چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۴۰۵

حسد بردن حشم به ندیم خاص بخش دوم


حسد بردندامیران شاه به ندیم محبوب او، بخش دوم از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



مولانا در این بخش هم مانند بخش پیشین میفرماید: با خدا باش پادشاهی کن، بی خدا باش هرچه خواهی کن. یعنی بیان این مطلب مهم که اهورای آدمیان از هم باخبرند و دربرخورد باهم واکنش نشان میدهند. بدین ترتیب که، واکنش های ناآشنایان به همدیگر و احساسات بی دلیل آدما به هم، نظیر: مهر و دوستی، قهر و آشتی، عشق و نفرت، خشم و کین، حقد و حسد، فرار و نزدیکی ووو، از تاثیرات این آگاهی است. مثلا، اهورای آدما هنگامیکه به یک اهورای پاک میرسند، اگر خود نیز تا حدودی بری از آلودهگی باشند، به آن انسان توجه و مهر و احترام و دوستی و عشق بی دلیل نشان میدهند، و این همان معنای پادشاهی است. و اگر خود دارای اهورای آلوده باشند، دچار حسادت بیمورد و نفرت بیدلیل و خشم جانکاه نسبت به پرهیزگار میگردند. و اگر اهورای پاک به اهورای فردی خبیث برخورد کند، او هم بیدلیل از خبیث دوری میجوید. و البته دو خبیث در برخورد بهم، جنگی هولناک را شروع میکنند. و دو پاک نهاد، عاشق هم میشوند. و این معنای هرچه خواهی کن است.
قصهٔ شاه و امیران و حسد
بر غلام خاص و سلپان خرد
دور ماند از جر، جرار کلام
باز باید گشت و کرد آنرا تمام
به داستان پادشاه و ندیم ویژه و محبوب او که بر اثر پر حرفی به تاخیر افتاد، میپردازیم و آنرا بپایان میبریم.
جر یعنی کشیدن. جرار کلام یعنی پر حرف. کسی که سخن و کلام را کش میدهد.
باغبان ملک با اقبال و بخت
چون درختی را نداند از درخت
یک باغبان کارکشته و با تجربه، درخت شناس است. و خداوند که باغبان ملک هستی است، تمامی مخلوقاتش را بخوبی میشناسد. و اهوراهائی که بارها تناسخ را تجربه کرده اند، اهورای دیگران را میشناسند و براساس پاکی و یا ناپاکی آن، واکنش نشان میدهند.
آن درختی را که تلخ و رد بود
و آن درختی که یکش هفصد بود
کی برابر دارد اندر مرتبت
چون ببیندشان به چشم عاقبت
و آن اهورای پلید را با آن اهورای نورانی یکجا قرار نداده و یکسان برخورد نمیکنند. یعنی اهوراها نسبت به آگاهی که از هم میآبند بهم توجه نشان میدهند.
باغبان به درختان از روی بهره ای که دارند، رسیدگی میکند. مثلا درخت کاج رسیدگی ندارد، در چار گوش باغ چار درخت کاج میکارند تا مرزهای باغ را نشان باشند و سپس آنها را به امان طبیعت رها ساخته و پی کار خود را میگیرند. ولی هنگامیکه پای درخت رز در میان است، کار بطور کلی فرق میکند. با دقت او را هرس کرده، داربست برایش بسته، کود و آبیاری و مراقبت کامل میشود. در گذشته در ایران کنار هر درخت انگور یکنوع درخت یا درختچه مخصوص کاشته میشد که کار خدمتکار درخت را داشت و بطور طبیعی به درخت انگور مواد خوراکی میرساند. این تکنیک پرورش که در تاکستانهای ایران انجام میگرفت و باعث بی نظیر بودن مزه و مرغوبیت انگور و شراب بدست آمده از آن میشد، توسط فرانسویها دزدیده و به فرانسه برده و مطابق معمول که هرچه بردند، باقیمانده را در ایران نابود ساختند، این شیوه پرورش انگور هم از ایران برچیده شد.(و شاید هنوز در شیراز باشد، من بیخبرم)
پس رسم این است که با همه موجودات نسبت به ارزشمندی آنها، و نتایجی که ببار خواهند آورد، برخورد و رفتار میشود.
کان درختان را نهایت چیست بر
گرچه یکسانند این دم در نظر
با اینکه همه اهوراها یکسانند، ولی غلظت پاکیشان یکی نیست و آنچه که در آینده خواهند کشت و چه بر و بار و نتیجه ای ببار خواهند آورد، را از پیش میدانند.
نشاء درختان با اینکه همگی یک اندازه اند، با اینحال به آن درختی که میدانند، در آینده، بَر و میوه میدهد، از همان کوچکی، نگاه و مراقبت ویژه دارند.
شمس کاو ینظر بنور حق شد است
از نهایت وز نخست آگه شد است
حضرت زرتشت مقدس (شمس) که بنور اهورامزدا منور گشت، از تمامی تاریخ گذشته و آینده دنیا باخبر شد. و دانای دانایان و خردمند خردمندان گشت. و اهورا شناس بزرگ اوست. و او میدانست که بر سر ارواح چه خواهد آمد. پس اوستا را نوشت و برای مردمان بجا گذاشت تا از راه حق گمراه نگردند. و اینرا نوشت که من آینده را میدانم، پس از نادرستی پرهیز کنید. بدین سبب آنهائیکه کتاب اوستا را در اختیار دارند، تصورشان از این گفته حضرت زرتشت این است که او پیشگو بوده است. بنابراین تلاش میکنند، از روی اوستا به برخی از اتفاقات آینده آگاهی پیدا کنند! و چون اوستا را کسی میفهمد که دارای پندار و گفتار و کردار نیک باشد و غربیها که اوستای اصلی را در اختیار دارند، اکثرا چهر تمام قد ابلیس هستند و بعید است که در بین آنها کسی توانا به فهم اوستا باشد، تنها کاری که از دستشان برمیآید، ترجمه گوگلی آن و تقسیم ترجمه های ناقص آن به کتب مختلف و سپس نوشتن نام جعلی غربی، عبری، عربی در پای آن کتب است. همانکاری را که در سد سال گذشته با دیگر کتب دانشمندان ایران کرده اند. یعنی بطور کلی، کپی و تقلب و نااصلی و نادرستی و دروغ و خدع و بی ریشگی و خیانت به تاریخ و فرهنگ بشری.
چشم او ینظر بنور حق شده
پرده‌های جهل را خارق بده
چشم آخربین ببست از بهر حق
چشم آخِربین گشاد اندر سبق
حضرت زرتشت که توسط اهورامزدا نورانی و دانای دانایان گشت و پرده های جهل و نادانی را کنار زده و اهورا شناس (آخِربین) گشت. وآنچه که در آینده دیده بود را در اوستا نوشت و اینکار را بخاطر حق کرد، و در عوض پیشگیری پیش از پیشآمد کرد. یعنی برای آن اتفاقات بدی که در آینده قرار است برای بشر اتفاق افتد، و او را گمراه سازد و اهورایش را آلوده سازد، از پیش راه حل را نوشت تا بلکه آدما بخود آمده و آنچه که قرار است رخ دهد را تغییر دهند.(چشم آخِربین گشاد اندر سبق) و یا برای اینکه اهوراها به پلیدی دچار نگردند، اوستا را نوشت و «آئین به» و یا سفارش به پندار و گفتار و کردار نیک» کرد تا از پیش از دچار شدن آدما به پلیدی، جلوگیری کند.(چشم آخِربین گشاد اندر سبق)
خارق در اینجا یعنی شکافتن.


اتارود در قوس و قزح و یا رنگین کمان در برج دوشیزه اثر دارد.

آن حسودان، بد درختان بوده‌اند
تلخ گوهر، شوربختان بوده‌اند
از حسد جوشان و کف می‌ریختند
در نهانی مکر می‌انگیختند
تا ندیم خاص را گردن زنند
بیخ او را از زمانه بَر کنند
آن ندیمانی که به ندیم خاص حسادت میورزیدند، مانند درختان بی ثمر بودند که اهورایشان از حسادت و حقد و کینه به تباهی و تلخکامی تبدیل گشته بود. و بدین سبب در پنهان، بدنبال یک راه حل خبیثانه برای مقابله با ندیم محبوب شاه میگشتند. آنها بدنبال راهی بودند تا سبب کشته شدن ندیم شده و او را از بیخ و بن برکنند. اهوراهای پلید بدنبال نابودی پاکانند. سند؟ نگاه کنید ببنید چه بر سر مردم بیگناه ایران و افغانستان و لیبی و لبنان و سوریه و آفریقا و فیلیپین و اتازونی آوردند.
چون شود فانی چو جانش شاه بود
بیخ او در قدر اورمزدا بود
غافل از اینکه، آنکه با شاه یک روح در دو تن است و ریشه در وجود شاه دارد، ازمیان رفتنی نیست.
کنایت از اینکه، هر انسانی با خدا پیمان یگانگی بسته و قرین میشود و خود را از او جدا نمیداند، هم در گذران زندگی زمینی و هم در دنیای معنا و مینو، یک گارانتی و تضمینی معتبر دارد و پاینده است و نمیمیرد، و پادشاهی میکند. چرا که دست خداوند بالای همه دستها است.
قدر یعنی ارزش و اندازه، قرین شدن چیزی است به چیزی دیگری.
شاه از آن اسرار واقف آمده
همچو شاهرود ربابی، تن زده
شاه از مکر امیران و حشم درباریان آگاهی یافت. ولی مانند فارابی (شاهرود) که آنچنان با سازش سخن میگفت که نیازی به گفتار نداشت، سکوت کرد.
رباب، بربت، چنگ، سرناپیل، نی و دف از جمله سازهای موسیقی ایران از هزاران سال پیش تاکنون میباشند. پسر بزرگ مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی، ملقب به سلپان ولد، چندین کتاب در مورد ساز رباب نوشته است که معروفترین انها رباب نامه است. اما فارابی و یا شاهرود، استاد نواختن رباب بود. و لقب شاهرود ربابی داشت.
در تماشای دل بد گُهرآن
می‌زدی خنبک بر آن کوزه‌گران
و شاه اهواری پلید و بدگهر آنان را زیر نظر داشته و به تلاشها و سر بدیوار کوبیدنهای آنها، میخندید و با پوزخند و تمسخر برایشان کف میزد. (خنبک میزد).
واژهگان کوزه و کوزه گر و کوزه فروش در اقیانوس شگفت انگیز ادبیات پارسی، بسیار بکار رفته است. و این کوزه دارای فلسفه بزرگی است. نخست بخاطر اینکه از سفال قرمز رنگ تهیه میشد و جنس و شکل و کار کردش شبیه آدمی است (ورود و خروجی دارد و لب و دسته و شکم و از مایعات پر است) پس رمزی شد برای خواندن آدمی. و درنتیجه، خداوند بعنوان بزرکترین کوزه گر و دستگاه خلقت، کارگه کوزهگری نامیده شد. دوم، در گذشته هر چه را که میخواستند پنهان کنند، در کوزه کرده و آنرا دفن میکردند. پس کوزه رمزی شد برای پنهان ساختن گنج و اسرار. سوم، از کوزه برای نگاهداری آب و شراب و کنیاک (کنیاک عرق شراب است که ایرانیان از تقطیر شراب بدست میآوردند) آبجو و عسل و دیگر مواد خوراکی های مهم استفاده میشد، پس کوزه نقش مهمی را در گذران روزانه آدما یافت. چهارم، در اساتیر و داستانهای کهن، از کوزه برای زندانی کردن اهوراهای پلید استفاده میشد. پنجم، از کوزه برای بدام انداختن مهمانهای ناخواسته مانند پشه و مگس و مورچه ووو استفاده میشد و برای اینکار کوزه را تا نیم از آبجو پر کرده و در گوشه ای مینهادند، و مگسها و پشه ها و هزارپایان و سوسکها و حلزونها و حتی موشها ووو بهوای بوی آبجو بطرف کوزه جلب شده، درآن افتاده و میمردند. امروزه هم همین کار در دنیا بین کشاورزان رواج دارد. در نتیجه کوزه و کوزه گر استعاره ای گشت برای حیله و حیله گر و حیله گری. که همین معنای پنجم ظاهرا مورد نظر مولانا در این بیت است. یعنی کسانیکه برای شاه و ندیم خاص او دام نهادند را کوزه گران میخواند.
مکر می‌سازند قومی حیله‌مند
تا که شه را در فقاعی افکنند
فقاع یعنی کوزه ای که در آن کنیاک و شراب و آبجو نگاهداری میشد. و میگوید، آن کوزه گران و یا حیله گران تمام تلاش خود را میکردند تا شاه و ندیمش را در کوزه گیر اندازند.
فقاعی و یا فوگان، نام نوشیدنی گاز داری است که ایرانیان از هفت هزار سال پیش از جو، مویز، بوزا، بزا، بوزه و غیره میگیرند. امروزه آنرا آبجو مینامند. (ابزار باستانی هفت هزار ساله تهیه آبجو که در استان پارس کشف شد اینک در آمریکا میباشد) فقاع از مشروبات گازدار بوده و در کوزه‌ای سنگین نگهداری می‌شده است. روی کوزه را با پوستی می‌پوشاندند و محکم می‌کردند و برای خنک ماندن در قلیه یخ میخواباندند، و هنگام خوردن پوست در کوزه را با میخی سوراخ میکردند و فقاع را با گاز آن از سوراخ پوست می‌کشیدند. در گذشته در ایران آبجو نوشیدنی روزانه ایرانیان بود. این نوشیدنی را در زمان جنگ جهانی اول به دانمارک و سپس به هلند و دیگر کشورهای گدا گشنه اروپائی برده و کارخانجات بزرگ تهیه آبجو را در آنجا ساختند. ولی همچنان بهترین آبجو که در دنیا بیرقیب بود در کارخانجات تهیه آبجو بنام «کارخانه آبجو سازی شمس» در ایران تهیه میشد که در زمان فتنه ۵۷ آنرا تعطیل کرده و کارخانه و تشکیلاتش را به اسرائیل بردند و ایرانیان را از این نوشیدنی که مایه سلامتی کلیه و کبد است محروم ساختند.
پادشاهی بس عظیم و بیکران
در فقاعی کی بگنجد، ای فلان
آن پادشاه همام و بزرگ و بیکران خردمند را که نمیتوان گول زد و در کوزه انداخت. ای فلان فلان شده ها.
از برای شاه دامی دوختند
آخر این تدبیر از او آموختند
شوم، شاگردی که با استاد خویش
همسری آغازد و آید به پیش
ندیمان خبیث درآخر برای شاه و ندیم محبوبش یک دام ساختند. و خندهدار اینکه آنها همین دام ساختن و رقیب را به تله انداختن را هم، از خود شاه یاد گرفته بودند. و چه شوم بخت و ابله است آنکس که با آموزگار خود درافتاده و با آنچه از خود او آموخته، تلاش میکند، استاد را ضربه فنی سازد. همسری آغازد، یعنی با استاد برابری کند. همسنگی کند.
با کدام استاد؟ استاد جهان؟
پیش او یکسان هویدا و نهان
آنهم با کدامین استاد؟ با استادی بنام خدا که همه چیز برایش هویدا و پیدا است، میخواهید درافتاده و برای او حیله گری کنید؟
از دل سوراخ، چون کهنه گلیم
پرده‌ای بندد به پیش آن حکیم
مثل اینکه کسی بخواهد فقر و ناچیزی خود را بپوشاند، پس در جلو سوراخی که در دیوارش وجود دارد یک کهنه گلیم را آویخته و از آن بعنوان پرده استفاده کند. خود آن کهنه گلیم سوراخ سوراخ است، و نشاندهنده فقر و ناچیزی او.
پرده می‌خندد برو با صد دهان
هر دهانی گشته اشکافی بر آن
خب آن گلیم پاره کهنه که بعنوان پرده استفاده شده، به این بلاهت با سد تا سوراخ میخندد و میگوید تو یک سوراخ را پوشاندی و در عوض با آویختن یک گلیم پاره پاره، ناچیزی خود را بیشتر بنمایش گذاشتی.
گوید آن استاد مر شاگرد را
ای کم از بیست، نیستت با من وفا
پس استاد به شاگردش میگوید، آخر تو که از بیست و ابلیس پست تری، چگونه میتوانی به من خیانت کنی؟
خود مرا استا مگیر، زنجیر‌گسل
همچو خود، شاگرد گیر و کوردل
استاد به شاگرد نمک نشناس میگوید، حالا که زنجیر پاره کردی(دیوانگی آغاز نمودی) و مرا همسر و هم سنگ و هم پایه خودت دانستی، دیگر من استاد و مربی تو نیستم.
و این کنایت از آنهائی است که در ابتدا خداشناس و خداجوی بودند. و تا بلطف حق مطمئن گشته و صاحب کرامات گشتند، آن حسود درونشان آنان را بگمراهی کشاند و به آنان قبولاند که خدا هستند. (جمشید شاه و کیکاووس شاه نمونه های از این دست شاگردان هستند).
و اینکه با خدا شاخ بشاخ بشوی با اینکه «منم حق» بزنی، زمین تا آسمان خرجش است و فرق دارد. هنگامیکه منم حق میزنی، یعنی سپاس خداوند را که مرا مانند خود توانا و دانا آفرید، و بدین سبب من از او جدا نیستم و ما و منی بین ما وجود نداد، و هر دو یکی هستیم. اما هنگامیکه میگوئی من هم خدام یعنی من مانند خدا و رقیب اویم.
نزمنت یاری است در جان و روان
بی منت آبی نمی‌گردد روان
از این پس دیگر نه از من (نزمنت) کمک و رحمتی خواهی دید و نه کرم و لطفی. حالا برو ببینم، بدون من چگونه خواهی بود. آیا حتی توانا به گرم کردن آبی هستی!
پس دل من کارگاه بخت توست
چشکنی این کارگاه، ای نادرست
چون تاکنون در اثر لطف من خرسند و شاد و آزاد و بیباک و خوشبخت زندگی کردی، ولی از خباثت و پلیدی، دستی را که بتو نان رساند را گاز گرفتی، وکارگاهی که منبع تولید بخت برای تو بود را با ناراستی و نادرستی چگونه و چرا ویران کرده و شکستی.(چشکنی)
گوئیش پنهان زنم آتش‌زنه
نی به قلب از قلب باشد روزنه
پیش خود گوئی یکجوری میزنم که حالیش نشود، غافلی که از قلب تو به قلب من راه و روزن وجود دارد و هرچه تو در دل بگوئی من آنرا خواهم شنید. از اهورا به اهورا راهی است پنهان.
آخر از روزن ببیند فکر تو
دل گواهی میدهد زین ذکر تو
از همان راهی که بین دلها برقرار است، میتوان به آنچه که تو در دل میگذرانی دست یافت و به نیت تو آگاه گشت.
لیک در رویت نمائد از کرم
هرچه گویی خندد و ماند مرم
استاد تو، خدای تو، خباثت و پلیدی ترا برویت نمیآورد، حتی خندیده ولی با تلخی خاموش میماند (ماند مرم)
او نمی‌خندد ز ذوق مالشت
او همی‌خندد بر آن اسگالشت
خنده او از برای چاپلوسی تو نیست، او بر افکار پلیدت پوزخند میزند. سگالیدن یعنی فکر کردن، اندیشیدن. درست مانند امیران دربار که در پیش شاه چاپلوسی میکردند و چون بخلوت میرفتند، آن کار دیگر.
پس خداعی را خداعی شد جزا
کاسه زن، کوزه بخور، اینک سزا
پس خدعه با خدعه پاسخ داده شده و این سزای کسی است که به استاد خود پشت میکند. و تو یک کاسه زدی، و با انگشت بدر کوفتی، پاسخش کوزه ای است که تو سرت میخورد و مشتی است که بر درت کوفته خواهد گشت.
گر بُدی با تو ورا خند رضا
صد هزاران گل شکفتی مر ترا
اما اگر او برویت با رضایتمندی و خرسندی و علاقه بخندد، آنوقت خواهی که روزگارت چه گلستانی میشود. و عکس این ماجرا هم صادق است.
چون دل او در رضا آرد عمل
آفتابی دان که آید در حمل
خرسندی او از تو مانند آفتاب روزهای بهاری، آفتاب فروردین ماه و یا برج قوچ و یا حمل است. همانگونه شادی و فرح بخش و زیبا.
زو بخندد هم نهار و هم بهار
در هم آمیزد شکوف و سبزه‌زار
صد هزاران بلبل و قمری نوا
افکنند اندر جهان شور و صفا
از خنده او نهرها جاری میشوند، بهار آغاز میگردد، شکوفه ها آنچنان سبزه زمین را در آغوش خود میگیرند تو گوئی یکی هستند. سدها هزار بلبل هزار دستان، آنچنان میخوانند که در تمامی دنیا شور و نشاط و خنده و شادی برقرار میگردد. همه اینها بخاطر اینکه خداوند زیبائی مطلق است و خنده اش زیباترین زیبائی هستی است.
چونک برگ روح خود زرد و سیاه
می‌نبینی، چون بدانی خشم شاه؟
هنگامیکه خداوند بر روی آدمی خنده واقعی میکند، صرف نظر از اینکه روزگار مادی آدمی چگونه است، ولی او بدون علت و یا دلیل خاصی، احساس آرامش و شادی و خرسندی و رضایت دارد. اصطلاحا دلش شاد است. دارای همان دل خوشی است که سهراب میپرسد، سیری چند. مولانا همین مطلب را دستمایه قرار داده و میپرسد، هنگامیکه دچار تاسه و غم و انده و گرفتاری هستی و هیچ چیزی دلت را شاد و روحت را آرام نمیسازد، آیا از خود نمیپرسی، شاید دلیل اینهمه تاسه، این است که خدا (شاه) بجای خنده، بر تو خشم گرفته است؟
آفتاب شاه در برج عتاب
می‌کند روها سیه همچون کتاب
باید بدانی، که اگر خشم خدا را برانگیزی، بجای اینکه روزگارت در برج قوچ و فروردین و یا اول بهار باشد، در برج بز یا برج عتاب و یا دی ماه و یا اول زمستان است. و روزگار و رویت مانند کتب که با جوهر سیاه شده، میباشد.
آن عطارد را ورقها جان ماست
آن سپیدی و آن سیه میزان ماست
اتارد و یا عطارد و یا برج تیر و یا برج سرتان، نشان اول تابستان است. و خورشید و یا شمس در وسط آسمان با قدرت میدرخشد و گرم میکند. و اتارد را حضرت زرتشت مقدس میدانند چرا که او نزدیکترین سیاره منظومه شمسی به شمس و یا خورشید است. و مولانا جان آدمی را به اتارد تشبیه کرده که از نور خورشید گرم است. و پندار و گفتار و کردار ما، میزان و ترازوی این هستند که روزگار ما فروردین باشد و یا دی ماه. و کتاب زندگی ما را جان ما و یا «آئین به» حضرت زرتشت مهین مینویسد. اتارد نشان زرتشت مقدس و نویسندگی اوست. حضرت زرتشت مقدس اولین نویسنده و بزرگترین نویسنده و شگفت انگیز ترین نویسنده و داناترین از این نوع است. و به او پیک اهورامزدا و یا مرکوری هم میگویند. و اتارد در ادبیات پارسی «دبیر فلک» نیز خوانده شده است. بدین سبب مولانا در اینجا از او بعنوان نویسنده یاد میکند. در پارسی به خانه اتارد (برج دوپیکر و یا جوزا و برج دوشیزه و یا مریم و یا سنبله)، پاتو هم میگفتند.(۱)
باز منشوری نویسد سرخ و سبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز
منشور سرخ و سبز، نشان عشق و زندگی و کنایت از اوستا است، که آدما را از ناتوانی و دیو منشی نجات میدهد.
سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار
چون خط قوس و قزح در اعتبار
خط قوس و قزح کنایت از رنگین کمان است، و برمیگردد به اتارد که بر فلک دوم تابد و آن را دبیر و نویسنده و کاتب فلک هم گویند. علم و عقل و خرد بدو تعلق دارد. و شرف او در دوشیزه (و یا مریم و یا سنبله) و وبال و یا تاثیرات او در رنگین کمان و یا قوس است.
سرخ و سبز نشان زندگی با نشاط است، و رنگ سپید نشان پاکی و شفافیت. و این پرچم سه رنگ ایران که ریشه هایش به مرکز زمین میرسد، شامل زندگی، شادی و پاکی است. و تاثیرات حضرت زرتشت مقدس، و یا خط قوس و قزح و یا رنگین کمان او بر پاکان است.
اندر این معنی شنو تو قصه ای
تا بیابی از معانی حصه ای
در این رابطه مثال دیگری در قالب حکایت و قصه بازگو خواهم کرد تا شاید، از دنیای مینو، پاره ای خرد بیابی. حصه، یعنی پار، تکه، بخشی.
پاورقی
۱۱- اتارد(عطارد) و یا تیر سیاره ای است از سیارات های منظومه شمسی و یا سیستم خورشیدی در فلک دوم. ( پنج سیاره در فلک دوم عبارتند از: ۱-کیوان«زحل »، ۲-هرمز«مشتری »، ۳-بهرام«مریخ »، ۴-ناهید«زهره » و ۵-تیر«اتارد». منظومه شمسی دارای هشت سیاره اصلی بنامهای (تیر یا عطارد، ناهید یا زهره، زمین، بهرام یا مریخ، هرمز یا مشتری، کیوان یا زحل، اورانوس و نپتون) است. و البته اجرام دیگر.
سیاره اتارد بر فلک دوم تابد و آنرا دبیر و نویسنده و کاتب فلک گویند. علم و عقل بدو تعلق دارد. و شرف او در دوشیزه و یا مریم و یا سنبله و وبال او در رنگین کمان و یا قوس است.
اتارود را «تیر فلک» هم گویند، معنای آن «نافذ در امور» میباشد، لذا دبیر و کاتب را بدان نامیده اند. و آن در فلک دوم است پس از فلک قمر. و دور قرص آن ۷۲۰ میل است. اتارد یک بیست ودوم زمین است. اولین سیاره شمسی است و بیست بار از زمین کوچکتر است و دوری آن از خورشید ۸۵ میلیون کیلومتر و مدت مدار آن گرد خورشید ۸۸ شبانه روز و مدت دوره محوری آن ۲۴ ساعت و پنج دقیقه است و آن از سیارات داخل است و خانه و بیت او دو برج دوشیزه و دو پیکر(سنبله و جوزا) است و شرف آن در پانزدهمین درجه برج دوشیزه است. و در علم و احکام نجوم، شگفت انگیز پارسی، یک چارم روز چهارشنبه است. اتارد را پیامبر راستین خدا، حضرت زرتشت مقدس میگویند و پیامبری است که همواره معاون علم و تجارت بود و او را مفسر اراده خدایان می نامیدند. اتارد بموجب اساتیر و تاریخ باستان ایران، پیامبر یا قاصد خدایان و حامی قاصدان و بازرگانان بوده است. اتارد و یا تیر. زادوس. زادوش. زاودش. کوچکترین سیاره منظومه شمسی است. قطر آن ۳۰۳۰ میل و یک برابر ونیم ماه می باشد. عین عملی را که ماه نسبت به زمین انجام می دهد عطارد با خورشید میکند. دوری آن از خورشید ۳۶ میلیون میل است. از آنجا که این سیاره بسیار کوچک است در حرکت انتقالیش به دور خورشید دو بار بدور خود میچرخد. مدت حرکت انتقالی آن ۸۸ روز است. همیشه یک طرف سیاره مذکور بطرف خورشید است و یک سال و یک روز آن با هم مساوی هستند.سمتی که به طرف خورشید است بسیار داغ است بطوری که سرب و قلع آن بصورت مذاب میباشد. سمت دیگر آن بسیار سرد است بطوری که ۲۰۰ الی ۳۰۰ درجه زیر صفر فارنهایت است. این سیاره دارای اتمسفر یا هوای محاطی نیست و بدین جهت قابل سکونت نمیباشد. اتارد در نزد ایرانیان خدای دانش، نویسندگی، سخنوری و بازرگانی است. و او را زرتشت مهین و مقدس مینامند.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر