آنچه ما میدانیم به اندازه یک قطره است و آنچه ما نمیدانیم به اندازه یک اقیانوس.
در سورت واقعه در قرآن بلهچه ناقص عربی، (۱) از واقعه شوم و بزرگی که در ۱۴۰۰ سال پیش بر روی زمین رخ دارد سخن گفته شده و آنرا قیامت مینامد. و شرح میدهد که بر اثر این واقعه و در پی آن، زمین آنچنان لرزید که خشکیهای آن به چندین بخش تقسیم گشته و آب در بین این خشکیها پر شد، و همچنین خشکیهای بسیاری بزیر آب رفت. از جمله منطقه آتلانتیس (منطقه آناتولی امروزی) که مرکز امپراتوری جهان شمول ساسانی بود، و موجب برچیده شدن این امپراتوری گشت. در ابتدای این سورت، از چگونگی اوضاع اجتماعی و خوشبختی ایرانیان و بطور کلی مردمان در دوران امپراتوری ساسانیان سخن گفته شده که در چه بهشت با شکوهی زندگی میکردند و آنرا بهشت مینامد. سپس شرح چگونگی نابودی این امپراتوری توسط زمین لرزه و تغییرات زمین را میدهد و در آیات ۷۷ و ۷۸ آن بطور واضح میگوید:«قرآن کتابی است که از روی لوح محفوظ (اوستا) نوشته شده است.» که در دوران امپراتوری سامانی که سالها پس از این واقعه، توسط پارسها بنیانگزاری شد، از روی متون باقی مانده از اوستا و آنچه که هنوز در خاطر مردمان مانده بوده، نوشته شده است. آنچنان که شاهنامه در دوران این امپراتوری، نوشته شده تا تاریخ گذشته و از میان رفته ایرانیان را تا پایان دوران ساسانی ثبت کنند.
و اینکه گاه گاهی از آیات قرآن به لهچه ناقص عربی (که حتی نامش را هم از قرآن سپنتا و یا اوستا نوشته حضرت زرتشت مقدس، گرفته است) در تفسیر ابیات مثنوی استفاده میشود، همانطوری که تاکنون باهوشها متوجه شده اند، اینست که، ساختاری که در نوشتار مثنوی از طرف حسام دین چلیپی استفاده شده، همان است که در قرآن به لهچه عربی وجود دارد. مولانا در مثنوی با تکیه بر حکایات کوچک و مثالها به شرح اخلاقیات انسانی پرداخته و آنها را سفارش و تبلیغ مینماید. در قرآن به لهچه ناقص عربی هم که بخش کوچکی از ترجمه و تحریف مثنوی مولانا است، همین ساختار وجود دارد. با این تفاوت که مثنوی کامل و روان و زیبا است و خواندنش روح افزا، درحالیکه در قرآن عربی براحتی میتوان، دستپاچه گی نویسندهگان آنرا از ترجمه ناقص و تحریف شده مثنوی دید. تو گوئی با عجله بخشهائی از مثنوی را ترجمه و سپس تحریف کردند تا بسرعت کتاب مقدسی برای بیابانگردان جهود و پسرعموهای عرب ساخته باشند. در مثنوی همواره سخن از پاکی و طبیعت و خدا، خرد و حکمت و انسانیت و مهربانی است، در قرآن عربی اکثرا از خداوند حسابگر، خشن، عصبانی، انتقام گیر، گردن زن، اعدام کن، با خاک یکسان کن و درست مانند خود جهودان ظالم و تهدید کننده، عقده ای، حسود و خسیس و بخیل و همیشه نیازمند و جنایتکار است که از نیکی هیچ نشانی در او نیست.
و اینکه:« هم بدان قرآن که آنرا پاره سی است، مثنوی قرآن بشعر پارسی است.»
بهرحال قسمتهائی از بخش «حاکم و مرد و خاربن» مثنوی هم بطور احمقانه ای ابتدا به لهچه ناقص و ناخوشآیند عبری و عربی ترجمه شده و سپس تحریف گشته و در قرآن در سورتی بنام واقعه قرار گرفته است. متن پارسی این سورت را در پاورقی میتوان خواند.(۲)
ور عِیان خواهی سلاه دین نِمود
دیدهها را کرد بینا و گُشود
سلاه دین کنایت از حضرت زرتشت مقدس است و میگوید، اگر اشکارتر از اینهائی که من گفتم را خواهانی به حضرت زرتشت مقدس رجوع کن. چراکه او سبب باز شدن و بینايی چشمها گشت.
نور را از چَشم و از سیمایِ او
دید هر چَشمی که دارد نورِ هو
هر انسانی که در درونش اهورا هستی دارد، نور حق و یا خدا را میتواند در آئین حضرت شمس مقدس، ببیند.
پیر فَعّال است، بیآلَت چو حَق
با مُریدان داده بیگفتی سَبَق
و یا بقول حافظ شیرازی، نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت، بغمزه مسئله آموز سد مدرس شد. پیر(حضرت زرتشت مقدس) بدون احتیاج به کتاب و قلم، دانای خدائی گشت.
در زبان اوستائی واژه ای وجود دارد بنام «گوس» بمعنی و مینه گفتن. و واژه «آگوس و یا آ+گوس» بمعنی انسان سخنگو و یا ناتق میباشد. تا پیش از حضرت زرتشت مقدس، آدمیان «ناگوس» بودند. یعنی دارای زبان و سخن و کلمت نبودند. اولین چیزی که اهورامزدا به حضرت زرتشت یاد داد، واژه «گوس» بود یعنی بگو، کلمت را بخوان. (و یا بقول مولانا، با مریدان داده «بی گفتی» سبق) یعنی پیش از همه گفتن را یاد گرفته است. پیش از همه کلمت را بیان کرد. و یا کلام خدا شد.
اینرا در انگیل مسیحیان بدین گونه نوشته اند: «در ابتدا کلمت بود و کلمت نزد خدا بود و کلمت خدا بود.»(یوحنا ۱:۱) و «او جامهای پوشیده از رنگ خون دارد. نام او «کلمت خدا» نامیده میشود.»(مکاشفه ۱۹:۱۳)
بدین سبب لقب نخستین حضرت زرتشت «لوگوس»است. یعنی اولین آدم سخنگو و یا اولین کلمت. و «لوگوس»صرفاً به معنای «کلمت» نیست. بلکه معنای زبانی، فلسفی و فنی دارد. کلمه لوگوس از فعل پارسی به معنای «من میگویم» گرفته شده است. از این کلمت، واژه «منطق» میآید که به معنای «گفتار منطقی» یا «ذهن گفته شده» است. بنابراین، واژه «کلمت» به ذهن ناتق خدا یا گفتار منطقی خدا اشاره دارد. این کلمت هم ذهن و هم گفتار را باهم نشان میدهد. و این جایگاه حضرت زرتشت مقدس است.
و تثلیث (ابدیت سه گانه شامل خدا، زرتشت(انسان) و اهورا) را برای ما آشکار میکند که اهورا از ذات خداست و از ازل در او وجود داشته است. از آنجایی که زرتشت ذهن ناتق خداست، پس او مانند او ابدی است، زیرا ذهن خدا از ازل در خدا وجود داشته و تا ابد وجود دارد. بنابراین، شخص دوم، لوگوس، کلمت، شخص دانش، یا ذهن، یا کلام در تثلیث مقدس است. او «پیامبری است که در او تمام گنجینههای حکمت و دانش پنهان است» یا او شخص حکمت در «ابدیت سه گانه» است. بنابراین او «حکمت خدا» است.
دل بدستِ او چو مومِ نَرم رام
مُهر او گه نَنگ سازد، گاه نام
دو واژه پارسی نام و ننگ هماره درکنار هم میآیند، که در معنا مرادف هم هستند. بمعنا و مینه:«شهرت، آوازه، عزت و اعتبار و نیکنامی آبرو. شرم و حیا، افتخار، حرمت. ننگ مرادف نام و از اتباع نام است. مانند: «سپهبدش شیروی بهرام بود، که در جنگ باننگ و بانام بود.فردوسی. و یا: که چون او نبوده است شاهی به جنگ، نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ.فردوسی و یا: ور حذر از ننگ و از نامی کنند، چاره ای سازند و پیغامی کنند.مولانا. و یا: بداند ز آغازانجام را، که از ننگ داند همی نام را. فردوسی و یا: خدایگان جهان خسرو بزرگ اورنگ، برآورنده نام و فروبرنده ننگ. فرخی. و یا: از ننگ چه گوئی که مرا نام ز ننگ است، وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است. حافظ.»
در زبان پارسی قرار دادن دو واژه مترادف کنار هم بسیار مرسوم و طبیعی است، مانند شاد و شنگول، عجیب و غریب، شوخ و شنگ ووو.
متاسفانه واژه ننگ را آگاهانه و یا ناآگاهانه بمعنی متضاد آن یعنی شرم و عیب و رسوائی بکار میبرند. و یا واژه «تن ها» بمعنای گروهی از آدمیان را درست برخلاف و متضاد معنای آن، بمعنی خلوت و بیکسی گفته اند. و گمراهی در مورد واژه ننگ از آنجا برمیخیزد که ننگ، بمعنای جنگ و جدال هم است. و ننگین کردن و ننگ آوری، بمعنای بجنگ و کارزار فراخواندن و جنگ آوری است. به ننگ آوردن نام کسی یعنی او را به جنگ و کارزار دعوت کردن : به گودرزیان گفت جنگ آورید، همه نام دژمن به ننگ آورید.فردوسی و یا: همه نام سام آوریدی به ننگ، همانا نداری تو چنگ پلنگ. فردوسی. در گذشته بی ننگی بمعنی و مینه سرافکندگی بود. و امروزه درست برعکس شده.
در اینجا میفرماید، اهورای آدمیان(دلها) با آئین او، آرامش و خرسندی یافته و مانند موم نرم و رام میشوند. و مُهر او و یا آئین او، گاهی موجب پادشاهی و نام میشود (مقام مادی) و هم گاهی سبب حرمت و عزت و شرف میشود (ننگ).(مقام مینو و مانی و معنوی)
حضرت زرتشت در مورد خود گفت که او «بخشنده حیات به انسان» و «آب حیات» است. او گفت: من آب حیات هستم که از طرف اهورامزدا نازل شدم و اگر کسی از این آب حیات (آئین به) بخورد، حیات جاودان دارد و تا ابد زنده خواهد ماند. و نامش جاودان میماند.
مُهرِ مومَش حاکیِ انگُشتریست
باز آن نقش نگین، حاکی کیست؟
حاکیِ اندیشهٔ آن زرگر است
سِلسله هر حلقه، اندر دیگر است
بنابراین، وقتی او تجسم یافت، و آئین خود را نوشت، آدما خدا را در او دیدند. (مُهرِ مومَش حاکیِ انگُشتریست). هیچکس هرگز خدا را ندیده است. بدین معنا که هیچکس او را در الوهیتش ندیده است. اما وقتی او در زرتشت دمید، و بشکل اهورا در جسم نشست، آدما او را در این جسم دیدند، او را مجسم دیدند. بنابراین «این درست است که هیچکس هرگز خدا را ندیده است، اما زرتشت که با خدا سخن گفته است، او را شناسانده است» یعنی او کسی است که به ما شناخت خدا را داده و ما توسط او خدا را شناختیم.(حاکیِ اندیشهٔ آن زرگر است) بعبارت دیگر او «صورت خدای نادیده» است. رد پای او روی نگین(زرتشت) است، نگین از او حکایت دارد.
این صَدا در کوهِ دلها، بانگِ کیست؟
گَه پُر است از بانگ، این کُه، گَه تَهیست
زرتشت با اینکه ذهن ناتق خدا بود، برابری با خدا را غنیمت نشمرد، بلکه خود را خالی و تهی کرد و ذات یک انسان را پذیرفت» یعنی، اگرچه او هرچه خدا میدانست او هم میدانست (گَه پُر است از بانگ) اما او خود را از این جاه طلبی تهی کرد و به شکل یک انسان درآمد و مرگ جسمانی را پذیرفت. (این کُه، گَه تَهیست)
او را میشود مانند سکونت نور در خورشید، یا سکونت گرما در آتش، یا سکونت فکر در ذهن، و یا پژواک صدا در کوه دانست، بطوری که درک میشود که آنها یک وجود هستند، ولی اینگونه نیست.
هرکجا هست او حکیم است اوستاد
بانگِ او زین کوهِ دل، خالی مَباد
بهرحال هرکجا که حضرت زرتشت مقدس باشد، چه زنده و چه به جاودان پیوسته، امیدوارم که بانگ و ندا و آئین او در سراسر کوهستان دلهای ما نواخته شده و پژواک بیابد. خداوند زیبا در همه جا هست، و ای کاش که دلهای ما هیچگاه از یاد و حضور او خالی و تهی نباشد. و ندای او در دلهای ما که مانند کوهی سنگین است، پسآمد و پژواک یابد.
هست کُه، کآوا مثنا میکند
هست کُه، کآواز صد تا میکند
دل آدمی اگر مانند دل حضرت زرتشت باشد، ندای خدا را با قدرت پژواک میدهد (آوا را مثنا میکند)و درنتیجه خدا به او میگوید: «هر آنچه از آن من است، از آن توست و هر آنچه از آن توست، از آن من است» و آن دلهائی که مانند دل زرتشت نیستند (یعنی اکثر مردم و یا اکثر قریب به اتفاق مردم) واکنشهای متفاوت دیگری دارند.
در فیزیک دبیرستان خوانده ایم که صدا یک موج مکانیکی است و هر موجی از این نوع، هنگام برخورد با سطح سخت، مانند سنگهای سخت کوهستان، پژواک و یا اکو و یا بازتاب و یا پسآمد(پس + آمد) پیدا کرده و به منبع اصلی برمیگردند. (این پدیده مشابه بازتاب نور در آئینه است، در اینجا با امواج مکانیکی (صوتی) سروکار داریم که برای انتشار به یک محیط مادی مانند هوا، آب یا جامدات نیاز دارند.(۳))
حالا اگر گیرنده صدا (مثلا کوه) به سمت منبع ساکن که از خود موج صوتی میفرستد برود، مثلا اگر کوه بسمت آدمی که در کوهستان فریاد زده است، برود، پژواک و بازتاب و پسآمد صوتی که صورت میگیرد بیشتر از وقتی است که نسبت به منبع موج ساکن باشد.(هست کُه، کآوا مثنا میکند) و اگر از منبع صوت دور شود، موج را با پسآمد و یا پژواک کمتر میگیرد. اگر منبع موج نیز از گیرنده دور یا به او نزدیک شود، پسآمد صوتی که شنونده میشنود نیز به ترتیب کمتر یا بیشتر میشود.
در اینجا مولانا با آوردن این مثال از دانش فیزیک، میگوید، خداوند پیام خود را توسط زرتشت بمردم گفته است. برخی از مردم پیام را گرفته و بطرف منبع پیام و یا خدا میروند و در اینحالت پیام گرفته شده قدرت و توان بیشتر و قویتری دارد. و برخی پیام را میشنوند ولی واکنش آنها مانند گروه اول نیست.
فزیکدانان بزرگ ایران مانند خیام کبیر به این پدیده «اثر دو برابر و یا اثر دوبل و یا دوپل (که به زبان وحشیها رفته است Doppler effect) در فیزیک امواج نامگذاری کرده اند، که پژواک و یا پسآمد یک موج بر اثر حرکت فرستنده یا گیرندهٔ آن تغییر میکند. و اینرا مولانا در هزار سال پیش، با این بیت «هست کُه، کآوا مثنا میکند، هست کُه، کآواز صد تا میکند» بیان میکند.
مثنا یعنی، تکرار، تناوب، تکرار، فرکانس، پسآمد موج. مثال: هر یک ثنا که بر تو فرو خوانم، بنیوش و باز خواه ومثنا کن.
نام تار دوم عود، را هم مثنا نامند.
میزَهانَد کوه از آن آواز و قال
صد هزاران چَشمه آب زُلال
هنگامیکه کوه (انسان) آن آوا را میگیرد (پیام خدا را از طریق زرتشت میگیرد) سنگها شکافته شده و سدها هزار چشمه آب در کوهستان میجوشد. (دلهای سنگین مانند موم آب شده و پلیدیها را از خود دور میکنند)
زهانیدن، یعنی جوشیدن.
چون زِ کُه، آن لُطف بیرون میشود
آبهای چَشمهها خون میشود
آب چشمه ها خون میشود، کنایت از شقایق ها و لاله های واژگون زاگرس و البرز و کوهستانهاست که به خاطر بیرون زدن آب چشمه ها میرویند. و میگوید، هنگامیکه لطف خدا موجب جاری شدن چشمه های بسیاری در کوه میشود، آنچنان کوهستانها پر از شقایق های سرخ میشود تو گوئی چشمه خون راه افتاده است.
لازم به ذکر است که لاله های واژگون زاگرس و البرز توسط تورگهای جنایتکار که انگل ایرانند، از کوهستانهای باشکوه ایران تماما کنده شده و به ترکیه جعلی برده و کشت شده است، و تورگ های نادان و ابله نمیدانند، در سد سال پیش هنگامیکه توسط آقاش روسیه و انگل استان، از بیابان درآورده شد تا در کشتار ایرانیان از آنها استفاده ابزاری کند، و پس از کشتار میلیونها انسان ایرانی در منطقه آناتولی، خانه بر روی دریای خون ساخته است. و در سرزمین نفرین شده ای جاگیر شده که دارای زمستانهای بسیار خشن، بهاران با سیلابها و بارشهای ویرانساز، تابستانهای سوزان که هر سال موجب آتشسوزی در طبیعت میشود و پايیزهای پر از زلزله است. و روزگاری نچندان دور، دوباره زمین مانند ۱۴۰۰ سال پیش، دهان باز کرده و در این منطقه شکافته و زیر و رو میشود، و تورگ جانی با تمام دزدیهای که از مردمان دنیا کرده، یکجا در خاک دفن خواهد شد.
زان شَهَنشاه هُمایون، نقل بود
که سَراسَر تور سینا، لَعل بود
از حضرت زرتشت مقدس(از آن شَهَنشاه هُمایون) نقل است که هنگامیکه او با اهورامزدا در تور(کوه) سینا دیدار کرد و بگفتگو پرداخت، تمامی کوه برنگ قرمز درآمده، تو گوئی تمامی کوه تبدیل بگهر لعل قرمز، شده است.