کلوخ انداز تشنه از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی

کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در رود آب
بر لب رود بود، دیواری بلند
بر سر دیوار نشسته دردمند
تشنه ای مستقئی زار و نزار
عاشقی، مستی، غریبی بیقرار
در کنار نهر آبی، یک دیوار بلند قرار داشت، و بر سر دیوار یک تشنه زار و نزار نشسته بود که به رود پُر آب نمیتوانست دسترسی یابد.
عاشق و مست و غریب بودن، باهم و یکجا، از آن حالات روحی است که خدا نصیب گرگ بیابان نکند.
مستقی یعنی خواستار و طالب آب، آب خواستن. فاعل از فعل استقاء.(۱) سقاءخانه، آب انبار.
مانعش از آب، آن دیوار بود
از پی آب او چو ماهی زار بود
آنچه که سبب دوری او از آب شده بود، همان دیوار بسیار بلند بود که او بر سرش نشسته بود. و مانند ماهی که از آب به بیرون افتاده، له له میزد.
شد حجاب رود او، دیوار او
بر فلک میشد فغان زار او (۲)
واژه اوستائی «فغان» بمعنای ناله و شیون و زاری است که از جدایی و دوری سر داده شود. و هر شیون و زاری را فغان نمیگویند. تنها به آنکه در فراق و جدائی از پدیده ای، شیون سر میدهد، میگویند فغان و یا افغان میکند. و دلیل اینکه صدای فغان تشنه سر دیوار، به فلک میرسید، دیوار بود که مانع رسیدن و دور افتادن او از نهر آب شده بود. دیوار و آب و تشنه، سمبلیک حواس ششگانه و راستی و انسان است. نیازمندیهای ششگانه کالبد و افراط در خواست های تن، دلیل اصلی دور افتادن آدمی از آدمیت است. و چون ویژهگیهای مادی انسان، دستور خدمت و زنده و سالم نگاهداشتند تن و پیکر آدمیرا دارند، و به نور و اهورای او بی اعتنا هستند، مانند سد و دیواری عمل میکنند که رسیدن انسان به خدا را دشوار میسازد.
ناگهان انداخت او خشتی در آب
بانگ آب آمد به گوشش چون ختاب
آن تشنه زار، بطور اتفاقی خشتی از سر دیوار به درون نهر آب پرت کرد، و صدائی که از برخورد خشت و آب بگوشش رسید، مانند این بود که یکی او را صدا زده و مورد ختاب قرار داده است. و این کنایت از حس کردن خدا، در یک لحظه و بطور کاملا اتفاقی از طرف کسی که نور درونش تشنه ارتباط با خدا است، میباشد. و هنگامیکه این اتفاق برای فرد میافتد، بطور کلی همه چیز او تغییر میکند. و چون اینکار کاملا اتفاقی است، برخی اعتقاد دارند که این خواست و ندای خدا است، و نه آدم. درحالیکه تا آدمی تتمه انسانیتی در درونش باقی نمانده باشد، این اتفاق هرگز نخواهد افتاد. پس ابتدا خواست انسان است و نه خدا، و این همان شهر طلب حکیم و دانشمند بزرگ جهان، فرید اتار است.
چون ختاب یار، شیرین و لذیذ
مست کرد آن بانگ آبش، چون نبیذ (۳)
تشنه و زار داستان با آن صدائی که بگوشش رسید، مست و از خود بیخود گشت، تو گوئی بجای آب، کنیاک نوشید، هم دیگر تشنه نبود و هم از آن مستی و فراغت بال یافته بود.
واژه اوستائی «نبیذ» یعنی کنیاک. می که از تقطیر شراب میگیرند. و این کنیاک خاصیت مستی بیشتر از شراب دارد.
از صفای بانگ آب، آن ممتهن
گشت خشتانداز، واز آنجا خشتکن
از صدای برخورد کلوخ با آب، قهرمان بینوای داستان (آن ممتهن) هم کلوخ انداز شد و هم کلوخ کَن. هر خشتی که تشنه میکند و آنرا برای شنیدن صدای آب پرت میکرد، مست تر و خرسندتر میگشت. و این کلوخ و یا خشت که پاره آجری از خاک نپخته است، کنایت از ویژهگیهای مادی و صفات انسان است. مثلا دروغگوئی را کنار میگذاشت، پس یک خشت از دیوار و یا سد رسیدن به آب و یا خدا، کم میشد. مردم آزاری نمیکرد، خشت زفت و بزرگ دیگری کم میشد، دزدی و مال مردم خواری نمیکرد، نیمی از خشت های دیوار کنده میشدند و تاآخر.
واژه پارسی مَمتَهَن در اینجا یعنی خوار و ذلیل و بینوا.(۴)

رود میزد بانگ یعنی هی ترا
فایده چه زین زدن خشتی مرا
رود آب از تشنه میپرسید، هدف از اینکارت چیست؟
تشنه میگفت مر مرا ذو فایده است
من ازین صنعت ندارم هیچ دست
تشنه گفت، دو هدف دارم (ذو فایده است) و تا به آنها نرسم، دست از کلوخ کندن و کلوخ انداختن برنمیدارم.
واژه اوستائی «ذو» یعنی دو تا.
فایدهٔ اول نوای بانگ آب
کاو بود مر تشنگان را چون رباب
اولین فایده اینکه آن بانگی که بگوشم میرسد از صدای رباب برای من تشنه خوش آهنگتر است.
رباب ساز زهی و از اولین سازهای ساخت ایرانیان در هزاران سال پیش است.

آثار باستانی بسیاری از ساز رباب در ایران بدست آمده که اینک در دستان ابلیس ها است. یکی از سازهائی که از ساز رباب ایران ساخته شده، ساز گیتار است.
بانگ او چون بانگ گابرایل شد(۵)
مرده را زین زندگی تاویل شد
بانگی که به گوشم میرسد مانند پیام سروش (گابرایل) از درگاه خداوند است. در اساتیر پارسی، سروش و یا گابرایل پیام رسان خدا است، و آدمی در تول عمر، خود، دو مرتبه سروش خدا را میشنود. و گابرایل دو بار برای او در سرناپیل خود میدمد، یکبار بهنگام تولد آدمی و یا تناسخ و زندگی دوباره او. و یا رفتن اهورا در کالبد او، و دیگری بهنگام خروج اهورا از بدن آدمی و به اصطلاح مرگ او است. این بیت کنایت از تناسخ مرده و زندگی دوباره یافتن آدمی با بانگ سروش و یا گابرایل دارد. که گابرایل بدستور خدا، رسالت زندگی را برای آدمی شرح و توضیح میدهد.(زندگی تاویل شد) و به او میگوید که این رسالت را بخوبی انجام داده و یا خیر.
یا چو بانگ راد ایام بهار
باغ مییابد ازو چندین نگار
و یا مانند بانگ راد (رعد) و برق ابر و یا بخشش باران به زمین در ایام بهار است. چون باران بهاری موجب زنده شدن و یا بارور شدن تخم گیاهان که در زمین در حال جماد قرار دارند، میشود. (راد و یا بخشش ابر) و از این تحول و دگرگونی، باغ و بوستان و گلستانها، برنگهای زیبا و گوناگون، زینت مییابند.
یا چو بر درویش، ایام زکات
یا چو بر محبوس، پیغام نجات
یا مانند زکاتی است که در ایام پرداخت مالیات، به دراویش داده میشود. و یا مانند پیغام آزادی برای زندانی و اسیر و محبوس است.
چون دم رحمان بود کان از یمن
میرسد سوی شهنشه بی دهن
این بیت اشارت دارد به داستان اساتیری ایران، یعنی داستان عاشقانه جمشید شاه و ملکه سبا، که پادشاه یمن و معشوق جمشید شاه بود. و با نسیم (بی دهن) برای شهنشه جهان پیام میفرستاد.
یا چو بوی مانی مرسل بود
کان به عاصی در شفاعت میرسد
یا مانند نفس و دم و بوی حضرت مانی پاک است که مرده زنده میکرد و این کنایت از براه آوردن دوپاهای عصیان زده بسوی راستی و درستی است. و حضرت مانی مقدس، آنچنان نفوذ سخن و حضور داشت، و آنچنان اهورایش بزرگ و با قدرت و نورانی بود که مردم بی اختیار با دیدنش بزانو درآمده و سجده میکردند. و اینکار آنچنان بالا گرفت که او سجده کردن را ممنوع ساخت و با دستمالی سپید صورت خود را میپوشاند.
یا چو بوی ایرج خوب لطیف
میزند بر جان فردان شریف
و یا مانند بوی ایرج (آپولو در اساتیر یونان و در ادیان ابراهیمی، یوسف) پسر فریدون شاه(خدای خدایان زئوس به یونانی، و در ادیان ابراهیمی، در داستان یوسف، او را یعقوب مینامند و در داستانهای مختلف نام او را هم عوض میکنند) که کشته شد، و پدر در غم او بینوا گشت، مانند نسیمی که بوی پسر را میآورد، دلگشا است.
یا نسیم ژنت دارای کلام
سوی عاصی میرسد بی انتقام
این بیت هم به یکی از داستان های باستان ایران اشارت دارد که من از آن بیخبرم.
یا سوی مس سیه از کیمیا
میرسد پیغام، کای ابلق بیا
و یا مانند آن کیمیائی که مس سیاه را برق میاندازد و او را از دو رنگی (ابلق) نجات میدهد.
یا ز لیلی بشنود مجنون کلام
یا فرستد ویس رامین را پیام
و یا مانند سخن لیلی در گوش مجنون و یا پیغام ویس برای رامین، روح افزا است.
فایدهٔ دیگر که هر خشتی کزین
بر کنم آیم سوی ماء مغین
کز کمی خشت دیوار بلند
پستتر گردد بهر دفعه که کند
فایده دیگر این خشت کنی و خشت اندازی(جدا ساختن پلیدیها از ویژگیهای اخلاقی آدمی) این است که با هر یک پلیدی که از جانم پاک میشود یک گام بخدا نزدیکتر میگردم. درست مانند اینکه هر خشتی که از دیوار کنده میشود، آنرا کوتاهتر و پست تر گردانیده و درنتیجه مرا به نهر و آب گوارا (ماء مغین) نزدیکتر میکند.
واژه اوستائی «ماء» در اینجا یعنی آب. و واژه پارسی کهن «مغین» دراینجا یعنی گوارا. از ریشه مغ بمعنی پاک و صاف و خالص.
پستی دیوار قربی میشود
فصل او درمان وصلی میبود
پستی و حقارت و کوچک شدن، حجاب راه و یا دیوار (کنایت از نپرداختن همه توجه آدمی به کالبد و تن خود) موجب بزرگ شدن اهورای او و در نتیجه نزدیکی آدمی بخدا میگردد. و هرچه از ویژهگیهای عشق به فانی، فاصله گرفته (فصل) و از آنها جدا شده و رهائی یابیم، دستیابی به دارو و درمان و چاره رسیدن به وصل و پیوند با خدا ممکن تر است.(۶)
مزگت آمد کندن خشت ازب
موجب قربی که، مزگ است و ترب
مزگت یعنی عبادتگاه زرتشتیان، واژه مسجد هم از همین واژه اوستائی ساخته شده است. میفرماید، عبادت و عبادتگاه واقعی با کندن خشت های سخت (ازب) از آن دیوار و سد ساخته میشود. عبادتگاهی که موجب پاکی (مزگ) و شادی میشود.
روی مکن سوی مزگت ایچ و همی، رو روزی ده ره ذنان، ذنان بسوی ذن.
تا که این دیوار، عالیگردن است
مانع این سر فرود آوردن است
تا زمانی که دیوار و سد و حجاب تن، در آدمی بقوت وجود دارد، تسلیم و پذیرفتن قوانین خدا و طبیعت، برای او دشوار است.
دست نتوان یافت بر آب حیات
تا نیابی زین تن خاکی نجات
تا زمانی که آدمی تنها درگیر برطرف کردن نیازهای بدن و کالبد خود است و به اهورای خود بی توجه است و آنرا رها ساخته، و بطور کلی خود را از تن رها نساخته است، دستیابی به مسرت و خرسندی و آرامش (آب زندگی) امکان پذیر نیست.
بر سر دیوار هر کو تشنهتر
زودتر بر میکند خشت و مدر
هر که عاشقتر بود بر بانگ آب
او کلوخ زفتتر کند از حجاب
هر که بیشتر خواهان و طالب خدا باشد، هر که خدا را بیشتر بخواهد، خشت و کلوخ و آجرهای بزرگتری از دیوار کنده و زودتر خود را به پائین دیوار میرساند.
واژه اوستائی «مَدَر» یعنی خشت و کلوخ، خاک فشرده شده. زفت یعنی ضخیم و کلفت.
او ز بانگ آب، پُر می تا عنق
نشنود بیگانه، جز بانگ پُلُق
آنکه آشناست، از صدای برخورد کلوخ با آب، تا خرخره و بالای گوش هایش (تا عنق) مستی مییابد و آنکه بیگانه است، تنها صدای برخورد کلوخ و آب و یا صدای پلق را میشنود.
واژه پارسی عنق یعنی خرخره، بالای گردن.
از اینجا مولانا از خواص پیوند با خدا در دوران شباب و یا جوانی میگوید.
ای خنک آنرا که در ایام پیش
مغتنم دارد گزارد وام خویش
و یا:
ای خنک آن کاو در ایام شباب
مغتنم دارد گزارد وام باب
خوشا بحال آنکسی که از دوران جوانی(چو آنی) با خدا آشنا شده و درجهت نزدیکی به حق بکوشد.
«وام باب» یعنی آن پیمانی که با خدا بسته شده. واژه اوستائی «باب» نه تنها به در و دروازه مادی اشارت دارد، بلکه میتواند به دروازههای معرفتی و مینو هم اشار کند که انسان را بدنیای جدیدی وارد میکند.
اندر آن ایام کش قدرت بود
صحت و زور دل و قوت بود
چون در دوران جوانی و یا دورانی که انسان دارای سلامتی و شجاعت و توانائیهای بدنی و فکری و جسمانی و قدرت است، اگر خدا را بیابد، و خود را به او متصل کند، این یافتن و اتصال و پیوند، آنچنان محکم و قوی و نیرومند خواهد بود، که فرد را توانا به شگفتی میسازد.
وآن جوانی همچو باغ سبز و تر
میرساند بی دریغی بار و بر
روزگار و دوران جوانی همه چیز راحت و آسان میگذرد. و بقول خرمن مردم، جوانی را هر جوری که بگیری، میگذرد. و بیدریغ و از در و دیوار برای جوان شادی و خوشنودی میبارد. و این بمعنای ندیدن سختی و رنج و مکافاتی از این دست نیست، چراکه آدمی اسیر قوانین خلل ناپذیر و بی چون و چرای تناسخ است، ولی بدین معنا است که آدمی گرده ای ستبر دارد و تن ژنده پیل، که تحمل هر سختی را برایش آسان میسازد، تا جائیکه نهنگان برآرد ز دریای نیل.
چشمههای قوت و شهوت روان
سبز میگردد زمین تن بدان
در دوران جوانی جریان خون و لنف (چشمه های قوت و قدرت) روانند و براحتی و سریع کار میکنند و بواسطه آنها، تن آدمی از سلامتی و نشاط برخوردار است. و انسان برحسب اقتضای جوانی، مایل به جلو بردن نسل است. و جوان دارای شهوت و غرور و زیاده خواهی و جاه طلبی و شکم بارگی و لذت خواهی و پر خوابی ووو است. و پیروزی بر این تمایلات و کنترل آنها در یک جوان بسیار سخت و تقریبا ناممکن است. و دراینحال اگر جوان که در پنجه قدرت جوانی اسیر است، برای خرسندی خدا آنها را به کنترل خود درآورده و راه شهوت و افراط را نگیرد و برعکس اعتدال پیشه سازد، شاهکار کرده است. و این بمعنای واقعی، قدرت انسان را «برخ کشیدن» است. یعنی همان هدفی که خدا برایش انسان را خلق کرد. پس پادشی بزرگ بهمراه دارد. چون در زمان پیری که دیگر نه تمایل آنچنانی به شکم و زیر شکم است، نه زور مردم آزاری باقی است، نه توان تحمیل خود، و درعوض ترس از مرگ و پریشانی و پیری و سستی غالب میآید، خدا خدا کردن هنر نمیباشد.
خانه ای معمور و سقفش بس بلند
معتدل ارکان و بی تخلیت و بند
خانه جوانی خانه ای آباد با سقفی بلند و چهار ستون محکم و دیوارهای ضخیم و بدون عیب و ایراد است که استحکام در کل آن حاکم میباشد. و بدین جهت آدمی خواهی نخواهی مغرور و از خود راضی است.
هین غنیمت دان جوانی ای پسر
سر فرود آور، بکن خشت و مدر
پیش از آن کایام پیری در رسد
گردنت بندد تناب امسدد
پس ای انسانی که به زینت جوانی آراسته و زیبائی، از همین دوران توانائی مشغول پاکسازی روح و روان و اهورای خود شو و خشت های دیوار و سد، رسیدن به آب را بکن. تا پیش از اینکه ایام پیری در رسد و گردن ترا مانند تناب دار بکشد و تو از روی سستی و بیچارهگی و ضعف و ترس و مطالبی از این دست که از ویژهگیهای دوران پیری است، دست به خدا شوی.
واژه پارسی «مسد» دارای چم و خم های بسیاری است، در اینجا یعنی گره ای که به تناب میبندند. و به تناب دار، تناب امسداد میگویند چون دارای گره و یا مسد ویژه است. و در اینجا دوران پیری را به فردی که تناب دار(تناب مسد) و یا تناب امسداد بگردنش بسته اند تشبیه کرده است.
در همین رابطه هم در قرآن به لهچه ناقص بیابانگردان وحشی، سورتی بنام مسد نوشته شده که صدویازدهمین سورت قرآن و از سورت های مکی، و دارای ۵ آیت است. تبّت یدا ابی لهب. و در این سورت، الله مانند پیرزنهای دل سوخته به سینه میکوبد و ابولهب و زنش را نفرین میکند و وعده اعدام به آنها میدهد!
شرح دوران کهنسالی از نظر مولانا:
خاک شوره گردد و ریزان و سست
هرگز از شوره، نبات خوش نرست
تن آدمی در دوران پیری مانند شوره زاری بی خاصیت میگردد که جز مصیبت و گرفتاری، ثمر دیگری برای خود و اطرافیان ندارد.
آب زور و آب شهوت منقطع
او ز خویش و دیگران نا منتفع
توانائی و قدرت جوانی و شش حس آدمی (آب شهوت) از پیر سلب گشته و پیر نه برای خود و نه برای دیگران، بهره جسمانی ندارد.
ابروان، چون پار دُم زیر آمده(۷)
چشم را نم آمده، تاری شده
ابروهای پیر مثل دوال ستوران و یا جاروی رفتگرها بلند و خشن و پهن شده، چشمها آب مروارید آورده و تار و تیره میگردد.
از تشنج، رو چو پشت سوسمار
رفته نطق و طعم و دندانها ز کار
از چین و چروک های فراوان، چهر فرد کهنسال مانند پوست پشت سوسمار میشود و بر اثر از دست دادن حافظه درست و روان سخن نمیگوید، و نمیتواند تم و مزه خوراکیها را بدرستی بچشد و دندانها را هم که از دست داده و توانا به جویدن نیست.
پشت دو تا گشته، دل سست و تپان
تن ضعیف و دست و پا چون ریسمان
قامت پیر دو تا گشته و پشتش خمیده میگردد، قلب ناتوان و سست شده و درعوض تپشش زیاد گشته و تن ضعیف و دست و پاها لاغر و نازک مانند ریسمان و نخ میشوند.
بر سر ره زادکم مرکوب سست
غم قوی و دل تنگ، تن نادرست
زادکم یعنی از نظر بلند بالایی و قدرت بدنی و جنسی، کهنسالان سست و ناتوانند، و دلهایشان از غم و حسرت و دل تنگی، بجان آمده و یا بطور کلی از نظر روحی و روانی در شرایط خوبی نیستند.
خانه ویران کار بی سامان شده
دل ز افغان همچو نای انبان شده
دلهایشان از دوری و غم از دست دادنهای زیاد، بتنگ امده اند، بیکار و بارند و مانند خانه خرابها و بی سامانها هستند.
عمر ضایع، سعی باهر، راه دور
نفس کاهل، دل سیه، جان ناصبور
عمر به پایان نزدیک، هرچه بافتند، پنبه شده، و بی نتیجه مانده، و خود بی اراده، بیرحم و سنگین دل و ناشکیبا و بی حوصله شده اند. و راه رسیدن بخدا بنظر بسیار دور میآید.
موی بر سر همچو برف، از بیم مرگ
جمله اعضا لرز لرزان همچو برگ
از ترس مرگ، موهایشان سپید همچون برف، شده و اعضای بدنشان لرزان، همچون برگ پائیزی.
روز بیگه، لاشه لنگ و ره دراز
کارگه ویران، عمل رفته ز ساز
فرصت ها از دست رفته و یا روز به پایان رسیده و شب فرا رسیده(روز بیگه)، بدن مانند لاشه سنگین و بیحرکت و راه رسیدن بخدا تولانی، گشته و دیگر کاری از دست او برنمیآید چراکه کار ناسامان و از نظم و ترتیب خارج شده است.
بیخهای خوی بد محکم شده
قوت بر کندن آن، کم شده
در کهنسالان، خصلت ها و خوی های نادرست و پلید اخلاقی، ریشه های محکم بسته اند که برکندن آنها برای پیر ناتوان بسیار دشوار است. (کُشت کهنسالان را).
همچو آن شخص درشت خوش سخن
در میان ره نشاند او خار بن.
و این حکایت آدمی است که در جوانی خوش سخن و خوش بیان و دارای ظاهر دلفریب و توانا است و بر سر راه مردم خار بن میکارد. (به پلیدی آلوده میگردد) و برای آن جوانی که خود را مجهز به خوی و خصلتهای ناگوار میکند، بهنگام کهنسالی کندن آن خارها که ریشه هایشان بر زمین محکم گشته است، برای تن ضعیف و ناتوان او بسیار سخت است.

پاورقی
۱- استقاء، یعنی آب برکشیدن، آب کشیدن . آب در مشک کشیدن، برکشیدن آب از چاه، آب خواستن . سقاء خواستن . نوشاندن آب و شراب و مثل آن. سقا خانه یعنی انبار آب، و یا آب انبار.
ناگزیر آماس گیرد دست و پا، تشنگی را نشکند آن استقاء. مولانا
۲- واژه پارسی «فغان» با شکل فکان به مفهوم جدا شدن، معنا و مفهوم دارد. کشور افغانستان نیز هنگامیکه توسط انگل استان از میهن اصلی و از آغوش ایران بزرگ منفک و جدا شد، این نام را گرفت. کلمه فغان با شکل فکان با کلماتی مثل منفک و فک مرتبط است.
۳- واژه اوستائی نبیذ، نبید (پارسی باستان نی پی ته، مل، بکنی.) می است که از شراب انگور و خرما یا مویز یا عسل سازند. می ساخته شده از شراب خرما و انگور و جز آن اعم از اینکه مسکر باشد یا نباشد، و نیز به خمر ساخته شده از انگور، نبیذ گویند. همچنان که نبید را خمر گویند.
مثال: گل بهاری بت تتاری، نبیذ داری چرا نیاری.
این کارد نه ازبهر ستمکاران کردند، انگور که ازبهر نبیذ است به چرخشت. رودکی
اقسام نبیذ از دانش نامه، ابو ریحان بیرونی:
- «نبیذ ارز» و یا مرز گویند و آن شامل نبیذ ذرت و ارزن و جو و گندم و سایر حبوب است و آن هابث تبع و نیکوکننده رخسار و محرک اشتها و بسیار مست کننده و قاطع باه است و چون عسل اضافه کنند محرک آن است و مورث سل و مضر ضعیف الابدان و مصلحش ماهی تازه است و آنچه از جو ترتیب دهند نفاخ و بی تفریح و مسهل و مدر و مفسد باه و هاضمه است ، و بوزه ٔ ارزن و ذرت نیز مانند اوست.
- نبیذ تمر، کنیاک از شراب خرمائی نامند، گرم و خشک تر از مویزی و مولد سودا و جذام و خنازیر و سرتان وموافق پیران است و هرچه از یسر و بلح سازند در اول گرم و در دوم خشک و بهتر از خرمائی و قابض و مقوی معده و مدر بول و بعد از مویزآب بهتر از نبیذهاست.
- نبیذ دبس و سیلان، کنیاک دوشابی است که از شراب خرما سازند. در کردار مثل شراب خرما است.
- نبیذ ذرت، بکنی ارزن.
- نبیذ زبیب و یا مویزآب نامند، در دومی گرم و در اول تر و مولد خون متین و بازکننده رگها و هاضم و مسمن بدن و مقوی معده است.
- نبیذ سکر، کنیاک از شراب شکری است، لطیف تر از مویزآب و به گرمی او نیست و موافق ناقهین و سوداویین است و آنچه از آب نی شکر سازند محرق اخلات و مولد صفرای کراثی و زنجاری دانسته اند.
- نبیذشعیر، جت. آبجو. فقاع .
- نبیذعسل، از شراب عسل است ، در سومی گرم و در دوم خشک و محلل اخلات غلیظ و کم کننده رتوبت بدن و حافظ سهت و سلامت آلت مردانگی(مبرودین) و مقوی حواس و جهت امراض بارده مثل فالج و رعشه نافع است.
- نبیذ جو ،فقاع، آبجو.
- نبیذ خرما، سَکَر، کسیس.
۴- ممتهن، شکل مفعولی از فعل امتهان. خوارکرده شده. خوار. بی مقدار. هر کجا همائی است در چنگال جغدی ممتهن است. (جهانگشای جوینی)
پس از این رو علم سحر آموختن، نیست ممنوع و حرام و ممتهن. مولانا

۵- بانگ سروش (گابرایل که ناقص زبانان بیابانگرد آنرا اسرافیل بیان میکنند) همان واژه پارسی سرناپیل است . یعنی بیابانگردان حاشیه نشین مرزهای شهرهای آباد امپراتوری پارسی، هر واژه پارسی را که اشتباه بیان کرده و اشتباه مینویسند، ادعا میکنند که ان واژه مال آنها است! بدترین اتفاقی که میتوانست برای ایران و ایرانیان افتد، همین بُر خوردن بیابانگردان بدون اخلاق و جاهل و بغایت نادان و بیرحم و نیمه دیوانه، در بین ما بود.
سرنا از اولین سازهای ساخت بشر در تاریخ است که ایرانیان آنرا ساخته اند. و هنگام نوروز به وقت سال تحویل و همچنین جشنهای ملی ایرانیان، نواخته میشود. در افسانه ها آمده است که نوای سرناپیل، ناقوس و یا زنگ خداوندان است. و در افسانه های ایران اعتقاد بر این است که خداوند توسط فرشته گانش دو بار در سرناپیل مینوازد. یکبار زمانی که روح از بدن آدمی جدا گشته و آدمی میمیرد. و بار دوم زمانی است که روح به کالبد دیگری منتقل میگردد و تناسخ بوجود میآید. ( در آیه ۲۰ سوره ق قرآن آمده:، و در آن روز که آنرا وعده داده است، در سرنا و یا صور دمیده میشود( و مرگت اعلام میگردد.) در اینجا سور، با ص نوشته شده است. )
دلیل نامگذاری این ساز به سرناپیل، اینست که این ساز ظاهری شبیه خرطوم پیل دارد و صدایش هم مانند زمانی که پیل در خرطومش میدمد، رسا و بلند است. و عجیب اینجاست که پیلها به این ساز علاقمندند. و بهمین دلیل برای بحرکت درآوردن پیلها، از ساز سرنا استفاده میشود. بویژه در جنگها که پیل با شنیدن صدای سرنا، تاخت میزند. به سرنا، شیپور هم گفته میشود.
با رَسایل بود سُرناپیل را
کز سماعش پَر برُستی پیل را
سپس ایزد برات و یا سروش بنام گابرایل را داریم که پیامآور و واسطهٔ بین خدا و آدمیان است.
و معنی نامش پیروی، آگاهی و انضبات است. او از بزرگترین صفات اهورامزدا است که بر نظم جهان مراقبت دارد، پیمانها و نذر ها را میپاید و به آدمیان هشدار میدهد. فرشتهٔ نگهبان خاص زرتشتیان است و از شخصیتهای محبوب ایران باستان بشمار میآید. او در مراسم آئینی و نیایشها حضور دارد و نیایشها را به اهورامزدا منتقل میکند و در سرودها بعنوان سرور آئینهای دینی به یاری طلبیده میشود. سروش آموزگار آئین انسانی است. سروش با خشم میجنگد. همکار ایزد مهر در نگهبانی از پیمانها و نظم است و این دو بهمراه ایزد رَشن در روز داوری و رستاخیز همکار هستند.
حضرت زرتشت مقدس نور بود و خرد او مانند سروش و یا فرشته پیغام آور خدا گابریل، میماند. و نور کسانیکه از او پائین ترند، در مقابل خورشید وجود او مانند چلچراغ میمانند. چون او خردش مانند سروشی از خدا است و به او یاری میرساند و دیگران در جایگاهی پائین تر آویزانند.
سروش ندای خداوند و فرشته و پستچی درگاه خدا است، او را به یونانی هرمس میگویند.سروش، منادی. پرهشته ای که از بارگاه خدا پیام میآورد و در گوش جان آدمیان میخواند. به پارسی گابریل و یا سروش. بقول حافظ شیرین سخن، هاتفی از گوش میخانه دوش، گفت ببخشند گنه، می بنوش. گوش میخانه یعنی از وسط و میان میخانه.
جنبه، گوش محرم، گوش هش و یا بقول مولانا گوش غیب گیر و یا گوش سروش، آن گیرنده ای است که میتواند دروغ و راست را از هم تشخیص دهد(حتی اگر آنها را در وسط یک پیاز یعنی در ده ها لفافه بپیچند و تحویل دهند.)و ندای حق را از ندا های دیگر باز شناسد.
و به آن جنبه میگویند. مثلا با کسی که دارای این گیرنده نیست اگر شوخی کنید آنرا جدی گرفته و جبهه میبندد. مردم درباره اینگونه افراد میگویند، که او جنبه شوخی ندارد. یعنی نمیتواند بین دروغ و راست و یا شوخی و جدی تشخیص و تمیز دهد.(گوش)
ایزد رشن و یا رشنو و یا صفت دادگری اهورامزدا. در آئین باستان ایرانیان، صفت رشن اهورامزدا را داد و دادگری او دانسته و این ایزد بهمراه ایزد میترا و سروش، کردار انسانها را در برزخ میسنجند. بطوری که وزن کردار کسی یک مو پایین و بالا نمیشود. صفت داد بهمراه مهر و سروش، سومین داورِ روز رستاخیز است که پس از گذشتن روان از پل چینود (پل سرات، پس از مرگ و رفتن به برزخ) با ترازوی خود کردارهای خوب و بد را می سنجد. ترازوی مینوی را رشن در دست دارد. این ترازوی مینوی هرگز ختا نمیکند و به اندازهٔ سرمویی نه برای توانگران و نه برای درویش ترین مردمان منحرف نمیشود. چون راستی صفت ویژۀ این ایزد است، معمولاً او را ایزد راست میخوانند. در میدان رزم، راست کرداران را پیروزی می بخشد و دشمن راهزنان و بدکرداران است. نیز در تقویم اوستایی نام روز هجدهم از هر ماه است.
۶- حافظ دوست داشتنی همین را چنین میگوید:
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که ایام عمر برباد است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
چگویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژده ها داده است
که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است
ترا زکنگرۀ عرش میزنند سفیر
ندانمت که درین دامگه چه افتاده است
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیر طریقتم یاد است
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیف عشقم ز رهروی یاد است
رضا به داده بده و ز جبین گره بگشای
که بر من و تو درب اختیار نگشاده است
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این اجوز عروس هزار داماد است
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاد است
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خداداد است.
۷- پاردُم تسمه ای چرمین یا از جنس پالان است که بر عقب زین اسپ یا پالان خر و گاو میدوزند و آنرا در دو سوی زین و یا پالان استوار میکنند. دم خر و اسپ و ستوران را از آن میگذرانند و این باعث میشود که در سربالایی ها پالان بطرف پایین نلغزد. در اسپها از پاردم ها برای جلوگیری از بجلو لیز خوردن زین اسپ استفاده میشود.
۸- در اساتیر ایران، نام الهه رودها و نهرها، تتیس نام دارد که یکی از شش تیتان و یا نیمچه خداهائی است که توسط میترا و خورشید (به یونانی گایا و اورانوس)تولید شده است. او مادر خدایان رودخانهها و همه آبهای روی زمین بود. تتیس با تیتان دیگری بنام اوکئانوس ازدواج کرد و از او صاحب پسران بیشمار (خدایان رودخانه) و دختران بیشمار (اوکئانیدها) شد.برای او بیش از ۳۰۰۰ فرزند ثبت شده است و آنها چشمهها، دریاچهها و رودخانههای جهان میباشند.
تصاویر بسیاری از تتیس، در موزائیکهای تزئینی حمامها و استخرها در ترکیه جعلی پیدا شده است که همگی بنام رومیان ثبت گشته. درحالیکه رومیان در دوازده هزار سال پیش اصلا وجود خارجی نداشتند. ولی چون دنیا قانون ندارد و دنیا در دست یک گله آدمخوار و کودک آزار روانی است، که اگر ابلیس درونشان را از خود راضی نگاه ندارند، بشدت توسط او مجازات میشوند، درنتیجه هرج و مرج و آشفته بازاری در تمامی مطالب برقرار است. ایران ده برابر صحرای پارس و عربستان جعلی وسعت دارد ولی بر روی اطلس زمین به اندازه نصف آن کشیده شده، نقشه تورگیه که به اندازه یکی از استانهای شمال ایران است و شکل بادمجان بم را دارد یک مستطیل بزرگ نشان داده میشود، و تاریخ را هم که بنام بیابانگردان و وحشیهائی که سد سال نیست از بیابان بیرون خزیدند و تازه بدوران زسیده های حقیر نوشته اند و در مدارس اروپا و آمریکا تدریس میکنند! و تا آخر.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر