حاکم و مرد و خاربن بخش دوم از دفتر دوم مثنوی
ما ز مولا مغز را برداشتیم، پوست را درپای خر انداختیم.

مولانا در ادامه داستان خاربن و شماتت کهنسالان خبیث، برای اینکه آدمی بهنگام کهنسالی همچنان خبیث نماند، چگونگی پاکسازی جان و رسیدن به اخلاق نیکو را درس داده و سفارش میکند.
پند من بشنو که تن، بند قویست
کهنه بیرون کن گرت میل نویست
اولین گام در راه ساخت خانه نو، ویران کردن خانه کهنه است. کنایت از اینکه، برای رسیدن به مقام ارزشمند آدمیت، و رهائی از افکار نادرست نهادین شده که اغلب از راه تربیت نادرست و اعتقادات موروثی پدیدار میگردد، میبایست بیست های اخلاقی خود را رها ساخته و به «آئین به» روی آورد.
از طرفی پیروزی در هر کاری شناخت موانع و سدهای آن کار است، و تا این موانع شناسایی نشوند، غلبه کامل امکان پذیر نبوده و یا بسختی ممکن میشود. گام برداشتن در راه راستی و موفقیت در این راه هم محتاج شناخت موانع و دشمنان راستیست. حضرت مولانا میفرماید، باید بدانی که تن و جسم آدمی، بند و سد و دژمنی قوی و نیرومند در راه رسیدن او بدریای معرفت الهی است. چرا؟ چون تن و یا جسم انسان برای زنده ماندن و ادامه زندگی، نیازمند به عوامل مادیست. و آدمی برای رسیدن به این نیازها، میبایست به تلاش و حرکت بپردازد. تلاش و تحرک محتاج اراده است و اراده آدمی که در کودکی، از تولد تا ۷ سالگی، شکل میگیرد، بستگی تام و تمام به محیط زیست مناسب از دو بعد مادی و معنوی دارد. کودکی که در خانه ای از هم پاچیده و با پدر و یا مادری پریشان و نگران و ناراحت و یا با فقر مادی بزرگ میشود، شخصیت محکمی برای زندگی در اجتماع را ندارد. و برای جبران کمبود اراده و شخصیت خود، بناچار دست بدامان مکر و پلیدی و یا بردگی میشود. چنین فردی، را دربند تن و نیازهایش میدانند. در این شخص تن بند قویست که او را از پرداختن به راستی باز میدارد. و این حکایت اکثر قریب به اتفاق و یا بیش از دو سوم مردم دنیاست.
بطور مثال، فردی که از کودکی تخریب شده، توانایی گفتن «نه» به دیگران را ندارد و بجای آن دروغ میگوید. دروغ که مانند آمیب ها بطور تصاعدی زیاد میشود و یک دروغ دو تا گشته و دو میشود چهار و چهار میشود شانزده و تاآخر، پس از مدتی موجب بیزاری شخص از خودش میگردد و کسی که از خودش ناراضی و بیزار باشد، بطور طبیعی از همه بیزار است، و این بیزاری را به اشکال گوناگون، مانند غیبت کردن، تمسخر کردن، خشم ، نفرت، کینه، ستمگری ووو، نشان میدهد. و زمان چندانی نمیگذرد که فرد تبدیل به ابلیسی گشته که بیست های زیادی را با خود حمل میکند.
و چون اکثر مردمان، به دلایلی گوناگون، فاقد محیط رشد و نمو مناسب در کودکی بوده و بهمین جهت دربند تن و مایحتاج او هستند، این نیازمندی، یک مشگل مشترک دربین اکثر آدمیان است. (اینرا نوشتم که مسکنی بنام «درد مشترک » را تزریق کرده باشم.)
این معضل جوامع بشری امروزی است و گویا مولانا از زمان ما آگاهی داشته، چراکه او با دانستن این علم، اولین بند و سد را، بند زیادهخواهیهای نفس تن آدمی مینامد و متذکر میشود که اگر خواهان زندگی نو و بهتری هستی، میبایستی طرح نو درانداخته و ابتدا از بند زیاده خواهیهای تن رها شوی. چگونه؟ حضرت مولانا ادامه میدهد.
لب ببند و کف پُر زر برگشا
بخل تن بگذار و پیش آور سخا
۱- گوش دادن، بیش از، حرف زدن. یعنی هنگامیکه به زبان بند و بست زده شود و لب از گفتار بیجا و بیهوده باز بماند، خیلی از بیست ها مجال خود نمایی پیدا نمیکنند. گفتار نیک.
۲- کردار نیک و با فایده انجام دادن و بجای حرافی، کار خداپسند کردن. «کف پر زر برگشا» یعنی نیکوکاری کن. میفرماید، بجای دروغگوئی و اراجیف ببافی، سکوت کن و درعوض آن انرژی که بدین ترتیب ذخیره میشود را صرف کردار درست و سودمند کن. مثلا اگر دیدی شخصی زمین خورده است، بجای اینکه او را سرزنش کنی و بگویی، چشم باز کن و درست راه برو! و یا بخندی! دستش را بگیر و او را از زمین بلند کن. بجای اینکه بایستی و داد بزنی، ولش کن، ولش کن، برو جلو و بیگناهی را از چنگ عوامل جنایتکار ظلم نجات بده و مانع از این شو که او را به سیاهچال بندازند. کردار نیک.
۳- از تنبلی پرهیز کردن و تلاش را در راس زندگیت قرار دادن. «بخل تن بگذار» یعنی تنبلی را رها کن و یا از تن، بمقدار کم مایه نگذار و خست نشان نده و تنبلی کنار بگذار. «پیش آور سخا» دراینجا یعنی تلاش کردن و در استفاده از انرژی تن سخاوتمند بودن.
ترک شهوتها و لذتها سخاست
هر که در شهوت فرو شد، برنخاست
۴- ترک افرات و تفریت کردن. شهوت یعنی شکستن مرز.
وقتی مرز کاری شکسته شود، میگویند شهوت عارض شده است. مولانا میفرماید، لذت بردن خوب است و واحب است و موجب رضای خداست، ولی لذت بردن نباید با افرات همراه باشد و بطور کلی در هر کاری شهوت داشتن و یا افرات و تفریت کردن، موجب تباهی است، حتی کار نیک، حتی عشق ورزیدن، حتی دوست داشتن، نباید با افرات توأم باشد. بنابراین چهارمین کاری که در راه راستی باید انجام داد، پرهیز و اجتناب از افرات و داشتن توازن و هارمونی است که یک ویژهگی مناسب و یا سخاء و جوانمردیست.
این سخاء، شاخیست از سرو بهشت
وای او کز کف چنین شاخی، بهشت
۵- میزان و کنترل و از ریل خارج نشدن. درواقع آنچه که درهای آرامش و خرسندی و یا بهشت را بروی آدمی باز میکند، اعتدال در زندگی است. و درست مانند این است که یکی از شاخه های درخت معرفت که در بهشت قرار دارد به آدمی هدیه داده شده است. و چه بیچاره و بینواست کسی که این شاخه را رها سازد و اسیر شهوت و بی مرزی گردد.
«چنین شاخی، بهشت» یعنی چنین شاخه و یا صفت بهشتی را ول کرد، رها کرد. بهشت در مصرع اول باغیست که سمبل خوشبختی جاودانیست و بهشت در مصرع دوم یعنی ول کردن، فرو گذاشتن. و مصدر آن هشتن است.
اروت وثقی است این ترک هوا
برکشد این شاخ، جان را بر سماء
حضرت مولانا در منع شهوت و یا افرات و در تشویق و مزایای اعتدال ادامه میدهد و میفرماید، این یک کمربند ایمنی، یک جلیقه نجات و یا جلیقه ضد گلوله و یک تضمین و گارانتی (اروت وثقی) و یا ریشه محکم برای خوشبختی آدمیست که از شهوت و تندروی بپرهیزد. «اروت وثق» یعنی ریشه محکم و در اینجا یعنی گارانتی و تضمین. به ستون وسط چادر، که موجب ایستادهگی چادر و خیمه میشود و همچنین به یک دستآویز و یا دستگیره محکم هم گفته میشود که شخص آنرا گرفته و بدین ترتیب از سقوط خود جلوگیری میکند. «اروت وثق» همچنین یعنی، دلیل و منطق مستدل و غیر قابل انکار. و نام روزنامه ای بود که سید جمال الدین اسدآبادی منتشر میکرد.
واژه اوستائی «وثق» در اینجا یعنی محکم و استوار.
مصدر واژه کهن «اروت» همان «روت و ریشه و رُت و لوت و لخت» باشد. و آنرا اورید و اورود کردن نیز گویند. این واژه اوستائی بزبان وحشیها رفته و با همین بیان و مینه مورد استفاده است.(root)
مولانا میفرماید تناسب را در زندگیت وارد کن تا برای خوشبختی یک دست آویز محکم داشته باشی و وقتی امنیت روحی پیدا کردی همان لذتی را که بهنگام سماء و یا رقص اهورا به آدمی دست میدهد را تجربه خواهی نمود، و جان تو برقص درخواهد آمد.
تا برد شاخ سخاء ای خوبکیش
مر ترا بالا کشان تا اصل خویش
این میزان و تناسب و حد وَسَت و اعتدال در هر کاری، که مولانا آنرا «شاخ سخاء» مینامد٫مثلا اعتدال در مالدوستی، پرخوری، خشم، نفرت، کینه، عشق ورزی ووو، موجب سعادتمندی آدمیست و او را بطرف رسیدن به اصل خویش راهبری کرده و به بالا میکشد.
یوسف حسنی تو، این آلم چو چاه
وین رَسَن صبرست بر امر الاه
۶- بردباری و صبور بودن. از نظر مولانا یکی دیگر از ابزارهای اخلاقی که به آدمی در راه رسیدن به خدا کمک میکند، صبر است. میگوید اخلاق نیکو مانند صورت زیبای ایرج شاه(به یونانی آپولو و به ابراهیمی یوسف) است که در چاه وساوس دنیوی اسیر و گرفتار شده است و آن تنابی که میتواند این شاهزاده و یا این ویژهگیهای پسندیده و زیبای انسان را از درون چاه پلیدی بیرون کشد و رها سازد، و البته به فرمان خدا، بردباری و صبر است.
واژه پارسی «الاه» دراینجا یعنی خدا.

ایرج شاه در شاهنامه معروف به یوسف در ادیان ابراهیمی.
یوسفا آمد رسن در زن دو دست
از رسن غافل مشو، بیگه شدست
ای ایرج شاه و ای شاهزاده زیبا(یوسف)خوشنام ما، ای کسی که طالب خدایی، به تناب و یا رسن بردباری دو دستی چنگ بزن، چراکه بردباری و صبر، میبایستی از کودکی بتو آموخته میشد و اینک که تو بجوانی رسیدی اگر غفلت کنی و صبور نباشی برایت دیر خواهد شد.
در نزد ادیان ابراهیمی هنگامیکه سخن از زیبائی ایرج شاه است، او را یوسف نامیده اند. و هنگامیکه سخن از هنرمندی و نوای دل انگیز و صدای روح پرور ایرج شاه باشد، او را داوود نامیده اند.
از اینجا مولانا همچنان به چرایی تذکیه و پاکسازی روحی میپردازد و آدمی را به تلاش برای رسیدن بخدا تشویق و ترغیب میکند و میگوید تنها با راستی میتوان به زندگی واقعی، ارزشمند و خوشبخت رسید. درحالیکه ادیان ساختگی و تحریف شده توسط جهودان، آدمی را بی ارزشتر از خاشاک دانسته که خدا برای بازی با او، و بر سر کار گذاشتنش، آفریده! و آدمی را به انفعال و تسلیم و بی اراده گی میخوانند (و این درست برخلاف فلسفه مولانا و کل مثنویست) مولانا مردم را به تلاش برای معاش جسم، و تزکیه اهورا برای رسیدن بخرسندی و رضایت و آرامش، با توسل به پرهیز و بردباری و توکل بخدا، دعوت میکند.
شکر ایزد، کین رسن آویختند
شکر و رحمت را بهم آمیختند
سپاس اهورا مزدا و یا آقای همه اهوراها، را که برای رهائی آدمی از گمراهی، از بن چاه جهالت و نادانی و از آلودگی به ابلیس و بیست صفتی، راهی را در جلوی پای ما قرار داده است. و آن راه، شکر و سپاسگزاری اهورامزدا برای تمامی آنچه که بما داده، میباشد.
و شکرگزاری بدین معنا و مینه است که آدمی باید بپذیرد که برای هر آنچه دارد و یا ندارد، دلیل و برهانی قاطع نهفته است. و این دلایل مانند قوانین فیزیک خلل ناپذیر است، و چون انسان به دانستنیهای که در پشت پرده قرار دارد، ناآگاه و نادان است و آنها را نمیداند و ناتوان از پی بردن به آن دلایل است، دچار منفی بافی و زیادت طلبی، افرات و تفریت و شهوت و در نتیجه گمراهی شده است.
در رسن زن دست و بیرون رو ز چاه
تا ببینی بارگاه پادشاه
به تناب شکر و سپاس دست یاب و آنرا محکم بدست گیر، تا از بن چاه بدر آمده و به پادشاهی و نور و حق و بارگاه خدا برسی.
در قسمت های پیشین مولانا برای کسانیکه گمراهند و طالب رسیدن به یک زندگی سعادتمند میباشند، برخی از راههای رسیدن به خدا را بیان میکند و میفرماید: ابتدا جسم و نیازمندیهای آنرا بشناس، سپس برای برآورد این نیازمندیها راه اعتدال را پیش گیر. سپس صبر و بردباری را پی گیر و از شهوت کلام و یا حرافی و سخنان بیجا و پرگوئیهای بی فایده، بپرهیز و شهوت تنبلی و تن پروری را کنار گذاشته و بجای آنها تلاش و نیکوکاری، را از اهداف زندگی روزمره قرار بده تا در زندگی مادی و مینو رستگار شوی و پس از همه اینها، و یا شاید پیش از همه اینها، شکر و سپاسگزاری را اولین اولویت زندگانی و روزگارت قرار ده. چراکه شکر نعمت، نعمتت افزون کند.
از اینجا مولانا توضیح میدهد که چرا آدمی باید در پاکسازی روح و روان خود از پلیدیها بکوشد.
تا ببینی آلم جان جدید
آلم بس آشکار ناپدید
تزکیه نفس و پاکسازی اخلاق از صفات پلید مانند دروغگوئی، حقد و حسد، خشم و نفرت و کینه ووو، دنیای مادی و مانوی آدمی را دگرگون کرده و به او جان جدیدی میبخشد و او را با آلم نو و یا بُعد دیگری از زندگی و یا جان تازه خود آشنا میسازد. آلمی که با وجود هستی آشکارش، بمرور زمان و با حقیر شدن جان آدمها، از نظر آنان ناپیدا گشته است.
این جهان نیست چون، هستان شده
وآن جهان هست، بس پنهان شده
آن جهان جعلی و ساختگی، که ما بر اساس تربیت نادرست، اطلاعات دروغین، باورهای موروثی، تفکرات و تصورات و تخیلات خود، در اذهانمان ساخته ایم، و یک جهان مجازی است، امروزه برای آدما نقش جهان واقعی و راستین را پیدا کرده و هست شده است (هستان شده). و آن جهان راستین و یا تنها جهانی که برای آدمی وجود دارد و در آن میتواند به آرامش و خوشبختی برسد، برای آدما ناپیدا و ناپدید و گم گشته است.
چراکه آدمی با حقیر نمودن اصل خود و گهر خدا دادی، خود را از جهان راستین محروم ساخته و حق و حقیقت اینک از چشم او پنهان است.
خاک بر بادست و بازی میکند
کژنمایی، پردهسازی میکند
خاک کنایت از آدمی است که بدست باد (قوانین تناسخ) از اینسوی به آنسوی درگذر است، پریشان و بی هدف. و در نتیجه این پریشانی، هر چیز نادرست و کژ، برایش اصل کار و واقعی میگردد.(کژنمایی، پردهسازی میکند)
مانند غبار و خاکی که بر اثر وزش باد به هوا برخاسته و با باد بازی میکند، کژ اندیشی و تصورات نادرست آدمیست که در جلو چشمش رژه رفته و امروزه برایش نقش بازی کرده و زندگیش شده است.
پرده سازی یعنی نمایش و تاتر. نمایشی که هر سکانس آن با باز و بسته شدن پرده ازهم جدا و تفکیک میشود، و بدین سبب به آن پرده سازی میگویند.
و در اینجا منظور از پرده سازی نمایش خیمه شب بازی است. نمایشی که در آن عروسکها (آدما و یا خاکیان) با دستی بجز اراده خودشان (قوانین تناسخ و یا باد) بحرکت درمیآیند.
اینک بر کارست، بیکارست و پوست
وانک پنهانست، مغز و اصل اوست
آنچه در جهان مادی و اطراف ما میگذرد مانند پوستی که دور ریخته شده، بی ارزش است، ولی زندگی کنونی ماست، و برکارست. و آنچه که بطور واقعی هستی دارد مانند هسته و مغز میوه که در درون پنهان است، زندگی واقعی و اصلیست و امروزه از نظر ما پنهانست. بهمان دلایای که پیش از این شرح داده شد.
مطلبی که یادآوری آن واجب و ضروری است، این است که مولانا چلیپی، در هیچ کجای مثنوی، جسم و کالبد و جهان مادی را نه تنها نفی و رد و منتفی نمیداند، بلکه برای آن بیشترین ارزش را هم قائل است. دنیائی که خدا آفریده و آنرا پر از موجودات زیبا و رنگارنگ و گوناگون ساخته، بقدری زیبا و شگفت انگیز است که اگر آدمی تمامی عمر خود را صرف تحقیق و کشف آنها نماید، باز هم کم میآورد. این دنیا مقدس است. و از نظر مولانا جسم و کالبد آدمی، یکی از با ارزشترین آفریدهگان خداوند است و بهمین سبب، حامل دم اوست. پس برای نگاهداری و پاسداری از این گهر ارزشمند، سفارش به تندرستی، و برای تندرستی تاکید به پرهیز و اجتناب و اهتماء از شهوت و افرات و تفریت شده است. آنچه که مولای ما از آن بشدت بیزار است، و مرتبا آنرا نکوهش کرده و در مورد آن هشدار میدهد، کژ روی از راه تناسب و اعتدال است. زیاده طلبی و زیاده روی در هر موردی حتی عشق است. اینرا باید دانست که ستم به کالبد انسان، به هر طریق و روش، از ریاضت و گوشه نشینی گرفته تا پر کردن آن از هر خوراک و نوشیدنی، آسیب عمدی به آن، بی اعتنائی به آن و ندید گرفتن عواملی که میتواند به آن صدمه وارد سازد ووو، از بزرگترین کفرانها و ناسپاسیها نسبت به پروردگار است. کالبد انسان معبد مقدس اوست، چراکه دم الهی در آن جای دارد. پس پاسداری از آن، ارجحیت و اولویت اصلی آدمی است. خوب و سالم بخورید(منظور گیا خواری نیست، منظور طبیعی خواری است) خوب و سالم بخوابید، در حرکت و کار و استراحت پی در پی بکوشید، آمیزش احساسی و جنسی بحد لازم، تفریح و تفرج در طبیعت از واجبات ووو، و بطور کلی گوش دادن به ندای کالبد، نسخه ای است که بزرگان ایران زمین، برای ایرانیان نوشته اند.
خاک همچون آلتی در دست باد
باد را دان آلی و آلینژاد
باد با خاک بازی میکند (قوانین تناسخ با آدمی بازی میکند) و خاک یک بازیچه برای باد است. ولی این بدان معنا نیست که باد بد باشد و خوب و آلی نباشد. این یک واقعیت جهان هستی است که ما اسیر تن و قوانین تناسخ هستیم و بهمین دلیل نباید آنها را ندید گرفته و بی ارزش بدانیم.
چشم خاکی را بخاک افتد نظر
بادبین، چشمی بود، نوعی دگر
در بازی باد و خاک، چشم خاکی ما دنبال دلایل مادی برای ناخرسندیها، ناکامیها و ناملایمات در روزگار خود میگردد. چون درگیر و اسیر نیازمندیهای طبیعی خود است، پس فقط خاک را میبیند. ولی آن دلیل اصلی که آدمی را به اینسو و آنسو میکشد، باد و یا قوانین خدا است. و تنها کسانی میتوانند اینرا فهمیده و درک کنند (در این بازی، باد و یا حقیقت را ببیند، چشم بادبین) که تتمه نوری در بن چاه تنشان باقی مانده است. وگرنه با چشم تن و تن پرست نمیتوان به این مهم، آگاه شد و آنرا دید. برای دیدن حقیقت، چشمی از جنس دیگر لازم است و اینرا هرکسی نمیداند و اگر هم به او بگوئی با تمسخر و بی اعتنائی از آن میگذرد. سخن آشنا را فقط آشنا میفهمد و بس.
اسپ داند اسپ را کاو هست یار
هم سواری داند احوال سوار
یک اسپ، حال و هوای اسپ دیگر را میشناسد و درک میکند. و یک سوارکار میداند که سوارکار دیگر بهنگام سوار کاری چه باید بکند و چه میآبد.
اسپ احوال اسپ را میشناسد و میداند چه کسی یار اوست و یک سوارکار میتواند آنچه که سوارکار دیگر بهنگام اسپ سواری حس میکند را، بفهمد. کنایت از اینکه ما همه میدانیم خدا هست، ولی تنها آنکه خدا را حس کرده باشد، حال و حرف مثنوی( مولانا) را میفهمد.
چشم حس، اسپ است و نور حق سوار
بیسوار این اسپ، خود ناید بکار
حواس ششگانه و عقل او، همان چشم حس هستند که مانند اسپ بدون سوار، سرگردان در حرکتند. و هنگامیکه اهورای آدمی بکار برده شود و یا نور حق وارد روزگار آدمی گردد، مانند این است که بر اسپ سرگردان، سواری بنشیند که راه را میداند و میتواند اسپ را به آب و مراتع سبز برساند.
همانگونه که چشم اسپ قادر بدیدن صاحبش است، آدم معمولی هم آگاه بوجود خداست، ولی او را حس نمیکند، باید سوار بر این دانش بود تا بتوانی خدا را بشناسی و از این شناخت، مادی و معنوی لذت ببری. و اسپ بی سوار سرگردان است و بکار نمی آید و نمیتواند خود را از میان لشگری از دشمنان، بدون زره و سلاح، بسلامت بگذراند. معدود کسان میدانند، من چه میگویم.
پس ادب کن اسپ را از خوی بد
ورنه پیش شاه باشد اسپ، رد
پس برای سوار شدن به این آگاهی و دانستن و شناخت خدا، ابتدا این اسپ وحشی را رام کن و خو و خصلت و عادات و اخلاقیات ناپسند و پلید و زیاده خواهی و شهوت را از خود درو کن، چراکه تا اسپ تربیت نشود، از آن نمیتوان سواری گرفت. و شایسته این نیست که شاه بر او بنشیند. پس تا آدمی با پاکسازی اهورایش تربیت نشود، از نزدیکی با خدا خبری نیست.
چشم اسپ از چشم شه رهبر بود
چشم او بیچشم شه مُستَر بود
میفرماید، برای یافتن راه، احتیاج به چشم سوارکار است. اگر چشم سوارکار نباشد، اسپ به بیراهه میرود و نمیداند که مسیر و راه درست چیست. و راه برای چشم اسپ بدون چشم سوار، پوشیده (مُستَر) است.
بدون رسیدن بخدا امکان رسیدن به یک زندگی واقعی و خوشبختی و آرامش و امنیت واقعی وجود ندارد. حتی اگر تمامی ثروتهای دنیا را جمع کنی و اصلا خدای مادیات و کره زمین باشی، هنوز بدبخت و شوربخت و تیره روزی، در حالیکه من در کلبه گدایی خویش، پادشاه آلمم.
واژه پارسی «مُستَر» یعنی بتدریج کم شدن تا به پایان رسیدن. پوشیده شده، پنهان گشته. فاعل از فعل تستیر. پوشنده. پردگی کننده. استتار
چشم اسپان جز گیا و جز چرا
هر کجا خوانی بگوید نی، چرا؟
اسپ بی سوار که باشی، چشمت هماره دنبال کاه و یونجه و چراگاه است، بهت هم برمیخورد اگر براه راست خوانده شوی، عربده میکشی و نه گفته و حدیث چون و چرا سر میدهی، و ادعا میکنی که اینهایی که مولانا میگوید داستان است و حقیقت ندارد.
مولانا از واژه پارسی «چرا» با دو معنای گوناگون و ناگنس و متفاوت در این بیت بهره گرفته است.
نور حق بر نور حس راکب شود
وآنگهی جان سوی حق راغب شود
نور حق و یا اهورای آدمی نقش سوارکار و چشم «راه بین» را دارد و نور حس و یا کالبد آدمی نقش اسپ را دارد که اگر بدون سوار باشد، در دشت زندگی تنها دنبال آب و علف میگردد و دیگر هیچ.
طرفش هم که بروی یا رم میکند و یا جفتک می اندازد. ولی هنگامیکه نور حق بر نور حس آدمی غلبه کند و کنترل را بدست گیرد، دراینحال جان انسان بسوی پروردگار راغب و مایل و رهسپار میگردد.
هنگامیکه آدمی بفهمد، مولانا چه میگوید، آنوقت جانش بسوی یافتن حق بشوق میآید. نور حق یعنی راهنمایی یزدان که بشکل الهامات به انسان وارد میشود و نور حسی یعنی توانائیهای فردی آدمی. نورخدا را به نور انسان پیوند بزن، تا جان آدمی خود را به او برساند.
اسپ بی راکب، چه داند رسم راه؟
شاه باید تا بداند شاهراه
اگر اسپ بدون سوار رها شود، قادر به پیدا کردن و رسیدن به مقصد و منزل مورد نظر آدمی نیست. اسپ باید رام و تربیت شود تا بشود توسط آن بهدف رسید و همچنین شایسته سوارکاری مانند شاه شود. پس زمانی که اسپ رام شد و تحت کنترل درآمد، سپس سواری مانند شاه خواهد داشت که او را بطرف شاهراه زندگی راهنمایی خواهد کرد. مولانا میفرماید: آدمی هم باید اسپ خواسته ها و هوسهای تول و دراز خود را رام کند، باید کنترل خواهشهای تن را در دست بگیرد تا بتواند شایسته دریافت معنا و الهام های الهی گردد. خدا با آدمی با هزاران راه سخن میگوید. آنچنان آشکارا و روشن که فقط یک کر مادرزاد توانا بشنیدن آنها نیست.
سوی حسی رو که نورش راکب است
حس را آن نور نیکو صاحب است
سوی حسی برو یعنی صاحب اخلاقی شو که مورد پسند خداست، اسپی باش که سوارکار و یا راکبش الهامات خداست، سوار و راهبرش نور است که نور همان اصل آدمیست.
صدها سال پیش دانشمندان پارسی میدانستند که دل هر ذره را که بشکافی، آفتابی درآن نهان باشد و یا آفتابیش درمیان بینی. در درون هر ذره نوری نهان است که به آن بمب اتم گویند. و جسم آدمی صاحب میلیونها بمب اتم است. و هاتف اصفهانی این بمب را به خورشید و یا آفتابی نهان که در درون هر ذره پنهان است توصیف کرده است. و مولانا با اشاره به این نور، میفرماید: تلاش کن تا به این نور برسی، وآنرا تحت کنترل خود درآری. تصور اینکه یک تن صاحب اینهمه بمب اتم باشد، غیر واقعی و به خیالپردازی میماند. ولی حقیقت دارد.
نور حس را نور حق تزئین بود
معنی «نور الآ نور» این بود
این نور و یا انرژی که در تک تک ذرات و یاخته های آدمی نهان است، نمیتواند تابناک شود و مورد استفاده آدمی قرار بگیرد، مگر اینکه ابتدا آدمی به اصل خویش و یا نور خدایی برسد، و نور خدا درواقع زینت بخش، نور درون آدمی است. و هنگامیکه نور انسان با نور حق پیوند میخورد و این دو نور بهم برسند، همان میشود که در مثل میگویند، «نور الآ نور» شده است.
واژه اوستائی «الآ» و یا (آل + آ) بمعنی و چم خدا و یا دم خدا و یا همان اهورا + آدم است. «آ» یعنی انسان و «دم» یعنی دم خدا و در مجموع آدم(زرتشت) همان دم و یا اهور خدا است.
واژه اوستايی اهورا به زبان وحشیها رفته و با همین معنا و با بیان کمی متفاوت مورد استفاده است.(aura)
نور حسی میکشد سوی ثری(۱)
نور حقش میبرد سوی الآه
نور و یا انرژی که در درون آدمی نهان است و آدما بمقدر بسیار محدود از آن بهره میگیرند، باعث و بانی بقای آدمیست و او را در تول عمر و تا زمان مرگ یاری میدهد. و او را به ثری و یا بزمین برمیگرداند. اما آن نور و یا انرژی که آدمی با راهنمایی الهی به آن میرسد، موجب اروچ آدمی به کهکشانها و به ثریا میشود. او را بسوی الاه میبرد. اروچ آدمی (معراج ) بهیچوجه افسانه نیست و آدمی با دستیابی به انرژی درونی، مانند بمب اتمی عمل کرده، و اروچ (عروج) میکند.
واژه اوستائی «اروچ» بمعنی و چم پرواز نور درخشان، بالا رفتن روشنی، مشتعل کردن اهور، برافروختن نور میباشد. این واژه را «عروج» جا انداخته و پارسی زبانان هم مجبور به بیان اشتباه آن گشته اند، چراکه ناقص زبانان توانا به بیان و تلفظ درست آن نیستند.
واژه اوستائی «ثری» در اینجا به معنی و مینه، زمین و خاک و تربت خیس، خاکی که با آن کالبد آدمی ساخته شده است. خاک سخاوتمند. مثال: (همت تیز و بلند تو بدانجای رسید، که ثری گشت مر او را فلک پیروزنا. رودکی. چو خورشید از پرده بالا گرفت، جهان از ثری تا ثریا گرفت. فردوسی) در کیهان شناسی شگفت انگیز پارسی، به زمین که بر شاخ کاو(ثری) سوار است، ثری میگویند. و بمجموعه ستارگان پنج گانه، خوشه پروین و یا ثریا میگویند. که امروزه جهودان آنرا لگو و آرم جهودی ساخته و آنرا مال خود کرده و به ستاره داود معروف است. و داود همان ایرج شاه است که بسیار زیبا و هنرمند و موسیقیدان بزرگی بود. در اساتیر یونان به او آپولو میگویند. ایرج شاه را جهودان بهنگام بکار بردن زیبائی او، از صفت یوسف او و بهنگام سخن از هنرمندی و بویژه موسیقیدانی او، از صفت داودی او استفاده میکنند.(۳)
زانک محسوسات دون تر، آلمی است
نور حق دریا و حس چون شبنمی است
چون تمامی آنچه که برای آدم معمولی قابل فهم و محسوس است، چیزهایی است که از طریق گیرنده شش گانه خود دریافت میکند (مولانا آنها را آلم دُون تر و یا دنیای پست تر و یا پائین تر و کوچکتر میخواند) و این محسوسات درواقع مانند نوک قله کوه یخی در دریای شمال است، که از آب بیرون مانده و اصل کوه در درون آب پنهان است. و اگر بخواهیم مقایسه ای بین نور حس آدمی و نور اهورا و یا نور حق داشته باشیم، نور حس آدمی مانند یک قطره شبنم در مقابل نور حق که دریائی بیکران است، قرار میگیرد.
این توانایهائی که آدمی در خود میبیند، مانند دیدن، شنیدن، بوئیدن، لمس کردن، چشیدن، دریافت امواج، تنها شبنمی از دریای قدرت آدمی و یا نور حق است، و به اصل دریا فقط با کمک خدا میتوان رسید. و ما آدما چه بینوائیم که برای درمان سر درد، بدنبال داروی ساخته شده توسط یک آدم معمولی دیگر میدویم، درحالیکه تمامی دانش پزشکی شناخته و ناشناخته در درون خود ما پنهان است، و چگونه میشود به آن دست یافت؟ مولانا ادامه میدهد:
لیک پیدا نیست آن راکب برو
جز به آثار و به گفتار نکو
پاسخ این است: «تنها و تنها با راستی و پرهیز از پلیدی»
بچه که بودیم بما یاد دادند: تا خوب نشی، خوب نمیشه. هیچگاه معنای عظیم و عمیق این جمله ساده و بچه گانه را نفهمیدیم و شاید هم هیچگاه درنیابیم. بهرحال مولانا میفرماید با کردار نیک( آثار نکو) و گفتار نیک( گفتار نکو) میتوان آن راکب و یا سوار ناپیدا را یافت و از او خواست که بر ما خران و اسپان سوار گشته و ما را به مقصد برساند.
برو یعنی بر او. سوار بر او راه نمییابد، مگر با پندار و گفتار و کردار نیک.
نور حسی کاو غلیظ است و گران
هست پنهان در سواد دیدگان
درست در مقابل چشم آدمی، درمیان مردم چشمش( سواد دیدگان یعنی سیاهی مردمک چشم) انرژی عظیمی وجود دارد (نور حسی) ولی آدما آنرا نمیبینند. یعنی قادر بدیدن آن نیستند.
چونک نور حس نمیبینی ز چشم
چون ببینی نور آن دنیی ز چشم
هنگامیکه آدمی قدرت و یا انرژی را که در مردمک چشمش هستی دارد، را نمیبیند، چگونه میتواند، نور و انرژی خدایی را دیده، شنیده و یا درک کند؟
نور آن دنئی یعنی نور حق و یا اهورا و دم الهی. سروشی که خداوند هر لحظه هر روز در خواب و بیداری، آشکارا بمانند مردمک چشم برای انسان میفرستد، و او یا درنمی یابد و یا باور ندارد.
واژه اوستائی «دِن» در اینجا مخفف دین(۲) (هرکه آخربین بود او مؤ من است، هرکه آخوربین بود او بی دن است. مولانا)
نور حس با این غلیظی مختفی است
چون خفی نبود، ضیائی کان سفی است
نور و انرژی مادی (نور حس) که آشکار و واضح و غلیظ است، و درست در برابر چشم آدمیست، از نظر او پنهان است (مختفی است)، چگونه میتوان انتظار داشت که معدن نور پاک و انرژی الهی از نظر آدمی نهان نباشد؟
واژه پارسی «سفی» بمعنی و مینه پاک و پاکدل، بی آمیغ و گزیده، ساف و ساده، پالوده از هر چیزی ووو، است. هم ریشه با سوف، سوفی و فیلسوف.
در ادامه و در قسمت بعدی مولانا به این مطلب نقب زده و موضوع را عمیقتر میشکافد.
این جهان چون خس بدست باد غیب
عاجزی پیشی گرفت، و داد غیب
دنیای امروزه آدما شبیه آن خاشاکیست که بدست باد عاجزانه ازینسو بدان سو کشیده میشود و میگردد و میچرخد و جز سرگیجه و سرگردانی حاصلی ندارد. در زندگی هم دستهای پنهانی (قوانین تناسخ و یا داد غیب) درکارند و همانکاری را با آدمی میکنند که باد با خاشاک میکند. آدما نقشه میکشند خدایان میخندند.
گه به بحرش میبرد، گاهیش بَر
گاه خشکش میکند، گاهیش تر
قواتین تناسخ گاهی آدمی را به دریا کشانده گاهی در خشکی او را مینشانند.
گه بلندش میکند گاهیش پست
گه درستش میکند، گاهی شکست
این دستهای پنهان گاهی موجب پیشرفتند، گاهی بزمین گرم میزنند، گاهی میسازند و گاهی هم میشکنند.
گه یمینش میبرد گاهی یسار
گه گلستانش کند گاهیش خار
این دستهای پنهان، گاهی آدمی را بچپ میبرند گاهی براست، گاهی مانند گلستان خرسند و خوشبختش میکنند گاهی مانند خار، زار و شور بدخت.
واژه اوستائی یمین در اینجا یعنی سمت چپ. واژه اوستائی یسار، در اینجا یعنی سمت راست. واژگان «یم، بم، تم، ثم، نم، لم ووو،» همگی واژگان اوستائی میباشند که با صداهای گوناگون و با ترکیب با واژهگان دیگر، معنی و مینه متفاوت میابند.
واژه «یم» در بسیاری از موارد بمعنای نوعی سکه از دوران جمشید شاه (کوروش کبیر و به یونانی الکساندرا) است که چهر او بر آن ضرب شده است. و به سکه های زمان کوروش کبیر، جم و یا یم میگویند. پادشاه یم، کرم پادشاهی که کرم وی مانند دریا بی پایان باشد. یم شیم، پادشاهی که شیمتی چون دریا دارد در بخشندگی و پادشاهی. از کتاب ایران در دوران ساسانیان).
کلمت «یم» یکی از مهمترین کلمات زبان پارسی است که از اوستا وام گرفته شده و دارای معانی و کاربرد های بسیار زیادی میباشد که بستگی به استفاده آن در جمله و یا واژگان ترکیبی و یا خود به تنهائی دارد. مثلا این واژه به مینه «آبهای خدا» هم میباشد، و پارسی زبانان به «یم +ین» آبهای سمت چپ و به «یم +سار» به آبهای سمت راست (اعم از اقیانوس و دریا و دریاچه و نهر و رودخانه و برکه و جوی) میگویند. مثال: «کوه را غرقه کند یک خم زنم، منفذی گر باز دارد سوی یم. مولانا. و یا یَم و یَد، که بمعنی دریا و خشکی میباشند»
(واژهگان پارسی یمین و یسار از طرف ناقص زبانان مورد استفاده است و مالخود شده.)
واژه اوستائی «یم» همچنین بمعنای ریشه و اصل میباشد که مینه این بخش از این واژه مهم به زبان وحشیها رفته و با همین بیان و مینه مورد استفاده است.(Yam)
همچنین واژه «یم» به تنهائی نام فرشته مرگ، قبض ارواح، ملک موت، آن فرشتهای که جان میگیرد، جانگیر و ازرائیل هم است.
دست پنهان و قلم بین خطگزار
اسپ در جولان و ناپیدا سوار
دستی پنهان (قوانین تناسخ و یا واکنش، کنشهای خود آدمی) روزگارش را نقش زده و مینویسد. و درحالیکه انسان در جلو دوربین و روی صحنه است، و او در پشت دوربین، زندگی را کارگردانی میکند!
تیر پران بین و ناپیدا کمان
جانها پیدا و پنهان جان جان
آدما نتایج کردار خود را (چه خوب و چه بد) میبینند، و این تیر پران و یا نتایج، برایشان آشکار و هویدا است، اما غافل از این هستند که از کجا میخورند. (کمان و کماندار برایشان ناپیدا است) و اکثر مردم همه چیز را از چشم خدا میبینند.
ما زنده ایم، بس جانداریم و پیدا، آنکه بما جان داده و یا جانِ جان، از نظر ناپیدا است. و یا ما توانا به دیدن او نیستیم، چرا که او در یاخته یاخته هستی بوضوح دیده میشود.
تیر را مشکن که این تیر شهی است
تیر پرتابی، ز شست آگهی است
از روزگار و خدا و زندگی و سپهر گله مکن و لعن و نفرین نفرست، چرا که هرچه کنی بخود کنی، گر همه نیک و بد کنی. انسان نتایج پندار، گفتار و کردار خود را میبیند و بس (تیر پرتابی، ز شست آگهی است). مشت که به دیوار میکوبی، دیوار هم به مشت تو میکوبد. بدره که نگاه میکنی، دره هم بتو نگاه میکند و تاآخر.
چون رمیت اذ رمیت گفت حق
کار حق بر کارها دارد سبق
خداوند توسط اولین و آخرین پیامبر راستین خود، حضرت زرتشت مقدس فرموده است: «از هر دست که بدهی از همان دست میگیری(چون رمیت اذ رمیت گفت حق)»
و کار حق و یا عدالت و داد، واجب تر از هر کار دیگری است. اولویت با دادگستری حق است. سبق یعنی ارجعیت و پیشی.
واژه «رم» و رمی هم مانند کلمت «یم» از واژگان مهم زبان پارسی است که از اوستا وامدار است. رمیت در اینجا یعنی داد و ستد. و واژه اوستائی «اذ» در اینجا یعنی برای آنکه، دلیل.
خشم خود بشکن، تو مشکن تیر را
چشم خشمت خون نماید شیر را
بجای ناله و نفرین به دهر و روزگار و خدا، پندار و گفتار و کردار خود را نیک کن و انسان باش. چراکه در غیر اینصورت، به پای خود شلیک کرده و کار را برای خودت دشوارتر میسازی.(چشم خشمت خون نماید شیر را)
بوسه ده بر تیر و پیش شاه بَر
تیر خون آلود از خون تو تَر
به آنچه داری و به آنچه بر تو میگذرد، رضایت بده، چراکه مسبب واقعی هرآنچه میبینی، خودت هستی.(تیر خون آلود از خون تو تَر)
آنچ پیدا، عاجز و پست و زبون
وآنچ ناپیدا، چنان تند و هرون
آنچه که برای آدمی قابل درک و فهم است بسیار محدود و حقیر و کم و زار و زبون است، یعنی آدمی از پیرامون خود بسیار کم میداند، درحالیکه دنیای واقعی که در آن خدا راهبر است، بیکران و نیرومند و بزرگ است.
واژه پارسی «هرون» در اینجا یعنی نیرومند.
ما شکاریم، اینچنین دامی کراست؟
گوی چوگانیم، چوگانی کجاست؟
ما مانند آن نخجیر و یا شکاری هستیم که در نخچیرگاه و یا شکارگاه از اینسو بدان سو میگریزد و بر سر راه خود بیشمار دام و تله دارد، و راه را نمیشناسد. و یا مانند توپ چوگان در میدان چوگانیم که چوگانباز آنرا بهر سو پرتاب میکند، بدون آنکه گوی چوگان از این پرتاب و مقصد پرتاب خبر داشته باشد.
می درد، میدوزد، این خیات کو؟
میدمد، میسوزد، این نفات کو؟
این خیاتی که میبرد و میدوزد و تن ما میکند، و آن آتشزنی که آتش می افروزد و در آن میدمد و ما را میسوزاند، از نظر و دید آدما ناپیدا است.
نفات یعنی کسیکه نفت میپاچد. در گذشته در میدان کارزار، رامی ها و یا تیراندازان چیره دست ایرانی یک دستیار بنام نفات داشتند. کار این نفات این بود که گویهای منجنیق و یا تیر کمانها را ابتدا به نفت آغشته کرده و سپس به آتش میزد و آنها را به رامیها میداد تا آنرا بسوی دژمن پرتاب کنند. نفتانداز، مثال: «نفات برق روشن و تندرش تبلزن ، دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب. رودکی»
ساعتی کافر کند صدیق را
ساعتی زاهد کند، زندیق را
در یک عمر او کافر است، در تناسخ بعدی صادق و خداشناس. در یک عمر زاهد و خدا شناس است، در عمر بعدی زندیق و خدانشناس.
زانک مخلص در خطر باشد مدام
تا ز خود خالص نگردد او تمام
میفرماید: کسی که در پاسداری از اهورا و یا هیولی خود میکوشد و نفس خود را تزکیه و مبرا از پلیدی میسازد، یعنی درونشرا از اخلاق پلید مانند خشم و نفرت و کینه و حسادت و دروغ ووو، پاک میکند و به اصطلاح خالص شده و مخلص نامیده میشود، برای اینکه هنوز به عوامل مادی محتاج و نیازمند است و هنوز در دنیای مادیست، پیوسته در معرض و آماج خطر بازگشت به جاهلیت و توسن بی سوار و حواس هیپاتی خود است. درنتیجه دو راه برای آدمی وجود دارد و بس. ۱- یا تماما و سراپا رهرو نور الهی و انرژی درونیش گردد که اینکار تنها از تعداد معدودی انسان (به تعداد انگشتان دست) برمیآید و چاره و نسخه همگانی نیست.۲- و یا در جنگی مدام مابین منیت و الهیت بسر برد.(زانک مخلص در خطر باشد مدام)
مولانا در رتبه بندی خلقت آدمی، انسان را ابتدا موجودی جماد مینامد ومیفرماید: از جمادی مردم و نامی شدم، یعنی آدمی را از جماد، از تخم یک گیاه که جماد است یعنی نه زنده است نه مرده به گیاه تبدیل میکند و از گیاه به حیوان و از حیوان به انسان، انسان فکور، انسان شکاک، انسان در راه، انسان نور الهی یافته، انسان نیمه كامل، فرشته، انسان کامل و سپس خود خداوند و پا را ازین هم فراتر نهاده و انسان را به چیزی بالاتر از خدا در این رتبه بندی قرار میدهد. (آنچه در وهم نآید، آن شوم) و میفرماید، انسان حال حاضر وقتی تمامی تلاشش را میکند تازه به جایگاهی که از یکطرف به خدا و از سوی دیگر به عالم انسانی خود کشیده میشود، خواهد رسید. یعنی این انسان بیچاره اگر آنچنان که مولانا میفرماید، پیوسته در راه اعتدال نباشد و از میان، راه نرود، پیوسته در معرض بلا و خطر است.
زانک در راهست و رهزن بیحد است
آن رهد کاو در امان ایزد است
چون هنور در راه است و در راه راهزنان بسیاری کمین کرده اند. و تنها کسانی از شر راهزنان در امانند که خدا یارشان باشد. یعنی چون آدمی هنوز در دنیای انسانیست و در این دنیا که معجونی از همه چیز است، ناگزیر مجذوب شده و لیز میخورد، پس مولانا تنهاراه چاره را ایزد توانا میداند و میفرماید تنها کسانی از همه خطرات در امانند که در پناه خدا سنگر گرفته باشند. چگونه در این سنگر میتوان بود؟ با پاکسازی اخلاق.
آئینه خالص نگشت، او مخلص است
مرغ را نگرفته است، او مقنص است
اگ آئینه ای از زنگار پاک نگشته باشد، آئینه نیست، بلکه شیشه ای است که آنرا نقره کوب و یا طلا کوب کرده اند. و هر صیادی که مرغ میگیرد، یعنی پرنده شکار میکند فاتح شهر مرو (نام شهر مرو، مرغ بود) نیست، بلکه مرغ گیر است و فقط صیاد پرنده و یا مرغ است.
(مرغ در اینجا نام شهر مرو در خراسان بزرگ است که بخاطر قلعه های محکم و بلندی که داشت، فتح ناپذیر بود.)
و مقنص یعنی شکارچی و صیاد. منظور این است که هر آدمی که تذکیه نفس نکرده، و خالص نباشد، او خداشناس واقعی نیست. هر که دم از خداشناسی زند، حتما خداشناس نیست، بلکه لباس زاهدان را بتن کرده و یک زاهد ساختگی است که تنها نام خداشناس را یدک میکشد و اصالت ندارد و فقط با خداشناس واقعی همنام است. و بقول سعدی کبیر: شیتان با مخلصان برنمیآید و سلپان با مفلسان.
چونک مخلص گشت، مخلص باز رست
در مقام امن رفت و بُرد دست
تنها کسی که بمعنای واقع و فقط با هدف رسیدن به خدا، خود را از پلیدیها برهاند و مخلص گردد، خدا او را در امان خود نگاه خواهد داشت. شاید همه کس و هرکه را بشود فریفت، ولی خدا را نمیشود گول زد.
هیچ آئینه دگر آهن نشد
هیچ نانی گندم خرمن نشد
مولانا میفرماید آدمی پس از اینکه با روزن کوچکی از نور الهی آشنا گردد، دیگر آن آدم سابق نمیتواند بود، همانطوریکه هیچ آهنی پس از تبدیل به آئینه، دیگر آهن نخواهد شد و هیچ نانی دوباره بصورت گندمی که خرمن شده است، درنخواهد آمد. هیچ باسوادی را دوباره نمیتوان بیسواد ساخت و تا آخر.
در اینجا،سه بیت پشت سرهم در مورد سه مطلب مختلف آمده است. یک بیت در باره خداشناس دروغین، بیت بعدی در مورد در امان بودن از خطرات با توسل به خدا و بیت سوم هم در مورد دگرگونی غیرقابل برگشت سخن میگوید.
هیچ انگوری دگر غوره نشد
هیچ میوه، پخته با کوره نشد
هیچ خوشه انگور رسیده ای دوباره بشکل غوره درنخواهد آمد، و میوه را در کوره گذاشتن هم موجب پختگی آن نمیشود، باید آفتاب بخورد و بمرور زمان و بر شاخه با باد و باران و نسبم کنار آید. باید به شاخه فرصت داده شود تا میوه را مناسب خوردن نماید. منظور این است که گذشته را باید فراموش کرد چون بازیافتنی نیست و اینکه برای تغییر و دگرگونی اختیاج به زمان است و بطور مصنوعی و ساختگی نمیتوان باعث پختگی افکار و شخصیت آدمی شد.
پخته گرد و از تغیُر دور شو
رو چو برهان محقق نور شو
چون ز خود رستی همه برهان شدی
چونک بندت نیست شد، سلپان شدی
میفرماید، پس بخود فرصت بده و تجربه بیندوز و با بردباری پلیدیها را از خود دور کن، تا پخته و دانا گردی و مانند برهان محقق (حضرت مانی) سراپا نور گردی. به عقب بازنگرد، گذشته را فراموش کن، چون از بند دیوهای اخلاقی که آزاد شوی، همه چیز برایت روشن و واضح میگردد. همه برهان شدی یعنی همه چیز برایت روشن است و تو نیز روشنگر خواهی شد. هنگامی آدمی از بنده گی رهایی یافته و خود پادشاه میگردد که بروی دیوهای درون خود کنترل کامل داشته باشد.
و برهان یعنی شاهد و دلیل. و «برهان محقق» که سراپا نور بود، کسی بجز حضرت مانی و یا حضرت زرتشت مقدس نمیتواند باشد.
در تول تاریخ باشکوه ایران که تنها تاریخ آلم بشریت هم هست، هزاران دانشمند و محقق و نابغه وجود دارد که همگی لقب «برهان دین» بمعنای شاهد و دلیل راستین دارند.
در دانش منطق و برهان و قیاس و فلسفه و حکمت که دانشمندان ایرانی اولین و آخرین دانشمندان دنیا هستند و حرف آخر را آنها زده اند (هرچند اسامی پارسی آنها به اسامی عقذه ای های وحشی، جهود و انگل استانی و عربی درآمده باشد که از هرگونه استعداد بشری کاملا تهی و خالی میباشند و فقط درنده خوئی و حیوان صفتی و حباثت و حماقت میدانند و بس. و این حقیقت هم راجع به امروز و خودشان صادق است و هم راجع به پدران نامعلوم و هویت مجهولشان).
بهرحال برهان از نظر دانشمندان ایرانی و یا دانشمندان راستین بشر، مانند درختی است که دارای ریشه، تنه، شاخه ها و برگ و بار بسیار است. دانشمندان کبیر ایرانی مانند ابوریحان بیرونی، فارابی، جامی، خاقانی، انوری، بوعلی سینا، رازی ووو، در باره برهان مطالب مفصلی نوشته اند. مثلا بو علی سینا در بخشی از دانشنامه کبیر خود بنام «شفا» در باره برهان و این درخت بزرگ و اقسام و انواع آن بطور جامع توضیح داده است.
ور عیان خواهی، سلاه دین نمود (۴)
دیده ها را کرد بینا و گشودش
و اگر دلیل و برهان قاطع وآشکار میخواهی از صلاح دین بپرس که وجودش باعث روشنگری و بینائی آدمیان گشته است.
معنای اسم سلاه دین(ناقص و معرب شده آن صلاح دین) این نام ترکیبی از «سلاه» به معنای درستکاری، نیکوکاری و «دین» به معنای پرهیشته قلم و دانش است. بنابراین مفهوم آن «فرشته درستکاری » یا «سلاه دین» است. این نام بار معنوی و مینو دارد.(۵)
احتمالا منظور مولانا از نام «سلاه دین» یا حضرت زرتشت مقدس است و یا سلاه دین ایوبی، فرمانده مشهور ایرانی و فاتح خانه مقدس، و یا معبد زرتشتیان (بیت مقدس) است که در زمان جنگهای چلیپی در جائیکه امروز فلستین نامیده میشود و توسط جهودا غصب شده است، واقع میباشد. این فرمانده بزرگ و وارسته ایرانی نقش مهمی در جنگهای چلیپی داشت. و بنظر من و به احتمال زیاد، سلاه دین همان نادرشاه کبیر است که سردار کارتاژ و ناجی شمال آفریقا و فلستین اشغالی از چنگ بربرها در زمان جنگهای چلیپی بود. بهرحال حوزه عملکرد هر دو سردار ایرانی در یک منطقه است. و این گمانه زنی هنگامی قوت میگیرد که، وحشیهای تازه از بیابان درآمده که برای ما تاریخ نویس شده اند، سلاه دین را مربوط به هزار و چند سال پیش میدانند، که دروغی بزرگ است. و سلاه دین همزمان با نادرشاه کبیر است. بهرحال از نظر من، نام سلاه دین در اینجا، کنایت از حضرت زرتشت مقدس است.

پاورقی
۱- از ثری (از زمین ) تا به ثریا (اسم چندستاره که شبیه خوشه انگور است و پروین نام دارد). ثری، یعنی زیر بنا وبنیان وجود. و ثریا به تمامیت آمده بنا.
تحت ثری یعنی در پس پرده آفرینش. اول نام زمین و سخاوت خاک، ثری نام گرفت ولی در اصل بخاطر گاوی است که کره زمین را بروی شاخ خود گرفته، به آن ثری میگویند. چرا که ثری بپارسی یعنی گاو. پس شد نام دیگر کره زمین که بخاطر قرار بر روی شاخ گاو، به آن ثری میگویند.
و یا بقول خیام کبیر: «گاوی است در آسمان و نامش پروین، گاو دگر است نهفته در زیر زمین، چون چشم خرد باز کنی، خواهی دید، زیر و زبر دو گاو مشتی خُر بین» خُر یعنی خورشید.
۲- دن بمعنی و بچم نشاط هم است. هر نشاطی. اسم و یا ستاک از فعل دنیدن است. و دنان انست که نشاط کند. و داد و فریاد و به نشاط رفتن را نیز دنیدن گویند. رودکی و منوچهری آنرا به مینه جنگ آورده اند.
روز جستن تازیان همچون نوند
روز دن چون شصت ساله سودمند. رودکی
گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو
روز جِدّ و روز هزل و روز کلک و روز دن. منوچهری
یوزجست و رنگ خیز وگرگ پوی و غرم تک
ببر چه، آهو دو، و روباه حیله، گور دن. منوچهری
بارولایت بنه از گاه خویش
نیز بدین شغل میاز و مدن. کسایی
بر گل همی نشینی و بر گل همی خوری
بر خم همی خرامی و بر دن همی دنی. منوچهری
همه ساله دل دلبر همی بر
همه ماهه به گرِدِ دن، همی دن. منوچهری
دام به راهت بر است شو تو چو آهو
زین سوی و زآنسو گیا همی خور و می دن. ناصرخسرو
ای شده مشغول به ناکردنی
گرد جهان بیهده تا کی دنی. ناصرخسرو
ای دنیده همچو خون کرده رخان از خون دن
خون دن خونت بخواهد خورد گرد دن مدن
توتی میان باغ دنان و کشی کنان
چنگش چو برگ سوسن و پرّش چو برگ نی. منوچهری
اگرچه خُر به نیسان شاد و پیران و دنان باشد
زبهر خُر نمیگردد به نیسان دشت چون بستان. ناصرخسرو
ای همه ساله دنان به گرد دنان در
من نه به گرد دنانم و نه دنانم. ناصرخسرو
- دمان و دنان، شتابان و خرامان. روان تند و آهسته:
چو در سبزه دید اسپ را دشتبان
گشاده زبان شد دمان و دنان. فردوسی.
پس اندر سپاه منوچهرشاه
دمان و دنان برگرفتند راه. فردوسی
بیفتاد و برگشت از او بادپای
همی شد دمان و دنان باز جای. فردوسی
دن، در این دو سرود رودکی و منوچهری هر دو دن به چم جنگ و کارزار است که نخست از مرد شصت ساله سودمند سخن میگوید و دوم از کلک و دن سخن میگوید کلک و شمشیر
روز جستن، تازیان همچون نوند
روز دن، چون شصت ساله سودمند. رودکی.
گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو
روز جِدّ و روز هزل و روز کلک و روز دن. منوچهری
۳- نوای داوود و یا ایرج شاه پسر فریدون شاه که بدست برادران کشته شد، به یونانی آپولون پسر زئوس است و لقب او داوود بود، و او را در کتب ادیان ابراهیمی یوسف نامیده اند. او در خوشگذرانی و عشق ورزی و هنر و موسیقی برای خود خدائی بود و نوازنده ماهر و چیره دست و خواننده بزرگی محسوب میگشت.
۴- بنیان «س» و «ل» در زبان پارسی و یا زبان زرتشت مقدس (که صورت خدای نادیده است) به عملکرد «بافتن و تنیدن و پیوسته کردن» و هر آنچ که به این واسطه ایجاد شود دلالت دارد. مانند سبد که از بافتن و تنیده شدن ایجاد میشود. و سلسله و سلاسل که مانند زنجیر، مینه میگردد.
واژه «سلاه،» منشعب از کلمت «سل» بمعنی ایجاد نمودن شرایط برای سلم و سلامتی.
واژه اوستائی «سَل» ریشه و بنیان واژگان بسیاری در زبان پارسی و زبان اوستا و یا زبان وحی خدا و گفتگوی زرتشت با اهورامزدا است. مثلا نسل، سلات، سلاه، سلالت، سله، سلسل. در بررسی عملکرد ریشه سل در زبان پارسی نشان میدهد که سله به عملکرد پیوستن و تنیدن دلالت دارد. بنظر میرسد که برخی اوقات به آمیخته شدن و تصدیق، کلام قبل آن، دلالت دارد. و یا بمعنای «هر آئینه» یعنی «به یقین» است.
مصدر و بن واژه و یا واژه کلیدی «سلاه» دو حرف (س، ل) میباشد که این دو حرف با در نظر گرفتن اولویت آوا نسبت به نگارگری حروف با ذات آوایی منطبق بر عالم واقع که دارند در کلمات بسیار زیادی در ابعاد کاربردی مختلف با یک مفهوم مشترک در زبانهای مختلف قابل مشاهده است از قبیل:
سلوات (معرب و یا ناقص شده ان صلوات) کلیدواژه ای که مفاهیمی مثل انرژی و آرامش و کنترل در مفهوم این کلمه وجود دارد.
تعریف موازی و غیر انطباقی نماز برای کلمت «سلوت» (معرب و ناقص آن صلوت) از جهت منظم شدن و زمانبندی شبانه روز و ایجاد نظم و نظام در زندگی در مفهوم کلمت نماز میباشد.
مصدر و بن واژه و یا کلید واژه «سلوت» دو حرف (س، ل) میباشد.
اگر بخواهیم از طریق قانون و قواعد ایجاد کلمات به مفهوم این کلمه ورود کنیم تا ببینیم چه مفاهیمی در صندوقچه و ساختمان این کلمت نهفته شده است بدینصورت قابل تبیین خواهد شد:
اگر از زاویه اولویت بیان نسبت به نگارگری کلمات و حروف به مفهوم این کلمه ورود کنیم مفاهیمی مثل تسلی و تسلیت و سلتت (سلطه) و سلامتی و سیلینگ به معنی آرامش و مسلط شدن و کنترل بر حواس شش گانه را میتوان در این واژه کلیدی مشاهده کرد.
فلسفه دائم سلات بودن دقیقا به این معنی قابل درک میشود.
یعنی در حفظ آرامش است که انسان توانایی کنترل بر وجود خود را میتواند داشته باشد.
و آرامش هم واژه ای کلیدی است که مرتبط با انرژی و دریافت انرژی دارای معنا و مفهوم میباشد.
کلمات بسیار زیادی از بنیان کلمت «سلات» در ابعاد کاربردی مختلف با یک مفهوم مشترک وجود دارد مثل:( سلام سلامتی سلم سیل سیال سیلینگ سال سیلو سوله سیلندر سالن، سیلنگ، سوراخ ، سلابت ووو)
یک اصطلاحی در زبان وحشیها برای آببندی نمودن و رفع نشتی وجود دارد، تحت عنوان (sealing) که از همین بن مایه کلمت «سیلینگ» پارسی کپی شده است.
عمل سیلینگ یا سیل نمودن و یا آب بندی در زبان پارسی، از بستن سوراخ ها با ریخت دیگر آن یعنی سولاخ و سیلاخ مرتبط با کلمه سیلینگ و شیلنگ جهت محافظت از یک ماده سیال میباشد.
کلمت «سوراخ» که تغییر ریخت یافته کلمه سیلاخ میباشد از کلمات هم خانواده و هم ریشه با کلمه سیلینگ و سیلندر ووو میباشد.
حتی کلمه شیلنگ آب نیز دقیقاً مرتبط با مفهوم کلمه سیلینگ و سیلندر و سوله ووو میباشد.
ذات حرف ( ر ) در کلمه سوراخ نماد یک مفهوم فیزیکی و خرامان گونه و افزونه حرف خ در ساختمان این کلمت در واقعیت کار است.
ولی حرف ( ل ) در کلمت سیلینگ و سیال ووو، بخاطر وجود یک مفهوم سَیَلان دار و لطیف در واقعیت کار منطبق با آن ماده یا هر چیزی است.
حکمت استفاده از حرف ش با سه نقطه در کلمه شیلنگ منشعب از کلمه سیلینگ به خاطر ذات آوایی حرف ش منطبق با شرایط موجود شارش گونه سیالات می باشد.
اگر معنا و مفهوم کلمه سیلندر را بر مبنای کلمات هم خانواده خودش که در جایگاه های کاربردی مختلف در حال استفاده است بررسی کنیم به کلماتی مثل ( سالن سیلو سوله سال سَیّال سَیّار سوراخ سریال ) خواهیم رسید.
بر همین مبنا مفهوم کلمه سیلندر اشاره به یک فضای سر و ته بسته و محافظت شده و ایزوله شده و بدون سوراخ دارد که یک چیز یا ماده ی سَیّال و سَیّار در یک مسیر محافظت شده در حال سیر کردن باشد.
حتی از کلمه سال که در محاسبات تقویمی استفاده میشود اشاره به یک مدت زمان محدود و سر و ته بسته شده دارد.
همچنین اصطلاحاتی در مکالمات روزمره در نامگذاری ها بر روی کالاها وجود دارد که دقیقاً این معنا و مفهوم در آن وجود دارد مثل سولاردام مثل یخچال آبسال و.
چنانچه از زاویه قوانین و روند ایجاد کلمات هم بخواهیم به این معنا و مفهوم در کلمه سیلندر ورود کنیم به پهنه بیشتری از مفاهیم در کلمات خواهیم رسید که در نگاه اول نامأنوس با کلماتی مثل سیلندر بنظر خواهد رسید ولی دقیقاً به لحاظ معنا و مفهوم باطنی مستتر در کلمات مرتبط با این کلمات خواهند بود مثل سَله که به سبد گفته میشود مثل ستل (سطل) سلته (سلطه) سالم، سلام سلک، کلاس، کلیسا، سئوال، مسیله، سریال، سلسله ووو.
در قرآن هم بنیان «س» و «ل» در عملکرد آنچه تنیده شده ظاهر گشته است.
(سورت الحاقه آیت ۳۲ و سورت غافر آیت ۷۱) که در هر دو آیت فوق، کلمات مشتق شده از ریشه سین و لام به عملکرد آنچه پیوسته و بافته است، مانند سبد و زنجیر ووو، دلالت دارد.
۵- سلاه همچنین یک اصطلاح مبهم کهن در موسیقی ایرانی است که در میلیونها کتب باستان ایران از آن نام برده شده است. معنای دقیق «سلاه» در این رابطه کاملا شناخته نیست، اما چندین احتمال وجود دارد:
برخی معتقدند که این اصطلاح از فعل «سِلا» به معنای «بالا بردن» یا «بزرگ کردن» گرفته شده است که به بلند کردن صدا هنگام خواندن دعایی با تشدید ملودی و ریتم آن اشاره دارد. بنابراین، سلاه به معنای «برکت خود را بده» بود.
برخی دیگر معتقدند که این اصطلاح پارسی از واژه اوستائی «سِلا» بمعنای «سجده کردن» یا «تعظیم کردن» گرفته شده است و به زمانی اشاره دارد که زرتشتیان در سرناپیل ها میدمیدند و مردم را به نیایش اهورامزدا فرا میخواندند. و به اینکار سلا میگفتند. بعدها اینکار زرتشتیان در ادیان ابراهیمی بشکل اذان و زنگ کلیسا و شیپور جهودی کپی شد.
محتملترین توضیح این است که زرتشتیان از این اصطلاح در ارتباط با خواندن اوستا با همراهی موسیقی در عبادت عمومی استفاده میکردند. در ترجمه کتب باستان ایران، این کلمت بعنوان «استراحت» ترجمه شده است که به مکثی در موسیقی اشاره دارد که در طی آن خوانندگان آواز خواندن را متوقف میکنند تا صدای سازها به تنهایی شنیده شود. برخی دیگر معتقدند که خواننده حتی نواختن را متوقف کرده تا زمانی برای تأمل در مورد کلماتی که خوانده بود، داشته باشد.





هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر