ذالنون بخش اول از دفتر دوم مثنوی، حسام دین ضیاء حق چلیپی

آنکه از سینه سد پاره، سپرها دارد
در بخش پیشین مولانا این مهم را شرح داد که اگر آدمی در هر لحظه به یک دانش مجهز گردد و دانشش آنچنان زیاد شود که مرزهای علم را زده و به جنون برسد، شاید بتواند، سر از کار یک حلقه از حلقه های خلقت درآورد.(۱) در این بخش مثالی در این رابطه آورده و شرح یکی از دانشمندان بزرگ ایران را که دانشش او را به جنون کشانده است میدهد. و منظور او عین قضات همدانی و یا حسین منصور حلاج است.
اینچُنین ذو نون پارسی را فُتاد
کاندر او شور و جنونی نو بزاد
در حکایت است که ذو نون پارسی یکی از عرفا و پرهیزگاران بزرگ روزگار بود. دانش او به درجه ای رسیده بود که بجنون رسیده بود و درنتیجه رفتارش به شیوه دیگری نمایان میگشت. (۲)
این ذو نون کیست؟ (ذآنین جمع ذٔنون) ذو در این اینجا یعنی خداوند، صاحب. و ذو نون یعنی خداوند فنون و هنرها و استاد استادان و یا دانشمند دانشمندان و این لقب را تا زمان فتنه ۵۷ که ایران در دست ایرانیان بود و بدین سبب هیچ احدی در دنیا جرآت دزدی مادی و معنوی از ایرانیان نداشت، به دانشمندان ایران از جمله، خیام، رازی، ابو ریحان بیرونی، خوارزمی، ابن سینا، بابا تاهر ووو، داده بودند. و بویژه عین قضات همدانی و یا حسین منصور حلاج به این لقب مشهور بود. او بهمراه خواجه نصیر توسی، از شاگردان تاهر همدانی معروف به بابا تاهر عریان از بزرگان علم و حکمت و همچنین شاگرد حضرت خیام کبیر، در دوران امپراتوری سامانی در شهر هگمتانه بود. بابا تاهر بنیان گذار مکتب فلسفی هیچ در هیج و خیام بنیانگذار مکتب فلسفه وجود و یا اگزیستانسیالیسم بودند. تمامی آثار بزرگان و دانشمندان ایران از جمله خیام، فردوسی، سنائی ووو، در دوران امپراتوری سامانی بزبان پهلوی نوشته شده است. بابا تاهر عریان را در جائی بنام «دیویژن» (Diogenes) خوانده و او را دانشمند یونانی ثبت کرده اند. و در جای دیگر او را بهلول نامیده و از دانشمندان عرب جا زدند. عربی که اگر در ایران فتنه۵۷ رخ نداده بود، تاکنون از گرسنگی و بیماری از روی کره زمین منقرض شده بود. امروزه از دزدی نفت و گاز خلیج پارس، کارش بجائی رسیده که دانشمندان ایرانی را دزدیده و بنام خود ثبت میکند.
عین قضات همدانی یکی از فلاسفه و بنیان گذاران مکتب فلسفی «طبیعت گرائی منطقی» است. وی در دوران امپراتوری سامانیان میزیسته و نزد فیلسوفان بزرگ آنزمان دارای جایگاه بزرگی بوده است. افکار و تعالیم او اثر بسزائی در مردم زمان خود داشته است. او فلسفه را به طبیعت و منطق و اخلاق متصل میدانست. منطق وی مبتنی بر ارغنون بود،( ارغنون نام کتابی است که میگویند توسط ارستو (ارستو هم لقب یکی دیگر از پادشاهان پارسی است) نوشته است و درباره علم منطق میباشد.) اما میگفت که هر معرفتی در نهایت به ادراکات حواس شش گانه باز میگردد و عقیده داشت که هرچه مادیست همان حقیقت است و قوه و ماده یا جان و تن حقیقت واحد و با یکدیگر درآمیختگی کلی دارند و وجود یکی در تمامی وجود دیگری ساری است. در اخلاق، فضیلت را مقصود بالذات میدانستند و معتقد بود که زندگی باید با طبیعت و قوانین آن سازگار باشد تا آدمی توانا به پرورش اخلاق انسانی باشد و عقیده داشت که آزادی واقعی وقتی حاصل میشود که انسان شهوات(افرات طلبیها) و افکار ناحق را از خود دور سازد و در وارستگی و آزادگی اهتمام ورزد. و منظور مولانا از نام بردن او در این حکایت، بیشتر بخاطر چگونگی افکار او است که با افکار و مکتبی که مولانا با آن اعتقاد داشت، هماهنگ میباشد
گویند چنان آتشی در دل آن فرزانه، برافروخته و بنیان صبر و طاقت اورا سوخته بود که با آنکه برودت هوای آن بلد (همدان) مشهور است در فصل زمستان در کوه الوند میان برف لخت و عور نشسته، و از گرما شکایت میکرد و بقدر بیست ذرع اطراف وی برف گداخته و آب میگردید. (الوند یکی از قلههای رشتهکوه زاگرس است که در ابتدای آن قرار دارد. این کوه زیبا در میانه استان همدان واقع شده است و آن را به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم میکند.)
گویند چون منم حق زد بدین سبب کشته شد. در شرح کشتن او نوشته اند «قاضی را در پاسی از شب گذشته به دار آویختند تا شهر در خواب باشد و کسی از اجرای حکم آگاهی نداشته باشد. و شورش نشود. بیشک این اقدام جلوگیری از خشم مردمی بود که دنبال روی دیدگاههای اجتماعی، سیاسی قاضی همدان بودند. به قول هفت اقلیم، عینالقضات در سن سی و سه سالگی در مدرسهای که در همدان در آن به تربیت و ارشاد شاگردان میپرداخت، به دار کشیده شد. به گفته برخی منابع شاید شمع آجینش کرده باشند. فردای آن شب بدن بیجان او را از دار پائین آوردند، پوست بدنش را کندند و سپس جسدش در بوریائی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند. مولانا این کار را بخاطر حسادت حسودان دانسته که نزد حاکم هگمتانه از او بدگوئی کرده و مسبب قتلش شدند.
گویند وی در زمان حیات از قتل خود بدست دشمنان بخاطر حقد و حسد، و چگونگی اجرای آن باخبر بوده و رباعی زیر را درین مورد سرودهاست،
ما مرگ و شهادت از خدا خواستهایم
وآن هم به سه چیز کمبها خواستهایم
گر دوست چنین کند که ما خواستهایم
ما آتش و نفت و بوریا خواستهایم.»)
و در اینجا مولانا او را یکی از دانشمندان بزرگ معرفی میکند و میفرماید دانش او بجائی رسیده بود که بجنون تبدیل گشته بود. یعنی مرزها را زده و منم حق میزد.
شور چندان شد که تا فوق فلک
میرسید از وی جگرها را نمک
کار جنون ذو نون بجائی رسید که دل مردم فوق فلک هم بحالش کباب شد.
آنچنان عاشق خدا شده بود که اگر میشد این عشق را با واحد های ریاضی اندازه گرفت مقدارش تا آنطرف افلاک و کهکشانها میرفت. و در راه شور و از خود بیخود گشتن بجای رسید که دل خلق برایش کباب شده و جگرشان پر نمک. چراکه وقتی آب بدن آدمی براثر غصه و ناراحتی کاهش مئیابد، تراکم نمک در جگرش بالا میرود.
هین منه تو شور خود ای شوره خاک
پهلوی شور خداوندان پاک
میفرماید: آهای تو(هین) خود را با آنانی که از دریای معرفت و نزدیکی بدرگاهش، کفی افیون چشیده اند، مقایسه نکن، و گمان مبر که آنچه که تو بعنوان عشق و شور و حال میشناسی، همانگونه است که این افراد در خود دارند. خداوندان پاک و یا بندگان پاک خداوند، عشقی را تجربه میکنند که هیچ عاشق معمولی تجربه نخواهد کرد. شوره خاک، کنایه از آدم معمولیست که مانند خاک شور بی ثمر و نتیجه است. کسانیکه حتی اگر خود خدا را هم در مقابل خود ببینند، او را نخواهند شناخت.
خلق را تاب جنون او نبود
آتش او ریشهاشان میربود
مردم از تب و تاب و شوریده گی ذو نون به تنگ آمده و تاب و تحملشان تمام شد. آتش او، یعنی شور و حال او. ریشهاشان میربود، یعنی موجب لبریز شدن کاسه صبرشان میشد. چرا که در گذشته کندن موی سر و ریش نشان از بیقراری و بی صبری از شدت درد بود. این ریش از دست دادن هم در گذشته در ایران، نشان شرمآوری برای شخص بود. در گذشته زن و مرد از کوتاه کردن مو و ریش بشدت خود داری میکردند و تنها مجرمان و گناهکاران بودند که برای مجازاتشان، مو و ریششان تراشیده میشد. ایرانیان در گذشته و برخلاف امروز، اعتقاد داشتند که موهای بدن منافذ راه یابی هوای به بدن است و هرچه موها و ریش ها بلندتر بود، کار تصفیه هوا بهتر انجام میگرفت. این رسم با چیره شدن بربرها که بشدت کثیف بودند و از شستن تن و بدن گریزان و معمولا بخاطر امراضی مانند کچلی، بدون مو بودند، در ایران از بین رفت چرا که بربر ها از روی حسادت( انگیزه همیشگی و حتی امروزی آنان) مو و ریش مردم را میسوزاندند و میتراشیدند.
چونک در ریش عوام آتش فتاد
بند کردندش به زندانی نهاد
هنگامیکه طرفداران قاضی قضات بسیار شده و مردم شوریده او شدند، حلاج را گرفته و در زندان بستند.

نیست امکان واکشیدن این لگام
گرچه زین ره تنگ میآیند عام
هنگامیکه همه آدمی خواهان حق میشود، مانند توسنی میگردد سرکش، که امکان رام کردن و کشیدن لگامش نیست. و این سبب به تنگ آمدن حسودان میگردد.
خلق و مردمی که از دست عشاق خدا به تنگ میآیند، با خود می اندیشند، که میشود با زندان ساختن کسانیکه که عاشق خدا هستند آنان را ساکت و آرام ساخت و لگامشانرا کشید. درحالیکه اینکار امکان ناپزیر است.
لگام دهان بند اسپ است که وقتی سوارکار بخواهد اسپ را از رفتن بازدارند این دهانبند را که در دستش است میکشد و حیوان بیچاره برای رهائی از درد می ایستد.
از اینجا به بعد مولانا شروع میکند از حالات روحی شهریاران خدا و یا بندگان راه یافته به درگاه حق، میگوید.
دیده این شاهان ز عام خوف جان
کین گره کورند و شاهان بینشان
این شاهان درمیان عوام ترس جان دارند. چراکه نابینایان تنها میتوانند از طریق نشانه ها، چیزها را از هم تشخیص دهند. و مردم خدا و یا آن شاهان حقیقی، نشان مشخصی ندارند که کوران بتوانند توسط آن نشانها، مردم خدا را از دیگران باز شناسند. در اجتماع انسانی، اکثر مردم، مانند همان گروه کورها و نابینایانی هستند که نشانی برای شناخت و تشخیص مردم خدا، ندارند. درنتیجه کسانیکه بچنان دانشی رسیدند که تنها بخش کوچکی از عضمت خدا را مشاهده کرده اند و بدین سبب، دچار آنچنان حیرتی شده اند که آنان را مجنون ساخته و بدین سبب رفتارشان با معولیها متفاوت گشته، پس از طرف مردم بعنوان دیوانه و ناچیز قلمداد شده و اکثرا مورد آزار توسط مردم معمولی، قرا میگیرند.
بندگان پاک خداوند بدلیل داشتن پندار، گفتار و کردار نیک، متفاوت از اکثر مردم (عامه)، معمولا از طرف عامه از جامعه رد شده و جدا میمانند. مردم ابتدا پرهیزگاران را مجنون و یا دیوانه خوانده و سپس برای خود این حق را محفوظ میدارند که آنان را بیازارند. مصرع اول میگوید جان این پاکان در خطر است چون هم گروه بیشماری از مردم نابینا هستند و هم پرهیزگاران علامت یا نشان مشخصی ندارند که توسط آن بشود آنان را شناخت.
نکته اول از نظر مولانا این است که پارسا و پرهیزگار فردی است که بخاطر متفاوت بودن از اکثریت، دچار تنهائی و آزار و نامردمیست.
چونک حکم اندر کف رندان بود
ناگزیر ذو نون در زندان بود
درنتیجه هنگامیکه در یک جامعه، حکومت و قانون دست اراذل و اوباش بیگانه و ابله و خدانشناس باشد (درست مانند جامعه امروزه ایرانیان که توسط اراذل و اوباش بغایت وحشی غربیهای وحشیتر کنترل میشود) مردم خردمند و فهمیده دچار مکافات و ستم و آزار و مصیبتند (ناگزیر ذو نون در زندان بود). میگویند احمقها همیشه پیروزند چرا که در اکثریت قرار دارند. دموکراسی غربی وحشی از اینجا بوجود آمده است.
یک سواره میرود شاه عظیم
در کف طفلان، چنین دُر یتیم
اینگونه میشود که شاعر میفرماید، «هرکجا مردم خدائی است، گرفتار درد و بلائی است» پرهیزکار با ارزش تنها و بی پشتیبان و یکه سوارند. و اکثرا هم تهی پست و بی مال و منال هستند، درحالیکه همه چیز در دست احمقهاست. طفلان در مصرع دوم کنایت از بیخردان است.
«دُر یتیم» را پارسها به مروارید بسیار درشت و کمیاب و با ارزشی میگویند که بسیار نادر بوده و بیشتر در خلیج پارس که منابع ارزشمند، بینظیر و بیشمار آن توسط غرب و اسرائیل و نوکران تورگ و عرب چپاول گشته، یافت میشد. و مولانا مردم خدا را به «دُر یتیم» تشبیه میکند که در چنگ احمقها، اسیرند و مورد ستم.
دُر چه، دریائی نهان در قطره ای
آفتابی خفته اندر ذرهای
«دُر یتیم» که چه عرض کنم، مردم خدا مانند دریائی هستند که در یک قطره جمع گشته، و یا مانند آن ذره ای هستند که یک خورشید در درونش نهان است.
ساخت مروارید توسط صدفهای دریائی پدیده ای بسیار شگفت انگیز است، میگویند وقتی باران بر روی دریا میبارد، صدفها دهان خود را باز میکنند به امید اینکه یک قطره از آن در دهانشان بیفتد. بمحض اینکه این اتفاق میافتد، دهان را بسته و در فعل و انفعالی که در خود انجام میدهند آن یک قطره باران را تبدیل به مروارید میکنند.( البته بطور معمول میگویند یک ذره کوچک مثل یک دانه ماسه زمانی که وارد دهان صدف میشود مروارید ساخته میشود که این روش مصنوعی ساخت مروارید است.) مولانا میپرسد: دُر و یا مروارید چیست؟ و خود پاسخ میگوید: مردم خدا یک دریا هستند که در یک قطره پنهان شده است. و آفتابی مخفی اندر ذره ای هم همان دانشی است که امروزه به آن دانش اتمی یا هسته ای میگویند که در داخل هسته اتم که ذرهای بسیار کوچک است، انرژی به بزرگی آفتاب پنهان است و با شکافتن این ذره میشود انرژی عظیمی را آزاد کرد. و این همان معنی آفتابی مخفی اندر ذره ای است. که دانشمندان ایرانی هزاران سال پیش از آن خبر داشتند بدون اینکه به آن دست بزنند، و فقط هنگامیکه وحشیها و بیابانگردان و بربرها، توسط ایرانیان به این دانش آگاهی و دست یافتند، بدنبال ساخت ابزار و سلاحی گشتند که آنان را توانا به کشتارهای میلیونی کند! اینچنین پست و ناچیزند.
هاتف اصفهانی سدها سال پیش در این رابطه و یا این آفتاب نهان در ذره میگوید: دل هر ذره را که بشکافی، آفتابیش درمیان بینی.
آفتابی خویش را ذره نمود
واندک اندک روی خود را بر گشود
یک خورشید، خود را در داخل یک ذره قرار داده و کمکم خود را نشان مردم میدهد.
کنایت از همان دمی است که خداوند در وجود هر آدمی دمیده است. دمی که خورشیدیست که در ذره ای بنام جسم نهان شده و فقط با تذکیه و کم کم میتوان آنرا فهمید و دریافت.
جملهٔ ذرات در وی محو شد
عالم از وی مست گشت و سهو شد
این بیت یکی از شاهکارهای مولانا است و بیشتر روش حافظ را مینماید. چرا که حافظ استاد نشاندن اضداد در کنار هم و بوجود آوردن یک شگفتی است. در اینجا مولانا محو و یا ناپیدا شدن و یا مرگ همه ذرات در وجود خداوند را زندگی واقعی و مست شدن از او را بیداری و هوشیاری مینامد. مرگ در او یعنی زندگی و مستی در او یعنی بیداری و هوشیاری. چیزی زیباتر از این وجود خارجی ندارد. بیچاره ما که از ذره کمتریم.
چون قلم در دست غداری بود
بی گمان منصور بر داری بود
هنگامیکه نوکران جهود و تورگ و عرب جمهوری اسلامی غربی، قاضی شوند، بدون شک میلیونها جوان بیگناه ایرانی، منصور وار به دار کشیده میشوند.
وقتی قلمی که حکم صادر میکند در دست یک پلید از خدا بیخبر باشد، منصور حلاج ها که پاکترین آدمیان هستند، به دار کشیده میشوند.
چون سَفیهان راست این کار، و کیا
لازم آمد قتلعام ایلیا
ایلیا را گفته قومی راهگُم
از سفه، ما را تتیری و بِگُم(۲)
گروهی گم کرده راه، بمردم خدا (ایلیا) از روی نادانی (از سفه) میگویند که چون شما جادو شده و مجنون گشته اید(تتیری) و در نتیجه برای ما بد شگوم(بد بگُم)هستید.
واژه اوستائی «تتیری» در اینجا یعنی فال گیری، جادو ساختن. فال بد زدن.
واژه اوستايی «ابگُم» و یا بگُم در اینجا یعنی گنگ و کر و لال. بدبیاری.
جَهلِ نادان بین، امان انگیخته
زان خداوندی که گشت آویخته
جهل نادانان را ببین که چگونه افسار گسیخته و آن بهترین مردم و یا آن پادشاه ارزشمند را بدار آویختند.
بخاطر جهل و نادانی وحشیها که سد ساله وجود سخیف و نکبتشان را به مردم دنیا تحمیل کردند، تمامی دنیا در آتش و پلیدی میسوزد و شاهان (جوانان پاک ایرانی بیجرم و گناه) بسر دار، آویخته گشته اند.
چون به قولِ اوست مَصلوبِ جُهود
پس مَر او را اَمر کِی تانَد نِمود؟
چون منکران حقیقت (جهودان) او را بخاطر عقاید راستینش به دار آویختند، چگونه میخواهند به راستی برسند.
چون دلِ آن شاه زیشان خون بُوَد
عصمت و پرهیزگاری چون بود!
هنگامیکه دل آن پادشاه و یا عزیز خدا از آن جماعت خون است، جامعه چگونه میتواند به رستگاری و خوشبختی و سعادت برسد.
میگویند در یکی از داستانهای قرآن به لهچه ناقص عربی، هنگامیکه خداوند میخواست قبیله لوات کارا را یکجا از میان بردارد، ابراهیم که برادر لوت رئیس قبیله لوات کارا بود، از خدا خواست دست نگه دارد و همه را یکجا نابود نکند. خداوند فرمود، اگر یک نفر از این قبیله دست از لوات بردارد، همگی بخشیده میشوند. ظاهرا از آن قبیله همه لوات کردند و فقط یک مرد کهنسال اینکار را نکرده بود چون در خواب بود، خداوند و پیغمبرش تو اتاق انتظار نشستند تا مرد کهنسال از خواب بیدار شود تا ببینند او چه میکند(یعنی خدایشان تا این حد کوچک و حقیر است). بهرحال کهنسال بیدار شد و پس از اینکه ادرار مفصلی کرد، اولین خواسته اش لوات بود. پس خدا قوم را یکجا نابود کرد. منظور از بیان این داستان احمقانه این بود که مردم اعتقاد دارند تا یک شاه و یا عزیز خدا در قوم و قبیله و جامعه شان زندگی میکند، انها از بلا بدورند. ظاهرا منظور از این بیت هم همین است که هنگامیکه جامعه بهترین مردم خودش را میکشد، چگونه میتوان انتظار سعادت داشته باشد. و شاید کشتار بیگناهان جامعه ایران هم بخاطر همین اعتقاد باشد.
زر خالص را و زرگر را خطر
باشد از قلاب خاین بیشتر
پرهیزگاران از خلافکاران بیشتر در معرض خطر قرار دارند، همانگونه که زر و زرگر به دزدان دچار میشوند و نه متقلبی که طلای تقلبی میفروشد.
یوسفان از رشک زشتان مخفیند
کز عدو، خوبان در آتش میزیند
یوسفان جامعه(جوانان بیگناه و زیبای ایران) بخاطر زیبای ظاهر و باتنشان دچار بلا شد، و پلیدها و بیست هائیکه دشمن خدا و حق و حقیقت و پاکیند، همیشه مسبب نابودی پاکان میگردند و آنان را در آتش حقد و حسد و حماقت و خباثت خود میسوزانند. هر چه آدم خداست گرفتار درد و بلای حسودان است.
یوسفان از مکر اخوان در چهند
کز حسد، یوسف بگرگان میدهند
یوسف و یوسفان بخاطر خباثت و حسد، حسود و حاسدان و برادران(اخوان) در زندان و بالای دار و ته چاه اند، و ابلیسها تقصیر را گردن گرگان می اندازند.
(نمونه زنده آن را در ۴۷ سال اخیر ایران شاهد بودیم. که غرب و اسرائیل جنایاتی در ایران کرده و میکنند که لنگه و نظیرش در تاریخ بشر دیده نشده (مگر در تاریخ صد ساله خود این حیوانات وحشی و درنده و جنایتکار). و میگویند هرچه فریاد دارید بر سر جمهوری اسلامی بکشید! (اسم مرکب «جمهوری اسلامی» امروزه اسم مستعار و مثنا (مثنی) و الیاس و یا نام هنرمندی غرب و اسرائیل است که آنرا تحت عنوان حکومت آخوندی ایرانی در تاریخ ثبت کرده اند، تا آیندهگان جنایتکاران اصلی را نشناسند. همانگونه که جنایاتشان را به حکومت قاجارها بستند، و نکبت و ویرانی که به ایرانیان در زمان جنگ جهانی اول به ایرانیان تحمیل کردند را گردن قاجارها انداختند. درحالیکه زمانی که وحشیها داشتند همدیگر را تکه پاره میکردند و برای یک لقمه نان کودکان خود را میفروختند، ایرانیان در زمان قاجار، در بهشتی بنام ایران، تنها در روز چهار وعده خوراک گرم میخوردند و طبق های شیرینی و آجیل و تنغلات و چیل های خوشمزه میان وعده ای، دست بدست میگشت. و اکثر ایرانیان کاری بجز تفریح و سرودن شعر و رقص و موسیقی و برپايی جشن و شادی نداشتند، و دقیقا بهمین خاطر، وحشیها دست از جنگ با هم برداشته و از روی حقد و حسادت دو جنگ بزرگ بر ضد ایران براه انداختند که بعدها آنرا جنگ جهانی نامیدند! چرا؟ چون حتی در زمان قاجارها که بخش اروپائی از ایران جدا شده بود، با اینحال تمام دنیای متمدن هنوز زیر پرچم ایران بود و ایران دنیا محسوب میشد.
پس در زمان جنگ تحمیلی جهانی اول به ایران، وحشیهای تازه از بیابان درآمده بغایت بربر، بیست میلیون ایرانی را چه با انتقال بیماری خود به آنان، چه با براه انداختن قحطی مصنوعی، از طریق به آتش کشیدن انبارهای محصولات و گندمهای کشاورزان (همان کاری که تورگهای جنایتکار حاکم، امروزه با انبارهای کالاهای ملت ایران میکنند) و چه با تبهکاری و ترور و حمله وحشیانه به غیر نظامیان، کشتند. سپس تمامی کتابخانه ها را غارت و سوزانده، تمامی اموال ایران را تاراج کرده، و بخش عظیمی از کاخها و ادارات و سرزمین ایران را سوزانده و بنابودی کشاندند! ولی در تاریخ نوشتند که همه اینها زیر سر قاجارها بود. و تصاویر نکبتبار خود را بجای ایرانیان زمان قاجارها ثبت کردند و تصاویر زیبای ایران و بویژه زنان غرق در چامه های ابریشمی زیبا و غرق در جواهر ایرانی زمان قاجار را برای تاریخ نکبتبار و نداشته خود نوشتند. و بیرون رانده خفت بارشان توسط رضاشاه کبیر را بپای انقراض سلسله قاجار نوشتند!
دقیقا همانگونه که در ۴۷سال اخیر با اشغال ایران به ایران و ایرانیان تحمیل کردند. تازه ترین نمونه اش قتلعام بیش از پنجاه هزار ایرانی تنها در شش ساعت، در روزهای هیجده و نوزده دیماه ۱۴۰۴ در اکثر شهرهای ایران، و انداختن تقصیر به گردن جمهوری اسلامی و تروریستهای نامعلوم و حتی خود ایرانیان، است. و یادشان رفت که برای دادن اجساد مقتولین از وابستگان آنها پول تیر هم گرفتند. جنگ زرگری راه انداختند و ایرانیان داغدار را بمباران کردند و یادشان رفت که یک هفته پیش از بمباران کاخ سعد آباد و ویران ساختن آن، با وقاحت و بیشرمی آن کاخ زیبا و موزه های ایران را خالی و چپاول کردند.)
از حسد بر ایرج پارسی چه رفت
این حسد اندر کمین گرگیست زفت
بخاطر دیو حسادت بود که برادران تاب محبت پدر به ایرج را نیاوردند و درنتیجه بر ایرج گذشت آنچ که نباید میگذشت. و حسادت یکی از بیستهای قوی است که مانند گرگی درنده ازهم میدرد.
و مولانا دیو حسادت را به گرگی قوی جثه و خشمگین تشبیه میکند که در کمین اخلاق آدمیست تا او را تبدیل به ابلیسی کند که حتی به برادر هم رحم نمیکند. زفت هم به معنی چاق و فربه است، هم به معنی خشمگین و هم کسی که مرتبا در گوش دیگری او را به بدی و خشم دعوت میکند و بسوی پلیدی میراند. از نظر مولانا حسادت اینگونه است.
ناگزیر زین گرگ، فردان حلیم
داشت بر ایرج همیشه خوف و بیم
میفرماید، بخاطر این گرگ خونخوار (حسادت) که از آن گریز و چاره ای نبود، فریدون شاه و یا شاه شاهان، که صبور و بردبار بود(حلیم) بخاطر ایرج، هماره در ترس و هراس بسر میبرد.
گرگ ظاهر، گرد یوسف خود نگشت
این حسد در کِرد از گرگان گذشت
مولانا در اینجا برای اینکه نام گرگ را از شهرت بد بشوید، میفرماید که این گرگی که حیوان است و در کوه و در و دشت زندگی میکند (گرگ ظاهر) نبود که یوسف را درید، چون کار حاسدان از فعل(کِرد) گرگ وحشیانه تر بود. آنچه که باعث به چاه افتادن یوسف شد، حسد برادران بود که مانند گرگی عظیم و خشمگین و گرسنه، در صحنه حاضر شد و یوسف از همه جا بیخبر و دوست داشتنی را ازهم درید.
زخم کرد این گرگ، و از عذر لبغ
آمده کآن ذهبآنه است و بغ
سپس برادران مکار آمدند و گرگ بیچاره را جلو انداختند و گفتند تقصیر او بوده و خواست خدا این بوده است.(آمده کآن ذهبآنه است و بغ)
وز مخفف و از.
عذر لبغ، بهانه ای که از روی حیله گری میآورند.
واژه اوستائی «لبغ» در اینجا یعنی حیله گر.
واژه اوستائی «بغ» یعنی مالک و صاحب خدا. ذهبانه، یعنی تقدیر.
صد هزاران گرگ را این مکر نیست
عاقبت رسوا شود این گرگ بیست
مولانا در دفاع از گرگان ادامه میدهد که، اگر سد هزار گرگ جمع بشوند و بخواهند مکاری کنند، نمیتوانند بدین گونه پلیدی انجام بدهند که برادران یوسف کردند، و مولانا مطمئن است که این مردم پلید بالاخره یکروز چوب خباثت و پلیدی خود را خواهند خورد و رسوا خواهند شد. گرگ بیست یعنی آدمی که صفت درنده گی گرگ در اوست. بیست به درنده خوئی گفته میشد که شبیه گرگ دو پا بود.
زانکه هشر حاسِدان روزِ گَزَند
بیگُمان بر صورتِ گُرگان کُنند
چهار اصطلاح نَسخ، مَسخ، رسخ و فسخ معمولاً انواع تناسخ محسوب میشوند و به ترتیب به انتقال روح انسان بجسم انسان، حیوان، گیاه و جماد اشارت دارند.
اصطلاح تناسخ و یا هشر، معمولاً شامل همه انواع گفته شده است. دو نوع تناسخ سعودی و نزولی هم برای اشارت بحرکت از مراتب پائین به بالا و برعکس بکار برده شدهاند. برای مثال انتقال روح از جسم انسان بجسم گیاه، تناسخ نزولی است و رسخ نامیده شده، و برعکس آن تناسخ سعودی نامیده میشود. تناسخ همچنین به معنای گذر از جسم انسانی، مثل تعلق به اجرام آسمانی یا تبدیل شدن به فرشتگان، نیز آمده است.
بر این اساس میفرماید، آن فردی که تحت تاثیر حسادت، مرتکب درنده خوئی و آسیب به جسم و جان فرد دیگری میشود، در زندگی بعدی بشکل یگ گرگ درخواهد آمد و تناسخی نزولی خواهد داشت.
هشر پُرحِرصِ خَسِ بسیارخوار
صورتِ خوکی بُوَد روزِ شُمار
تناسخ کسانیکه برای شکم و زیر شکم دست به هر پلیدی میزنند، تبدیل شدن به خوک خواهد بود. چراکه خصلت خوک سیری ناپذیری و حرص است.
زانیان را گَند اَندامِ نَهان
خَمرخواران را بُوَد گَندِ دَهان
گَند مَخفی کآن بدلها میرَسید
گشت اندر هشر مَحسوس و پَدید
گند در اینجا یعنی، پندار و گفتار و کردار زشت و نادرست و قبیح.
متجاوزان بهرصورت که تناسخ یابند، دارای جسمی نانوان و ناقصند. و مال مردم خواران و یا دزدان(خمرخواران) بهر شکلی به دنیا آیند بدون روزی هستند و یا در خوردن بشدت ناتوان.
«گند مخفی کآن بدلها میرسی» یعنی آنچه از پندار و گفتار و کردار زشت که آدمی انجام میدهد و از نظر دیگران پنهان و مخفی است و کسی از آنها نمیداند و باخبر نمیشود. در روز تناسخ آشکار خواهد گشت.
در پارسی لغتی وجود دارد بنام «غبن» که وام گرفته از اوستا است و بدین جهت معنا و مینه بزرگی در آن نهفته است. و باید آنرا شرح داد. این واژه یعنی یکدیگر را در زیان افکندن و به زیان یکدیگر را فریفتن و چون هم زیان دیده و هم زیانکار (در تناسخ) دچار افسوس میشوند، بدین جهت این لغت بمعنای افسوسی است گران که شامل همه میشود. بدین جهت روز تناسخ را یوم تغابن مینامد. این واژه حالت روحی آدمی را شرح میدهد که در هنگام غرق شدن عمدی (خودکشی) بدو دست میدهد. واژه سنگینی است و شرح آن مشگل. و بقول سعدی کبیر:«دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل برنیاید»
درنتیجه واژه «غبن» در پارسی یعنی بهم آسیب زدن و موجب خسران و ضرر یکدگر گشتن. و مغبون فاعل، فعل غبن است. و تغابن شرح کاملی از این ماجرا است که در اوستا در بخش تناسخ به آن پرداخته شده است. در قرآن به لهچه عربی هم سورتی وجود دارد بنام «تغابن» که درآنجا هم شرح جرئی از آسیب دیده و آسیب رساننده، آمده است. (۴) در مثنوی هم بارها به این مطلب پرداخته شده است. از جمله در همینجا که میگوید، نتایج آن تغابن که امروز انجام میدهیم، و گاها شادیم که زرنگی کرده و کسی را از کردار زشتمان خبر و آگاهی نبوده، در تناسخ روشن و آشکار خواهد شد. و بیت (گَند مَخفی کآن بدلها میرَسید، گشت اندر هشر مَحسوس و پَدید) در واقع تفسیر آیت هفده و نوزده از سورت غافر، و آیت هفتم سورت تغابن قرآن به لهچه عربی است. که در آنجا میگوید:« (ای پیامبر، ای زرتشت) بمردم بگو: روز تناسخ (در یوم تغابن) بیشک همه برانگیخته خواهند شد(روز تناسخ برای همه است) آنگاه آنچه کرده اید آشکار خواهد شد، و آن روز این کار به آسانی انجام میپذیرد»
بیشهای آمد وجود آدمی
بر حذر شو زین وجود، ار آدمی
مصرع اول وجود آدمی را تشبیه به بیشه میکند و این بیشه بمعنی دشتی است که انواع و اقسام حیوانات و گیاهان گوناگون در آن زندگی و چرا و رشد و نمو میکنند. از گذشته اعتقاد بر این بوده که آدمی از سه بخش تشکیل شده، از منابع گیاهی، (ارگانهای داخلی آدمی شبیه گیاهانند، مثلا لوبیا شبیه کلیه، گردو شبیه مغز، انار شبیه گلبولهای قرمز خون ووو ) و از منابع حیوانی که هر فرد در اخلاق مجموعه ای از خصلتهای حیوانات را در خود دارد.( مثلا برخی مثل موش به جمع کردن علاقه دارند، برخی مانند میمون به تقلید کردن، برخی مثل روباه به رندی، برخی مانند گرگ به درندگی ووو) و از دم اهورائی که جنبه انسانی آدمیست و آنرا خدا در وی دمیده است. مولانا در اینجا با یادآوری این مطلب تن آدمی را بیشه ای مینامد که در آن حیوانات گوناگون( اخلاق و عادات گوناگون) مشغول چرا هستند و میگوید اگر انسانی، و اعتقاد داری که دمی از «هو» و یا نفس خدا در توست، فقط آن بخش از هستی و موجودیت بیشه ای را مد نظر نداشته باش و از بیشه ای بودن تام و تمام، پرهیز کن و برحذر باش.
ظاهر و باتن اگر باشد یکی
نیست کس را در نجابت او شکی
پس اگر همانطوری که تلاش میکنیم و ظاهر را میآرائیم و آنرا زیبا و شیک میسازیم، همین تلاش را برای زیبا سازی اخلاق و درونمان هم انجام دهیم، آنگاه در پیوستن به اصل و ذات و نجابت شایسته انسانی خویش، شکی باقی نمیماند.
در وجود ما هزاران گرگ و خوک
صالح و ناصالح و خوب و خشوک
ادامه میدهد که در درون ما هزاران شگفتی و ویژهگی های خوب و بد هست که در مجموع ما را بعنوان آدم ساخته است.
حکم آن خو راست، کان غالبترست
چونک زر بیش از مس آمد، آن زرست
در وجود ما آن خو و صفت که قویتر باشد، حکمرانی میکند، اگر صفات و بیست های بد ما قویتر باشند، آنها سکان رفتار ما را بدست دارند. همانطوری که وقتی مس و زر را با هم قاطی میکنند، آلیاژ هر کدام بالاتر باشد، صفات و رنگ و رخساره اش تو چشم میآید. چون طلا فلزی است که به تنهائی نمیشود از آن در جواهر سازی استفاده کرد، ناچارا آنرا با فلزات دیگر، بویژه مس ترکیب میکنند، و اگر میزان طلا در این ترکیب بیش از مس باشد، رنگش زردتر است و اگر مس آن بچربد، رنگ طلا به قرمزی میزند.
سیرتی کان بر وجودت غالب است
هم بر آن تصویر هشرت واجب است
این قانون برای آدمی هم اعتبار دارد. یعنی آن خلق و خوئی که در انسان غالب شود، چه خوب چه بد، هم اوست که سرنوشتش را تعئین میکند و او را مجبور میسازد همان را تحمل کرده و معاشر باشد. هم برآن تصویر یعنی همان چهرهای که اخلاقت از تو ساخته. هشرت واجبست، بناچار معاشرت و تناسخ هم همان خواهد بود.
ساعتی گرگی در آید در بشر
ساعتی یوسفرخی همچون قمر
میرود از سینهها در سینهها
از ره پنهان، صلاح و کینهها
آدما در هر لحظه برنگی درمیآیند. گاهی بخش تاریک آنها خودنمايی میکند(ساعتی گرگی در آید در بشر) و گاهی بخش نور او خود را نشان میدهد. (ساعتی یوسفرخی همچون قمر ). و چرا اینگونه است؟ چون پویائی، حرکت و تغئیر و دگرگونی، اساس و پایه آفرینش است. و معنای واقعی زمان هم یعنی همین حرکت و تغئیر. و آدمی هم در این هنگامه، خواهی نخواهی، دستخوش و بازیچه این دگرگونیها است. مثلا با آرامش نشسته و ماست خود را میخورد که ناگهان کسی با مشت بدرب میکوبد. بیکباره تمامی آرامش رخت بربسته و جای آن استرس و استراب و دستپاچگی و گاها ترس مینشیند.
همچنین انسانها تنها از طریق چشم و زبان و دست و لب و تن با یکدیگر تماس ندارند، بلکه آدمی هرگاه به کسی میرسد، به گونه ای پنهانی و به راهی که نمیتوان دید، با او ارتباط برقرار میکند. مثلا یکی از آشناها را در خیابان میبینید و پیش از اینکه به او برسید، می اندیشید، چه بد شد، کاش مرا نبیند! ولی چون دیدن اجتناب ناپذیر است، درنتیجه سلامی و احوالپرسی بین شما برقرار میگردد درحالیکه هردو سعی میکنید با صورتی بشاش و شاداب باشید و لبخندی و باقی ماجراها، ولی وقتی از هم خداحافظی میکنید، فرد آشنا یک احساس تلخی را در درونش حس میکند با اینکه شما ظاهر خود را کاملا دوستانه نشان دادید. و شاید شما هم، گاهی پس از یک برخورد دوستانه با برخی از افراد، این حس تلخ را در خود تجربه کرده باشید. این همان ارتباط پنهانی ارواح آدماست که میرود از سینه ها در سینه ها و یا بقولی خدای تو از خدای من خوشش نمی آید و یا برعکس. گاهی خدای من به خدای تو لبخند میزند و یا برعکس. در این بیت مولانا میگوید که خوبی و بدی مسری است و ما بدون اینکه خود متوجه باشیم این صفات را خواسته یا ناخواسته، به یکدگر منتقل میکنیم. مانند خمیازه کشیدن. و ناقل پلیدی و یا پاکی هستیم. و روحا برهم اثر میگذاریم.
بلکه خود از آدمی در گاو و خر
میرود دانائی و علم و هنر
مولانا میفرماید، این انتقال صفات اخلاقی و اثرات روحی فقط از آدم به آدم نیست، بلکه درست گفته اند که سگ شبیه صاحبش میشود. صفات خوب و بد ما، و اقتدار پلیدی بر پاکی و یا برعکس، موجب تاثیر پذیری حتی در بین حیواناتی که با ما در تماس هستند نیز میشود. و حیوانات جذب اهورای پاک شده و از افراد پلید دوری میجویند.
اسپ سکسک میشود رهوار و رام
خرس بازی میکند بز هم سلام
در تماس با ما اسپ وحشی رام شده و سواری میدهد. سکسک یعنی چموش و سرکش، و این ویژگی اسپی است که آزاد زیسته. خرس را برقص درمیآوریم و به بز یاد میدهیم سلام کند.
رفت در سگ زآدمی حرص و هوس
تا شبان شد یا شکاری یا حرس
سگ بر اساس ذات و نیت و خواست صاحبش تربیت میشود، برای همین است که بعضی از سگها برای نگاهداری گله، برخی برای شکار، گروهی برای نگاهبانی یا حراست و برخی هم برای ازهم دریدن دیگر سگها، آموزش داده میشوند و درواقع حرص و تمایل آدمی در چگونگی روحیات سگ پدیدار میگردد.
در سگ اذهاب خوئی زان رفُد
رفت تا جویای رحمن گشته بود
به سگ چوپانی که از اذهاب کف نگهداری میکرد، در تناسخ کالبد انسانی داده شد و آن سگ، تناسخ سعودی یافت، و در زندگانی بعدی، با چوپان خود، دو برادر دو قلو بدنیا آمدند. و رحمت و لطف خدا را شایسته گشت، از آنجهت که تمام تول عمر خود را بهمراه صاحب خود، به پاسداری از نیکی گذراند.
رفد که رفود خوانده میشود بمعنی دادن و بخشیدن است. رحمان مشتق از رحمت است و یعنی بسیار بخشنده.
هر زمان در سینه نوعی سر کند
گاه دیو و گه ملک گه دام و دد
ولی خود آدمی اینطور تربیت نمیشود و موجود واقعا پیچیده ای است. یعنی نمیشود مانند سگ ازش یک چیز مشخص ساخت. آدما بر اساس آنچه که در درونشان میگذرد و هر نوع احساسی که در سینه دارند، تغئیر رنگ و روحیه میدهند. و میتوانند گاهی دیو باشند گاهی فرشته! گاهی هنرمند گاهی حیوان اهلی، گاهی حیوان بیابانی. آدما یک دستور و یک فرمول و یک نسخه مشخص ندارند. مثلا کسی با همسرش دهها سال زندگی میکند و یک روز رفتاری ازو میبیند که آشفته اش میسازد بطوری که انگار اورا نمیشناسد. گاهی خود آدمها هم از شناخت خود عاجزند و در مواردی به کنشهای وارده، واکنشهائی نشان میدهند که خود هم متعجب میشوند.
زان عجب بیشه، که هر شیر آگه است
تا به دام سینهها، پنهان ره است
و این یک رازیست که هر کسی نمیداند که در ارتباط با دیگران، تنها ظاهر نقش ایفا نمیکند، بلکه از درون آدمی با درون دیگران پیوندی است پنهان. و اینرا هر کسی که در وجودش(در بیشه اش) تبدیل به شیری سخت پنجه شده میداند و بس. و میفرماید: بنازم آن آدمی را که(بیشه ای که) با تذکیه به عزیز خدا تبدیل شده(شیر بیشه اش) و از این راز آگاهی یافته که با فکر میتوان با دیگران ارتباط برقرار کرد.(تا بدام سینه ها پنهان رهی است).
دزدئی کن از دُر و مرجان جان
ای کم از بیست، از درون عارفان
از درونت آن مرواریدی که قرار داده شده(مروارید جان) و آن دم خداست، را به بیرون بکش، و از آن سگی که پی مردم گرفت و آدم شد، کمتر نباش.
چونکه دزدی، باری آن دُر لطیف
چونکه حامل میشوی باری شریف
وقتی آن مروارید و در لطیف را بدست آوردی، درنتیجه باری را حمل خواهی کرد که شریفترین هدیه برای آدمیست. کلمه «باری» که در این بیت دو بار استفاده شده، ضمن اینکه طبق معمول استادی مولانا را در استفاده از کلمات نشان میدهد، به دو معنی متفاوت است. «باری» در مصراع اول بمعنی «خلاصه و بهرحال» است و در مصرع دوم بمعنای همان بار است که توسط آدمی حمل میشود.میفرماید: ای آدم آن دُر یتیم و مرجان درخشان را از صدف سینه ات، ببیرون بکش تا نتایج شگفت انگیز آنرا ببینی.
و یا، ای آدم، تو که بهرحال میخواهی دزدی کنی، دستکم چیزی را بدزد که ارزش حمل کردنش را داشته باشد. و دزدیدن چه چیزی آنچنان ارزش دارد، که بخاطر آن آدمی مرتکب گناه دزدی شود؟ دزدیدن گوهر جان که در زندان جسم اسیر است.
این لغت دزدی خودش هزار جور تفسیر دارد. چراکه: ۱- دزدی اولین گناه آدمی است. ۲- دزدی بزرگترین گناه است، از هر گناهی بالاتر است، مادر همه گناهان است. چون حتی وقتی قاتلی کسی را میکشد، درواقع جان او را دزدیده است. و چرا مولانا از این کلمه «دزدی» استفاده میکند؟ چون آدم دزدی کرد و از بهشت رانده شد و مولانا به آدم کنایه میزند و میگوید: اگر ( چونکه) بهرحال قصد دزدی داری، دستکم باری را بدزد که برای حمالی آن، شرافت بتو برگردد.
چونکه ذو نون سوی زندان رفت شاد
بند بر پا، دست بر سر، ز افتقاد
دوستان از هر طرف بنهاده رو
بهر پرسش سوی زندان نزد او
حسودان بدنبال ازمیان بردن آن چیزی هستند که دیگران دارند، چراکه میدانند، خود به آن نمیرسند. مثلا آثار باستانی پارسها را در تمامی امپراتوری از نروژ تا کره شمالی، ویران کردند، چراکه نمیتوانند، خود صاحب اصل و ریشه و تمدن انسان پارسی گردند. و هرچند هم که از طریق هالیوود ، کتب درسی مدارس و کتب جعلی، دروغ بمردم دنیا حقنه کنند، باز هم حقیقت آشکار خواهد شد.
در داستان ذو نون هم، پس از اینکه بر اثر حقد و حسد حسودان، قاضی همدان دستگیر و به زندان برده شد، مردم ناباورانه بطرف زندان رفتند تا از چرائی و چگونگی این خباثت آگاهی یابند، و این درحالی بود که خود ذو نون با آرامش و خرسندی و شادی درونی، در این ماجرا شرکت داشت.
پاورقی
۱- حلقههای سلسل تو ذو فُنون
هر یکی حلقه دهد، دیگر جُنون
ذوفنون از القاب خداست و یعنی استاد استادان. میفرماید، خداوند دنیا را از حلقه های گوناگون بهم بافته شده، مانند زنجیر، آفریده است.
و این مطلب را زرتشت کبیر در دوازده هزار سال پیش به آریائیها گفته است (نگاه به مجسمه فروهر کنید و حلقه ای که در دست حضرت زرتشت مقدس است). و حلقه دارای چندین مینه و مفهوم بزرگ است. یک اشاره به اکو سیستم دارد. یعنی طبیعت دارای یک حرکت گردشی و حلقه ای و دایره وار است. که در آن انرژی و ماده بنوبت و مرتبا و تا ابد درحال تبدیل به یکدیگرند. درست مانند دویدن در یک مسیر دایره وار که نقطه آغاز و پایان آن یکی است و یا بقول خیام کبیر:«در دایرهای که آمد و رفتن ماست، او را نه بدایت نه نهایت پیداست»
همچنین نشر امواج در محیط مادی، بصورت حلقه ای است، چه امواج دریا و آبها و چه امواج نور و صدا و چه هر موج دیگر.
و تناوب و بهم پیوستگی زمان هم، بصورت یک حلقه است. چراکه برخلاف اعتقاد خرمن مردم، زمان در یک خط مستقیم از ازل تا ابد کشیده نشده، بلکه یک مسیر دایره ای دارد و در بین گذشته و حال و آینده، زمانی بسیار اندک، مثلا چند هزارم ثانیه تفاوت وجود دارد. یک ثانیه پیش گذشته است، و یک ثانیه دیگر آینده. و تبدیل مدام روز و شب بهم، تبدیل مدام فصول بهم، شاهد این ادعا است.
حرکت اجرام آسمانی بشکل دایره و حلقه های فنری است. و کیهان و جهان اثیری در یک گردش و دوار فنری شکل بسوی مقصدی نامعلوم با سرعتی بسیار شگفت انگیز درحال حرکت است.
حرکت اتمها و اجزاء تشکیل دهنده آنها هم در یک حلقه صورت میگیرد. و این همان حلقه ای است که در دست زرتشت کبیر است که مفهوم آفرینش را میرساند.
همچنین حلقه کنایت از تناسخ آدمی است. و حکیم عالیقدر ایرانزمین حافظ دوست داشتنی هم آنرا بدینگونه شرح میدهد:«عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی، عشق داند که در این دایره سرگردانند»
پس بطور کلی میتوان حلقه را «تکرار » معنی و مینه کرد. یک تکرار و یک دورانی بی آغاز و بی انجام و خستگی ناپذیر و تمام نشدنی که اساس کار آفرینش، اهورا مزدا است.(۲)
این حلقه ها را مولانا ساخت ذو فنون، و یا خداوند مینامد و میگوید هر کدام از این حلقه های بهم پیوسته دارای چنان وسعتی از معنا و مفهوم هستند که درک آنان آدمی را بجنون میکشاند.
دادِ هر حَلقه، فُنونی دیگر است
پس مرا هردَم، جُنونی دیگر است
شناخت هر حلقه از حلقه هائی که خداوند، آفریده است (دادِ هر حَلقه) نیاز به دانشی بسیار گسترده دارد. دانشی در حد بی مرزی و یا جنون. پس برای اینکه بتوان از فلسفه خلقت سر درآورد، میبایستی در «هر لحظه» به دانشی بزرگ، دانشی در حد بی مرزی و جنون دست یافت. یعنی اگر در هر ثانیه، آدمی در یک رشته بمقام دانشمندی برسد، دراینحال شاید بتواند، سر از کار یکی از این حلقه ها درآورد!! حتی فکر کردن به آن مشگل است.
پس جنون باشد فنون، این شد مَثَل
خاصه در زنجیر این میر اجل
و تازه پس از اینکه آدمی تا حد جنون دانش آموخت و توانست از کار یکی از این حلقه ها تا حدی آگاهی بیابد، از این شناخت، آنچنان شگفت زده میشود که تا مرز جنون و ناباوری میرود. و اینکه گفته شده از دانش زیاد، آدمی دچار جنون میشود، از اینجا میآید. و خود همین هم یک حرکت حلقه ای است، یعنی باید تا حد جنون آموخت تا یک حلقه را شناخت، و از شناخت یک حلقه آدمی عقل باخته شده و بجنون دچار میگردد!
میر اجل، بمعنای کلی کنایت از جانگیر، و یا تا لحظه مرگ دارد.
آنچنان دیوانگی بگسست بند
که همه دیوانگان پندم دهند.
از رسیدن بچنین دانش و آگاهی، آنچنان زنجیر پاره کردهام که دیوانگان دیگر به دلجوئیم آمده و مرا به عاقلانه رفتار کردن، تشویق و نصیحت میکنند.
۲- در کتب باستان پارسی که تنها کتب باستانی هستند، ذو نون نام یکی از ۱۲۶ هزار پادشاهان پارسی است. این پادشاه بزرگ در ادیان ابراهیمی، یونس پیامبر نامیده میشود. و در داستان او گفته اند که او این لقب را از آنجا گرفت که هم به ماهیگیری علاقه داشت و ماهیگیری میکرد و هم ماهی او را گرفت. و نون یعنی ماهی. و ذو نون یعنی دو ماهی. چرا که در ضمن مسافرت با یک کشتی مسافربری، زمانی که مردم کشتی او را (به یک یا دلایلی) از کشتی به دریا افکندند، یک ماهی بزرگ او را همزمان قورت داده و در دل خود جای میدهد، تا در دریا هلاک نشود.

دی شیخ گرد شهر همی گشت با چراغ، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست. منظور مولانا از شیخ همان بابا تاهر عریان همدانی است
ذو نون همچنین از القاب حکیم و دانشمند بزرگ ایران، طاهر همدانی، مشهور به باباطاهر عریان است. او را در جائی بهلول نامیده اند. او در هگمتانه شاگردان بسیاری را پرورش داد و استاد بزرگی بود. ولی بعدها به جنون شهره گشت. او اغلب اوقات و ایام در یک خمره بزرگ بعنوان بیغوله و غار بسر میبرد. گویند چنان آتشی در دل آن فرزانه روزگار برافروخته شده بود و بنیاد صبر و طاقت اورا سوخته بود که با آنکه برودت هوای آن بلد مشهوراست در فصل زمستان در کوه الوند میان برف، لخت و عور نشسته، و از گرمی شکایت میکرد و بقدر بیست ذرع اطراف وی برف گداخته و آب میگردید. گویند او با خیام در دانشگاه هگمتانه تدریس میکردند.

و عین القضات همدانی (به احتمال زیاد همان حسین منصور حلاج، است، چون هر دو منم حق میزدند و هر دو بدین سبب کشته شدند. در شرح کشتن او نوشته اند «قاضی را در پاسی از شب گذشته به دار آویختند تا شهر در خواب باشد و کسی از اجرای حکم آگاهی نداشته باشد. و شورش نشود. بیشک این اقدام جلوگیری از خشم مردمی بود که دنباله روی دیدگاههای اجتماعی، سیاسی قاضی همدان بودند. به قول هفت اقلیم عینالقضات در سن سی و سه سالگی در مدرسهای که در همدان در آن به تربیت و ارشاد شاگردان میپرداخت، به دار کشیده شد. به گفته برخی منابع شاید شمع آجینش کرده باشند. فردای آن شب بدن بیجان او را از دار پائین آوردند، پوست بدنش را کندند و سپس جسدش در بوریائی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند.
گویند وی در زمان حیات از قتل خود بدست دشمنان و چگونگی اجرای آن باخبر بوده و رباعی زیر را درین مورد سرودهاست،
ما مرگ و شهادت از خدا خواستهایم
وان هم به سه چیز کمبها خواستهایم
گر دوست چنین کند که ما خواستهایم
ما آتش و نفت و بوریا خواستهایم.»)
و او بهمراه خواجه نصیر توسی، دو تن از بزرگترین دانشمندان دنیا در تمامی علوم بویژه نجوم، از شاگردان طاهر همدانی و خیام کبیر بودند.
بابا تاهر، مجذوبی بود کامل و مجنونی، عاقل. عاشقی مجرد و عارفی مُوحد.
تنها دوبیتی های او در بین ایرانیان بسیار معروف است و کتب علمی او بنام دیگران( اغیار دزد و بی خاصیت) ثبت است. و ده ها دانشمند تقلبی از کتب او ساخته و بنام خود تاریخ کرده اند. بعضی از اشعار و غزلیات بابا تاهر را در دیوان محمد سوفی مازندرانی آورده اند.
چند رباعی از بابا طاهر عریان:
وِیته سر در بیابانم شو و روج
سرشک از دیده پالانم شو و روج
نه تَو دیرُم نه جایم میکرو درد
همی دانم که نالانم شو و روج
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
چه در شهر و چه در کوه و چه در دشت
به هر جا بنگرم آنجا ته وینم .
بابا تاهر مسلک درویشی و فروتنی به شیوه ٔ عارفان داشت. و همین سبب شد که وی گوشه گیری گزیند. در بسیاری از کتب علمی و فلسفی از مقامات علمی و معنوی، و مسلک هیچ در هیچ و سوفیگری، و صفت تقوی و استغنای او، شرح های مفصل نوشته شده است . آنچه از زندگانی وی معلوم است تولدش اواخر قرن سوم پس از ساسانیان و در دوران امپراتوری سامانی بوده است . باباطاهر از سخنگویان صاحبدل و فیلسوفی تمام عیار بوده و نغمه هائی که شاهد سوز درونی اوست سروده و رسالات و کتب علمی بسیاری در فیزیک، شیمی، نجوم و علوم طبیعی بزبان پهلوی تألیف نموده است. باباطاهر در همدان دار فانی را وداع گفته و در همان شهر مدفون است . (تاریخ ادبیات شفق ). هدایت آرد: نام شریفش باباطاهر است ، از علما، دانشمندان، حکما و عرفای عهد بوده است ، و صاحب کرامات و مقامات عالیه و او را معاصر دوران امپراتوری سامانی میدانند. پیش از عنصری و فردوسی و امثال و اقران ایشان رحلت نموده است. رباعیات بدیع، و مضامین رفیع بزبان پهلوی دارد. گویند کتب فراوان و رسالات از آن جناب مانده و محققان بر آن شروح نوشته اند. بعضی از دوبیتی های وی در این کتاب ثبت میشود:
ز دل نقش جمالت درنشی یار
خیال خط و خالت درنشی یار
مژه کردم به گرد دیده پرچین
که خونابه خیالت درنشی یار.
دلی دارم که بهبودش نمیبو
نصیحت میکرم سودش نمیبو
به بادش میدهم نِش میبره باد
بر آذر مینهم دودش نمیبو.
نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو.
دلم از درد هجرانت غمینه
سرینم خشت و بالینم زمینه
گناهم اینکه من ته دوست دیرم
هر آنکت دوست دارد حالش اینه .
هزارت دل بغارت برته ای ویش
هزارانت جگر خون کرته ای ویش
هزاران داغ ویش از سینم اشمرت
همی نشمرته از اشمرته ای ویش.
بنالیدن دلم مانند نی بی
مدامم درد هجرانت ز پی بی
مرا سوزت گدازه تا قیامت
خدا دانه قیامت تا بکی بی
خورآئین چهره ات افروته تر بی
دلم از تیر عشقت دوته تر بی
ز چه خال رخت ذانی سیاهن
هر آن نزدیک خور بی سوته تر بی .
دلی نازک بسان شیشه ام بی
اگر آهی کشم اندیشه ام بی
سرشکم گر بود خونین عجب نی
مو آن دارم که در خون ریشه ام بی .
نگارینا دل و جانم ته دیری
همه پیدا و پنهانم ته دیری
نمیدانم که این درد ازکه دیرم
همی ذونم که درمانم ته دیری .
کشیمان گر بزاری اج که ترسی ؟
برانی گربخواری اج که ترسی؟
مو با این نیمه دل از کس نترسم
جهانی دل ته دیری اج که ترسی؟
(از مجمع فسهاء ج ۲ ص ۳۲۰).
۳-بگُم (معرب و ناقص آن شده، بقم و بکُم) چوبی سرخ که رنگرزان بدان چیزها رنگ کنند. چوب سرخ که پشم و ابریشم بدان رنگ کنند.
ابگُم در فعل یعنی گنگ گردیدن. لال شدن. گنگی یا عجز بیان و بلاهت. گنگ و کر و کور پیدا شدن. گنگی و کری و کوری مادرزاد.«هر ابگُمی، اخرس است اما هر اخرسی، ابگُم نیست». سپس اضافه میکند: گاهی این ماده در مورد کسی اطلاق می شود که بخاطر ضعف عقل از سخن گفتن عاجز و ناتوان است.
سُمّ و بگُمّ یعنی کران و لالان ( گنگان )سورت انفال آیت ۲۲
۴- در سورت های تغابن، انفال، غافر
تغابن سورت شصت و چهارم قرآن و در مدنی و مکی بودنش شک و اختلاف و دارای
هیجده آیت است.









هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر