ادامه شاهنامه به نثر


ادامه شاهنامه.
برگشت بصفحه شاهنامه به نثر



تاخت کردن کاکوی، نبیرهٔ اژدهاگ )ضحاگ)
منوچهر هم برای قارن اینچنین تعریف کرد و به او گفت، هنگامی که‌ تو برای فتح دژ ایلان رفتی‌، لشگری با تیغ‌های برافراخته و آب دیده و بران به فرماندهی یک پهلوان نو کیسه و کینه خواه بسوی ما آمد. و بعد که جستجو کردیم، فهمیدیم که فرمانده لشگر کسی‌ نیست جز کاکوی ناپاک که نبیر ضحاک است. کاکوی با صد هزار سواران گردن کش و نآمدار بما حمله کرد و تعدادی از مردان دلیر ما را که برای خود دلاور و به روز نبرد شیران میدان جنگ بودند، را کشت و از ما گرفت. اینک کاکوی ناپاک از دژ هوخت گنگ (امروزه بیت مقدس مینامند ) به یاری سلم آمده است. میگویند مانند دئو قوی و جنگی است و در رزم ناجوانمرد و بسیار پر زور میباشد.
من هنوز او را نیازموده ام، ولی‌ اینبار که بمیدان آمدیم، با او پنچه خواهم انداخت و مبارزه با او خواهم رفت. (رابطهٔ بین شاه و سردارش که از دو دوست صمیمی‌ ترند)
قارن گفت،‌ ای شهریار دلاور، کاکو و کاکوی چه کسی باشد؟ در همهٔ جهان، کسی‌ نمیتواند با تو در رزم شود، مگر اینکه از جانش سیر شده باشد. پلنگ اگر بجنگ تو آید، پوست و گوشتش دریده خواهد شد، این کاکوی در جایگاهی‌ نیست که بحساب آورده شود و با او نبرد کنی‌، اجازه بده من با کمک گرفتن از خرد و هوش، تکلیف او را یکسره میکنم.
منوچهر گفت، نه تو تازه از جنگ بزرگی‌ برگشتی‌، و کار مهمی‌ را به انجام رسانده ای، تو استراحت کن و به این مطلب اصلا فکر نکن، من خود کارش را می‌سازم. (در باره جنگ قارون آمده است که: پس از رفتن آبتین از شیلا(کشور کره پیش از تقسیم آن توسط غربیها) تیهور پادشاه شیلا (پدر فرانک که مادر فریدپن شاه است و تیهور درواقع پدربزرگ فریدون شاه است) از «کوش پیل دندان» برادر زاده اژدهاگ، که از سوی او به حکومت چین منصوب شده بود شکست می‌خورد و حکومتش نابود می‌شود. «کوش پیل دندان» نیز پس از پیروزی بر شیلا شهری به نام کوشان در سرزمینی آنسوی آمو دریا تأسیس می‌کند و دستور می‌دهد مجسمه ای از خود در شهر برپا کنند و ساکنان را مجبور به پرستش می‌کند. سرانجام فریدون شاه، تصمیم می‌گیرد تا به ظلم و ستم کوش پیل دندان بر چین پایان دهد. او در نهایت قارن را با لشکری عظیم به سرزمین چین می‌فرستد. نیروهای فریدون پیروز می‌شوند و قارن در نبرد تن به تن کوش را شکست می‌دهد و به ایران می‌فرستد و در کنار اژدهاگ در کوه دماوند زندانی می‌کند. کوش به مدت ۴۰ سال در زندان بود تا اینکه لشکری از سیاهان آفریقایی در حبشه و نوبه به شمال آفریقا حمله کردند و تا مصر به راه افتادند. در این هنگام اهالی آن مناطق از فریدون شاه کمک خواستند. فریدون لشگر پیروز ایران را برای شکست دادن بربرها به آنجا می‌فرستد و سپاه بربرها را شکست می‌دهد اما با بازگشت ارتش ایران، دوباره بربرها به مردم شمال آفریقا و مصر حمله میکنند.
فریدون با مشاوران و وزیران خود مشورت کرد و به این نتیجه رسید که ظالمی خشن به غرب فرستاده شود. کوش به اتفاق آرا انتخاب می‌شود و او را از زنجیر رها می‌کنند و به حضور فریدون می‌آورند. کوش از فریدون طلب بخشش می‌کند و قسم می‌خورد که تابع وفادار پادشاه ایران شود. سپس کوش در راس یک ارتش به مصر و شمال آفریقا فرستاده می‌شود. او دشمن را شکست می‌دهد و غنایم را برای فریدون می‌فرستد. کوش همچنین چندین شهر جدید در منطقه ایجاد می‌کند. با این حال، کوش سوگند خود را به فریدون می‌شکند و آشکارا شورش می‌کند. او ایرانیان را در لشکر خود می‌کشد. کوش پادشاهی جدیدی بر پا می‌کند و مرزهای پادشاهی خود را از آفریقا تا حدود اندلس می‌سازد و دستور می‌دهد که تصویر او را در هر خانه بگذارند و هر روز عبادت کنند.
فریدون شاه برای تسلط بر کوش، پسرش سلم را می‌فرستد تا کوش را شکست دهد. سلم بر ارتش کوش پیروز می‌شود اما کوش به غرب می‌گریزد. در این هنگام سه پسر فریدون با یکدیگر درگیر جنگ می‌شوند. سلم و تور با کوش متحد می‌شوند و بردار ناتنی خود ایرج را به قتل می‌رسانند و جهان را با کوش تقسیم می‌کنند. منوچهر نوه ایرج به انتقام خون پدربزرگ خود لشکری بزرگ را برای جنگ با تور و سلم و کوش رهبری می‌کند. تور و سلم در جنگ کشته می‌شوند و منوچهر با گرز گاوسر کوش را زخمی می‌کند و کوش مجروح به شرق می‌گریزد)
سپس منوچهر شاه مثل عقاب بروی اسپ پرید و در قلب سپاه جا گرفت و دستور داد شیپور و سرنا پیل جنگ را زدند. سپاه با خروش و آوای طبل جنگی و سرنا پیل بحرکت درآمد و هوا از غبار قیرگون شد و زمین برنگ آبنوس درآمد. دو لشگر بهم پیچیدند و آنچنان تیغ‌ها در آسمان برق میزد و آنچنان هوا از پری که در انتهای تیرها بسته بودند، پوشیده شد که، تو گوئی در آسمان دامی برای کرکس پهن کرده‌اند و کرکس بدام افتاده و آنقدر بال و پر زده که تمام پرهاش در هوا پراکنده شدهاست.‌
دهنده خروش آمد و دار و گیر
هوا دام کرکس شد از پر تیر
فسرده ز خون پنجه بر دست تیغ
چکان قطره خون ز تاریک میغ
آنچنان خون از دستی‌ که تیغ را در مشت میفشرد میچکید، تو گویی از ابر تیره باران خون میبارد.
تو گفتی‌ زمین موج خواهد زدن
و ز آن موج بر اوج خواهد زدن
تو گویی بر روی زمین موج روان است و ارتفاع این موج به آسمان و اوج میرسد.
کاکوی ده کشان بطرف شاه دوید و با منوچهر مانند نره دئو درگیر شد. جنگ بین این دو مانند جنگ بین دو شیر ژیان بود. کاکوی با نیزه به کمرگاه شاه زد و زره را بر بدن شاه درید و شاه بدون زره در برابر کاکوی ماند.
ولی منوچهر با تیغ آنچنان بر گردن کاکوی زد که جوشن کاکوی دریده شد.
تا نیمی از روز به اینگون به هر دو گذشت، گاهی‌ مثل پلنگ بر یکدیگر آویختند، گاهی‌ به خاک و خون در غلطیدند.
هنگامی که شب شد، تمام دشت و هامون بخون آغشته شده بود، در اینزمان شاه در کمرگاه کاکوی چنگ انداخت و او را از زین بزیر کشید و به زاری بر خاک گرم انداخت و با شمشیر سینه‌اش را چاک داد. کاکوی جان بجان آفرین تسلیم کرد.

گریختن سلم و کشته شدن او بدست منوچهر
هنگامی که منوچهر حریف را بدیار نیستی‌ فرستاد بطرف لشگر خویش رفت و دستور حمله داد و لشگر که از این پیروزی بهیجان آماده بود و جان تازه گرفته بود، چون شیر دمان ولی‌ سبک بال و با نشاط به لشگر سلم حمله کردند، و سلم که اوضاع را بیریخت و جنگ را باخته دید، آهنگ گریز گذاشت و پشت به سپاه منوچهر کرده و فرار را بر قرار ترجیح داد.
تهی شد ز کینه سر کینه دار
گریزان همی‌ رفت، سوی حصار
پس اندر سپاه منوچهر شاه
دمان و دنان برگرفتند راه
سلم بطرف دریا و دژ ایلان تاخت تا در آنجا پناه گیرد، ولی‌ هنگامی که‌ به دریا رسید، نه از دژ خبری دید نه از کشتی‌. و دشت را پر از کشته و دژ را سوخته یافت. مات و مبهوت بود که سپاه ایران و منوچهر به سپاه سلم رسید و سلم و سپاه در حال گریزش به چنگ ایرانیان افتادند.
منوچهر شاه که دنبال انتقام پدر بود، دید که سلم در حال گریختن است، پس با شتاب خود را به پشت سلم رساند و فریاد برآورد ای مرد شوم بدکردار بیرحم، برادر را برای دنیا و تاج میکشی؟ کجا میری که برایت تاج پادشاهی آوردم.
درختی که کاشته‌ای اکنون به بار نشسته است و میوه داده و اکنون میتوانی‌ از میوه‌اش بچشی. و اگر این بار و میوه خاری است تو خود کاشته‌ای و اگر پرنیان است خود رشته ای. سپس اسپ را تاخت زد و خود را به او رساند و با شمشیر بگردنش زد و سرش را از تن‌ جدا کرد، سپس دستور داد سر سلم را بر سر نیزه زدند و به سپاه نشان دادند. همهٔ لشگر سلم همچون گله‌ای که رم کرده باشد، دسته دسته در کوه و دشت و دریا پراکنده شدند
از میان لشگر شکست خورده سلم، مردی خردمند و پاکیزه مغز که زبانش پر از گفتار نغز و شنیدنی بود، انتخاب شد تا به نمایندگی از طرف سپاه بنزد منوچهر شاه رفته و طلب بخشش و امن کند. مرد بمنوچهر چنین گفت: «ما مشتی کشاورز و دآمدار هستیم که بناچار رخت سپاهیگری و سربازی به تن‌ کرده ایم، و بجنگ کشانده شده ایم، و ما را نه با کسی‌ جنگی هست و نه کینه کسی‌ را در سر داریم، و اکنون همگی‌ بندهگان شاه هستیم و اگر شاه بخواهد سر از تن‌ ما جدا کند یارای مقاومت و توان ایستادگی نداریم و دل‌ و جان بمهر و لطف شاه بسته ایم که از خون ما درگذرد که مشتی بیگناهیم» منوچهر گفت شما چه دوست باشید و چه دژمن، مرا با شما کاری نیست، چرا که من بهدف خود رسیدم و کشتن بیگناهان و ظلم کردن در آئین من نیست، و عقیده دارم که اگر کاری برای ایزد و در راه خدا نباشد یا کاری است بیهوده و یا ابلیسی، بنابراین شما میتوانید رخت جنگ را از تن‌ درآورده و بهر جا که دوست دارید بروید و از این پس از ریختن خون بی‌ گناهان پرهیز کنید و اینک نیز کسی‌ را با شما کاری نیست. هنگامی که‌ سخنان منوچهر به پایان رسید از سپاه شکست خورده سلم خروشی برخاست، و همگی‌ آلت و ساز و سلاح جنگ را در پیش پای منوچهر ریختند و تسلیم شدند.
همه آلت لشگر و ساز جنگ
ببردند نزدیک پور پشنگ
ببردند پیشش گروهها گروه
یکی‌ توده کردند بر سان کوه

فرستادن سر سلم را به نزد فریدون
منوچهر شاه سفیر‌ی را انتخاب کرد و سر سلم را به او سپرد و نامه‌ای نوشت و بدست سفیر سپرد تا به نزد فریدون شاه ببرد.
منوچهر سر نامه را نخست با سپاس و آفرین به کردگار آغاز کرد و نوشت، سپاس جهاندار پیروز را که هم نیرو میدهد و هم پیروزی از او است و هم هنر میدهد و هم شگفتی از او است، کردگار یکتا که همه چه نیک‌ و چه بد زیر فرمان اوست و همهٔ درد‌ها زیر درمان او.
سپس از احوال شاه پرسید و افزود، آفرین بر شاه خردمند و بیدار، فریدون شاه زمین، که با خرد و فر ایزدی، بدی‌ها را از خویش دور کرده است. به یاری و لطف ایزد یکتا، دو دژمن خونی و کشنده ایرج پادشاه بیگناه ایران، بسزای اعمال خویش رسیدند و سر‌های بی‌ آزرم و شرمشان به شمشیر عدالت و کینه خواهی‌ بریده شد و خون ناپاکشان از روی زمین شسته شد. سپس شرح مفصل جنگ را برای نیا نوشت و در انتها افزود که پس از فرستادن این نامه خود نیز با شتاب بطرف ایران و بارگاه با ابهت فریدون شاه حرکت خواهد کرد.
سفیر هنگامی که‌ به نزد فریدون رسید و نامه منوچهر و غنایمی که منوچهر با وی همراه کرده بود را به فریدون سپرد، دل‌ شاه از شنیدن خبر سلامتی‌ منوچهر شاد گشت و ایزد یکتا را سپاس فراوان گفت و سه پاس بجا آورد. پس از آن بفرمود جشن بزرگی‌ برای مردم به پا کردند و همه غنایم و اموال از گهر و دام و رمه را بین مردم تقیسم کرد، سپس پهلوان سام را هم که از جنگ دیگری با پیروزی و با غنایم بسیار بازگشته بود آفرین گفت و بسیار ستود و او را کنار خود نشاند و شرح جنگ منوچهر با تور و سلم را برای او بیان کرد و به او گفت که اینک من پیر شده‌ام و تصمیم دارم هنگامی که که‌ منوچهر برگشت تاج پادشاهی ایران را به او بدهم و از تو میخواهم همانطور که همیشه یاور من بودی از منوچهر حمایت کنی‌ و یار او باشی‌.
از آن طرف منوچهر، شیروی را بطرف دژ ایلان فرستاد تا آنچه که از غنایم باقی‌ مانده است جمع‌آوری کند و بر روی پیل‌ها ببندند و بطرف ایران حرکت کنند
سپه را ز دریا به هامون کشید
ز هامون سوی آفریدون کشید
چو آمد به نزدیک تیمشه باز
نیا را به دیدار او بد نیاز
لشگر پیروز ایران با شکوه و هیبت، با نوای کوس و سرناپیل بحرکت درآمد، درحالیکه پهلوانان کوه پیکر ایران بر پشت پیلان عظیم بر تخت‌های که با گهر و حریر ایرانی‌ آراسته شده بودن نشسته بودند و در صف اول سپاه جای داشتند.
جهانی‌ از درفش و پرچمهای سرخ و زرد و بنفش در میان سپاه حرکت میکرد و سپاه از دریای خزر تا نزدیک ساری همچون ابری سیاه زمین را پوشانده بود. هنگامی که‌ سپاه با این همه شکوه و جلال به تیمچه و نزدیک فریدون شاه رسید، فریدون شاه با تمامی یاران و پهلوانان دلیر و همچون شیر ژیان ایران زمین به استقبال و پیشواز منوچهر آمد.
هنگامی که‌ سالار همه پرچم‌ها یعنی‌ درفش کاویانی ایران زمین از دور پیدا شد، همه سپاه به احترام صف کشیدند و منوچهر از اسپ پیاده شد و به نزد نیا آمد و زمین خدمت فریدون شاه را بوسید و بر فریدون آفرین فرستاد. فریدون او را در آغوش گرفت و روی او را بوسید و با دست چهره‌اش را از غبار راه پاک کرد. سپس دستها را بسوی آسمان بلند کرد و یزدان پاک را سپاس گفت و افزود که‌ای دادگر داور راست گوی، تو گفتی‌ که داور دادگر هستی‌، و ستم دیده را یاور. تو بمن هم داد دادی هم داوری، هم تاج دادی هم انگشتری، سپاس ترا که این همه نعمت را بمن بی‌دریغ دادی و داد مرا باز پس گرفتی‌. تقدیر من این بود که سر سه فرزندم را از تن‌ جدا ببینم و در غم ایشان فشرده دل‌ باشم، سپس بفرمود تا منوچهر شاه را بر تخت نشاندند و با دست خویش کلاه زرّ را بر سر او نهاد و اداره ایران را به او سپرد. چرا که دیگر پیر بود و مصیبت دیده.

گفتار اندر شتافتن فریدون به نزد کردگار
‌هنگامی که‌ فریدون شاه از پادشاهی کناره گرفت تا روزی که زنده بود در غم فرزندانش دل خون و پر از گریه روی بود. او مدام با یزدان پاک راز و نیاز میکرد و با او سخن میگفت، و مینالید که‌ای دادگر توانا من سه فرزند دلبندم را از دست دادم، چون آنها بحرف من گوش ندادند و دلهایشان را با من یکی‌ نکردند.
هم از بدجویی هم از کردار بد
بدبروی جوانان چنین بر رسد
نبردند فرمان من ناجرم
جهان گشت بر هر سه برنا دژم
فریدون رفت ولی‌ نامش تا روزگاران دور و دراز زنده ماند، چرا که پادشاهی دادگر و مردی بزرگ و آزاده بود و در این روزگار جز نیکویی باقی‌ نخواهد ماند. منوچهر به رسم پادشاهان او را به خاک سپرد، بدنش را با مشک و عنبر شستند و در تابوتی از عاج قرار دادند و پیکرش را با زرّ و سیم پوشاندند و سپس سر آن را بستند و تاج کیانی را بر روی آن نهادند و در دخمه مخصوص قرار دادند و سپس همه مردم و لشگر یک به یک نزد او رفته و با او بدرود گفتند، همانطور که در کیش و آئین آنها رسم بود، و سپس سر دخمه را نیز بستند.
منوچهر تا یک هفته بسیار گریه و زاری کرد و سپس آرام گرفت.
جهانا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد
یکایک همی‌ پروریشان بناز
چه کوتاه عمر و چه عمر دراز
چو مر داده را باز خواهی ستد
چه غم گر بود خاک آن کربسد؟
اگر شهریاری و گر زیر دست
چو از تو جهان این نفس را گسست
همه درد و خوشی توشد چو خواب
بجاوید ماندن دلت را متاب
خنک آنک از او نیکویی یادگار
بماند اگر بنده گر شهریار

شرحی بر داستان فریدون
داستان فریدون شاه که در خارج از ایران به او نام «فیثاغورث» داده اند، یکی‌ از معروفترین داستانهای شاهنامه است، ماجرای مردی که با دانش و داد ایران را که پس از هزار سال ستم اژدهاگ ویران گشته آباد میهند و ظلم و ستم را از ایران میزوداید. ولی‌ بجای انتقام از دژمن ایران که هزار سال باعث نابودی و ویرانی مملکت و اخلاق و معنویات بین ایرانیان شده بود، او را میبخشد و به زندانی کردن اژدهاگ و یا عامل اصلی‌ ستم، در کوه دماوند بسنده میهند. ولی‌ همین فریدون شاه انتقام قتل ناجوانمردانه پسر کوچکتر خود را از پسران بزرگتر می‌گیرد، و اینجا این پرسش مطرح میشود که، چرا فریدون از سر تقصیر اژدهاگ که ایرانی‌‌ها رو کشتار کرده و جامعه ایران رو به پستی اخلاقی‌ کشانده می‌گذرد، ولی‌ هنگامی که‌ پای پسرانش در میان است، این گذشت را انجام نمیدهد و تا آنها را مجازات نکند از پا نمی‌‌نشیند، علت آن بخشش از کجا ناشی‌ میشود و معنای این انتقام چیست؟
بنظر من، در اینجا فردوسی‌ ظرافتی را بخرج داده و فلسفه‌ای را مطرح میهند که میشود بجرات گفت که تاکنون هیچ بزرگی‌ در دنیا به این فلسفه اشاره نکرده، و این درایت و هوش سرشار فردوسی‌، انسان را بشگفتی و‌ا میدارد.
فردوسی‌ میگوید، فریدون شاه، بیستی بنام اژدهاگ و کارگزاران وابسته‌اش را میبخشد و انتقام نمیگیرد، چرا چون هنگامی که‌ پای یک ملت یا جامعه‌ در بین است، انتقام نه تنها سودی ندارد بلکه بلا و آتشی است که اگر شعله‌ور شود که نه فقط خون گناهکاران بلکه رودی از خون بیگناهان نیز جاری خواهد شد و مردم بیگناهی نیز خواهی‌ نخواهی پایشان به ورطهٔ انتقام باز خواهد شد و خشک و تر با هم خواهند سوخت.
چرا که انتقام از دژمنانی که هزار سال بر ایران استیلا داشتند و ایران را چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی به ویرانی و تباهی کشاندن، نه تنها نمیتواند جبران خرابی‌هایی‌ که آثارش را هم‌اکنون میشود دید، کند، بلکه باعث ویرانیهای جدید و سهمگینتری نیز خواهد شد و به مثابهٔ آب ریخته شده‌ای خواهد شد که جمع کردنش ناممکن میباشد و در ضمن ساختن یک جامعه نو با ریختن خون بیشتر و ایجاد کینه در گروه‌های دیگری که پیش از این به گره ستمکاران به یک یا چند دلیل وابسته بوده اند، مانند کشاندن آتش بزیر خاکستر و تخم دژمنی افشاندن است. چرا که وابستگان کسانی‌ که مجازات میشوند، هنوز در آن اجتماع وجود دارند و بیشک با این انتقام به دژمنانی آشتی‌ ناپزیر تبدیل خواهند شد.
دژمنانی که به انتظار لحظه و موقعیت مناسب خواهند نشست تا انتقام خویش را بستانند، و این چرخه انتقام همچنان ادامه پیدا خواهد کرد تا سرانجام به نابودی کامل ملتی بیانجآمد. بنابراین فریدون شاه که فر ایزدی دارد با تشخیص این مطلب تصمیمی را میگیرد که به نفع ملتی تمام میشود و بخاطر سلامت جامعه و سالم سازی آن، دژمنی را که پدرش را کشته و میهن عزیزش را به ویرانی کشانده است، را می‌بخشد.
فریدون که یک ایرانی‌ است دژمنی مثل اژدهاگ را میبخشد ولی‌ آخوندهای عبری عربی بیسواد و وحشی و پر از کینه و غیر ایرانی‌ درست پس از فتنه۵۷ جنایاتی را در لوای انتقام انجام دادند، که ایرانی‌ تا روزی که زنده است، میبایستی از سکوت خود شرمسار باشد، و با کشتن ناجوانمردانهٔ هزاران تن از بهترین ایرانی‌ها، دل فرزندان و مادران و پدران این مرزو بوم را خون کردند، تیر بارانهای پشت سر هم در پشت بام مدرسهٔ علوی که در آن افسران شاه یکی‌ پس از دیگری تیرباران شدند، افسرانی که تنها جرمشان خدمت به کشور و شاه بود، نه کسی‌ را کشته بودند، نه دزدی کرده بودند و نه خلاف دیگری انجام داده بودند، افسرانی که سالها زحمت و مبالغ هنگفتی خرج تحصیل آنها شده بود و جز سرمایه های این مملکت محسوب میشدند ولی‌ بخاطره توحش بیگانگان ابلیس گون، افرادی مثل خلخالی جلاد که ۴ کلاس سواد قرآنی داشت، این بیگناهان وحشیانه بقتل رسیدند، و جامعه هنوز دارد از این انتقام رنج میبرد.
و یا کشتار جوانان بیگناه که همه جرمشان اعتقاد به یک مکتب فکری یا از آن کمتر فرختن یک روزنامه مربوط به یک سازمان بود، در زندانهای بیگانگان عبری عربی، گروه گروه به رگبار تیر‌های خشم‌و کینه بسته شدند و حتی پول تیرهایی که پیکر نحیف و بیگناهشان را از هم درید، از عزیزانشان گرفتند و تعداد بیش از ۶ هزار از بهترین جوانان این مملکت بی‌ هیچ دلیلی‌ کشته شدند، و یا جوانان باغیرت و همیتی که در جبهه‌های جنگ به جرم وطن دوستی‌ تکه تکه شدن چرا که اشغالگران ابلیس صفت که پلاس آخوند شیعه را تن کرده و هر بلائی دلشان خواست بر سر ایران و ایرانی آوردند، بخون ایرانیان تشونده بودند و هنور هم هستند. اشغالگران تازه از بیابان در رفته ای که کشور داری را با دزدی و تقلب و ایران فروشی یکسان می‌دانند و بدون کمترین دانشی در جهت کشور داری و بدون کوچکترین اطلاعاتی‌ از سیاست خارجی‌، موجب کشته شدن هزاران هزار دست گل ایرانی گشتند. و یا باعث نقص جسمی‌ و روحی‌ آنها شدند. بگذریم.
ولی‌ آنجا که پای مجازات گناهکاری در میان است و انتقام ایجاد درس عبرتی برای جامعه می‌شود، حتی اگر پای عزیزان پادشاه نیز در بین باشد، این عدالت باید اجرا شود، و انتقام با درس عبرت و پاکی‌ جامعه از عنصر شر و فساد، یکسان خواهد بود، هرچند که این انتقام دل‌ فریدون را خون می‌کند و تا آخرین نفسی که میکشد از این غم، دلی غمین و چشمی پر آب دارد.
به سینه سینا و خداوندی خدا قسم که در هیچ جائی از دنیا، و در هیچ مکتبی‌، اینچنین فرهنگ و درایت و شعوری نهفته نیست و‌ای کاش این کتاب، راهنمایی برای چگونه زندگی‌ کردن، و کتاب درس و آئین زندگی‌ ایرانیان میشد، افسوس که از شاهنامه آنچنانکه باید و شاید و سزاور بوده و هست، استفاده نکردیم و نمی‌کنیم.)
نکتهٔ مهم دیگری که فردوسی‌ در داستان فریدون به آن اشاره می‌کند و آن را به تصویر میکشد، نقش تربیت و آموزش در زندگی‌ آدمهاست، ( امروز هم بشر به این نتیجه رسیده که هیچ انسانی‌ حتی انسانی‌ در حد هوشمندی کسی‌ مانند خیام هم نمیتواند، بدون آموزش و تربیت صحیح، کارآمد و مدرن و منطقی‌ و قابل قبول در یک جامعه زندگی‌ و عمل کند و بدون آموزش و تربیت، در حد یک وحشی که فقط نیروی غریزه او را به پیش میبرد، خواهد ماند)، بهمین دلیل فردوسی‌، حتی در بارهٔ‌ خصوصی‌ترین مرحلهٔ زندگی‌، یعنی‌ انتخاب همسر، به پسرانش آموزش میدهد ( فریدون به پسرانش یاد میدهد که چگونه همسر خود را انتخاب کنند)
و اینکه فریدون به پسرانش راه و رسم ازدواج و چگونگی انتخاب همسر را یاد میدهد، در واقع پند فردوسی‌ است که می‌گوید آدمها را باید تربیت کرد، به آدمها باید مطالب و راه و رسم حتی خصوصی‌ترین روابط رو باید آموخت، انسانها تا تحت تاثیر تربیت قرار نگیرند، تنها با تکیه بر شعور به جای نخواهند رسید، چرا که همه ابنای بشر از این موهبت که شعوری خود ساز و آگاه داشته باشد بهره‌مند نیستند، پس باید از طریق تربیت انسانها رو ساخت، باید به آنها یاد داد. بنابر این مادران ایرانی‌، کودکانشان را از همان روز اول، آموزش بدهند که اولا کارهایشان را خود انجام دهند، یعنی‌ به محض اینکه کودک توانست بنشیند، میبایستی خود خوراکش را بخورد و مادر ایرانی‌ تا هنگامی که کودک به سن ۸ یا ۹ سالگی می‌رسد، خوراک در دهانش نگذارد، و موجودی وابسته بار نیآورد که حتی برای خوردن هم نیاز به کمک داشته باشد، کودک هنگامی که‌ توانست راه برود، به او یاد بدهد که ظرف خوراک خویش را خود جمع کند، کودک هنگامی که‌ به سن ۳ سالگی رسید به او انجام کارهای سبکی مثل مرتب کردن اسپاب بازیهایش و مرتب کردن جای خوابش را واگذار کند، به این ترتیب حس مسئولیت پذیری را در وی ایجاد کند.
همچنین با بالا رفتن سن کودک، مسئولیت‌های بیشتری را به او بدهد تا هم کاری بار بیاید و هم زندگی‌ را جدی بگیرد، و بیش از همهٔ اینها میبایستی از همان روز اول چنان با کودک خود رفتار کند که با مهمان بسیار مهمی‌ که بمنزل او وارد شده است، رفتار می‌کند، یعنی‌ همانگونه که با مهمانی بسیار محترم و عزیز، رفتار کند، در نهایت احترام و در نهایت جدیّت و منطقی‌ و ملاطفت، تا کودک با شخصیت و اعتماد بنفس قوی بار بیاید. چرا که علم امروز ثابت کرده است که شخصیت انسان از روز اول تا سن چهار سالگی شکل می‌گیرد. و رفتارهای کودک همان گون میشود که میبیند، یعنی‌ از طریق دیدن رفتارهای دیگران، رفتار کردن را یاد می‌گیرد، و از طریق شنیدن و چگونگی‌ حرف زدن دیگران، حرف زدن و چگونگی‌ سخن گفتن را می‌آموزد، بهمین دلیل هم کودک ما همانی میشود که ما هستیم، و هنگامی که‌ رفتاری غیر قابل قبول از وی مشاهده کردیم، وی را بخاطره ارتکاب آن، مجازات نکنیم، چرا که آینه شکستن خطاست، و کودک ما آینه یک تمام قد ماست.
و بزرگترین دلیلی‌ که اکثر ایرانی‌ها بسیار تنبل هستند و اعتماد بنفس وحشتناک ضعیفی دارند، همین شیوهٔ غلط تربیت ایرانیهاست که مادران ایرانی‌ فکر میهنند با انجام کارهای کودک و نوازش‌های بیجا و مدام، در واقع دارند به فرزنشان محبت میهنند.
نکتهٔ دیگری که میشود از داستان فریدون دریافت این است که بعد از استیلای ضحاک بر ایران، در ایران و ایرانی‌ تحولات ناخوشایندی پدید میاید. برادر کشی، حسادت، خودخواهی، رذالت، زیاد خواهی‌ رواج پیدا میهند، فردوسی‌ در داستان اژدهاگ می‌گوید که هنر و معرفت و علم و راستی‌ در این دوران خوار میشود و پستی رذالت و ریا و دروغ و جهالت عزیز و ارزشمند میشود، نتیجه این دوران و تاثیر تربیت ضحاک ( حکومت اراذل و اوباش که امروز هم شاهدش هستیم) بر ایرانیان در داستان فریدون کاملا مشخص میشود، برادر کشی، انتقام، حسادت، زیاده خواهی، و نتیجه همه اینها رنج، پشیمانی و غم و غصه میباشد ( فریدون به درگاه ایزد مینالد که تا پیش از این هیچ شهریاری در ایران بدین سان کشته نشده، یعنی‌ توسط برادرانش! بخاطر زیاده خواهی‌ و حسد و اینکه سرش رو ببرند و پیکرش را خوراک داد و دام کنند)
فریدون دنیا را در بین پسرانش تقسیم میهند ولی‌ پیش از اینکار، آنها را می‌‌آزماید و توانایکای آنها رو محک میزند. و تنها ایرج هست که از خود خرد و درایت و شجاعت نشان میدهد و بنابراین شایستهٔ مقام پادشاهی ایران میشود ( ایران و ایرانی است که شایستگی بهترینها را دارد) و دیگران به سبب ناتوانی‌ و ضعف و ترسی‌ که نشان میدهدند به پادشاهی توران و روم میرسند، یعنی‌ عقل و حکمت و شجاعت در ایران باستان بوده است . ولی‌ هنوز آنها پسران فریدون هستند، یعنی‌ بنی آدم اعضای یکدیگرند، یعنی‌ همهٔ ما از یک ریشه ایم ولی‌ آنها راه خود را رفتند و با کشتن پاکی و محبت و بریدن سر بیگناه و پادشاه ایران، هم ایجاد غم و درد در ایران کردند و هم خود را از بین بردند.
فردوسی‌ در داستان فریدون شاه، به قسمت و سرنوشت می‌‌تازد و خرد را بجای قسمت و وسوسهٔ شیطان و خرافات میگذارد و می‌گوید که خدا عقل داده که آدمی خوب را از بد، و زیبائی را از زشتی باز شناسد. و کاری به قسمت و شیطان ندارد و به این ترتیب با خرافه مبارزه آشکار می‌کند و جواب شفافی را در این زمینه میدهد. ( فریدون در جوابی که به نامهٔ پسرانش میدهد و آنها را در بهانه‌های که برای کشتن ایرج آورده‌اند محکوم می‌کند.)
از داستان فریدون، بسیار بیش از اینها میتوان حکمت و درس زندگی‌ بیرون کشید،.

جزوه دوم «ذال نامه» داستان قهرمانان و پهلوانان بینظیر ایران زمین:

پادشاهی منوچهر
چو دیهیم شاهی‌ بسر بر نهاد
جهانرا سراسر همه مژده داد
بداد و بدین و بمردانگی
به نیکی‌ و پاکی و فرزانگی
منم بر سر تخت گردون سپهر
همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر
همم دین و هم فرهٔ ایزدی
همم بخت نیکی‌ و دست بدی
بعد از یک هفته که منوچهر چشمی پر آب و دلی‌ خون داشت، به روز هشتم بر تخت نشست و سوگند پادشاهی بجا آورد.
منوچهر بهنگام تاجگذاری گفت: من هم مرد خشم و جنگ هستم و هم داد و مهر، زمین بنده من و گردش روزگار یار من است، و هم اینکه هیچ تاجداری در جهان نیست که یارای ایستادگی در مقابل مرا داشته باشد. من هم اهل مذهب و آئین مهر هستم و هم به خرد و مشورت با دیگران اعتقاد دارم. من هم با تیره‌گی‌ها میجنگم و هم سعی‌ در روشوند کردن افکار و حمایت از روشوندی و آگاهی‌ دارم. هم در شمشیر زنی‌ و پهلوانی حرف اول را میزنم و خدای این مطلب هستم و هم میتوانم کفش زرین بپوشم و مثل یک نجیب زاده و اهل ادبیات نرم بخرامم، آنچنان که شایستهٔ کسی‌ است که پرچم ایران یا درفش کاویانی را می‌‌افرازد. با بدان و بدی دژمنم و دست تیره‌گی‌ها و بدی‌ها را از ایران پاک خواهم کرد و به آنها بهیچوجه رحمی نخواهم کرد. ولی‌ با تمام اینها، خودم را بنده خدا میدانم و یزدان پاک را می‌پرستم و در همه جا و در همه حال به یاد او هستم و از او یاری میجویم. که هرچه دارم از تاج و تخت و سپاه و شوکت و حشمت همگی‌ را خداوند دادگر بمن داده است و سپاس یزدان بر من واجب میباشد.
همچنین هدف من این است که راه فریدون را ادامه دهم که راه عدالت و داد است. و هر کسی‌ که در هفت اقلیمی که زیر فرمان من هست، به مردم خیانت کند و خدای را ناسپاس باشد و از راه مذهب و راستی‌ برگردد و به مردم ستم کند و مردم کشور خود را زبون و ذلیل کند( این جمله دقیقا شرح حال امروز ماست که یک عدّه‌ای که ایران را اشغال کرده اند و دژمن ایران و ایرانی‌ هستند ما رو ذلیل و زبون کردند و اصلا گفتن اینکه من ایرانیم در آن کشور جرم و مجازات سنگین دارد، و دم از ایران و آبادانی ایران زدن، مانند کفر گویی و جنایت محسوب میشود، حتی مشایی و احمدی‌نژاد که فقط از روی دروغ و عوام فریبی دم از مکتب ایرانی‌ زدند، به آن مصیبتی که دیدیم دچار شدند و به آنها رفت آنچه رفت، و آنچنان برخوردی با آنها کردند که دیگر از این غلط‌ها نکنند و دم از ایرانی‌ بودن نزند حتی برای عوام فریبی)، هر کس که به کشور و مردم خویش خیانت کند، و سر بلندی و گنج و ثروت اندوختن را با خیانت و ایران فروشی و رنجور کردن مردم و سرشکستگی ایرانی‌ بخواهد، همگی‌ اینها از نظر من مجرمین بزرگند و مستحق شدیدترین مجازات‌ها و از اهریمن بد کردار بدترند، و هر کسی‌ که اینچنین باشد، هم از یزدان و هم از طرف من محکوم میباشد و مستحق مجازات.
منوچهر قولها داد و سخنان حکیمانه بسیار گفت، تا آنکه تمامی پهلوانان بر او آفرین خواندن و با او عهد و پیمان وفاداری و همکاری بستند. جهان پهلوان سام بپا خاست و گفت که‌ای خسرو دادگر، تو دادگر باش، ما هم قول میدهیم که ترا در راه داد یاری نمایم. ما میدانیم که پدر در پدر، خاندان تو بر ایران حکم راندند، و میدانیم که تو دلاور و سرآمد همه پهلوانان هستی‌. یزدان پاک نگهدار تو باشد و دلت را با بخت بیدار شادمان و زنده نگاه دارد. چرا که تو با شمشیر و درایت بدیها را از ایران شستی، از این پس تو میتوانی‌ به آسودگی بر تخت بنشینی و شادی و بزم را پیشه کنی‌، چرا که دیگر نوبت ماست که پاسدار ایران باشیم و ایران را از گزند دژمنان و بدیها محفوظ بداریم. از این پس در تمام گیتی‌ خواهم گشت و حتی اگر یک دژمن باشد او را در بند آورم، مرا نیا و پدر بزرگ تو که آفرین یزدان بر او باد، پرورش داده است و بمن خرد و مهر و دادگری آموخته و راه و راسم پهلوانی را بمن یاد داده است و بهمین خاطر من تا جان در بدن دارم از تو حمایت می‌کنم و ترا یاری میدهدم. پس از اینکه سام سخنانش تمام شد، دیگر پهلوانان به ترتیب به پیش تخت منوچهر آمدند و با او عهد وفاداری بستند.

داستان دستان سام (پهلوان سام)
کنون پر شگفتی یکی‌ داستان
به پیوندم از گفته باستان
نگه کن که مر سام را روزگار
چه بازی نمود ای پسر گوشدار
اکنون گوش کن این داستان شگفت را که از روزگار بسیار کهن و باستان بما رسیده است، داستان سام پهلوان که روزگار چه بازیهایی با وی کرد. (یکی‌ از زیباترین قسمت‌های شاهنامه که در ایران بسیار معروف هست از اینجا به بعد شروع میشود، یعنی‌ داستان سام پدر ذال و پدر بزرگ رستم، و شرح حال همگی‌ اینها )
همانطوری که خود سام در مراسم تاجگذاری منوچهر می‌گوید، وی کسی‌ هست که به دست فریدون پرورش یافته و رسم و آئین پهلوانی و جوانمردی را از فریدون آموخته است، این پهلوان ایران زمین با وجود داشتن همه چیز ولی‌ از داشتن فرزند محروم هست و سام جز داشتن یک فرزند آرزوی در سر نداشت.
سام در شبستان و خانه، همسری داشت که روی لطیف همچون برگ گًل و مویی خوش بو همچون مشک آهوی ختن داشت. این ماه وش باردار بود و امید فراوان میرفت که خورشیدی برومند از وی زاده شود.

زادن ذال زرّ

ز مادر جدا شد در آن چند روز
نگاری چو خورشید گیتی‌ فروز
هنگامیکه زمان وضع زادن ماه وش رسید، از او کودکی زاده شد که ماند شید (نور خورشید) نیکو چهره بود ولی‌ ذال بود یعنی‌ پیشانی و دستش نورانی بود.
کسی‌ جرات نداشت تا برود و مژدهٔ خبر تولد پسر ماه پیشانی و دست نورانی را به سام بدهد. خلاصه گفتند چه کنیم چه نکنیم، تا اینکه دست به دامن دایه سام شدند که کرداری همچو شیر داشت و بسیار مورد مهر و لطف سام بود و سام وی را بسیار دوست داشت. دایه پیش سام رفت و ابتدا یزدان پاک را سپاس گفت و سپس به سام تبریک گفت که صاحب فرزند دلبندی شده است که پسری است نیکو روی، سپس افزود:
به چنین روز، دل‌ دژمنان سام، از حسادت از جا کنده باد که روزی فرخنده برای سام است، چرا که یزدان پاک به او فرزندی داده است پاک و ماه روی و تنش همچون سیم سپید و چون بهشت نیک‌ منظر و در او حتی یک اندام زشت نمیبینی و سالم و تندرست میباشد، ولی‌ دستی نورانی دارد و بدان که بخشش آسمان به تو همین است ای نامجوی.
سام از تخت به زیر آمد و شتابان برای دیدن نو بهار به سرا پرده همسر خویش شتافت و پسر نیکو روی و پیشانی و دست نورانی را در کنار جفت خویش آرمیدهد دید، آه از نهادش برخاست و به یکباره ناامیدی همه چهره‌اش را پوشاند. پس سر بسوی‌ آسمان بلند کرد فریاد برآورد که‌ای دادار فریاد رس، ای که برتر از هر کژّی و کاستی هستی‌ و از هر گونه ایرادی پاک، و نیکی‌ هنگامی که‌ زایده میشود که تو بخواهی، من جواب مردم را چی‌ بدهم و چگونه این بچه را به دیگران نشان دهم؟ که میدانم که هم در جلو و هم در پشت سر سخنها خواهند گفت و این بچه دردسری بزرگ برای من خواهد شد.
چو آیند و پرسند گردنکشان
چه گویم از این بچهٔ زر نشان؟
بپرسند بر من مهان جهان
از این بچه در آشکار و نهان
از این تنگ بگذارم ایران زمین
نخوانم برین بوم و بر آفرین
بعد از اینکه از سر بی‌ خردی بسیار نالید و شکوه کرد، پس دستور داد که پسر را برداشتند و او را به دامان کوه دماوند بردند، کوه دماوند که بسیار بلند بود و دور از مردمان قرار داشت و بهمین سبب هم منزلگاه سیمرغ بود و سیمرغ در آنجا لانه ساخته بود. کودک را در دامنهٔ کوه دماوند گذاشتند و باز گشتند.
ذال و سیمرغ
کودک بی‌ پناه شب و روز در ان جایگاه ماند، گاهی‌ از گرسنگی میخروشید و گریه میکرد و گاهی‌ انگشت خویش را میمکید، تا اینکه بچه‌های سیمرغ گرسنه شدند و سیمرغ بمنظور تهیک خوراک از لانه پر کشید و به پرواز درآمد.
سیمرغ از بالا کودک شیر خواره‌ای را دید که گریه میکرد و میخروشید، شیر خواره‌ای که گهواره‌اش از خار دامن کوه بود و دایه‌اش خاک، تنش بدون چامه و پوشیدنی و لبش دور از شیر پاک، سیمرغ اندیشید این شیر خوار اگر بچه پلنگی هم بود اینچنین در زیر آفتاب نمیماند و پلنگ حتما برای او چتری و سایه‌ای فراهم میکرد، پس از ابر فرود آمد و با چنگالهای محکم و بلندش تن لطیف و نازک کودک را از سنگ و زمین گرم برگرفت و با خود بسوی‌ لانه برد تا خوراک کودکانش کند و بچگانش بدون توجه به ناله‌های کودک او را بخورند و شکر یزدان کنند.
ولی‌ خواست ایزد و یزدان پاک چیز دیگری بود
ببخشود یزدان نیکی‌ دهش
یکی‌ بودنی داشت اندر بوش
کسی‌ را که یزدان نگهدار شد
چه شد گر بر دیگری خوار شد؟
کسی‌ را که خدا دوست بدارد و نگهدارش باشد، حتی آلمی نتواند با وی در افتاده و او را خوار کند.
( این بیت آخر در شاهنامهای که در سایت‌های دانلود کتاب قرار داده شده اند و میشود از آنجا به رایگان شاهنامه را دانلود کرد، سانسور شده است و کلا هر جا که فردوسی کبیر سخنی حکیمانه گفته است، آنرا سانسور کرده اند، و به این ترتیب یک سانسور کلی‌ در کتاب شاهنامه صورت گرفته است و ۶۰ هزار بیت شاهنامه به ۴۸ تا ۵۰ هزار بیت کاهش داده شده است، و این شاهنامهای ناقص در همه جا به رایگان در دسترس قرار گرفته است، به این ترتیب تمامی شاهنامهای که بعد از انقلاب به چاپ رسیده اند به صورتی‌ ناجوانمردانه مورد قصابی دژمنان فرهنگ ایرانی‌ قرار گرفته‌اند، چرا که دژمنان ایران و ایرانی‌ به خوبی‌ آگاهند که شاهنامه است که از پایه های هویت ایرانی است و خواهد کرد، بنابراین با این سانسور‌ها تا آنجایی که توانسته اند سعی‌ در بی‌ اعتبار کردن شاهنامه کرده اند، و با دست بردن و اضافه یا حذف کردن ابیاتی به شاهنامه سعی‌ کرده‌اند که هم خود را به تاریخ ایران تحمیل کنند و هم از شاهنامه یک کتاب خشک بی‌ محتوا بسازند که فقط داستان‌های جنگی را شرح میدهد. وظیفه من گفتن این مطلب بود و وظیفه هر ایرانی‌ که میتواند در این رابطه اقدامی کند و قدمی‌ بردارد، این است که تاخیر را جایز نداند و با جاگزین کردن شاهنامهای چاپ زمان شاه به جای این شاهنامهای ناقص که در اینترنت به رایگان در دسترس قرار دارد، این حمله موذیانه و وحشیانه به فرهنگ ایرانی‌ را خنثی کند.(
نگه کرد سیمرغ با بچگان
بر آن خرد خون از دو دیده چکان
شگفت این که بر او فکندند مهر
بماندند خیره بدان خوبچهر
شکاری که نازک تر آن برگزید
که بیشیر مهمان همی‌ خون مزید
مهر کودک که اینک در میان لانه قرار داشت و با دیدن بچگان سیمرغ دست از گریستن برداشته بود و با چشمان سیاه و پیشانی و دست نپرانی و با تعجب به آنها می‌نگریست، به دل‌ سیمرغ و بچه گانش افتاد و خیره به کودک ماندند. شکار نازک بدنی که بی‌ شیر مانده بود و قرار بود در بدن سیمرغ و کودکانش به خون تبدیل شود، اینک مهمانی بود که خود شیر سیمرغ را تبدیل به خون در بدن خویش میکرد. سیمرغ به کودک شیر داد و او را بزرگ کرد و سالها به این ترتیب از وی مراقبت و نگهداری کرد تا کودک تبدیل به جوانی‌ نیرومند و قوی دل‌ شد، همانند سرو برومندی که برش مانند کوه سیمین بود یعنی‌ شانه‌‌های ستبر و سینه فراخ و میان و کمری غرو مانند داشت (غرو مانند، یعنی‌ کمری به نسبت شانه‌‌ها لاغرتر و موزون داشت)، سیمرغ با گوشت شکار ذال را مانند بچه خود پرورش داد، که این کار شگفت نیست اگر اعتقاد داشته باشی‌ که یزدان هر کس را که برگیرد، بر افتادنی در کار آن کس نباشد.
روزگاری دراز این موضوع مانند راز پنهان بود ولی‌ بعد‌ها مردم و کاروانهای که از کنار کوه دماوند میگذشتند، جوان قوی هیکل برهنه و پیشانی و دست نورانی را میدیدند که در بالای کوه مانند بز کوهی از صخره‌ای به صخره دیگر میپرد.
به مردار خونش همی‌ پرورید
با بچگانش همی‌ آرمید
مدار این تو از کار یزدان شگفت
فکنده نشد هر کس او برگرفت
بر این گون تا روزگار دراز
برآمد که بد کودک آنجا براز
چو آن کودک خرد پر مایه گشت
بر آن کوه بر کاروانها گذشت
و به سبب ویژه گیهای منحصر به فردی که داشت، آوازه‌اش در همه جا پیچید و مردم از وجودش آگاه شدند و همه جا حرف وی بود، چرا که بد و خوب را نمی‌شود پنهان کرد و بالأخره همه از وجود بد و خوب آگاه میشوند.
نشانش پراکنده شد در جهان
بدو نیک‌ هرگز نماند نهان
شبی‌ از شب‌ها سام داغ دل‌ دیده که همواره برآشفته و چهره در هم بود، در خواب ناز و بیکوش از دنیا بود، خواب دید مردی نورانی بر اسپ تازی و تازنده سوار، به پیش او آمد و به او مژده داد که فرزند او بزرگ شده و مانند سرو بلند بالا گشته و زنده میباشد. سام پریشان از خواب پرید و فورا دستور داد تا بزرگان و موبدان ( دانشمندان زرتشتی) را فرا خواندند، و هنگامی که‌ همه جمع شدند، سام داستان زادن ذال پسر مو سپید و رها کردن طفل بی‌ پناه در کوه و خوابی‌ را که دیده بود برای بزرگان و موبدان تعریف کرد و سپس از آنها راهنمای خواست و چارهٔ کار را جویا شد و پرسید که تعبیر خوابش چیست و تدبیر کار چیست.
با شنیدن سرگذشت کودک، جمع موبدان، از پیر و جوان و هر کس که در آن مجلس بود، روی ترش کردند و همگان، سام را سرزنش کردند که اولا یزدان را ناسپاسی کرده، دوما کودک بی‌ گناهی را به جرم نورانی بودن از خود رانده است، سوماً او را بی‌ پناه در دامن کوه دماوند که کنام پلنگان و شیرا است، رها کرده، و برای سام و خرد اندکش متاسف شدند، و به وی گفتند که در خاک و بر سنگ، شیر و پلنگ و در دریا، ماهی‌ و نهنگ، جملگی کودک خود را میپرورند و بدین وسیله یزدان را ستایش میهنند، آنوقت تو با چنین کردار نابخردانه ای، هدیکٔ پروردگار را خار شمردی و پیمانی که با یزدان داری که همانا استفاده از نعمت‌ها و لذت بردن از خوشیهای زندگی‌ است و وجود کودک یکی‌ از این نعمت‌ها است، را شکسته ای، ستم کردی سام، ستم کردی، و تا انجا که میتوانستند او را سرزنش کرده و وجدان خفته‌اش را بیدار کردند تا دمار از روزگار صاحبش درآورد.
هر آنکس که بودند پیر و جوان
زبان برگشادند بر پهلوان
که هر کو به یزدان شود ناسپاس
نباشد بهر کار نیکی‌ شناس
سپس به او گفتند تنها راه چاره این است که از ایزد یکتا درخواست بخشش کنی‌ و به یزدان پاک قول بدهی‌ که ختاب خود و کردار ستم کارانهٔ خود را جبران کنی‌، باشد که پروردگار از تو بگذرد و گناهت را ببخشد و دوباره به تو یاری بدهد و ترا به نیکویی رهنما گردد.
هنگامی که‌ سام به کردار زشت و ناپسند خود آگاه شد، آنچنان شرمسار و پشیمان شد که شتابان بر روی اسپ پرید و بطرف کوه دماوند تاخت زد.
در پای کوه دماوند که فرزند را رها کرده بود، آنچنان نالید و آنقدر گریست تا شب شد و بیکوش از دنیا بخوابی‌ گران فرو رفت. در خواب دید که قله کوه بلند قاف از پرتو طلایی رنگ خورشید پوشیده شده بود بطوری که چشم تاب دیدن نداشت و از دیدن این پرتو نورانی تنگ میشد، و سپس دید که از پس قله نورانی کوه درفشی به پیش میاید و در پس درفش جوانی‌ خوب روی سوار بر اسپی کوهپیکر بسوی‌ او مینگرد و نزدیک میشود، سپس سپاهیان بیشماری را دید که در پشت سوار به آهستگی اسپ میراندند، و تمام فضای پشت سوار را پر کرده بودند، در سمت چپ سوار، یک موبد (روحانی زرتشتی) و در سمت راستش خردمندی نآمدار، پهلو به پهلو جوان اسپ میراندند، ناگهان یکی‌ از همراهان سوار از وی جدا شد و بسوی سام تاخت کرد تا به نزدیک وی رسید، سپس با چهره‌ای در هم و صدای سرد با وی شروع به سخن گفتن کرد و زبان بر او گشود، که‌ای مرد ناپاک رای و بیخرد و ایزد ناسپاس، ای که دل‌ و دیده را از شرم خدا شستی و از یزدان پاک خجالت نکشیدی و شرم نکردی، تو به خودت پهلوان میگویی ولی‌ به اندازهٔ یک مرغ خرد و شجاعت نداری، اگر پیشانی و دست نورانی بد باشد، پس به زمانی‌ که مو و ریشت سپید شد مثل چوب سفید باید با تو رفتار کرد و به چشم موجودی ننگین در تو نگریست
گر آهوست بر مرد پیشان سپید
ترا ریش و سرگذشت چون خنگ بید
پس از آفریننده بیزار شو
که در تنت هر روز رنگیست نو
ای بیخرد بدان که هر روز در تن خاکی و جسم تو تحولی‌ نو صورت می‌گیرد، و اگر قرار باشد که آدمی‌ از هر چیز نوی در هراس باشد و از آن بیزار شود، پس در وهلهٔ اول باید از پروردگار خود بیزار شود، چرا که پروردگار دانا مقرر کرده است که هر روز در تنت پدیده ای نو بوجود آید ( آقاست فردوسی‌، فردوسی‌ این مطلب را که هر روز در بدن آدمی‌ تحولی‌ نو و جدید بوجود میاید رو در هزار سال پیش گفته است و من مطمین نیستم که این مطلب را علم امروز بشر ثابت کرده باشد، باشد تا حداقل ۲۰ یا ۳۰ سال دیگر دانشمندان غربی به این مطلب با ارزشی که فردوسی‌ حکیم هزار سال پیش گفته است، برسند).
سپس سوار ادامه داد که‌ای بیخرد، اگر پسر در نزد تو خار نمود، بدان که در نزد ایزد بسیار عزیز میباشد و پروردگار او را پروریده است، و دایه‌ای مهربانتر از پروردگار نیست، و تویی که درونت از مهر تهی است، بدان که پروردگار مهری را که تو از فرزند دریغ داشتی، به او بی‌ حد داده است.
سام مثل شیری که به دام گرفتار میاید و از سر ترس و شرم، آنچنان می‌‌خروشد که از صدایش مو بر اندام سیخ میشود، فریادی کشید و از خواب پرید. سپس سران سپاه و خردمندان را فرا خواند و فرمان داد که تمام کوه را بگردند و فرزندش را بیابند،
بیآمد دمان سوی‌ آن کوهسار
که افگندگان را کند خواستار
کوه دماوند آنچنان به ثریا سر بر کشیده بود که تو گوی می‌خواهد از آسمان ستاره بچیند و یا در ستاره بپیچد و او را فرود آورد.
در فراز قله این کوه به فلک قد کشیده، صخره بلندی بود که دست فلک هم بدان نمی‌رسید، و آسمان نیز نمیتوانست گزندی بدانجا رساند (اکثر غربیها در مقابل این گفته فردوسی‌ که میگوید دست فلک هم بدانجا نمی‌رسید، میگویند دست شیطان هم به آنجا نمی‌رسید، تفاوت اندیشه را که دارید، فردوسی‌ اساساً از بکار بردن عبارات و کلماتی‌ که بار منفی‌ دارند و ناخوشایند هستند به هیچوجه در شاهنامه استفاده نمیهند، درود بر روان پاک این حکیم عالیقدر و بزرگ مرد تاریخ ایران باد) و در آن جا لانه‌ای محکم که از چوب صندل و عود ساخته شده بود قرار داشت که جایگاه سیمرغ بود. سام آن صخره سخت و خارا رو دید و هیبت سیمرغ و بزرگی‌ لانهٔ او را که دید، سرش گیج رفت، لانهٔ سیمرغ مانند کاخی بود که در راس ستاره‌ای در آسمان ساخته باشند و در ساختن آن تو گویی دست افلاک در کار بوده است و نه دست موجود زمینی‌
یکی‌ کاخ بود تارک اندر سماک
نه از دست رنج و نه از آب و خاک
سماک = آسمان، نام دو ستاره است سماک اعزل و دیگری سماک رامج، منزلی از منازل ماه
سام هر چه تلاش کرد و با خردمندان و پهلوانان چاره اندیشید و جستجو کرد دید که نخیر به لانهٔ سیمرغ امکان دست یابی‌ نیست، و نمیشود بدانجا رسید، پس دست‌هایش را بطرف آسمان بلند کرد و با چشمی پر آب به درگاه ایزد یکتا نالید که‌ای آفریننده ی که جایگاهی‌ برتر از آنچه که هست و نیست داری، این کودک من است، و من بیخرد و ناگاه بودم و فرزند خود را رها کردم، اینک از تو میخواهم که مرا ببخشی و از گناه من در گذاری و مرا یاری دهی‌ تا ختای خویش را جبران کرده و بدی را به نیکویی تبدیل کنم، و بسیار راز و نیاز کرد، و نالید و نالید و نالید، و نالید
چو با داور این راز‌ها گفته شد دعایش همانگه پذیرفته شد ( خدا از نظر فردوسی‌ مظهر مهر و بخشایش است و کافی‌ است که آدمی‌ به زشتی کردار خود آگاه شود و از کرده پشیمان شده و ضمن پوزش، تلاش برای جبران ختای رفته شده نماید)
سام نریمان، امیر زابل و سر آمد پهلوانان ایران، کسی‌ که به فرزند خود ستم کرد و او را بخاطر پیشانی و دست سپیدش در دامان کوه رها کرده بود اینک برای باز پس یافتنش پیشانی به سنگ میسایید و به درگاه ایزد یکتا ضجه میزد ( اصولأ آدما تا هنگامی که‌ چیزی را از دست ندهند، قدرش را نمیدانند، هنگامی که از دست دادنش، تازه میفهمند که چقدر غافل بودند و بیخرد.
مثال و نمونهٔ زنده‌اش در عصر جدید، ما ایرانی‌ ها هستیم که کشوری را که از نظر جغرافیایی در بهترین نقطه زمین واقع شده و از نظر تنوع آب و هوا در دنیا نظیر ندارد، و در آن سرزمین میشود هر چهار فصل سال را در یک زمان دید و تجربه کرد، کشوری که جایگاه اولین تمدن بشری بوده، کشوری که دارای تاریخی ژرف و‌ کهن و غنی است، کشوری که جایگاه هنر، ادبیات و دانش بوده و خرابه‌های که از شوکت دیرین بر جای مانده، شاهد این ادعا است، کشوری که تمامی ثروتهای دنیا را دارا بود، ما یک همچین کشوری را بی‌ محابا به دست بیرحمترین قاتلان و دزدان حرامی بیگانه که دژمن ایران و ایرانی‌ هستند سپرده و آن را رها کرده ایم، و برای سامان یافتن در کشورهای سرد و تازه به دوران رسیده و از مردمی سرد تر از سرزمینشان، گدایی وطن می‌کنیم، و به جای اینکه بمانیم و برای وجب به وجب آن خاک بجنگیم و آبادش کنیم، در دنیا کولی وار راه می‌افتیم و باعث آبادانی و هر چه بهتر شدن جاهای دیگر می‌شویم، و همانطوری که یادمان دادند، دیگران را همیشه از خودمان بهتر و با ارزشتر میدانیم، افسوس از این همه بیخردی و حماقت)
سیمرغ از بالا نظر انداخت و سپاهیان سام را دید، و فهمید که سپاهیان برای پیدا کردن ذال آمده‌اند و نه دست درازی به سیمرغ.
سیمرغ هنگامی که‌ دید که سواران سام در کوه پراکنده شدند و جستجو میهنند، و از آنجا که دریافته بود که این جستجو بخاطر یافتن ذال میباشد، و چون موجودی خردمند بود و می‌دونست که جوینده به ناچار یابنده است، هر چند که مجبور باشد به دنبال گم شده‌اش در قله کوه قاف، و در لانهٔ سیمرغ، جستجو کند، و از آنجا که می‌دانست درخواست سام نزد ایزد یکتا پذیرفته شده است، پس از اینکه لانه‌اش در بالاترین نقطهِ زمین است و دست فلک هم به آن نمیرسد، مغرور نشد، و اندیشید که بهترین راه این هست که فرزند را به پدر باز گرداند. پس پیش ذال رفت و با او به سخن نشست.
چنین گفت سیمرغ با پور سام . که‌ای دیده رنج نشیم و کنام
سیمرغ به ذال گفت‌ای کسی‌ که رنج اشیانه و لانهٔ سیمرغ را کشیدی و دیدی،‌ای کسی‌ که مورد بی‌ لطفی‌ پدر قرار گرفتی‌ و از زمانی‌ که طفلی خرد بودی با بی‌ مهری آشوندا شدی و به جای آغوش گرم پدر و مادر، سنگ‌های کوه و لانهٔ سیمرغ، آغوش مهر تو بوده است،‌ای کسی‌ که سیمرغ به تو درس زندگی‌ کردن آموخت و ترا با هنر و فضل و راستی‌ پرورش داد،‌ای کسی‌ که سیمرغ ترا همچون فرزند دوست دارد، و ترا دستان نام نهاده است، بدان که پدر تو سام پسر نریمان و پادشاه زابل و پهلوان جهان است که از او سرفرازتر و بزرگتر در میان پهلوانان کسی‌ نیست، و پدر که روزی ترا در اینجا رها کرده بود، با چشمی پر از آب که رویش را مانند جوی آب خیس کرده، به دنبال یافتن تو آمده است. اینک روا و شایسته و عاقلانه این است که ترا به او برگردانم، چرا که پدر از کرده پشیمان است و تا ترا نیابد، این کوه را ترک نمیهند و در ضمن تو آدمیزادی و جایگاه تو پرنیان است و نه سنگ لانه و بال و پر سیمرغ، و تو باید با پدر و مادر خودت در خانه‌ای که شایستهٔ تو است زندگی‌ کنی‌ و نه با یک مرغ و بالهایش.
به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت
که سیر آمدستی همانا ز جفت
نشیم تو رخشوندده گاه منست
دو پر تو فر کلاه منست (نشیم = جایگاه، جای نشستن)
هنگامی که‌ ذال داستان خویش را از زبان سیمرغ شنید، برآشفت و برای اولین بار پس از سالها بر چشم او نم نشست و با دلی‌ غمناک آنچنان به سیمرغ جواب داد که شنیدنش هر کسی‌ را از جدا شدن از جفت خویش سیر و بیزار میهند.
ذال گفت، لانهٔ تو خانهٔ من و محل آسایش و آرامش من است، و بهمین خاطر سنگ‌های لانهٔ تو از پرنیان برای من خوشتر و راحت تر است، و آن دو بال مهربان و نوازشگر تو که همیشه بالای سر من بوده، چتر امنیت و دلیل دل‌ گرمی‌ من است و ماند تاج پادشاهی برای من ارزشمند و گران بهاست. تو هم پدر و هم مادر من بودی و هم از پدر و مادر با من مهربانتر، تو منو مثل فرزند خود بزرگ کردی. اگر دو بال تو نبود من اکنون زنده نبودم، و دو بال تو افتخار زندگی‌ من و دلیل زنده بودن من است. من بعد از یزدان، سپاسگزار تو و مهر تو هستم، آیا از من سیر شدی که میخواهی‌ منو از خودت جدا کنی‌؟ من از تو و لانهٔ تو جدا نمی‌‌شوم، حتی اگر جهانی‌ را بمن بدهند.
سیمرغ هنگامی که‌ سخن ذال را شنید، غمگین شد ولی‌ با خرد جواب او را داد.
چنین پاسخش داد اگر تاج و گاه
ببینی‌ و رسم کیانی کلاه
مگر کاین نشیمت نیاید بکار یکی‌ آزمایش کن از روزگار
نه از دژمنی دور دارم ترا
سوی‌ پادشاهی گذارم ترا
ترا بودن اندر مرا در خورست
ولیکن ترا آن از این بهتر است
سیمرغ گفت، فرزند، تو هنوز جهان را ندیدی، نه تاج را دیدی نه درگاه پدرت را و نه حتی زندگی‌ با آدمیان را. چرا که اگر اینها را دیده بودی، لانهٔ من برایت غیر قابل تحمل بود. تو مانند فرزند برای من عزیزی و اگر قصد دارم ترا نزد پدرت بفرستم نه بخاطر این است که از تو سیر شده‌ام و نه اینکه سر دژمنی و نامهربانی با تو دارم، بلکه برعکس، بخاطر علاقه و مهر راستینی که به تو دارم، برایت بهترین را آرزو دارم، چرا که ترا از خودم بیشتر دوست دارم و شادی ترا به شادی خودم ترجیح میدم، چون بودن با تو برای من یک نوع امتیاز است ولی‌ برای تو زندگی‌ با من، نقصان و کمبود است، و برای تو زندگی‌ با آدما از زندگی‌ با من هزار بار بهتر است ( آقاست فردوسی‌، عشق واقعی‌ را به این زیبای تعریف میهند. عشق یعنی‌ همین، یعنی‌ از خواستهٔ خود گذاشتن یا به اصطلاح روی دل‌ پا گذاشتن، یعنی‌ از خودخواهی گذاشتن و بخاطر شادی و رضایت محبوب و معشوق کنار رفتن، و کنه وار و به هر قیمتی خود را نچسباندن، کاری که پدر مادر‌های ایرانی‌ به اسم عشق با فرزندان خود میهنند و به خود این حق را میدهدند که در تمامی امور فرزند دخالت کرده و او را تا آنجا که می‌توانند به خود وابسته نگاه دارند، و درست یک کپی‌ از آنچه که خود می‌پسندند فرزند را بسازند، بدون در نظر گرفتن توانای‌ها و استعداد‌های فرزند و شادی و رضایت قلبی او، و بدون توجه به این واقعیت که خداوند آدمها را کاملا متفاوت از همدیگری ساخته. ای کاش این شاهنامه خوانی را در بین مردم ایران از بین نبرده بودند، تا این شاهنامه در بین مردم بود، ایرانی‌ از غیرت و معرفت و عشق و محبت، چیزی کم نداشت، به محض اینکه ابتدا فرهنگ غربی را در زمان شاه فقید جایگزین فرهنگ اصیل شاهنامه‌ای کردند، و بعد از انقلاب هم فرهنگ بیابانگردان وحشی‌ را بروی این فرهنگ غربی کشیدن، این شد که میبینیم، یک ملت بی‌ هویّت، تحقیر شده، بی‌تفاوت و تو سری خور که از خرد بوی نبرده و فقط دنبال تقلید و تظاهر است. )
سپس سیمرغ اضافه کرد که: این جدایی به معنای این نیست که دیگر یکدیگر را نبینیم، من تا روزی که زنده باشم، همچنان دایه مهربان تو خواهم بود. ولی‌ اکنون شایسته و سزاوار این است که تو به زابلستان و نزد پدرت برگردی و آنچه را که فرا گرفتی‌ و به تو آموختم در خدمت راستی‌ و پاکی بکار ببندی و در جنگ‌ها دلیر باشی‌، و برای اینکه به تو ثابت کنم که همیشه با تو خواهم بود، مشتی پر از پرهایم را همراهت خواهم کرد و اگر ترا مشکلی‌ پیش آمد و به دشواری افتادی، پری از پرهای مرا در آتش افکن تا ببینی‌ که من در چشم به هم زدنی‌، نزد تو خواهم بود و ترا یاری خواهم داد، چرا که ترا زیر همین پرها، پروریده‌ام و اگر بخواهی دوباره ترا به این لانه باز خواهم گرداند. ولی‌ این را فراموش نکن که مهر تو از دل‌ دایه بیرون نمیره، که دل‌ دایه با مهر تو آنچنان آمیخته که از یکدیگر جدا شدنی نیست.
سیمرغ به این ترتیب ذال را راضی‌ کرد که پیش پدر برگردد
دلش کرد پدرام و برداشتش
گرازان به ابر اندر افراشتش
سپس او را بر روی بالهایش نشاند و به پرواز درآمد و نزد پدر زمینش نهاد.
سام هنگامی که‌ تن پیل وار و تنومند و رخ چون بهار ذال را دید، و دید که چه جوان برومندی شده است، دردش تازه شد و به زاری ناله کرد و بیشتر شرمنده و پشیمان از رها کردن کودکش شد، پس سر در گوش سیمرغ فرو برد و به آواز حزین و شرمسار از او سپاسگزاری کرد و از فرزند نیز خواست که وی را ببخشد.
سام بیشتر که در فرزند نظر کرد و هنگامی که‌ برو بازوی شیر وار پسر و روی خورشید گون او را دید، هنگامی که‌ دید که قلب یک شاه در سینه فرزند میتپد، هنگامی که‌ پیشانی و دست سپید پسر را که دور تا دور چشمان قیر گون نشسته بود و از این تضاد، زیبای شگفت آوری، پدید آمده بود را دید، و رنگ صورت و لبهای فرزند را شاداب و سرخ دید، دلش مانند بهشت باز شد، و بر پسر خویش بسیار آفرین گفت و از ذال خواست که دلش را با پدر صاف کند و از گذشته هیچ یاد نکند، چرا که از هنگامی که‌ یزدان دوباره فرزند را به وی داده است، جز بندگی خدای بزرگ و تلاش برای جبران ختایش، به فکر چیز دیگری نیست و به او قول داد که از این به بعد فقط در جهت آسایش و آرامش فرزند بکوشد.
پس فرمان داد تا بر تن ذال چامه و قبای پهلوانی تن‌ کردند و از کوه پایین آمدند.
سپاه جملگی پیش سام آمدند و از شنیدن خبر بازگشت ذال گشاده دل‌ و شادکام گشتند. جشنی بزرگ به راه افتاد و مانند فستیوال در برزیل، تبیره زنان در پیش پیلها به راه افتادند و غوغای به راه انداختند، از اون طرف کوس زنان با ردا و چامه هندیِ زرد فام، میخروشیدند و به پیش می‌رفتند. پشت اینان دسته دسته سوار با اسپ می‌آمد و به هلهله و خرّمی میخرامیدند. هنگامی که شب شد در دشت خیمه زدند، و شب را در آنجا گذراندند و هنگامی که خورشید درخشان سر زد و سپیده بر چرخ گردون خیمه زد، سواران به راه افتادند و رفتند تا به خرّمی به زابلستان رسیدند.
از آن روز، ذال دستان را چون روی و موی سپید داشت، به نام ذال زرّ خواندند.
آگاه شدن منوچهر از کار سام و ذال زرّ
بمنوچهر شاه از ماجرای سام آگاهی‌ دادند، و داستان وی را برایش باز گفتند. شاه انگشت حیرت به دندان گًزید و بر جهان آفرین، درود فرستاد و او را ستایش کرد.
سپس فرمان داد تا پسرش نوذر و زرسیب، با هدایای فراوان به سوی سام و ذال زرّ راهی‌ شوند تا هم باز یافتن ذال را به سام تبریک بگویند و هم وی را به نزد شاه دعوت کند و هم آئین خسرو پرستان را بجای آورد ( ایرانی‌‌ها همیشه خدای یکتا را ستایش میکردند، و آئین و رسوم انسانی‌ از جمله همین دیدار کردنها و شادباش گفتنها و به یاری هم آمدنها رو جز نیایش و ستایش یزدان می‌دانستند، نماز ایرانی‌ خدمت و توجه به خلق خدا بود)
بفرمود تا نوذر نآمدار
شود تازیان پیش سام سوار
کند آفرین کیانی براوی
بدان شادمانی که بگشاد روی
بفرمایدش تا سوی شهریار
شود تا سخنها کند خواستار
ببیند یکی‌ روی دستان سام
به دیدار ایشان شود شاد کام
وازین جا سوی زابلستان شود
با آئین خسروپرستان شود
نوذر با هدایا و گهراتی که شاه به همراهش کرده بود و با شکوه و جلال به جایگاه سام رسید، و هنگامی که‌ سام پهلوان درفش کاویانی و منوچهر را دید، به احترام پرچم ایران از اسپ پایین آمد و با تواضع به دیدار سفیرٔ منوچهر شاه رفت و او را در بر گرفت و به جایگاه خویش آورد و در کنار خویش نشاند. سپس ماجرای به دنیا آمدن ذال و چگونگی‌ حماقت و ناسپاسی خویش و رها کردن ذال در کوه، و بزرگ شدن وی در لانهٔ سیمرغ، همچنین داستان پشیمانی خویش و پیدا کردن ذال را بطور کامل با شرح و تفصیل برای سفیرٔ منوچهر باز گفت. سپس از شاه و از سپاه و اوضاع و احوال مملکت از نوذر پرسید، و نوذر به وی گفت که شاه مایل هست در این باره با سام گفتگو کند و همچنین مایل است که ذال زرّ را از نزدیک ببیند. سام هنگامی که‌ پیغام شاه بزرگ را شنید، زمین خدمت را بوسید و به سرعت بطرف بارگاه منوچهر راهی‌ شد، منوچهر شاه با دیدن سام بسیار شادمان گشت و وی را با محبت در کنار خویش نشاند و در کنار دیگرش قارن قهرمان نشست. از این دیدار دلهایشان روشوند و کامشان شاد گشت. سپس ذال آراسته و با شکوه با لباس و کلاه زرین درحالیکه انبوه موهای سپید به دور صورت و در روی شانه‌‌هایش می‌درخشید، بلند بالا، ستبر و قوی پیکر، روی سرخ و چشم مشکین، به زیبای یک قووِ سپید و خرامان، پای به آستان منوچهر گذاشت و شاه با دیدن ذال زرّ، به شگفتی چشم‌هایش گرد گشت و به وی خیره ماند.
بران بر ز بالای آن خوب چهر تو گفتی‌ که آرام جانست و مهر
آنچنان دیدار ذال برای شاه خوشایند بود، تو گفتی‌ که ذال آرام دل‌ است و مهر فکن.
شاه روی به سام کرد و گفت، از من به تو نصیحت که هیچگاه اجازه نده که نه از خودت و نه دیگری به ذال گزندی برسد، که او خورشیدی است بر روی زمین، چرا که دیدارش شادی می‌آورد و گرمی‌ به دلها می‌بخشد. دلت تنها با دیدار ذال زرّ شادمان باشد، چرا که فر کیانی دارد و چنگ شیر، دلش هوشمند است و آهنگش مانند آهنگ شیر، قوی، رسا و با هیبت است و در دنیا، همتا و نظیر ندارد، دل‌ هوشمندان را دارد و فرهنگ پیران ( مردمی که سنی‌ از آنها گذشته، معمولا رفتار و گفتارشان، با صبر و متانت و ادب همراه است، فرهنگ پیران را داشتن، کنایک از رفتاری این گونه است)، به او راه و راسم رزم و جنگیدن را بیاموز، همچنین راه و رسم معاشرت با مردم، و شاد کامی‌ و آئین بزم را ( فردوسی‌ تاکید دارد که حتی برای شادکام بودن، راه و رسمی‌ وجود دارد که بشر میبایستی آنها را یاد بگیرد، همانطوری که آئین جنگ و جنگیدن و نبرد در میدان را میشود آموخت، آئین زندگی‌ کردن و شاد بودن را هم باید آموزش داد و آموخت، آقاست فردوسی‌)، چرا که این جوان جز مرغ و کوه و لانهٔ سیمرغ، جای رو ندیده و چیزی یاد نگرفته و اگر آموزش نبیند، از کوه بلندی که در آن با ارجمندی زیسته، از این به بعد اگر آموزش درست نبینه، به ذلت و خواری خواهد افتاد ( در جای جای شاهنامه، فردوسی‌ کبیر به اهمیت آموزش و پرورش تاکید فراوان دارد و مرتباً این رو تکرار میهند که بدون آموزش و فراگیری درس‌های زندگی‌ و درست زیستن، انسان به ذلت خواهد افتاد و نتیجه ذلت هم چیزی جز پلیدی و ناپاکی، نخواهد بود، حقیقتی که امروز در کشور عزیزمان ایران، شاهد آن هستیم، بر اثر آموزش غلط و نادرست و ناپاک اهریمنان و اشغالگران ایران، این ملایان تزویر و دروغ، بخشی از جوانان ایران زمین، از حقیقت و اصالت ایرانی‌ خود که همانا پاکی و شجاعت هست، دور مانده‌اند، و دچار سرگشتگی شخصیت، تظاهر، تقلید مضحک، دروغ و بی‌ هویتی شده‌اند )
که فر کیان دارد و چنگ شیر
دل‌ هوشمندان و فرهنگ پیر
بیاموز او را ره و ساز رزم
همان شادکامی و آئین بزم
ندیده است جزٔ مرغ و کوه و کنام
کجا داند آئین شاهی‌ و نام
سام اطمینان داد که سخن شاه را به گوش جان خواهد پذیرفت، و سپس شرح ماجرای ذال را یک بار دیگر برای شاه باز گفت، همچنین از نالهای که برای بخشایش به نزد خدا کرده است و اینکه خدا او را بخشیده و ذال را به او باز گردانده مفصل سخن راند.
به بد مهری من روانم مسوز بمن باز بخش و دلم برفروز ( خداوندا کمکم کن که با بدجنسی و بدمهری و زشتی کردارم، روحم را آلوده نکنم و روانم را نسوزانم، گناهانم را بر من ببخش، و دلم را مانند خورشید برافروز.)
جستن موبدان اختر ذال را و بازگشتن سام با ذال زر به زابلستان
سپس شاه با موبدان( کاهنان زرتشتی، ایرانیان همیشه یکتا پرست بودند)، و با ستاره شناسان و خردمندان، در باره‌ ذال به گفتگو نشست و نظر آنها را راجع به ذال جویا شد.
همگی‌ حاضران جلسه، به اتفاق گفتند که از احوالات و سرگذشت ذال اینچنین پیداست که وی پهلوانی نآمدار، هوشیار، بیدار و دلیر به کردار خواهد شد، و میتواند سپهداری دژمن فکن و شیر گیر شود. دل‌ شاه از این که دیگران هم با وی هم عقیده هستند شاد گشت، و خلعت و چامه‌ای زیبا برای ذال تهیک کرد که هر کی‌ دید آفرین گفت، و از اسپان تازی که زین‌های طلایی داشتند و شمشیر‌های هندی که دسته‌ای گهر نشان داشتند، از دیبا و خز، یاقوت و زر، غلامان رومی که چامه‌ای رومی به تن‌ داشتند، طبق‌ها و سینی‌های پر از زبرجد و زر سرخ و نقره، از مشک و کافور و زعفران، جوشن و ترک و گستوان، نیزه و تیغ و گرز گران، تخت پیروزه و تاج زر، مهر یاقوت و کمربند زرین و خلاصه هر چی‌ که هدیک‌ای ارزشمند محسوب میشد، برای ذال آماده کرد و به او بخشید.
سپس فرمانروایی، کابل، زابل، سیستان، از دریای چین تا به دریای سند را به ذال و سام واگذار کرد، و مهر خود را در پای این فرمان زد. سام به پا خاست و بمنوچهر سپاس گفت، و به او مفصل آفرین گفت، سپس از بارگاه منوچهر به زیر آمد و هدایای منوچهر رو بر روی پیل بستند و پدر و پسر با دلی‌ شاد بسوی زابلستان رهسپار شدند.
چون خبر آمدن این دو به سیستان رسید، مردم شهر رو چون بهشت آراستند و با شادی و مشک و زعفران دینار ریزان به استقبال این دو شتافتند.
مردم از خرد و کلان شادمان بودند، و همهٔ نآمداران و سرشناسان به پیش سام آمدند و داشتن چنین پسر پاک دل‌ و پهلوان را بر وی آفرین گفتند.
سپس سام جشنها به پا کرد، و هدایای که شاه داده بود در بین مردم و هر که خردمند بود و جهاندار، دلیر بود و پاک نهاد، راستگو و راست کردار تقسیم کرد، آرزوهای دنیوی مردم را چامه عمل پوشاند، بر تن‌ مردم خردمند و دانشمند و اهل فن، خلعت و لباس‌های فاخر و زرین پوشاند و بر پایک و مقام آنها افزود.
آنچنان شادی و سرور در ایران موج میزد تو گوی که دنیا در شادی و سرور موج میزند.( بخشش، داد و دهشت از شاه شروع میشود و این کردار الگو و سرمشق زیر دستان خواهد شد و آنها هم چنین کنند و نتیجه این کردار نیک، به وجود آمدن شادی در بین مردم خواهد شد، و بطور منطقی‌، مردمی که دغدغهِ خوراک و پوشاک و سقفی در بالای سر را نداشته باشند و فارغ و بی‌نیاز از خواسته‌های طبیعی که حق هر انسانی‌ هست، باشند، اکثرا مردمی شاد و راضی‌، مردمی مهربان و بزرگوار و بخشوندده و به دور از پلیدیکا و جنایات خواهند بود، و یک چنین جامعه‌ای با اکثریتی اینچنین، یک جامعه انسانی‌ نامیدهد میشود. و این منطق ساده، امروز در جوامع پیشرفته اروپایی مطرح است و بطور عملی‌ در این جوامع بکار برده میشود، یعنی‌ منطق بی‌ نیاز کردن مردم از حق طبیعی خود، و اگر مردمی کار میهنند و درصدی از درآمدشان را تحت عنوان مالیات، برای رفأع اجتماعی پرداخت میهنند، بهمین دلیل ساده است که فردوسی‌ در هزار سال پیش گفته است.
مطلبی که فردوسی‌ بر روی آن بشدت تاکید دارد، شادی و بی‌ نیازی ایرانیان است، و در تمام شاهنامه بر روی بخشش و تقسیم ثروت بین مردم نمونه‌ها میآورد، و بزرگی‌ و خرد را در بخشش و شاد کردن مردم میداند، چرا که فردوسی‌ میداند که هنگامی که‌ جامعه‌ای بی‌ نیاز، آزاد و شاد باشد، شگفتی می‌آفریند، این است منطق فردوسی‌)
سپس سام، جهان دیدگان، مردم دانا و خردمند، پیران با تجربه و دانشمند، مردم سفر کرده و آموخته و خلاصه هر کسی‌ که دارای تفکر و اندیشه، تجربه و دانشی بود، را فرا خواند و به آنها آنچه را که بایستی‌ گفت، بر ایشان بخواند یا برایشان گفت. (در تمام شاهنامه هر بزرگی‌ هر کاری بخواهد بکند، بایستی‌ با چنین مردمی ابتدا مشورت نماید، و یا گزارش کارش را به آنها بدهد، آقاست فردوسی‌) سام گفت:‌ای پاک و بیدار دلان، از طرف شاه بمن فرمان داده شده است که لشگر را بمازندران و گرگسارن، ببرم، بهمین دلیل اینجا نخواهم بود و پسر نازنین من که همتا و مانند جان عزیز است و جفت جگر، نزد شما خواهد ماند. من از این جدایی و دوری از فرزندم، دلم خون و مژگانم این خون دل‌ را میفشاند. زمانی‌ که جوان بودم و کند آور ( قدرت تشخیص تیزی نداشتم)، ابلهانه فرزندم را از خویش دور کردم، و پسری که یزدان داد، از بی‌ دانشی و بی‌ خردی، ارج و ارزشش را نشونداختم و رهایش کردم، سیمرغ گرانمایک و دانشمند و پهلوان پرور، به فرمان آفریدگار، او را برداشت و چو سرو بلند او را پرورش داد، و من حتی در حد یک مرغ، خرد از خودم نشان ندادم و درنتیجه من نزد پروردگار خوار شدم و مرغ ارجمند. ولی‌ از آنجایی که درِ بخشایش خداوند همیشه باز است و فراخ، من از این در وارد شدم و جهاندار بر من بخشید و فرزند را دوباره بمن باز گرداند، پس بدانید که این پسر بی‌ اندازه برای من با ارزش است و من وی را مانند یادگار در نزد شما میگذارم و از شما میخواهم که وی را گرامی‌ بدارید و به او راه و رسم زندگی‌ و بلند نظری و بخشش و درایت و دلاوری را یاد دهید.
سپس سام روی به ذال کرد و به وی گفت: که هر چه که داد و دهش هست از این بزرگان بگیر و بکار ببند و پند و حرفِ بزرگان را گوش کن و آرام و متین باش. و چنان رفتار کن که زابلستان خانه و کل جهان زیر فرمان توست. ( در خانه آرام، مطیع و مطمین و دلسوز و در بیرون از خانه با اعتماد بنفسی که تو گویی تمام جهان به فرمان تو است و دلیر و همیشه بیدار و مراقب که به هر دامی نیفتی )، چرا که خانه باید از همه جا آبادتر و دل‌ دوستاران و خانواده‌ات از همه شادتر باشد.( بر عکس آنچه که امروز در ایرانِ عزیز ما اتفاق میافته، برای تنها چیزی که ارزشی قایل نیستیم همین خانه مان است از زمان انقلاب به اینطرف، در تمام دنیا و بیرون از خانه گشتیم و همه جا را آباد کردیم، چه با سرمایک گذاریکای مالی‌ و چه معنوی، و دریغ از حتی یک درخت یا یک بته گًل که به محله مان یا به شهرمان در ایرانی‌ که این همه سنگش رو به سینه می‌زنیم، اضافه کنیم، دریغ از اینکه دل کودکان هموطنمان را با دستگیری و دلجویی از آنها و خانواده‌شان شاد کنیم. خانه مان را ویران کردیم تا دیگر جاها آباد گردد، به این میگن ایرانی‌ عاقل)
چنان دان که زابلستان خان توست
جهان سر به سر زیر فرمان توست
دل روشوندت هر چه خواهد بکار
به جای آر از بزم و از کارزار
کلید درِ گنجها نزد تو است و شاد بودن و همچنین غمگین بودن هم به اختیار تو میباشد.
ذال جوان هنگامی که‌ سخنان پدر پایان یافت، لب گشود و چنین گفت: من چگونه میتوانم به این پند‌های تو عمل کنم، چگونه میتوانم شاد باشم، چگونه میتوانم مانند یک انسان واقعی‌ زندگی‌ کنم، درحالیکه یک عمر زیر چنگال مرغ و در درون لانه فقط چمیدن یا نشستن به خاک را یاد گرفتم و مردار خوردن را. من تا همین چند وقت پیش فکر می‌کردم جز مرغانم و از روش زندگی‌ آنها پیروی می‌کردم و از مرغان میاموختم و از مرغان تقلید می‌کردم، اکنون که از پروردگار خودم یعنی‌ سیمرغ که من را پروریده است دور مانده‌ام، چگونه از من توقع داری که بدانم، دستور کار و عمل، برای یک زندگی‌ انسانی‌ چیست، چرا که بهره ی من از گًل به جز خار آن نبوده، و از دنیا و مافیا چیزی نمی‌دانم، و با این اندک دانش زندگی‌، که مانند خاری هست نمیتوان به پیکار با جهانی‌ از ناشونداخته‌ها رفت و بر آن پیروز شد. (فردوسی‌ در اینجا توضیح میدهد که هنگامی که‌ انسان را چیزی نیاموختی نمیتوانی‌ ازش انتظار داشته باشی‌ مانند یک انسان رفتار کند، یک بار دیگر فردوسی‌ بر نقش تربیت تاکید می‌کند و این کار را در نهایت زیبای انجام میدهد).
سام در جواب ذال گفت:
پدر گفت، پرداختن دل‌ سزاست
بپرداز و بر گوی هرچند هواست
اینجا فردوسی‌ شروع میهند به توضیح اینکه چگونه میتوان مانند یک انسان رفتار کرد و اولین جمله‌ای که میگوید و درسی‌ که میدهد این است که دلت را بپرداز، همچنان که زنگ از آهن میپردازند و پاک میهنند. با گفتن آنچه که در درونت غوغا ایجاد میهند و باعث ناراحتیت میشود، با حرف زدن، دلت را پاک کن و روحت را سبک بساز، هر چه می‌خواهد دل تنگت بگوی تا دلت پرداخت بشود و از زنگار آلودهگیها پاک بشود، این اولین گام در راه تربیت خویش و کودکان خود است. باهم حرف زدن، برای هم حرف زدن، به همدیگر گوش دادن، برای همدیگر درد دل‌ کردن، با حرف زدن رابطه برقرار کردن. امروزه تمام کاری که یک روانشناس میهند این است که ساعت‌ها نشسته و به حرف‌های مریض گوش میدهد و اجازه میدهد که دلش را بپردازد، یعنی‌ بکار بردنِ همین یک جملهٔ سادهٔ فردوسی‌، پایک و اساس «روان درمانی» علم جدید شده است.
سام گفت:
گذر نیست بر حکم گردان سپهر
هم ایدر ببایدت گسترد مهر
بر آنچه که رفته گذر نکن، اگر خواهان مهر و نور تازه‌ای در زندگیت هستی‌.
ابتدا دلت رو خالی‌ کن و از خودت برای من بگو، و دوم آنکه آنچه که گذشته و بر تو رفته اصلاح شدنی نیست، یعنی‌ نمیتوان به گذشته برگشت و ختای گذشته رو جبران کرد، و با یاد گذشته هم نمی‌توان دل‌ رو در کینه و دژمنی نگاه داشت چرا که از عقل به دور است که در گذشته زندگی‌ کنی‌، آنچه که گذشت برگشتنی نیست. اما من به تو خواهم گفت که چه بکنی‌.
یک: کنون گرد خویش اندر آور گروه . سواران و مردان دانش پژوه
یک : اولین کاری که میهنی‌ انتخاب یک گروه مشاور خردمند است. گروهی از میان مردان (مردان = آدمیان) صاحب دانش و صاحب خرد. نخست در اطراف خودت گروه‌ها و کسانی‌ را جمع کن که عاقل و با دانش و خردمند باشند، تا به این ترتیب در درست انجام دادن کارها و گرفتن تصمیم‌های درست و منطقی‌ ترا یاری دهند (فردوسی‌ بر مشورت با خردمندان تاکید دارد)
دوم: بیاموز و بشوندو ز هر دانشی بیابی‌ ز هر دانشی رامشی
دوم: سپس خودت بکوش که خردمند و اهل دانش شوی. ببین، بشوندو، بخوان، بیاموز، فکر کن، که آموختن به تو درایت میدهد و فکر کردن به تراه درست زندگی‌ کردن و در نتیجه آرامش در زندگی‌ را میاموزد. و هر دانشی که بیاموزی و هر فنی‌ را یاد بگیری، در جای به یاری تو خواهد آمد.
سوم: ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ همه دانش و داد دادن بسیچ (بسیچ = ساخت و ساز کن)
سوم: بکوش که دیگران را خردمند کنی‌، به آنها علم بیاموز و در این راه از تلاش نایست. بخشوندده باش و در این راه خسته نشو، و این بخشش نه فقط مادیات زندگی‌ میباشد بلکه در راه بخشش علم به دیگران و دادگری هم از پا منشین.
چهارم: دگر با خردمند مردم نشین . که نادان نباشد بر آئین و دین
چهارم : از مردم احمق و نادان برحذر باش چرا که نادان نه دین دارد نه معرفت دارد و نه چیزی حالیشه، (فردوسی‌ بر تاثیر همنشین تاکید دارد، همچنان که سعدی کبیر میگوید، کمال همنشین در من اثر کرد، و یا مولانا که در مثنوی می‌گوید که عیسی در حال فرار بود و به سختی به او رسیدن و گفتن از چه فرار میهنی‌ گفت از آدم نادان، گفتند تو مرده زنده میهنی‌ چطوری از نادان میگریزی، گفت مرده رو میشود زنده کرد درحالیکه نادان زنده رو مرده کند.)
که دانا ترا دژمن جان بود
به از دوست مردی که نادان بود
که دانای که دژمن جان تست، بهتر از مرد نادانی‌ است که خود را دوست تو مینآمد. دژمن دانا به از نادان دوست.
سپس سام گفت، تو فرزان و یادگار منی‌، و من تو رو به دادار بزرگ میسپارم و امیدوارم که از برکت یاری آفریدگار، بلند بخت و دولتمند شوی
تو فرزندی و یادگار منی‌ به هر کار دستور و یار منی‌
امیدم به دادار روز شمار
که از بخت و دولت شوی بختیار.
(هزار سال پیش مردی به نام فردوسی‌، به مردمش این پند‌ها را میدهد، که اگر میخواهی‌ در زندگی‌ موفق باشی‌ و سعادتمند با عالمان مشورت کن، دانش بیاموز و به دیگران هم یاد بده، چون این تنها کافی‌ نیست که تو دانا باشی‌ و در جامعه‌ای زندگی‌ کنی‌ که یک مشت ناآگاه بسر میبرند، چرا که در یک همچین جامعه‌ای علم تو به هیچ دردی نمی‌خوره ولی‌ هنگامی که‌ اکثر جامعه آگاه و دانا و با دانش باشد، زندگی‌ در آن جامعه آسون و لذت بخش و خلاق خواهد بود، پس تو برای راحتی‌ و خوشبختی خودت هم که شده باید سعی‌ کنی‌ جامعه‌ای که در آن زندگی‌ میهنی‌، آگاه و دانا باشد. و همچنین فردوسی‌ میگوید که از نادانی‌ و نادان برحذر باش. من نمیدونم در کجای دنیا میشود کسی‌ رو پیدا کرد که هزار سال پیش، به مردم خود اینگونه درس زندگی‌ بده، و این مردم طوری رفتار کنند که انگار چنین کسی‌ رو نداشتند. بدا به حال آن مردمی که شنیدن، خواندن ولی‌ یا در نیافتند و یا اگر دریافتند، به آن عمل نکردند، و بر ما آن رفت که امروز همگی‌ شاهدش هستیم)
سام بعد از گفتن این مطالب از جای برخاست و آواز کوس عزیمت نواخته شد و از حرکت سپاه انبوه سام، آنچنان گرد و غباری برخاست که آسمان قیرگون شد و زمین به تیرگی گرایید.
سپهبد با لشگری ساخته و پرداخته، جنگجو و دلاور عازم جنگ شد. ذال با پدر دو منزل همراهی کرد و بعد از آن پدر و پسر یکدیگر را در آغوش گرفتند و سام به ذال گفت که باز گردد و تاج و تخت را به شادی و عدالت نگهدار باشد. سام پر اندیشه و متفکر از پدر جدا شد و در این فکر بود که چگونه نام نیک‌ پدر را نگهدار باشد و زیبنده. بهمین دلیل هنگامی که‌ بر تخت عاج نشست و تاج فروزنده و درخشان شاهی‌ را بر سر نهاد و گرز شاهی‌ که بر سرش نقش سر گاوی بود را در دست گرفت و طوق یا گردنبند پادشاهی را بر گردن و کمربند سروری و زرین را به کمر بست، با هیبتی‌ شاه وش و بینظیر، درحالیکه انبوه موهای سفیدش در اطراف صورت سرخ و چشمان سیاهش خودنمایی میکرد، و شکوهی بینظیر و در خور ستایش را برای هر بینندهی تداعی مینمود، دستور داد که از هر جای کشور هر کسی‌ که خردمند است فرا خواندند و همچنین موبدان را هم حاضر نمایند و به اولین درس پدر که سفارش به تشکیل یک گروه مشاورین خردمند و دانشمند را داده بود، همت گماشت.
سپس با ستاره شناسان و دین آوران، با سوارن جنگی و دلاوران، با دانشمندان و هنرمندان، شب و روز همراه بود و از آنها میاموخت.
چنان گشت ذال از بس آموختن
تو گفتی‌ ستاره ‌ست از افروختن
همانگونه که ستاره در ذاتش افروختن است، ذال هم آنچنان دنبال آموختن و فراگیری بود تو گویی که به ذات ستاره و افروختنش طعنه میزند و مانند آن آموختن با ذاتش یکی‌ شده است. و تا بدان جا در علم و دانش پیش رفت که در سرزمین خویش کسی‌ هم پای و مانند وی یافت نمی‌شد.
به رای و به دانش بجایی رسید
که چون خویشتن در جهان کس ندید
سواریش چونان بدی در جهان
کزو داستانها زدندی ماهان
ز خوبییش خیره شدی مرد و زن
چو دیدی شدندی بر او انجمن
هر آنکس که نزدیک یا دور بود
گمان مشک بودند و کافور بود
از دانش ستاره شناسی‌ تا جملگی دانشها را آموخت، و فنون سوار‌ی و جنگاوری و دلاوری را به بهترین و استادانه‌ترین شیوه فرا گرفت، و گفتار نیکو و آئین معاشرت، رفتار و گفتگو با مردم را آنچنان آموخت که هر جا میرفت، مردم به دوره او حلقه میزدند و خواستار گفتگو با وی بودند، چرا که گفتارش نرم و دلنشین بود و تاثیری دلپذیر همچون رایحهٔ مشک بر مردمان میگذاشت.
به این ترتیب، مدتی‌ سپری شد.
داستان ذال و رودابه
سپس ذال تصمیم گرفت سفر کند و از این راه به آموخته‌ها و تجربه‌هایش بیفزاید. بنابر این با گروهی که همچون خود دلاور و دانا بودند، رهسپار سفر گشت و از هند و چین دیدن کرد و به کابل رسید. ذال و همراهان به هر جا که می‌رسیدند، برای استراحت خیمه‌ای میزدند و مشغول خوردن و نوشیدن میشدند و از گوش فرا دادن به نوای موسیقی و دیدن رقص هنرمندان و رامشگران لذت می‌بردند. سپس در گنج را باز میکردند و رنج فقرا را با بخشش و سخاوت پایان میدادند همانگونه که آئین و رسم همیشگی ایرانیان و پادشاهانشان بود.
در کابل هم ذال در یک مرغزار سبز و خرم خیمه زد و با یارانش مشغول خوردن و نوشیدن و گوش دادن به نوای موسیقی شد. در آن زمان کابل پادشاهی داشت به نام مهراب و وی مردی بود، زبردست، ثروتمند و موفق. اندامی بلند و تنومند داشت همچون سرو و به رخسار همچون بهار شاداب و به رفتن چالاک بود. دلی‌ خردمند داشت، و باهوش بود، و یال و کوپالی همچون پهلوانان داشت و مانند موبدان زیرک بود.
دل‌ بخردان داشت و مغز ردان دو کتف یلان و هش موبدان ( ردان = فیلسوف و دانشمندان، هش = زیرکی و عقلانیت )
مهراب از خانواده ضحاک تازی بود، و نسبتش به ضحاک میرسید ولی‌ خود کابلی بود و تمام عمر در کابل زندگی‌ کرده بود. مهراب خراج گذار سام بود و هر سال، مبلغی را بعنوان خراج به سام میداد چرا که یارای ایستادگی و مبارزه بر علیک سام را نداشت و سام کابل را به او سپرده بود.
هنگامی که‌ خبر گزارانش به مهراب خبر دادند که پسر سام یعنی‌ ذال در اطراف کابل خیمه زده، بی‌ درنگ بطرف چادر محل اقامت ذال شتافت و خود را به وی رساند. و آنچنان که رسم بود، هدایای زیبا و قیمتی را برای ذال به همراه برد.
ذال با روی باز و خوشحال مهراب را پذیرا شد، و هر دو در کنار یکدیگر بر تخت نشستند و بزمی جانانه به راه انداختند و مشغول شادی شدند.
مهراب آنچنان مجذوب ذال شده بود و از او تعریف میکرد تو گویی در او ذوب شده است. گاهی‌ از برو بالای ذال تعریف میکرد و گاهی‌ هنرها و دلاوری‌های او را تحسین مینمود. و آنچنان با هدایا و تعاریف خود افراط کرد که ذال با خنده از وی پرسید، تو هم از من چیزی بخواه، از تخت و تیغ و گهر و مقام و و و
بلکه جبران این همه محبتی که بمن داری شده باشد. مهراب گفت آرزوی من فقط یک چیز است و برآورده کردن آرزوی من برای تو بسیار آسان است و من آرزوی ندارم جز اینکه تو به خانه من بیای و دل منو به این ترتیب شاد کنی‌ و جان منو چون خورشید روشوند.
بپرسید از من چه خواهی بخواه
ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
بدو گفت مهراب کی‌ پادشاه
سرافراز و پیروز و فرمان روا
مرا آرزو در زمانه یکیست
که آن آرزو بر تو دشوار نیست
که آیی بشادی سوی خان من
چو خورشید روشوند کنی‌ جان من
ذال به فکر فرو رفت و اندیشید که پدرش در این باره سختگیر است و بهمین دلیل به مهراب گفت که سام هرگز بر من نخواهد بخشید که در خانه نوهٔ ضحاک فرود آیم و از شراب ضحاک بخورم، هر چیز دیگری میخواهی‌ بگو ولی‌ این را از من درخواست نکن. مهراب به سختی آزرده شد و در دل‌ سام و خاندانش را لعنت کرد و آنان را ناپاک و کینه توز خواند و در دم از ذال اجازه مرخصی گرفت و به کابل بازگشت.
چو مهراب برخاست از خوان ذال
نگه کرد ذال اندران برز و یال
چنین گفت با مهتران ذال زر که زیبنده تر زین که بندد کمر؟
هنگامی که‌ مهراب رنجیده و غمگین از سر سفرهٔ ذال برخاست و رفت، ذال که تا آن‌زمان مهراب را با دقت نگاه نکرده بود با دیدن هیکل تنومند و استوار مهراب، رو به یارانش کرد و گفت، عجب هیکل تمیزی ساخته این لامصب ( اینجا ادبیات مرغی ذال است که سخن میگوید :) )
از اینجا یکی‌ از شورانگیز‌ترین قصه‌های عاشقانه شاهنامه شروع میشود. موضوع این داستان در بسیاری از داستان نویسان و قصه پردازان غربی تاثیر بسزای داشته ( مخصوصا در آنجایی که رودابه موهای بلندش را از پنجره اتاقش که در یکی‌ از برج‌های کاخ پدریش قرار دارد به پایین میاندازد تا ذال از آن گرفته و بالا رود و خود را به رودابه برساند، این صحنه در بسیاری از داستانها و نمایش‌ها در غرب پی‌ در پی‌ تکرار شده است.)، همچنین عمل زایمان رودابه یکی‌ از اسناد افتخار ایرانیان در بین دیگر ملل میتواند باشد چرا که در این صحنه شرح جراحی رودابه و عمل سزارین بقدری با مهارت توضیح داده شده است که بی‌ اختیار انگشت تعجب را به دندان و به گزیدن وامیدارد. در این عمل کلیک احتیاط‌های پزشکی‌ و بهداشتی با چند عمل ساده رعایت شده است، آن‌هم در هزار سال پیش که در بیشتر جاهای دنیا و غرب( قسمتهای شمالی‌ و مرکزی اروپا) آدما هنوز روی درختان زندگی‌ میکردند و به خود تکه‌ای پوست حیوانات می‌بستند و از چماق سنگی‌ یا چوبی برای شکار استفاده میکردند و همان جای که میخوردند، همانجا هم خود رو خالی‌ میکردند و همانجا هم با هم درمیاویختند و بچه‌هاشون رو میساختند و در وحشیگری به اوج رسیده بودند.
چنین گفت با مهتران، ذال زر
که زیبنده تر زین که بندد کمر؟
به چهر و ببالای او مرد نیست
کسی‌ گویی او را، همآورد نیست
یکی‌ از نآمدارن با شنیدن این حرف به ذال گفت: اتفاقاً مهراب دختری دارد که در زیبای و نیکویی بمانند پدر میباشد. در خوبی‌ و زیبای سر آمده همهٔ پری رویان زمین است و رویش از روی خورشید روشوندتر و نیکو تر است. بدنش رو انگار از عاج ساختند و رخ او چون بهار شاداب است و مانند ساج (رشید) و خرامان است. دو تا چشمش مثل دو نرگس باغ، و مژگانش سیاه تر از پر زاغ میباشد. اگر ماه رو دیدی یعنی‌ او را دیدی و اگر مشک ببویی انگار او را بوییدی. سر و زلفش خوشبو و جعد گیسوانش تو گویی گره بر گره افتاده. خلاصه مانند بهشتی است که آراسته شده باشد، آراسته، خواسته و دوست داشتنی ( بهشتی‌ که آراسته باشند هم حکایتی است، یعنی‌ از بهشت هم یک پله بالاتر، عجب لعبتی، ظاهرا فردوسی‌ هم خوش سلیقه بود و زیبای شناس)
پس پردهٔ او یکی‌ دختر است که رویش ز خورشید، روشوندتر است
ز سر تا بپایش بکردار عاج
برخ چون بهار و ببالا چو ساج
دو چشمش بسان دو نرگس بباغ
مژه تیرگی برده از پر زاغ
اگر ماه جویی همه روی اوست
و گرم مشک بویی همه بوی اوست
سر زلف و جعد ش چو مشکین زره
فکند است گویی گره بر گره
بهشتی‌ است سر تا سر آراسته پر آرایش و رامش و خواسته
و فقط این زیبا رو است که زیبنده و شایسته همسری تو میباشد، چرا که چون ماه بر آسمان میدرخشد.
ترا زیبد ‌ای نامور پهلوان
که مانند ماهست بر آسمان
ذال با شنیدن این سخنان، میلش به دیدار آن ماه رو بجنبید و بیقرار دیدار او گشت چنان که از او آرام و هوش رخت بربست. تمام شب رو در اندیشه این ماه رو بیدار ماند و برای این نادیده دلش پر از مهر گشت.
هنگامی که بر سر کوه، خورشید تیغ خویش را از نیام کشید، و مانند کافور، روی گیتی‌ سپید گشت و روز شد، ذال به همراه یارانش به راه افتادن و در کابل خیمه زدند. مهراب چون این بشنید، به راه افتاد و خود را به خیمهٔ ذال رساند
چو آمد بنزدیکی بارگاه
خروش آمد از در، که بگشای راه
هنگامی که‌ مهراب به درگاه ذال رسید، فریاد خیمه دار بلند شد که راه بگشاید ( نتیجه اینکه در آن هنگام مردمان در نزد شاه می‌‌ایستادند و آزادانه در رفت و آمد بودند و این راه بگشایید یعنی‌ صف بکشید و دالان بدهید تا تازه وارد عبور کند و بتواند به نزد شاه برسد، این آئین دربار ایرانیان بود که غربیها از آن الگو برداری کردند.)
ذال از دیدار او بسیار خوشحال شد و با وی بسیار با احترام و محبت رفتار کرد و او را در راس انجمن نشاند. اطرافیان چون دیدند که ذال با مهراب با محبّت آنچنانی رفتار می‌کند، فهمیدند که موضوع از چه قرار است و بنابر این برای تعریف از آن ماه روی پنهان در پس پرده مهراب، سنگ تموم گذاشتند و مرتباً از بالا و دیدار و آهستگی و بایستگی و شایستگی آن پریوش داستانها سرودند و گفتند و گفتند و گفتند و تا آنجا پیش رفتند که دل‌ ذال یکباره دیوانه گشت و خرد از او دور شد و عشق فرزانه گشت.
سپهدار تازی سر راستان
بگوید برین بر یکی‌ داستان
که تا زنده‌ام چرمه جفت من است
خمّ چرخ گردون نهفت من است
عروسم نباید که رعنا شوم
به نزد خردمند رسوا شوم
از اندیشگان ذال شد خسته دل‌
برانکار بنهاد پیوسته دل‌
همی‌ بود پیچان دل‌ از گفتگویی
مگر تیره گردش از این آبروی
همی‌ گشت یکچند ٔبر سر سپهر
دل‌ ذال آکنده یکسر بمهر
ذال مدتی‌ با این احساس که برایش تازگی داشت جنگید و از ترس اینکه مبادا نزد دیگران شخصیتی‌ سست و بی‌ اراده و خام را نشان بدهد از گفتگو در باره مهراب و دخترش پرهیز میکرد و با خود می‌اندیشید که سرنوشت من این است که تا زنده هستم با سپاهیگری و سربازی زندگی‌ کنم و فقط با چرمه(اسپ) همنشین باشم. و همچنان که هر عملی یک نتیجه و محصولی دارد این خوییشتن داری هم به قیمت کسالت و افسردگی ذال تمام میشد و مانند گذشته شاداب و شاد نبود و بیشتر به خلوت پناه می‌برد و از حضور در جمع سر و دل‌ میپیچید.
مدتی‌ به این احوال گذشت و دل‌ ذال همچنان از مهر رودابه کابلی آکنده و لبریز بود.
مهراب در خانه خود دو خورشید روی را داشت، یکی‌ سیندخت که عاقل بود و مهربون و همسرش بود و دیگری رودابه که ماه روی بود و خوب چهره و دختر مهراب بود. رودابه همچون باغ در فصل بهار، آراسته و پر از رنگ و نگار و خوش عطر و بو بود و دیدارش شگفتی میافرید و بیننده بی‌ اختیار به افریدگار برای آفریدن چنین زیبایی آفرین میفرستاد و سیندخت مانند سروی که ماه بر سر آن میتابد و کلاهی از عنبر به سر گذاشته باشد، جلوه میکرد. هر دوی این زیبا رویان، با گهرت، دیبا و گهر و زینت‌های از این دست، خویش را آراسته بودند و به سان یا مانند بهشتی‌ بودند که خواستهٔ هر کسی‌ است.
مهراب هر روز به درگاه ذال میرفت و برمی‌گشت، در یکی‌ از همین روزها و بهنگامی که که زودتر از معمول از پیش ذال برگشته بود، به شبستان و خانه خویش رفت. سیندخت از او پرسید:
بپرسید سیندخت مهراب را
ز خوشاب بگشاد عناب را
(خوشاب = آبی که در آن انگور و انجیر و آلوبالو و گوجه و زردآلوی پخته باشند و با کمی قند شیرین کرده بنوشوندد )
(عناب = ثمر درختی است معروف، قریب به درخت کنار و زیتون در بلندی، و برگ آن اندک ضخیم تر و طولانی تر از برگ کنار. و یک روی آن مزغب، و پوست درخت آن سرخ رنگ و چوب آن نیز سرخ رنگ و نیمرنگ و خالدار. بهترین آن بزرگ بالیده ٔ به کمال رسیده ٔ سرخ شده ٔ در گوشت جرجانی و یا ختایی آن است که شیرین و عفوصت آن کم باشد. تازه ٔ آن معتدل در حرارت و برودت و مایل به رطوبت است، و شیخ الرییس آن را بارد اول و معتدل در یبوست و رطوبت قلیلی گفته است . خواص آن : منضج اخلاط غلیظه و ملین صدر و احشاء و مسهل اخلاط رقیقه و رافع خشونت سینه و حلق و صوت، عارض از حرارت و سرفه، و صاف کننده ٔ خون، و مولد خون صالح، و مسکن التهاب و تشوندگی و حدت خون وگرمی و وجع جگر و مثانه و امراض مقعده و لزع امعاء و معده .)
فردوسی‌ زبان سیندخت را به عناب تشبیک کرده و دهان وی را به خوشاب و میگوید سیندخت خوشاب دهان را باز کرد و عناب زبان را بگشود و پرسید از مهراب.
بپرسید سیندخت مهراب را ز خوشاب بگشاد عناب را
سیندخت پیش مهراب آمد و بعد از پذیرایی از وی و با مهربانی رو به مهراب کرد و گفت: دست بدی از تو دور باد و از گزند روزگار در امان باشی‌، تعریف کن این چند روز بر تو چه گذشته است؟ برای من بگو که این مردی که می‌‌گویند پسر سام است و سرش مانند پیران سپید است، چگونه آدمی‌ می‌‌باشد، آیا خوی مردمی در او هست و بمانند نآمداران و مردان پاک نهاد و اصیل که با آدمیان بزرگ شده باشند رفتار می‌کند یا هنوز مانند زمانی‌ که در لانه و کنام مرغ بوده است، رفتاری ناخوشایند دارد. از سیمرغ چه میگوید؟ چهره و یال و کوپالش چگونه است. ( همهٔ مادران ایرانی‌ که دختر دم بختی را دارند در مورد مردان مجرد که صاحب نام هم باشند با همین حساسیت پرسجو می‌کنند :))
خوی مردمی هیچ دارد، همی‌
پی‌ نآمدارن سپارد همی‌؟
چه گوید ز سیمرغ فرخنده ذال
چگونه است چهر و چگونه است یال
مهراب با روی خوش و اخلاق نیکو و بردبارانه به همسرش پاسخ داد که:‌ای سرو سیمین پیکر و خوب چهره، ذال در دنیا بینظیر است و همهٔ پهلوانان رو پشت سر خود می‌‌گذارد.
به گیتی‌ در، از پهلوانان گرد پی‌ ذال زر، کس نیارد سپرد
دل‌ شیر دارد، و زور پیل (فیل)، و به کردار مانند دریای نیل میباشد، به وقتش هم می‌بخشد و هم زر میفشاند و در هنگام جنگ شوخی‌ با کسی‌ ندارد و سر میفشاند، بمانند دریا هم گهر می‌بخشد و میتوانی‌ در آبهای آرام و آبیش روح و جسم خود را آرامش بدهی‌ و به هنگام طوفان بیرحم و خشمگین است و امواج بلندش خطرناک.
دل‌ شیر نر دارد و زور پیل
دو دستش به کردار، دریای نیل
چو بر گاه باشد، زر افشان بود
چو در جنگ باشد، سر افشان بود
( البته این بیت در بعضی‌ از نسخ شاهنامه به این ترتیب هم نوشته شده است: دل‌ شیر دارد، تن ژنده پیل نهنگان برآرد ز دریای نیل، حقیقتش در اون مملکت نه تنها یک نفر پیدا نشده که بطور اساسی‌ شاهنامه رو بر رسی‌ کنه و از زنگار و دستبرد و آلودگی‌های که بر این کتاب ارزشمند وارد کردند، جلوگیری کنه، بلکه هر کی‌ هم که رسیده به سلیقه خود چیزی اضافه یا کم کرده است. امروز هم که رژیم ضدّ ایرانی‌ و فاشیست جمهوری اسلامی، کلا سعی‌ در نابودی شاهنامه دارد و تمام کپی‌های شاهنامه که اتفاقاً به رایگان هم در دسترس دانلود کردن قرار داده‌اند، به ناجوان مردانه‌ترین وضع سلّاخی و قصابی شده است. به امید روزی که ایرانی‌ جماعت واقعا شایستگی داشتن این کتاب رو پیدا کنه و در پی‌ حفظ و حقیقت آن تلاش کنه. حداقل به اندازهٔ یک روس که از یکی‌ از نسخ شاهنامه با دل‌ و جون نگهداری میهند هم نشدیم، روس‌ها بخاطر اینکه این دریای فرهنگ و حکمت رو بتواند بخونن و از اون مهمتر به معنای واقعی آن دست پیدا کنند، در دانشگاه زبان پارسی‌ را جز رشته‌های اصلی‌ دانشگاهی‌شان قرار داده‌اند و ما ایرانیها!

مهراب اضافه کرد، رخش مانند ارغوان سرخ است، و با اینکه جوان سال هست ولی‌ بیدار دل‌ میباشد و آینده درخشانی در پیش روی دارد
رخش سرخ مانندهٔ ارغوان
جوان سال و بیدار و بختش جوان
درنبرد مثل نهنگ بطور ناگرانی و مانند آوار بر سر دژمن خراب میشود، و هنگامی که‌ بر زین می‌نشیند مانند اژدها تیز چنگ میباشد. به وقت کین خواهی‌ با خنجر آبگون، خاک رو به خون میکشد. سپیدی مویش باعث شده است که جذابتر شود و تو گویی که دلها را با این سپیدی میفریبد.
رودابه که تا آن زمان ساکت نشسته بود و به دقت به گفتار پدر و مادرش گوش میداد، با شنیدن وصف حال ذال، براشفت و در دلش همان غوغای بپا خاست که ذال را برانگیخته بود. صورت را برگرداند تا سرخی گونه شرح حالش را نگوید و احساسش را نمایان نکند. دلش از مهر ذال پر از آتش گشت و خورد و خواب و آرام و قرار از او رخت بربست.
در بعضی‌ از نسخ شاهنامه این دو بیت آمده است که بیشتر به نصایح ملاها میماند:
چه نیکو سخن گفت آن رای زن ز مردان مکن‌ یاد در پیش زن
دل‌ زن همان دیو را هست جای
ز گفتار باشند جوینده رای
هر آدم عاقلی این دو بیت رو بخواند، اولین پرسشی که برایش پیش می‌‌آید این هست که اگر فردوسی‌ این را گفته باشد، و سفارش کرده باشد که نزد زنان از مردان حرفی‌ زده نشود چرا که زن ضعیف هست و دیوی در درونش دارد که با شنیدن از مردان عاشق آنها میشود، چطور است که اول ذال را که مرد هست و با شنیدن وصف حال رودابه عاشق یک زن میشود را معرفی‌ می‌کند و شرح میدهد که این مرد با شنیدن زیبای یک زن آنگونه خواهان دیدار رودابه میشود که قرار از دست میدهد؟ به این ترتیب که مردان ضعیفتر از زنان عمل کرده آند و چگونه است که حکیم عالیقدر ایران زمین این را ضعف و دیو در درون مردان نمیبیند و در چند بیت پیش از این شرح حال مردی را بازگو می‌کند که با شنیدن زیبای یک زن عاشقش شده ولی‌ درست چند بیت بعد همین را در مورد یک زن شرح میدهد و بعدش این دو بیت را میگوید؟ یعنی‌ اگر مردی با شنیدن شرح زیبای یک زن، ندیده عاشق آن زن بشود، نشان ضعف آن مرد نیست و دیوی در درونش نهفته نیست ولی‌ اگر درست همین اتفاق برای یک زن پیش بیاید فردوسی‌ آن را ضعف زن میداند و اینچنین سفارش می‌کند؟ آن دین خویی که این ابیات را به شاهنامه افزوده است اینقدر ابله بوده است که یادش رفته که در چند بیت پیش از این ابیات، فردوسی‌ همین ماجرا را در مورد یک مرد شرح داده است و اگر این کار دلیل ضعف و دیو سیرتی باشد، پس در مورد مردان هم صادق میباشد.
به نظر من هیچ آدم عاقل، فهمیدهد و شاهنامه خوانی نیست که نتواند افکار مرتجع و ضدّ زن یک آخوند را در پشت این دو بیت نبیند، و این دو بیت را جز شاهنامه بداند.
آن دین خویی که تمامی ارکان دینش به بدن یک زن بسته است و از خود نه اراده و نه شخصیتی‌ دارد، بداند که شاید در تمام طول تاریخ این زن بوده که به جرم زن بودن باید تاوان تزلزل اخلاقی و ضعف شخصیتی‌ و ایمان یک مرد را میداده است، ولی‌ این "تاوان پس دادنِ زن " هیچ کمکی‌ به اصلاح ماهیت و ذات ضعیف مردان دیندار نکرده است، و راه و روش درستی‌ برای تربیت اخلاقی‌ مرد دیندار نبوده است و عیب مرد دیندار هنوز بر سر جای خویش است، و هزاران سال دیگر هم که بهمین ترتیب سپری شود و همیشه زنان به جرم سست عنصری مردان مجازات شوند، باز هم این عیب مرد دیندار است که نمیتواند خود را کنترل کند و نه عیب خداوند که زن را آفریده است.
نه دوست من، فردوسی‌ کسی‌ است که هنگامی که‌ می‌خواهد از دژمن بگوید، اول از محاسن و توانایکای دژمن میگوید و گاه آنچنان پیش میرود که ابهتی افسانه‌ای از دژمن در جلو چشم خوانده به تصویر میکشد، فردوسی‌ با دژمن اینگونه برخورد می‌کند، آنوقت در باره‌ زن این ابیات سخیف را میگوید؟ فردوسی‌ که در تمام شاهنامه، زن را در تمامی عرصه‌ها یا با عنوان زیبا روی، یا مظهر خرد و مهر و بخشش و در بسیاری از موارد یک شیره زن که از مردان چیزی کم ندارد (نبرد سهراب با گردآفرید) معرفی می‌کند، نمیتواند این دو بیت مسخره رو در مورد زن گفته باشد، و هر کسی‌ که شاهنامه رو خوانده باشد و حکیم آلیقدر ایران زمین را از لابلای ابیات شاهنامه بشناسد میداند که فردوسی‌ اینگونه نمی‌‌اندیشیده و آزادگی و شجاعت از تک تک کلمات سخن فردوسی‌ آنچنان آشکار هست که هر کوردل بی‌ غرضی هم آن را خواهد دید. مگر اینکه دینداری باشد ناآگاه، که اینگونه سخنان برایش خوشایند باشد و فکر کند در بند کردن و در پستو جای دادن زن به نفع او و فرزندانش می‌‌باشد، غافل از اینکه یک زن ناآگاه و عقب مونده یک مرد ناآگاه و عقب مونده تربیت می‌کند و یک مرد عقب مونده زن را در پستوی خانه ش پنهان می‌کند و سفارش می‌کند که حتی حرف مرد رو هم جلو زن نگویند و این زنجیر در یک دور تسلسل همچنان ادامه می‌یابد تا جای که کار به آنجا کشیده میشود که به پسر بچه‌ها لباس زنانه تن‌ کنند و فجایع انسانی‌ که از عواقب ناگزیر آن است، عایدشان شود.)
چو بشنید رودابه این گفت و گوی
برافروخت و گلنارگون گشت روی
دلش گشت پرآتش از مهر ذال
وز او، دور شد خورد و آرام و هال.
چو بگرفت جای خِرَدْ آرزوی
دگر شد، به رای و به آئین و خوی.
رودابه هنگامی که‌ این همه تعریف از ذال را، آنهم از زبان پدرش شنید، سخت کنجکاو و مشتاق دیدار ذال گشت و به جای خرد، آرزو در دل‌ نهاد. رودابه ۵ مغ خردمند داشت که مهربان و همراز او بودند و همه کار برای او میکردند و مانند بنده در خدمت وی بودند. پس رودابه این ندیمه‌ها را فراخواند و با آنها مشورت کرد و راز و خواسته خویش را برایشان گفت.
ورا پنج مغ پرستنده بود
پرستنده و مهربان بنده بود
بدان بندگان خردمند گفت
که بگشاد خواهم نهان از نهفت
شما یک به یک راز دار منید
پرستنده و غمگسار منید
بدانید هر پنج و آگه بُوید
همه ساله با بخت همره بُوید
که من عاشقی‌ام چو بحر ِ دمان
از او، بر شده موج تا آسمان
پر از پور سام است روشوند دلم
به خواب اندر، اندیشه زو نگسلم.
همه خانۀ شرم پر مهر اوست شب و روزم اندیشۀ چهر اوست.
کنون این سخن را چه درمان کنید . چه گویید و با من چه پیمان کنید؟
یکی چاره باید کنون ساختن
دل و جانم از رنج پرداختن
رودابه به این ۵ یا‌ر مهربان گفت، که شب و روز در فکر ذال هستم و اندیشه او در خواب و بیداری همواره با من است. از شما که همیشه غمگسار و راز دار من بودید و هستید میخواهم که بگوید چارهٔ کار چیست و چگونه میتوان این چالش رو از درونم پاک کنم.
پرستندگان را شگفت آمد آن
که بیماری آید ز دخت شهان
ندیمه‌ها از اینکه بانویشان و دختر شاه به این ترتیب بیمار شده، شگفت زده شدند.
همه پاسخش را بیاراستند
به تنگی دل‌، از جای برخاستند
و مانند هنگامی که نگرانی‌ و تنگی دل‌ بر آدمی‌ حاکم میشود و قرار از دست داده میشود و آدمی‌ دیگر یارای نشستن را ندارد، ایشان نیز بدینگونه از نگرانی‌ برخاستند و به پاسخ گوی پرداختند و گفتند:
که ‌ای افسر بانوان جهان
سرافراز دختر میان مهان
ستوده ز روم تا بچین
میان شبستان چو روشوند نگین
ای افسر و سالار بانوان گیتی‌،‌ای کسی‌ که اگر همه دخترای جهان جمع شوند، مثل ماه میان همهٔ آنها میدرخشی،‌ای کسی‌ که زیبایت را از روم گرفته تا به چین، میستایند و تحسین میهنند، و میان شب مانند نگین ماه میدرخشی، ای کسی‌ که هیچ سروی در چمن به رعنا‌ای قد و بالای تو نیست، و ستارهٔ پروین هم مثل تو رخسارش تابناک و درخشان نیست
ببالای تو در چمن سرو نیست
چو رخسار تو تابش پرو نیست ( پرو = ستارهٔ پروین)
تو که اینچنین مقامی داری، هیچ شرم در خودت نداری و از روی پدر هم آزرم نداری و خجالت نمی‌کشی که میخواهی‌ کسی‌ را که پدر ولش کرده و دوستش نداشته، تو برگیری و به او مهر بورزی؟
که آنرا که اندازد از بر پدر
تو خواهی که او را بگیری به بر
منزل و جایگاه کسی‌ که یک مرغ او را پرورش داده باشد، در کوه است و نه در نزد آدمیان. درضمن فرزند ذال که از یک مادر بدنیا میاد، نمی‌تواند از خود نسلی به جای بگذارد.
و فردوسی‌ کبیر این بزرگترین حکیم تاریخ بشر و این انسان به تمام معنا، با سرودن داستان ذال، و با قرار دادن یکی‌ از آواتارها بعنوان فرزند پسر و اولِ یکی‌ از پهلوانان شاهنامه، با این اعتقاد مضحک و مسخره که مردم ناهمرنگ جماعت را از خود میرانند، در افتاده و آنرا از زبان بزرگان، خردمندان، موبدان، و از همه مهمتر خداوند، نکوهش میهند و به همچین کسی‌ بزرگترین نقش در شاهنامه را میدهد، و او را فرزند بزرگترین پهلوان یعنی‌ سام، و همچنین پدر بزرگترین پهلوان یعنی‌ رستم، معرفی‌ میهند، و یکی‌ از زیباترین زنان را که شاهکار آفرنیش میباشد را به عشق او گرفتار میسازد. یعنی‌ ضد هر چه نژاد پرستی‌ است یک تنه و قهرمانانه قیام میهند، آقاست فردوسی‌.
کس از مادران ذال هرگز نزاد
وزان کس که زاید، نشاید نژاد
جهانی‌ سراسر پر از مهر توست
بر ایوانها صورت و چهر توست
ترا با چنین روی و بالای و موی
ز چرخ چهارم خور آیدت شوی
ندیمان بگفتار ادامه دادند که: تو که چنین خوب چهر و محبوب جهانی‌، شوهری از چرخ چهارم خور(خورشید) شایستهٔ تو است، نه ذال سپید پیشانی سیمرغ پرور.
( چرخ ) = آسمان، سپهر، فلك
ترا با چنین روی و بالای و موی
ز چرخِ چهارم خور آیدت شوی
چوخورشید بر چرخ بنمود تاج
زمین شد به كردارِ تابنده عاج
شماره صورِ فلكی در منطقه برجها قرار دارند دوازده است بدین ترتیب ۱ = بره « حمل » ۲ = گاو « ثور » ۳ = دو پیكر ( جوزا، توأمان، ذوالصنمین ) ۴ = خرچنگ ( سرطان ) ۵ = شیر ( اسد ) ۶ = خوشه ( سنبله ) ۷ = ترازو ( میزان ) ۸ = كژدم ( عقرب ) ۹ = كمان ( قوس ) ۱۰ = بزغاله ( جدی ) ۱۱ = دول ( دولو ) ۱۲ = ماهی ( حوت ) .
آفتاب در گردشِ سالانه از برابرِ این دوازده صورت فلكی می گذرد و هر موسم سال بستگی به آن داردكه آفتاب در برابر كدامیك از آنهاست بنابراین:
هنگامی كه آفتاب از پیشِ بره، گاو، و دو پیكر می گذرد موسمِ بهار است و خرچنگ، شیر، خوشه، تابستان و ترازو، كژدم، كمان، پاییز و بزغاله، دلو، و ماهی، زمستان و نیز نامِ صورِ فلكی را به دوازده ماهِ سالداده و آنها را ( بروج ) می خوانند ماهِ اول سالِ برج و ماهی و آخرِ برج ماهی بود بالای هشت فلك كه در پیش نامبرده شد فلكِ نهم یا فلك الفلك یا فلكِ معادلِ النهار قرار دارند كه آنرا ( عرش ) یا عرش اعلی می خوانند.
ندیمان گفتند تویی که مثل مروارید میدرخشی، بعید است که با پیری نشینی.
چنین سرخ دو بسد شیر بوی
شگفتی بود گر شود پیرجوی
چون رودابه گفتار ندیمان را شنید، دلش مانند آتشی که از باد دمیدهد میشود و گر می‌گیرد، سخت براشفت و با چهره‌ی درهم و با خشم بر سرشان فریاد زد و از آن پس با روی دژم و ابروان در خمّ، به ایشان چنین گفت: شنیدن گفتار خام و نسنجیدهٔ شما هیچ ارزشی ندارد، من نه قیصر روم میخواهم و نه خاقان چین، نه از تاجدارن و پادشاهان ایران زمین، من فقط خواهان پسر سام یعنی‌ ذال پهلوان هستم که به بر و بازو به سان شیر میباشد. شما چه او را ذال بخوانید چه نه، برای من عزیز است مثل جان و روان. من ندیده او را دوست دارم چرا که عشق من بخاطر ظاهر او نیست، عشق من بخاطر صفات و هنر و دلاوری او میباشد.
مرا مهر او دل ندیده گزید
همان دوستی از شنیده گزید
برو مهربانم نه بر روی و موی
بسوی هنر گشتمش مهرجوی
ندیمان هنگامی که‌ سخنان رودابه را شنیدن و به آواز دل‌ خسته و متأثر او گوش دادند، چرت غفلت‌شان پاره شد، و مثل بادکنکی که بادش خالی‌ شده باشد، بر سر جای نشستند و گفتند، ما یاران تو هستیم و به دل‌ ترا دوست داریم و برایت همه کار می‌کنیم و گوش به فرمان تو هستیم، چرا که از فرمان تو جز بهی‌ و نیکویی چیز دیگری نخواهیم یافت. سپس یکی‌ از ندیمان گفت:‌ای سرو باغ، ابتدا رازت را نگاه دار و به کسی‌ از این راز نهان نگو، و سپس بدان که ما اگر قرار باشد که جادوگری بیاموزیم، و با بند و افسون چشم‌ها رو بدوزیم، این کار را خواهیم کرد و اگر لازم باشد که پرواز کنیم، به شکل مرغ درخواهیم آمد، و اگر قرار باشد در ته چاه رویم، به شکل آهو خواهیم شد تا شاه ( منظور از شاه، ذال است)، تا شاه را نزد تو آوریم، و او را خادم تو سازیم.
لب سرخ رودابه پر خنده کرد
رخان معصفر سو‌ی بنده کرد
که این گفته را اگر شوی کاربند
درختی برومند کاری، بلند
که هر روز یاقوت بار اوارد
براش تازیان در کنار آورد
معصفر = رنگ زرد به سرخ درآمده
لب سرخ رودابه پر از خنده شد و رخسارش به سرخی برگشت و بطرف ندیم روی کرد و گفت: اگر این کار را بکنید که شاهکار کردید، انگار که درختی بلند کاشتید که میوه‌اش یاقوت است.
پرستنده برخاست از پیش اوی
بدان چاره، بیچاره، بنهاد روی
ندیمان بیچاره به دنبال چاره از در برون تاختند و از پیش رودابه برخاستند و رفتند که کاری کنند، تا جبران گفته‌های خام خود را کرده باشند. پس هر پنج نفرشون، سرو تن رو با مشک و گلاب شستند، دیبای رومی به تن‌ کردند، سر و زلف رو با گلهای سپید و صورتی‌ و قرمز آراستند و خرامان و شاداب و چالاک به کنار رودبار و رودخانه‌ی که لشگر ذال در آنجا خیمه زده بودند، رفتند. ماه فروردین بود و خرم بهار، زمین پوشیده از گلهای رنگارنگ، هوا آفتابی و معطر از عطر گٔلها، و انگار آسمان آبی‌ و زمین رنگارنگ، دست در دست یکدیگر، با نوای گذر آب رودخانه که موسیقی روح بخشی را در فضا پخش میکرد می‌رقصیدند، و گوش‌ها از این موسیقی نوازش میافت، و چشمها میخندید، بهشتی که نظیرش رو در رویا میتوان دید.
در این منظر بینظیر و این دشت خرم، دختران زیبا روی آراسته، شروع کردند به شیطنت و بازی گرگم به هوا، و چیدن گلها و با صدای بلند خندیدن و آنقدر شیطنت کردند تا ذال نظرش به آنها جلب شد و از تخت بلند به آنها نگریست و پرسید، این گًل پرستان، گًل اندام، گًل رخ، کی‌ هستند؟ یکی‌ از یاران و خادمان دستان گفت: ندیمانی از کاخ مهراب روشوند روان، هستند.
و بانو و ماه کابلستان، سیندخت، این ندیمه گان را به سو‌ی گلستان سفیر است تا سبد سبد گًل بچینن تا کاخ مهراب را با آنها بیارایند.
ذال اندیشید از این بهتر نمیشود، پس به بهانه شکار مرغابی با خادم خود بطرف گلستان رفت و تیری را که خادم در زه کمان نهاده بود به دست گرفت، و با آن مرغابی سیاهی (خشیشار) را که از آب به هوا پریده بود از پرواز فرود آورد و آب رودخانه را در جای که ندیمان رودابه گًل میچیدند، به خون مرغ الود. سپس به خادم خود گفت تا برود و مرغ را بیآورد.
به نزد پری چهرگان رفت ذال
کمان خواست از او و بفراخت یال
پیاده همی رفت جویان شکار
خشیشار دید اندر آن رودبار
کمان ترک گلرخ به زه بر نهاد
به دست جهان پهلوان در نهاد
نگه کرد تا مرغ برخاست ز آب
یکی تیره بنداخت اندر شتاب
ز پروازش آورد گردان فرود
چکان خون و وشی شده آب رود
بترک آنگهی گفت زان سو گذر
بیاور تو آن مرغ افگنده پر
خشیشار= نوعی از مرغابی بزرگ سیاه رنگ باشد که در میان سرش خال سفیدی هست.
خادم بمنظور پیدا کردن مرغ بطرف ندیمان رودابه رفت، ندیمان که همه حرکات شاه و خیمه ش را زیر نظر داشتند، به محض اینکه دیدند خادم دستان به آنها نزدیک شده است، شروع کردند از برو بازو و تن پیلتن و مهارت شکار کسی‌ که مرغ را زده تعریف کردند و رو بطرف خادم کردند و از وی پرسیدن این سوار که چنین زیبنده است و اینچنین تیر از کمان میاندازد کیست. خادم تذکر داد که مودبانه حرف بزنید که این ذال داستان فرزند سام و پادشاه زابل میباشد و اگر همه جهان را بگردید، سواری شایسته و نآمدارتر از دستان نخواهید یافت و هیچ پادشاهی فرزندی به این نیکویی ندارد. ندیمان او را مسخره کردند و گفتند، حرف بیهوده نزن که پادشاه ما، مهراب شاه کابل، فرزندی در کاخ خود دارد که شاهزادهٔ تو در زیبای و نیکویی انگشت کوچیکش هم نمیشود و یک سرو گردن از شاهزادهٔ تو برتر و دو تا ایستگاه بالاتر از همه نیکو رویان ایستاده.
که ماهیست مهراب را در سرای
به یک سر ز شاه تو برتر بپای
و بعد شروع کردند از رخ و قد و بالای رودابه با زیباترین صفات تعریف کردند.
به بالای ساج است و همرنگ عاج
یکی ایزدی بر سر از مشک تاج
دو نرگس دژم و دو ابرو به خم
ستون دو ابرو چو سیمین قلم
دهانش به تنگی دل مستمند
سر زلف چون حلقه‌ی پای‌بند
دو جادوش پر خواب و پرآب روی
پر از لاله رخسار و پر مشک موی
نفس را مگر بر لبش راه نیست
چنو در جهان نیز یک ماه نیست
پرستندگان هر یکی آشکار
همی کرد وصف رخ آن نگار
بدین چاره تا آن لب لعل فام
کند آشوندا با لب پور سام
و آنقدر گفتند و گفتند تا بلکه بتوانند رودابه را با پسر سام یعنی‌ ذال دستان آشوندا کنند.
و به دئو بچه که خادم ذال بود گفتند که: ماه اگر نوری دارد از پرتو خورشید است.
(فردوسی‌ در هزار سال پیش این نکته را میدانسته که ماه از خود نوری ندارد و آنچه که از ماه تابیده میشود در واقع انعکاس نور خورشید بر سطح ماه است. جام جم یا همان استاره یاب که به قول فردوسی هزار سال طول میکشد که بتوان یک استاره یاب را ساخت و هنوز که هنوزه دقیقترین ابزار اندازه گیری زمان به حساب میاید. در زمان قاجارها توسط برادران شرلی از ایران ربوده شد (به تدریج هر چه استاره یاب بود بردند) به جای آن صندوق صندوق بافور و تریاک فرد علا و چای این ماده‌ی سمی وارد ایران کردند و استاره یاب را از ایران بردند و شایعه کردن که رمل و استاره یاب وسیله جادوگری میباشد، و وسیله‌ا‌ی ننگین است.
بهر حال جالبترین نکته در خواندن جام جم و یا استاره یاب این است که برای طریقه محاسبه صورت‌های فلکی و ماه‌ها و تاثیر آن بر اعداد و نمودار‌های سینوسی و کسینوسی و روابط مثلثاتی پشت استاره یاب، باید صورت‌های بروج دوازده گانه را واژگونه نوشت یعنی‌ بجای آنکه بگوییم فروردین، اردیبهشت، خردا، تیر، مرداد ووو، باید در استاره یاب ماه‌ها را از اسفند بطرف بهمن و دی‌ و آذر تا فروردین حساب کنیم و یا به معنی‌ دیگر باید از ماه ماهی بطرف بره محاسپه شود و نقش آنها را بر استاره یاب نوشته شود تا بتوان بروش ریاضی‌ و هندسی این محاسپات را انجام داد، و تنها یک دانشمند، یک شاعر، یک حماسه سرا یک نابغه یک ایرانی‌ میهن دوست یک مرد رزم و بزم یک مرد علم و دانش یک ایرانی‌ بزرگ که فردوسی‌ باشد، این چنین محاسپات را در شاهنامه و ابیاتش آورده است و اوست که میگوید:
ز ماهی‌ بجام اندرون تا بره
نگارید پیکر بدو یک‌سره
ماهی همان ماه فروردین که اینجا فردوسی‌ طریقه محاسپهٔ استاره یاب را ذکر کرده است
با وجود آنکه خاقانی و منوچهری و سایر شعرا هم اطلاعات ستاره شناسی‌ بسیار جالبی‌ از استاره یاب در اشعارشان داده اند ولی‌ هیچیک به این اشاره نکرده‌اند که
ز ماهی‌ بجام اندرون تا بره
نگارید پیکر بدو یک‌سره
چه کیوان چه هرمز چه بهرام و شیر
چو مهر و چه ماه و چه ناهید و تیر
در مورد استاره یاب یا جام جم میتوان گفت که حدود ۸۰ کار مختلف فنی‌، مهندسی‌ ریاضی‌، زمانی‌ و ستاره شناسی‌ انجام میدهد. فردوسی‌ در باره‌ استاره یاب می‌نویسد
که افزایش آب این جمع چیست
نجومی است یا آلت هندسی است)
فردوسی‌ کبیر در باره‌ ساختن استاره یاب میگوید:
که در این در بسی‌ سالیان کرده‌اند
بدین در بسی‌ رنجها برده اند
برای ساختن جام جهان نما یا استاره یاب باید سالها زحمت کشید
و اختر شناسان هر کشوری
ز هر جا که بد نامور مهتری
بر کید رفتند کین جام کرد
به روز سپید و شب لاجورد
برای ساختن جام جم باید از ستاره شناسان معروف هر کشور و هر ناحیه و هر شهر نزد کیدنو، و یا کید و یا سیدنو که در شهر سپار نزدیک بابل و یا شوش زندگی‌ می‌کرده است بروند و شب و روز زحمت بکشند تا چنین ابزاری را درست کنند (این ابزار یکی‌ از عجایب دنیاست که به دست ایرانیان ساخته شده است، متاسفانه سیاست‌های برتری جویانه غربیها و اینکه نمیخواهند اقرار کنند که علم و دانش واقعی‌ را از ایرانیان به ارث برده‌اند، باعث شده که این حقیقت به صورت رازی سر به مهر همچنان ناشناس باقی‌ بماند )
همه تابع اختر نگه داشتند
فراوان بر این روز بگذاشتند
در باره‌ تابع اختران و طبایع آنها بحث مفصل در آسترلوژی است که فردوسی‌ به آن اشاره می‌کند و این نشان میدهد که این مرد بزرگ تاریخ ایران اطلاعات جامع و جالب در علم ستاره شناسی‌ داشته است، مثال دیگر آن که در باره ماه اشعار بسیار قابل توجه دارد که میگوید:
چراغی سر تیره شب را بسیچ
به بد تا توانی‌ تو هرگز مپیچ
چو سی‌ روز گردش به پیمایدا
دو روز و دو شب روی ننمایدا
پدید آید آنگه باریک و زرد
چو پشت کسی‌ کو غم عشق خورد
چو بیننده دیدارش از دور دید
هم اندر زمان، زو شود ناپدید
اشاره به گردش ماه و حلال روز اول ماه است و تا بیننده بخواهد دقیقا ماه را رویت کند لحظه‌ای بعد غروب کرده و ناپدید میشود، در این بیت فردوسی‌ میگوید روایت حلال اول ماه، طولی‌ نمیکشد و امروز میدونیم که حداکثر یک ربع ساعت حلال ماه در افق روز اول پدیدار است سپس:
به دو هفته گردد تمام و درست . بدان باز گردد که بود از نخست
دو هفته طول میکشد که ماه قرص کامل شود یا همان ماه شب چهاردهم سپس به تدریج قرص ماه کم میشود تا دوباره به حلال می‌رسد
بود هر شبانگاه تاریکتر به خورشید تابنده نزدیکتر
این بیت شاهکاری از اطلاعات نجومی فردوسی‌ است که دقیقا ماه روزهای ۲۸ و ۲۹ چون کنار و نزدیک خورشید است دیده نمی‌شود و این پدیدهای است که خیلی‌ از افراد امروزه، اطلاعات دقیقی‌ از این حالت ماه ندارند و برای آنها پرسش زا است در حالیکه دلیل آنهمان است که فردوسی‌ بنا به گردش‌های خاص ماه گفته است، چون روز ۲۸ و ۲۹ ماه نزدیک خورشید است دیده نمی‌شود که در حقیقت باید به این شرح مختصر و مفید و اطلاع صحیح و دقیق فردوسی‌ آفرین گفت زیرا شرح دلیل یک پدیده جالب نجومی است.
یک معمای نجومی دیگر که فردوسی‌ کبیر با بیانی‌ جالب و شیرین آن را مطرح می‌کند
بپرسید مر ذال را موبدی
از آن تیز هوش رای بین بخردی
که تا چیست آن دو سرو سهی
که رسته است شاداب با فرهی
از آن بر زده هر یکی‌ شاخ سی‌
نگردد کم و بیش بر پارسی
یکی‌ از موبدان از ذال این چیستان را میپرسد که آن چیست که ماند دو سرو آزاده میباشد که با شادابی و فرهی هستند که از این درختان سی‌ تا شاخه سر زده که در پارسی این سی‌ شاخه کم نمیشود، که در واقع اشاره به دو ماه قمری است که در تقویم پارسی کم نمیشود و ۳۰ روز میباشد درحالیکه در تقویم قمری گاهی‌ ۲۹ و گاهی‌ ۳۰ روز است
و سپس:
چنین گفت کان سی‌ سوار کجا بگذرانند بر شهریار
یکی‌ کم شود راست چون بنگرید
همان سی‌ بود باز چون بشمرید
که منظور همان ماه‌های قمری هستند که یکی‌ ۳۰ روز و یکی‌ ۲۹ روز است که در حقیقت بنام سی‌ سوار هستند که اگر یک بار آنها را بشمارید به تعداد سی‌ سوار هستند و اگر آنها را مجدداً بشمارید ۲۹ سوار میشوند و خود این معمای است که ذال این معما را حل کرده و میگوید که جواب ماه‌های قمری هستند :
گر‌ آن سی‌ سواران یکی‌ کم شود
بگاه شمردن همان سی‌ بود
شمار مه‌ نو بر این گونه دادن
چنین کرد فرمان خدای جهان
نگفتی سخن جز ز نقصان ماه
که یک شب کم آید همی‌ گاهگاه
برگرفته از : مجله اسکای اندسکوپ فوریک ۱۹۸۲ و ژانویک ۱۹۸۷ و ژانویک ۱۹۸۲ و مجله ساینتفیک آمریکا ژانویک ۱۹۷۴
ادامه داستان:
چنین گفت با بندگان خوب چهر
که با ماه خوبست رخشوندده مهر
ندیم ادامه داد که: ماه بدون خورشید نوری ندارد و این خورشید است که ماه را خوب و رخشوندده می‌کند. و هر دلاوری که جفت نداشته باشد، و زنی‌ در کنارش نباشد مفت گرون است. مگر نشنیدی که باز نر به جفتش که بر روی تخم خوابیده بود چه گفت؟ بدو گفت: از این تخمها و وجود تو که باعث میشود این تخمها به ثمر رسند، نسل من ادامه پیدا میهند، واگر نه من بدون تو به تباهی می‌رسم. دیو بچه خندید، خشیشاری که ذال زده بود برداشت و شاد پیش پور سام، ذال دستان برگشت.
ذال از او پرسید، چه گفتند که اینچنین خندان شدی؟ و خادم، هر آنچه که رفته بود باز گفت، و شرح ماجرا را داد و دل‌ پهلوان را شاد کرد.
چنین گفت با ریدک ماه روی
که رو مر پرستندگان را بگوی
ریدک = فرد جوان، امروز در مازندران ریکا میگویند که در اصل ریدک بوده، غلامی که در دربار پادشاهان و بزرگان بخدمت مشغول بوده، غلام بچه.
ذال به ریدک گفت برو به ندیمان رودابه بگو، گًل چیدن از گلستان را اندکی‌ کنار بگذارید و به باغی‌ بیاید که میتوانید گهر بچینی. سپس دستور داد که دینار و گهر و گنج، دیبای زربفت به اندازهٔ پنج نفر آوردند، و آنها را نزد ندیمان رودابه فرستاد، و سفارش کرد که این به صورت راز پیش خودمون بمونه. ریدک رفت و به آن پنج رخسار روی، هدایا را داد و با محبت و احترام، رفتار کرد و همچنین سفارش ذال را نیز به ایشان گفتند
ندیم گفت: سخن رو هرگز نمیشود نهفته نگاه داشت، مگر سخنی که فقط بین دو نفر باشد، ولی‌ هنگامی که‌ سه نفر از سخنی آگاهی‌ داشته باشند، این سخن نهفته نمیماند، و اگر چهار نفر از سخنی آگاهی‌ داشته باشند، بدان که همه کس از آن خبردار میشوند. ( این یک واقعیت است، و فردوسی‌ از هر انسان شناس و روان شناسی‌ این را بهتر میداند که آدمها، بنابر خصلت انسانی‌ که دارند، بطور گروهی نمیتوانند رازی‌ را حفظ کنند، حتی در فراموشخانه‌های انگلیسی‌ و فرانسوی هم این اصل رعایت شده، به این ترتیب که اعضا گروه هیچکدام از وجود یکدیگر اطلاعی ندارند، مگر دو نفر که در راس این گروه‌ها میباشند و رهبری آنرا دارند.)
و اگر ذال داستان می‌خواهد که با ما خصوصی حرف بزند بهتر آن است که پیش ما آید. سپس ندیمان به یکدیگر گفتن، که شیر نر به دام افتاد، و اکنون کار رودابه و کام ذال، در جهت برآورده شدن است و این رو به فال نیک‌ گرفتن.
بدیشان سپردند زر و گهر
پیام جهان پهلوان ذال زر
پرستنده با ماه دیدار گفت
که هرگز نماند سخن در نهفت
مگر آنکه باشد میان دو تن
سه تن نانهانست و چار انجمن
بگوی ای خردمند پاکیزه رای
سخن گر به رازست با ما سرای
پرستنده گفتند یک با دگر
که آمد به دام اندرون شیر نر
کنون کار رودابه و کام ذال
به جای آمد و این بود نیک فال
ریدک به پیش ذال برگشت و هر چه شنیده بود به وی بازگفت. ذال به هنگامی که که خورشید کابلستان آرامید و فرو رفت، بطرف گلستان خرامید و خود رو به ندیمان رساند. ندیمان پری رخ آراسته، با دیدن ذال جلو دویدند و در برابر او، خمّ شدند.
پری روی گلرخ بتان طراز
برفتند و بردند پیشش نماز
طراز = نقش و نگار چامه، نقش علم، علم چامه و مطلق آرایش و زینت مجاز است
و با لفظ آوردن و دادن و کشیدن و نهادن و بستن و انگیختن مستعمل
ذال گفت من شنیدم که شما از بانوی تان رودابه سخن گفتید، و مایل هستم که بیشتر راجع به او بدانم. برای من از بالا و دیدار آن سرو و از گفتار و رای و خرد و خوی او، یکایک سخن بگید و هر چه میگوید بگویید به جز سخن به گزاف و نادرست. که اگر به راستی‌ سخن بگید در نزد من آبرو دارید و اگر به دروغ و کژی گفتگو کنید، و مرا بفریبید، مجازات خواهید شد و به زیر پای پیل خواهید افتاد. ( معلوم میشود که دروغ گویی مجازاتی بس سنگین داشته است و یکی‌ از مجازات‌های که در آن دوره بکار می‌بردند، به زیر پای پیل انداختن بوده است)
سپهبد بپرسید ازیشان سخن
ز بالا و دیدار آن سرو بن
ز گفتار و دیدار و رای و خرد
بدان تا به خوی وی اندر خورد
بگوئید با من یکایک سخن
به کژی نگر نفگنید ایچ بن
اگر راستی‌تان بود گفتگوی
به نزدیک من تان بود آبروی
وگر هیچ کژی گمانی برم
به زیر پی پیلتان بسپرم
رنگ از رخ، لاله گون ندیم پرید و به زردی صمغ گشت، خود را به پای ذال افکند و گفت: در میان خوبان و مهان، بهتر و خوبتر از سه نفر را هنوز مادر نزاییده است و نخواهد زاید. یکی‌ سام پهلوان است که به بازو و پاکی دل‌ و دانش و رای دو تا ایستگاه بالاتر از همه ایستاده است، دومی‌ تو هستی‌ که پهلوانی هستی‌ دلیر و بر و بالای شیر را داری و انگار از روی تو عنبر میچکد که اینچنین خوشبو و دل‌انگیزی، و دیگری رودابهٔ ماه روی است که به سان سرو سهی از سر تا به پایش شاداب و خرم است.
رخ لاله رخ گشت چون سندروس
به پیش سپهبد زمین داد بوس
چنین گفت کز مادر اندر جهان
نزاید کس اندر میان مهان
به دیدار سام و به بالای او
به پاکی دل و دانش و رای او
دگر چون تو ای پهلوان دلیر
بدین برز بالا و بازوی شیر
همی می‌چکد گویی از روی تو
عبیرست گویی مگر بوی تو
سه دیگر چو رودابه‌ی ماه روی
یکی سرو سیمست با رنگ و بوی
ز سر تا به پایش گلست وسمن
به سرو سهی بر سهیل یمن
زلف گره در گره ش از سر تا پا بمانند کمند است و در لابلای این کمند گًل بافته شده است و با مشک و عنبر و به یاقوت و زمرد، سر و تن‌ را آراسته است. انگشتان کشیده و سپید او به سد رقم هنر آراسته است. بت آرای چین(حضرت مانی پیامبر دانشمند و هنرمند ایران) که زیباترین نقش‌ها را میکشید و آنقدر زیبا که در بین مردم هچون بت پرستیده میشدند، چنین تصویری به زیبای رودابه نتواند کشید، آنچنان زیباست که ستارگان ماه و پروین بر او آفرین میفرستند.
ذال مبهوت شد و سرش گیج رفت، با آوازی گرم و آوای نرم و سخن‌های شیرین به ندیم رودابه گفت: و کلام تو در جان من نشست، بگو چاره چیست و چگونه میشود با نزد او راه یافت؟ چرا که دل‌ و جان مرا پر از مهر او کردی و همه آرزوی من اکنون دیدن چهرهٔ زیبای اوست. ندیم گفت بخاطره شهریار هر کاری بتوانم خواهم کرد، اگر شده بفریبم و سخن به باژگون (دروغ) بگویم، سر مشک زلف عنبر افشانش را به دستانت خواهم داد و لبش را خواستار لبت، خواهم ساخت.
بت آرای چین یا صورتگر چین = در امپراتوری سامانی، حضرت مانی به شرق آسیا سفر کرده و به مردم آنجا علم و هنر و معرفت میآموزد و زبان نوشتاری آنها رامیسازد، و چینیها به لقب صورتگر چین داده اند. چنان که شعرای ایران هم از آنها یاد میهنند، در همین زمینه حافظ میفرماید:
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش بحرام ار خود صورتگر چین باشد.
و یا سعدی کبیر میفرماید:
صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین
یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری.
و یا امیر معزی میگوید:
صورتگر چین از حسد صورت خوبش
هم خامه شکسته ست و هم انگشت گزیده ست.
برفتند خوبان و برگشت ذال
دلش گشت با کام و شادی همال
همال = قرین، شریک، انباز، همتا
ندیمان به کاخ مهراب برگشتند و ذال با دلی‌ شاد بجایگاه خویش رفت.
هنگامی که‌ ندیمان با لبی خندان، پر سرو صدا و با بغل‌های پر گًل به دروازه کاخ مهراب رسیدند، دروازه بان با گستاخی و دل تنگ و ترشرویی، زبان دراز کرد که تا حالا کجا بودید؟ تا این وقت بیرون از کاخ چه میکردید؟ شگفت است از شما که اینگونه رفتار کنید ( معلوم میشود که در آن زمان برای رفت و آمد به کاخ مقرارتی بوده و دروازه‌های کاخ را تا ساعتی‌ از روز باز نگاه میداشتند و به هنگام غروب دروازها را میبستند و ترش کردن دروازبان کاخ هم به این خاطر بوده است)
رسیدند خوبان به درگاه کاخ
بدست اندرون هر یک از گل دو شاخ
نگه کرد دربان برآراست جنگ
زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ
که بیگه ز درگاه بیرون شوید
شِگِفت آیدم تا شما چون شوید!
ندیمان گفتند: فصل بهار و وقت گشت در گلزار و چیدن گًل و سنبل است و از دئوها در گلان ( نام شهر یا منطقه ای است ) خبری نیست، پس چرا باید بترسیم و در حفاظ حصار کاخ باشیم؟ نگهبان گفت مثل اینکه حالیتون نیست، امروز روز دگری است و مثل همیشه نیست، چون سپاه ذال این اطراف اردو زدند و شهریار کابل (مهراب) از کلهٔ سحر تا شامگاه پا به رکاب هست و به همه آماده باش داده و اگر شما‌ها را بی‌خیال و مشغول گًل چیدن ببیند، بدنتان را با خاک و زمین یکسانِ می‌کند.
نبینید کز کاخ کابل خدای
به زین اندر ارد بشبگیر پای
اگرتان ببیند چینن گًل بدست
کند بر زمینتان هم آنگاه پست
ندیمان لب برچیدند و نگهبان را بحال خود گذاشتند و بطرف ایوانی که با شاخه‌های گًل اقاقیا پوشیده شده بود و عطر خوش گًل همه ایوان را پر کرده بود شتافتند و با بانوی ماه رخ شان، رودابه، به راز نشستند و هر چه که گذشته بود درمیان گذاشتند. ندیمان هر چه که دینار و گهر از ذال گرفته بودند در جلوی رودابه گذاشتند. رودابه از کم و بیش ( جزییات کار) پرسید، و گفت: شنیدن کی‌ بود مانند دیدن، شما که او را دیدار کردید آیا همانی بود که در باره ش شنیده بودید و خواست که برایش هر چه دیده و شنیده اند را بگویند. هر پنج ندیم به یکباره و با همدیگری شروع کردن به سخن گفتن، رودابه گفت: یکی‌ یکی‌ بگید ببینم چی‌ میگویید.
پری چهره هر پنج بشتافتند چو با ماه جای سخن یافتند
که مردیست برسان سرو سهی
همش زیب و هم فر شاهنشهی
ندیمان یک به یکی‌ ولی‌ یکسان چنین تعریف کردند، که ذال دستان مردیست به سان سرو بالا بلند و فر شاهنشاهی از چهرش درخشان و آشکار است، شانه‌‌ها و سینهٔ‌‌ پهن و فراخ و کمری تنگ دارد ( سواری میان لاغر و بر فراخ)
دو چشم نرگس ش، قیر گون و سیاه سیاه، لبای خوشرنگ و رنگ رخسارش حکایت از سلامتی درونش می‌کند، دست‌ها و بازوانی مثل شیر نر دارد، و شجاع و قوی دل‌ میباشد، مو‌هایش سرا سر سپید است و این هم ننگی نیست. سپیدی موهای سرش مثل تاج گًل ارغوان است، و انگار باید همینطوری باشد تا مثل خورشید بدرخشد، یعنی‌ آنچنان طبیعی است و بهمین دلیل هم دلنشین است که انگار باید همینطور باشد همونطوری که خورشید باید بتابد تا خورشید باشد.
سراسر سپیدست مویش برنگ
از آهو همین است و این نیست ننگ (؟)
سر جعد آن پهلوان جهان
چو سیمین زره بر گًل ارغوان
که گوییی همی‌ خود چنان بایدی
و گر‌ نیستی‌ مهر نفزایدی
و ما به او قول دادیم که کاری کنیم که دیداری به دیدار تو رساند و سپس پرسیدن حالا چه باید کرد، و ما جواب او را که به مهمانی خواهد آمد چه بدهیم، بگو تا به او باز گردیم چرا که منتظر جواب است.
به دیدار تو دادیمش نوید
ز ما باز گشتست دل‌ پر امید
کنون چاره ی کار مهمان بساز بفرمای تا بر چه گردیم باز
رودابه با طبع شوخی‌ که داشت سر به سر ندیمان گذشت و با لبی پر خنده به آنها گفت: اگر آن ذالی که مرغ پروریده و سرش پیر بود و پژمرده، این چنین که شما میگویید مثل گًل ارغوان شده و مثل سرو قدش کشیده و راست قامت شده و رخ پهلوانی و زیبا پیدا کرده، به این دلیل است که تعریف من رو شنیده و به دیدارِ من آرزومند شده و مشتاق من است.
همی‌ گفت و لب را پر از خنده داشت
رخان هم چو گلنار آگنده داشت
( اثرات شاد بودن دل‌ را دارید که، دل‌ یک زن هنگامی که‌ شاد باشد دنیا رو میسازه و عکسش‌ هم صادقه، هر جا دیدید که خانه‌ای و از آن فرار تر جامعه‌ای غم زده و مفلوک و بیمار و عقب مونده است، بدانید و آگاه باشید که زنان جامعه غمگینن و ناشاد و اسیر و بدون عشق به سر میبرند. یکی‌ از عمده دلایلی که انگلیس با داشتن هیچی‌ قرن هاست مهمون دنیاست و دارد به دنیا آقای میهند، این است که قرن هاست زن بر این کشور حکومت میهند. ظرافتی که فردوسی‌ کبیر اینجا نشون میدهد در مورد روانشناسی‌ زن که هنگامی که‌ دلش شاد است، لبش پر خنده میشود و شروع به مزاح گویی میهند، فقط و فقط از این بزرگ مرد انتظار میرود و بس. آقاست فردوسی‌)
که یزدان هر انچت هوا بود داد
سرانجام این کار فرخنده باد
که خواستن توانستن است، به شرطی که با همه وجودت بخواهی و برایش تلاش کنی‌، چرا که یزدان فقط در این شرایط با تو همراه خواهد شد و یاریت خواهد کرد و نتیجه و سرانجامِ کاری که یزدان در آن به تو یاری رساند، حتما فرخنده خواهد بود.
بعد از چندی که رودابه و ندیمان سر به سر هم گذاشتند و تفریح کردند، سپس برخاستند و به آراستن خانهٔ زیبای رودابه که چون خرم بهار بود و دیوار‌های آن به وسیله تابلوهای زیبای نقاشی از چهرهٔ بزرگان، و با طبق طبق گًل تزیین شده بود، پرداختند. بالش‌های از دیبای چینی‌، طبق‌های زرین پر از میوه و خوراکی‌های بهشتی‌، عقیق و زبرجد، می و مشک و عنبر در پارچ‌های بلوری، گلاب، شراب، گًل بنفشه و نرگس و ارغوان، سنبل و یاسمن کفّ خانه را پوشونددند بطوری که از آن خانه عطر گًل تا به خورشید کشیده شد، خلاصه مجلسی آراستند تماشای و تحسین برانگیز. سپس چامه‌های زرین پوشیدند و با پیروزه (فیروزه ) خویش را آراستند. هنگامی که خورشید تابنده ناپدید شد، در خانه را بستند و کلیدش را پنهان کردند ( یعنی‌ اعلام کردند که رودابه کسی‌ را به خلوت خویش راه نمیدهد و کسانی‌ که میخواهند با وی دیدار کنند برن فردا بیان). سپس یکی‌ از ندیمان به سو‌ی جایگاه سام راهی‌ شد و به وی خبر داد که جامت به دست باشد و زلف نگار هم، به سو‌ی رودابه برو که بانوی ماه رخ در انتظار تو در ایوان خانه ش نشسته است.
تو گویی ذال بال درآورد و تا پای ایوان رودابه پرواز کرد. هنگامی که‌ ذال سوار بر اسپی کوه پیکر از دور نمایان شد، رودابه به ایوان خرامید، و هنگامی که‌ ذال به پای ایوان رسید، رودابه لبان سرخ فام را از هم گشود و با صدایی آسمانی، ذال را صدا زد و به او درود گفت
شاد آمدی‌ای جوان مردِ شاد
درود جهان آفرین بر تو باد
خمّ چرخ گردون، زمین تو باد
ذال هنگامی که‌ این آوای روح پرور را شنید از پایین ایوان نگاه کرد، رودابه کابلی سرو قد، سیاه چشم گلرخ را به ایوان دید که چون خورشید میدرخشید، تو گویی خاکی که در آفرینش رودابه بکار رفته از یاقوت سرخ میباشد، ایوان از آن گهر تابناک به رنگ سرخ عشق درآمده بود، دل‌ در سینه پهلوان از جا کنده شد، و با خود نالید، تو که کشتی‌ منِ دلداده را، بر خاک و خون افتاده را، بردی دل‌ حسرت کشم، افکنده‌ای بر آتشم .، ولی‌ با صدای محکم و با محبت پاسخ داد،‌ای ماه چهره، درود از من بر تو که آسمان به تو آفرین گفته است، چه شبهای که به آسمان خیره شدم و به درگاه یزدان پاک خروشیدم و این لحظه و دیدار ترا خواستار گشتم. اکنون که دلم به یاری یزدان پاک از دیدار تو شاد گشته و به این خوب گفتار با نازِ تو، نواخته است، خواستار این هستم که به نزدت بیایم و با تو گفتگو کنم.
چو از دور دستانِ سام سوار
پدید آمد آن دخترِ نآمدار
دو بیجاده بگشاد و آواز داد
که شاد آمدی،‌ای جوانمرد شاد
درود جِهان آفرین بر تو باد
خم چرخ گردان زمین بر تو باد
پرستنده خرم دل و شاد باد
پیاده بدین سان ز پرده سرای
چنانی، سراپا، کو کرد یاد
برنجید این خسروانی دو پای
سپهبد کزان گونه آوا شنید
نگه کرد و خورشید رخ را بدید
شده بام از او گهر تابناک
به جای گُلَش، سرخ یاقوت خاک
چنین داد پاسخ که ای ماه چهر
درودت ز من، آفرین از سپهر
چه مایه شبان دیده اندر سماک
خروشان بُدم پیشِ یزدانِ پاک
همی خواستم تا خدایِ جهان
نماید بمن رویت، اندر نهان
کنون شاد گشتم به آواز تو
بدین چرب گفتارِ با نازِ تو
یکی چاره راه و دیدار جوی
چه پرسی تو بر باره ومن بکوی
میگویند، گالیله ایتالیای که در قرن ۱۶ - ۱۷ میلادی می‌زیسته، گفته است که زمین گرده و می‌‌چرخد، این خم چرخ گردون که فردوسی‌ اینجا نوشته، شاهد ماست که حداقل فردوسی‌ قرن‌ها پیش از گالیله، میدانسته که زمین گرد است و میچرخد)



بگو راه و چارهٔ دیدار چیست تا با همدیگری حرف بزنیم و تو از من بپرسی‌ و من از تو
یکی‌ چارهٔ راه دیدار جوی
چه پرسی‌، تو برباره و من بکوی
پری روی گفت و سپهبد شنید، سپس کمند موهای بافته شده‌اش را باز کرد و از ایوان به زیر انداخت، یک خرمن زلف پیچ در پیچ و خم اندر خم که ماری بلند را میماند به پایین فرستاد و گفت از گیسوی من بگیر و به بالا بیا که گیسوان من از برای تو میباشد ( این صحنه یکی‌ از زیباترین صحنه‌های شاهنامه است که از روی این صحنه و با اقتباس به این صحنه، فیلمهای زیادی در غرب ساخته شده است، رودابه موهای پر پشت بافته شده اش را مانند کمندی برای ذال به پایین ایوان میفرستد تا ذال از آن گرفته و خود را به ایوان برساند).
نگه کرد ذال اندر آن ماه روی
شگفتی بماند، اندر آن روی و موی
ذال هنگامی که‌ خرمن گیسوی رودابه رو دید شگفت زده شد و ماتش برد، بعد از اینکه به خود اومد، چنین پاسخ داد که: چنین روزی خورشید روشوند مباد اگر من به کمند گیسوان تو چنین دست درازی کنم، من با دست‌های که بخواد این کار رو بکنه اول جانم را میگوییرم و تیر بخوره به دلی‌ که بخواد برای رسیدن به آرزوش این کار رو بکنه. سپس کمندی از زین اسپ باز کرد و سرش رو در دستش خمّ کرد و با یک حرکت بطرف گنگرهٔ سر ایوان رودابه پرتاب کرد و هنگامی که‌ سر کمند در سر کنگری ایوان حلقه شد، ذال از کمند گرفت و چابک در لحظه‌ای خود رو به ایوان رساند.
گرفت آن زمان دست، دستان به دست
به رفتند هر دو به کردار مست
سپس دو دلداده بر یکدیگر نگریستند و رودابه دست ذال دستان را به دست گرفت و درحالیکه هر دو وجود زمان و مکان را فراموش کرده بودند، از ایوان بطرف خانه راهی‌ شدند، ( به کردار مست)
خانه‌ای زرنگار که برای مجلسی شاهوار آماده شده بود، بهشتی‌ بود آراسته به نور، گًل، شور و عشق. رودابه در پیش و ذال به دنبال او وارد شدند. در درخشش نور یکدیگر را دیدند، ذال از رو و مو، بالا و فره رودابه، از لباس و سر تا به پای پوشیده از گهر و گًل، مبهوت گشت و به حیرت فرو رفت
دو رخساره چون لاله اندر شمن . سر جعدِ زلفش شکن بر شکن
شمن = بت
رودابه هم به ذال نگریست و او را با فرّ شاهنشاهی دید، دشونده‌ای با دستهٔ‌ای پوشیده از یاقوت در کمر بسته و تاجی کوچک از یاقوت نیز در روی انبوه موهای سپیدش گذاشته، بازو، سینه، یال و کوپال همچو شیر، دلروبا و دلفریب.
حمایل = آویخته، از گردن مورب آویزان کرده و در پهلو آویخته
همی‌ بود بوس و کنار و نبید
مگر شیر کوو گور را نشکرید
نبید = به پارسی باستان، به شراب خرما می‌گفتند
تا پاسی از شب خوردند و شراب نوشیدند و گفتند، و بوسیدند و یکدیگر را در بر گرفتند و از یکدگر کام دل‌ گرفتند با همان اشتیاقی که شیر برای شکار گور دارد ( فردوسی‌ میگوید زن انتخاب میهند، زن برای به دست آوردن معشوق پیش قدم میشود، زن معشوق را به کنار خود دعوت می‌کند، زن از معشوق کام دل‌ می‌گیرد و همه اینها بقدری طبیعی و روان گفته میشود تو گویی این حکیم عالیقدر از تعلیمات نفرت انگیز مذهب که باعث تلخی‌ کام آدمیان و ایجاد نفرت و دوری آنها از یکدیگر میشود، به هیچ وجه خبری نداشته است و به زن بعنوان یک برده یا وسیله خوشگذرانی‌ مرد نگاه نمی‌کرده است، بلکه زن را بعنوان یک انسان دارای همون حقوقی میداند که یک انسان بطور طبیعی دارا میباشد و این حقوق در مذاهب کم و بیش به مردان داده شده است، درحالیکه مذهب، زن را تا حد یک حیوان بی‌ ارزش که نه دارای احساس است و نه اصولاً میتواند دارای احساسی‌ باشد نگریسته است و نهایت ارزشی که برای یک زن در نظر گرفته است، این است که او را همانند مزرعه‌ای بداند که میبایستی در آن کاشت و برداشت، و به جز این، زن را در پستوی خانه نهان کنید و به تن‌ پسر بچه‌ها لباس زنانه بپوشانید و آنها را در مجالس عیش و نوشِ نفرت انگیزتان وادار به رقصیدن کنید و بکنید آنچه را که هیچ حیوانی‌ را مجبور به آن نمی‌توان کرد، ولی‌ برای آنچه که آفریده خداوند است و بعنوان یک امر طبیعی بین زن و مرد مطرح است، مجازات سنگسار و مرگ به بدترین شکلش را قرار بدهید، ننگ بر این حماقت. )
سحر گاهان، ذال به رودابه گفت که او را بعنوان همسرش می‌خواهد و آرزو دارد که بقیک عمر را در کنار او باشد، ولی‌ میداند که در این راه، دشواری‌های زیادی است، از جمله اینکه منوچهر شاه، بخاطره اینکه رودابه از نوادگان ضحاک است، هرگز با این ازدواج رضایت نخواهد داد.
سپهبد چنین گفت با ماه روی . که ای سرو سیمین، پر از رنگ و بوی
منوچهر چون بشوندود داستان نباشد بدین کار همداستان
در ضمن، سام هم خشمگین خواهد شد و بر من خواهد خروشید، ولی‌ تو بدان که من در این راه کفن پوشیده‌ام و سرمایک من، جان و تن‌‌ام میباشد و به یزدان پاک سوگند میخورم که هرگز پیمانی که امشب با تو بستم، نشکنم و از این پیمان نگذرم
ولیکن سر مایک جان است و تن‌
همان خوار گیرم، بپوشم کفن
پذیرفتم از دادگر داورم
که هرگز ز پیمان تو نگذرم
و در راه رسیدن به تو، شب و روز بدرگاه خدا نیایش خواهم کرد. شاید که دل‌ سام و منوچهر از خشم و کینه شسته بشود و از خشم و پیکار دست بر دارند.
سپس رودابه لب به سخن گشود و چنین گفت: که برای من جز تو زوج و جفتی نخواهد بود، و من به یزدان پاک سوگند میخورم که جز تو هیچ کس شوهر من نخواهد بود و من نیز تا پای جان برای رسیدن به تو تلاش خواهم کرد و به تو تا زنده هستم وفادار .(بهمین سادگی‌ و در عین معصومیت یک زن و مرد ایرانی‌ پیمان زناشویی می‌بندند و در نزد خدا و وجدانشان سوگند میخورند که جز همدیگر کسی‌ را نخواهند و تا پای جان به یکدیگر وفادار بمانند، خداوند در این جور مواقع لبخندی از رضایت میزند. اینکه حالا بدو دنبال آخوند که بیاد یک سری اراجیف رو به زبان بیگانه بگه و تو نفهمی که چی‌ میگوید و همسرت نفهمه که چی‌ میگوید و نفهمیدهد بگی‌ "بله" و نتیجه این نفهمیدن این که بعد از چند مدت، تو به او خیانت کنی‌ او به تو، و سپس مثل دو دژمن خونی به همدیگری بپردازید و از هم انتقام بگیرید و با نفرت از هم جدا شید، این است رسم ازدواج مذهبی‌ در بیشترِ مواقع، البته در هر پدیده ای، چیزی به نام استثنأ هم وجود دارد، که من همیشه از استثناها بعنوان پدیده‌های نادر یاد می‌کنم ولی‌ وجودشان را هرگز انکار نکرده‌ام)
بدو گفت رودابه، من همچنین
پذیرفتم از داور داد و دین
که بر من نباشد کسی پادشاه
جهان آفرین بر زبانم گواه
جز از پهلوانِ جهان، ذالِ زر
که با تخت و تاج است وبا زیب و فر
همی مهرشان هر زمان بیش بود
خرد دور بود آرزو پیش بود
چنین تا سپیده برآمد ز جای
تبیره برآمد ز پرده‌سرای
پس آن ماه را شاه پدرود کرد
بر خویش تار و برش پود کرد
ز بالا کمند اندر افگند ذال
فرود آمد از کاخ فرخ هَمال.
چنین بود احوال دو دلداده و هر زمان مهر آنها به یکدیگر بیشتر میشد، تا اینکه به صدای تبیره (دهل) که از سرا پرده شنیده میشد و سپیده صبح رو اعلام میکرد، به خود آمدند و ذال یک بار دیگر رودابه را بوسید و با وی بدرود گفت و از همان کمندی که بالا آماده بود به پایین فرو رفت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر