جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۵

گرفتار شدن شاهباز در میان ویرانسرای جغدان


گم شدن باز در خانه جغدان از دفتر دوم مثنوی مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی حکیم دانشمند ایران.



پارسائی چو تو پاکیزه ‌دل و پاک‌ نهاد، بهتر آن است که با مردم بد ننشینی. حافظ
گرفتار شدن باز میان جغدان به ویرانه:
باز، آن باشد که باز آید به شاه
باز، کور است، آنک شد گم‌کرده راه
اهورای آدمی هنگامی آرامش دارد که با خدا باشد. و اگر بهر ترتیبی از حق جدا بماند، آرامش و خرسندی خود را از دست داده و انسان نابینائی میگردد که در تاریکی سرگردان است.
در معنای ظاهری میفرماید: باز هنگامی ارزش شاهانه دارد که بطرف ساعد شاه برگردد، و آن بازی که اینکار را نکند، یا کور است و یا گمراه و گم گشته راه، و درنتیجه ارزش شاهانه خود را از دست میدهد.
راه را گم کرد و در ویران فتاد
باز، در ویران بر جغدان فتاد
در دفتر نخست مثنوی هر جا سخن از باز و شاه شد، کنایتی بود که مولانا به خدا و اهورای آدمیان و رابطه بین ایندو داشت. مولانا میگوید، جایگاه اهوراها نزد خداوند است و اگر اینچنین نباشد، آن اهورا رسالت خود را از دست داده است.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود، روزی یک باز شکاری راه کاخ شاه را گم کرده و به ویرانه ای که محل سکونت جغدان بود، فرود آمد.
او همه نورست از نور رضا
لیک کورش کرد سرهنگ قضا
آنچه موجب این بدبختی برای باز (آن اهورا) شد، قوانین تناسخ و یا سرهنگ قضا بود که دامن او را گرفت و او را گمراه کرد، وگرنه او در اصل نور خدا است.
خاک در چشمش زد و از راه برد
در میان جغد و ویرانش سپرد
ضرب مثل خاک در چشم پاچیدن، یعنی از واقعیت دور انداختن، و یا گمراه نمودن. و میفرماید این گمراهی مانند خاکی که در چشم پاچیده میشود، سبب فرود آمدن آن شاهباز به ویرانه جغدان شد.
و این حکایت مهاجرت اجباری و پناهندهگی ایرانی تبار ها به ویرانه های متعفن و منبع میکروب غربیها، پس از فتنه۵۷ در ایران است. ایرانیانی که گمراه شده و خاک در چشمانشان پاچیدند و همه چیزشان را از آنها گرفتند.
بر سری جغدانش بر سر میزنند
پر و بال نازنینش میکنند
ولوله افتاد در جغدان که ها
باز، آمد تا بگیرد جای ما
چون سگان کوی، پر خشم و مهیب
اندر افتادند در دلق غریب
جغدان مانند سگان ولگرد و تربیت نیافته، که پر از خشم و غریو هستند، و بر سر آن غریبه که از کوچه آنها رد میشود، ریخته و جامه بر تنش میدرند، بر سر شاهباز ریخته و تحقیرش میکردند که مانند آنها نیست و پر و بال نازنینش(همه استعدادها و توانائی هایش) را میکندند و با حنجره های چرکین فریاد از خشم میزدند که این شاهباز آمده تا ویرانه ما را از ما بگیرد! سنائی دانشمند بزرگ ایران و نویسنده اصلی کمدی الهی، در این رابطه میفرماید: «باز را دست ملوک از همت آلیست جای، جغد را بوم خراب از تبع دون شد مستکن»
باز گوید، من چه در خوردم به جغد
صد چنین ویران رها کردم به جغد
شاهباز فریاد میزد که ای بیست ها، شماها در خور من نیستید و شایستگی بودن با من را ندارید، و من سدها چنین ویرانه را یکجا بشما میبخشم.
من نخواهم بود اینجا، میروم
سوی شاهنشاه خویشم میشوم
خویشتن مکشید ای جغدان که من
نه مقیمم، میروم سوی وتن
این خراب آباد در چشم شماست
ورنه ما را ساعد شه، جایگاست
شاهباز به جغدها میگفت، من اینجا نمیمانم و به پیش شاه خود بازمیگردم، چرا که جایگاه و وتن من، ساعد و بازوی شاه است. این ویرانسرای متعفن برای شما مهم و با ارزش است و از نظر من طویله ای بیش نیست. کنایت از اهورائی که در کالبد فانی گرفتار آمده و میگوید، من اینجا نمیمانم و بسوی خدای خود بازمیگردم که وتن اصلی من، نزد اوست.
و حکایت ایرانیان است که از وتن باشکوه خود دور افتاده و در ویرانه های جغدان در رنجند.




جغد گفتا، باز حیلت میکند
تا ز خان و مان، شما را برکند
رهبران احزاب دست راستی جغدان که ماموران سازمانهای اطلاعاتی آنها هم بوده و بطور کلی احزابی هستند که توسط سازمانهای جاسوسی و اطلاعاتی تشکیل شده اند، به جغدان جاهل جامعه که اکثریت مطلق را تشکیل میدهند، میگفتند که گول این غریبه را نخورید، او آمده تا شما را از خان و مانتان بیرون کند و خود بجای شما بنشیند.
از نظر عرفانی این بیت کنایت از حواس شش گانه آدمی و عقل است که به انسان مرتبا هشدار میدهد که گول نخور، زندگی همینی است که هست و پس از این چیزی وجود ندارد. یعنی آدمی که از خاک به گیاه و از گیاه به هیپان(حیوان) و سپس بمقام آدمی میرسد، و میداند که این عمر انسانی محدود است و میخواهد که لذت کامل را از عمر انسانی خود ببرد، و نمیخواهد که دوباره برگشته و از نو شروع کند، یعنی دوباره خاک گردد، تمامی تلاش خود را میکند تا جسم خود را زنده نگاه دارد. و غافل از اینکه، مقام انسانی تنها در تکامل کالبدش از خاک به انسان نیست. بلکه دنیا حساب و کتاب دارد، وگرنه سنگ روی سنگ بند نمیشد.
خانه‌های ما بگیرد او بمکر
برکند ما را به سالوسی ز وکر
سازمانهای مخوف اطلاعاتی از طریق رسانه های فاسد و وابسته شان بگوش جامعه جغدان میرساندند که این مهمان ناخوانده آمده تا آشیانه (وکر) و خانه های شما را با حیله گری از شما بگیرد.(۱)
واژه پارسی «وکر» دراینجا یعنی اشیانه پرنده.
مینماید سیری این حیلت‌پرست
کاو، از جمله حریصان بترست
این شاهباز تظاهر به سیری و اصالت میکند، ولی در اصل از همه حریصان بدتر است.
آنها خود را سیر و ثروتمند و باتربیت و مدرن نشان میدادند، درحالیکه از زور گرسنگی برگ درخت میجوشاندند و میخوردند، و از بی همه چیزی، کودکان خود را یا میفروختند و یا بار کشتی کرده و کشتی کشتی به استرالیا و کانادا و نیوزیلند صادر میکردند تا در آن سرزمینهای غیرقابل سکونت و خشن، یا بمیرند و یا اگر جان بدر بردند، آن سرزمینها را مال خود کنند. و آنچنان نخراشیده و نتراشیده و بی تربیت و وحشی بودند که همانجا که میخوردند همانجا اجابت مزاج کرده و همانجا با هرکه در نزدیکشان بود( کوچک و بزرگ و پیر و جوان و زن و مرد، غریب و آشنا و محارم، فرقی نداشت) سکس داشتند. و این حیلت پرستها و ابلیسهای روانی و بیرحم و آدمخوار، برای مردم سرزمینهای متمدن چندین هزار ساله آنچنان نقش بازی میکردند، تو گوئی تازه از کاخ و لای پنبه درآمده اند!
او خورد از حرص، خاک را همچو دِبس
انگبین را مَسپُرید یاران به خرس
جسم فریاد میزند، گول اهورا را نخورید، او متظاهر حریصی است که همه چیز را واژگون نشان میدهد. پس از این زندگی، هیچ چیز دیگری وجود ندارد، این عمر را از دست نداده و نقد را چسبیده و حدیث نسیه تناسخ را باور نکنید و جسم نازنین (انگبین) را فدای اهور (خرس) نکنید.
این بیت باز ما را به آلم خود میبرد که این گدا گشنه های وحشی آدمخوار که امروزه خود را اروپائی میخوانند، تا پنجاه سال پیش از زور گشنگی که به حرص تبدیل گشته است، خاک (طین) را بجای شیره خرما (دبس) میخوردند. و ما ایرانیان دبس خور، انگبین(ایران) را بدست خرس سپردیم.
واژه اوستائی تین یعنی انجیر. طین یعنی خاک خوردنی. مانند خاک قند و یا خاک شیر، خاک طلا. و خرس عاشق انگبین و یا عسل است.
لاف از شه میزند وز دست شاه
تا برد او، ما سَلیمآن را ز راه
جسم میگوید، که اهورا مدعی است که ذره ای از خدا است، و این یک دروغ محض است، و اینرا برای از میان بردن عمر زیبای ما سلیم پیشه گان میکند.
سازمانهای جنایتکار اطلاعاتی از طریق رسانه های فاسدشان به جامعه جغدان میگفتند، این شاهباز (ایرانیان) لاف از بازو و ساعد شاه میزند(دم از دوازده هزار سال تمدن و زرتشت و آئین به و ۱۲۶ هزار پادشاه دانشمند و پیامبر گونه میزنند) تا ما را که سلیم هستیم(سلیمان نام مستعار ابلیسان و یا در واقع شیادان و جاهلان و جعل و دروغ و ننگ پیشه گان) را بفریبد.(بفریبند).
سلیمان در اینجا یعنی جمع آدم های سلیم و پاک و صاف و ساده.
خود چه جنس شاه باشد مرغکی
مشنوش، گر عقل داری اندکی
این مرغ کوچک(این دم الهی) خود را از جنس شاه میداند (خود را از جنس نور و خدا میداند)، ای جغدان(ای بدن و تن و انسان مادی) اگر بکذره عقل دارید بحرفهایش گوش ندهید.
سازمانهای اطلاعاتی از طریق رسانه های دروغگوی خود به جامعه میگفتند که ای مردم، این ساده دلان و خوشباوران و بی شیله پیله های «خرد فراموش کرده»، خود را از جنس پیامبر راستین باخرد و دانش، تمدن و شاه میدانند، شما بشنوید ولی هرگز باور نکنید، چون اینها اگر خردمند بودند با یک کتاب جعلی آنهم به لهچه ناقص بیگانه و چار تا دشمن شیاد در پلاس ملای دامن پوش، گنجهای مادی و معنوی و جوانان و آینده کودکان و هویت و تاریخ و فرهنگ و دانش و سرزمین ثروتمند و پهناور و خدایشان را دو دستی تقدیم جلادانی چون ما نمیکردند.
جنس شاه است او، و یا جنس وزیر
هیچ باشد لایق لوزینه سیر
او چه از جنس شاه باشد چه از جنس وزیر، بهرحال اگر صاحب چیزی بود (سیر بود) بین ما نمی آمد. چون آنکه سیر است، به حلوای گردو (لوزینه) نگاه هم نمیکند. پس اگر اینجاست، یعنی بی همه چیز است.(۲)
آنچ میگوید، ز مکر و فعل و فن
هست سلپان با حشم جویای من
اینت مالیخولیای ناپذیر
اینت لاف خام و دام گول‌گیر
هر که این باور کند از ابلهیست
مرغک لاغر چه درخورد شهیست؟
جغدان میگفتند، هرچه این غریبه میگوید، از شیادی و مکر و حیله است. و هنگامیکه ادعا میکند که شاه با دربارش بدنبال او میگردند، یک جنون و مالیخولیا است. و او لاف میزند.‌ و برای احمقها دام پهن کرده است.(دام گول گیر) او توهم زده وگرنه مرغکی بدین کوچکی را چه به شاه. هرکه حرفهای او را باور کند، ابله است.
کمترین جغد ار زند بر مغز او
مر ورا یاری‌گری از شاه کو
مثلا اگر همین الان یکی از کوچکترین ما، تو سر این شاهباز بزند، شاه او کجاست که بخواهد او را یاری دهد؟ کمترین جغد از این مرغک، سرتر و برتر است و اگر هر بلائی سرش بیاوری هیچکس او را یاری نخواهد داد، شاه که دیگر هیچ.
از اینجا مولانا ادعا میکند که هر که دل دیگری را بشکند (اهورای فردی را زخمی کند) با خدای او، خود را درگیر کرده است.
گفت باز، ار یک پر من بشکند
بیخ جغدستان، شهنشه برکند
شاهباز گفت، اگر یک پَر از سر من کنده شود، شاه همه جغدستان را از بیخ خواهد کند. اگر یک آسیب کوچک به دم الهی خود و یا دیگری بزنید، خداوند پوستتان را میکند. مثلا اگر برای از دست دادن یک چیز فانی شیون و زاری کنید، اگر بخاطر مال دنیا، اهورای خود و یا دیگری را خوار و خفیف کنید، اگر سبب توهین به او بشوید و تاآخر.
جغد چه بود، خود اگر بازی مرا
دل برنجاند، کند با من جفا
جغد که هیچ، حتی اگر یک شاهباز دیگر هم مرا ناراحت کند، باز شاه او را مجازات خواهد کرد. کنایت از این مطلب که اگر چه خود آدمی و چه انسان دیگری، موجب ناراحتی اهورای کسی بشود، دچار قوانین تناسخ و خشم خدا خواهد شد.
شه کند توده به هر شیب و فراز
صد هزاران خرمن، از سرهای باز
یعنی آزردن اهورای آدما و یا دل شکستن، برای خدا آنچنان ناخوشآیند است که در هر بالا و پائینی، در هر پستی و بلندی، در هر گوشه و کنار دنیا هم که شده، متخلفان را پیدا کرده و از سرهایشان سد هزاران خرمن میسازد.
یک اعتقاد خرمن مردم میگوید که خدا بشکل یک انسان معمولی در دنیا میگردد، و از این طرف به آنطرف سفر میکند. اگر در شهری کسی به این آدم معمولی ستمی کند و یا او را به هر طریقی بیازارد، آن شهر و یا آن گروه از مردم از بیخ فنا خواهند شد. و این درباره افرادی که دارای فر ایزدی هستند هم صادق است، (شاه فقید ایران که شریفترین انسان روی زمین بود و فر ایزدی داشت.) و بدین سبب است که از هزاران سال پیش تاکنون در ایران مرام و سنت مهمانوازی و غریب نوازی جریان دارد. و درگذشته در جای جای ایران خانگاه های رایگان برای مسافران و در راه مانده ها و سوفیها و دراویش و غریبه ها برپا بود. و جایگاه و احترام و عزت کسانی که فر ایزدی داشتند، در قلب مردم بود.
پاسبان من عنایات وی است
هر کجائی میروم، شه در پی است
خداوند نگاهدار من است و فرقی نمیکند که کجا باشم، در هر حال او مرا پاس میدارد.
در دل سلپان خیال من مقیم
بی خیال من، دل سلپان سقیم
یاد من در دل شاه جای دارد و او بیاد من است و بهنگام ناراحتی من، دل او ناخوش و ناآرام است.
واژه پارسی سقیم دراینجا یعنی ناخوش. سلپان یعنی ناخدا، دراینجا کنایت از شاه و خدا است.
چون بپراند مرا شه در روش
میپرم بر اوج دل چون پرت وش
اگر همانطوری که خدا میخواهد و فرموده است، پرورش یابم (چون بپراند مرا شه در روش) یعنی با خدا باشم، مانند ذرات نور بر فراز همه چیز ایستاده و خواهم درخشید و تابید.
همچو ماه و آفتابی میپرم
پرده‌های آسمانها میدرم
مانند ماه و خورشید خواهم تابید و بر همه اسرار و دانشها آگاه خواهم گشت. (پرده‌های آسمانها میدرم)
روشنی عقلها از فکرتم
انفتار آسمان از فطرتم
همه انسانها از اندیشه های من متاثر گشته و به کمال اخلاقی میرسند، و همانگونه که اهورا مزدا به زرتشت مقدس گفت، «من همه چیز برای انسان خلق کرده ام» گردش آسمانها و یا روزگار برحسب ذات و فترت آنها صورت خواهد گرفت. و جمله «هر جا روی آسمان همین رنگ است» کنایت از این مطلب است که ذات و فترت آدما هماره با آنهاست و فرقی نمیکند که در کجا و در چه شرایطی باشند، همه چیز براساس ذاتشان میچرخد(روزگارشان میگذرد).
واژه پارسی «انفتار» یعنی چرخش، شکافتگی، انفتار آسمان، گردش روزگار.
بازم و حیران شود در من هما
جغد کَب وَد، تا بداند سرِ ما
من با وجود شاهبازی، آنچنان بزرگ و ارزشمند و سعادتمندخواهم شد که پرنده سعادت و یا هما از دیدن من حیران خواهد گشت. جغد ویرانه نشین شوم بخت، که جای خود دارد، و او کجا گنجایش دانستن اسرار کار الهی را خواهد داشت.
«کَب وَد» یعنی که بود.
شه برای من، ز زندان یاد کرد
صد هزاران بسته را آزاد کرد
این بیت کنایت از پیامبری حضرت زرتشت مقدس است و میفرماید، خداوند بخاطر من یاد دوپاهائی که پیش از این آفریده بود افتاد، و توسط من سدها هزار دوپا به مقام انسان رسیدند،(صد هزاران بسته را آزاد کرد)
یک دمم با جغدها دمساز کرد
از دم من جغدها را باز کرد
تنها یک لحظه و یک دم مرا با شوم بخت ها (جغدها) همنشین و دمساز کرد و توسط من همه دوپا ها، آدم شدند. جغدها، همای سعادت شده و شاهباز شاه گشتند.
ای خنک جغدی که در پرواز من
فهم کرد از نیکبختی، راز من
خوشا بسعادت آن جغد (آن شوم بخت) که از آئین من، آگاهی یافت، آنها را فهمید و بکار برد و از این رهگذر از شوم بختی و جغدی و ویران نشینی جست و به خوش بختی و شاهبازی و ساعد شاه و همائی رسید.
در من آویزید، تا بازان شوید
گرچه جغدانید، شهبازان شوید
پس به «آئین به» درآویزید تا انسان گردید، بخدا وفادار و معتقد گردید تا از این شوم بختی و جغد صفتی بدر آمده و شهباز گردید.
آنک باشد با چنان شاهی حبیب
هر کجا افتد، چرا باشد غریب؟
هر که با خدا باشد، هرجا رود، آنجا خانه اوست. مرز برای عزیز خدا، یک شوخی بی معنا است.
هر که باشد شاه دردش را دوا
گر چو نی نالد، نباشد بینوا
هر که با خدا باشد، اگر دچار هزاران بلا هم گردد، غمی ندارد (گر چو نی نالد، نباشد بینوا) چراکه چاره گر چاره گران، یاور اوست.
مالک ملکم، نیم من تبل‌خوار
تبل بازم میزند شه از کنار
من شهباز و شهپرم، و مالک زمین و هرچه دراوست. من صاحب خانه ام، سربار و بیکار و مفت خوار و نخراشیده(تبلخوار) که دیروز به این ملک(به ایران) چنگ انداخته باشد نیستم. بلکه برعکس تبل بازی هستم که بفرمان شاه (خدا) پریدم و بفرمان او بسویش بازمیگردم.
تبل خوار در معنا، زالو صفتی است. و انگل استانی بودن را تبل خوار میگویند. آنکه هنری بجز انگل بودن ندارد. و ما ۴۷ سال تبل خواری انگل استان و غرب و نوکران جهود و تورگ و عربش را در کشورمان تجربه کردیم و حکایت همچنان باقی است.
در گذشته که شاهان بهمراه شاهباز بشکار میرفتند، خدمه شاه، تبل کوچکی بهمراه داشتند که هرگاه شاه امر میکرد، توسط ندیمان شاه، نواخته شده و بازهای شکاری که بسوی شکار پریده بودند، با شنیدن صدای تبل، بروی ساعد شاه برمیگشتند. اینرا «تبل باز» میگفتند. و گویند سرعت بازگشت باز و یا «تبل باز» او زبانزده است. و بهمین مناسبت به او لقب «قرقی» داده اند. چنانچه دانشمند ایران منوچهری میفرماید: گاه رهواری چو کبک و گاه جولان چون عقاب، گاه برجستن چو قو باشد، گاه برگشتن چو باز. (۳)
«تبل باز» من ندای ارجعی
حق گواه من، برغم مدعی
و هرگاه شاه تبل بازگشت و رجعت «تبل باز» بزند، و هرگاه که خدا (شه) ندا سر دهد، من همه چیز را رها ساخته و بسوی او میپرم.
صدا و ندای «تبل بازگشت» من، ندای وصل و رسیدن به اصل است، و مهم نیست که دیگران چه بگویند، چون دراینمورد، شاه (خدا) گواه من است.
من نیم جنس شهنشه، دور از او
لیک دارم در تجلی، نور از او
من خدا نیستم، دور از جان او، بلکه اگر میدرخشم بخاطر نوری است که از او در خود دارم.
نیست جنسیت ز روی شکل و ذات
آب جنس خاک آمد در نبات
یعنی باز همان کمال همنشین و تاثیرات او.
آب از جنس خاک نیست، ولی در درون گیاه تبدیل به خاصیت گشته و به گیاه جان و زندگی میدهد. کنایت از اینکه، اهورای آدمی از جنس آدم نیست، و از جنس نور است، ولی در ترکیب با انسان پاک، خاصیت (جنسیت) نور و پاکی خود را به آدمی منتقل کرده و درنتیجه او را زنده میسازد.
در دانش سیمی و یا شیمی، هنگامیکه دو جنس گوناگون با هم ترکیب میشوند، یک جنس دیگری میسازند که نه این است و نه آن. مثلا شیر را در قهوه بریزیم دیگر شیر به آن شکل که ما آنرا میشناسیم وجود ندارد، با اینکه هنوز آنرا در فنجان داریم. در مورد رابطه آدمی با خدا هم همینطور است، انسانی که با خدا یکی میشود، نه دیگر انسان است و نه خدا، بلکه مانند آب که در درون گیاه تبدیل به خاصیت خاک میشود، آدمی هم خدائی میگردد و نه خدا. پس جنسیت و چگونگی بودن فرد ربطی به ظاهر و باتن او ندارد، به این مربوط میشود که تا چه اندازه با خدا یکی شده است. و این یک بحث بسیار گسترده است. چرا که انسان ترکیبی از دو جنس متضاد نور و ظلمات (پرهیشته و پرهِشته، است و پرهشته کنایت از ابلیس است که پرهایش سوخته است). و هر کدام از دو بخش آدمی که توسط او بزرگ گردند، دارای قدرتند. مانند درخت که بخش تاریک آن به زیر میرود و هر چه پائین تر میرود و به مرکز زمین نزدیک میگردد، قدرتش هم بیشتر میگردد، و بخش روشن او هم که تنه و شاخ و برگ میشود، نیز بشرح ایذن. هرچه تنه و شاخه ها رو به بالا میروند، قطور تر و ستبرتر میگردند. و آدمی هم مانند درخت، با دو بخش تاریک و روشن خود انسان کامل است، و اگر مانند درخت، بالانس و هارمونی بین این دو بخش خود ایجاد نکند، مانند درخت، یا بی برگ و بار میشود، و یا سست ریشه. و یا میتوان از همان مثال شیر و قهوه استفاده کرد که هر کدام از این دو در ترکیب، به برتری دست یابند، آن دیگری کمرنگ تر خواهد بود. پس با پذیرفتن این مطلب فهم این بیت بدین ترتیب آشکار میگردد که تا انسان با آن نور و یا دم و یا اهورای خدا و یا مزدا یکی نشود، جنسیت و چگونگی بودن او (ظاهر و باتن او، و یا شکل و ذات او) مشخص کننده جنسیت واقعی او نیستند.(نیست جنسیت ز روی شکل و ذات)
باد جنس آتش آمد در قوام
تبع را جنس آمدست آخر مدام
مثلا، باد و آتش هیچ مناسبتی از نظر جنسیت با هم ندارند! ولی میتوانند دوست و یا دژمن هم باشند. چون ترکیب ایندو، موجب زیادت گشتن قدرت آتش میگردد، و یا آنرا بطور کلی خاموش میسازد. و طبیعت آدمی هم با عادات و چگونگی گذران روزگارش شکل گرفته و متاثر میگردد. مثلا کودکی که در «فضای مدام متشنج خانه» بزرگ میگردد، دارای طبیعتی خشن و ناتراشیده و خش دار، میشود. و برعکس، کودکی که لای پنبه بزرگ میگردد، از سایه خود هم میترسد. یعنی خاصیت و طبیعت فرد را تکرار کردارها میسازد.
واژه «مدام» به معنای کردار تکراری است که پی در پی انجام میشود. این واژه معمولاً در بیان عادات، رفتارها یا فعالیت‌هایی بکار میرود که بطور مکرر و بی وقفه ادامه مییابند. در این بیت از واژه مدام استفاده شده، تا کنایت و نشان‌دهنده تثبیت یک رفتار یا رویه تکراری در زندگی روزمره آدمی باشد. یعنی همان که آنرا ماتریکس مینامند. آدم ماشینی.
جنس ما چون نیست جنس شاه ما
مای ما، شد بهر مای او، فنا
پس چون ما از جنس خدا که نور و انرژی مطلق است، نیستیم، انرژی و نور ما به او باز میگردد و به او که منبع انرژی است، وصل میشود. (مای ما، شد بهر مای او، فنا) و این فنا شدن هم مادی است و هم معنوی. یعنی چی؟ یعنی از نظر مادی، ما هم بهنگام مرگ، کالبد و جسمان به انرژی تبدیل میگردد، و هم نور درونمان بسوی او بازمیگردد. و از نظر معنوی، هنگامیکه ما در زندگی با او یکی و ما میشویم، این ما شدن، موجب فنای صفات انسانی (بر اثر تاثیرات او) گشته و آدمی سبکبال و راحت و فارغ از بود و نبود به عمر خود ادامه میدهد.
چون فنا شد مای ما، او ماند پرت
پیش پای اسپ او گردد چو گرت
خاک شد جان و نشانیهای او
هست بر خاکش، نشان پای او
هنگامیکه من و توئی از میان خدا و آدمی برداشته میشود، و انسان جز رضای خدا به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیدهد، در عمری که به او داده شده است (پیش پای اسپ او) اهورایش مانند آن گرتی است که از پشت پای اسپان تازی(تازنده) برمیخیزد، و در هوا سبکبال و آزاد معلق است. (او ماند پرت)
پس جان و یا اهورای آدمی در پیش پای اسپ او، هیچ در هیچ میشود، و تنها چیزی که باقی میماند، رد پای او بر جان آدمی است.
خاک پایش شو، برای این نشان
تا شوی تاج سر گردن‌کشان
با خدا باش، تاج سر همه قدرتمندان و پادشاهان و مدعیان شو، و پادشاهی کن.
تا که نفریبد شما را شکل من
نقل من نوشید پیش از نقل من
فریب ظاهر خود را نخورید (تا که نفریبد شما را شکل من) که بینوا مینماید، پیش از اینکه ظاهر را ببینید (پیش از نقل من) مقداری از شیرینی نقل و یا نور درون خود را بچشید و تجربه کنید (نقل من نوشید) تا بفهمید من چه میگویم.
من در اینجا یعنی وجود آدمی.
ای بسا کس را که صورت راه زد
قصد صورت کرد و بر الاله زد
خیلی آدما بودند که قدرت را در جسم قوی، پول زیاد، مقام بالا و اراجیفی از این دست دیده و میبینند (ای بسا کس را که صورت راه زد) و تصور میکنند با اینها میشود خدائی کرد. درصورتیکه، کاین ره که میروند به ترکستان (محل ترک خدا) است.
آخر این جان با بدن پیوسته است
هیچ این جان با بدن مانسته هست؟
و چرا چنین تصور اشتباهی رخ میدهد. چون دو جنس کاملا متفاوت در کنار هم جمع شده و انسان را ساخته اند. مینو و کالبد، جان و جسم، روح و جسد، اهورا و هور، نور و ظلمات، اینها با هم پیوسته اند. در حالیکه با هم بطور کلی متفاوتند.
واژه پارسی مانسته، یعنی همانند.
تاب نور چشم با پیه است جفت
نور دل، در قطره خونی نهفت
قدرت نور دیده(تاب نور چشم) بستگی به چربی چشم (پیه چشم) دارد.(۴) (با پیه است جفت) و نور دل و یا دم الهی و یا اهورای آدمی را خداوند در نهانخانه دل جای داده است. و این نور در یک قطره خون است که در نهانخانه قلب انسان جای دارد. و هنوز وحشیها نتوانسته اند از روی کتب دزدیده شده علمی و شگفت انگیز دانشمندان ایرانی به آن دست یابند.
شادی اندر گُرده و غم در جگر
عقل چون شمعی درون مغز سر
گرده یعنی کلیه و جگر یعنی کبد، و میفرماید، برطبق پزشکی هزاران ساله ایرانیان، جایگاه شادی انسان، در کلیه های اوست. و جایگاه غم آدمی در جگرش نهفته است. و جایگاه عقل در مغزش قرار دارد. پس آنچه که باعث راحتی و خرسندی انسان است، تندرستی است. روح سالم، در بدن سالم و برعکس، سلامت بدن بستگی به سلامت روح او دارد، چراکه بدن خود پزشکی ماهر است و بیماریهای تن را درمان میکند، بشرطی که دچار روحش نباشد و غم و اندوه و فکر و خیال او را از کارکرد اصلی دور نسازد.
رایحِ در انف و منطق در زبان
لهو در نفس و شجاعت در ژنان
فهم و شعور و درک و بینش و قوه تشخیص آدمی (رایحه) در دماغ (انف) او و منطق و قدرت تشخیص او در زبان، لذت و خوشی در ریه ها و دلاوری و اصالت هم در ژن آدمی (ژنان) قرار دارد.
این تعلقها نه بی کیف است و چون
عقلها در دانش چونی، زبون
این روابط بی دلیل نیست و دارای چون و چرا و یا علت و معلول ویژه خود هستند. اینکه ما و دانشمان از چونی و چگونگی این روابط خبر ندارد و زبون است، دلیل بر نبودشان نیست.
جان کل با جان جزو آسیب کرد
جان ازو دُری ستد، در جیب کرد
علت اینکه چرا جان ما در جان خدا قرار دارد، و خداوند (جان کل) از روح خودش یک دُر (جان جزء) را در کالبد (جیب انسان) قرار داده را هم، ما نمیدانیم.
همچو مریم، جان از آن آسیب جیب
حامله شد از مسیح دلفریب
و قرار گرفتن جان خدا در دل آدمی، معنای همان حامله شدن دوشیزه ای بنام مریم است. و اینکه او بدون همسر و جفت، باردار مسیح دلفریب (اهورا و یا دم الهی و یا راهنمائی که هر که او را میدید، عاشقش میشد) گشت و چرا خدا از آه و دم خود در وجود (جیب) آدمی قرار داده را هم، نمیدانیم.
آن مسیحی نی، که بر خشک و ترست
آن مسیحی کز مساحت برترست
و منظور من از مسیح بشکل آدمی (خشک و تر) نیست، منظورم از مسیح، آن دم اهورای است که در درون آدمی قرار دارد و بینهایت است و اندازه و مساحت ندارد.
پس ز جانِ جان، چو حامل گشت جان
از چنین جانی شود حامل جهان
پس هنگامیکه آدمی با نور خدا (جانِ جانان) حامله گشت، و خود دارای جان شد، حاصل و فرزند این ترکیب، دمی است که چون یا حق بزند، دنیا و هرچه هست و نیست مسخر میشود. از چنین جانی کل جهان حامله میگردد.
پس جهان زاید جهانی دیگری
این حشر را وا نماید محشری
و این ترکیب و تداوم آن (این حشر) و یا از پیوستن جان آدمی با جانِ جان، و یا خدا، و تاثیر آن جان برتر بر روی دیگر آدمیان، قیامتی (محشری) پدیدار خواهد گشت، شگفت انگیز و باور نکردنی.
گاهی فکر میکنم گفتن و یا نوشتن و یا بطور کلی خواندن مثنوی در دنیائی که سراسر فاسد و تباه گشته، مانند تراژدی در قالب کمدی است. مولانا از کجا سخن میگوید، و آدما در کجا قرار دارند! ما هنوز الفبای انسانیت را نمیدانیم، و او سخن از این میگوید که چکار کنیم که در بارگاه خدا، در ردیف های جلوتر جای بگیریم! بعبارت خرمن مردم، ما را تو ده راه نمیدهند و ما سراغ خانه کدخدا را میگیریم. ما هنوز در بیرون دروازه آبادی ایستاده ایم، و مولانا از مسابقه برای رسیدن به جایگاه ویژه، سخن میگوید.
بهرحال در هر برخورد و کنش پدیدها بر هم،‌ یک پدیده نو(جهان نو) پدیدار میگردد که این معنای بپایان رسیدن یک دنیا و شروع دنیائی نو است. کنایت از پویائی خلقت و اینکه تمامی پدیدها هر لحظه درحال تغییر و تحولند و از شکلی بشکل دیگر درمیایند. و در این میان، آن پدیده پایدار است که در راه حق باشد.
تا قیامت گر بگویم بشمرم
من ز شرح این قیامت قاصرم
تا قیامت این قیامت را اگر
شرح گویم قاصر آیم ای پسر
اگر این مطلب را تا فردای روز قیامت شرح دهم باز هم کم گفته ام.
این سخنها خود بمعنی یاربی است
حرفها دامِ دم شیرین‌لبی است
اینهائی که من میگویم و مینویسم برای خواننده نیست. اینها درواقع «یا حق» است که میزنم. و هدفم از اینکار، جلب توجه و عشق و یار محبوبم، خدا است که شیرین لب است.
چون کند تقصیر، پس چون تن زند
چونک تلبیتش به یارب میرسد
پس کوتاهی چرا، وقتی که هدف رضایت خدا و جلب توجه اوست.
هست تلبیتی که نتوانی شنید
لیک سر تا پای بتوانی چشید
و تو نمیدانی که هنگامیکه او به تلبیت تو پاسخ میدهد چه حالی است. باید آنرا با همه وجودت بچشی تا بفهمی.
واژه اوستائی «تلبیت» یعنی خدا را از ته دل و با همه وجود خواندن و از او پاسخ شنیدن.
واژه پارسی تبلیت بمعنای لوح، قرص ووو هم است.
یک مثل آوردمت تا پی بری
وز چنین تلبیت پنهان برخوری.
این فقط یک مثال ساده بود تا فهم مطلب را تا حدودی دریابی، وگرنه درک تلبیت عملی و تجربی است و نه گفتنی و نه شنیدنی.

پاورقی
۱- یعنی همانکاری که در فتنه ۵۷ با ایرانیان کردند. دهها سال ایران شاهد مهاجرت گروه های بزرگی از بیابانگردان تورگ و عرب و جهود و هر بی بته ای به ایران بود که تحت عنوان عشایر کوچ نشین وارد و جاگیر شدند. و پس از آن بازوئی شدند برای از میان بردن ایران. و چون کافر همه را به کیش خود پندارد، آنها که امروزه با ثروتهای چپاول شده ایران، همه کاره دنیا شدند، تصور میکنند مانند زمانی که گروه گروه به ایران بزرگ آمده و خود را تحمیل کردند و سپس با حیله گری مانند جذام ایران را خوردند، مهاجران هم همانکار را با خود آنها خواهند کرد. پس بخاطر این ترس، مانند ابلیس از مهاجران متنفرند و هزاران پلیدی در مورد آنها انجام میدهند. نگاه کنید به جامعه فاسد انگل استانیها در لندن که چه بلاهائی بر سر کودکان مهاجران میآورند. بعلاوه شیاد، مکر وارو میزند، یعنی حیله و فساد و جنایات خود را بگردن قربانی انداخته و تا قربانی بخواهد در برابر اتهامات وارده از خود دفاع کند، شیاد رسته است و جنایاتش بفراموشی سپرده شده است. (و باز همین کاری است که ۴۷ساله با ایرانیان میکنند، یعنی فساد وحشتناک و جنایات هولناکشان را به ایرانیان نسبت میدهند و تا جامعه سرگرم دفاع از خود میشود، این رذلها و بیست و ابلیس های پست فترت، بجنایات خود با خیال راحت ادامه میدهند.)
۲-لوزین، لوزینه، حلوائی شیرین که با شکر یا عسل و چار مغز کوفته و لوزین کنند و آنرا از مغز گردکان پزند. حلوای لوزین چارمغز باشد و آن را چهارمغز هم گویند زیرا که مغزش چهارپاره است. مثال، جوانان رقص میکنند و لوزینه و مرغ بریان و فواکه الوان میخورند.

۳- تبل باز، اصطلاحی باشد برای بازگشت قرقی وار. تبل کوچکی که چون باز را بر مرغان آبی سر دهند دوال (میرشکاران و قراولان و خادمان دربار) بر آن تبل میزنند، و از آن آواز، مرغان میپرند، پس شاهباز یکی از آنها را شکار میکند و باز میگردد. دهل خرد و کوچکی که پیش کوهه زین برای شکار کردن ملوک جم زنند. زمان از غو طبل بازان هژبر. اسدی (گرشاسب نامه)
دوال و یا دُوَل (جمع دولت) امروزه به معنای جمع دولت بکار میرود، و به مفهوم دولت یا حکومتی که در یک کشور وجود دارد، اشاره دارد. این کاربرد بیشتر در متون سیاسی، تاریخی و بین‌ مللی رایج است. برای مثال در عبارت «دُوَل غربی»، منظور مجموعه کشورهایی است که در جغرافیای غرب یا جهان غرب قرار دارند.
دوال همچنین نام عقاب شکاری بزرگی است به رنگ سیاه که زیر بالهایش طلایی رنگ بنظر میرسد.
بدوان از بر خویش و بپران از کف خویش
برِ آهو بچه یوز و برتیهو بچه باز. منوچهری
چوک، مرغیست مانند جغد که خود را از درخت آویزان سازد و فریاد کند. شب آویز، مرغ حق، شباهنگ، شباویز. نوعی جغد (بوم است) که بر درختان مقام گیرد و از سوراخی که بر بینی وی باشد شب هنگام بانگی چون بانگ «حق » برآید و خرمن گویند که حق گوید و از گفتن بازنایستد تا قطره ٔ خونی از گلویش بچکد و نیز معتقدند وی از درخت، خویشتن نگونسار کند که این مکافات و پادافراه ازآنست که حبه ای از مال یتیم بخورده است :
گوئی بهی چو من ز غم عشق زرد گشت
از شاخ همچو چوک بیاویخت خویشتن. رودکی
چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته
ماغ سیه با دو بال غالیه آمیخته
و یا
بانگ کنان تا سحر آب دهان ریخته. منوچهری
ز شاهین و از باز و پران عقاب
ز شیر و پلنگ و نهنگ اندر آب
همه برگزیدند فرمان اوی (خسروپرویز)
چو خورشید روشن شدی جان اوی. فردوسی

۴- ساختمان چشم انسان شبیه یک کره است. در قسمت جلوی این کره یک پنجره شفاف به نام مردمک، قرنیه وجود دارد. نور از محیط خارج وارد مردمک شده و پس از عبور از مردمک به عدسی می‌رسد. عدسی نور را بصورت دقیق روی شبکیه متمرکز می‌کند تا تصویر واضحی بر روی شبکیه ایجاد شود. کره چشم بینایی را میسر میسازد. و جنس آن از چربی است که پیه چشم نامیده میشود.
مردمک در انسان گرد است و همیشه به رنگ سیاه دیده می‌شود زیرا پشت آن فضای تاریکی است که به «تاریک‌خانهٔ چشم» موسوم است و محتویات آن با چشم غیر مسلح دیده نمی‌شود
چشم از دو بخش به وجود آمده است: ۱-اجزای فرعی چشم ۲-کرهٔ چشم. اجزای فرعی چشم عبارتند از: حَدَقه، پـِلک، مُژه، اَبرو، ماهیچه‌های گردانندهٔ کرهٔ چشم.
حدقه یا چشم‌خانه: استخوان‌های متعددی هستند که به یکدیگر پیوسته‌اند و یک صندوقچهٔ محکم مخروطی شکل را به‌وجود آورده‌اند تا کرهٔ چشم در میان آن محفوظ باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر