دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۴۰۵

ذالنون بخش دوم


پرسید یکی که عاشقی چیست؟
گفتم که چو ما شوی، بدانی.



در این قسمت مولانا داستان ذالنون را ادامه داده و یکی دیگر از ویژهگیهای انسانی که دانشش بدانجا رسیده تا بداند، که هنوز نادان است و بدین سبب او را مجنون مینامند، بازگو میسازد. واژه مجنون از دو بخش اوستائی «مج + نون» ساخته شده و بمینه و معنی (کپی + عدم)است. و بر انسان هايی که شبیه انسانند ولی مانند آنها رفتار نمیکنند اتلاق میگردد. غیر واقعی(۱)
اما پیش از پرداختن به این بخش لازم است که کمی درباره واژه ذالنون تحقیق کنیم. (۲)
آنچه که امروزه از «ذالنون» میدانیم این است که این صفت، از القاب دانشمندان بزرگ آلم بشریت است که همگی هم از نیاکان ایرانیان هستند و اکثرا در دوران امپراتوری سامانی میزیسته و بنیانگذار و زنده ساز دوباره تاریخ و فرهنگ و آئین آریائیها پس از نابودی بر اثر زیر و رو شدن زمین، در هزار و چهار صد سال پیش، و فروپاچی دولت جهان شمول ساسانی میباشند. بزرگانی مانند خیام، رودکی، فردوسی، سنائی، خاقانی، جامی، ذکریای رازی، ابو ریحان بیرونی و ابن سینا ووو. این دانشمندان تاریخ (توسط فردوسی) نجوم و فیزیک و ریاضی (توسط خیام) دانش پزشکی و شیمی و دانش کیمیاگری (توسط ذکریای رازی و ابو ریحان بیرونی و ابن سینا) شعر و موسیقی (رودکی) نجوم و «آئین به» توسط سنائی و جامی ووو دوباره زنده ساختند. و پس از اینها در دوران امپراتوری صفوی هزاران دانشمند مانند شیخ بهائی، حافظ و سعدی و خوارزمی، مولانا و مگوسی و اتار نیشاپوری ووو کار آنها را دنبال کرده و جهانی از هنر و دانش و شگفتی ساختند. و ملقب به صفت ذالنون گشتند.
اما خود لغت ذالنون از دو بخش اوستائی ذال + نون تشکیل شده است.
«ذال» در این کلمت مرکب یعنی آنکه بنور حق و یا علم لدن منور گشته است. و این لقب ذال دستان پدر جهان پهلوان، رستم است. (۳) چرا که ذال را سیمرغ جان پرورش داده و بدین سبب دارای علم لدن بود و مشاور هزاران پادشاه کیان ایران. واژه ذال همچنین، بشکل و ظاهر جهان هستی(جهان ما) که شبیه یک گاو است گفته میشود. ذال گاوی است پیشانی سپید (ماه پیشانی) و او را در مصر گاو مقدس یا آپیس میخواندند.
در نجوم شگفت انگیز و مافوق بشری آریائیها، نقش گاو را به جملگی کائنات میدهند. یعنی هنگامیکه خدا از بالای هرچه هست و نیست به پائین نگاه میکند، کیهان و هرچه در او هست را بشکل یک گاو (ذال) میبیند که بر پشت ماهی (نون) سوار است. بدین سبب در نسخ کهن ایران باستان درمورد این گاو سخن بسیار رفته است. و چون فرهنگ و دانش و آئین آریائیها از طرف تمامی مردم دنیا، شناخته، پذیرفته و مورد احترام قرار میگرفت، در نتیجه این حقیقت شگفت انگیز کیهان شناسی ایرانی در تمامی ملل دنیا وجود داشته و امروزه و پس از تغییرات بسیار هنوز به یک شیوه ای موجود است. و احمقهائی که منابع علمی ایران را ربوده اند، در ترجمه آنها به این مطلب مهم نرسیده و آنرا نفهمیده اند، و بدین سبب گاو را خدای مردم باستان دانسته و تصور میکردند اهمیتی که ایرانیان در نوشته هایشان به گاو داده اند بخاطر این است که گاو یکی از خدایان باستانی است. هنوز هم بروی این حماقت پافشاری میکنند و داستانهای احمقانه تراوش شده از مغزهای بغایت علیل خود را بعنوان اسناد اثبات این بلاهت بخورد دنیا داده اند.
و واژه اوستائی «نون» بمعنای ماهی و بر جهان عدم و یا جهان ثابت که آنرا برزخ و یا نیستی مینامند، تعلق میگیرد. و درنتیجه «ذالنون» را میتوان بمعنای آنکه هستی در نیستی دارد و یا گاوی که بر پشت ماهی سوار است و یا دانش و علم لدن آدمی مینه کرد.
مولانا در این بخش گفته خود را در مورد دانشمندان راستین که پس از پی بردن به یکی از حلقه های خدا، آنچنان بحیرت فرو میروند که دیگر ان آدم سابق نمیگردند (در بخشهای گذشته درباره حلقه های آفرینش نوشته ام) را پی گرفته و شرح حال یکی از آنان (قاضی قضات همدانی) را مینویسد. و میگوید افرادی که مجنون عظمت خدا گشته اند، همدل و همزبان ندارند، و عزیز خدا تنهاست، هرچند بظاهر همزبانان بسیاری در کنارش هستند و شاگردان اویند و بایستی او را بهتر از بقیه بشناسند، و او را مرشد خود میدانند، ولی با اینحال هیچکس بجز فردی مانند خود او، نمیتواند او را بفهمد. پس مولای ما درجهت شکافتن روحیات فردی که مغروق دریای معرفت خداست، پیش میرود.(کار جنون ما به تماشا کشیده است، یعنی‌ توام بیا که تماشای ما کنی‌.)
چونک ذالنون سوی زندان رفت شاد
بند بر پا، دست بر سر ز افتقاد
ذالنون و یا رئیس قضات همدان را گرفته و او را ترسان بطرف زندان بردند و به پاهایش زنجیر بسته، و دستهایش را بر روی سرش قرار داده بودند. افتقاد یعنی از چیزی هراس و ترس داشتن. و چرا از او میترسیدند؟ نه بخاطر دیوانه بودنش، چون بار اول نبود که دیوانه میگرفتند، بلکه بیشتر به این دلیل که او اهورای بزرگی داشت و همچنین شخص مهمی در جامعه بود و ماموران دقیقا نمیدانستند، دستگیری او چه عواقب مادی و معنوی میتواند درپی داشته باشد. در این ماجرا ماموران ترسان و قاضی شاد و شنگول بود.




دوستان از هر طرف بنهاده روی
بهر پرسش سوی زندان نزد اوی
دوستان در قصه ذالنون شدند
سوی زندان و در آن رائی زدند
به یاران و مریدان و دوستان و شاگردان ذالنون، خبر بازداشت او را دادند که چه نشستید که استاد را دستگیر کرده و به زندان انداختند. هنگامیکه دوستان از داستان دستگیری خبردار شدند، با تعجب از هر طرف آمده و این ماجرا را دنبال کرده و دلیل آنرا میپرسیدند. پس هراسان بطرف زندان حرکت کرده و در راه علت آنرا با یکدیگر بگفتگو شدند و هر کس حدثی میزد.
کاین مگر قاصد کند، یا حکمتی است
او در این دین قبله‌ای و آیتیست
برخی میگفتند که قاضی قضات، این استاد علم و حکمت، دانشمند بزرگی است که قبله همه دانشجویان از سراسر دنیا است و دارای ارزش و مقام و منزلتی است، و خبر دستگیری او نمیتواند درست باشد و اینکار از روی حکمتی است که او عمدا و از روی قصد (قاصد کند) با خود اینکار را کرده است.
دور دور از عقل چون دریای او
تا جنون باشد سفه‌ فرمای او
برخی هم میگفتند که ذالنون یک دریا خرد و دانش و دانشمند دانشمندان است و از او بعید است(دور دوراست) که بخواهد توسط دیوانگی به هدفی برسد و خود را به حماقت بزند. سفه یعنی بیخردی، سبک عقلی، نادانی.
دور باشد اَز کَمال جاه او
کَابر بیماری بِپوشَد ماه او
خدا نکند او بیمار گردد و درخشش روی چون ماهش توسط ابر بیماری کم گردد.
کابر، مخفف که ابر.
او ز شر خرمن اندر خانه شد
او ز شرم عاقلان دیوانه شد
برخی از مریدان هم گمانرا بر این دانستند که شاید از دست ستم و آزار و اذیتی که خلق بر او روا داشتند و او را مجبور به خانه نشینی کردند، او مانند دیوها شده و دیو وانه رفتار میکند. و استاد از نامردمی بتنگ آمده و به بی مردمی پناه برده است. و از شرم بظاهر عاقلان، بی عقل گشته است.
مردم کوچه و بازار، چون در اکثریتند پس حتی وقتی رفتارها و باورها و اعتقادات احمقانه دارند، خود رامحق دانسته و عاقل میپندارند و اگر کسی رفتار و افکار و اعتقادات متفاوتی داشته باشد، پس به او انگ اینچنین یا آنچنان میزنند، و این عمل مردم به اصطلاح عاقل که در نوع خودش شرم آور است، ذالنون را به تنگ آورده و او را بی عقل کرده است.
او ز عار عقل کُند تن‌پرست
عامدا رفتست و دیوانه شدست
و یا از دست این مردم کودن و دنیا پرست، از قصد خودش را به دیوانگی و بی عقلی زده است. «عقل کند» همان کودن است. عامدا یعنی از روی عمد و اراده و بقصد.
که ببندم ای فتی وز ساز گاو
بر سر و پشتم بزن وین را مکاو
برخی از مریدان هم اصلا دلشان نمیخواست علت را بدانند و اصلا خود خبر را بشنوند. (وین را مکاو) آنان از روی ناراحتی خواستار این بودند که به تیری محکم بسته شوند و با شلاقی که گاو را راه میبرند (ساز گاو) بر بدنشان کوفته شود، تا توسط رنج جسمی و دردی که از شلاق حس میکنند، از درد روحی نجات یابند. درد روحی که شنیدن خبر دیوانگی مرشدشان، به آنان داده، بود. مریدانی که خواهان شلاق بودند، گفتند تا این جسم و بدن فربه و گران ، ذلیل و خار نشود، آن ویژهگی جان که اسرار را بر آدمی معلوم میسازد، فرصت خودنمایی نمی یابد. و ما به دلیل دیوانگی مرشد خود پی نمیبریم. و این یک اصل در تذکیه است که جسم میباید چاق و فربه نباشد، چراکه چاقی آدمی را تنبل میسازد و تنبلی گناهی بزرگ است. بهمین دلیل بحث ریاضت مطرح میگردد. و اعتقاد بر این است که هرچه تن آدمی ضعیف تر و خسته و بی رمق تر گردد، نیروی روحی بزرگتر میشود. (از مسلک اهل ریاضت) در مسیحیت هم کشیشهای فرقه کاتولیک گاهی با شلاق به پشت خود میکوبند تا با حقیر ساختن جسم، اراده را قوی کرده و از وسوسه کودک آزاری رهایی یابند. و در بین هندوهای افراطی بنام مرتاض، رسم اینست که آدمی خود را تا چهل روز زنده بگور میکند و فقط ۴۰بادام با اوست که هر روز یکی از آنها را میخورد، پس از چهل روز وقتی از گور بیرون میآید، موجود دیگریست.
تا ز زخم لخت یابم من حیات
چون قتیل از گاو مازی ای ثغات
ثغات نام مرزبانان دوران حکومت ساسانی است. داستان کشته شدن گاو در ادامه میآید.


ثغات و یا نام مرزبانان دوران امپراتوری ساسانی

تا زِ زَخمِ لَخت گاوی خَوش شَوَم
همچو کُشته گاوِ ماز کَش شَوَم
در اینجا به اعتقاد من، مولانا احتمالا نقبی به داستان «راز ماز» که یکی از داستانهای اساتیری ایران است، میزند.‌ به داستان «مینو س و مینو تور» پیش از هر چیز باید یادآور شد که در گذشته به فرد پارسی «مینوی» و به پارسها «مینوآن» و یا طرفداران آئین «مینوی» و یا «به» گفته میشد. امروزه «مینوآن» را «مینوسی» ثبت کرده اند. بهرحال داستان مینوتور داستان مازیار و یا نگاهبان «ماز و یا هزارتو» با ایرج، پادشاه آتلانتیس است. (آتلانتیس مرکز شاهنشاهی امپراتوری پارس در مدت شش هزار سال بود که سه دوره توسط زلزله و آتشفشان ویران گشت. بار آخر موجب نابودی کل منطقه و انقراض پادشاهی جهان شمول ساسانی گشت. شاهنشاهی که بجز خدا، هیچ قدرتی در جهان نبوده و هنوز هم نیست که توانائی ایستادگی در مقابل آن را داشته باشد.)



بهرحال داستان «راز ماز»، داستان ایرج شاه، گاومرد و مازی است که ساخته است. ایرج پسر کوچک و بسیار محبوب نزد شاهنشاه جهان فریدون شاه بود(به یونانی زئوس) او توسط پدرش فریدون شاه به حکومت آتلانتیس (در شاهنامه به حکومت ایران) گماشته شد که همین امر موجب حسادت دو برادر وی گشت. و او برای پناه بردن از شر برادران به عموی خود پوسیده(پوزئیدون)متوصل شده و از او درخواست کمک کرد.
پوسیده برخلاف برادرش، فریدون شاه که شاهنشاه همه زمین بود، پادشاه همه آبها و جهان مردگان بود. او یک «گاومرد» بنام «مینو تور » را برای کمک به برادرزاده فرستاد. و بدو گفت که این گاومرد حریف همه لشگریان برادرانش است و فقط یک نقطه ضعف دارد و آنهم دم اوست که اگر بریده شود او بر اثر زخم آن میمیرد. این گاو مرد بدنی شبیه انسان و سری شبیه گاو داشت. ایرج شاه برای حفاظت از «گاو مرد»، دانشمند و مخترع مشهور خود «دیدآل» را فراخواند تا یک «هزارتو» یا «ماز» بزرگ و سترگ و پیچیده بسازد. و از او خواست تا ماز را بگونه ای طراحی کند که گذرهائی کور داشته باشد و بتوان هرچیزی را درآنها مخفی کرد. هزارتو و یا ماز ساخت «دیدال» چنان پیچیده و فریبنده بود (یکی از عجایب هفتگانه) که حتی خود او هم بسختی و به ندرت میتوانست راه خروج را پیدا کند. پس جایگاه خواب مینو تور (Mintaur) را در آن ماز قرار دادند تا دشمنان شاه، شبانه به گاومرد نزدیک نشده و دم او را نزنند و به او در خواب آسیب نرسانند. و نام او را ماز یار و یا نگاهبان ماز گذاشتند. (ماز بمعنای توبتو و یا هزارتو و یا لا بیرون، است و از اختراعات ایرانیان است. و نام استان مازاندران هم از همینجا ریشه دارد، چون این استان درست مانند ماز دارای هزار چم و خم و هزاران جنگل و کوه و بیشه بود و بدین سبب به آن «ماز اندر آن» گفته و میگویند.)




ولی برادران ایرج شاه، هم بیکار ننشسته و یک دیو بزرگ را راهی آتلانتیس کردند. دیو خود را به شکل یک جوان بسیار زیبا درآورده و خود را سیروس نامیده و راهی آتلانتیس شد. سیروس با حیله گری دل آریان (Ariane)دختر ایرج شاه را بدست آورد، و او را شیفته خود ساخت.
شاهدخت که به سیروس(به یونانی Thesrus) خوش سیما دلباخته و در دام عشق او گرفتار شده بود با مکر سیروس، جای خواب گاو مرد را به او نشان داد و برای کمک بسراغ دیدال زیرک رفت که با هنرش هزارتو را ساخته بود. دیدال با اصرار آریان، راه رسیدن به گاومرد را بروی کاغذ رسم کرد. آریان نقشه هزارتو و یا «لا بیرون» را به سیروس رساند. سیروس هم با کلافی از نخ راهی ماز شد. و بهنگام ورود سر کلاف نخ را در آستان ورودی محکم کرد و سپس همزمان با باز کردن کلاف به راههای پرپیچ و خم قدم گذاشت. و توسط نقشه خود را به مینو تور از همه جا بیخبر رساند و دم او را در خواب زد و مینو تور از زخم دم کشته شد. و سیروس از ماز سالم بیرون آمده و با آریان فرار کرد. او آریان را با خود برد، اما او را در جزیرۀ دیا Dia، آنسوی ساحل نزدیک کناس، یا چنان که معروف بود، در جزیرۀ بسیار سرد ناکسان (به یونانی Naxos) رهاکرد، جایی که دیو «نی روس» زندگی میکرد و شاهدخت را به آن دیو فروخت.



مازیار و یا گاومرد، بدلیل نگاهبانی از نیکی، پس از مرگ دوباره بشکل انسان تناسخ یافت. دیدال هم بخاطر خیانتی که به شاه کرد، توسط اختراع خودش مجازات شد. بدین ترتیب که پر پروازی اختراع کرد که میتوانست آدمها را قادر بپرواز کند. اولین کسیکه آنرا امتحان کرد پسرش بود، او به پسر سفارش کرد که به خورشید و به آب نزدیک نشود چون پرها با حرارت خورشید سوخته و آب هم آنها را سنگین میسازد. ولی پسر که از پرواز در اوج لذت میبرد، سفارش پدر یادش رفت و تا آنجا که میتوانست بالا رفت و درنتیجه پرهایش توسط خورشید سوزانده شد و او بر زمین افتاد و جان سپرد. غم از دست دادن پسر، دیدال نابغه را از زندگی بیزار و سرد ساخت و تا زنده بود در غم و ندامت و پشیمانی رنج میبرد. از آنطرف هم پوسیده که خدای دنیای مردهگان بود، بخاطر کشته شدن گاو مرد مورد علاقه اش بشدت خشمگین شد و ایرج شاه را با خود به دنیای مردگان برد.
زنده شد کُشته، ز زخم دم گاو
همچو مس از کیمیا شد زر ساو
کُشته برجست و بگفت اسرار را
وانمود آن زمره خونخوار را
انکه بظاهر مرده است، دوباره زنده گشته و نتایج آنچه انجام داده را میبیند (کُشته بَرجَست و بگفت اسرار را) همانگونه که از دانش کیمی و یا شیمی ایرانیان، مس به زر و یا تلا(طلا) تبدیل گشته و با آن یکسان میشود.
کلمت پارسی «ساو» دارای چم و خم های بسیاری است و دراینجا بمعنی و مینه، برابر گرفتن، مساوی پنداشتن، معادل ساختن، یکسان فرض کردن، مقارن میزان گرفتن است. در گذشته که ایرانیان مس و روی را به زر تبدیل میکردند، طلا و یا زر که از اینراه بدست میآمد را «ساو» میگفتند. و شهر ساوه در ایران و شهره ساوه در عراق امروزی، دو محل ساخت و یا تبدیل مس به زر با اکسیر تا سیصد سال پیش بود.(۴)
اکسیر به زبان پهلوی گونگ نامیده میشود و معنای دگرگونی از هیچ به همه چیز را دارد. مثلا تبدیل فلز بی ارزش، به زر که پر از خاصیت است. و یا شفا بخش همه بیماریها، بسلامتی است. امروزه توسط گونگ، در آسیای شرقی سرتانها را درمان میکنند. و اینکه گونگ از نطر آنان تعلیمات معنوی بودا (حضرت مانی) است.
آب رود گُنگ (گونگ و یا اکسیر) در هند هم از باستان به داشتن خاصیت شفاپخشی و یا اکسیر معروف بود و هنوز هم هست و بدین سبب هندیها سالی یکبار در آن غوطه میخورند. این رود را به اشتباه و یا عمد گَنگ میخوانند.
گفت روشن کاین جَماعَت کُشته‌اند
تخم این آشوب ایشان کشته اند
گفت این کسانیکه امروزه دچار هزار بلا و رنج میبینی(تخم آشوب را خود کِشته اند) درواقع پس از مرگ و تناسخ، انچه را کشته اند، برداشت میکنند. نه یک کلمت زیاد نه یک کلمت کم.
چونک کشته گردد این جسم گران
زنده گردد، هستی اسرار دان
هنگامیکه جسم و کالبد آدمی از میان میرود، اهورای آدمی (هستی اسرار دان) آزاد و یا زنده گشته و پرده از روی همه چیز برمیدارد.
جان او بیند بهشت و نار را
باز داند جملهٔ اسرار را
اهورا و یا جان آدمی پس از مرگ کالبد خود، میداند که در زندگانی بعدی آیا دچار جهنم زمینی است و یا به اصل خود میپیوندد.
وا نماید خونیان بیست را
وا نماید دام خدع و ریو را
اهورای انسان، بیست ها و یا ابلیسهای خونخوار اخلاقی خود و حیله و فریب و دام و نیرنگ های که آنها در تول عمر خود بکار برده اند افشاء میکند و برای خود آدمی آشکار مینماید(وا نماید).
گاو کشتن هست از شَرطِ طَریق(۵)
تا شود از زخم دمش جان مفیغ
گاو نفس خویش را زوتر بکش
تا شود روح خَفی زنده و بِهُش
اهورای آدمی پس از مرگ کالبد او فعال میگردد، ولی یک راه دیگری هم وجود دارد که میشود توسط آن اهورای درون را زنده ساخت. و آن کشتن و دور ساختن پلیدی از خود است. از پلیدیهای اخلاقی خود را دور نگاه دار تا آن اهورا و یا دم الهی که در درون سینه ات مخفی است، فرصت خودنمائی بیابد و زنده و هشیار گردد. واژه پارسی «بِهُش» به هوش یعنی هشیار و آگاه. مفیق یعنی هوشیار.
این سخن را مقطع و پایان مجو
حال ذالنون با مریدان بازگو
این سخن را همینجا ببُر و یا نگاه دار و دنباله حکایت ذالنون را پی بگیر. مقطع یعنی قطع کردن، بریدن.
چون رسیدند سالکان نزدیک او
بانگ بر زد هی کیانید، اتقوع
واژه پارسی تقوع و یا اتقوع، در اینجا یعنی بعمد، خمیده خمیده راه رفتن، خزیدن مار در خارستان، بر درخت برآمدن چلپاسه. خزیدن پنهانی آدمی.
هنگامیکه مریدان به نزد ذالنون رسیدند، مرد دانشمند وعارف بانگ برآورد که آهای خزندگان مکار شما که هستید.
با ادب گفتند ما از دوستان
بهر پرسش آمدیم اینجا بجان
سالکان که بمعنی پیروان است گفتند که ما از دوستان تو هستیم و مشتاقانه برای احوالپرسی تو به اینجا آمدیم.
چونی ای دریای عقل ای ذو فنون
این چه بهتانست بر عقلت جنون
مریدان پرسیدند که ای خداوند هنر و دانش و خرد، چطوری (چونی). این چه تهمت ناروایی است که بتو زدند؟
دود گلخن کی رسد در آفتاب (۶)
چون شود عنقا شکسته از غراب
دود دودکش حمام عمومی که ناچیز است چگونه میتواند خود را تا جایگاه خورشید بالا کشد؟ کی کلاغ(غراب) توانسته است که سیمرغ (عنفا) را درهم بشکند؟ سالکان بدین ترتیب خواستند با قرار دادن یک ناچیز در مقابل یک ارزش بزرگ، درواقع جایگاه بزرگ ذالنون را یادآوری کرده و همزمان مخلص بودن خود، نسبت به او را نشان دهند.
وا مگیر از ما بیان کن این سخن
ما محبانیم، با ما این مکن
از ما دلیل اینکار و اتفاق و رازی که در آن نهفته است را دریغ مدار و به ما بگو که چرا اینطور شد، چراکه ما از دوستداران تو هستیم.
مر محبان را نشاید دور کرد
یا به روپوش و دغل مغرور کرد
چراکه دوستان مهربان و یاران شفیق، صرفنظر که چه پیش آید، در خوبی و بدی، در غم و شادی، همواره درکنار هم باقی میمانند و از هم جدا شدنی نیستند. و دوستان را نه با مکر و حیله و نا با رشوه و نه با وعده جاه و مقام نمیشود از هم جدا ساخت.
راز را اندر میان نه ای محب
ایکه بحر علم و عقلی، استهب(۷)
واژه پارسی استهب یعنی بسیار بخشنده. یک دشت بخشایش. مترادف واژه اوستائی «ندب» است. سهوب بمعنی دشت‌ها.
ای ذالنون ای دانشمند دانشمندان، راز این دیوانگی یکباره را با دوست بگو، ای ذو فنون که دریای دانش و خرد و عقل هستی.
کلمت «محب» در مصراع اول به معنی دوست است. همچنین « محب» لقب پزشک دانشمند دربار شاه عباس اول و یا شاه عباس کبیر است که یکی از امپراتوران بزرگ دوره امپراتوری جهان شمول صفوی است. او لقبش «محب» بود از اینجهت که شاه عباس او را بشدت دوست داشت. و او را ابونصر اصفهانی معروف به شیخ بهایی هم میگفتند. که نیم بیشتر عمر خود را در سفر گذرانده و علاوه بر اینکه پزشک بزرگی بود در علوم ریاضی، فیزیک، شیمی، نجوم، مهندسی و معماری، ادبیات،فلسفه و منطق استاد بود. او را مخترع ساعتهائی میدانند که امروزه از آنها استفاده میگردد و ساعت بزرگی که اینک در انگلیس است ساخت شیخ بهائی است که در زمان جنگ جهانی نخست و غارت ایران، توسط وحشیها از اسپهان(اصفهان) ربوده شده و به انگل استان برده شد و اینک نماد وحشی ها کودک آزار و آدمخوار است. مردم، شیخ بهائی را ذو فنون و یا خداوند فن ها و یا دانش مینامیدند. ذو یعنی مالک مطلق، خداوند، صاحب.
راز را اندر میان آور شها
رو مکن در ابر پنهانی، مها
راز این دیوانه گی را به ما هم بگو ای بزرگ و این راز را مانند ماهی که در پشت ابرها پنهان مانده، مخفی نساز.
ما محب و صادق و دل خسته‌ایم
در دو عالم دل به تو در بسته‌ایم
راز را از دوستان پنهان مکن
درمیان نه راز و قصد جان مکن
ما دوستداران راستگو و نگران تو هستیم و بجز تو در دو آلم دلبستگی دیگری نداریم.
پس راز این مطلب را از ما پنهان نساز و جان ما را از نگرانی برهان.
چونکه ذالنون این سخن ز ایشان شنید
جز طریق امتحان مخلص ندید
فُحش آغازید و دُژنام از گِزاف
گفت او دیوان گانه، زی و قاف
برجهید و سنگ پران کرد و بچوب
جملگی بگریختند از بیم کوب
ذالنون با شنیدن این سخنان راهی بجز امتحان مدعیان دوستی نیافت. پس برای اینکه ریاکار بودن بظاهر دوستانی که ادعا میکردند در خوشی و ناخوشی با او هستند و هیچ عاملی در دنیا نمیتواند آنها را از استاد جدا سازد، به آنان نشان دهد، به یکباره مانند دیوانه گان از جا پرید و با فحش و ناسزا، هر چه سنگ دم دستش بود بطرف جمیع مریدان و سالکان پرت کرد، سالکان از ترس کتک خوردن، پا بفرار گذاشته و گریختند.
«زی و قاف» یعنی پیشوند و پسوند(پیش بند، و پس بند). از اول تا آخر. در مثل هنگامیکه میگویند، از اول تا آخرت را میدانم، یعنی از زی تا قاف تو برایم آشکار است. قاف کنایت از قافیه و یا آخرین کلمت در مصراع شعر میباشد، و زی کنایت از آغاز است. (۸)
قهقهه خندید و بجنبانید سر
گفت باد ریش این یاران نگر
همینکه با سنگ ریزه و چند تا فحش دوستان مدعی در رفتند، ذالنون با صدای بلند خندید و قهقهه زد و سر تکان داد و گفت: دوستان پر ادعای مرا ببین!(باد ریش یاران)
دوستان بین، کاو نشان دوستان
دوستان را رنج باشد همچو جان
دوستان مرا نگاه کن که هیچ نشانی از دوستی در آنان نیست و با کمترین ختائی که از من دیدند، گریختند، درحالیکه ادعا میکردند تا پای جان برای من می ایستند. دوست آنست که گیرد دست دوست، در پریشانحالی و درماندهگی. دوست آن کسی است که رنج دوست خود را بجان بخرد و با او همدردی کند نه اینکه به ناسزائی و سنگی فرار کند.
کی کران گیرد ز رنج دوست، دوست؟
رنج مغز و دوستی آنرا چو پوست
یک دوست واقعی کی دوست خود را در رنج و محنت و ناراحتی تنها میگذارد و از دوست خود کناره میگیرد؟ کران یعنی کناره، رنج دوست مثل مغز یک میوه است و دوست خوب مانند پوست آن میوه است که آنرا در بر گرفته و میپوشاند.
نی نشان دوستی شد سرخوشی
در بلا و آفت و محنت‌کشی
نشان دوستی این نیست که تنها در خوشی با او باشی، دوست آنست که در رنج و بلا و گرفتاری همراه دوست باشد.
رنج بر خود گیر گر تو دوستی
رو مگردان گر تو نیکو خوستی
اگر فردی یک دوست و یار شفیق باشد، در هر حال با دوست خود همدردی میکند و در روز بیچارهگی و درماندهگی او را تنها نمیگذارد. صفت «نیکو خوست» وقتی در مورد کسی بکار میرود بمعنای آن است که آن فرد، گرم و سرد روزگار را چشیده است.
دوست همچون زر، بلا چون آتشست
زر خالص در دل آتش خوشست
دوست خوب مانند زر و یا طلاست و دوست خوب در زمان گرفتاری و بلا شناخته میشود همانگونه که طلا در دل آتش زر واقعی و روان و نرم و خوش است و محک میخورد.



پاورقی
۱- واژه مژ و یا ماژ و یا مج. به معنی ماژ و یا ماج است که راوی و روایت کننده باشد. ظاهراً به مناسبت ساخت دستگاه کپی بوده که مخترع آن رودکی است و وی اشعار خود را توسط این دستگاه چاپ و منتشر میساخته است. مردم این دستگاه را بنام راوی رودکی میخواندند. و خود رودکی پدر موسیقی جهان در باره دستگاهش سروده است:
ای مج کنون تو شعر من از برکن و بخوان
از من دل و سگالش، وز تو تن و زبان. رودکی
تا مدحت او خواندی و گفتی ز شرف کو
استاد سخن رودکی و راوی او مج. شمس فخر
مج ریشه واژه مجاز است که بمعنی غیر اصل و کپی است. چنانچه خاقانی میفرماید:
خود مدیحت را بگفت او کجا باشد نیاز
مصحف مج از پر تاووس کی گیرد بها. یعنی صفحه کپی شده از پر تاووس که با آن مینوشتند، بها و ارزش نمیگیرد.
بعدها نام مجله از روی همین دستگاه گرفته شده که بمعنی نشر دانستنی هاست.
مج ها غالباً صدای افراد و گروه هایی را به گوش میرسانند که به مجراهای رسانه های اصلی دسترسی ندارند، اما میخواهند دیدگاه و عقاید خود را دربارهٔ موضوع معینی بیان کنند.
مج همچنین مخفف مجد و بمعنی بزرگ است. نام دیگر ماه و یا قمر. از اتباع «کژ، کج » هم هست که نقیض راست باشد همچو «کژ و مژ، کج و مج » و مهمل «کژ، کج » نیز هست. و رجوع به ماده بعد شود.

۲- یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش: «چونی»؟
جوابم داد: بر قانون خویش!
گفت: «بودم اندر این دریا غذای ماهی‌ای
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش»
زین سپس ما را مگو چونیّ و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آنکس که شد بی‌چون خویش؟
تحقیق درباره هر واژه پارسی برای علاقمندان واجب است، چراکه وحشیها همه چیز را برای نسل امروز ایران واژگون کرده اند. مثلا با دستکاری در لغتنامه دهخدا، تا آنجا که توانستند (بجز کلماتی که از پ و چ و ژ و گ و آ ساخته شده اند.) واژگان پارسی را بنام خود ثبت کرده و تمامی کلمات پارسی را که نتوانستند بروبایند، به شتر و مدفوع و پائین تنه زن و گدائی و امثال اینها معنی و مینه کرده و به این هم خرسند نشده و با طبع حریص و ابلیس منش خود، تمامی آنچه خود از روی این منبع شگفت کپی کرده اند را ماخذ کلمات لغتنامه دهخدا که تمامی کشورها از روی آن برای خود لغتنامه نوشته اند، قرار داده اند.

۳-ذال همچنین یعنی ماه پیشانی لقب ذال دستان، پدر رستم و پسر سام نریمان است. در آغاز زندگی، ذال با سیمرغ و در بام دنیا یعنی قله قاف است. در میان زندگی، او هزاران سال راهنمای انسانهای خداشناس و پادشاهان و قهرمانان ایران است. و هنوز پایانی برای او نوشته نشده است. در شاهنامه هیچگاه از مرگ او سخنی نرفته است و برعکس هرجا مشگلی برای شاهان و قهرمانان ایران بوجود آمده این ذال است که حاضر گشته و راهنمائی میدهد. که «کشد ماه پیشانی» را کنایت از جاودان بودن ذال است. که علم غیب داشت.
ذال را زال نوشته و آنرا به پیر و فرتوت و مو سپید معنا کردن، اشتباه است.
ذال یعنی «ماه پیشانی» و دلیل نامگذاری او بدین جهت بود که در زمان تولد با پیشانی و دستی نورانی بدنیا آمد و نام «ناروال» به او دادند که تشکیل شده از دو بخش «نار»، به معنای آتش و «وال» به معنای تخت پیشانی است. و بعدها «آتشین پیشانی» تبدیل به «ماه پیشانی» و ذال گشت. ذال که دست از بغل بیرون میکشید، دستش میدرخشید
ای ببرده رخت حسها سوی غیب
دست، چون دستان برون آور ز جیب
ای کسانیکه کار ارتباط با خدا را به آنجا کشاندید که از او توانائی میگیرید، شما همان دست غیبی هستید که باید بیرون آمده و کاری بکند.(شهر خالی است ز عشاق مگر از طرفی، دستی از غیب برون آید و کاری بکند. حافظ)
در شاهنامه فردوسی کبیر، این دست ذال است که چون از بغل بیرون میآورد، میدرخشید. و بدین سبب به او ذال دستان میگفتند. میفرماید، ای که بنور حق مزین گشتی، ای ابر انسان، مانند ذال دستان، از بغل دست بیرون آر و جهانی روشن ساز.

۴- اکسیر یعنی، خوشکام ساز، زیست آب، کناد. محلولی که دانشمندان ایرانی در هزاران سال پیش ساخته بودند و توسط آن میتوانستند فلزاتی از قبیل مس و روی و سرب و جیوه را تبدیل به سیم و زر کنند. اولین بار اکسیر بدست جمشید شاه(کوروش کبیر) ساخته شد. جمشید شاه و یا کوروش کبیر را به یونانی، در جائی هرمس و در جای دیگر او را الکساندر کبیر مینامند. در ایران لقب کوروش کبیر اسکندر است و سد سکندر و چراغ اسکندر از ضرب مثل های معروف پارسی است. اما بیگانگان، برای ما تاریخ مینویسند، اسکند میشود کسی که به ایران حمله کرده و ایران را ویران ساخته است. درحالیکه یونان تا جنگ جهانی اول هزاران سال جز خاک ایران بود و آخرین شهریارانش را شاهان قاجار برایش انتخاب کرده اند.
از دیگر کیمیاگران ایران میتوان به خیام، ذکریا رازی، و ابو ریحان بیرونی، ابن سینا، سنائی، جامی، استپانس یکی از حکما که در صنعت کیمیا بحث کرده و بعمل اکسیر تام دست یافته است. اُرسُل گِس که در صنعت کیمیا بحث کرده و گویند بعمل اکسیر تام ّ دست یافته است. هلاوس، یکی از حکماء که در صنعت کیمیا (زرسازی ) بحث کرده و بعمل اکسیر تام دست یافته است
از نظر ابو ریحان بیرونی، زُهره در نزد اکسیریان نحاس و در اصطلاح کیمیاگران کنایت از مس است. و زُحل و یا ارزیز سیاه در اصطلاح کیمیاگران کنایت از سرب و یا اسرب است. رساس. سرب زحل راست . و از آنکه سرب زحل راست و مس زهره را، آنها بهم آمیخته شوند. عنصر ازحل محلول خنثای استات سرب را نامند.
کیمیاگر، کسی که در دانش شیمی به مافوق دانش دست یافته و اکسیر میسازد.آنکه فلزات ناقص را به فلزات کاملتر تبدیل کند. مَشّاق . اکسیری.
چو در کوره مرد اکسیرگر
فروبرده آهن برآورده زر. نظامی
ز مس و روی به اکسیر زر کنند همی
ز نطق زر کند از مدح، او به از اکسیر. عنصری
در از میان رفتن اکسیر میگوید:
و این جمله از آن بود که این معنی اکسیر و یا (کبریت احمر) است و آن عزیز باشد و چون بیابندش کیمیا بود و دانگ سنگی از وی بسیار مس و روی را زر سرخ گرداند و از جمله هرکسی آن دارو طلبد که موافق درد وی باشد و به جز آن نبایدش چنان که یکی از بزرگان گوید:«کسی را که داروی علت وی حقیرترین چیزها بود وی را در و مرجان نباید تا به شلیثا و دواء مسک آمیزندش و این مینه عزیزتر از آن است که هرکسی را از آن نصیب باشد»
و پیش از این جهال (نادانی) این علم بر کتب مشایخ پارس همین کردند چون آن خزانه های اسرارخداوند به دست ایشان افتاد، معنی آن ندانستند و به دست کلاهدوزان جاهل فکندند و به مجلدان ناپاک دادند تا آن را آستر کلاه و جلد دواوین شعر ابونواس و هزل جاحظ گردانیدند و نامحاله چون باز ملک بر دیوار سرای پیرزنی نشیند پر و بالش.
دست از مسِ وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
هرمس که هر مس زر ناب کرد
جهان پر گهرهای نایاب کرد. جامی
عشق باید تا خرد انور شود
کیمیا باید که تا مس زر شود. لاهیجی
ز مس و روی با کسیر زر کنند همی
ز نطق زر کند از مدح او به از اکسیر. عنصری
از نم گل نامه ارژنگ خوان
در دل گل صنعت اکسیر بین.
مس چو به اکسیر رسد زر شود
قطره به بحر آید گهر شود. حسین کاشفی
کیمیاگر که مس جمله ازو زر گردد
قلب ما را نزد اکسیر چو بگداخت دریغ. نزیری نیشاپوری
تربیت سودی نمیبخشد چو استعداد نیست
بر مس تابیده میباید زدن اکسیر را. شفیع اثر
به اکسیرکاری چنان شد تمام
که کردی زر سخت، از سیم خام .نظامی

۵-بُرج اردیبهشت که گاو و ثَور (،یونیکد Taurus) هم نامیده میشود، دومین برج فلکی از دایره زودیاک و یا خانه های خورشید است. بعبارت ساده تر دومین ماه از سال شمسی و یا خورشیدی است.
اردیبهشت و یا گاو و یا ثور و یا دومین برج خانهٔ خورشید، دارای قوسی ۳۰ درجه در دایره برجها و یا بقول خیام کبیر، دایره زودیاک دارد. این برج خط سیر گردش زمین بدور خورشید است در اردیبهشت ماه، که به مدت ۳۰روز و ۲۳ساعت و ۰۵دقیقه تول میکشد.
براساس نجوم شگفت انگیز ایران که امروزه همه دنیا از آن استفاده میکنند، نام برج‌های دوازده‌گانهٔ دايره زودياك و یا (دایره فرضی که جایگاه اجرام آسمانی و اشکالی را که تشکیل میدهند، در اطراف زمین نشان میدهد.) عبارتند از:
برج فروردین، قوچ، بره، گوسپند(حمل)
برج اردیبهشت، گاو، گاو نر (ثور)
برج خرداد، دوپیکر، توأمان، زُروان (جوزا)
برج تیر، خرچنگ، چنگار (سرتان)
برج مرداد، شیر یا شیر بزرگ، اسد اکبر، شیراختر (اسد)
برج شهریور (خوشه) خوشه گندم، دوشیزه، عذرا، آناهیتا (سنبله)
برج مهر، ترازو (ميزان)
برج آبان، گژدم (عقرب)
برج آذر، کمان، کماندار، کمانگیر، آرش، آرش کمانگیر، رامی، نیماسپ (قوس)
برج دی، (بزغالهٔ نر) بزغاله، بز، بز دریایی، کُریشک (جدى)
برج بهمن، آب‌کش، آبریز، بُرز، به اين برج خانه هم ميگويند ( دلو)
برج اسپند، ماهی یا دوماهی، (هوت)
نامهائی که در پرانتز قرار دارند همگی از نامهای اوستائی هستند.
در نجوم پارسی باستان، آریائیها دریافته بودند که تقریبا هر ۲۱۵۰ سال، طلوع خورشید در اعتدال بهار با صور فلکی مختلف بطور یکجا همراه خواهد بود. دلیل اینکار چرخش زمین بدور محور خود درحالیکه بدور خورشید هم میگردد میباشد. به این پدیده میگویند حرکت تقدیمی چون صور فلکی حرکتی‌ برعکس دارند. نسبت بحرکت طبیعی که در هر دوره در سال دارند. زمان لازم که هر دوازده صور فلکی در یکزمان قابل رویت بشوند در حدود هر ۲۵۷۶۵ سال میباشد. و اینسال را سال بزرگ مینامند. و در زمان باستان، پارسها از این امر خبر داشتند. و آنها هر ۲۱۵۰ سال را یک دوره سنی‌ میگفتند. از سال ۴۳۰۰ قبل از میلاد تا سال ۲۱۵۰ قبل از میلاد را عصر گاو بود. از سال ۲۱۵۰ قبل از میلاد تا سال اول میلاد را عصر بره و یا حمل میگفتند. از سال اول میلاد تا سال ۲۱۵۰ عصر ماهی‌(حوت) است، عصری که ما هنوز در آن هستیم. و این یکی از دلایل علمی است که ایرانی‌‌ها بر سر سفره هفت سین ماهی‌ میگذارند، کاری که دشمنان ایرانی‌ با آن بشدت مخالفت میکنند. چرا که پرده از عظمت علم نجوم در نزد پارس‌ها بر میدارد. و حدود سال ۲۱۵۰ ما وارد عصر جدید که دلو هست می‌شویم.
نجوم پارسی منعکس کنندهٔ نمادین جنبش این سه دوره هست. و دوره چهارم را نیز برسمیت میشناسد.

۶-گلخن آتشکده و آبگرمکن، حمام های عمومی در گذشته، بود. و این حمامها که بطرز بسیار زیبایی ساخته، میشدند، با کاشیکاریها و سقفهای بلند گنبدی که به شیوه بسیار زیبایی نقاشی شده و آینه کاریهای شگفت انگیز و حوضهای مینا کاری شده، از دوران جمشید شاه در ایران قدمت داشتند و یکی از مشخصه های ایرانیها، داشتن این گرم آبه ها بود که گلخن و یا کوره آنها فقط با انرژی یک شمع گرم میشد و این تکنیک با نابودی حمامهای پارسی توسط بربر ها برای همیشه از دست رفت. گفته میشود که شیخ بهایی برای روشن نگاه داشتن همواره این شمع که زیر مخزن آب، گرم آبه های عمومی، قرار داشت از گاز طبیعی که در زیر زمین این حمامها موجود بود استفاده میکرد. بهرحال مولانا دودی که از این شمع به هوا برمیخاست را در مقابل عظمت خورشید قرار داده و میگوید: از کی چنین ناتوانی، برای رسیدن به توانایی مانند خورشید، توانا شده است؟ گلخن کلمه مرکبی است متشکل از گل و خن. و «خن» بمعنای خانه ایست که در زیرزمین میسازند و گل در اینجا به معنای آتش است. عنقا یعنی سیمرغ و نشان پارس هاست و این را یک پرنده افسانه ای مینامند که در شاهنامه فردوسی کبیر و عطار بینظیر و دیگر بزرگان ادبیات شگفت انگیز پارسی به تکرار نام برده شده است. ولی سیمرغ در واقع وجود داشته و نسلش مانند دایناسور ها از بین رفته است، و غراب یعنی کلاغ.

۷- واژه پارسی استهب یعنی بسیار بخشنده. یک دشت بخشایش. خوب و نیکو شمردن ، مستهب دانستن. دوست داشتن، استحباب بر، برگزیدن. گزیدن بر. اختیار. ترجیح . نیکو شمردن چیزی را. سزاوار شدن . تا دیر ماندن. مترادف واژه اوستائی «ندب» است. استهب از ریشه سهب است و به مینه بیشتر از حد بخشیدن. کلمات مرتبت: سهب، اسهب، تسهيب، سهوب، سهبت، مسهب، مسهبت، سهوب بمعنی دشت‌ها.

۸- زی تا قاف را اینگونه معنی کردند:«زی و قاف، کنایت از سخنان نامربوت، سخن بی معنی، حرف سرد، حرف خشک، حرف واهی، حرف چاویده است.»
زی و قاف را از پس و پیش، از پشت و جلو. هم میگویند. قاف از قفو. پس گردن
زی یعنی زنده باش و زندگی کن. جان و زندگی را گویند. جان و حیات و زندگی را گویند که نفس و روح است و به این معنی به کسر اول هم آمده است چنانکه در امر به این معانی گویند «دیر زی »، یعنی بسیار بمان و پیوسته زنده باش. اسم از زیستن و نیز امر از آن. بمعنی جان و حیات و زندگانی. جان و حیات و زندگی و روح و نفس و معاش. زندگانی. زیست، حیات. امر از زیستن، زندگانی کن، دیر زی.
رشته یکتا شد، غلط کم شد کنون
گر دو تا بینی مقام گاف و نون
هنگامی که بزرگان ما سخن از گاف و نون میکنند منظور آنان از گاف یعنی گاو و از نون یعنی ماهی. گاف و نون یعنی گاو که بر پشت ماهی سوار است و از نظر نجوم شگفت انگیز و اجاب آور پارسی، این شکل کائنات از دید خداوند است. و در اینجا میگوید، اکنون که فهمیدی تنها یک رشته وجود دارد و ایندو (ماهی و گاو) و یا خدا و انسان ازهم جدا نیستند(رشته یکتا شد) پس گمراهی از میان رفت.
تلاش زیادی شده که «گاف و نون» را «کاف و نون» جا انداخته و به آن معنی امر فعل «کردن» که میشود «کن» را بدهند، که بسیار بیمعنی و اشتباه است. این «نون و گاف» را در قرآن که به لهچه عربی درآوردند، «نون و قلم» نوشته اند. و درآنجا تفسیر شده که نون یعنی جوهر و قلم هم اولین چیزی بوده که الله آفریده و بهمین جهت این آیت آمده! که اینهم گمراهی و اشتباه است.
گاف و نون همچون کمند آمد پدید
تا کشاند مر عدم را در بعید (بأید، شکل پارسی بعید است)
شکل کائنات از این جهت بشکل گاو و ماهی ساخته شده است( بظاهر بشکل کمندی است) تا بدانیم که کمند افرینش دارای دو دوران و دو جنبه از آفرینش است. و هستی و زندگی (گاو) از نیستی و عدم (ماهی) پدیدار میگردد. (تا کشاند مر عدم(نبود) را در بعید(بود)) بعید و یا بائد بمعنی و چم، بود، از فعل «بودن» و مترادف «بید» است. در برخی از شهرهای ایران، مردم هنوز به «بود»، «بید» میگویند.
دوران ماهی را عدم و دوران گاو در واقع دنیائی مینامند که ملموس و قابل شناسائی و دید است. و کهکشان راه شیری، شامل منظومه شمسی که زمین جزی از این منظومه است، بر روی شاخهای این نره گاو قرار دارد. و شاخهای گاو بشکل هلال ماه و زمین هم بشکل کره ای دربر آن، شکل تاج اکثر امپراتوران پارسی بود.
ذال نون یعنی کسی که از هست و نیست باخبر است. ذال کنایت از پیر فرزانه تربیت شده توسط سیمرغ جان، ذال دستان است که سیمرغ جان به او دانش و علم لدن داده بود، و نون کنایت از عدم و یا دنیائی است که از دید و درک و فهم آدما خارج است، به سیمرغ جان و ذال، گاورس هم میگویند چراکه،
آن دو انبازان گاورس را ببین
هست در ظاهر خِلاف آن و این
واژه پارسی گاورس بمعنی و چم جرم آسمانی است.ستاره. ستارهگان اجرام آسمانی هستند که در بدن گاو (دنیای هستی و یا گاوی که بروی پشت ماهی و یا دنیای عدم قرار دارد) یافت میشوند. و گاورس سیم، کلمه مرکب و لقب ماه است، کنایه از ماه و یا قمر که به رنگ نقره و یا سیم است.
در اینجا میفرماید، مثلا آن دو که هم قرین میشوند(آن دو انباز) یعنی ماه و مشتری (آن دو گاورس) را در نظر میگیریم که از هرجهت برخلاف و متضاد هم هستند. یکی (مشتری) یک غول گازی و شعله ور است و دیگری (ماه) یک سیاره سرد و تاریک است. و انباز گشتن و یا قرین شدن ایندو را نگاه میکنیم.
آن یکی گرپاس در جو میزند
و آن دگر انباز خونش میکند
گرپاس که اینک کرباس شده، نام پارچه ای است که از رشته های پنبه طبیعی ساخته میشود. و این پارچه پنبه ای اگر از پنبه خالص و نازک ساخته شود نامش مل مل است. که در ایران برای ساخت بادبانهای کشتیهای پارسی استفاده میشد. و اگر از پنبه پاک نشده ساخته شود نامش متقال است. که ایرانیان از نوع بهتر متقال برای ساخت بوم های نقاشی و از نوع خشنترش برای ساخت گونیهای آرد استفاده میگردند. ولی بهرحال رنگ گرپاس سپید بود و در اینجا سپیدی آن بمعنی مهتاب و کنایه از کردار ماه، است. که در جو زمین مهتاب میزند و چادر سپید ململ خود را بر فراز زمین پهن میکند.(گرپاس در جو میزند)، و آن یکی دیگر که مشتری است، جو را برنگ قرمز و یا خون درمیآورد. و این بیت را نظامی بطریق دیگر بیان میکند، آنجا که میگوید:
بلارک به گاورس نقره گون
ز نقره برآورده گاورس خون. یعنی در ملاقات ماه و مشتری، و یا این دو گاورس، جو زمین که بخاطر پرتو ماه، مهتابی و نقره گون است، توسط شمشیر مشتری قرمز و خونین میگردد.
بلارک بمعنی و چم فولاد جوهردار و در اینجا شمشیر فولادین است که نام شمشیر سربازان پارسی بود. بلارک و یا فولاد جوهردار که به آن فولاد آب دیده و یا شمشیر جوهردار و یا تیغ فولادین هم میگفتند، ویژه ارتش ساسانیان بود. این نوع شمشیر سازی تنها مختص و ویژه ایرانیان بود و بسیار کمیاب و نادر و گرانبها.
«ال» با یک «ه» افزودهٔ الحاقی باشد، و خود «ال» نیز صورت کوتاه‌شدهٔ «اِلَه» باشد.


























نقشه زمین در زمان امپراتوری ساسانی و پیش از فاجعه زمین لرزه





همسر ایرج شاه بنام افسون

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر