‏نمایش پست‌ها با برچسب سعدی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سعدی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۴۰۴

که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم


یلدا شاد و پر بار.



ز دستم برنمیخیزد که یکدم بی تو بنشینم
بجز رویت نمیخواهم که روی هیچکس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
ترا من دوست میدارم خلاف هر که در آلم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم
و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی بساعدهای سیمینم
برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم
ازاول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم
دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینم
تو همچون گل ز خندیدن لبت باهم نمیآید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم
رقیب انگشت میخاید که سعدی چشم برهم نه
مترس ای باغبان از گل که میبینم نمیچینم.
حضرت سعدی



یلدا شب عاشقی و شوره

شنبه، فروردین ۱۸، ۱۴۰۳

نه عجب كه قلب دشمن شكنى بروز هيجا


حضرت سعدی



همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه
که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا بخدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که بدلبری سپاری
که چو قبله‌ایت باشد بِه از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه بدست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گِله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی.
سعدى كبير
پاورقی:
واژه کهن پارسی هیجا یعنی کارزار، جنگ. پیکار، نبرد، معرکخ
به هیجا که گردد دلاور بود
به رزم اندرش ده برابر بود.
فردوسی
کس از لشکر ما ز هیجا برون
نیامد جز آغشته خفتان به خون.
سعدی
محمد لاريان، شعر يادوم رفت. ویدیو از سایت فاسد یوتیوب حذف شد.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۴۰۱

با دوست کنج فقر بهشتست و بوستان


حضرت سعدی



رفتی و همچنان بخیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوری
فکرم بمنتهای جمالت نمیرسد
کز هرچه در خیال من آمد نکوتری
مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت
تا ظن برم که روی تو ماهست یا پری
تو خود فرشته ای نه از این گل سرشته ای
گر خلق از آب و خاک، تو از مشک و انبری
ما را شکایتی ز تو گر هست هم بتوست
کز تو بدیگران نتوان برد داوری
با دوست کنج فقر بهشتست و بوستان
بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری
تا دوست در کنار نباشد بکام دل
از هیچ نعمتی نتوانی که برخوری
گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست
زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری
چندانکه جهد بود دویدیم در طلب
کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری
سعدی بوصل دوست چو دستت نمیرسد
باری بیاد دوست زمانی بسر بری.
سعدی کبیر




جمعه، فروردین ۱۹، ۱۴۰۱

هر ورقش دفتریست معرفت کردگار


حضرت سعدی



باد بهاری وزید از طرف مرغزار
باز بگردون رسید ناله هر مرغ‌ زار
سرو شد افراخته کار چمن ساخته
نعره زنان فاخته بر سر بید و چنار
گل بچمن در برست ماه مگر یا خورست
سرو برقص اندرست بر طرف جویبار
شاخ که با میوه‌هاست سنگ بپا میخورد
بید مگر فارغست از ستم نابکار
شیوه نرگس ببین نزد بنفشه نشین
سوسن رعنا گزین زرد شقایق ببار
هر گل و برگی که هست یاد خدا میکند
بلبل و قمری چه خواند یاد خداوندگار
برگ درختان سبز پیش خداوند هوش
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
وقت بهارست خیز تا بتماشا رویم
تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار
بلبل دستان بخوان مرغ خوش الحان بدان
طوطی شکرفشان نقل بمجلس بیار
بر طرف کوه و دشت روز طوافست و گشت
وقت بهاران گذشت گفته سعدی بیار.
سعدی کبیر

چهارشنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۱

حق نباید گفتن امگر آشکار


حضرت سعدی



بس بگردید و بگردد روزگار
دل بدنیا درنبندد هوشیار
ایکه دستت میرسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچکار
اینکه در شهنامه‌ها آورده‌اند
رستم و رویینه ‌تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک
کز بسی خلقست دنیا یادگار
اینهمه رفتند و مای شوخ چشم
هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
ایکه وقتی نتفه بودی بیخبر
وقت دیگر طفل بودی شیرخوار
مدتی بالا گرفتی تا بلوغ
سرو بالایی شدی سیمین عذار
همچنین تا مرد نام آور شدی
پارس میدان و صید و کارزار
آنچه دیدی برقرار خود نماند
وینچه بینی هم نماند برقرار
دیر و زود اینشکل و شخص نازنین
خاک خواهد بودن و خاکش غبار
گل بخواهد چید بیشک باغبان
ور نچیند خود فرو ریزد ز بار

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۴۰۰

صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود


حضرت سعدی



هر که مجموع نباشد بتماشا نرود
يار با يار سفرکرده به تنها نرود
باد آسايش گيتی نزند بر دل ريش
صبح صادق ندمد تا شب يلدا نرود
بر دل آويختگان عرصه عالم تنگست
کان که جایی بگل افتاد دگر جا نرود
هرگز انديشه يار از دل ديوانه عشق
بتماشای گل و سبزه و صحرا نرود
بسر خار مغيلان بروم با تو چنان
به ارادت که يکی بر سر ديبا نرود
با همه رفتن زيبای تذرو اندر باغ
که بشوخی برود پيش تو زيبا نرود
گر تو ای تخت سليمان بسر ما زين دست
رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود
باغبانان بشب از زحمت بلبل چونند
که در ايام گل از باغچه غوغا نرود
همه عالم سخنم رفت و بگوشت نرسيد
آری آنجا که تو باشی سخن ما نرود
هرکه ما را بنصيحت ز تو ميپيچد
روی گو بشمشير که عاشق بمدارا نرود
ماه رخسار بپوشی تو بت يغمايی
تا دل خلقی از اين شهر به يغما نرود
گوهر قيمتی از کام نهنگان آرند
هر که او را غم جانست بدريا نرود
سعديا بارکش و يار فراموش مکن
مهر وامق بجفا کردن عذرا نرود.
سعدی کبیر

دوشنبه، شهریور ۰۱، ۱۴۰۰

ایزدا زباد فتنه نگهدار خاک پارس


گلستان حضرت سعدی



منّت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت.(۱)
هر نفسی که فرو میرود ممدّ حیاتست و چون برآید مفرّح ذات. پس درهر نفس دو نعمت موجودست و برهر نعمت شکری واجب.
ازدست وزبان که برآید
کز عهده شکرش بدرآید
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر بدرگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که بجای آورد
باران رحمت بیحسابش همه را رسیده و خوان نعمت بیدریغش همه جا کشیده.

پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۷

اول بنام آنکه بکس نیست مشترک


از سعدی کبیر



اول دفتر به نام ایزد دانا
صانع پروردگار هوی توانا
اکبر و اعظم خدای آلم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از در بخشندگی و بنده نوازی
مرغ هوا را نصیب، ماهی دریا
قسمت خود میخورند منعم و درویش
روزی خود می‌برند پشه و عنقا
حاجت موری به علم غیب بداند
در بن چاهی بزیر سخره سما
جانور از نتفه ‌کند نیشکر از نی
برگ‌ تر از چوب خشک، چشمه ز خارا
شربت نوش آفرید از مگس نحل
نخل تناور کند از دانه خرما
از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق
از همه آلم نهان و بر همه پیدا
پرتو نور سرادات جلالش
از عظمت ماورای فکرت دانا
خود نه زبان در دهان عارف مدهوش
حمد و ثنا می‌کند موی بر اعضا
هر که نداند سپاس نعمت امروز
حیف خورد بر نسیب رحمت فردا
بارخدایا مهیمنی و مدبر
وز همه عیبی پاک و مبرا
ما نتوانیم حق حمد تو گفتن
با همه کروبیان عالم بالا
سعدی از آنجا که فهم اوست سخن گفت
ور نه کمال تو وهم کی رسد آنجا.
سعدی کبیر

دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۷

ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد


حضرت سعدی



ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی بحیف و توانگرانرا دادی بطرح!
صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت:
ماری تو که هر کرا بینی بزنی
یا بوم که هر کجا نشینی بکنی!
زورت ار پیش میرود با ما
با خداوند غیب دان نرود
زورمندی مکن بر اهل زمین
تا دعائی بر آسمان نرود
ظالم از این سخن برنجید و روی درهم کشید و بر او التفات نکرد که گفته اند: (غرور آدمی‌ را بگناه و بیخبری میکشاند.)
تا شبی آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت و از بستر نرمش بخاکستر گرم نشاند.
اتفاقا همان شخص بر او بگذشت و دیدش که با یاران همیگفت: ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد؟
گفت: از دود دل درویشان.
حذر کن ز دود درونهای ریش
که ریش درون عاقبت سر کند
بهم بر مکن تا توانی دلی
که آهی جهانی بهم برکند.

بر تاج شاه کیخسرو نبشته بود:
چه سالهای فراوان و عمرهای دراز
که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت
چنانکه دست بدست آمدست ملک بما
بدستهای دگر همچنین بخواهد رفت.
حضرت سعدی «گلستان» باب نخست.

شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۷

که دوشم قدر بود امروز نوروز


حضرت سعدی



مبارکتر شب و خرمترین روز
به استقبالم آمد بخت پیروز
دهلزن گو دو نوبت زن بشارت
که دوشم قدر بود امروز نوروز
مهست این یا ملک یا آدمیزاد
پری یا آفتاب عالم افروز
ندانستی که ضدان در کمینند
نکو کردی علیرغم بدآموز
مرا با دوست ای دشمن وصالست
ترا گر دل نخواهد دیده بردوز
شبان دانم که از درد جدایی
نیاسودم ز فریاد جهان سوز
گر آن شب‌های باوحشت نمی‌بود
نمی‌دانست سعدی قدر اینروز.
سعدی


جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۶

این چشم و دهان و گردن و گوش


حضرت سعدی



ای چشم تو دلفریب و جادو
در چشم تو خیره چشم آهو
در چشم منی و غایب از چشم
زان چشم همی‌کنم بهرسو
صد چشمه زچشم من گشاید
چون چشم برافکنم برآن رو
چشمم بستی بزلف دلبند
هوشم بردی بچشم جادو
هرشب چو چراغ چشم دارم
تا چشم من و چراغ من کو
این چشم و دهان و گردن و گوش
چشمت مرساد و دست و بازو
مه گر چه بچشم خلق زیباست
تو خوبتری بچشم و ابرو
بااینهمه چشم زنگی شب
چشم سیه تراست هندو
سعدی بدو چشم تو که دارد
چشمی و هزار دانه لولو.
سعدی

جمعه، مهر ۰۲، ۱۳۹۵

آدمی دگرگونی نمیابد و نمیرد بلکه از صورتی بصورت دیگر درمیآید


باب هفتم از گلستان حضرت سعدی



یکی را از وزرا را پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی می کن، مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود، پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمیشود و مرا دیوانه کرد.
چون بود اصل گهری قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نخواهد کرد
آهنی را که بد گهر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد.
گلستان سعدی ، باب هفتم در تأثیر تربیت

پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۵

در زیر گلیم عشق پنهان

نوروز پیروز


برخیز که میرود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یکبار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه میکند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که بدوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو بمیوه میرسد دست
سهلست جفای بوستانبان.
سعدی


دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۴

باد نوروز علیرغم خزان باز آمد


حضرت سعدی



ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
راست گویی به تن مرده روان بازآمد
بخت پیروز که با ما بخصومت میبود
بامداد از در من صلح کنان بازآمد
پیر بودم ز جفای فلک و جور زمان
باز پیرانه سرم عشق جوان بازآمد
دوست بازآمد و دشمن بمصیبت بنشست
باد نوروز علیرغم خزان بازآمد
مژدگانی بده ای نفس که سختی بگذشت
دل گرانی مکن ای جسم که جان بازآمد
باور از بخت ندارم که بصلح از در من
آن بت سنگدل سخت کمان بازآمد
تا تو بازآمدی ای مونس جان از در غیب
هرکه در سر هوسی داشت از آن بازآمد
عشق روی تو حرامست مگر سعدی را
که بسودای تو از هر دو جهان بازآمد
دوستان عیب مگیرید و ملامت مکنید
کاین حدیثیست که از وی نتوان بازآمد.
سعدی

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۴

بوی گل بامداد نوروز


و آواز خوش هزاردستان



برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یکبار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه میکند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که بدوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو بمیوه میرسد دست
سهلست جفای بوستانبان.
حضرت سعدی

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۴

عاشق گل و مجروح خار اوست


حکیم و دانشمند و جهانگرد و سخنسرای بزرگ ایران سعدی کبیر.



یار من آنکه لطف خداوند یار اوست
بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
دریای عشق را بحقیقت کنار نیست
ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست
در عهد لیلی اینهمه مجنون نبوده‌اند
وین فتنه برنخاست که در روزگار اوست
صاحب دلی نماند در این فصل نوبهار
الا که عاشق گل و مجروح خار اوست
دانی کدام خاک بر او رشک میبرم
آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست
باور مکن که صورت او عقل من ببرد
عقل من آن ببرد که صورت نگار اوست
گر دیگران بمنظر زیبا نظر کنند
ما را نظر بقدرت پروردگار اوست
اینم قبول بس که بمیرم بر آستان
تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست
بر جور و بی مرادی و درویشی و هلاک
آنرا که صبر نیست محبت نه کار اوست
سعدی رضای دوست طلب کن نه حظ خویش
آدمی آن کند که رای خداوندگار اوست.
سعدی

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۴

دگر چه میخواهی


حضرت سعدی



ندانم از من خسته جگر چه میخواهی
دلم بغمزه ربودی دگر چه میخواهی
اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی
ز روزگار من آشفته‌تر چه میخواهی
ز دیده و سر من آن چه اختیار توست
بدیده هرچه تو گویی بسر چه میخواهی
شنیده‌ام که ترا التماس شعر رهیست
تو کان شهد و نباتی شکر چه میخواهی
بعمری از رخ خوب تو برده‌ام نظری
کنون غرامت آن یک نظر چه میخواهی
دریغ نیست ز تو هرچه هست سعدی را
وی آن کند که تو گویی دگرچه میخواهی؟
حضرت سعدی

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۴

مست شراب و خواب و جوانی و شاهدی


حضرت سعدی



هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
سد کاروان عالم اسرار بگذرد
مست شراب و خواب و جوانی و شاهدی
هرلحظه پیش مردم هشیار بگذرد
هر گه که بگذرد بکشد دوستان خویش
وین دوست منتظر که دگربار بگذرد
گفتم بگوشه‌ای بنشینم چو عاقلان
دیوانه‌ام کند چو پری وار بگذرد
گفتم دری ز خلق ببندم بروی خویش
دردیست در دلم که ز دیوار بگذرد
بازار حسن جمله خوبان شکسته‌ای
ره نیست کز تو هیچ خریدار بگذرد
غایب مشو که عمر گران مایه ضایعست
بجز دمی که در نظر یار بگذرد
آسایشست رنج کشیدن به بوی آنک
روزی طبیب بر سر بیمار بگذرد
ترسم که مست و عاشق و بیدل شود چو ما
گر محتسب بخانه خمار بگذرد
سعدی بخویشتن نتوان رفت سوی دوست
کان جا طریق نیست که اغیار بگذرد.
حضرت سعدی

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۴

زین پس منو دردی خرابات


حضرت سعدی



سرمست درآمد از خرابات
با عقل خراب در مناجات
بر خاک فکنده خرقه زهد
و آتش زده در لباس تامات
دل برده شمع مجلس او
پروانه بشادی و سعادات
جان در ره او بعجز میگفت
کای مالک عرصه کرامات
از خون پیاده‌ای چه خیزد
ای بر رخ تو هزار شه مات
حقا و بجانت ار توان کرد
با تو بهزار جان ملاقات
گر چشم دلم بصبر بودی
جز عشق ندیدمی مهمات
تا باقی عمر برچه آید
برباد شد آنچه رفت هیهات
صافی چو بشد بدور سعدی
زین پس من و دُردی خرابات.
حضرت سعدی

سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۴

او سخن می‌گوید و دل می‌برد


حضرت سعدی



ماه رویا روی خوب از من متاب
بی ختا کشتن چه میبینی سواب
دوش در خوابم در آغوش آمدی
وین نپندارم که بینم جز بخواب
از درون سوزناک و چشم تر
نیمه‌ای در آتشم نیمی در آب
هر که بازآید ز در پندارم اوست
تشنه مسکین آب پندارد سراب
ناوکش را جان درویشان هدف
ناخنش را خون مسکینان خزآب
او سخن میگوید و دل میبرد
او نمک میریزد و مردم کباب
حیف باشد بر چنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چنان صورت نقاب
خوی بدامان از بناگوشش بگیر
تا بگیرد جامه‌ات بوی گلاب
فتنه باشد شاهدی شمعی بدست
سرگران از خواب و سرمست از شراب
بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جمال آفتاب
سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ
گوشمالت خورد باید چون رباب.
حضرت سعدی