سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۴۰۵

با ابلیس خود بجنگ دفتر دوم مثنوی


این همه عالم طلبکار خوشند دفتر دوم مثنوی



این همه عالم طلبکار خوشند
وز خوش تزویر اندر آتشند
همه آدمیان بدنبال سعادت و خوشبختی اند، ولی متاسفانه از خوشبختی و سعادت واقعی چیزی نمیدانند و آنرا نمیشناسند و درنتیجه خوشیهای زودگذر و فانی را خوشبختی و سعادت مینامند.
طالب زر گشته، جمله پیر و خام
لیک قلب از زر نداند چشم عام
همه زر پرستند و تالب زر. ولی زر واقعی را از آب طلا و زر تقلبی تمییز نمیدهند.
پرتوی بر قلب زد خالص ببین
بی محک زر را مکن از ذن گزین
هر فلزی که درخششی مانند زر داشته باشد، زر نیست، پس باید پیش از انتخاب آنرا محک زد، و زر را نباید از روی ظاهرش و بدون محک خرید.
گر محک داری گزین کن، ور نه رو
نزد دانا خویشتن را کن گرو
حال اگر آدمی وسیله و ابزار و محک شناخت راست از دروغین را دارد، زهی مراد. اگر ندارد از صاحب فن و کاردان بپرسد.
پس محک باید میان جان خویش
ور ندانی ره، مرو تنها تو پیش
و آدمی برای اینکه صاحب شناخت بشود، و بتواند سره را از ناسره تشخیص دهد، و راه را از بیراه بیابد، نیازمند راهنما است. و چه راهنمائی از آنکه از همه بهتر میداند، یعنی خدا، بهتر؟ هیچ. و خدا را در کجا میتواند پیدا کند تا از او کمک بگیرد؟ در میان جانش. در درون سینه اش.
بانگ گولان است بانگ آشنا
آشنایی کاو کشد سوی فنا
بجز اهورای آدمی، و یا نیمه نورانی او، بدیگر نداها نمیتوان اعتماد کرد، چراکه احتمال اینکه آن ندا، درواقع بانگ و ندای گولها، و یا شیادان و یا نیمه تاریک او باشد، که با هدف بفنا بردن او بصدا درآمده، بسیار است. بویژه نیمه تاریک او که صدا و بانگی آشنا برای آدمی است، چون مرتبا در حال سخنرانی است. و یا بقول مولانا در بخشهای پیشین: خوش‌دَمست او و گلویش بس فراخ، با شِآر نو، دِثار شاخ شاخ.




بانگ میدارد که هان ای کاروان
سوی من آئید، نک نام و نشان
او ندا سر میدهد که ای گم کرده راه، بسوی من آ، که نام نشانی اینک پیش من است.
نام هریک میبرد گول، ای فلان
تا کند آن خاژه را از آفلان
آن شیاد، برای جلب اعتماد آدمی، اسم او را صدا میزند (آی فلان) تا بدین ترتیب وانمو کرده باشد که او آشنائی نزدیک است و آدمی او را غریبه نپندارد و از افلان(آشنایان نزدیک) بداند و به او اعتماد کند.
چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر
عمر رفته، راه دور و روز دیر
و آدمی اگر گول آن نیمه تاریک را بخورد، در آخر میبیند که به دام درندهگان افتاده است و عمر به پایان رسیده، فرصت از دست رفته، و او بجای اینکه یک حلقه بخدا نزدیکتر گردد، یک حلقه فرو رفته و دورتر میشود.
چه بود آن بانگ گول، ای نیکخو
مال خواهم، جاه خواهم آب رو
و بانگ گول چیست؟ افراط و شهوت و آز و حرص و تشویق برای داشتن و هرچه بیشتر داشتن.
از درون خویش این آوازها
منع کن تا کشف گردد رازها
بانگ و صدای نیمه تاریکت را ساکت و خاموش ساز، تا بتوانی بهتر ببینی و بشنوی و تصمیم بگیری و تمییز دهی.
ذکر حق کن، بانگ گولان را بسوز
چشم نرگس را ازین کرکس بدوز
با یاد خدا و با توکل بخدا با گول و ابلیس درونت بجنگ و اجازه نده نور زیبای درونت (چشم نرگس) نگران آن کرکس خبیث باشد. تسبیح بهترین وسیله برای بدست آوردن آرامش ذهنی است. و تسبیح خدا و ذکر او، قلبها را آرامش میبخشد.
صبح صادق را ز کاذب واشناس
رنگ می را واشناس از رنگ گاس
پیش از اینکه اولین پرتو آفتاب بتابد، و صبح صادق بردمد، یک بامدادی داریم، که سعدی بزرگوار آنرا بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار، مینامد. و به آن صبح کاذب هم میگویند. میفرماید، رنگ شراب را از روی رنگ پیاله اش نمیتوان تشخیص داد. و آن صبحی که هوا بواقع روشن و شفاف است و آفتاب طلوع میکند، را با آن صبحی که هنوز در آن آفتاب ندمیده فرق بگذار.
واژه پارسی «گاس» وام گرفته از اوستا، در اینجا بمعنی پیاله شراب، جام باده، ناو، ووو، است. گاس را امروزه کاسه مینامند. در ایران که خاستگاه شراب و آبجو و الکل است، در گذشته با شیشه های رنگین، پیاله های رنگارنگ زیبا و مخصوص شراب ساخته و آنرا گاس میگفتند. و در پیاله سپید رنگ شراب سپید میریختند و در گاس قرمز شراب قرمز و شراب صورتی را در گاس صورتی. و شراب ارغوانی در پیاله ارغوانی. و اگر در پیاله قرمز شراب سپید میریختند، رنگ شراب، قرمز بنظر میرسید که این یک نوع شوخی با میگسار بود.
تا بود کز دیدهگان هفت رنگ
دیده‌ای پیدا کند رنگ و درنگ
دیده ای باید که توانا به شناخت اصل از فرع، سره از ناسره باشد. دیدهگانی که بین رنگ شراب و رنگ گاس آن تفاوت ببیند. دیدهگان هر انسان معمولی، تا هفت رنگ را بخوبی از هم تشخیص میدهد، ولی در پیرامون ما رنگهای دیگری هم وجود دارند که دیدن آنها با ابزار امکان پذیر است. مادون قرمز و ماورای بنفش، مثالی از آنهاست. ولی در اینجا مولانا بدنبال چشم و دید خردمندانه است. دیده ای که ژرفابین باشد و نه ستی.
رنگها بینی بجز این رنگها
گهران بینی بجای سنگها
با آن دیده ای که منظور مولانا است، آدمی توانا بدیدن رنگهای دیگر است. دیده ای که بجای سنگها، گهران ارزشمند میبیند.
گهران چه، بل که دریایی شوی
آفتاب چرخ‌ پیمائی شوی
آنکه با نیم روشن خود بسر میبرد، نه تنها همه نوع امکانت سعادت مادی و معنوی را داراست، بلکه او خود دریائی از ارزش هاست. خورشیدی است که در فضا سیر میکند.
کارکن، در کارگه باشد نهان
تو برو در کارگه بینش عیان
واژه «کارکن» کنایت از نیم روشن و یا اهورای آدمی است و میگوید، آنکه سبب سعادت است، در درون تو پنهان است، برای دیدن او، میبایستی خدائی گشته (تو برو در کارگه) تا راه بدو بیابی.
کار چون بر کارکن پرده تنید
خارج آن کار نتوانیش دید
کار در اینجا کنایت از آدمی است. میگوید اگر آدمی بر اهورای خود (کارکن) پرده ای از پلیدی بکشد (کار چون بر کارکن پرده تنید) اهورای او (کارکن) قادر به انجام شگفتی(مثلا، دریائی، و آفتاب چرخ پیما کردن آدمی)نخواهد بود و در خارج از آدمی (خارج از آن کار) توانائی خود را از دست داده و کاری از او ساخته نیست و در درون او بیکار خواهد ماند.
کارگه، چون جای باش عامل است
آنک بیرون جست، از وی غافل است
کارگه کنایت از خدائی بودن است. و میگوید آنچه اهورا (کارکن) را توانا میسازد، خدائی بودن اوست (در کارگه بودن اوست) و آن اهورائی که خدائی نباشد (از کارگه بیرون جست) ناتوان و از کار افتاده است.
پس در آ در کارگه، یعنی عدم
تا ببینی صنع و صانع را بهم
پس خدائی شو، تا هم اهورای درونت را ببینی و هم خدای او را. چگونه خدائی شوم؟ در عدم و یا نیستی درآ. یعنی چی؟ یعنی جز خدا چیزی نبینی. یعنی با ابلیس درونت بجنگی و فرصت خودنمائی به او ندهی.
کارگه چون جای روشن‌دیده گیست
پس برون کارگه، پوشیده گیست
تنها کسانیکه بخدا پیوند دارند، و خدائی هستند، بینای جهان واقعی اند (روشن دیده). بجز این، و یا بیرون از این مطلب (برون کارگه) همه چیز نامفهوم، سرگیجه آور، دروغین، مبهم و مه آلود و پوشیده است.
رو به هستی داشت ضحاک کنود
ناگزیر از کارگاهش کور بود
ضحاک با کشتن پدر خود، ابلیس درونش را آنچنان بزرگ ساخته بود که تا زیر پوستش بالا آمده و نور درونش (کارگاهش) خاموش و کور شده بود.
واژه پارسی کنود، بمعنای ابلیس صفتی است.
ناگزیر می‌خواست تبدیل قدر
تا قضا را باز گرداند ز در
پس هرکاری میکرد تا دیگران را مانند خود ابلیس صفت کند. حکایت امروز دنیا که آدمخوارها و کودک آزارها و ابلیس شده گان، برای اینکه همه مردم دنیا را مانند خود پلید سازند، دست بهر جنایتی میزنند.
خود قضا بر سبلت آن حیله‌مند
زیر لب میکرد هر دم ریشخند
و دیگر خبر ندارند که ابلیسشان آنچنان بزرگ و قوی شده است که خود آنها را دشمن اصلی میداند و همه کار برای تیره روزی هرچه بیش از پیششان کرده و بر تلاش مذبوهانه آنها ریشخند میزند.



صد هزاران طفل کشت او، بیگناه
تا بگردد حکم و تقدیر خدا
تا که فردان نبی ناید برون
کرد در گردون هزاران ظلم و خون
آن همه خون کرد و فردان زاده شد
وز برای قهر او آماده شد
در درون حلق او فردان مآف
وز برون میکشت نوپا را گزاف
پس از اینکه خواب دید که نوری زاده خواهد شد (نو پا) که او را سرنگون خواهد کرد، شروع بکشتن نوزادان کرد تا فریدون شاه زنده نماند. ولی با همه‌جنایاتی که انجام داد و مانند امروزه هزاران کودک را خورده و به آنها تجاوز کرده اند، باز بخواست خدا فریدون شاه زنده ماند و بر او پیروز گشت.(۱)
واژه پارسی «مُآف» در اینجا یعنی برکنار، آزاد، فارغ.
همچو صاحب‌نفس، کاو تن پرورد
بر دگر کس، ذن حقدی میبرد
مانند آن خبیث و حسود و کینه توزی که از اخلاق و معنویات و خدا هیچ نمیداند ولی درعوض مرتبا عربده میکشد و خبث و زشتی های خود را در دیگران میبیند و به آنها نسبت میدهد.
کاین عدو و آن حسود و دشمن است
خود حسود و دشمن او، آن تن است
به همه تهمت حسادت و حقارت و دشمنی میزند، درحالیکه ابلیس در تن خود او نشسته و بزرگ شده و خود او دارای تمامی این اوصاف زشت است. و او نمیداند که با خود درحال دشمنی و جنگ است.
او چو فردان و تنش ضحاگ او
کاو به بیرون میدود، کو کو عدو
آدمی از دو بخش اهورا که فریدون شاه است و تن که مانند ضحاگ است تشکیل شده است. و تن مانند ضحاگ مرتبا در بیرون بدنبال دشمن میگردد.
گول او در خانهٔ تن، نازنین
بر دگر کس، دست میخاید به کین.
ابلیس او، در خانه تنش مانند یک پادشاه عزیز و نازنین است و تن او با همه در حال عربده کشی و کین خواهی و دشمنی و ابلیس صفتی و ترامپ توحشی.



پاورقی
۱- بر اساس استوره شناسى كه بنام استوره شناسى یونان باستان بخورد مردم دنيا دادند، در ابتدا خدايى مونث بنام گايا وجود داشته است.
گايا خداى زمين است كه همه چيز را خلق ميكند. بدين ترتيب كه ابتدا خداى آسمان را كه، اورانوس ناميده ميشود خلق كرده و سپس با او ازدواج كرده و دوازده فرزند بدنيا ميآورد يا ميسازد كه به آنها تيتان گفته ميشود. اين تيتانها، شش مرد و شش زن هستند كه با هم مرتبا ازدواج كرده و خدايان ديگر را ميسازند. و همواره در حال جنگ و جدال نيز ميباشند. یکی از این تیتانها، کرونوس نام دارد که در شاهنامه، همان ضحاگ است.
در استوره شناسی ايران، میترا خدای زمین و آسمان است که خورشید را خلق کرده و با کمک او دوازده عنصر و يا ماده اصلى هستى و حيات را ميسازد. كه آب و آتش و خاك و باد چهار تا از شناخته ترين اين عناصر هستند. در متالوژى يونان، توضيحى براى اينكه چگونه گايا، خداى آسمان و يا اورانوس را خلق ميكند و توسط او باقى موجودات را ميسازد، نيآمده است، و تنها به اين اكتفا شده كه گايا، اورانوس را خلق كرده، سپس با او ازدواج ميكند و از او صاحب دوازده فرزند ميشود كه خدايان اوليه و نخستين بنام تيتانها هستند.( البته بعدها غولهاى يك چشم و دئو ها را هم ميآفرينند). در استوره های ايران، توضيح داده شده كه ميترا، اولين درخت(درخت زندگى) و يا خداى كيهان هستى است. كه با مهر و يا خورشيد در ايجاد و پايدارى هستى همكارى ميكند. اين درخت در ميان آبهاى پهناور قرار دارد و ماهيان ريشه هاى اين درخت را پاكيزه نگاه داشته و از آنان محافظت ميكنند. ميترا مانند درخت كه دانه آفريننده خود را در دل ميوه اش ساخته و پيدا ميكند، خورشيد و يا خداى آسمان را از درون خود بوجود ميآورد و سپس با كمك خورشيد، زندگى و هستى را ميسازند. ميترا و مهر باعنوان يك زوج مرگ ناپذير و يا نامیرا و دو، نیای جهان بشمار میروند. و با كمك هم موجودات روى زمين را خلق كرده و ميكنند.
براساس اساتیر یونانی، زئوس (در اساتیر ایران فریدون شاه) خدای برق آسمان رخشان و نیز توفان نیز بشمار میرود و بهمین دلیل سلاح او آذرخش (آتش پارسی که بهیچ عنوان خاموش نمیشد) بود که آنرا بسمت پلیدان، پرتاب میکرد و زمین را بدین ترتیب جایگاه بهتری برای بشریت میساخت. مواردی که او را بسیار خشمگین میکرد دروغگویی، پیمان‌شکنی و خیانت بود. از دیگر نشانه‌های او میتوان به عصای سلطنتی زرتشت، درخت بلوط(جنگلهاى بلوط در البرز) عقاب و سپرش (ققنوس و سپر ساخته شده اش از پوست بز) اشاره كرد. داستان زندگی زئوس یا ژوپیتر از خدایان یونان و ایتالیا، همان پادشاه کیانی ایران زمین یعنی فریدون شاه در شاهنامه است. بدین ترتیب كه کرونوس (ضحاگ) که پدر خود را کشته است، خواب میبیند که توسط فرزندى كه بدنیا میآید، سرنگون خواهد شد. بهمین دلیل نوزادان را می‌بلعید. اما زئوس (فریدون شاه) توسط همسر ضحاگ که «ریا» نام داشت و مادرش «گایا» نجات پیدا کرد. (ریا یکی از شش دختر گایا، همسر كرونوس و مادر زئوس است كه در شاهنامه فرانك نامیده شده و مادر فریدون شاه است). بدین ترتیب كه فرانک(ریا) كه همسر ضحاگ (كرونوس) است و ضحاک تمامى نوزادان او را کشته و خورده و بلعیده، سنگ بزرگی را در قنداق‌ فریدون شاه (فردان و یا زئوس) قرار داده و بجاى قنداق زئوس (فردان و یا صاحب فر) به کرونوس (ضحاگ) میدهد، وی نیز که فکر می‌کرد این سنگ بزرگ زئوس است آن را میبلعد. و به خفگى مى افتد. فرانک (ریا) نیز از این فرصت استفاده کرده و به او میگوید كه دیگر نمیتواند نوزاد ببلعد و جانش در خطر است. پس او را به غاری در کوه‌های دیکتی واقع در کرت برده و مخفى میكند. (ضحاگ را برده و در غارى در كوه دماوند از رشته كوه هاى البرز مخفى میكند.) و در آنجا از بزی مقدس به نام آمالتیا به گلوى كرونوس كه بجز آب و شیر چیز دیگرى از گلویش پایین نمیرفته، میخوراند. زئوس كه در قنداقى است كه در گلوى كرونوس گیر كرده، با شیرى كه ریا به كرونوس میخوراند، تغذیه كرده و بزرگ میشود. در اینجا مولانا میگوید:«در درون حلق او فردان مآف، وز برون میکشت نوپا را گزاف» یعنی او در درون خانه خود داشت فردان(صاحب نور و یا صاحب فر) را پرورش میداد. درحالیکه کودکان را در بیرون میکشت. این داستان باستان ایران یعنی ماجرای ضحاگ و فریدون شاه را جهودان بنام داستان موسا و «فراون» مصر در تورات جعل کرده اند.
آن بز بعدها بعنوان پرستار زئوس نامیده میشود.( در شاهنامه، فریدون شاه، بهنگام نوزادی در دامنه كوه دماوند در آتشکده دماوند، توسط گاوى كه به او شیر میدهد بزرگ میشود كه بعدها به او گاو پرستار فریدون شاه میگویند). پس از اینكه زئوس بزرگ میشود، با کرونوس و دیگر تیتان‌ها(ضحاگ و آل و یا خاندان او) وارد جنگ شده و آنها را شکست داده و سرنگون میكند. و بچه‌های بلعیده شده را توسط معجونی از مس تند و شراب که متیس(زن كیمیاگر كه بعدها زن زئوس میشود، در شاهنامه کاوه آهنگر و یا کیمیاگر) ساخته بود از شکم کرونوس بیرون آورده و به همراه آنها کرونوس را تا ابد در تارتاروس(جهنم زیر زمینى)زندانی میكند(بر طبق شاهنامه فریدون شاه، پس از پیروزى بر ضحاگ، او را تا ابد در غارى در كوه دماوند به زنجیر میكشد). سپس با برادرانش براساس قرعه، فرمانروایی گیتى را میان خود و برادرانش، پورییدن و هادس تقسیم میكنند. (در شاهنامه فریدون شاه فرمانروایى گیتى را میان سه پسرش سلم، تور و ایرج تقسیم می‌کند). زئوس خود فرمانروای آسمان و زمین شد، (ایرج فرمانرواى ایران و یا كل زمین شد) پوزییدون فرمانروای دریاها( تور فرمانرواى توران) و جهان زیرزمینی و دوزخ هم نصیب هادس (سلم هم فرمانرواى روم) میشود.
لقب دیگر فریدون شاه که او را در یونان زئوس و در ایتالیا ژوپیتر مینامند، فیثاغورث است که بعنوان یک ریاضیدان یونانی بخورد ایرانیان داده اند. فریدون شاه از بزرگترین پادشاه ایران باستان و تاریخ بشر است. مورخان بزرگ دنیا او را یکی از خدایان بزرگ در تاریخ ایران و یا تاریخ عصر طلائی و یا Golden Age بشر ثبت کرده اند.
در کتاب «تئوگونیا» یا همان «خداینامه و یا تبارنامه خدایان» که آنرا بنام «هسیود و یا هز ایود» ثبت کرده اند، از شاعران حماسه سرای ایران در سه هزار و پانصد سال پیش، شرحی اساتیری از نحوهٔ آفرینش جهان و بقدرت رسیدن «فردان بزرگ» و یا «فریدون شاه» و یا زئوس(بعنوان خدای خدایان) ذکر شده‌است که بر اساس آن، ضحاگ (کرونوس) بعنوان فرزند اورانوس (که معادل یونانی، خورشید و یا خدای آسمان ایرانی است و کالئوس، خدای رومی میباشد) بعنوان آسمان شناسانده شده و گایا (که معادل یونانی میترا و به ایتالیائی ترا میباشد)، نماد زمین معرفی شده‌است.
ویل دورانت به اعتبار دلبستگی هسیود به شعر و موسیقی و حماسه سرائی وی را خنیاگر آستارا نامیده‌است. گفته میشود، آستارا واقع در ایران محل تولد هسیو بوده است.
در ایتالیا به ضحاگ و یا کرونوس، ساتورن (ساتورنوس)میگویند. و او را خدای کشاورزی میدانند. ساتورن هم با سیاره کیوان که ساتورن نیز خوانده می‌شود، و هم با روز شنبه یا همان Saturday، که به زبان لاتین dies Saturni، یا روز ساتورن و یا روز ضحاگ نامیده می‌شود، همنام است. و روز مقدس در نزد جهودان است. داس او هم بعنوان داس جانگیر و یا فرشته مرگ، ازرائیل (اسرائیل) معروف گشته است.
و یادآوری این مطلب هم لازم است که، داسی که در دست کرونوس (ضحاگ) بود و با آن مخالفان خود را میکشت، در زمان جنگ جهانی نخست، توسط دشمنان ایران بعنوان نماد زنده شدن دوباره ضحاگ و شروع کشتار دوباره جوانان ایران، بر روی پرچمهای لشگریان متجاوز و جنایتکاری که به سرزمین مقدس ایران حمله ور شده و میلیونها غیرنظامی ایرانی تبار را قتلعام کردند، هک و نماد آنها گشت. و پس از این جنایت بزرگ تاریخ بشر، داس را با چکش همراه ساخته و آنرا نماد کشاورزان و کارگران نامیده و اکنون بعنوان نمادی برای سرکوبی سهمگین مخالفان در کشورهای کمونیست ساخت استعمار بکار میرود.











هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر