‏نمایش پست‌ها با برچسب پارسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پارسی. نمایش همه پست‌ها

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۴۰۵

هشدار به ملت ایران


مردم فرار نکنید، پنهان نشوید، کفن بپوشید و با ابلیسی که در خانه، شما را اسیر کرده تا اربابانش سر فرصت شما را بکشند، بجنگید.
شما در دنیا بجز خود، هیچکس را ندارید، و تمامی نمایشات چین و روسیه و ترامپ و قرمساقهائی از ایندست تماما دروغین و ساختگی است. فرصت دارد از دست میرود.



یک مطلبی که باید متذکر شد این است که حضرت زرتشت گرامی، میفرماید که آدمی از دو نیم تاریک و روشن و یا نور و ظلمات و یا زندگی و مرگ تشکیل یافته است. او همچنین فرموده که هر چیزی در دنیا با ضد خود معنا پیدا میکند. یعنی در نبود ظلمات، نور وجود ندارد و در نبود پلیدی، نیکی معنا ندارد.
برخلاف اشتباه اکثر مردم، بخش تاریک آدمی کاملا بد و بدرد نخور نیست، همزمان که بخش نیک هم سد در سد خوب و سودمند نیست. (همان دوایر کوچکی که با رنگی برخلاف رنگ گل جغه خود، در یین و یانگ قرار دارند).
مثلا اگر در ۱۵۰ سال پیش، هندیها که همگی پارسی زبان بوده و «آئین به » را داشته و زرتشتی بودند، اولا برده های چشم آبی و بور وحشی را به هند نیاورده بودند. و اگر هم این اشتباه را مرتکب شدند، هنگامیکه پلیدی آنها را دیدند، در مقابل غلامان و بردهگان و نوکران انگلیسی خود، ایستاده بودند و آنها را قَل و قَم (قلع و قمع) میکردند. در نتیجه دنیای امروز هیچیک از پلیدیهائی که در ۱۵۰ سال گذشته تجربه کرده را نمیدید. ولی مهاراجه های هندی در مقابل نوکران و برده های چشم آبی که از بیابانها آورده بودند، کوتاه آمده و از راه صلح و انسانیت درآمدند، و نتیجه اینکه غلامان چشم آبی وحشی ریختند و هم مهاراجه را تکه پاره کردند و هم سرزمین پهناور سند که آنچنان ثروتمند و زیبا بود که در دنیا زبانزد بود و در جویهایش در و گهر روان بودند، به فقر و تباهی و ویرانی مطلق رسانده و نابود و فنا کردند، و هم بیش از سد میلیون انسان شریف از توحش و بیرحمی و بیماریهای چشم آبیها کشته شدند و سند شد هند.
و به همینجا هم ختم نشد، با ثروتهای هند، فقط دو جنگ هولناک اول و دوم به مردم دنیا تحمیل شد که سبب چیرهگی ابلیس بر جهان گشت. و نتیجه نیکوکاری اهالی سند، در مقابل وحشیهای چشم آبی که جذام کمترین بیماریشان میبود، موجب نابودی انسان و انسانیت در دنیا گشت. آنچنانکه تا به امروز داریم چوبش را میخوریم. چون همین سناریو در ۴۷ سال گذشته در ایران اجرا کردند و وحشیهای چشم آبی به ثروتهای بیکران ایرانیها دست یافته و توسط آنها انسانیت باقیمانده در دنیا را به نابودی کشاندند.
و همین امروز در جلوی چشم کور مردم دنیا، نود میلیون (بگفته ای ۴۰۰ میلیون) ایرانی را بدون گناه و ختا و بی دلیل، چهل روز بمباران وحشیانه کرده و ملت ایران، از کودک و پیر و زن و مرد غیرنظامی را، قتلعام میکنند، و ارتباط آنها را با دنیا بریده تا احدی از جنایات مشمئز کننده جهود ابلیس و وحشی غربی آگاهی نیابد. و مدارس مینابها بازتاب نیابد. سپس دو هفته فرصت میدهند تا تمامی مواد خام، خوراکی و دیگر مایحتاج وحشیها توسط میلیونها کانتینر و به روش ۴۷ ساله اشغال ایران، از ایرانیان دزدیده شده و از ایران خارج گردد، و بعد از آن دوباره به بهانه های مسخره و جنایتکارانه، چهل روز بمب بر سر آن مردم میریزند و آب و منابع انرژی و موزه ها و دانشگاهها و راه ها را میزنند، و دوباره دو هفته چپاول میکنند، همزمان که نوکران وحشی و حرامیشان ملت ایران را فلج کرده اند. و اینکار را ادامه داده تا زمستان و سرما از راه برسد و ملت ایران که دیگر نه مواد معدنی و خوراکی برایشان مانده و نه انرژی، در قحطی و سرما در گروههای میلیونی کشته شوند. همانکاری که در زمان جنگ جهانی اول کردند و بیست میلیون ایرانی را کشتار نمودند و سپس با یک سپاه سد نفری از بربر ها ریختند و باقیمانده را از دم تیغ گذراندند و سرزمینهای جعلی و اشغالی ترکیه و سوریه و عراق ووو را تشکیل دادند.
پس در پاسخ به پرسش اینکه پلیدی کجا بدرد میخورد، باید گفت آنجا که با پلید طرفیم. و در مقابل آنکه بقصد کشتن ما و نابودی خان و مانمان حمله آورده، باید از او پلیدتر بود. در جائیکه میبینیم حق در حال سرکوبی است، باید نعره دیو آسا کشید. باید با ابلیسی که در خانه ما درحال کشتار ما از درون است تا اربابانش از بیرون کار را یکسره کنند، با تمام قدرت جنگید. و در اینراه از جان مایه گذاشت. اگر تا امروز برای خودتان نجنگیدید و تن بهر خاری دادید، دستکم امروز و همین حالا، اگر آب دستتان است، بزمین گذاشته و برای کودکانتان بجنگید. چون شما بهرحال پس از مدتی کوتاه و با ذلت خواهید مرد، پس امروز بخاطر کودکان بیگناهتان جان بدهید و کفتارهای وقیح و بیشرم و جنایتکار را از خانه بزداید. صبر نکنید تا سناریو جنگ جهانی اول دوباره از طرف ابلیسهای جهود و غربی تکرار گردد.

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۴۰۵

انباز و یاز


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



ای خدای پاک با انباز و یاز
دست گیر و جان ما را درگداز
ای خداوند پاک و پاکی و پاکان که هم انبازی(همه جا هستی) و هم بی آغاز و بی پایانی(یاز)، ما را که بدون تو هیچیم، یاری ده و جان ما را مانند آتش، گرم و روشن و پاک، شعله ور گردان.
واژه پارسی «انباز» دارای چم و خم های زیادی است و در اینجا یعنی، روشن و آشکارا، در دسترس از همه جا.
واژه اوستائی «یاز» در اینجا یعنی «بی آغاز و بی پایان» و از القاب خداوند است. و یاز، یک واژه بسیار کهن پارسی است که از عصر زرتشت بجا مانده و دارای چم و خم های بسیاری است. و مانند اکثر واژگان پارسی دارای معنای گسترده ای است که برای فهمیدن آن، باید شرحی را برایش نوشت. «یاز» آن چیزی است که همیشه امید را در دلها زنده میکند. در سحرگاهی روشن، در نوروز، «یاز» جدیدی برای پیروزی‌های بزرگ در انتظار انسانها است. وقتی که «یاز میشود» طبیعت بار دیگر زندگی را با رنگها و نواهای تازه بما هدیه میدهد. چه کسی میتواند یاز را تعریف کند؟
مثلا «پی یاز» بمعنای «در یاز»که آنرا پیاز مینویسند، گیاهی است که از پی و ریشه خود تغذیه میکند و میبالد. و زاَفران(زعفران) اوج «پی یاز» است. و از آن بالاتر درخت رَز و یا مو و یا انگور است که آنرا «پی یاز مو» مینامند.
واژه «یزدان» در ریشه بشکل «یاز دان» است. بمعنای «بی آغاز و بی پایان» و بمعنای جایگاه زندگی. و حتی خود زندگی. رشد و نمو تا کمال مطلق. به معنای اراده و خواست مطلق. احتمالا در ایران باستان واژه «یزدان، ایزدان» را بشکل «یاز دان» بیان مینمودند.
واژه «یاز» را همچنین بمعنی، رشد دهنده، آگاه به سرنوشت انسان، هدف و غایت شناس زندگی انسان، صاحب خواست و اراده، «تازنده» به ابلیس هم معنا کرده اند.
این واژه از دورانی که برای دیگران عصر حجر است و برای ایرانیان دوران سفر به کرات دیگر، میباشد. بجا مانده است. ایرانیان در دوازده هزار سال پیش توانا بسفر بکرات دیگر بودند. کاری که امروزه برای وحشیهای آدمخوار و کودک آزار، آرزوی دست نیافتنی است. و با حماقت و بلاهت نهادینه و ذاتیشان تصور میکنند که اگر از روی موشک و فضاپیماها و اشکال وسایل و ابزار بجا مانده از دوازده هزار سال پیش ایرانیان، موشک و فضا پیما بسازند، میتوانند به فضا سفر کنند! غافل از اینکه اگر ایرانیان نبودند، اینها هنوز با دست از رودخانه آب به غارهای سردشان میبردند و همدیگر را میخوردند. دزدان بشرم و وقیحی که جز توحش و تقلب، توانا به انجام هیچ کاری نیستند و تمام افتخارشان این است که باقیمانده های تمدن هزاران ساله ایرانیان را که دزدیده اند، بنمایش گذاشته و پز بدهند.
بهرحال شعار روزمره ایرانیان برهبری هیربدان زرتشتی (خردمندان و نکته سنجان و دانایان) از عهد و پیمان و عصر زرتشت، بشکل: «اهورا بزرگ و یاز است» میبوده است. و آنانکه گاهی عدد «یاز ده» را بطور کاملا اتفاقی میبینند. و نمیدانند در مرتبه «یاز ده» و یا «دهنده زندگی » چه نهفته است.
واژه «یاز» آنچنان گسترده و بزرگ است که هیچکس توانا بتعریف آن نیست، بجز اینکه بگوئی از اوصاف خداوند است.
در واژه زاَفران (زعفرآن)، «ز» + «اَفران» به معنای خلق شدن است. این واژه به نوعی بجنبه‌های وجودی و آفرینش اشارت دارد. آفران، با تلفظ afrān، در فرهنگ‌ ایرانی بعنوان نمادی از زندگی و زایش نوین مطرح میشود. و ز اَفران(زعفران) یعنی زندگی زا.


اگر ایرانیان نبودند، وحشیهای کودک آزار هنوز داشتند روی درختها شپش سر هم را میجستند. بخشی از کپی های احمقانه آدمخواران وحشی از تکنولوژی دوازده هزار سال پیش ایرانیان.





چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۴۰۴

تصاویری از امپراتوری ساسانی بخش دوم


نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر
با طالع سعادت و با کوکب منیر. منوچهری.



امپراتوری جهان شمول ساسانی با دانشی مافوق بشری که بر تمامی دنیای آنزمان حکمرانی میکرد
بدین سر همه دانش آموز و بس
که جز دانشت نیست فریادرس
به دانش به یزدان توانی رسید
چو دانش جهان‌آفرین نافرید
درختی‌ست دانش به پروین سرش
همه راستکاری‌ست بار و برش
که سرمایهٔ مرد دانش بود
دل دانشی پر ز رامش بود
ز دانش گریزان بود اهرمن
ز دانش فروزان بود انجمن
اگر دانش از خود بدانستمی
به مینو رسیدن توانستمی
خرد پرور و هوش و آموزگار
رسیدن بدین هر سه زی کردگار
چنین گفت شاگرد را سندباد
که شاگرد شو تا شوی اوستاد
چه گفته‌ست پیغمبر پاکدین
که دانش بجوی ار بیابی به تین.

یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۴۰۴

خدایان ایرانیان


یلدا خجسته باد.



۲۵ بخش از تورات و انجیل درباره جنگ و دژمنی بین برادرها است. و حالا چگونه میشود کتابی که سراسر کینه و نفرت و قتل و دزدی و رقابت و برادر کشی است را کتاب معنوی و راهبری مردم بحساب آورد و آنرا الگوی رفتاری مردم قرار داد، بماند. پیش از این نوشته ام که ادیان ساختگی براساس داستانهای باستانی ایرانیان ساخته شده اند، مثلا یکی از این داستانها جنگ بین دو برادر نخستین و یا دو پسر آدم و حوا یعنی هابیل و قابیل است که در تورات با نامهای کین و ابل ( Kain og Abel) نامگذاری شده اند. و این یک نمونه کوچک از حماقتی است که بعنوان «دین و آئین آدمیت» در بین بیابانگردان جاری و ساری بوده و سد سال است که با پشتکاری سماجت گونه آنرا بزور هالیوود و تونلهای زیر زمینی تحریف کتب باستان ایران، بخورد دنیا داده و حکایت همچنان باقی است. و در پاسخ این پرسش ساده که چه بشود؟ گفته اند که یعنی ما بیابانگرد نبوده و مهمیم! و خب شما برطبق کتاب مقدستان به نفرین پیامبرتان دچار نگشته و سالیان دراز در بیابان آواره نبودید و مهمید! و برای توجیه بیابانگردیتان این داستان را نساختید! با توحشی که در درون ژنهایتان جریان دارد و دنیا را به دره نیستی بردید، چه میکنید؟
بهرحال بر طبق داستانهای باستان ایران، دو گروه کشاورزان و دامداران همواره با هم در ستیز و رقابت بودند. تموز خدای آفتاب و به عبارتی خورشید است. (در برخی از نوشته ها، تموز را لقب میترا میدانند.) خدای خورشید و یا میترا و یا مهر با صفت نگاهدارنده مراتع و کشتزارهای فراخ توصیف میشود. و او خدای کشاورزان و دهقانان و یا زمینداران بزرگ است. که با همکاری خدای باران موجب باروری و روزی آدمها است. او همچنین خدای مهر و محبت و دوستی، پیمان و راستگویی و دشمن دروغ است. در داستانهای باستان ایران آمده که کشاورزان از خدای باران در مقابل دامداران که به مراتع و کشتزاران آنها تجاوز میکردند، کمک طلبیدند و خدای باران که همکار میترا است به دعای کشاورزان توجه نموده و موجب طغیان رودخانه ها گشت و هنگامیکه دامداران از رودخانه عبور میکردند، آب آنها را با خود میبرد. اینرا به کشته شدن هابیل توسط برادرش قابیل در کتاب مقدس! آورده و برایش داستان سرائی کرده اند.



باید این مطلب مهم را یاآوری کرد، آنچه که آنها را خدایان ایرانیان باستان گفته اند، برخلاف فرقه هائی که هزاران سال بعد ساخته شدند، تماما منشأ طبیعی دارند. و باورهای آن‌ها به نیروهای گرداننده طبیعت، جزء مذهب آنان میبوده است. و ناآگاهان از روی سهو و یا عمد، هر کدام از این نیروها را یک خدا برای ایرانیان ثبت و نامگذاری کرده اند. و همین خدایان با نامهای متفاوت شده اند خدایان یونان و رم باستان! درحالیکه ریشه همه اینها یکی و پارسی است.
در زیر به نام و وظیفه برخی از این نیروهای طبیعی که به آنان خدایان گفته اند، پرداخته میشود:

سه‌شنبه، آذر ۲۵، ۱۴۰۴

آثار تاریخ باستان ایرانیان


نمونه ای از خروار آثار باستانی که توسط اروپائیها از ایران ربوده شده و اینک در اروپا است. جماعتی که جز دزدی و قتل و غارت و جنایت و دروغگوئی و گول بودن هیچ هنر دیگری نداشته و ندارند.





یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۴۰۴

برخی از تصاویر امپراتوری ساسانی بخش دوم

بیش از سیصد سال جنگهای چلیپی که به دو جنگ جهانی اول و دوم ختم شد، گل و لای و لرت و لجن ته گودال بشری را با آب زلال درآمیخت و تعفن امروزی را موجب شد. انسان امروزی با بیرحمترین، وحشی ترین، پلیدترین، پلشت ترین و جنایتکارترین ددان و ددمنشان طرف است.




یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۴۰۴

گل لوتوس یا نیلوفر آبی گل ملی ایرانیان


گل نیلوفر آبی گل ملی ایرانیان



در قدیمی‌ترین اثر حماسى ادبی برجسته بازمانده از دنياى باستان، الواح حماسى گيل گمش، كه مربوط به بيش از ۶ هزار سال پيش ميشود، و آنرا بعنوان اولين شاهنامه ايرانيان ميتوان ناميد، حماسه اى ديگرى از تاريخ انسان آريايى و چگونگى پيدايش بشر بر روى زمين است. در گيلگمش و يا هرچه نام واقعى آن است، درباره انسان آريايى كه امروزه غربيها آنها را فضايى(و به جاى آريايى آنها را آنانوكى مينامند)آمده است كه انسان آريايى انسان کامل، انسان برتر، و يا ابر انسان، است كه دو سومش خدا و یک‌سوم او بشر است. آثار بجا مانده از دوران آرياييها مانند تخت جمشيد در ايران، زيگوراتهايى كه در تمامى جهان برپا است، پترا در اردون، اهرام ثلاثه در مصر، سازه هاى شگفت انگيزى كه در هند است، ماچو پيچو در پرو، چيچن ايتزا در مكزيك و و و كه شگفتى هاى دنياى امروز ما را تشكيل ميدهد، اثبات اين ادعا است. چراكه ساخت هر كدام از اين سازه ها، براى بشر امروز، تقريبا ناممكن است. سازه هايى كه در آنها دانش رياضى و فيزيك و شيمى در مرتبه اى بسيار بالاتر از آنچه كه امروزه شناخته ميشود، قرار دارد.
در حماسه گيل گمش كه حماسه سفر کوروش کبیر به تمامی کره زمین است، انسان خود نيمه خداست، او اهل ترس و شادى است، کسی است که هر دو حرکت را انجام می‌دهد، بسیار بالا رفته و آسمانها را سير ميكند، و بسیار پایین رفته و به آتش درون زمين ميرسد. «گیل‌گمش» با بزرگ‌ترین شادی‌ها و ژرف‌ترین افسردگی‌ها تصویر شده است. به بلندترین بلندی‌ها بالا می‌رود و به فرومایه‌ترین پستی‌ها پایین می‌آید. ميگويد كه زندگى حركت است. اندیشه زندگی کامل، نوسان پرشکوه از پایین به بالا است، از بیرون به درون و وارونه. اگر زندگی دربرگیرنده ناسازگارها نباشد، خط راست است. مانند این است که نفس نکشید و زندگی نکنید. هنگامی که زندگی ریتم دارد، فراز و فرود دارد، آن هنگام یک مجموعه است که به رسایی نزدیک می‌شود. اين ابر انسان، نمادى دارد بنام گل نيلوفر آبى.

واژه لوتوس، یک واژه کهن پارسی است که امروزه به گل نیلوفر آبی متداول و رایج گشته است. این گل با نامهای( نیلوفر آبی، لوتوس یا سوسن شرقی) در جهان معروف میباشد. و در باستان در نزد آریائیها سمبل ملی آنها و در اغلب کشورهای آسیایی بعنوان سمبل و نماد همگانی مطرح گردیده است.
گل لوتوس ریشه در خاک و ساقه در آب دارد و روی آن بطرف خورشید است. این گل نماد آئین انسانیت ایرانی است و همچون نماد پاکی و تهذیب نفس. و پیام آن برای جهانیان دعوت برای رسیدن به نور زرتشت و تابش این نور بر زندگی جهانیان است.
لوتوس که در ضمیر ناخودآگاه انسان ریشه ای عمیق دارد و در درون خود دنیای خدایان و انسانها را احاطه کرده با منشاء زندگی و تخیل آدمی جوش خورده است، بدین معنی که مبین رشته های جادویی و روحانی میباشد که نخستین آدمیان و یا زرتشتیان و یا پیروان سه نیک را بجهان میپیوندد. نخستین تصاویری که ایرانیان از این گیاه خلق کرده اند بیانگر حس انتزاع گرایی اوست.(۱)
از آنجائیکه این گل ریشه در باورهای آئین انسانی و اسطوره ای ایرانیان دارد، درنتیجه با گذشت زمان، تغییر آداب، عقاید و شرایط اجتماعی نه تنها حضورش کمرنگ نگردیده بلکه مستحکمتر بجلوه گری خود ادامه داده و قدرت، صلابت و پایداریش را تثبیت کرده است.
در افسانه ها و باورهای مردمان باستان ایران چنین آمده است که در ابتدای خلقت، زمانی که اهورامزدا تنها در میان آبهای نخستین میگشت، گیاه لوتوسی را مشاهده نمود که تنها بر روی آب موجود بود. او را مانند خود تنها و پر شکوه دید. پس مقداری از گلی که لوتوس در آن رشد میکرد را در دست گرفت و بر روی برگ لوتوس قرارداد و آنرا سمبل جهان گردانید. و لایه های متعدد گلبرگهای لوتوس نمایانگر ادوار مختلف جهان، مقاطع و مراتب گوناگون هستی گردید. درباور آریائیها هشت گلبرگ نیلوفر نشانه هشت جهت وجود است که پس از خلقت از قعر آبهای اولیه ظهور کردند. این هشت جهت عبارتند از (راست،چپ، جلو،عقب، بالا،پائین، بیرون، درون)
ظهور نیلوفر از آبهای اولیه که عاری از هر گونه آلودگی بوده، نشانه خلوص، پاکی و نیروی بالقوه است که از درون آن نیروی مقدس حیات، دانش و معرفت ظهور میکند.


جمعه، اسفند ۲۴، ۱۴۰۳

پیراپ نامه اردا


پیراپ نامه اردای بزرگ، دانشمند و بزرگترین فیلسوف باستان ایران.




اردا نام فیلسوف بزرگ باستان ایران، موبد موبدان و دانشمند پارسای دوران امپراتوری ساسانی و مشاور ویژه، خسرو انوشیروان دادگستر است. او بجهان مینوی معراج میکند و کتاب «پیراپ نامه» و یا معراج نامه را بر اساس این سفر مینویسد. (پیراپ نامه اردا را «ویرافنامه» جا انداخته اند، و «ارداویرافنامه» مینویسند که اشتباه است)
گفته میشود دانشمند بزرگ ایران در دوران امپراتوری صفوی، سنائی «گشتاسب نامه« و یا سفر بجهان مینوئی را با اقتباس از «پیراپ نامه اردا» و دانته «کمدی الهی» را براساس «گشتاسب نامه» سنائی نوشته است.
پیراپ نامه مجموعاً دارای ۸۸۰۰۰ واژه اوستائی و شامل ۱۰۱ فصل است و هر فصل آن بچند بند تقسیم میشود.
«بهرام پژدو» شاعر و نویسنده دوران امپراتوری صفوی، هفت صد سال پس از ساسانیان، منظومه ای را بنام «مثنوی زرتشت» و یا «زرتشت نامه» نوشته است که بر اساس «پیراپ نامه» اردای کبیر است.
بخشی ازین منظومه در بمبئی بسال ۱۹۰۲م بچاپ رسیده است.
داستان سفر و معراج اردا به جهان مینوی و چگونگی نوشتن پیراپ نامه از طرف او.
میگویند در دیباچه پیراپ نامه چنین آمده است: هنگامی که اردشیر پاپکان بر تخت نشست (و این آغاز امپراتوری هفتصد ساله ساسانیان بر تمامی جهان آنزمان است) چون شاه اردشیر پاپکان بپادشاهی بنشست، فرمان داد تا نودوشش ابلیس را که در بین مردم فساد میکردند، را کتف بستند و جهانرا از پلیدی پاک ساخت و آرمیده گردانید. در آنزمان ظاهرا بخاطر اختلافاتی که در بین رهبران دنیا رخ داده و بیعدالتیهائی که صورت گرفته بود، مردم نسبت به آئین انسانیت به شک و تردید افتاده بودند.
اردشیر پاپکان پس از رها ساختن مردم از ستمگران، همگی موبدان زرتشتی که در آن زمان در آتشکده ها به عبادت مشغول بودند را نزد خود فراخواند.
و به آنها گفت آئین راستی و درستی همان است که اهورامزدا بر زرتشت بزرگ باز گفت و زرتشت در گیتی جاری ساخت. و هزاران سال دوام آورد. امروز مردم پرسشهائی در باره این آئین دارند که کسی را پاسخگو نیست. و بر اساس آئین زرتشت، اهورامزدا تنها بر کسی فرود آمده و با او سخن میگوید که پندار و گفتار و کردار نیک داشته باشد.
پس به تمامی امپراتوری پارسی و بهمه استانهای امپراتوری، رسولانی را فرستاده و در هرجایگاه که دانائی و یا پرهیزگاری بود همه را گرد آورید.
موبدان چنین کردند و پس از این چهل هزار مردم بر درگاه شاهنشاه اردشیر انبوه شدند.
پس بفرمود از میان اینان آنهایی که همه داناترند انتخاب کنند. چهارهزار داناتر از آن جمله برگزیدند و شاهنشاه را خبر کردند. پس گفت دیگر بار غربال کنید.
اینبار، از آن جمله، گروهی که اوستا بیشتر از بر دارند، جدا کنید.
چهارصد مردم برآمد که ایشان اوستا بیشتر از برداشتند. گفت دیگرباره غربال کنید، از میان اینها، کسانیکه اوستا را بواقع درک میکنند انتخاب کنید.
در میان ایشان چهل مردم جدا ساختند که ایشان اوستا را در درون خود داشتند. گفت از میان آنان پاکترینشان را برگزینید.
از میان آنان هفت تن برگزیدند که از اول عمر تا به آن روزگار که ایشان رسیده بودند بر ایشان هیچ گناه پیدا نیامده بود و بغایت عظیم و فرهیخته و پاکیزه در پندار و گفتار و کردار و دل در ایزد بسته بودند.
پس از آن، هر هفت تن را بنزدیک شاهنشاه اردشیر بردند. شاهنشاه فرمود که از میان خود آنرا که از خود بیشتر قبول دارید برگزینید.
بعد از آن ایشان پاسخ دادند که کسی بجز «اردا» شایستگی بزرگی ما را ندارد.
پس اردشیر به اردا گفت: در تمام ملک جم، کسی شایسته تر از تو برای سخن با اهورامزدا نیست. پس تو می باید که این شک و گمان و گفتگوی از آئین برداری چنانکه مرا و مردمان و همه ٔ خردمندان و دانایان را روشن شود که آئین حق کدامست و این شک و گمان از آئین پاک گردد.
و اردا اینکار را پذیرفت. و شاهنشاه را آن سخن خوش آمد.
پس اردا گفت، این کار راست نگردد، بجز اینکه بدرگاه آتشکده بزرگ آذران رویم. پس برخاستند و عزم کردند و برفتند.
در آتشگاه آذران، (آذربادهگان) اردای بزرگ سر و تن با سمن بشست و جامه ٔ سپید درپوشید و بوی خوش بر خویشتن نشاند و در بارگاه آتش بزرگ و مقدس ایستاد. پس آن شش تن، در میان آتشگاه تختی بر دوش نهادند و اردا بر آن تخت نشست و یک قدح شراب مقدس نوشید. و روی بند بر روی فکند. و در میان آتش بر روی تختی که بر دوش آن شش تن بود دراز کشید.
و سپس آن شش مردم که از مگوس ها بودند، درمیان آتش و درحالیکه تخت اراد را بر دوش نگاه داشتند، به نیایش و ذکر اهورامزدا پرداختند. و هیچکدام از آن هفت تن را از آتش بیمی نبود. و آتش آنان را نمیسوزاند.
و آن چهل دیگر با آن چهار صد و چهل هزار مردم برگزیده که بدرگاه آمده بودند، گرداگرد آتشکده بزرگ آذران همه به نیایش پرداختند.
و شاهنشاه اردشیر با سواران سلاح پوشیده و بر اسپ نشسته و در بیرون گنبد کوه، گرداگرد آتشگاه میگردید تا منافقی پنهان گزندی بر مراسم وارد نکند که اردا را خللی رسد و کردار بدی در میان نیایش کند که آن نیایش برهم خورد. باد را آنجا راه نمیدادند. و بهرجائی که مردمان نیایش کنان نشسته بودند بهر قومی، جماعتی از سپهداران سلاح کشیده و زره پوشیده ایستاده بودند تا گروهها بر جایگاه خویشتن باشند. و هیچکس بدان دیگر نیامیزند.
و هفت شبانروز ایشان با چنان دشواری، تخت اردا را درآنجا نگاه داشتند.
و پس از اینکه هفت شبان روز به این احوال گذشت. تن بیجان اراد بازجنبید و برجای نشست.
و مردمان و موبدان چون بدیدند که اراد از خواب مرگ درآمد خرمی کردند و شاد شدند و آرامش پذیرفتند و بر پای ایستادند و سپاس بردند و گفتند: شاد آمدی اردا. چگونه آمدی و چون رستی و چه دیدی؟ ما را بازگوی تا ما نیز احوال آن جهان بدانیم. اردا زمزمه کرد، و آب خواست و چیزی اندک مایه بخورد و با زمزمه سخنانی نامفهوم گفت. و پس از آنکه بخود آمد، پیراپ نامه را نوشت. و پیراپ بمعنی نتیجه و کارنامه است. و پیراپ نامه یعنی نتیجه مراسم و معراج اراد به آسمان. پیراپ نامه را نوشت تا همه مردم گیتی را کار جهان مینو، و معنای واقعی بهشت و دوزخ معلوم شود و قیمت نیکی کردن بدانند و از بد کردن دور باشند.



پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۴۰۳

آدوسیوس


نوروز روزگار نشاط است و ایمنی



آدوسیوس، مردی پارسی باحزم و در جنگ هنرمند و در نطق ماهر، و یکی از ملازمان کوروش بزرگ، نیمه خدا و شاهنشاه ملک زمین یا ملک جم، ایران بود.
آمد روزگاری که اهالی شهر کاریه به دو دسته تقسیم شده با یکدیگر به جنگ پرداختند. پس از هر دو طرف پیامبرانی نزد کوروش کبیر فرستاده کمک او را درخواست کردند.
کوروش کبیر در این وقت در سارد، مشغول ساخت اهرام سه گانه بود.
در این هنگام وی آدوسیوس را با سپاهی به کاریه فرستاد و کیلیکی‌ها و اهالی قبرس داوطلبانه خواستند جزو این سپاه گردند. از این جهت که کوروش کبیر هیچگاه رهبرانی برای این مردمان معین نکرده و به آنها اجازه داده بود، در تحت اراده رهبرانی از خودشان بوده و مالیاتشان صرف آبادانی سرزمینشان گردد. و تنها بهنگام احتیاج برای خدمت حاضر شوند. کوروش کبیر فرستاده کیلیکی ها و قبرسیها را پاداش داده و با سپاس آنها را از خدمت معاف ساخت و گفت اکنون به آنها نیاز نیست.
آدوسیوس وارد کاریه شد و با فرستادگان هر دو طرف به مذاکره پرداخت که داخل شهر شود. با این شرط که طرف آنها را بگیرد.
آدوسیوس بهریک از طرفین گفت: «حق با شماست و من هم با شما هستم» ولی باید طرف دیگر از اتحاد ما آگاه‌ نشود.
هر دو طرف گروی دادند و کاریها قسم خوردند که برای خیر کوروش و ارتش شاهنشاهی پارس، قشون او را در قلاع خود میزبان باشند.
آدوسیوس هم از طرف خود سوگند یاد کرد که نیت بدی ندارد و مقصودش خدمت بکسانی است که او را خواهند پذیرفت.
پس از آن شبی را برای اجرای نقشة خود معین کرد و بهر دو طرف اطلاع داد. در یک شب او نیمی از سپاهش را به قلعه یکی و نیم دیگر را وارد قلعه دیگری کرد و در آنجا محکم نشست.
روز دیگر نمایندگان هردو طرف را خواست و به آنها گفت که قلاع هر دو تسخیر گشته است. دو مخاصم چون یکدیگر را دیدند. در خشم فرورفتند. چه یقین کردند که آدوسیوس هر دو طرف را فریب داده است.
آدوسیوس خطاب به آنها کرده چنین گفت: « متمدن ها، من بشما وعده کردم داخل شهر شما شوم، بی اينکه نیت بد داشته باشم و خدمت بکسانی کنم که مرا خواهند پذیرفت. اگر میخواستم بیک طرف کمک کنم، گمان میکنم که بضرر شما خاتمه می‌یافت. و شهر خراب میشد. ولی اگر در بین شما امنیت و آرامش را برقرار کنم و شما با فراغت خیال، مشفول کشت و زرع و کار و کوشش شوید. آیا در خیر شما نیست؟ از این شب رسم آدمیت بجا آورده و بجای نزاع آشتی کرده با هم متحد باشید. کارگاه ها را راه انداخته، آسیابها را بچرخانید، زمینهایتان را شخم بزنید و آنچه از خانواده‌های خودتان اسیر کرده‌اید، بیکدیگر رد کرده و با هم وصلت کنید. هرگاه کسی بخواهد برخلاف این ترتیب رفتار کند. کوروش و من دشمنان او خواهیم بود».
پس از آن دروازه‌های قلاع باز شده کوچه‌ها را مردمی که بملاقات یکدیگر میرفتند، پر کردند و کارگاه ها به تولید و زارعین بشخم زدن و مردم به وصلت کردن، پرداختند. بعد مردم بگرفتن اعیاد مشفول شدند و آرامش و امنیت کامل برقرار شد. و آواز و موسیقی و سماء در میادین شهر براه افتاد. در این احوال فرستاده‌ای از کوروش دررسید و از آدوسیوس پرسید که قشون امدادی لازم دارد یا نه. او جواب داد: «سپاه خود را هم لازم ندارم» و سپس دستور داد سپاه پارس در بیرون شهر خیمه زده و فقط ساخلوی از آنها در شهر گذاشت. کاریها از او خواستند که نرود. چون او نمی‌پذیرفت، به کوروش کبیر رجوع کرده خواستار شدند که او را شهریار کاریه کند. (تاریخ ایران در چهار هزار سال پیش)

یکشنبه، مهر ۰۸، ۱۴۰۳

کتاب عجایب


کتاب عجایب



کتاب عجایب، یک نسخه خطی پارسی است که عمدتاً مربوط به اواخر امپراتوری صفوی است و احتمالاً در بغداد در زمان سلطنت جلایری سلطان احمد صفوی منتشر شده است. این نسخه خطی از متون نجومی و زمین شناسی توسط ابدوحسن اصفهانی گردآوری شده است و همچنین بخشی اختصاصی از تصاویر که تمام صفحه را تشکیل میدهد. و هر صفحه با عنوان «گفتاری درباره» در ادامه آمده است. کتاب شامل حکایات عامیانه، نشانه زودیاک، شاهان و غیره میباشد. و طبق معمول با لهچه عربی آلوده شده است.

پنجشنبه، خرداد ۲۴، ۱۴۰۳

دستهای حضرت مانی پیامبر راستین و دانشمند و هنرمند بشریت

دستان حضرت مانی




در تمامى تصاويرى كه از حضرت مانى بجا مانده، بويژه تصاويرى كه لئوناردو داوينچى ايتاليايى از او كشيده است، حضرت مانى گوى نخشب، معروف به ماه نخشب را در يك دست دارد و دست ديگر را بالا گرفته و انگشتان دستش را به شكلى مشخص درآورده است. درباره گوى نخشب پيش از اين نوشته ام كه يك گوى شگفت انگيزى بود كه كيلومترها پيرامون خود را روشن ميكرد، بطورى كه حضرت مانى آنرا در چاهى پنهان مينمود تا نور عظيمش مردم را نيازارد. هنگامى كه اين گوى در چاه قرار داشت، تصوير آن بر آسمان منعكس شده و شبيه ماه كامل ميبود. و از اين جهت دو اصطلاح چاه نخشب و ماه نخشب در تاريخ و ادبيات ايران معروف است. ساخت گوى مانى و يا ماه نخشب معجزه علم شگفت او در دانش شيمى و كيمياگرى او بود. و هنگامى كه حضرت مانى دستش را بطور قايم در وسط دهانه چاه نخشب قرار ميداد، از نظر مردم، تصوير ماه كه در آسمان افتاده بود، از وسط نصف و يا شق ميشد. معجزه شق قمر كه به محمد نسبت ميدهند از روى اين داستان كپى و ربوده شده است. امروزه از سرانحام اين گوى اطلاعى در دست نيست. اما معناى دست ديگر و انگشتان او چيست؟ من در اينمورد مطالبى ميدانم اما دقيقا مطمئن نيستم آنچه كه خوانده ام درست باشد، ولى بهرحال براى خودش يك تئورى در اين رابطه است كه ميگويد:

نياكان مافوق بشر ما، يعنى آرياييها، به چهار پديده، يعنى آب، خاك، آتش و باد و يا هوا عناصر مادر آفرينش ميگفتند. و نماد چليپ علاوه بر نمايندگى چهار فصل سال و برخورد دو خط فرضى استوا و محور زمين، اين چهار نماد را هم نمايندگى ميكند. در برخى از كتب، انگشتان دست هم ظاهرا نمايانگر اين چهار عنصر ميباشند.

ميگويند، انگشت گوچك دست نشان آب، انگشت انگشترى نشان خاك، انگشت اشاره نشان هوا، انگشت شست نشان آتش و انگشت ميانه نشان فضا است. در شكل دست حضرت مانى دو انگشت كوچك و انگشت انگشترى خم گشته و به بطرف خود آدمى برگشته و اشاره دارد. و ميتواند دنياى مادى آدمى را كه متعلق به تن و يا كالبد مادى اوست، نمايندهگى كند، يعنى تن. دو انگشت ميانه و اشاره بهم چسبيده و به آسمان اشاره دارند، كه ميتواند نشانگر زندگى معنوى و يا مانوى آدمى باشد. يعنى خرد. و انگشت شست هم كه نماد عنصر آتش و نور است پيوند دهنده اين دو دنياى آدمى و يا تن و خرد است. يعنى همان جان. و اين همان نفس شاهنامه است كه آدمى را جان و تن و خرد ميداند. در برخى توضيحات هم قرار گرفتن انگشتان دست به شكل دست مانى، موجب آرامش جسمى و روحى آدمى شرح داده شده است. تاريخ و دانش و موسيقى و هنر و ادبيات ايران، در هزاران كتب با شرح و توضيح دقيق، بهمراه تصاوير مربوطه، موجود است. گاهى براى هر واقعه تاريخى حتى ساعت و دقيقه رخداد هم ضبط شده است. و گاهى تراشه هاى سنگى از رخداد هاى تاريخى هم ساخته شده است. متاسفانه دو صد سال است كه جزام همه پيكر انسانيت را دربر گرفته و آنرا تا حد سايه، كمرنگ و بى رمق ساخته است.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۴۰۳

داستان پارس ها در سوره انسان و يا ابرار قرآن



سوره ابرار و يا انسان هفتاد و شش و يا هفتاد و هشتمين سوره قرآن است( در منايع اسلامى در اينمورد اختلاف است) و ٣١ آيه دارد. اين سوره از دو بخش تشكيل شده است. ميگويند بخشى از آن كه مربوط به پارسايان(پارسها) است در مدينه نازل شده و بخش ديگر آن در مكه نازل گشته است.
درمیان مفسران درباره آیات مکی و مدنی آن اختلافاتی گزارش شده‌است. ولى اكثرا اتفاق قول دارند كه از آیه اول تا آيه ٢٣ (انّا نحن نزّلنا علیک القرآن تنزیلا)كه به شرح حال پارسها ميپردازد، آيات مدنی و نُه آیه آخر سوره، مکی هستند. اين سوره دليل محكم ديگرى است كه قرآن در اصل يك متن پارسى بوده كه جحودان آنرا به عربى و عبرى ترجمه كرده، اصل آنرا پنهان و يا نابود كردند و ترجمه ناقص آنرا بعنوان كتاب مقدس براى خود قرار دادند.
براى این سوره نام‌های متعددی گفته شده است که مشهورترین آن‌ها «ابرار» و يا «پارسايان، پارسها» است. به آن همچنين سوره «انسان» و سوره «دهر» و سوره «هل اتی» هم ميگويند.
در زير ترجمه آيات سوره ابرار توسط آدمبرفى آورده شده و ترجمه آخونداى شيعه كه همان ترجمه گوگلى سوره است، هم پس از آن قرار داده ميشود تا عدالت برقرار گردد. نتيجه گيرى، پذيرفتن يا نپذيرفتن و باقى مطالب هم بر عهده خوانندهگان آدمبرفى است كه همگى تافته جدا بافته اند، و اثبات اين ادعا، حضور مستمر و ناپايان آنان در سايت آدمبرفى است. باشد كه رستگار شويم.
ترجمه سوره ابرار و يا سوره انسان توسط آدمبرفى:
(١) ساليان دراز و دورى گذشت كه مطلب مهم و قابل ذكر و زيادى درباره اش نميتوان گفت. (پارسايان در هر مكان، هر دوره و زمانى بدنيا مى آمدند، تمامى دانشها و آگاهى ها را در خود داشتند.)
(٢) سپس خدا آنان (انسان )را از دو بخش، نطفه و معنا آفريده و او را از هرجهت كامل و شنوا و بینا قرار داد.
(٣) خداوند به انسان استعداد و توانايى هاى درونى داد، كه او را چه درجهت راستى و چه در جهت پليدى، يارى و مدد ميكنند.
(٤) اما كسانيكه در جهت پليدى و نادرستى گام زدند، دچار زندان و رنج و سوختن اعمال خود شدند.
(٥) زندگى براى پارسايان(پارسيان)جامى بود پر از عطر گلهاى درخت كافور و پر از لذت و خوشى.
(٦) جامى تمام نشدنى، حتى اگر آنرا به ديگران هم مينوشاندند.
(٧) پارسايان كسانى بودند كه به عهد و پيمان خود پايبند بوده و پيمانشكنى نميكردند و از پخش و گسترش پليدى پرهيز ميكردند.
(٨) پارسايان ثروت اندوز نبودند و برعكس ثروتها را در بين همه مردم تقسيم ميكردند.
(٩) و اينكار را فقط براى خرسندى خداى درونشان انجام ميدادند.
(١٠) چون آنها از اينكه خداى درونشان آنان را ترك كند، ميترسيدند.
(١١) و درعوض خداى آنان هم ايشان را از هر آسیب و گزندى درامان ميداشت و شادابی و شادمانی به آنان عطا ميكرد. (١)
(١٢)و آنان را كه در سختيها خداى خود را رها نكرده و به او پشت نميكردتد، در چامه هاى حريرى پيچيده و در بهشت جاى داده بود.
(١٣) آنان بر روى تخت هاى پادشاهى در استراحت مطلق قرار گرفته و نه از گرما در رنج بودند و نه از سرما.
(۱۴) آنها در زير درختان ميوه دراز كشيده و از سايه و ميوه آنها لذت ميبردند.
(۱۵) و راه رفته و از ظرف های نقره فام، و قدح های بلورین که در پيرامون آنان پر از خوراك و نوشیدنی بود ميخوردند و مينوشيدند.
(۱۶) ظروفى از نقره که آنها را به زيبايى تمام ساخته بودند.
(۱۷) در جامهاى بلورين شرابهايى آمیخته به زنجبیل ريخته و می نوشيدند.
(۱۸) در آنجا چشمه ای بود كه آنرا «سلسبیل» ميناميدند.
(۱۹) در اطراف آن كودكان زيبا به بازى مشغول بودند و وقتی آنها را می ديدى، گمان می كردى که مرواریدهای پراکنده هستند.(وقتى ريسمان گردنبند مرواريدى پاره ميشود و مرواريد ها رها شده و بر روى زمين براكنده ميشوند)
(۲۰) آنجا را كه نگاه ميكردى، كشورى بزرگ ميديدى با نعمتهاى فراوان و بيشمار.
(۲۱) كه بر اندام مردمانش چامه هایی از حریر نازک و سبز رنگ و دیبای ستبر پوشانده شده و با دستبندهایی از نقره آراسته شده بود و پروردگارشان به آنان از باده پاك نوشاند بود.
(۲۲) و یقیناً این نعمت ها پاداش پارسايان بود كه تلاششان در راه راستى، قبول درگاه خداوند افتاده بود.
از اينجا به بعد گفتار سوره عوض ميشود. و اينكار را براى مخدوش سازى، در مورد تمامى كتب پارسى انجام داده اند، يعنى همه چيز را از نظم و ترتيب خارج ساختند. از اينجا بناگهان از شرح بهشت زيباى پارسها كه در آن به زيبايى و شكوه و خوشبختى ميزيستند، سخن تبديل ميشود.
(۲۳) قرآن براى تو يك مكاشفه است، و رازها را بر تو روشن ميسازد.
(۲۴) پس آنرا كه گفتار خداى توست، خود بخوان و به گفتار پليدها و آنان كه منكر راستى هستند، و قران را برايت تفسير ميكنند، گوش نده.
(۲۵) و گفتار پروردگارت را در هر زمان از ته دل بياد بياور.
(۲۶) و در شبهاى تار و ظلمات تنها از او مدد بجو.
(۲۷) بدان! هر گامى كه بسوى لذت زودگذر برداشته شود، عاقبت سنگينى بدنبال دارد.(مانند مواد مخدر)
(۲۸) خداوند خالق توانا است كه مخلوقاتش را همانگونه كه هستند دوست دارد، وگرنه خلقت آنها را عوض كرده و تغيير ميداد.
(۲۹) و اينها براى كسانى گفته شده كه اهل خردند و دوستدار شناخت پروردگار خويشند.
(۳۰) و نخواه آنچه كه او را ناراحت ميكند و ناخوشايند اوست. خدا در درون توست و خردمند و دانا و بر همه چيز آگاه است و هرچه او بخواهد، براى تو بهترين است.
(۳۱) و راضى باش به آنچه او از روى كرم به آن رضايت داده است، چراكه در غير اينصورت جز رنج و اذآب اليم چيزى نصيبت نخواهد بود. و اين رنج و اذآب اليم نتيجه تصميم و خواست نابخردانه توست و اينكه خواست خود را به خواست او برترى دادى.

سه‌شنبه، فروردین ۱۴، ۱۴۰۳

هوشنگ کیکاوس نمرود بخش اول


هوشنگ، کیکائوس، نمرود بخش نخست.



برطبق كتب باستان ايران كه تنها كتب باستانى دنيا هستند،(١) تاريخ تمدن بشر بر روى كره زمين، در فلات قاره ايران بزرگ، در سرزمين كوهستانها يعنى ايران، در ميانرودان يعنى ايران بزرگ، از كيومرث آغاز ميگردد. (٢)كيومرث اولين انسان روى زمين است. او اولين پادشاه روى زمين هم هست كه دو شهر دماوند و استخر را بنيان ميگذارد كه اولين شهرهاى ساخته شده در دنيا هستند. دوران كيومرث و فرزندان پس از او، بنام تاريخ پيشدادى ايران(تاريخ بشر روى زمين) و پس از آن دوران كيانى تاريخ ايران (تاريخ تمدن بشر) آغاز ميگردد. شاهنشاهان امپراتورى هاى هخامنشى، ساسانى و سامانى و پس از آنها امپراتورى صفوى را در تاريخ شكوهمند ايران بعنوان شاهنشاهان كيان كه دنيا را اداره ميكردند، در تاريخ ثبت كرده اند. در طول عمر امپراتورى ايران كه تمامى دنيا توسط افراد باهوش و خردمند اداره ميشد، بشر روى زمين در يك مرتبه و جايگاه و مقام انسانى بسيار بالايى ميزيسته است و در زمينه هاى هنر و معمارى و موسيقى و ادبيات و كيهان شناسى و علوم طبيعى مانند فيزيك و شيمى و پزشكى و داروسازى و جراحى و مهندسى در دنيايى قرار داشتند كه با دنيايى كه پس از امپراتورى صفوى ساخته شده است، بسيار متفاوت و بطور تعجب آورى پیشرفته تر است. و انسان امروزى هرچه از روى آثار باقيمانده آن دوران، كپى ميكند و تلاش ميكند تا دنياى آنان را بفهمد و به پيشرفتهاى آنان دست يابد، به گرت پاى آنان هم نميتواند برسد. در اين مقاله خرد، به بخش كوتاهى از دوران كيان و يا سلسله كيان تاريخ ايران پرداخته ميشود. و تحقيق و جستجوى بيشتر و ژرفتر را به علاقمندان واگذار ميكنم. هرچند پيدا كردن كتب تاريخى به زبان پارسى كه در آن بطور جنايتكارانه اى دخل و تصرف، و تا حد مثله شدن، مخدوش نشده باشد، تقريبا ناممكن است و جحودان در تونلهاى خود نشسته و در ٤٥ سال گذشته با سرعتى بيش از تمامى ١٠٠ سال پيش از آن ، كتب باستان ايران را بنفع خود و قبايل همپيمان خود تغيير داده اند. مثلا شاهنامه جحودى ساختند! و فراموش كردند كه چرا به آنها يهودى سرگردان و كولى لقب داده بودند و فراموش كردند كه براى توجيح اين لقب، و بقول خودشان، سرگردانيشان در دنيا، آنرا به نفرين موسى و گوساله پرستيشان ربط ميدادند. و امروزه كه ٧٥ سال از تاريخ زميندارى و كشور داريشان ميگذرد، ادعاى شاهنامه دارى ميكنند! در همين رابطه توصيه ميشود كه از خواندن كتبى كه نويسندهگان آنها جحودانى مانتد، پور داود، گل گلاب، حسن پيرنيا، محمد قزوينى، فریدون جنیدی ووو. ميباشند، بشدت پرهيز شود، چرا كه بيشتر اراجيف و دروغ و پليدى است، تا مطلبى مفيد و قابل استفاده. بويژه كه كتب باستان ايران مانند گاتها، يشتها، وداها، اوستا و و و را بطور كلى تغيير داده و محتواى علمى و شگفت انگيز مطالب طبيعى و انسانى آنها را با فرهنگ توحش و نادانى قبايل بربر پر ساخته اند. و نياكان ما را كه آنچنان پيشرفته و خردمند بودند كه ساخت پلها، سدها، كانالها، زيگورات ها، كاخها و بناهاى سر به فلك كشيده و كشف كهكشانها و دسته بندى و نامگذارى آنها، از كوچكترين شگفت آفرينى هاى آنها است، را بعنوان مردمى مذهبى خرافاتى كه مرتبا قربانى كرده و با هم و با همه درحال جنگ بودند، يعنى همين رفتار امروزى خودشان، معرفى كرده اند.



كى، كيان، كيوان:
کی، يعنى اصل و خدا، و صفتى است كه به شاهنشاهان سلسله كيان ايران ، به معناى بلندقدر و بزرگ مرتبه داده اند. جمع كى، کیان است. و این نام را به اين دليل به شاهنشاهان ايران داده اند كه در نوع خود نيمه خدا بودند. چرا كه شگفتى آفريدند و يادگارهاى بجا مانده از آنان، پس از ده هزار سال، باور نكردنى است. بهمين دليل تمامى پادشاهان پيشدادى و كيانى ايران، در تورات و انجيل و قرآن، و البته با تغيير نام، بعنوان پيامبر معرفى و نامگذارى شده اند. مثلا، زردشت به ابراهیم و ارمیا و عزیز خلط شده، جمشيد به سليمان و شداد، كوروش به داود، آدم به كيومرث،ووو.
كى و يا شاهنشاه، یعنی پادشاهی که در عصر خود از همه پادشاهان بزرگتر است، این نام را در كيهان شناسى ايرانى، در بلندی و قدر از کیوان گرفته شده است، چه او بلندترینِ کواکب است. و در تاريخ، پنج پادشاه را که کیکاوس و کیخسرو و کیقباد و کی لهراسب و کی مرث(كيومرث) هستند را كيوان و يا پنج تن و يا پنج كى بزرگ مینامند. و شاهنشاهان چهار سلسه شاهنشاهى ايران را با لقب كى ميشناسند. گفته شده است كه کیانیان همگى نيمه خدا بوده و شگفتى ميآفريدند و در علوم طبيعى بويژه در كيهان شناسى بسيار ماهر و بطور كلى دانا، خردمند، چالاک و پهلوان و پرهیزکار و بزرگ منش و بی باك بودند.(داستان پيامبران بنى اسرائيل، تماما از روى داستان شاهنشاهان كيان ايران نوشته شده است. و البته با تفيير نام آنها!)
يكى از اين كى ها شاهنشاهى بنام كى كاوس است. در شاهنامه اى كه در اختيار ماست، هوشنگ شاه و كيكاوس دو شخص مجزا معرفى شدند، درحاليكه سرگذشت آنها بسيار نزديك به يكديگر است، تو گويى داستان زندگى شخصى را به دو نيم كرده، و هر نيم را با نامى متفاوت و بعنوان شخصى متفاوت بخورد مردم داده اند! از اين گذشته در تورات با داستان شخصى بنام نمرود برميخوريم كه سرگذشتى درست شبيه كيكاوس دارد، با اين تفاوت كه كيكاوس انسانى والاست و يزدان پرست و صاحب فر ايزدى است و نقش مثبتى براى جامعه بشرى دارد، درحاليكه نمرود ديوى جهنمى است كه بر ضد خدا قيام ميكند و نقش منفى دارد و در جهنم جاى ميگيرد.
از هوشنگ و كيكاوس در اسناد و كتيبه ها و كتب باستانى ايران و آثار باستانى زيادى كه بدست آمده، بويژه سكه هاى چندين هزار ساله مربوط به شاهنشاهان ايران، كيكاوس بعنوان يك شگفتى در بين هزاران شگفتى تاريخ ايران به ثبت رسيده است. اما مورخان از نمرود، بجز تشابه داستانى كه در تورات با هوشنگ و كيكاوس دارد، هيچ نشان ديگرى پيدا نكرده اند، و مورخان غير جحودى همگى به اتفاق نمرود را شخصيتى خيالى ميدانند.





گوشه كوچكى از تشابه اين سه عبارتند از:
١- هوشنگ اولين پادشاه بابل است. كيكاوس اولين پادشاه بابل است. نمرود اولين پادشاه بابل است.
٢- هوشنگ بابل را ميسازد، كيكاوس بابل و برج معروف آنرا ميسازد، كه سر به فلك كشيده است. و نمرود برج بابل را ميسازد تا با خدايان درافتد.
٣- هوشنگ كيهان شناس و منجم است. كيكاوس كيهان شناس و منجم بزرگى است. نمرود با خداى آسمان برادر است.
٤- هوشنگ ديوان را در اطاعت خود دارد. كيكاوس هفت ديو را بخدمت دارد، نمرود خود ديو است و با ديوان ديگر، بر ضد خداى المپياد ميجنگد.
٥- هوشنگ و كيكاوس مانند جمشيد توانا به پرواز در آسمان بودند، احتمالا توسط تكنولوژى پيشرفته اى كه داشتند، نمرود سوار بر صندوقى شد كه در چهار گوشه آن چهار ستون قرار داشت كه بر سر هر يك لاشه جانورى را بسته بودند، سپس پاى چهار كركس گرسنه را در پاى اين چهار ستون بسته و اين چهار كركس گرسنه بهواى رسيدن به لاشه ها، نمرود را كه در صندوق نشسته بود به هوا برده و بدين ترتيب نمرود پرواز كرد.
٦- كيكاوس با ساخت برج بابل به خدايى كه بر زمين حكومت ميكند معروف شد، نمرود با ساخت برج بابل به خدا اهانت كرده و ضد خدا گشته و مورد نفرين خدا قرار ميگيرد. و تا آخر.
كى كاوس:
كى كاوس يكى از پنج تن كيوان است. او پس از پدرش كى قباد بر تخت فرمانروايى مينشيند. (٢)
چو كاوس بگرفت گاه پدر
مر او را جهان بنده شد سربسر
يكى از شگفتى هاى كيكاوس عدد هفت است، و برخى از اين هفت ها عبارتند از:
-هفت اقليم، كيكاوس شاهنشاه و فرمانروای مطلق هفت اقليم است.
- هفت قلعه، كيكاوس بر سر رشته کوه البرز هفت قلعه می‌سازد: یکی از زر، دو از سیم، دو از پولاد و دو از آبگینه. او از این کاخ‌ها بر همه حتی بر دیوان فرمان می‌راند. این هفت کاخ چنانند که هر کسی بر اثر پیری نیرویش کم شود، به کاخ او می‌آید و دوباره توان به او بازمی‌گردد و جوان می‌شود.



- برج هفت طبقه بابل، كى كاوس برج معروف بابل را ميسازد كه از هفت طبقه تشكيل ميشد و آنچنان بلند بود كه گفته ميشود، از طبقه آخر اين برج تمام كره زمين ديده ميشد، يعنى طبقه هفتم آن در لايه اتمسفر و جو زمين قرار داشت. ساخت برج معروف بابل منجر به شهرت او بعنوان خدايى شد که بر روى زمين پادشاهى ميكند.
- هفت ديو كيكاوس هفت ديو را زير فرمان خود دارد. كيكاوس خداوندى است كه بر هفت غول (افیالتس، اوتوس، بریارئوس، آنتائوس، تیتیوس و تایفون)، حكومت ميكند، اين ديوان در لبه بیرونی دایره خیانت جهنم دانته در زنجیر ایستاده اند. در کمدی الهی دانته آلیگری، كه نسخه اى تحريف شده از يكى از كتب باستانى ايران است، و البته نوشتار دانته با قصه هاى احمقانه تورات خلط شده اند، دانته، نمرود را غولى مينامد كه با ساخت برج بابل به خدايان خيانت كرده است. او مينويسد، تنها خط اواست، کلماتی که نامفهوم بودن آنها بر گناه او برای آشفتگی زبان‌ها پس از ساخت برج بابل، تأکید می‌کند.
- هفت شهر، كيكاوس هفت شهر ميسازد كه بابل يكى از آنهاست و اين شهرها به هفت شهر طلسم كيكاوس، معروف است، چرا كه در هر كدام، يك شگفتى ساخته بود، كه نظيرش در تاريخ نبوده و نيست. از جمله ساخت اطلس كره زمين كه جزيياتى از قبيل جويبار ها، آباديهاى كوچك، و روستاها و نهر ها و كوچكترين سازه ها را هم بر روى آن ميشد ديد. و برای هر یک از اين هفت شگفتى خاصیتی عجیب و سحرآمیز شمرده ميشد. اين هفت شهر كيكاوس بعد ها بعنوان هفت شهر عشق، در ادبيات ايران از آنها ياد شده است و البته به مراحل سلوك عارف و اراجيفى از اين دست، نسبت داده شده است.
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم .(مولوی ).


پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۴۰۳

اهميت نقش ماهى در فرهنگ ايران بخش چهارم


ماهی از ارکان مهم باستان ایران


تصویری از غارنگاره هاى باستانى ايران
از ماه تا ماهى:
پس ز مه تا ماهى هيچ از خلق نيست
كه به جذب مايه او را حلق نيست. مولوى
از ماه تا ماهى هيچ مخلوقى وجود ندارد كه وابسته به آب نباشد.
زمين هفت اقليم به شاهى تراست
سر ماه تا پشت ماهى تراست. فردوسى. در ايران نقش ماهی از ٦ هزار سال پيش تا كنون، بر روی مُهرها، ظروف سراميكى، شيشه اى و سفالى، ديواره ها، نقاشيها، ابزار ووو، نقش بسته که یکی از کهن‌ترین آن‌ها مهرى است كه بر روى آن نقش ماهيگير و ماهى بوضوح ديده ميشود. بر روى اين مُهر همچنين نگارۀ بز کوهی که نشان دهندۀ (مظهر) فراوانی است، در کنار نقش ايزد بانوى پشتیبان جانوران، جای داده شده است تا دارنده چنین مهری، مورد بزرگی و بخشش ایزد قرار گرفته و به آسانی به ماهیگیری و شکار دست یابد. بر مُهرهای استوانه‌ای میانۀ هزارۀ ششم و پنجم ايران، نگارۀ ماهی در چند ردیف کنار یکدیگر جای دارد، بسانی که گویی در آب شناورند. بر آثار مُهرهایی که از شوش به دست آمده است نیز نگارۀ زیبایی دیده می‌شود که در رودخانه‌ای با ساقه‌ای انبوه از درختان، ماهی‌ها در پیِ یکدیگر شنا می‌کنند ـ بر نشان مُهرهای دیگری شکارچیان لوح در برگشت از شکار ماهی‌ها آنها را از قایق بیرون می‌آورند. در زمینۀ یک مُهر دیگر که از شوش به دست آمده ماهی نقش شده است. ماهی نمودار ایزد رودخانه و مرداب است و در آیین‌های گوناگون ستایش ماهی را به خدایی که بر تخت نشسته روشن می‌کند (در روزگار شوش پیش از ایلام). ماهی در آیین‌های گوناگون بر ایزدی که بر تخت نشسته پیشکش می‌شود، در شهرهای گوناگون نقش ماهی دیده شده است که ایزدی بر تخت نشسته و در برابر وی ماهی روی میز ارمغان جای گرفته یا چند ماهی که در زمینه‌های مهر نقش شده است. یک نشان مُهر دیگر از شوش مربوط به شش هزار سال پيش بدست آمده که نگاره ماهی روی آن است (تاریخ مُهر در ایران، نوشته ملک‌زاده بیانی صفحه ۶۰ و ۶۱) در نشانی دیگر با شماره ثبت ۱۲۱۹، یک آوند مفرغی که میان آن دایره‌ای است که گِرادگرد این دایره چهار تا ماهی و رَج سپسین پنج ماهی کوچک در حال شنا کردن هستند که در واقع آن نگارۀ میانی (وسط) خورشید است. همه آوندها آیینی هستند و به آن تشتک می‌گویند (آوندهای مفرغی تشتی ریخت)؛ زیرا لبۀ آن‌ها بالا آمده است. نمونه‌های دیگری هم از این نمونه آوندها موجود است که در برخی نقش مار و دربرخی هم نقش گوزن دیده می‌شود، همانند آن آوند در جیرفت (کرمان) نیز به دست آمده که در آن نگارۀ شیر و پرنده است. در پاسارگاد شکل مردی پدیدار است که یکی از پاهای آن ماهی است. این نگاره نُماد ایزدِ آب است که به آن «ایزدِ ماهی» و «مرد دریایی» نیز می‌گویند. ماهی از روزگار کهن در شوش ایران نیز بوده و ایزد آب است. ماهی بسبب زندگی در آب‌های جاری و ژرفای دریاها، در اندیشه مردمان ايران باستان با خدایان ناظر بر آب‌ها و نیروهای نگاهبان زندگی همبستگی بسیار دارد.
در اساطیر ایران جمشيد شاه نخستين انسانی است که به پرورش ماهی در ماهی‌خانه پرداخته است.
بپرورد ماهی در آن آب پاک
بپرداخت آب میانگاه خاک. فردوسی
نزد فلسفه ايرانى، روش زندگى ماهى، حكايت از عارف کامل و انسان خدايى است، چرا كه به حسب استغراقی که عارف در درياى معرفت دارد با استغراق ماهى در بحر زندگى مناسبت تمام دارد. بنابراین یکی از معانی پرتکرار ماهی در ادبیات عرفانی ما انسان غرقه در درياى عشق خدا است. بيشترين استفاده معنوى از ماهى در آثار مولانا جلالدين محمد بلخى بچشم ميخورد.
گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
رخ از شکر افروخته با موج و بحر آميخته
زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جانفزا.

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
درآیین زرتشت این اعتقاد وجود دارد که دنيا جمع اضداد است. يعنى براى هر پادى، يك پادزهر وجود دارد. براى هر كنشى يك واكنش هست. در برابر جهنم درون آدمى، و يا ویژهگیهای افراطی او، آفریده نیکوی او، و يا اهوراى نيك، و يا حال خوش آدمى هستى دارد. براى تاريكى، نور و براى سردى، گرما ووو. بعلاوه يك مبارزه دایمی بين اضداد درجريان است. ومهمترين اين مبارزه، مقابله بين نیکی و بدی است، كه تا ابد ادامه دارد.
ماهى در اسطوره هاى ايران زمين:
٤ ماهی اساطیری ایران باستان:
گفته ميشود، اساطیری ایران زمین را به نامهاى، کرماهی، واسی،(نامها بايد بررسی شود) ماهی نگاه‌دار جهان و ماهیان آسمانی که جایگاه ویژه‌ای در باورهای مردمان باستان داشته‌اند، ميشناسند.


دیوارنگاره با نفوش دو ماهى پرنده و درخت زندگی. يافت شده در ايران، موزه انگلستان.

این دو كر ماهى همه جهات را با چشمانی باز محافظت می‌‌کنند، از اینرو نیروی دید آنها در اوستا بسیار ستوده شده است.
دوماهی نگهبان درخت زندگی در دوره ايران باستان جایگاهی ثابت در سفالگری و فلزکاری ایران دارند و در دوره هاى مختلف نیز نمود آنها را در قالی‌‌های ایرانی (طرح‌هایی همچون هراتی، ماهی درهم، ریزه ماهی ووو.) میتوان دید. در دوران اخير نقش ماهى جاى خود را به نقش برگ داده و تلاش عجيبى براى زدودن نقش ماهى از فرش ايران داشته و دارند.



یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۴۰۲

اهميت ماهى در فرهنگ ايران بخش سوم



ماهى در ادبيات ايران، ماهى و مثنوى مولانا
«تحلیل ماهی، بعنوان نماد مانوى در مثنوی مولوی»
میلیونها سال پیش از قدم گذاردن انسان بر زمین، هنگامی که بیشتر کره خاکی را آب فرا گرفته بود، اولین نشانه آغاز زندگى یک مهره‌دار، موجودی به نام ماهی بود که از ازل نامش را با آب پیوند زدند. موجودی که با حرکات زیبایش بشر را از ابتدای تاریخ مفتون خویش نموده است. موجودی که در دنیای اسرار آمیز عمق آبها در دنیای خارج از فضای تنفس بشر زیست میکرد، در مایع زلالی که نیاز انسان، حیوان و گیاه به آن کاملاً آشکار بود. بنابراین دیری نپایید که این موجود بعنوان نمادی از آب با رمز باران و طراوت پیوند خورده و بدنبال آن رمزی از برکت و باروری گردید. ماهی در نقش نماد آب با ایزد بانوی آبها، يعنى ميترا همراه میشود و بعنوان مظهری از برکت و باروری، نقشی مقدس مییابد.

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۲

اهميت ماهى در فرهنگ ايران بخش دوم


تصویری از غارنگاره هاى باستانى ايران


نماد- ماهی-در-هنر-باستانی-ایران


نماد- ماهی-در-هنر-باستانی-ایران

دوره مس سنگی:
کهن‌ترین نمونه‌های نماد ماهیان چرخان در ایران را می‌توان بر روی سفالینه‌های تل باکون یافت. وابستگی این ماهيان که گاه تنها و گاه جفت به گرداگرد سفال می‌چرخند با شاخه‌های گیاهی کنارشان آشکارا یادآورنگهبانی کَر ماهی از گیاه زندگی است (تصویر ١ و ٢).