چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۴۰۵

بچه ها متشکریم




اجازه میخواهم از طرف خودم و تمامی مردمان راستین و پاک نهاد دنیا و بویژه ایرانیان اصیل، قهرمانی تیم ملی پر افتخار ایران را در مسابقات جهانی فوتبال تبریک گفته و از آنان بخاطر جانفشانیهایشان نهایت سپاس و قدردانی را داشته باشم.
دلاور مردان تیم ملی فوتبال ایران که در بدترین شرایط، درحالیکه بر سر راهشان سدها چاه نامردمی کنده بودند، و ناجوانمردانه و ابلیس منشانه تمامی تلاش و هم و غم خود را برای بزانو درآوردن آنها بکار بردند، ولی این دلاور دلیران و شیرمردان عرصه میدان آنچنان تو دهنی به گله ای آدمخوار و بچه باز و پلید و حقیر گدا گشنه زدند که در تاریخ بشریت، بشکل حماسه ثبت شد.
یکبار دیگر قهرمانی پر افتخار شما ملی پوشان ایران را از صمیم قلب بشما برگزیدهگان تبریک میگویم و بشما مانند میلیونها ایرانی اصیل، افتخار میکنم. پاینده ایران.




دلکش بچه ها متشکریم








دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۴۰۵

ذالنون بخش دوم


پرسید یکی که عاشقی چیست؟
گفتم که چو ما شوی، بدانی.



در این قسمت مولانا داستان ذالنون را ادامه داده و یکی دیگر از ویژهگیهای انسانی که دانشش بدانجا رسیده تا بداند، که هنوز نادان است و بدین سبب او را مجنون مینامند، بازگو میسازد. واژه مجنون از دو بخش اوستائی «مج + نون» ساخته شده و بمینه و معنی (کپی + عدم)است. و بر انسان هايی که شبیه انسانند ولی مانند آنها رفتار نمیکنند اتلاق میگردد. غیر واقعی(۱)
اما پیش از پرداختن به این بخش لازم است که کمی درباره واژه ذالنون تحقیق کنیم. (۲)
آنچه که امروزه از «ذالنون» میدانیم این است که این صفت، از القاب دانشمندان بزرگ آلم بشریت است که همگی هم از نیاکان ایرانیان هستند و اکثرا در دوران امپراتوری سامانی میزیسته و بنیانگذار و زنده ساز دوباره تاریخ و فرهنگ و آئین آریائیها پس از نابودی بر اثر زیر و رو شدن زمین، در هزار و چهار صد سال پیش، و فروپاچی دولت جهان شمول ساسانی میباشند. بزرگانی مانند خیام، رودکی، فردوسی، سنائی، خاقانی، جامی، ذکریای رازی، ابو ریحان بیرونی و ابن سینا ووو. این دانشمندان تاریخ (توسط فردوسی) نجوم و فیزیک و ریاضی (توسط خیام) دانش پزشکی و شیمی و دانش کیمیاگری (توسط ذکریای رازی و ابو ریحان بیرونی و ابن سینا) شعر و موسیقی (رودکی) نجوم و «آئین به» توسط سنائی و جامی ووو دوباره زنده ساختند. و پس از اینها در دوران امپراتوری صفوی هزاران دانشمند مانند شیخ بهائی، حافظ و سعدی و خوارزمی، مولانا و مگوسی و اتار نیشاپوری ووو کار آنها را دنبال کرده و جهانی از هنر و دانش و شگفتی ساختند. و ملقب به صفت ذالنون گشتند.
اما خود لغت ذالنون از دو بخش اوستائی ذال + نون تشکیل شده است.
«ذال» در این کلمت مرکب یعنی آنکه بنور حق و یا علم لدن منور گشته است. و این لقب ذال دستان پدر جهان پهلوان، رستم است. (۳) چرا که ذال را سیمرغ جان پرورش داده و بدین سبب دارای علم لدن بود و مشاور هزاران پادشاه کیان ایران. واژه ذال همچنین، بشکل و ظاهر جهان هستی(جهان ما) که شبیه یک گاو است گفته میشود. ذال گاوی است پیشانی سپید (ماه پیشانی) و او را در مصر گاو مقدس یا آپیس میخواندند.
در نجوم شگفت انگیز و مافوق بشری آریائیها، نقش گاو را به جملگی کائنات میدهند. یعنی هنگامیکه خدا از بالای هرچه هست و نیست به پائین نگاه میکند، کیهان و هرچه در او هست را بشکل یک گاو (ذال) میبیند که بر پشت ماهی (نون) سوار است. بدین سبب در نسخ کهن ایران باستان درمورد این گاو سخن بسیار رفته است. و چون فرهنگ و دانش و آئین آریائیها از طرف تمامی مردم دنیا، شناخته، پذیرفته و مورد احترام قرار میگرفت، در نتیجه این حقیقت شگفت انگیز کیهان شناسی ایرانی در تمامی ملل دنیا وجود داشته و امروزه و پس از تغییرات بسیار هنوز به یک شیوه ای موجود است. و احمقهائی که منابع علمی ایران را ربوده اند، در ترجمه آنها به این مطلب مهم نرسیده و آنرا نفهمیده اند، و بدین سبب گاو را خدای مردم باستان دانسته و تصور میکردند اهمیتی که ایرانیان در نوشته هایشان به گاو داده اند بخاطر این است که گاو یکی از خدایان باستانی است. هنوز هم بروی این حماقت پافشاری میکنند و داستانهای احمقانه تراوش شده از مغزهای بغایت علیل خود را بعنوان اسناد اثبات این بلاهت بخورد دنیا داده اند.
و واژه اوستائی «نون» بمعنای ماهی و بر جهان عدم و یا جهان ثابت که آنرا برزخ و یا نیستی مینامند، تعلق میگیرد. و درنتیجه «ذالنون» را میتوان بمعنای آنکه هستی در نیستی دارد و یا گاوی که بر پشت ماهی سوار است و یا دانش و علم لدن آدمی مینه کرد.
مولانا در این بخش گفته خود را در مورد دانشمندان راستین که پس از پی بردن به یکی از حلقه های خدا، آنچنان بحیرت فرو میروند که دیگر ان آدم سابق نمیگردند (در بخشهای گذشته درباره حلقه های آفرینش نوشته ام) را پی گرفته و شرح حال یکی از آنان (قاضی قضات همدانی) را مینویسد. و میگوید افرادی که مجنون عظمت خدا گشته اند، همدل و همزبان ندارند، و عزیز خدا تنهاست، هرچند بظاهر همزبانان بسیاری در کنارش هستند و شاگردان اویند و بایستی او را بهتر از بقیه بشناسند، و او را مرشد خود میدانند، ولی با اینحال هیچکس بجز فردی مانند خود او، نمیتواند او را بفهمد. پس مولای ما درجهت شکافتن روحیات فردی که مغروق دریای معرفت خداست، پیش میرود.(کار جنون ما به تماشا کشیده است، یعنی‌ توام بیا که تماشای ما کنی‌.)
چونک ذالنون سوی زندان رفت شاد
بند بر پا، دست بر سر ز افتقاد
ذالنون و یا رئیس قضات همدان را گرفته و او را ترسان بطرف زندان بردند و به پاهایش زنجیر بسته، و دستهایش را بر روی سرش قرار داده بودند. افتقاد یعنی از چیزی هراس و ترس داشتن. و چرا از او میترسیدند؟ نه بخاطر دیوانه بودنش، چون بار اول نبود که دیوانه میگرفتند، بلکه بیشتر به این دلیل که او اهورای بزرگی داشت و همچنین شخص مهمی در جامعه بود و ماموران دقیقا نمیدانستند، دستگیری او چه عواقب مادی و معنوی میتواند درپی داشته باشد. در این ماجرا ماموران ترسان و قاضی شاد و شنگول بود.



سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۴۰۵

ذالنون بخش نخست


ذالنون بخش اول از دفتر دوم مثنوی، حسام دین ضیاء حق چلیپی



آنکه از سینه سد پاره، سپرها دارد
در بخش پیشین مولانا این مهم را شرح داد که اگر آدمی در هر لحظه به یک دانش مجهز گردد و دانشش آنچنان زیاد شود که مرزهای علم را زده و به جنون برسد، شاید بتواند، سر از کار یک حلقه از حلقه های خلقت درآورد.(۱) در این بخش مثالی در این رابطه آورده و شرح یکی از دانشمندان بزرگ ایران را که دانشش او را به جنون کشانده است میدهد. و منظور او عین قضات همدانی و یا حسین منصور حلاج است.
اینچُنین ذو نون پارسی را فُتاد
کاندر او شور و جنونی نو بزاد
در حکایت است که ذو نون پارسی یکی از عرفا و پرهیزگاران بزرگ روزگار بود. دانش او به درجه ای رسیده بود که بجنون رسیده بود و درنتیجه رفتارش به شیوه دیگری نمایان میگشت. (۲)
این ذو نون کیست؟ (ذآنین جمع ذٔنون) ذو در این اینجا یعنی خداوند، صاحب. و ذو نون یعنی خداوند فنون و هنرها و استاد استادان و یا دانشمند دانشمندان و این لقب را تا زمان فتنه ۵۷ که ایران در دست ایرانیان بود و بدین سبب هیچ احدی در دنیا جرآت دزدی مادی و معنوی از ایرانیان نداشت، به دانشمندان ایران از جمله، خیام، رازی، ابو ریحان بیرونی، خوارزمی، ابن سینا، بابا تاهر ووو، داده بودند. و بویژه عین قضات همدانی و یا حسین منصور حلاج به این لقب مشهور بود. او بهمراه خواجه نصیر توسی، از شاگردان تاهر همدانی معروف به بابا تاهر عریان از بزرگان علم و حکمت و همچنین شاگرد حضرت خیام کبیر، در دوران امپراتوری سامانی در شهر هگمتانه بود. بابا تاهر بنیان گذار مکتب فلسفی هیچ در هیج و خیام بنیانگذار مکتب فلسفه وجود و یا اگزیستانسیالیسم بودند. تمامی آثار بزرگان و دانشمندان ایران از جمله خیام، فردوسی، سنائی ووو، در دوران امپراتوری سامانی بزبان پهلوی نوشته شده است. بابا تاهر عریان را در جائی بنام «دیویژن» (Diogenes) خوانده و او را دانشمند یونانی ثبت کرده اند. و در جای دیگر او را بهلول نامیده و از دانشمندان عرب جا زدند. عربی که اگر در ایران فتنه۵۷ رخ نداده بود، تاکنون از گرسنگی و بیماری از روی کره زمین منقرض شده بود. امروزه از دزدی نفت و گاز خلیج پارس، کارش بجائی رسیده که دانشمندان ایرانی را دزدیده و بنام خود ثبت میکند.
عین قضات همدانی یکی از فلاسفه و بنیان گذاران مکتب فلسفی «طبیعت گرائی منطقی» است. وی در دوران امپراتوری سامانیان میزیسته و نزد فیلسوفان بزرگ آنزمان دارای جایگاه بزرگی بوده است. افکار و تعالیم او اثر بسزائی در مردم زمان خود داشته است. او فلسفه را به طبیعت و منطق و اخلاق متصل میدانست. منطق وی مبتنی بر ارغنون بود،( ارغنون نام کتابی است که میگویند توسط ارستو (ارستو هم لقب یکی دیگر از پادشاهان پارسی است) نوشته است و درباره علم منطق میباشد.) اما میگفت که هر معرفتی در نهایت به ادراکات حواس شش گانه باز میگردد و عقیده داشت که هرچه مادیست همان حقیقت است و قوه و ماده یا جان و تن حقیقت واحد و با یکدیگر درآمیختگی کلی دارند و وجود یکی در تمامی وجود دیگری ساری است. در اخلاق، فضیلت را مقصود بالذات میدانستند و معتقد بود که زندگی باید با طبیعت و قوانین آن سازگار باشد تا آدمی توانا به پرورش اخلاق انسانی باشد و عقیده داشت که آزادی واقعی وقتی حاصل میشود که انسان شهوات(افرات طلبیها) و افکار ناحق را از خود دور سازد و در وارستگی و آزادگی اهتمام ورزد. و منظور مولانا از نام بردن او در این حکایت، بیشتر بخاطر چگونگی افکار او است که با افکار و مکتبی که مولانا با آن اعتقاد داشت، هماهنگ میباشد
گویند چنان آتشی در دل آن فرزانه، برافروخته و بنیان صبر و طاقت اورا سوخته بود که با آنکه برودت هوای آن بلد (همدان) مشهور است در فصل زمستان در کوه الوند میان برف لخت و عور نشسته، و از گرما شکایت میکرد و بقدر بیست ذرع اطراف وی برف گداخته و آب میگردید. (الوند یکی از قله‌های رشته‌کوه زاگرس است که در ابتدای آن قرار دارد. این کوه زیبا در میانه استان همدان واقع شده است و آن را به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم میکند.)
گویند چون منم حق زد بدین سبب کشته شد. در شرح کشتن او نوشته اند «قاضی را در پاسی از شب گذشته به دار آویختند تا شهر در خواب باشد و کسی از اجرای حکم آگاهی نداشته باشد. و شورش نشود. بی‌شک این اقدام جلوگیری از خشم مردمی بود که دنبال روی دیدگاه‌های اجتماعی، سیاسی قاضی همدان بودند. به قول هفت اقلیم، عین‌القضات در سن سی و سه سالگی در مدرسه‌ای که در همدان در آن به تربیت و ارشاد شاگردان می‌پرداخت، به دار کشیده شد. به گفته برخی منابع شاید شمع آجینش کرده باشند. فردای آن شب بدن بی‌جان او را از دار پائین آوردند، پوست بدنش را کندند و سپس جسدش در بوریائی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند. مولانا این کار را بخاطر حسادت حسودان دانسته که نزد حاکم هگمتانه از او بدگوئی کرده و مسبب قتلش شدند.
گویند وی در زمان حیات از قتل خود بدست دشمنان بخاطر حقد و حسد، و چگونگی اجرای آن باخبر بوده و رباعی زیر را درین مورد سروده‌است،
ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم
وآن هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم
گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم
ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم.»)
و در اینجا مولانا او را یکی از دانشمندان بزرگ معرفی میکند و میفرماید دانش او بجائی رسیده بود که بجنون تبدیل گشته بود. یعنی مرزها را زده و منم حق میزد.
شور چندان شد که تا فوق فلک
می‌رسید از وی جگرها را نمک
کار جنون ذو نون بجائی رسید که دل مردم فوق فلک هم بحالش کباب شد.
آنچنان عاشق خدا شده بود که اگر میشد این عشق را با واحد های ریاضی اندازه گرفت مقدارش تا آنطرف افلاک و کهکشانها میرفت. و در راه شور و از خود بیخود گشتن بجای رسید که دل خلق برایش کباب شده و جگرشان پر نمک. چراکه وقتی آب بدن آدمی براثر غصه و ناراحتی کاهش مئیابد، تراکم نمک در جگرش بالا میرود.
هین منه تو شور خود ای شوره‌ خاک
پهلوی شور خداوندان پاک
میفرماید: آهای تو(هین) خود را با آنانی که از دریای معرفت و نزدیکی بدرگاهش، کفی افیون چشیده اند، مقایسه نکن، و گمان مبر که آنچه که تو بعنوان عشق و شور و حال میشناسی، همانگونه است که این افراد در خود دارند. خداوندان پاک و یا بندگان پاک خداوند، عشقی را تجربه میکنند که هیچ عاشق معمولی تجربه نخواهد کرد. شوره خاک، کنایه از آدم معمولیست که مانند خاک شور بی ثمر و نتیجه است. کسانیکه حتی اگر خود خدا را هم در مقابل خود ببینند، او را نخواهند شناخت.
خلق را تاب جنون او نبود
آتش او ریشهاشان می‌ربود
مردم از تب و تاب و شوریده گی ذو نون به تنگ آمده و تاب و تحملشان تمام شد. آتش او، یعنی شور و حال او. ریشهاشان میربود، یعنی موجب لبریز شدن کاسه صبرشان میشد. چرا که در گذشته کندن موی سر و ریش نشان از بیقراری و بی صبری از شدت درد بود. این ریش از دست دادن هم در گذشته در ایران، نشان شرمآوری برای شخص بود. در گذشته زن و مرد از کوتاه کردن مو و ریش بشدت خود داری میکردند و تنها مجرمان و گناهکاران بودند که برای مجازاتشان، مو و ریششان تراشیده میشد. ایرانیان در گذشته و برخلاف امروز، اعتقاد داشتند که موهای بدن منافذ راه یابی هوای به بدن است و هرچه موها و ریش ها بلندتر بود، کار تصفیه هوا بهتر انجام میگرفت. این رسم با چیره شدن بربرها که بشدت کثیف بودند و از شستن تن و بدن گریزان و معمولا بخاطر امراضی مانند کچلی، بدون مو بودند، در ایران از بین رفت چرا که بربر ها از روی حسادت( انگیزه همیشگی و حتی امروزی آنان) مو و ریش مردم را میسوزاندند و میتراشیدند.
چونک در ریش عوام آتش فتاد
بند کردندش به زندانی نهاد
هنگامیکه طرفداران قاضی قضات بسیار شده و مردم شوریده او شدند، حلاج را گرفته و در زندان بستند.



دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۴۰۵

نمیگذاریم بیش از این بشعور ما توهین کنند


تیم ملت ایران تیم ملی ایران



بازیکنان جوان و پرشور تیم ملی فوتبال ایران هیچ ربطی به جمهوری کثیف و جنایتکار اسلامی که ماموران غرب و اسرائیل هستند، ندارند. کارمندان دولت، به اجانب حاکم هیچ ربطی ندارند. و اگثر هنرمندان برای ملتشان هنرنمايی میکنند. و پرچم سه رنگ پرچم ملی ایران است، صرف نظر از اینکه در وسط آن چه نقشی باشد. به پرچم سه رنگ به بهانه آرم وسط آن توهین کردن کار اجانب است که بهر روش و بهانه سخیف درصدد تحقیر ایرانیان هستند. نخواهیم گذاشت گله ای وحشی و مزدوران جهود و تورگ و عرب با بدست گرفتن یک پرچم شیر و خورشید، به ایرانیان بویژه به ورزشکاران، هنرمندان و قشرهای دیگر جامعه هر توهین و فضاحتی که لیاقت خودشان است را روا دارند. تمامی کسانیکه زیر پرچم شیر و خورشید و با سر دادن دروغین جاوید شاه، بخود اجازه توهین و فحاشی به ورزشکاران و هنرمندان ووو میکنند، تمامی کسانیکه پرچم جنایتکاران وحشی غرب و اسرائیل را در کنار پرچم مقدس ایران بالا میبرند، بدون هیچ شک و ابهامی از پادو های جمهوری کثیف اشغالگر غرب و اسرائیل موسوم به جمهوری اسلامی هستند. همانهائی هستند که پنجاه هزار ایرانی را در دو روز قتلعام کردند. اینها ایرانی نیستند، چون ایرانی به هم میهن خود توهین نمیکند. از اینها باید دوری جست و دهان هر کسی که به بازیکنان تیم ملی جسارت میکند تا بدین وسیله جنگ روانی برای آنها براه اندازد، را باید با خون شست. پرچم شیر و خورشید، پرچم اتحاد و مدنیت است نه تفرقه و توحش!
پس از پنجاه سال، ذکر این مطالب به ملتی که همه نوع شکنجه را بر او تحمیل کردند، همه نوع سم بخوردش دادند و همه نوع نامردمی را در حقش انجام دادند، و خود در این کوره توحش آبدیده شده، برای نویسنده مایه بسی شرمساری است. تنها در حد یاداوری بپذیرید.


یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۴۰۵

شاید شکفته گردد گلهای کینه ما


جان میدهند، مال میبرند.



اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند
لبهای باز ما را بگذار تا بدوزند
بگذار دستها را بر دستها ببندند
بگذار تا بگوئیم بگذار تا بخندند
بگذار هرچه خواهند نجواکنان بگویند
بگذار رنگ خون را با اشکها بشویند
بگذار تا خدایان دیوار شب بسازند
بگذار اسپ ظلمت بر لاشه‌ها بتازند
بگذار تا ببارند خونها ز سینه ما
شاید شکفته گردد گلهای کینه ما.
نصرت رحمانی

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۴۰۵

حاکم و مرد و خاربن بخش چار


تمثیل در بیان خواندن آب، آلودهگان را به پاکی، دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



پای در دریا بنه، کم گوی از آن
بر لبِ دریا خَمُش کُن، لب گَزان
بجای حرف زدن، تن بدریا زن. بر لب دریا ایستادن و از دریا گفتن، با برهنه تن، بدریا زدن، زمین تا آسمان تفاوت دارد. آن محقق و دانشمند و استاد سخنی که هرگز دریا را ندیده، ولی درباره آن هزاران کتاب خوانده و نوشته و سمینار و کنفرانس برپا کرده است، از آن ساده دلی که هرگز بمدرسه نرفته و فقط یکبار در دریا شنا کرده باشد، کمتر از دریا میداند. یکبار خدا را حس کردن از هزار سال نماز و نیایش و تحقیق درباره خدا، کارآمدتر است.
خداوندگار سخن، در این بیت همین مطلب را میگوید که با حرف و سخن و کتاب و درس و مدرسه، خداشناسی، تقلبی و مصنوعی و ناکارآمد، است، باید اوراق را بشوئی اگر میخواهی همدرس مولانا شوی. پس بشوی اوراق اگر همدرس مائی و از سخن و مدرسه بیرون آی و چاروق دوز خدا شو.
گَرچه سد چون من ندارد تاب بَحر
لیک می‌نَشکیبَم از غَرقاب بَحر
مولانا سپس در مورد جنبه آدمی گفته و میفرماید، اگر چه تن زدن به این دریا کار ساده ای نیست و سدها تن دلاور تر و قویتر و شناگر تر از من، مانند اتار نیشاپوری و رودکی و خاقانی و جامی و سنائی و فردوسی و کلیم کاشانی و شیخ بهائی و‌ خیام ووو تن بدین دریا زده و در آن غرق شدند، با اینحال من نه تنها از غرق شدن در این دریا نمیهراسم، بلکه برای این غرغاب، ناشکیبانه و بی صبرانه ایستاده ام. «غرغاب افتد در جهان از حسن عالمگیر تو، باید هذر از غمزه خونخوار و چشم پرفتن.»(۱)
جان و عقل من فدای بحر باد
خونبهای عقل و جان این بحر داد
میفرماید: همه من فدای خدا، چراکه اگر چیزی هم دارم بخاطر لطف و کرم اوست، او خود بمن شایستگی نزدیکی بدرگاهش را داده، پس همه من فدای او. و چرا جان و عقل و یا خرد را فدای او میکند؟ چون بجز این دو هرچه باقی بماند، بعد آدمیت ندارد و فقط گیاه و حیوان است. بهمین دلیل است که فردوسی کبیر همواره سخنش را با جمله «بنام خداوند جان و خرد» شروع میکند.
تا که پایم میرود، رانم در او
چون نماند پا، چو بَتّانم در او
تا زمانی که پاهایم قدرت دارد و هنوز کف دریا را حس میکند، در دریای معرفت میرانم و گام میزنم (کنایت از عمر و سالها زندگی زمینی) و زمانیکه پاهایم کف را حس نکنند (هنگامیکه بمیرم) آنوقت هست که مانند قوها و پرندگان دریایی (بت ها) بر روی دریای معرفت او شنآور میشوم. یعنی از این همه زیبائی کلام که در جان آدمی مینشیند، معجزه ای وجود ندارد.
بی ادب حاضر، ز غایب خوشتر است
حلقه گرچه کَژ بُوَد، می بر دَر است
میگوید، آدمی هرچند که از شادی و ترب وصل بودن بخدا، دور باشد، (بی ادب) ولی همینکه در جستجو و طلب او باشد، ارزشی بیشتر از آن فرد دارد که کلا مرخص است و اصلا نمیدانند وصل چیست و از اهورا و دنیای مینو نه میداند و نه میخواهد بداند (غایب). درست مانند حلقه و یا «دق باب» درب که حتی وقتی کژ میشود، باز هم سگش میارزد به آن حلقه که اصلا به درب وصل نیست و با آن نمیشود بر درب کوفت و یا آنرا باز و بسته کرد.



یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۴۰۵

بیاد جوانان قهرمان ایران که توسط غرب در ۱۸ و ۱۹ دیماه قتلعام شدند


از زنده یاد حسین منزوی.



ایرانم ای از خون یاران، لاله زاران
ای لاله زار بی خزان از خون یاران
ایرانم ای معشوق ناب ای ناب نایاب
وی عاشقانت بیشمار بیشماران
یک چشم تو خندان و یک چشم تو گریان
چون شادخواران در کنار سوگواران
ایران من، آه ای زده از شعر حافظ
زیباترین گُل را به گیسوی بهاران
ای خون دامنگیر بابک در رگانت
جاریترین سیلاب سُرخ روزگاران
پیش بهار تو، بهشت از جلوه اُفتاد
ای باغها پیش کویرت شرمساران
ای رودهایت رهشناسان رسیدن
وز شوق پیوستن بدریا، بیقراران
ایران من لختی بمان تا باز پیچد
در گوشت آواز بلند سربداران
لختی بمان تا آن سواران سرآمد
همراهیت را سر برآرند از غباران
میخوانم آوازی برایت عاشقانه
همراهیم با رعد و برق و باد و باران
از این شکستنها مکن پروا که آخر
پیروزی ای ایران، برغم نابکاران
نام ترا بر صخره ای بی مرگ کندند
ایران من، ای یادگار یادگاران.
زنده یاد، حسین منزوی که بدست سازمانهای اطلاعاتی غربی و نوکران جهود و تورگ و عربش، که ایران را اشغال کرده اند و دژمن خونی ایران و ایرانیان و بویژه نخبگان ایران هستند، بقتل رسید. یاد و نامش جاودان و گرامی‌ باد.


آی خبردار، شجریان

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۴۰۵

حاکم و مرد و خاربن بخش سوم


آنچه ما میدانیم به اندازه یک قطره است و آنچه ما نمیدانیم به اندازه یک اقیانوس.



در سورت واقعه در قرآن بلهچه ناقص عربی، (۱) از واقعه شوم و بزرگی که در ۱۴۰۰ سال پیش بر روی زمین رخ دارد سخن گفته شده و آنرا قیامت مینامد. و شرح میدهد که بر اثر این واقعه و در پی آن، زمین آنچنان لرزید که خشکیهای آن به چندین بخش تقسیم گشته و آب در بین این خشکیها پر شد، و همچنین خشکیهای بسیاری بزیر آب رفت. از جمله منطقه آتلانتیس (منطقه آناتولی امروزی) که مرکز امپراتوری جهان شمول ساسانی بود، و موجب برچیده شدن این امپراتوری گشت. در ابتدای این سورت، از چگونگی اوضاع اجتماعی و خوشبختی ایرانیان و بطور کلی مردمان در دوران امپراتوری ساسانیان سخن گفته شده که در چه بهشت با شکوهی زندگی میکردند و آنرا بهشت مینامد. سپس شرح چگونگی نابودی این امپراتوری توسط زمین لرزه و تغییرات زمین را میدهد و در آیات ۷۷ و ۷۸ آن بطور واضح میگوید:«قرآن کتابی است که از روی لوح محفوظ (اوستا) نوشته شده است.» که در دوران امپراتوری سامانی که سالها پس از این واقعه، توسط پارسها بنیانگزاری شد، از روی متون باقی مانده از اوستا و آنچه که هنوز در خاطر مردمان مانده بوده، نوشته شده است. آنچنان که شاهنامه در دوران این امپراتوری، نوشته شده تا تاریخ گذشته و از میان رفته ایرانیان را تا پایان دوران ساسانی ثبت کنند.
و اینکه گاه گاهی از آیات قرآن به لهچه ناقص عربی (که حتی نامش را هم از قرآن سپنتا و یا اوستا نوشته حضرت زرتشت مقدس، گرفته است) در تفسیر ابیات مثنوی استفاده میشود، همانطوری که تاکنون باهوشها متوجه شده اند، اینست که، ساختاری که در نوشتار مثنوی از طرف حسام دین چلیپی استفاده شده، همان است که در قرآن به لهچه عربی وجود دارد. مولانا در مثنوی با تکیه بر حکایات کوچک و مثالها به شرح اخلاقیات انسانی پرداخته و آنها را سفارش و تبلیغ مینماید. در قرآن به لهچه ناقص عربی هم که بخش کوچکی از ترجمه و تحریف مثنوی مولانا است، همین ساختار وجود دارد. با این تفاوت که مثنوی کامل و روان و زیبا است و خواندنش روح افزا، درحالیکه در قرآن عربی براحتی میتوان، دستپاچه گی نویسندهگان آنرا از ترجمه ناقص و تحریف شده مثنوی دید. تو گوئی با عجله بخشهائی از مثنوی را ترجمه و سپس تحریف کردند تا بسرعت کتاب مقدسی برای بیابانگردان جهود و پسرعموهای عرب ساخته باشند. در مثنوی همواره سخن از پاکی و طبیعت و خدا، خرد و حکمت و انسانیت و مهربانی است، در قرآن عربی اکثرا از خداوند حسابگر، خشن، عصبانی، انتقام گیر، گردن زن، اعدام کن، با خاک یکسان کن و درست مانند خود جهودان ظالم و تهدید کننده، عقده ای، حسود و خسیس و بخیل و همیشه نیازمند و جنایتکار است که از نیکی هیچ نشانی در او نیست.
و اینکه:« هم بدان قرآن که آنرا پاره سی است، مثنوی قرآن بشعر پارسی است.»
بهرحال قسمتهائی از بخش «حاکم و مرد و خاربن» مثنوی هم بطور احمقانه ای ابتدا به لهچه ناقص و ناخوشآیند عبری و عربی ترجمه شده و سپس تحریف گشته و در قرآن در سورتی بنام واقعه قرار گرفته است. متن پارسی این سورت را در پاورقی میتوان خواند.(۲)
ور عِیان خواهی سلاه دین نِمود
دیده‌ها را کرد بینا و گُشود
سلاه دین کنایت از حضرت زرتشت مقدس است و میگوید، اگر اشکارتر از اینهائی که من گفتم را خواهانی به حضرت زرتشت مقدس رجوع کن. چراکه او سبب باز شدن و بینايی چشمها گشت.
نور را از چَشم و از سیمایِ او
دید هر چَشمی که دارد نورِ هو
هر انسانی که در درونش اهورا هستی دارد، نور حق و یا خدا را میتواند در آئین حضرت شمس مقدس، ببیند.
پیر فَعّال است، بی‌آلَت چو حَق
با مُریدان داده بی‌گفتی سَبَق
و یا بقول حافظ شیرازی، نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت، بغمزه مسئله آموز سد مدرس شد. پیر(حضرت زرتشت مقدس) بدون احتیاج به کتاب و قلم، دانای خدائی گشت.
در زبان اوستائی واژه ای وجود دارد بنام «گوس» بمعنی و مینه گفتن. و واژه «آگوس و یا آ+گوس» بمعنی انسان سخنگو و یا ناتق میباشد. تا پیش از حضرت زرتشت مقدس، آدمیان «ناگوس» بودند. یعنی دارای زبان و سخن و کلمت نبودند. اولین چیزی که اهورامزدا به حضرت زرتشت یاد داد، واژه «گوس» بود یعنی بگو، کلمت را بخوان. (و یا بقول مولانا،‌ با مریدان داده «بی گفتی» سبق) یعنی پیش از همه گفتن را یاد گرفته است. پیش از همه کلمت را بیان کرد. و یا کلام خدا شد.
اینرا در انگیل مسیحیان بدین گونه نوشته اند: «در ابتدا کلمت بود و کلمت نزد خدا بود و کلمت خدا بود.»(یوحنا ۱:۱) و «او جامه‌ای پوشیده از رنگ خون دارد. نام او «کلمت خدا» نامیده میشود.»(مکاشفه ۱۹:۱۳)
بدین سبب لقب نخستین حضرت زرتشت «لوگوس»است. یعنی اولین آدم سخنگو و یا اولین کلمت. و «لوگوس»صرفاً به معنای «کلمت» نیست. بلکه معنای زبانی، فلسفی و فنی دارد. کلمه لوگوس از فعل پارسی به معنای «من میگویم» گرفته شده است. از این کلمت، واژه «منطق» می‌آید که به معنای «گفتار منطقی» یا «ذهن گفته شده» است. بنابراین، واژه «کلمت» به ذهن ناتق خدا یا گفتار منطقی خدا اشاره دارد. این کلمت هم ذهن و هم گفتار را باهم نشان میدهد. و این جایگاه حضرت زرتشت مقدس است.
و تثلیث (ابدیت سه گانه شامل خدا، زرتشت(انسان) و اهورا) را برای ما آشکار می‌کند که اهورا از ذات خداست و از ازل در او وجود داشته است. از آنجایی که زرتشت ذهن ناتق خداست، پس او مانند او ابدی است، زیرا ذهن خدا از ازل در خدا وجود داشته و تا ابد وجود دارد. بنابراین، شخص دوم، لوگوس، کلمت، شخص دانش، یا ذهن، یا کلام در تثلیث مقدس است. او «پیامبری است که در او تمام گنجینه‌های حکمت و دانش پنهان است» یا او شخص حکمت در «ابدیت سه گانه» است. بنابراین او «حکمت خدا» است.
دل بدستِ او چو مومِ نَرم رام
مُهر او گه نَنگ سازد، گاه نام
دو واژه پارسی نام و ننگ هماره درکنار هم میآیند، که در معنا مرادف هم هستند. بمعنا و مینه:«شهرت، آوازه، عزت و اعتبار و نیکنامی آبرو. شرم و حیا، افتخار، حرمت. ننگ مرادف نام و از اتباع نام است. مانند: «سپهبدش شیروی بهرام بود، که در جنگ باننگ و بانام بود.فردوسی. و یا: که چون او نبوده است شاهی به جنگ، نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ.فردوسی و یا: ور حذر از ننگ و از نامی کنند، چاره ای سازند و پیغامی کنند.مولانا. و یا: بداند ز آغازانجام را، که از ننگ داند همی نام را. فردوسی و یا: خدایگان جهان خسرو بزرگ اورنگ، برآورنده نام و فروبرنده ننگ. فرخی. و یا: از ننگ چه گوئی که مرا نام ز ننگ است، وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است. حافظ.»
در زبان پارسی قرار دادن دو واژه مترادف کنار هم بسیار مرسوم و طبیعی است، مانند شاد و شنگول، عجیب و غریب، شوخ و شنگ ووو.
متاسفانه واژه ننگ را آگاهانه و یا ناآگاهانه بمعنی متضاد آن یعنی شرم و عیب و رسوائی بکار میبرند. و یا واژه «تن ها» بمعنای گروهی از آدمیان را درست برخلاف و متضاد معنای آن، بمعنی خلوت و بیکسی گفته اند. و گمراهی در مورد واژه ننگ از آنجا برمیخیزد که ننگ، بمعنای جنگ و جدال هم است. و ننگین کردن و ننگ آوری، بمعنای بجنگ و کارزار فراخواندن و جنگ آوری است. به ننگ آوردن نام کسی یعنی او را به جنگ و کارزار دعوت کردن : به گودرزیان گفت جنگ آورید، همه نام دژمن به ننگ آورید.فردوسی و یا: همه نام سام آوریدی به ننگ، همانا نداری تو چنگ پلنگ. فردوسی. در گذشته بی ننگی بمعنی و مینه سرافکندگی بود. و امروزه درست برعکس شده.
در اینجا میفرماید، اهورای آدمیان(دلها) با آئین او، آرامش و خرسندی یافته و مانند موم نرم و رام میشوند. و مُهر او و یا آئین او، گاهی موجب پادشاهی و نام میشود (مقام مادی) و هم گاهی سبب حرمت و عزت و شرف میشود (ننگ).(مقام مینو و مانی و معنوی)
حضرت زرتشت در مورد خود گفت که او «بخشنده حیات به انسان» و «آب حیات» است. او گفت: من آب حیات هستم که از طرف اهورامزدا نازل شدم و اگر کسی از این آب حیات (آئین به) بخورد، حیات جاودان دارد و تا ابد زنده خواهد ماند. و نامش جاودان میماند.
مُهرِ مومَش حاکیِ انگُشتریست
باز آن نقش نگین، حاکی کیست؟
حاکیِ اندیشهٔ آن زرگر است
سِلسله هر حلقه، اندر دیگر است
بنابراین، وقتی او تجسم یافت، و آئین خود را نوشت، آدما خدا را در او دیدند. (مُهرِ مومَش حاکیِ انگُشتریست). هیچکس هرگز خدا را ندیده است. بدین معنا که هیچکس او را در الوهیتش ندیده است. اما وقتی او در زرتشت دمید، و بشکل اهورا در جسم نشست، آدما او را در این جسم دیدند، او را مجسم دیدند. بنابراین «این درست است که هیچکس هرگز خدا را ندیده است، اما زرتشت که با خدا سخن گفته است، او را شناسانده است» یعنی او کسی است که به ما شناخت خدا را داده و ما توسط او خدا را شناختیم.(حاکیِ اندیشهٔ آن زرگر است) بعبارت دیگر او «صورت خدای نادیده» است. رد پای او روی نگین(زرتشت) است، نگین از او حکایت دارد.
این صَدا در کوهِ دلها، بانگِ کیست؟
گَه پُر است از بانگ، این کُه، گَه تَهیست
زرتشت با اینکه ذهن ناتق خدا بود، برابری با خدا را غنیمت نشمرد، بلکه خود را خالی و تهی کرد و ذات یک انسان را پذیرفت» یعنی، اگرچه او هرچه خدا میدانست او هم میدانست (گَه پُر است از بانگ) اما او خود را از این جاه طلبی تهی کرد و به شکل یک انسان درآمد و مرگ جسمانی را پذیرفت. (این کُه، گَه تَهیست)
او را میشود مانند سکونت نور در خورشید، یا سکونت گرما در آتش، یا سکونت فکر در ذهن، و یا پژواک صدا در کوه دانست، بطوری که درک میشود که آنها یک وجود هستند، ولی اینگونه نیست.
هرکجا هست او حکیم است اوستاد
بانگِ او زین کوهِ دل، خالی مَباد
بهرحال هرکجا که حضرت زرتشت مقدس باشد، چه زنده و چه به جاودان پیوسته، امیدوارم که بانگ و ندا و آئین او در سراسر کوهستان دلهای ما نواخته شده و پژواک بیابد. خداوند زیبا در همه جا هست، و ای کاش که دلهای ما هیچگاه از یاد و حضور او خالی و تهی نباشد. و ندای او در دلهای ما که مانند کوهی سنگین است، پسآمد و پژواک یابد.
هست کُه، کآوا مثنا میکند
هست کُه، کآواز صد تا میکند
دل آدمی اگر مانند دل حضرت زرتشت باشد، ندای خدا را با قدرت پژواک میدهد (آوا را مثنا میکند)و درنتیجه خدا به او میگوید: «هر آنچه از آن من است، از آن توست و هر آنچه از آن توست، از آن من است» و آن دلهائی که مانند دل زرتشت نیستند (یعنی اکثر مردم و یا اکثر قریب به اتفاق مردم) واکنشهای متفاوت دیگری دارند.
در فیزیک دبیرستان خوانده ایم که صدا یک موج مکانیکی است و هر موجی از این نوع، هنگام برخورد با سطح سخت، مانند سنگهای سخت کوهستان، پژواک و یا اکو و یا بازتاب و یا پسآمد(پس + آمد) پیدا کرده و به منبع اصلی برمیگردند. (این پدیده مشابه بازتاب نور در آئینه است، در اینجا با امواج مکانیکی (صوتی) سروکار داریم که برای انتشار به یک محیط مادی مانند هوا، آب یا جامدات نیاز دارند.(۳))
حالا اگر گیرنده‌ صدا (مثلا کوه) به سمت منبع ساکن که از خود موج صوتی می‌فرستد برود، مثلا اگر کوه بسمت آدمی که در کوهستان فریاد زده است، برود، پژواک و بازتاب و پسآمد صوتی که صورت میگیرد بیشتر از وقتی است که نسبت به منبع موج ساکن باشد.(هست کُه، کآوا مثنا میکند) و اگر از منبع صوت دور شود، موج را با پسآمد و یا پژواک کمتر می‌گیرد. اگر منبع موج نیز از گیرنده دور یا به او نزدیک شود، پسآمد صوتی که شنونده میشنود نیز به ترتیب کمتر یا بیشتر می‌شود.
در اینجا مولانا با آوردن این مثال از دانش فیزیک، میگوید، خداوند پیام خود را توسط زرتشت بمردم گفته است. برخی از مردم پیام را گرفته و بطرف منبع پیام و یا خدا میروند و در اینحالت پیام گرفته شده قدرت و توان بیشتر و قویتری دارد. و برخی پیام را میشنوند ولی واکنش آنها مانند گروه اول نیست.
فزیکدانان بزرگ ایران مانند خیام کبیر به این پدیده «اثر دو برابر و یا اثر دوبل و یا دوپل (که به زبان وحشیها رفته است Doppler effect) در فیزیک امواج نامگذاری کرده اند، که پژواک و یا پسآمد یک موج بر اثر حرکت فرستنده یا گیرندهٔ آن تغییر می‌کند. و اینرا مولانا در هزار سال پیش، با این بیت «هست کُه، کآوا مثنا میکند، هست کُه، کآواز صد تا میکند» بیان میکند.
مثنا یعنی، تکرار، تناوب، تکرار، فرکانس، پسآمد موج. مثال: هر یک ثنا که بر تو فرو خوانم، بنیوش و باز خواه ومثنا کن.
نام تار دوم عود، را هم مثنا نامند.
می‌زَهانَد کوه از آن آواز و قال
صد هزاران چَشمه آب زُلال
هنگامیکه کوه (انسان) آن آوا را میگیرد (پیام خدا را از طریق زرتشت میگیرد) سنگها شکافته شده و سدها هزار چشمه آب در کوهستان میجوشد. (دلهای سنگین مانند موم آب شده و پلیدیها را از خود دور میکنند)
زهانیدن، یعنی جوشیدن.
چون زِ کُه، آن لُطف بیرون میشود
آب‌های چَشمه‌ها خون میشود
آب چشمه ها خون میشود، کنایت از شقایق ها و لاله های واژگون زاگرس و البرز و کوهستانهاست که به خاطر بیرون زدن آب چشمه ها میرویند. و میگوید، هنگامیکه لطف خدا موجب جاری شدن چشمه های بسیاری در کوه میشود، آنچنان کوهستانها پر از شقایق های سرخ میشود تو گوئی چشمه خون راه افتاده است.
لازم به ذکر است که لاله های واژگون زاگرس و البرز توسط تورگهای جنایتکار که انگل ایرانند، از کوهستانهای باشکوه ایران تماما کنده شده و به ترکیه جعلی برده و کشت شده است، و تورگ های نادان و ابله نمیدانند، در سد سال پیش هنگامیکه توسط آقاش روسیه و انگل استان، از بیابان درآورده شد تا در کشتار ایرانیان از آنها استفاده ابزاری کند، و پس از کشتار میلیونها انسان ایرانی در منطقه آناتولی، خانه بر روی دریای خون ساخته است. و در سرزمین نفرین شده ای جاگیر شده که دارای زمستانهای بسیار خشن، بهاران با سیلابها و بارشهای ویرانساز، تابستانهای سوزان که هر سال موجب آتشسوزی در طبیعت میشود و پايیزهای پر از زلزله است. و روزگاری نچندان دور، دوباره زمین مانند ۱۴۰۰ سال پیش، دهان باز کرده و در این منطقه شکافته و زیر و رو میشود، و تورگ جانی با تمام دزدیهای که از مردمان دنیا کرده، یکجا در خاک دفن خواهد شد.
زان شَهَنشاه هُمایون، ‌نقل بود
که سَراسَر تور سینا، لَعل بود
از حضرت زرتشت مقدس(از آن شَهَنشاه هُمایون) نقل است که هنگامیکه او با اهورامزدا در تور(کوه) سینا دیدار کرد و بگفتگو پرداخت، تمامی کوه برنگ قرمز درآمده، تو گوئی تمامی کوه تبدیل بگهر لعل قرمز، شده است.



دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۴۰۵

حاکم و مرد و خاربن بخش دوم


حاکم و مرد و خاربن بخش دوم از دفتر دوم مثنوی
ما ز مولا مغز را برداشتیم، پوست را درپای خر انداختیم.



مولانا در ادامه داستان خاربن و شماتت کهنسالان خبیث، برای اینکه آدمی بهنگام کهنسالی همچنان خبیث نماند، چگونگی پاکسازی جان و رسیدن به اخلاق نیکو را درس داده و سفارش میکند.
پند من بشنو که تن، بند قویست
کهنه بیرون کن گرت میل نویست
اولین گام در راه ساخت خانه نو، ویران کردن خانه کهنه است. کنایت از اینکه، برای رسیدن به مقام ارزشمند آدمیت، و رهائی از افکار نادرست نهادین شده که اغلب از راه تربیت نادرست و اعتقادات موروثی پدیدار میگردد، میبایست بیست های اخلاقی خود را رها ساخته و به «آئین به» روی آورد.
از طرفی پیروزی در هر کاری شناخت موانع و سدهای آن کار است، و تا این موانع شناسایی نشوند، غلبه کامل امکان پذیر نبوده و یا بسختی ممکن میشود. گام برداشتن در راه راستی و موفقیت در این راه هم محتاج شناخت موانع و دشمنان راستیست. حضرت مولانا میفرماید، باید بدانی که تن و جسم آدمی، بند و سد و دژمنی قوی و نیرومند در راه رسیدن او بدریای معرفت الهی است. چرا؟ چون تن و یا جسم انسان برای زنده ماندن و ادامه زندگی، نیازمند به عوامل مادیست. و آدمی برای رسیدن به این نیازها، میبایست به تلاش و حرکت بپردازد. تلاش و تحرک محتاج اراده است و اراده آدمی که در کودکی، از تولد تا ۷ سالگی، شکل میگیرد، بستگی تام و تمام به محیط زیست مناسب از دو بعد مادی و معنوی دارد. کودکی که در خانه ای از هم پاچیده و با پدر و یا مادری پریشان و نگران و ناراحت و یا با فقر مادی بزرگ میشود، شخصیت محکمی برای زندگی در اجتماع را ندارد. و برای جبران کمبود اراده و شخصیت خود، بناچار دست بدامان مکر و پلیدی و یا بردگی میشود. چنین فردی، را دربند تن و نیازهایش میدانند. در این شخص تن بند قویست که او را از پرداختن به راستی باز میدارد. و این حکایت اکثر قریب به اتفاق و یا بیش از دو سوم مردم دنیاست.
بطور مثال، فردی که از کودکی تخریب شده، توانایی گفتن «نه» به دیگران را ندارد و بجای آن دروغ میگوید. دروغ که مانند آمیب ها بطور تصاعدی زیاد میشود و یک دروغ دو تا گشته و دو میشود چهار و چهار میشود شانزده و تاآخر، پس از مدتی موجب بیزاری شخص از خودش میگردد و کسی که از خودش ناراضی و بیزار باشد، بطور طبیعی از همه بیزار است، و این بیزاری را به اشکال گوناگون، مانند غیبت کردن، تمسخر کردن، خشم ، نفرت، کینه، ستمگری ووو، نشان میدهد. و زمان چندانی نمیگذرد که فرد تبدیل به ابلیسی گشته که بیست های زیادی را با خود حمل میکند.
و چون اکثر مردمان، به دلایلی گوناگون، فاقد محیط رشد و نمو مناسب در کودکی بوده و بهمین جهت دربند تن و مایحتاج او هستند، این نیازمندی، یک مشگل مشترک دربین اکثر آدمیان است. (اینرا نوشتم که مسکنی بنام «درد مشترک » را تزریق کرده باشم.)
این معضل جوامع بشری امروزی است و گویا مولانا از زمان ما آگاهی داشته، چراکه او با دانستن این علم، اولین بند و سد را، بند زیادهخواهیهای نفس تن آدمی مینامد و متذکر میشود که اگر خواهان زندگی نو و بهتری هستی، میبایستی طرح نو درانداخته و ابتدا از بند زیاده خواهیهای تن رها شوی. چگونه؟ حضرت مولانا ادامه میدهد.
لب ببند و کف پُر زر برگشا
بخل تن بگذار و پیش آور سخا
۱- گوش دادن، بیش از، حرف زدن. یعنی هنگامیکه به زبان بند و بست زده شود و لب از گفتار بیجا و بیهوده باز بماند، خیلی از بیست ها مجال خود نمایی پیدا نمیکنند. گفتار نیک.
۲- کردار نیک و با فایده انجام دادن و بجای حرافی، کار خداپسند کردن. «کف پر زر برگشا» یعنی نیکوکاری کن. میفرماید، بجای دروغگوئی و اراجیف ببافی، سکوت کن و درعوض آن انرژی که بدین ترتیب ذخیره میشود را صرف کردار درست و سودمند کن. مثلا اگر دیدی شخصی زمین خورده است، بجای اینکه او را سرزنش کنی و بگویی، چشم باز کن و درست راه برو! و یا بخندی! دستش را بگیر و او را از زمین بلند کن. بجای اینکه بایستی و داد بزنی، ولش کن، ولش کن، برو جلو و بیگناهی را از چنگ عوامل جنایتکار ظلم نجات بده و مانع از این شو که او را به سیاهچال بندازند. کردار نیک.
۳- از تنبلی پرهیز کردن و تلاش را در راس زندگیت قرار دادن. «بخل تن بگذار» یعنی تنبلی را رها کن و یا از تن، بمقدار کم مایه نگذار و خست نشان نده و تنبلی کنار بگذار. «پیش آور سخا» دراینجا یعنی تلاش کردن و در استفاده از انرژی تن سخاوتمند بودن.
ترک شهوتها و لذتها سخاست
هر که در شهوت فرو شد، برنخاست
۴- ترک افرات و تفریت کردن. شهوت یعنی شکستن مرز.
وقتی مرز کاری شکسته شود، میگویند شهوت عارض شده است. مولانا میفرماید، لذت بردن خوب است و واحب است و موجب رضای خداست، ولی لذت بردن نباید با افرات همراه باشد و بطور کلی در هر کاری شهوت داشتن و یا افرات و تفریت کردن، موجب تباهی است، حتی کار نیک، حتی عشق ورزیدن، حتی دوست داشتن، نباید با افرات توأم باشد. بنابراین چهارمین کاری که در راه راستی باید انجام داد، پرهیز و اجتناب از افرات و داشتن توازن و هارمونی است که یک ویژهگی مناسب و یا سخاء و جوانمردیست.
این سخاء، شاخیست از سرو بهشت
وای او کز کف چنین شاخی، بهشت
۵- میزان و کنترل و از ریل خارج نشدن. درواقع آنچه که درهای آرامش و خرسندی و یا بهشت را بروی آدمی باز میکند، اعتدال در زندگی است. و درست مانند این است که یکی از شاخه های درخت معرفت که در بهشت قرار دارد به آدمی هدیه داده شده است. و چه بیچاره و بینواست کسی که این شاخه را رها سازد و اسیر شهوت و بی مرزی گردد.
«چنین شاخی، بهشت» یعنی چنین شاخه و یا صفت بهشتی را ول کرد، رها کرد. بهشت در مصرع اول باغیست که سمبل خوشبختی جاودانیست و بهشت در مصرع دوم یعنی ول کردن، فرو گذاشتن. و مصدر آن هشتن است.
اروت وثقی است این ترک هوا
برکشد این شاخ، جان را بر سماء
حضرت مولانا در منع شهوت و یا افرات و در تشویق و مزایای اعتدال ادامه میدهد و میفرماید، این یک کمربند ایمنی، یک جلیقه نجات و یا جلیقه ضد گلوله و یک تضمین و گارانتی (اروت وثقی) و یا ریشه محکم برای خوشبختی آدمیست که از شهوت و تندروی بپرهیزد. «اروت وثق» یعنی ریشه محکم و در اینجا یعنی گارانتی و تضمین. به ستون وسط چادر، که موجب ایستادهگی چادر و خیمه میشود و همچنین به یک دستآویز و یا دستگیره محکم هم گفته میشود که شخص آنرا گرفته و بدین ترتیب از سقوط خود جلوگیری میکند. «اروت وثق» همچنین یعنی، دلیل و منطق مستدل و غیر قابل انکار. و نام روزنامه ای بود که سید جمال الدین اسدآبادی منتشر میکرد.
واژه اوستائی «وثق» در اینجا یعنی محکم و استوار.
مصدر واژه کهن «اروت» همان «روت و ریشه و رُت و لوت و لخت» باشد. و آنرا اورید و اورود کردن نیز گویند. این واژه اوستائی بزبان وحشیها رفته و با همین بیان و مینه مورد استفاده است.(root)
مولانا میفرماید تناسب را در زندگیت وارد کن تا برای خوشبختی یک دست آویز محکم داشته باشی و وقتی امنیت روحی پیدا کردی همان لذتی را که بهنگام سماء و یا رقص اهورا به آدمی دست میدهد را تجربه خواهی نمود، و جان تو برقص درخواهد آمد.
تا برد شاخ سخاء ای خوب‌کیش
مر ترا بالا کشان تا اصل خویش
این میزان و تناسب و حد وَسَت و اعتدال در هر کاری، که مولانا آنرا «شاخ سخاء» مینامد٫مثلا اعتدال در مالدوستی، پرخوری، خشم، نفرت، کینه، عشق ورزی ووو، موجب سعادتمندی آدمیست و او را بطرف رسیدن به اصل خویش راهبری کرده و به بالا میکشد.
یوسف حسنی تو، این آلم چو چاه
وین رَسَن صبرست بر امر الاه
۶- بردباری و صبور بودن. از نظر مولانا یکی دیگر از ابزارهای اخلاقی که به آدمی در راه رسیدن به خدا کمک میکند، صبر است. میگوید اخلاق نیکو مانند صورت زیبای ایرج شاه(به یونانی آپولو و به ابراهیمی یوسف) است که در چاه وساوس دنیوی اسیر و گرفتار شده است و آن تنابی که میتواند این شاهزاده و یا این ویژهگیهای پسندیده و زیبای انسان را از درون چاه پلیدی بیرون کشد و رها سازد، و البته به فرمان خدا، بردباری و صبر است.
واژه پارسی «الاه» دراینجا یعنی خدا.


ایرج شاه در شاهنامه معروف به یوسف در ادیان ابراهیمی.