یک خشت از دیوار و یا سد رسیدن به آب و یا خدا، کم میشد. مردم آزاری نمیکرد، خشت زفت و بزرگ دیگری کم میشد، دزدی و مال مردم خواری نمیکرد، نیمی از خشت های دیوار کنده میشدند و تاآخر.
واژه پارسی مَمتَهَن در اینجا یعنی خوار و ذلیل و بینوا.(۴)



جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۵

گرفتار شدن شاهباز در میان ویرانسرای جغدان


گم شدن باز در خانه جغدان از دفتر دوم مثنوی مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی حکیم دانشمند ایران.



پارسائی چو تو پاکیزه ‌دل و پاک‌ نهاد، بهتر آن است که با مردم بد ننشینی. حافظ
گرفتار شدن باز میان جغدان به ویرانه:
باز، آن باشد که باز آید به شاه
باز، کور است، آنک شد گم‌کرده راه
اهورای آدمی هنگامی آرامش دارد که با خدا باشد. و اگر بهر ترتیبی از حق جدا بماند، آرامش و خرسندی خود را از دست داده و انسان نابینائی میگردد که در تاریکی سرگردان است.
در معنای ظاهری میفرماید: باز هنگامی ارزش شاهانه دارد که بطرف ساعد شاه برگردد، و آن بازی که اینکار را نکند، یا کور است و یا گمراه و گم گشته راه، و درنتیجه ارزش شاهانه خود را از دست میدهد.
راه را گم کرد و در ویران فتاد
باز، در ویران بر جغدان فتاد
در دفتر نخست مثنوی هر جا سخن از باز و شاه شد، کنایتی بود که مولانا به خدا و اهورای آدمیان و رابطه بین ایندو داشت. مولانا میگوید، جایگاه اهوراها نزد خداوند است و اگر اینچنین نباشد، آن اهورا رسالت خود را از دست داده است.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود، روزی یک باز شکاری راه کاخ شاه را گم کرده و به ویرانه ای که محل سکونت جغدان بود، فرود آمد.
او همه نورست از نور رضا
لیک کورش کرد سرهنگ قضا
آنچه موجب این بدبختی برای باز (آن اهورا) شد، قوانین تناسخ و یا سرهنگ قضا بود که دامن او را گرفت و او را گمراه کرد، وگرنه او در اصل نور خدا است.
خاک در چشمش زد و از راه برد
در میان جغد و ویرانش سپرد
ضرب مثل خاک در چشم پاچیدن، یعنی از واقعیت دور انداختن، و یا گمراه نمودن. و میفرماید این گمراهی مانند خاکی که در چشم پاچیده میشود، سبب فرود آمدن آن شاهباز به ویرانه جغدان شد.
و این حکایت مهاجرت اجباری و پناهندهگی ایرانی تبار ها به ویرانه های متعفن و منبع میکروب غربیها، پس از فتنه۵۷ در ایران است. ایرانیانی که گمراه شده و خاک در چشمانشان پاچیدند و همه چیزشان را از آنها گرفتند.
بر سری جغدانش بر سر میزنند
پر و بال نازنینش میکنند
ولوله افتاد در جغدان که ها
باز، آمد تا بگیرد جای ما
چون سگان کوی، پر خشم و مهیب
اندر افتادند در دلق غریب
جغدان مانند سگان ولگرد و تربیت نیافته، که پر از خشم و غریو هستند، و بر سر آن غریبه که از کوچه آنها رد میشود، ریخته و جامه بر تنش میدرند، بر سر شاهباز ریخته و تحقیرش میکردند که مانند آنها نیست و پر و بال نازنینش(همه استعدادها و توانائی هایش) را میکندند و با حنجره های چرکین فریاد از خشم میزدند که این شاهباز آمده تا ویرانه ما را از ما بگیرد! سنائی دانشمند بزرگ ایران و نویسنده اصلی کمدی الهی، در این رابطه میفرماید: «باز را دست ملوک از همت آلیست جای، جغد را بوم خراب از تبع دون شد مستکن»
باز گوید، من چه در خوردم به جغد
صد چنین ویران رها کردم به جغد
شاهباز فریاد میزد که ای بیست ها، شماها در خور من نیستید و شایستگی بودن با من را ندارید، و من سدها چنین ویرانه را یکجا بشما میبخشم.
من نخواهم بود اینجا، میروم
سوی شاهنشاه خویشم میشوم
خویشتن مکشید ای جغدان که من
نه مقیمم، میروم سوی وتن
این خراب آباد در چشم شماست
ورنه ما را ساعد شه، جایگاست
شاهباز به جغدها میگفت، من اینجا نمیمانم و به پیش شاه خود بازمیگردم، چرا که جایگاه و وتن من، ساعد و بازوی شاه است. این ویرانسرای متعفن برای شما مهم و با ارزش است و از نظر من طویله ای بیش نیست. کنایت از اهورائی که در کالبد فانی گرفتار آمده و میگوید، من اینجا نمیمانم و بسوی خدای خود بازمیگردم که وتن اصلی من، نزد اوست.
و حکایت ایرانیان است که از وتن باشکوه خود دور افتاده و در ویرانه های جغدان در رنجند.



چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۴۰۵

حسد بردن حشم به ندیم خاص بخش دوم


حسد بردندامیران شاه به ندیم محبوب او، بخش دوم از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



مولانا در این بخش هم مانند بخش پیشین میفرماید: با خدا باش پادشاهی کن، بی خدا باش هرچه خواهی کن. یعنی بیان این مطلب مهم که اهورای آدمیان از هم باخبرند و دربرخورد باهم واکنش نشان میدهند. بدین ترتیب که، واکنش های ناآشنایان به همدیگر و احساسات بی دلیل آدما به هم، نظیر: مهر و دوستی، قهر و آشتی، عشق و نفرت، خشم و کین، حقد و حسد، فرار و نزدیکی ووو، از تاثیرات این آگاهی است. مثلا، اهورای آدما هنگامیکه به یک اهورای پاک میرسند، اگر خود نیز تا حدودی بری از آلودهگی باشند، به آن انسان توجه و مهر و احترام و دوستی و عشق بی دلیل نشان میدهند، و این همان معنای پادشاهی است. و اگر خود دارای اهورای آلوده باشند، دچار حسادت بیمورد و نفرت بیدلیل و خشم جانکاه نسبت به پرهیزگار میگردند. و اگر اهورای پاک به اهورای فردی خبیث برخورد کند، او هم بیدلیل از خبیث دوری میجوید. و البته دو خبیث در برخورد بهم، جنگی هولناک را شروع میکنند. و دو پاک نهاد، عاشق هم میشوند. و این معنای هرچه خواهی کن است.
قصهٔ شاه و امیران و حسد
بر غلام خاص و سلپان خرد
دور ماند از جر، جرار کلام
باز باید گشت و کرد آنرا تمام
به داستان پادشاه و ندیم ویژه و محبوب او که بر اثر پر حرفی به تاخیر افتاد، میپردازیم و آنرا بپایان میبریم.
جر یعنی کشیدن. جرار کلام یعنی پر حرف. کسی که سخن و کلام را کش میدهد.
باغبان ملک با اقبال و بخت
چون درختی را نداند از درخت
یک باغبان کارکشته و با تجربه، درخت شناس است. و خداوند که باغبان ملک هستی است، تمامی مخلوقاتش را بخوبی میشناسد. و اهوراهائی که بارها تناسخ را تجربه کرده اند، اهورای دیگران را میشناسند و براساس پاکی و یا ناپاکی آن، واکنش نشان میدهند.
آن درختی را که تلخ و رد بود
و آن درختی که یکش هفصد بود
کی برابر دارد اندر مرتبت
چون ببیندشان به چشم عاقبت
و آن اهورای پلید را با آن اهورای نورانی یکجا قرار نداده و یکسان برخورد نمیکنند. یعنی اهوراها نسبت به آگاهی که از هم میآبند بهم توجه نشان میدهند.
باغبان به درختان از روی بهره ای که دارند، رسیدگی میکند. مثلا درخت کاج رسیدگی ندارد، در چار گوش باغ چار درخت کاج میکارند تا مرزهای باغ را نشان باشند و سپس آنها را به امان طبیعت رها ساخته و پی کار خود را میگیرند. ولی هنگامیکه پای درخت رز در میان است، کار بطور کلی فرق میکند. با دقت او را هرس کرده، داربست برایش بسته، کود و آبیاری و مراقبت کامل میشود. در گذشته در ایران کنار هر درخت انگور یکنوع درخت یا درختچه مخصوص کاشته میشد که کار خدمتکار درخت را داشت و بطور طبیعی به درخت انگور مواد خوراکی میرساند. این تکنیک پرورش که در تاکستانهای ایران انجام میگرفت و باعث بی نظیر بودن مزه و مرغوبیت انگور و شراب بدست آمده از آن میشد، توسط فرانسویها دزدیده و به فرانسه برده و مطابق معمول که هرچه بردند، باقیمانده را در ایران نابود ساختند، این شیوه پرورش انگور هم از ایران برچیده شد.(و شاید هنوز در شیراز باشد، من بیخبرم)
پس رسم این است که با همه موجودات نسبت به ارزشمندی آنها، و نتایجی که ببار خواهند آورد، برخورد و رفتار میشود.
کان درختان را نهایت چیست بر
گرچه یکسانند این دم در نظر
با اینکه همه اهوراها یکسانند، ولی غلظت پاکیشان یکی نیست و آنچه که در آینده خواهند کشت و چه بر و بار و نتیجه ای ببار خواهند آورد، را از پیش میدانند.
نشاء درختان با اینکه همگی یک اندازه اند، با اینحال به آن درختی که میدانند، در آینده، بَر و میوه میدهد، از همان کوچکی، نگاه و مراقبت ویژه دارند.
شمس کاو ینظر بنور حق شد است
از نهایت وز نخست آگه شد است
حضرت زرتشت مقدس (شمس) که بنور اهورامزدا منور گشت، از تمامی تاریخ گذشته و آینده دنیا باخبر شد. و دانای دانایان و خردمند خردمندان گشت. و اهورا شناس بزرگ اوست. و او میدانست که بر سر ارواح چه خواهد آمد. پس اوستا را نوشت و برای مردمان بجا گذاشت تا از راه حق گمراه نگردند. و اینرا نوشت که من آینده را میدانم، پس از نادرستی پرهیز کنید. بدین سبب آنهائیکه کتاب اوستا را در اختیار دارند، تصورشان از این گفته حضرت زرتشت این است که او پیشگو بوده است. بنابراین تلاش میکنند، از روی اوستا به برخی از اتفاقات آینده آگاهی پیدا کنند! و چون اوستا را کسی میفهمد که دارای پندار و گفتار و کردار نیک باشد و غربیها که اوستای اصلی را در اختیار دارند، اکثرا چهر تمام قد ابلیس هستند و بعید است که در بین آنها کسی توانا به فهم اوستا باشد، تنها کاری که از دستشان برمیآید، ترجمه گوگلی آن و تقسیم ترجمه های ناقص آن به کتب مختلف و سپس نوشتن نام جعلی غربی، عبری، عربی در پای آن کتب است. همانکاری را که در سد سال گذشته با دیگر کتب دانشمندان ایران کرده اند. یعنی بطور کلی، کپی و تقلب و نااصلی و نادرستی و دروغ و خدع و بی ریشگی و خیانت به تاریخ و فرهنگ بشری.
چشم او ینظر بنور حق شده
پرده‌های جهل را خارق بده
چشم آخربین ببست از بهر حق
چشم آخِربین گشاد اندر سبق
حضرت زرتشت که توسط اهورامزدا نورانی و دانای دانایان گشت و پرده های جهل و نادانی را کنار زده و اهورا شناس (آخِربین) گشت. وآنچه که در آینده دیده بود را در اوستا نوشت و اینکار را بخاطر حق کرد، و در عوض پیشگیری پیش از پیشآمد کرد. یعنی برای آن اتفاقات بدی که در آینده قرار است برای بشر اتفاق افتد، و او را گمراه سازد و اهورایش را آلوده سازد، از پیش راه حل را نوشت تا بلکه آدما بخود آمده و آنچه که قرار است رخ دهد را تغییر دهند.(چشم آخِربین گشاد اندر سبق) و یا برای اینکه اهوراها به پلیدی دچار نگردند، اوستا را نوشت و «آئین به» و یا سفارش به پندار و گفتار و کردار نیک» کرد تا از پیش از دچار شدن آدما به پلیدی، جلوگیری کند.(چشم آخِربین گشاد اندر سبق)
خارق در اینجا یعنی شکافتن.


اتارود در قوس و قزح و یا رنگین کمان در برج دوشیزه اثر دارد.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۴۰۵

حسد بردن حشم بر ندیم خاص بخش نخست


دفتر دوم مثنوی، حسد بردن حشم بر ندیم ویژه شاه



پادشاهی یک ندیم را از کرم
بر گزیده بود بر جمله حشم
یکی از پادشاهان جم، به یکی از ندیمان خود بیش از دیگران توجه داشت و همراهی با او را بدیگر درباریان(حشم) ترجیح میداد.
واژه پارسی «حَشَم» دراینجا یعنی ندیمان ویژه، چاکران دربار، خدمه برگزیده. تجمل خدم و حشم پادشاهان ملک جم، از تجمل سران روم و زنگ برتر بودی.
جامگی او وظیفه چل امیر
ده یکِ قدرش، ندیدی صد وزیر
حقوق و مزایائی که این ندیم برگزیده میگرفت به اندازه چل شهریار بود، که در استانهای گوناگون امپراتوری پارس مشغول بخدمت بودند. و احترام و ارزشی که داشت ده برابر وزیران و دولتیان شاه بود.
از کمال طالع و اقبال و بخت
او ایازی بود و شه محمود وقت
بخت و اقبال و خوشوقتی او را میتوان مانند ایاز ندیم ویژه سلپان محمود غزنوی دانست. سلپان محمود غزنوی یکی از شهریاران خراسان و از خانواده غزنه بود که توسط دولت مرکزی ایران، به شهریاری خراسان گماشته شده بود. یکی از دلایلی که سلپان محمود غزنوی در تاریخ ایران برجسته شده است، اینست که کتاب تاریخ خراسان در حمله وحشیهای انگل استانی و کمپانی تماما دزدیده و سوزانده نشد چون در سرزمینهائی که پیش از جنگ جهانی و در دوران قاجارها جدا شدند، این کتب حفظ شد. پس آمدند و همان تاریخ خراسان را بجای تاریخ پر افتخار تمامی امپراتوری پارسی به مردم ایران حقنه کردند.
روح او با روح شه در اصل خویش
پیش ازین تن بود، هم پیوند و خویش
تو گوئی ارواح ایندو پیش از اینکه در دو تن بنشینند، یکی بوده است. و در این جهان، ایندو همزاد خود را پیدا کرده اند.
هیچکس نمیداند که در اوالم سوت و ناسوت چه میگذرد. ما از طریق مولانا به این دانش رسیده ایم که جسم و جان ما، همان ماده و انرژی هستند که بهم چسبیده و وجود را ساخته اند. و اینکه گهر جان و اهورائی که در دل ما خانه دارد، ذره ای از اهورامزدا است. و دمی از دم او. ولی اینکه چرا دو تن همزاد هم میشوند، یعنی ویژهگیهای اهورایشان با هم یکی است و بدین سبب باهم یک روح در دو بدن نامیده میشوند، بر ما پوشیده است. و به داستانهای ساخته شده ذهن بشر هم در این رابطه، اعتباری نیست.
کار آن دارد که پیش از تن بُد است
بگذر از اینها که نو حادث شده است
ارواح (کار) پیش از جسم ها ساخته شده و بوده اند، و جسم ها هر بار برای ارواح، نو و تازه حادث (تناسخ)میشوند. چراکه تنها ارواح هستند که تناسخ مییابند. پس سن روح و یا اهورای ما از جسممان خیلی بیشتر است. برخی از اهوراها هزاران سال زیسته اند.
یک واقعیت هم که در این رابطه وجود دارد این است که، در اکثر آدما، تنها بیرون و یا کالبد آنها پیر میشود، و در درون و از نظر روحی، آنها هنوز ۲۵ سالشان است.
چشم عارف‌ راست کاو نی احول است
چشم او بر کِشتهای اول است
«چشم عارف» در اینجا منظور اهواری آدمی است که خود را از خدا جدا نمیبیند، و احول نیست. و این اهورا هماره چشمش بدنبال کشت اول است. یعنی آن ذره ای که برای نخستین بار از خدا جدا شده و هنوز به پلیدی و درنتیجه تناسخ دچار نشده بود. یعنی آن دم الهی که تازه از تنور خدا بیرون آمده، و آن کشت اول، چه زمانی بود؟ اولین بار که خدا از دم خود در درون آدمی دمید.
آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو
چشم او آنجاست روز و شب گرو
آن اهورائی که برای اولین بار از خدا جدا شد، مانند نور خورشید پاک بود ولی در کالبد آدمی تا بجائی رسید که دچار تناسخ گشت، یعنی آلوده شد. و اینک هرچه انجام میدهد، چه بد و چه خوب (آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو) بهرحال اهورای آدمی شب و روز بدنبال رسیدن به آن مقام اولی است.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۴۰۵

حکایت پادشاه جم و امتحان ندیمان بخش سه


پادشاه و امتحان ندیمان بخش سه از دفتر دوم مثنوی.



در این بخش مولانا از قدرت اهورای آدمی میگوید.
پس سوی کاری فرستاد آن دگر
تا از این دیگر شود او باخبر
سوی خویشش خواند آن شاه عظیم
چون ز همامی بیاآمد آن ندیم
پادشاه ندیم گند دهان را به انجام کاری دستور فرموده و او را مرخص کرد و آن ندیم نیکروی را که از کار برگشته بود را به پیش خود فرا خواند.
گفت، خش گشت هر که رویت دیده ای
دیدنت ملک جهان ارزیده ای
گفت هر فردی بروی تو نگاه میکند، حالش خوش میشود، و دیدنت به همه دنیا می ارزد.
پیش بنشاندش بصد لطف و کرم
بعد از آن گفت، ای چو ماه اندر ظلم
ماه روئی جعد موئی مشکلبوی
نیکخوئی نیکخوئی نیکخوی
شاه ندیم خوبروی را با احترام و مهر و مهربانی پذیرفت و او را در پیش خود نشاند. و او را مهتاب شبهای تاریک(ظلم) لقب داد. و از رو و موی و رخسار و نیکخوئی او تعریف کرد.
ای دریغا گر نبودی در تو آن
که همی‌گوید برای تو فلان
سپس شاه گفت، ای کاش در تو آن نکات منفی که رفیقت میگفت، نبود.
گفت شآنی زآن بگو ای پادشاه
کز برای من بگفت آن دین‌تباه
گفت کمی از آنچه آن خدا نشناس درباره من گفت را بگو.
واژه پارسی شآن دراینجا یعنی پاره ای، تکه ای، بخشی.
گفت اول وصف دو روئیت کرد
کاشکارا تو دوائی، خفیه درد
گفت، اول که از دو رو بودن و مکاریت گفت، که در جلو چشم و پیش رو، مانند دارو درمانگری و دوستی و شفیق، ولی هنگامی که به خلوت میروی، مانند بیماری جانکاه و دژمنی دژم میشوی.
خبث یارش را چو از شه گوش کرد
در زمان دریای خشمش جوش کرد
ندیم نیکروی تا از شاه شنید که آن دیگری از وی بدگوئی کرده، بیدرنگ خشمگین گشت.
کف برآورد آن ندیم و سرخ گشت
تا که موج هجوِ او از حد گذشت
پس شروع کرد از ندیم گند دهان آنقدر بد گفت که دهانش کف کرده و رنگش کبود گشته و بدگوئی را از حد گذرانده و کار به فحاشی کشید.
کاو ز اول دم که با من یار بود
همچو پیس در غرب سرگین خوار بود
ندیم گفت، او از اول که با من همکار شد، مانند لکه ننگی بود که در غرب برویش سرگین میگذاشتند.
واژه اوستائی پیس به معنای نقش و نگار بسته شده یا زینت داده شده و معنای اسمی ابلق یا دورنگ است. و به یک نوع بیماری پوستی که پوست را دو رنگ میکند هم پیس میگویند. در گذشته غربیها برای معالجه درمان زخمهایشان از سرگین حیوانات بهره میجستند. انگل استانیها این سنت معالجه را به نوکران تورگشان هم آموخته بودند و زمانیکه آذرآبادهگان بدست وحشیهای انگل استانی و روس و تورگ و جهود (پس از اپیدمی و قحطی طولانی در این بخش از ایران) افتاد، این شیوه کثیف را هم در آنجا شایع و ترویج کردند. تا جائیکه هنوز که هنوز است در آنجا مردم از مخلوط سرگین با دیگر مواد برای معالجه استفاده میکنند.
و انگل استانیها آنچنان آلوده به بیماریهای هولناک بودند که هنگام ورود به هند، بیماریهای تاعون و جذام و بیماریهای مقاربتی خود را به هندیها و پس از آن به ایرانی ها و ایرانی تبارها در هند و اسپانیا و آناتولی و مصر و آفریقا داده و موجب اپیدمیهای وحشتناک شدند که منجر به مرگ میلیونها انسان گشت. در اسپانیا پنجاه میلیون، در هند بیش از صدها میلیون، در ایران امروزه بیش از بیست میلیون، در یونان و آناتولی سه میلیون و در مصر بیش از ده میلیون مردم از اپیدمی که قحطی را هم بدنبال داشت کشته شدند. فقط بخاطر اینکه مهاراجه های نادان این وحشیهای منبع میکروب را به مردم متمدن شرق تحمیل کردند.
و همچنین به «مقداری از چیزی» هم پیس گفته میشود.





شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۴۰۵

حکایت پادشاه جم و امتحان ندیمان بخش دوم


داستان پادشاه و امتحان ندیمان بخش دوم از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی



در این بخش مولانا از جسم و جان و تبدیل ایندو بیکدیگر میگوید.
در ابتدای این بخش مولانا از بزرگ مردان تاریخ ایران نام برده و آنها را ستوده است. طبق معمول بیابانگردان وحشی خود را اینجا هم تحمیل کرده و مطابق معمول و همیشگیشان نام یک گله ناشناس وحشی را بجای نامهای اصلی قرار داده اند و بخرج تاریخ و فرهنگ ایران، برای جهود و پسر عمه های عرب بغایت نادان و جاهل و مخ مرده اش، که با دزدی نفت و گاز خلیج پارس و منابع گرانبها و ثروتهای بیشمار ایرانیان، و با نوکری آدمخوران وحشی، تنها پنجاه سال است از بیابان درآمده و تمدن یافته اند، اراجیف بهم بافتند. من ابتدای این بخش را در پاورقی نوشته و شرح کوتاهی هم برایش نوشته ام و تلاش کردم آنرا تا حدی تصحیح کنم. (۱) و امیدوارم اهل فن و دانایان پارسی زبان روزی در پاکسازی مثنوی از بیشرمی بیابانگردان، آستین بالا زده و در اینراه کاری کنند و این ارث بزرگ دنیای بشریت و بویژه ایرانیان را به جایگاه شایسته خود بازگردانند.
صد هزاران پادشاهان کیان
سر فرازانند در هیر جهان
۱۲۶ هزار پادشاه پر افتخار و دانشمند و نیمه خدای جم (کیان) در سراسر دنیا با دادگستری و رادی و آزادی حکومت کرده اند، که نامشان در همه جهان هستی بعنوان ناجیان بشر و بشریت ثبت گشته است. بگونه ای که از آنها با عنوان ۱۲۶ هزار پیغمبر یاد میکنند.
واژه اوستائی «هیر» دراینجا یعنی یاد، حافظه.
واژه اوستائی «جم» به معنای خورشید و یا شمس است که از القاب حضرت زرتشت مقدس میباشد. و نام دیگر امپراتوری ایران از دوازده هزار سال پیش تاکنون میباشد و به ملک جم معروف است. چراکه حضرت جم در سرزمین ایران بزرگ ظهور کرده است ، پس این سرزمین را سرزمین خورشید و یا سرزمین زرتشت و یا جم میگویند. و ملک جم، نام امپراتوری ایران بر سراسر دنیا است. و جم شید، بمعنای پرتو خورشید، یکی از بزرگترین پادشاهان تاریخ بشر است که نیمه خدا و توانا به شگفتیهای بزرگ بوده است. نام جمشید را با کوروش کبیر یکی میدانند. و جم ایل، یعنی خدای خورشید. و جمیل و یا جمیله نام یکی از ملکه های ایران باستان است که به دُر و مروارید بسیار علاقه داشته است و هماره با جامه ای مزین به مروارید های ناب میگشته، و بدین سبب او را مرجان هم مینامند. ظاهرا ملکه سبا و یا ملکه یمن که عاشق جمشید شاه بوده و جمشید بهشت زمینی را برای او ساخته، و در جوی های آن در و مروارید روان ساخته بود، همین مرجان ملکه یمن و همسر جمشید شاه است. (۲) واژه جم همچنین بمعنای بسیار بزرگ و شگغت انگیز است. این واژه را ناقص زبانان، ناتوان از بیان بوده و انرا عجم مینامند.
نامشان از رشگ خلق پنهان بماند
هر گدایی نامشان را بر نخواند
نام این ۱۲۶ هزار پادشاه شگفت انگیز پارسی بخاطر حقد و حسد جهودی پنهان ماند و هر گدای پست فترتی که به کتب باستان ایران دست یافت، انرا پنهان ساخته تا با تحریف آنها، موجودیت ناچیز خود را نمایان سازد.
واژه پارسی «رشگ» یا رَهشگ یعنی راه گشایی. آنکه به دیگری رَشک میبرد یعنی بدنبال باز کردن و ایجاد یک راهی است تا او هم به مقام و موقعیت آن دیگری برسد. ز رشگ نام او آلم دو نیم است، که آلم را یکی، او را دو میم است. مدح حضرت زرتشت از زبان نظامی که در آن زرتشت را به ماه تشبیه کرده است.
حق آن نوران و حق نوریان
کاندر آن بحرند همچون ماهیان
ندیم به ۱۲۶ هزار پادشاه پارسی که آنها را نوران مینامد و به تمامی پرهیزگاران (نوریان) که در دریای عشق به پروردگار مانند ماهیان غوطه ورند سوگند میخورد که:
بحر جان و جان بحر ار گویمش
نیست لایق، نام نو می‌جویمش
اگر او را دریای جان و یا جانِ دریا بنامد، حق مطلب را ادا نکرده و میبایست نامی نو برایش پیدا کرد.( مبالغه تا این حد؟)



یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۴۰۵

حکایت پادشاه جم و امتحان ندیمان بخش یک


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپ.



در بخش پیشین مولانا از صفتی که برای مقام انسانی ناپسند و ناشایست است، یعنی از حسادت و نتایج بد و نکوهیده آن سخن گفت. در این بخش به یکی دیگر از ویژگیهای اخلاق انسان یعنی توانائی شناخت و تشخیص خوب از بد میپردازد. نتایجی که از این بخش بدست میاید، شبیه سوره فرقآن در قرآن به لهچه ناقص عربی است. در آنجا ابتدا سخن از آزمایش آدمیان آورده شده و سپس شرح یک انسان واقعی که عزیز و پیامبر خدا است داده میشود.(۱)
فرقآن یکی از نامهای قرآن است، چرا که توسط آن میتوان حق را از ناحق باز شناخت، و تفاوت گذاشت. فرقان همچنین نام، سوره بیست و پنجم از قران هم است که دارای هفتاد و هفت آیت، میباشد. در این سوره و در اولین آیت آن، حضرت زرتشت را درود و سپاس میگوید که کتاب اوستا و یا قرآن سپنتا را از خود بجا گذاشت، تا مردم آنرا بخوانند، دانش بیاموزند و توانا به تشخیص خوب از بد، حق از ناحق و راستی از ناراستی گردند.
سوره فرقان آیه یک: «بزرگ و خجسته و برکت (زندگی جاودان) از آن کسی است که او (حضرت زرتشت مقدس) فرقان (اوستا) را برای مردم نوشت تا برای جهانیان الگو و راهنما و مرشد باشد»
بطور کلی، چگونگی تشخیص و تمییر، آزمایش و تست، زبان و سخن، از مطالب این بخشند.
پادشاهی دو ندیم از ره رسید
با یکی زان دو، سخن گفت و شنید
یافتش زیرک‌دل و شیرین جواب
از لب شِکّر چه زاید جز شراب
برای پادشاهی دو ندیم فرستادند. شاه با یکی از آنها بگفتگو نشست و او را بسی خوش سر و زبان یافت. و گفته اند که سخن شیرین و خوش زبانی، مانند شراب، نشاط آور و دارای سکر است.
آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پرده‌ است بر درگاه جان
یکی از درب های شناخت آدمی سخن و عضوی بنام زبان او است. و زبان را دروازه ذات آدمی میدانند. و تا مردم سخن نگفته باشند، عیب و هنرشان نهفته باشد. و در جای دیگر میفرماید: «تو چه دانی تا ننوشی قالشان، زانکه پنهان است بر تو حالشان»
چونک بادی پرده را درهم کشید
سِر سهن خانه شد بر ما پدید
هنگامیکه محرکی، مثل خشم، غم، شادی و یا هیجان، آدمی را بسخن گفتن وامیدارد، او ناخودآگاه درون خود را نشان میدهد. مانند هنگامیکه بادی بوزد و پرده اندرونی را کنار بزند، و درون خانه را بنمایش بگذارد.
واژه پارسی «سهن» در اینجا یعنی میان سرا و ساحت آن. بالکن مشرف به حیات. میدان، میان خانه، عرصه، فضا، محوطه. آنرا صحن نوشته و جا انداختند.
خاقانی میفرماید، به چار نفس و سه دم و دو سهن و یک ذات، به یک رقیب و دو فرع و سه نوع و چار اسباب.



سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۴۰۵

ملامت کردن مردمان شخصی را که یاورش را کشت


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی



در پخش پیشین خواندیم که باید با ابلیس درون آدمی جنگید و اجازه رشد و توانائی به او نداد. و این بدین معنا نیست که ابلیس درون را باید کشت و از میان برد. چراکه اینکار نشدنی و بدور از طبیعت و خلقت خدا است. بلکه بدین معنا است که قدرت یا در دست بخش روشن آدمی باشد و او کنترل حواس حیوانی (حواس زندگی و یا گیرنده های شش گانه) را داشته باشد تا آنها از ریل خارج نشده و به افرات و تفریت و شهوت بدل نشوند و یا دستکم قدرتشان میزان و ۵۰/۵۰ باشد تا بالانس و هارمونی نسبی در درون آدمی برپا گردد. تا بدین طریق از پلیدی مطلق بتوان پرهیز کرد. و اگر بخواهیم مثالی در این رابطه داشته باشیم، باید گفت: هنگامیکه داستان آدم و یلدا (آدم و حوا) بازگو میشود، در تصور آدما، زوجی نمایان میشوند که در یکجائی به زیبائی مناطق هاره و یا هاوائی پیش از اینکه وحشیهای غربی آنجا را با خاکستر یکی کنند، در حال گردش و خوشگذرانی هستند. درحالیکه سمبلیک این داستان، حکایت آن زوجی است که نه دغدغه نان دارند، نه مشگلی بنام سقف بالای سر، نه کمبودی از نظر شکم و زیر شکم دارند، نه از سرما و نه از گرما در رنجند و بطور کلی درگیر نیازمندیهائی که جمعی را وادار بختا میکند، نیستند. ولی مدام و شبانه روز بدنبال پیدا کردن غمی برای خوردن هستند. خداوند میفرماید، من بشما همه نوع امکانات رفاه را داده ام، ولی غم خوردن ممنوع است. ولی آن زوج و یا آن انسان گوشش بدهکار نیست. این میشود که با وجود داشتن همه نوع امکانات رفاهی (با وجود بودن در بهشت) از لذت بردن محروم گشته (از بهشت رانده میشود) و در جهنمی که بدست خود ساخته اند، درحال رنج کشیدن هستند. ولی چرا اینگونه است؟ چون آدمی از دو بخش روشن و تاریک تشکیل شده است. و هرگاه یکی از آندو بخش راضی است، بخش دیگر ناراضی است. و تا بالانسی بین ایندو برقرار نباشد، حکایت آدم و یلدا و بیرون رفت آنان از بهشت، همچنان باقی است.
همچنین در این بخش که یکی از مهمترین بخشهای مثنوی و یا قرآن پارسی است، مولانا از انواع اهوراها در نزد آدمیان سخن میگوید و آنها را به هفت سد نوع تقسیم میکند. متاسفانه ما از دانستن همه آنها محروم گشته و به یکی دو نوع از آنها باید بسنده کنیم. چراکه وحشیهای بغایت احمق و بی بته حسود بی خاصیت که تصور میکنند با نابودی ایرانی، خود فرصت دیده شدن میابند، آنها را سانسور و مختوش کرده اند.
آن یکی از خشم یاری را بکشت
هم بزخم خنجر و هم زخم مشت
دیگری گفتش که از بد گهری
یاد ناوردی تو حق یاوری
هین تو یارت را چرا کشتی بگو
او چه کرد آخر بگو ای زشتخو
هیچکس کشته است یار خود کنود
می نگوئی کاو چه کرد، آخر چه بود
یاور در اینجا کنایت از تربیت و فرهنگ و یافته هائی است که آدمی در دورانهای گوناگون زندگانی خود، کودکی و نوجوانی و بخشی از جوانی از یاوران پیرامون خود (مادر، پدر، خواهر و برادر، دوست و آشنا،‌ فامیل، مدرسه و جامعه) کسب میکند.
میفرماید، فردی یار خود را میکشد، یعنی تمامی آنچه که روزگاری به کمک و یاری آنها دنیایش را میساخته را از خود دور کرده و در خود میکشد. پس مورد نکوهش کسانی قرار میگیرد که هنوز درگیر تعصبات اکتسابی و یاوری های اشتباه خود هستند و آنها را قبول دارند. آن فرد در پاسخ به پرسش اینکه چرا یار خود را کشته میگوید:
گفت کاری کرد کان شین من است
کشتمش کان خاک پوشین من است
و یا
گفت کاری کرد کان عار وی است
کشتمش کان خاک ستّار وی است
متهم شد با یکی زآن کشتمش
غرق خون در خاک گور آغشتمش
گفت زیرا او مرا کوچک، ناچیز و حقیر ساخته بود. پس کشتم، تا مرگ او ستار و پوشاننده ایراد و ننگ من باشد.
واژه پارسی «شین» یعنی کسیرا به زشتی نسبت دادن و یا به زشتی آلودن. و پوشین یعنی پوشاننده. عار در اینجا بمعنی عاریتی و مصنوعی.
گفت آن کس را بکش ای محتشم
گفت پس هر روز فردی را کشم
کشتم او را رستم از خونهای خلق
نای او بُرَّم به است از نای خلق
به آن فرد گفتند، چرا آن دلایل و عواملی که سبب حقارت و ناچیزی تو شده اند را نمیکشی. گفت در اینصورت هر روز باید مسبب میکشتم. او را کشتم تا از مسبب ها رهائی یابم، چرا که بریدن نداهای او (نداهای درونی) از بریدن نداهای بیرونی، مهمتر و بهتر و واحب تر است. چراکه «گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هرآنچه هست گیرند.»
نفس تست آن یاور بد خاصیت
که فساد اوست در هر ناحیت
میگوید آن ابلیس درونت که خود را یاور تو مینامد، درواقع خائن و خیانتکاری بزرگ است و فساد او از شش جهت بر تو وارد میآید و ترا ناچیز و حقیر میگرداند.




سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۴۰۵

با ابلیس خود بجنگ دفتر دوم مثنوی


این همه عالم طلبکار خوشند دفتر دوم مثنوی



این همه عالم طلبکار خوشند
وز خوش تزویر اندر آتشند
همه آدمیان بدنبال سعادت و خوشبختی اند، ولی متاسفانه از خوشبختی و سعادت واقعی چیزی نمیدانند و آنرا نمیشناسند و درنتیجه خوشیهای زودگذر و فانی را خوشبختی و سعادت مینامند.
طالب زر گشته، جمله پیر و خام
لیک قلب از زر نداند چشم عام
همه زر پرستند و تالب زر. ولی زر واقعی را از آب طلا و زر تقلبی تمییز نمیدهند.
پرتوی بر قلب زد خالص ببین
بی محک زر را مکن از ذن گزین
هر فلزی که درخششی مانند زر داشته باشد، زر نیست، پس باید پیش از انتخاب آنرا محک زد، و زر را نباید از روی ظاهرش و بدون محک خرید.
گر محک داری گزین کن، ور نه رو
نزد دانا خویشتن را کن گرو
حال اگر آدمی وسیله و ابزار و محک شناخت راست از دروغین را دارد، زهی مراد. اگر ندارد از صاحب فن و کاردان بپرسد.
پس محک باید میان جان خویش
ور ندانی ره، مرو تنها تو پیش
و آدمی برای اینکه صاحب شناخت بشود، و بتواند سره را از ناسره تشخیص دهد، و راه را از بیراه بیابد، نیازمند راهنما است. و چه راهنمائی از آنکه از همه بهتر میداند، یعنی خدا، بهتر؟ هیچ. و خدا را در کجا میتواند پیدا کند تا از او کمک بگیرد؟ در میان جانش. در درون سینه اش.
بانگ گولان است بانگ آشنا
آشنایی کاو کشد سوی فنا
بجز اهورای آدمی، و یا نیمه نورانی او، بدیگر نداها نمیتوان اعتماد کرد، چراکه احتمال اینکه آن ندا، درواقع بانگ و ندای گولها، و یا شیادان و یا نیمه تاریک او باشد، که با هدف بفنا بردن او بصدا درآمده، بسیار است. بویژه نیمه تاریک او که صدا و بانگی آشنا برای آدمی است، چون مرتبا در حال سخنرانی است. و یا بقول مولانا در بخشهای پیشین: خوش‌دَمست او و گلویش بس فراخ، با شِآر نو، دِثار شاخ شاخ.




دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۵

سخن در نکوهش بوک دفتر دوم مثنوی


آن غریبی خانه میجست از شتاب



در بخش پیشین مثنوی خواندیم که، دو نیمه تاریک و نور درون آدمی هماره با هم در حال مبارزه و جدالند. مولانا میفرماید، مبارزه واقعی و راستین آدمی در زندگی، درواقع همان جدال درونی بین بخش تاریک و نور اوست. از یک زاویه دیگر، یعنی آدمی در تمامی عمر، تنها با خود میجنگد. دیگران چه دوست و چه دشمن هیچ نقشی در این پیکار ندارند. و آدمی باید بداند که نیمه تاریک او که بر مرگ و ترس میتازد، دو ضد دارند، بنامهای نور و امید.
در این بخش میگوید، ناامیدی و تسلیم نباید جائی در روزگار آدمی داشته باشد، و «اما و اگر و ای کاش و بوک» را باید کنار گذاشت. و با ناامیدیها، شکستها، ناکامیها، از دست دادنها، باخت ها و خاطرات تلخ گذشته و ترس و نگرانی برای آینده، و بطور کلی نیمه تاریک خود روبرو شد و مبارزه کرد. اگر نیم تاریک بزرگتر باشد، باخت نور را نتیجه خو‌اهد داد و باخت نور، نیمه تاریک آدمی را نیرومندتر میکند. و چه زمانی این اتفاق می افتد؟ زمانی که آدمی هماره و تنها به یاد ناامیدیها و شکستها و ناکامیها و از دست دادنهائی که در گذشته داشته و به یاد بلاهائی که بر سرش آمده، و مکافات و مصیبتهائی که دیده، و همچنین به ترسها و نگرانیهای احتمالی در آینده فکر میکند، بخش تاریک بزرگتر میشود و بخش نور هیچ شانسی برای پیروزی در مقابله با آن ندارد.
حرف قرآن را زریران معدنند(۱)
خُر ببینند و به پولان بر زنند
حرف و سخن قرآن (سپنتا و یا قرآن حضرت زرتشت مقدس) را کسانی میفهمند که خود معدن و کان زر و طلا هستند. آنهائی که چشم در چشم خورشید دوخته اند(خُر ببینند) و پالایش یافته گانی هستند که توسط نور به آگاهی رسیده اند.(به پولان بر زنند)
واژه پارسی وام گرفته از اوستا، «پولان» در اینجا یعنی برهنه از پلیدی، پاک و پالایش یافته و برهنه و بری بودن. خُر یعنی خورشید.
چون تو بینایی پی خُر رو که هست
چند فرصت سوزی ای دنیا ‌پرست‌
اگر خردمند باشی، تا زمانیکه هنوز زنده ای، و هنوز فرصت داری بدنبال نور خدا (پیدا کردن دم الهی خود) میروی. تا به کی میخواهی تناسخ یابی(فرصت را بسوزانی) ای دنیاپرست.
خُر چو هست آید یقین پولان ترا
کم نگردد نان‌، چو باشد جان ترا
نور خدا و خورشید ایمان که برای آدمی وجود داشته باشد (خُر چو هست) بدون شک و تردید، آدمی از پلیدیها پالایش یافته و رستگار خواهد شد. و هنگامیکه آدمی توسط نور و خورشید پالایش بیابد، و با پاکی روزگار بگذراند، بدون شک از رنج و اسارت زندگانی زمینی در امان خواهد بود. و آنکه به خدا ایمان دارد، روزی همیشگی دارد و نباید غم گذران زندگی را بخورد.
پشت خُر دکان و مال و منسب است
دُر قلبت مایهٔ صد مَقلب است
در پشت و پناه نور خدا بودن، هم روزگار مادی را میچرخاند (دکان و مال و منسب) و هم اهورای آدمی که مانند دُر درخشان است، سدها دگرگونی نیک برای آدمی بوجود آورده (مایه سد ملقب است) و یک حلقه او را بالاتر میبرد، تا به حلقه اصلی و یا خدا برساند.
مَقلب یعنی برگرداننده، دگرگون کننده.

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۴۰۵

حکایت آن بی پولوس که در زندان بود بخش چار


در مدح سخن از دفتر دوم مثنوی



ای خدای پاک با انباز و یاز
دست گیر و جان ما را درگداز
ای خداوند پاک و پاکی و پاکان که هم انبازی(همه جا هستی) و هم بی آغاز و بی پایانی(یاز)، ما را که بدون تو هیچیم، یاری ده و جان ما را مانند آتش، گرم و روشن و پاک، شعله ور گردان.
واژه پارسی «انباز» دارای چم و خم های زیادی است و در اینجا یعنی، روشن و آشکارا، در دسترس از همه جا.
واژه اوستائی «یاز» در اینجا یعنی «بی آغاز و بی پایان» و از القاب خداوند است.(۱)
یاد داد ما را سخنهای دقیق
تا که جان خوش آیدش، گردد رفیق
حضرت زرتشت مقدس بما سفارش گفتار نیک کرد و درست سخن گفتن را آموخت تا جان ما را خرسند و با تن رفیق سازد.
گر ختا گفتیم او نیکش کند
او چو سلپان سخن شیکش کند
او چون خود سلپان سخن است، پس بما یاد داد که سخنان ناروا و بیهده را کنار گذاشته و از ختا گفتن بگذریم، چراکه برطبق قوانین تناسخ، هر سخن ناروائی، تاثیرات ناخوشایند خود را بهمراه دارد.
واژه پارسی «سلپان» بمعنی ناخدا و رهبر است. (سل یعنی کشتی و پان یعنی پاسدار) ناقص که بشود «سلطان» خوانده میشود.
واژه پارسی «شیک» وام گرفته از اوستا، بمعنی و چم، تناسخ، سرنوشت و قوانین تناسخ است. و گاهی بجای واژه «سرنوشت نیک» بکار میرود. ولی امروزه بیشتر آنرا بجای ساف و سیت و شسته و رفته، برازنده و دلپذیر و زیبا و لوکس، استفاده میکنند. همانگونه که از واژه اوستائی ناتو، بمعنای زیرک، برای کوتاه و بریده شده، نام ارتش آدمخواران و وحشیها استفاده میگردد، واژه شیک هم به معنای برازندهگی و لوکس بودن در میان زامبی های غربی مورد استفاده است.
کیمیا دارد که تبدیلش کند
گرچه جوی خون بود نیلش کند
زرتشت مقدس مانند کیمیاگری یگانه، توانست جنگها و جوی های خون را به گفتگو و سخن و بحث تبدیل و مانند رود نیل آرام و زیبا سازد. هرچند امروزه که جهود وحشی دوباره به مرده ریگ خود برگشته، دوباره جای سخن و گفتگو، رودخانه های خون در آفریقا و ایران بزرگ براه افتاده است.
اینچنین مینا‌گر‌یها کار اوست
اینچنین اکسیر‌ها ز اسرار اوست
اینچنین زیبا سازیها و کیمیاگریها تنها از او (زرتشت مقدس) برمیآید.
آب را و خاک را برهم زده است
ز آب و گل، دُر سخن بر تن زده است
«آب و گل را برهم زده است» کنایت از ساخت لوح و قلم توسط حضرت زرتشت مقدس است. و میگوید او با آب و گل، مروارید های درخشان سخن را ساخته و زیور تن آدمی نموده است.




شنبه، فروردین ۱۵، ۱۴۰۵

انباز و یاز


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



ای خدای پاک با انباز و یاز
دست گیر و جان ما را درگداز
ای خداوند پاک و پاکی و پاکان که هم انبازی(همه جا هستی) و هم بی آغاز و بی پایانی(یاز)، ما را که بدون تو هیچیم، یاری ده و جان ما را مانند آتش، گرم و روشن و پاک، شعله ور گردان.
واژه پارسی «انباز» دارای چم و خم های زیادی است و در اینجا یعنی، روشن و آشکارا، در دسترس از همه جا.
واژه اوستائی «یاز» در اینجا یعنی «بی آغاز و بی پایان» و از القاب خداوند است. و یاز، یک واژه بسیار کهن پارسی است که از عصر زرتشت بجا مانده و دارای چم و خم های بسیاری است. و مانند اکثر واژگان پارسی دارای معنای گسترده ای است که برای فهمیدن آن، باید شرحی را برایش نوشت. «یاز» آن چیزی است که همیشه امید را در دلها زنده میکند. در سحرگاهی روشن، در نوروز، «یاز» جدیدی برای پیروزی‌های بزرگ در انتظار انسانها است. وقتی که «یاز میشود» طبیعت بار دیگر زندگی را با رنگها و نواهای تازه بما هدیه میدهد. چه کسی میتواند یاز را تعریف کند؟
مثلا «پی یاز» بمعنای «در یاز»که آنرا پیاز مینویسند، گیاهی است که از پی و ریشه خود تغذیه میکند و میبالد. و زاَفران(زعفران) اوج «پی یاز» است. و از آن بالاتر درخت رَز و یا مو و یا انگور است که آنرا «پی یاز مو» مینامند.
واژه «یزدان» در ریشه بشکل «یاز دان» است. بمعنای «بی آغاز و بی پایان» و بمعنای جایگاه زندگی. و حتی خود زندگی. رشد و نمو تا کمال مطلق. به معنای اراده و خواست مطلق. احتمالا در ایران باستان واژه «یزدان، ایزدان» را بشکل «یاز دان» بیان مینمودند.
واژه «یاز» را همچنین بمعنی، رشد دهنده، آگاه به سرنوشت انسان، هدف و غایت شناس زندگی انسان، صاحب خواست و اراده، «تازنده» به ابلیس هم معنا کرده اند.
این واژه از دورانی که برای دیگران عصر حجر است و برای ایرانیان دوران سفر به کرات دیگر، میباشد. بجا مانده است. ایرانیان در دوازده هزار سال پیش توانا بسفر بکرات دیگر بودند. کاری که امروزه برای وحشیهای آدمخوار و کودک آزار، آرزوی دست نیافتنی است. و با حماقت و بلاهت نهادینه و ذاتیشان تصور میکنند که اگر از روی موشک و فضاپیماها و اشکال وسایل و ابزار بجا مانده از دوازده هزار سال پیش ایرانیان، موشک و فضا پیما بسازند، میتوانند به فضا سفر کنند! غافل از اینکه اگر ایرانیان نبودند، اینها هنوز با دست از رودخانه آب به غارهای سردشان میبردند و همدیگر را میخوردند. دزدان بشرم و وقیحی که جز توحش و تقلب، توانا به انجام هیچ کاری نیستند و تمام افتخارشان این است که باقیمانده های تمدن هزاران ساله ایرانیان را که دزدیده اند، بنمایش گذاشته و پز بدهند.
بهرحال شعار روزمره ایرانیان برهبری هیربدان زرتشتی (خردمندان و نکته سنجان و دانایان) از عهد و پیمان و عصر زرتشت، بشکل: «اهورا بزرگ و یاز است» میبوده است. و آنانکه گاهی عدد «یاز ده» را بطور کاملا اتفاقی میبینند. و نمیدانند در مرتبه «یاز ده» و یا «دهنده زندگی » چه نهفته است.
واژه «یاز» آنچنان گسترده و بزرگ است که هیچکس توانا بتعریف آن نیست، بجز اینکه بگوئی از اوصاف خداوند است.
در واژه زاَفران (زعفرآن)، «ز» + «اَفران» به معنای خلق شدن است. این واژه به نوعی بجنبه‌های وجودی و آفرینش اشارت دارد. آفران، با تلفظ afrān، در فرهنگ‌ ایرانی بعنوان نمادی از زندگی و زایش نوین مطرح میشود. و ز اَفران(زعفران) یعنی زندگی زا.


اگر ایرانیان نبودند، وحشیهای کودک آزار هنوز داشتند روی درختها شپش سر هم را میجستند. بخشی از کپی های احمقانه آدمخواران وحشی از تکنولوژی دوازده هزار سال پیش ایرانیان.





جمعه، فروردین ۱۴، ۱۴۰۵

حکایت آن بی پولوس که در زندان بود بخش سه


تتمه حکایت بی پولوس زندانی و قاضی از دفتر دوم مثنوی



در بخش پیشین مولانا از نیم تاریک آدما سخن گفته و آنرا شرح میدهد. در این بخش مولانا تکلیف آدمیان را روشن کرده و میگوید، خداوند زیبا توسط حضرت زرتشت مقدس، از وجود ابلیس و یا نیمه تاریک آدمی بطور راست و مستقیم و عیان و آشکارا به آدمیان هشدار داده است، پس بهانه ابلیس گولم زد، در نزد خدا پذیرفتنی نیست.
گفت قاضی ناپولوسی وا نما
گفت اینک اهل زندانت گوا
قاضی گفت ثابت کن که بی همه چیزی. شیاد گفت، زندانیان زندانت گواه منند.
گفت ایشان متهم باشند چون
می‌گریزند از تو میگریند خُن
وز تو میخواهند هم تا وارهند
زین سبب ناحق گواهی میدهند
قاضی گفت، شهادت زندانیان پذیرفته نیست، چون از تو متنفرند و دلشان از تو خون است. و چون میخواهند از شر تو رهائی یابند، گواهی درست نمیدهند.
جمله اهل دادگاه گفتند ما
هم بر ادبار و هم خبثش گوا
همه کسانیکه در دادگاه حضور داشتند، یکصدا گفتند که ما به بی همه چیزی و نکبت و خباثت این شیاد گواهی میدهیم.
هر که را پرسید قاضی حال اوی
گفت یاهو، دست ازین مفسد بشوی
قاضی از هر مشاوری پرسید، پاسخ شنید که، یاخدا، این دلیل فساد را باید مجازات کرد.
گفت قاضی کش بگردانید فاش
گرد شهر این ناپولوس بس قلاش
قاضی حکم داد و گفت، پس این شیاد بی همه چیز را برده و در شهر بگردانند و او را بمردم معرفی کنید.
واژه پارسی قلاش، یعنی بغایت حیله گر و مکار و بیشرم و بیشرف.
کو بکوی او را منادیها کنید
کوس رسوائیش را هرجا زنید
او را برده و در هر کوی و برزن بگردانید و کوس و شیپور رسوائی او را در همه جا بزنید.
هیچکس نسیه فروشد نی بدو
قرض ندهد هیچکس او را پسو
هیچکس به این قلاش نسیه نفروشد و حتی به اندازه یک پسو به او وام ندهد.
واژه پارسی «پسو» نام یک واحد پول ایران بزرگ در زمان امپراتوری صفوی است. این واحد پول هنوز در کشورهای لاتین مانند مکزیک وجود دارد. و پسو و پشیز کم ارزشترین مقدار برای پول بحساب میآمدند. واژه پارسی «پسو» را «تسو» نوشتند و آنرا به یک واحد اندازه گیری در ایران قدیم نسبت دادند. و آنرا بمعنای مقداری اندک از هر چیزی و به اندازه چار جو نوشته اند (۱) و گفته اند که حبه برابر است با نیم تسو. ولی در اینجا واژه «پسو» واژه اصلی است.
مزد حق کو، مزد آن بی مایه کو، این دهد گنجیت مزد و آن پسو. مولانا دفتر سوم.
هر که دعوی آرَدَش اینجا بمن
هیچ زندانش نخواهم کرد بن
پیش من قلاش او ثابت شده‌ است
نقد و کالا نیستش چیزی بدست
هرکه آمده و از او بعنوان کلاهبردار بمن شکایت کند، من بشکایتش رسیدگی نکرده و او را زندانی و در بند نخواهم کرد. چون بمن ثابت شده که این قلاش چیزی برای از دست دادن ندارد و این بی همه چیز، با زندان و مجازات درست شدنی نیست و این فرد در چهارچوب قانون جا نمیگیرد. هرکه بیاید و بگوید مرا ابلیس گول زد، در نزد خدا پذیرفته نیست، چراکه خداوند، آن ابلیس شیاد را بهمه آدمیان معرفی و شناسانده است.
واژه اوستائی «بَن» در اینجا یعنی در حصار آوردن، محدود و محاصره کردن. ممنوع. و این واژه به زبان آدمخوارها رفته و با همین بیان و معنا مورد استفاده وحشیها قرار میگیرد.(Ban)
آدمی در حبس دنیا ز‌آن بود
تا بوَد قلاش او ثابت شود
در این بیت مولانا به یک مطلب مهم میپردازد و آن اینکه: «تا زمانیکه آدمی هنوز یک ابلیس نشده است، در بند زندان زمینی است و پی در پی تناسخ مییابد، تا شاید رستگار گردد. و یا تا زمانی در چنگ قوانین تناسخ اسیر است که قلاشی او هنوز به اثبات نرسیده است. ولی هنگامیکه تبدیل به ابلیس شد(قلاش بودنش ثابت شد) دیگر شانس دوباره ای برای نجات خود نمییابد و تا جاودان به دوزخ ابلیس فرو رفته و به او میپیوندد. همانگونه که آدمی که از هر پلیدی پاک گشت، به منبع نور وصل گشته و تا ابد پاینده میگردد.
کاو دغا و حیله باز و بد سخُن
هیچ با او شرکت و سودا مکُن
ور کنی، او را بهانه آوری
ناپولوس است، صرفه از وی کی بری‌‌؟
اهورامزدا به حضرت زرتشت مقدس گفت: «به مردم بگوئید که نیم تاریک آنها (حواس حیوانی آنها که زنجیر پاره کرده و از کنترل خارج گشته و تبدیل به افراط و زیاده طلبی و شهوت گشته است) موجب نیرنگ بازی و نادرستی و دروغگوئی و حیله گری است. او شما را هم از طریق ترس و استراب و نگرانی و وحشت میفریبد و هم از طریق دلبستگی های دروغین و عشقهای مجازی و هم از راه تخیلات و ساخت آرزوهای رنگارنگ. پس از این ابلیس بگریزید، و با او، همنشین و هم سخن و یار و دوست نشوید. ولی اگر دوستی کردید، پس از آن نمیتوانید انتظار پایانی خوش داشته باشید. نمیتوانید، آمده و شکایت کنید که چرا خود، بی همه چیز شدید و بروز تیره و تار دچار گشتید. چون ابلیس چیزی برای از دست دادن ندارد، چه بلائی میخواهید سرش بیاورید که او، خود آنرا نساخته باشد؟»