‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر دوم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر دوم. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۴۰۵

حسد بردن حشم به ندیم خاص بخش دوم


حسد بردندامیران شاه به ندیم محبوب او، بخش دوم از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



مولانا در این بخش هم مانند بخش پیشین میفرماید: با خدا باش پادشاهی کن، بی خدا باش هرچه خواهی کن. یعنی بیان این مطلب مهم که اهورای آدمیان از هم باخبرند و دربرخورد باهم واکنش نشان میدهند. بدین ترتیب که، واکنش های ناآشنایان به همدیگر و احساسات بی دلیل آدما به هم، نظیر: مهر و دوستی، قهر و آشتی، عشق و نفرت، خشم و کین، حقد و حسد، فرار و نزدیکی ووو، از تاثیرات این آگاهی است. مثلا، اهورای آدما هنگامیکه به یک اهورای پاک میرسند، اگر خود نیز تا حدودی بری از آلودهگی باشند، به آن انسان توجه و مهر و احترام و دوستی و عشق بی دلیل نشان میدهند، و این همان معنای پادشاهی است. و اگر خود دارای اهورای آلوده باشند، دچار حسادت بیمورد و نفرت بیدلیل و خشم جانکاه نسبت به پرهیزگار میگردند. و اگر اهورای پاک به اهورای فردی خبیث برخورد کند، او هم بیدلیل از خبیث دوری میجوید. و البته دو خبیث در برخورد بهم، جنگی هولناک را شروع میکنند. و دو پاک نهاد، عاشق هم میشوند. و این معنای هرچه خواهی کن است.
قصهٔ شاه و امیران و حسد
بر غلام خاص و سلپان خرد
دور ماند از جر، جرار کلام
باز باید گشت و کرد آنرا تمام
به داستان پادشاه و ندیم ویژه و محبوب او که بر اثر پر حرفی به تاخیر افتاد، میپردازیم و آنرا بپایان میبریم.
جر یعنی کشیدن. جرار کلام یعنی پر حرف. کسی که سخن و کلام را کش میدهد.
باغبان ملک با اقبال و بخت
چون درختی را نداند از درخت
یک باغبان کارکشته و با تجربه، درخت شناس است. و خداوند که باغبان ملک هستی است، تمامی مخلوقاتش را بخوبی میشناسد. و اهوراهائی که بارها تناسخ را تجربه کرده اند، اهورای دیگران را میشناسند و براساس پاکی و یا ناپاکی آن، واکنش نشان میدهند.
آن درختی را که تلخ و رد بود
و آن درختی که یکش هفصد بود
کی برابر دارد اندر مرتبت
چون ببیندشان به چشم عاقبت
و آن اهورای پلید را با آن اهورای نورانی یکجا قرار نداده و یکسان برخورد نمیکنند. یعنی اهوراها نسبت به آگاهی که از هم میآبند بهم توجه نشان میدهند.
باغبان به درختان از روی بهره ای که دارند، رسیدگی میکند. مثلا درخت کاج رسیدگی ندارد، در چار گوش باغ چار درخت کاج میکارند تا مرزهای باغ را نشان باشند و سپس آنها را به امان طبیعت رها ساخته و پی کار خود را میگیرند. ولی هنگامیکه پای درخت رز در میان است، کار بطور کلی فرق میکند. با دقت او را هرس کرده، داربست برایش بسته، کود و آبیاری و مراقبت کامل میشود. در گذشته در ایران کنار هر درخت انگور یکنوع درخت یا درختچه مخصوص کاشته میشد که کار خدمتکار درخت را داشت و بطور طبیعی به درخت انگور مواد خوراکی میرساند. این تکنیک پرورش که در تاکستانهای ایران انجام میگرفت و باعث بی نظیر بودن مزه و مرغوبیت انگور و شراب بدست آمده از آن میشد، توسط فرانسویها دزدیده و به فرانسه برده و مطابق معمول که هرچه بردند، باقیمانده را در ایران نابود ساختند، این شیوه پرورش انگور هم از ایران برچیده شد.(و شاید هنوز در شیراز باشد، من بیخبرم)
پس رسم این است که با همه موجودات نسبت به ارزشمندی آنها، و نتایجی که ببار خواهند آورد، برخورد و رفتار میشود.
کان درختان را نهایت چیست بر
گرچه یکسانند این دم در نظر
با اینکه همه اهوراها یکسانند، ولی غلظت پاکیشان یکی نیست و آنچه که در آینده خواهند کشت و چه بر و بار و نتیجه ای ببار خواهند آورد، را از پیش میدانند.
نشاء درختان با اینکه همگی یک اندازه اند، با اینحال به آن درختی که میدانند، در آینده، بَر و میوه میدهد، از همان کوچکی، نگاه و مراقبت ویژه دارند.
شمس کاو ینظر بنور حق شد است
از نهایت وز نخست آگه شد است
حضرت زرتشت مقدس (شمس) که بنور اهورامزدا منور گشت، از تمامی تاریخ گذشته و آینده دنیا باخبر شد. و دانای دانایان و خردمند خردمندان گشت. و اهورا شناس بزرگ اوست. و او میدانست که بر سر ارواح چه خواهد آمد. پس اوستا را نوشت و برای مردمان بجا گذاشت تا از راه حق گمراه نگردند. و اینرا نوشت که من آینده را میدانم، پس از نادرستی پرهیز کنید. بدین سبب آنهائیکه کتاب اوستا را در اختیار دارند، تصورشان از این گفته حضرت زرتشت این است که او پیشگو بوده است. بنابراین تلاش میکنند، از روی اوستا به برخی از اتفاقات آینده آگاهی پیدا کنند! و چون اوستا را کسی میفهمد که دارای پندار و گفتار و کردار نیک باشد و غربیها که اوستای اصلی را در اختیار دارند، اکثرا چهر تمام قد ابلیس هستند و بعید است که در بین آنها کسی توانا به فهم اوستا باشد، تنها کاری که از دستشان برمیآید، ترجمه گوگلی آن و تقسیم ترجمه های ناقص آن به کتب مختلف و سپس نوشتن نام جعلی غربی، عبری، عربی در پای آن کتب است. همانکاری را که در سد سال گذشته با دیگر کتب دانشمندان ایران کرده اند. یعنی بطور کلی، کپی و تقلب و نااصلی و نادرستی و دروغ و خدع و بی ریشگی و خیانت به تاریخ و فرهنگ بشری.
چشم او ینظر بنور حق شده
پرده‌های جهل را خارق بده
چشم آخربین ببست از بهر حق
چشم آخِربین گشاد اندر سبق
حضرت زرتشت که توسط اهورامزدا نورانی و دانای دانایان گشت و پرده های جهل و نادانی را کنار زده و اهورا شناس (آخِربین) گشت. وآنچه که در آینده دیده بود را در اوستا نوشت و اینکار را بخاطر حق کرد، و در عوض پیشگیری پیش از پیشآمد کرد. یعنی برای آن اتفاقات بدی که در آینده قرار است برای بشر اتفاق افتد، و او را گمراه سازد و اهورایش را آلوده سازد، از پیش راه حل را نوشت تا بلکه آدما بخود آمده و آنچه که قرار است رخ دهد را تغییر دهند.(چشم آخِربین گشاد اندر سبق) و یا برای اینکه اهوراها به پلیدی دچار نگردند، اوستا را نوشت و «آئین به» و یا سفارش به پندار و گفتار و کردار نیک» کرد تا از پیش از دچار شدن آدما به پلیدی، جلوگیری کند.(چشم آخِربین گشاد اندر سبق)
خارق در اینجا یعنی شکافتن.


اتارود در قوس و قزح و یا رنگین کمان در برج دوشیزه اثر دارد.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۴۰۵

حسد بردن حشم بر ندیم خاص بخش نخست


دفتر دوم مثنوی، حسد بردن حشم بر ندیم ویژه شاه



پادشاهی یک ندیم را از کرم
بر گزیده بود بر جمله حشم
یکی از پادشاهان جم، به یکی از ندیمان خود بیش از دیگران توجه داشت و همراهی با او را بدیگر درباریان(حشم) ترجیح میداد.
واژه پارسی «حَشَم» دراینجا یعنی ندیمان ویژه، چاکران دربار، خدمه برگزیده. تجمل خدم و حشم پادشاهان ملک جم، از تجمل سران روم و زنگ برتر بودی.
جامگی او وظیفه چل امیر
ده یکِ قدرش، ندیدی صد وزیر
حقوق و مزایائی که این ندیم برگزیده میگرفت به اندازه چل شهریار بود، که در استانهای گوناگون امپراتوری پارس مشغول بخدمت بودند. و احترام و ارزشی که داشت ده برابر وزیران و دولتیان شاه بود.
از کمال طالع و اقبال و بخت
او ایازی بود و شه محمود وقت
بخت و اقبال و خوشوقتی او را میتوان مانند ایاز ندیم ویژه سلپان محمود غزنوی دانست. سلپان محمود غزنوی یکی از شهریاران خراسان و از خانواده غزنه بود که توسط دولت مرکزی ایران، به شهریاری خراسان گماشته شده بود. یکی از دلایلی که سلپان محمود غزنوی در تاریخ ایران برجسته شده است، اینست که کتاب تاریخ خراسان در حمله وحشیهای انگل استانی و کمپانی تماما دزدیده و سوزانده نشد چون در سرزمینهائی که پیش از جنگ جهانی و در دوران قاجارها جدا شدند، این کتب حفظ شد. پس آمدند و همان تاریخ خراسان را بجای تاریخ پر افتخار تمامی امپراتوری پارسی به مردم ایران حقنه کردند.
روح او با روح شه در اصل خویش
پیش ازین تن بود، هم پیوند و خویش
تو گوئی ارواح ایندو پیش از اینکه در دو تن بنشینند، یکی بوده است. و در این جهان، ایندو همزاد خود را پیدا کرده اند.
هیچکس نمیداند که در اوالم سوت و ناسوت چه میگذرد. ما از طریق مولانا به این دانش رسیده ایم که جسم و جان ما، همان ماده و انرژی هستند که بهم چسبیده و وجود را ساخته اند. و اینکه گهر جان و اهورائی که در دل ما خانه دارد، ذره ای از اهورامزدا است. و دمی از دم او. ولی اینکه چرا دو تن همزاد هم میشوند، یعنی ویژهگیهای اهورایشان با هم یکی است و بدین سبب باهم یک روح در دو بدن نامیده میشوند، بر ما پوشیده است. و به داستانهای ساخته شده ذهن بشر هم در این رابطه، اعتباری نیست.
کار آن دارد که پیش از تن بُد است
بگذر از اینها که نو حادث شده است
ارواح (کار) پیش از جسم ها ساخته شده و بوده اند، و جسم ها هر بار برای ارواح، نو و تازه حادث (تناسخ)میشوند. چراکه تنها ارواح هستند که تناسخ مییابند. پس سن روح و یا اهورای ما از جسممان خیلی بیشتر است. برخی از اهوراها هزاران سال زیسته اند.
یک واقعیت هم که در این رابطه وجود دارد این است که، در اکثر آدما، تنها بیرون و یا کالبد آنها پیر میشود، و در درون و از نظر روحی، آنها هنوز ۲۵ سالشان است.
چشم عارف‌ راست کاو نی احول است
چشم او بر کِشتهای اول است
«چشم عارف» در اینجا منظور اهواری آدمی است که خود را از خدا جدا نمیبیند، و احول نیست. و این اهورا هماره چشمش بدنبال کشت اول است. یعنی آن ذره ای که برای نخستین بار از خدا جدا شده و هنوز به پلیدی و درنتیجه تناسخ دچار نشده بود. یعنی آن دم الهی که تازه از تنور خدا بیرون آمده، و آن کشت اول، چه زمانی بود؟ اولین بار که خدا از دم خود در درون آدمی دمید.
آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو
چشم او آنجاست روز و شب گرو
آن اهورائی که برای اولین بار از خدا جدا شد، مانند نور خورشید پاک بود ولی در کالبد آدمی تا بجائی رسید که دچار تناسخ گشت، یعنی آلوده شد. و اینک هرچه انجام میدهد، چه بد و چه خوب (آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو) بهرحال اهورای آدمی شب و روز بدنبال رسیدن به آن مقام اولی است.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۴۰۵

حکایت پادشاه جم و امتحان ندیمان بخش سه


پادشاه و امتحان ندیمان بخش سه از دفتر دوم مثنوی.



در این بخش مولانا از قدرت اهورای آدمی میگوید.
پس سوی کاری فرستاد آن دگر
تا از این دیگر شود او باخبر
سوی خویشش خواند آن شاه عظیم
چون ز همامی بیاآمد آن ندیم
پادشاه ندیم گند دهان را به انجام کاری دستور فرموده و او را مرخص کرد و آن ندیم نیکروی را که از کار برگشته بود را به پیش خود فرا خواند.
گفت، خش گشت هر که رویت دیده ای
دیدنت ملک جهان ارزیده ای
گفت هر فردی بروی تو نگاه میکند، حالش خوش میشود، و دیدنت به همه دنیا می ارزد.
پیش بنشاندش بصد لطف و کرم
بعد از آن گفت، ای چو ماه اندر ظلم
ماه روئی جعد موئی مشکلبوی
نیکخوئی نیکخوئی نیکخوی
شاه ندیم خوبروی را با احترام و مهر و مهربانی پذیرفت و او را در پیش خود نشاند. و او را مهتاب شبهای تاریک(ظلم) لقب داد. و از رو و موی و رخسار و نیکخوئی او تعریف کرد.
ای دریغا گر نبودی در تو آن
که همی‌گوید برای تو فلان
سپس شاه گفت، ای کاش در تو آن نکات منفی که رفیقت میگفت، نبود.
گفت شآنی زآن بگو ای پادشاه
کز برای من بگفت آن دین‌تباه
گفت کمی از آنچه آن خدا نشناس درباره من گفت را بگو.
واژه پارسی شآن دراینجا یعنی پاره ای، تکه ای، بخشی.
گفت اول وصف دو روئیت کرد
کاشکارا تو دوائی، خفیه درد
گفت، اول که از دو رو بودن و مکاریت گفت، که در جلو چشم و پیش رو، مانند دارو درمانگری و دوستی و شفیق، ولی هنگامی که به خلوت میروی، مانند بیماری جانکاه و دژمنی دژم میشوی.
خبث یارش را چو از شه گوش کرد
در زمان دریای خشمش جوش کرد
ندیم نیکروی تا از شاه شنید که آن دیگری از وی بدگوئی کرده، بیدرنگ خشمگین گشت.
کف برآورد آن ندیم و سرخ گشت
تا که موج هجوِ او از حد گذشت
پس شروع کرد از ندیم گند دهان آنقدر بد گفت که دهانش کف کرده و رنگش کبود گشته و بدگوئی را از حد گذرانده و کار به فحاشی کشید.
کاو ز اول دم که با من یار بود
همچو پیس در غرب سرگین خوار بود
ندیم گفت، او از اول که با من همکار شد، مانند لکه ننگی بود که در غرب برویش سرگین میگذاشتند.
واژه اوستائی پیس به معنای نقش و نگار بسته شده یا زینت داده شده و معنای اسمی ابلق یا دورنگ است. و به یک نوع بیماری پوستی که پوست را دو رنگ میکند هم پیس میگویند. در گذشته غربیها برای معالجه درمان زخمهایشان از سرگین حیوانات بهره میجستند. انگل استانیها این سنت معالجه را به نوکران تورگشان هم آموخته بودند و زمانیکه آذرآبادهگان بدست وحشیهای انگل استانی و روس و تورگ و جهود (پس از اپیدمی و قحطی طولانی در این بخش از ایران) افتاد، این شیوه کثیف را هم در آنجا شایع و ترویج کردند. تا جائیکه هنوز که هنوز است در آنجا مردم از مخلوط سرگین با دیگر مواد برای معالجه استفاده میکنند.
و انگل استانیها آنچنان آلوده به بیماریهای هولناک بودند که هنگام ورود به هند، بیماریهای تاعون و جذام و بیماریهای مقاربتی خود را به هندیها و پس از آن به ایرانی ها و ایرانی تبارها در هند و اسپانیا و آناتولی و مصر و آفریقا داده و موجب اپیدمیهای وحشتناک شدند که منجر به مرگ میلیونها انسان گشت. در اسپانیا پنجاه میلیون، در هند بیش از صدها میلیون، در ایران امروزه بیش از بیست میلیون، در یونان و آناتولی سه میلیون و در مصر بیش از ده میلیون مردم از اپیدمی که قحطی را هم بدنبال داشت کشته شدند. فقط بخاطر اینکه مهاراجه های نادان این وحشیهای منبع میکروب را به مردم متمدن شرق تحمیل کردند.
و همچنین به «مقداری از چیزی» هم پیس گفته میشود.





شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۴۰۵

حکایت پادشاه جم و امتحان ندیمان بخش دوم


داستان پادشاه و امتحان ندیمان بخش دوم از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی



در این بخش مولانا از جسم و جان و تبدیل ایندو بیکدیگر میگوید.
در ابتدای این بخش مولانا از بزرگ مردان تاریخ ایران نام برده و آنها را ستوده است. طبق معمول بیابانگردان وحشی خود را اینجا هم تحمیل کرده و مطابق معمول و همیشگیشان نام یک گله ناشناس وحشی را بجای نامهای اصلی قرار داده اند و بخرج تاریخ و فرهنگ ایران، برای جهود و پسر عمه های عرب بغایت نادان و جاهل و مخ مرده اش، که با دزدی نفت و گاز خلیج پارس و منابع گرانبها و ثروتهای بیشمار ایرانیان، و با نوکری آدمخوران وحشی، تنها پنجاه سال است از بیابان درآمده و تمدن یافته اند، اراجیف بهم بافتند. من ابتدای این بخش را در پاورقی نوشته و شرح کوتاهی هم برایش نوشته ام و تلاش کردم آنرا تا حدی تصحیح کنم. (۱) و امیدوارم اهل فن و دانایان پارسی زبان روزی در پاکسازی مثنوی از بیشرمی بیابانگردان، آستین بالا زده و در اینراه کاری کنند و این ارث بزرگ دنیای بشریت و بویژه ایرانیان را به جایگاه شایسته خود بازگردانند.
صد هزاران پادشاهان کیان
سر فرازانند در هیر جهان
۱۲۶ هزار پادشاه پر افتخار و دانشمند و نیمه خدای جم (کیان) در سراسر دنیا با دادگستری و رادی و آزادی حکومت کرده اند، که نامشان در همه جهان هستی بعنوان ناجیان بشر و بشریت ثبت گشته است. بگونه ای که از آنها با عنوان ۱۲۶ هزار پیغمبر یاد میکنند.
واژه اوستائی «هیر» دراینجا یعنی یاد، حافظه.
واژه اوستائی «جم» به معنای خورشید و یا شمس است که از القاب حضرت زرتشت مقدس میباشد. و نام دیگر امپراتوری ایران از دوازده هزار سال پیش تاکنون میباشد و به ملک جم معروف است. چراکه حضرت جم در سرزمین ایران بزرگ ظهور کرده است ، پس این سرزمین را سرزمین خورشید و یا سرزمین زرتشت و یا جم میگویند. و ملک جم، نام امپراتوری ایران بر سراسر دنیا است. و جم شید، بمعنای پرتو خورشید، یکی از بزرگترین پادشاهان تاریخ بشر است که نیمه خدا و توانا به شگفتیهای بزرگ بوده است. نام جمشید را با کوروش کبیر یکی میدانند. و جم ایل، یعنی خدای خورشید. و جمیل و یا جمیله نام یکی از ملکه های ایران باستان است که به دُر و مروارید بسیار علاقه داشته است و هماره با جامه ای مزین به مروارید های ناب میگشته، و بدین سبب او را مرجان هم مینامند. ظاهرا ملکه سبا و یا ملکه یمن که عاشق جمشید شاه بوده و جمشید بهشت زمینی را برای او ساخته، و در جوی های آن در و مروارید روان ساخته بود، همین مرجان ملکه یمن و همسر جمشید شاه است. (۲) واژه جم همچنین بمعنای بسیار بزرگ و شگغت انگیز است. این واژه را ناقص زبانان، ناتوان از بیان بوده و انرا عجم مینامند.
نامشان از رشگ خلق پنهان بماند
هر گدایی نامشان را بر نخواند
نام این ۱۲۶ هزار پادشاه شگفت انگیز پارسی بخاطر حقد و حسد جهودی پنهان ماند و هر گدای پست فترتی که به کتب باستان ایران دست یافت، انرا پنهان ساخته تا با تحریف آنها، موجودیت ناچیز خود را نمایان سازد.
واژه پارسی «رشگ» یا رَهشگ یعنی راه گشایی. آنکه به دیگری رَشک میبرد یعنی بدنبال باز کردن و ایجاد یک راهی است تا او هم به مقام و موقعیت آن دیگری برسد. ز رشگ نام او آلم دو نیم است، که آلم را یکی، او را دو میم است. مدح حضرت زرتشت از زبان نظامی که در آن زرتشت را به ماه تشبیه کرده است.
حق آن نوران و حق نوریان
کاندر آن بحرند همچون ماهیان
ندیم به ۱۲۶ هزار پادشاه پارسی که آنها را نوران مینامد و به تمامی پرهیزگاران (نوریان) که در دریای عشق به پروردگار مانند ماهیان غوطه ورند سوگند میخورد که:
بحر جان و جان بحر ار گویمش
نیست لایق، نام نو می‌جویمش
اگر او را دریای جان و یا جانِ دریا بنامد، حق مطلب را ادا نکرده و میبایست نامی نو برایش پیدا کرد.( مبالغه تا این حد؟)



یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۴۰۵

حکایت پادشاه جم و امتحان ندیمان بخش یک


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپ.



در بخش پیشین مولانا از صفتی که برای مقام انسانی ناپسند و ناشایست است، یعنی از حسادت و نتایج بد و نکوهیده آن سخن گفت. در این بخش به یکی دیگر از ویژگیهای اخلاق انسان یعنی توانائی شناخت و تشخیص خوب از بد میپردازد. نتایجی که از این بخش بدست میاید، شبیه سوره فرقآن در قرآن به لهچه ناقص عربی است. در آنجا ابتدا سخن از آزمایش آدمیان آورده شده و سپس شرح یک انسان واقعی که عزیز و پیامبر خدا است داده میشود.(۱)
فرقآن یکی از نامهای قرآن است، چرا که توسط آن میتوان حق را از ناحق باز شناخت، و تفاوت گذاشت. فرقان همچنین نام، سوره بیست و پنجم از قران هم است که دارای هفتاد و هفت آیت، میباشد. در این سوره و در اولین آیت آن، حضرت زرتشت را درود و سپاس میگوید که کتاب اوستا و یا قرآن سپنتا را از خود بجا گذاشت، تا مردم آنرا بخوانند، دانش بیاموزند و توانا به تشخیص خوب از بد، حق از ناحق و راستی از ناراستی گردند.
سوره فرقان آیه یک: «بزرگ و خجسته و برکت (زندگی جاودان) از آن کسی است که او (حضرت زرتشت مقدس) فرقان (اوستا) را برای مردم نوشت تا برای جهانیان الگو و راهنما و مرشد باشد»
بطور کلی، چگونگی تشخیص و تمییر، آزمایش و تست، زبان و سخن، از مطالب این بخشند.
پادشاهی دو ندیم از ره رسید
با یکی زان دو، سخن گفت و شنید
یافتش زیرک‌دل و شیرین جواب
از لب شِکّر چه زاید جز شراب
برای پادشاهی دو ندیم فرستادند. شاه با یکی از آنها بگفتگو نشست و او را بسی خوش سر و زبان یافت. و گفته اند که سخن شیرین و خوش زبانی، مانند شراب، نشاط آور و دارای سکر است.
آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پرده‌ است بر درگاه جان
یکی از درب های شناخت آدمی سخن و عضوی بنام زبان او است. و زبان را دروازه ذات آدمی میدانند. و تا مردم سخن نگفته باشند، عیب و هنرشان نهفته باشد. و در جای دیگر میفرماید: «تو چه دانی تا ننوشی قالشان، زانکه پنهان است بر تو حالشان»
چونک بادی پرده را درهم کشید
سِر سهن خانه شد بر ما پدید
هنگامیکه محرکی، مثل خشم، غم، شادی و یا هیجان، آدمی را بسخن گفتن وامیدارد، او ناخودآگاه درون خود را نشان میدهد. مانند هنگامیکه بادی بوزد و پرده اندرونی را کنار بزند، و درون خانه را بنمایش بگذارد.
واژه پارسی «سهن» در اینجا یعنی میان سرا و ساحت آن. بالکن مشرف به حیات. میدان، میان خانه، عرصه، فضا، محوطه. آنرا صحن نوشته و جا انداختند.
خاقانی میفرماید، به چار نفس و سه دم و دو سهن و یک ذات، به یک رقیب و دو فرع و سه نوع و چار اسباب.



سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۴۰۵

ملامت کردن مردمان شخصی را که یاورش را کشت


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی



در پخش پیشین خواندیم که باید با ابلیس درون آدمی جنگید و اجازه رشد و توانائی به او نداد. و این بدین معنا نیست که ابلیس درون را باید کشت و از میان برد. چراکه اینکار نشدنی و بدور از طبیعت و خلقت خدا است. بلکه بدین معنا است که قدرت یا در دست بخش روشن آدمی باشد و او کنترل حواس حیوانی (حواس زندگی و یا گیرنده های شش گانه) را داشته باشد تا آنها از ریل خارج نشده و به افرات و تفریت و شهوت بدل نشوند و یا دستکم قدرتشان میزان و ۵۰/۵۰ باشد تا بالانس و هارمونی نسبی در درون آدمی برپا گردد. تا بدین طریق از پلیدی مطلق بتوان پرهیز کرد. و اگر بخواهیم مثالی در این رابطه داشته باشیم، باید گفت: هنگامیکه داستان آدم و یلدا (آدم و حوا) بازگو میشود، در تصور آدما، زوجی نمایان میشوند که در یکجائی به زیبائی مناطق هاره و یا هاوائی پیش از اینکه وحشیهای غربی آنجا را با خاکستر یکی کنند، در حال گردش و خوشگذرانی هستند. درحالیکه سمبلیک این داستان، حکایت آن زوجی است که نه دغدغه نان دارند، نه مشگلی بنام سقف بالای سر، نه کمبودی از نظر شکم و زیر شکم دارند، نه از سرما و نه از گرما در رنجند و بطور کلی درگیر نیازمندیهائی که جمعی را وادار بختا میکند، نیستند. ولی مدام و شبانه روز بدنبال پیدا کردن غمی برای خوردن هستند. خداوند میفرماید، من بشما همه نوع امکانات رفاه را داده ام، ولی غم خوردن ممنوع است. ولی آن زوج و یا آن انسان گوشش بدهکار نیست. این میشود که با وجود داشتن همه نوع امکانات رفاهی (با وجود بودن در بهشت) از لذت بردن محروم گشته (از بهشت رانده میشود) و در جهنمی که بدست خود ساخته اند، درحال رنج کشیدن هستند. ولی چرا اینگونه است؟ چون آدمی از دو بخش روشن و تاریک تشکیل شده است. و هرگاه یکی از آندو بخش راضی است، بخش دیگر ناراضی است. و تا بالانسی بین ایندو برقرار نباشد، حکایت آدم و یلدا و بیرون رفت آنان از بهشت، همچنان باقی است.
همچنین در این بخش که یکی از مهمترین بخشهای مثنوی و یا قرآن پارسی است، مولانا از انواع اهوراها در نزد آدمیان سخن میگوید و آنها را به هفت سد نوع تقسیم میکند. متاسفانه ما از دانستن همه آنها محروم گشته و به یکی دو نوع از آنها باید بسنده کنیم. چراکه وحشیهای بغایت احمق و بی بته حسود بی خاصیت که تصور میکنند با نابودی ایرانی، خود فرصت دیده شدن میابند، آنها را سانسور و مختوش کرده اند.
آن یکی از خشم یاری را بکشت
هم بزخم خنجر و هم زخم مشت
دیگری گفتش که از بد گهری
یاد ناوردی تو حق یاوری
هین تو یارت را چرا کشتی بگو
او چه کرد آخر بگو ای زشتخو
هیچکس کشته است یار خود کنود
می نگوئی کاو چه کرد، آخر چه بود
یاور در اینجا کنایت از تربیت و فرهنگ و یافته هائی است که آدمی در دورانهای گوناگون زندگانی خود، کودکی و نوجوانی و بخشی از جوانی از یاوران پیرامون خود (مادر، پدر، خواهر و برادر، دوست و آشنا،‌ فامیل، مدرسه و جامعه) کسب میکند.
میفرماید، فردی یار خود را میکشد، یعنی تمامی آنچه که روزگاری به کمک و یاری آنها دنیایش را میساخته را از خود دور کرده و در خود میکشد. پس مورد نکوهش کسانی قرار میگیرد که هنوز درگیر تعصبات اکتسابی و یاوری های اشتباه خود هستند و آنها را قبول دارند. آن فرد در پاسخ به پرسش اینکه چرا یار خود را کشته میگوید:
گفت کاری کرد کان شین من است
کشتمش کان خاک پوشین من است
و یا
گفت کاری کرد کان عار وی است
کشتمش کان خاک ستّار وی است
متهم شد با یکی زآن کشتمش
غرق خون در خاک گور آغشتمش
گفت زیرا او مرا کوچک، ناچیز و حقیر ساخته بود. پس کشتم، تا مرگ او ستار و پوشاننده ایراد و ننگ من باشد.
واژه پارسی «شین» یعنی کسیرا به زشتی نسبت دادن و یا به زشتی آلودن. و پوشین یعنی پوشاننده. عار در اینجا بمعنی عاریتی و مصنوعی.
گفت آن کس را بکش ای محتشم
گفت پس هر روز فردی را کشم
کشتم او را رستم از خونهای خلق
نای او بُرَّم به است از نای خلق
به آن فرد گفتند، چرا آن دلایل و عواملی که سبب حقارت و ناچیزی تو شده اند را نمیکشی. گفت در اینصورت هر روز باید مسبب میکشتم. او را کشتم تا از مسبب ها رهائی یابم، چرا که بریدن نداهای او (نداهای درونی) از بریدن نداهای بیرونی، مهمتر و بهتر و واحب تر است. چراکه «گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هرآنچه هست گیرند.»
نفس تست آن یاور بد خاصیت
که فساد اوست در هر ناحیت
میگوید آن ابلیس درونت که خود را یاور تو مینامد، درواقع خائن و خیانتکاری بزرگ است و فساد او از شش جهت بر تو وارد میآید و ترا ناچیز و حقیر میگرداند.




سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۴۰۵

با ابلیس خود بجنگ دفتر دوم مثنوی


این همه عالم طلبکار خوشند دفتر دوم مثنوی



این همه عالم طلبکار خوشند
وز خوش تزویر اندر آتشند
همه آدمیان بدنبال سعادت و خوشبختی اند، ولی متاسفانه از خوشبختی و سعادت واقعی چیزی نمیدانند و آنرا نمیشناسند و درنتیجه خوشیهای زودگذر و فانی را خوشبختی و سعادت مینامند.
طالب زر گشته، جمله پیر و خام
لیک قلب از زر نداند چشم عام
همه زر پرستند و تالب زر. ولی زر واقعی را از آب طلا و زر تقلبی تمییز نمیدهند.
پرتوی بر قلب زد خالص ببین
بی محک زر را مکن از ذن گزین
هر فلزی که درخششی مانند زر داشته باشد، زر نیست، پس باید پیش از انتخاب آنرا محک زد، و زر را نباید از روی ظاهرش و بدون محک خرید.
گر محک داری گزین کن، ور نه رو
نزد دانا خویشتن را کن گرو
حال اگر آدمی وسیله و ابزار و محک شناخت راست از دروغین را دارد، زهی مراد. اگر ندارد از صاحب فن و کاردان بپرسد.
پس محک باید میان جان خویش
ور ندانی ره، مرو تنها تو پیش
و آدمی برای اینکه صاحب شناخت بشود، و بتواند سره را از ناسره تشخیص دهد، و راه را از بیراه بیابد، نیازمند راهنما است. و چه راهنمائی از آنکه از همه بهتر میداند، یعنی خدا، بهتر؟ هیچ. و خدا را در کجا میتواند پیدا کند تا از او کمک بگیرد؟ در میان جانش. در درون سینه اش.
بانگ گولان است بانگ آشنا
آشنایی کاو کشد سوی فنا
بجز اهورای آدمی، و یا نیمه نورانی او، بدیگر نداها نمیتوان اعتماد کرد، چراکه احتمال اینکه آن ندا، درواقع بانگ و ندای گولها، و یا شیادان و یا نیمه تاریک او باشد، که با هدف بفنا بردن او بصدا درآمده، بسیار است. بویژه نیمه تاریک او که صدا و بانگی آشنا برای آدمی است، چون مرتبا در حال سخنرانی است. و یا بقول مولانا در بخشهای پیشین: خوش‌دَمست او و گلویش بس فراخ، با شِآر نو، دِثار شاخ شاخ.




دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۵

سخن در نکوهش بوک دفتر دوم مثنوی


آن غریبی خانه میجست از شتاب



در بخش پیشین مثنوی خواندیم که، دو نیمه تاریک و نور درون آدمی هماره با هم در حال مبارزه و جدالند. مولانا میفرماید، مبارزه واقعی و راستین آدمی در زندگی، درواقع همان جدال درونی بین بخش تاریک و نور اوست. از یک زاویه دیگر، یعنی آدمی در تمامی عمر، تنها با خود میجنگد. دیگران چه دوست و چه دشمن هیچ نقشی در این پیکار ندارند. و آدمی باید بداند که نیمه تاریک او که بر مرگ و ترس میتازد، دو ضد دارند، بنامهای نور و امید.
در این بخش میگوید، ناامیدی و تسلیم نباید جائی در روزگار آدمی داشته باشد، و «اما و اگر و ای کاش و بوک» را باید کنار گذاشت. و با ناامیدیها، شکستها، ناکامیها، از دست دادنها، باخت ها و خاطرات تلخ گذشته و ترس و نگرانی برای آینده، و بطور کلی نیمه تاریک خود روبرو شد و مبارزه کرد. اگر نیم تاریک بزرگتر باشد، باخت نور را نتیجه خو‌اهد داد و باخت نور، نیمه تاریک آدمی را نیرومندتر میکند. و چه زمانی این اتفاق می افتد؟ زمانی که آدمی هماره و تنها به یاد ناامیدیها و شکستها و ناکامیها و از دست دادنهائی که در گذشته داشته و به یاد بلاهائی که بر سرش آمده، و مکافات و مصیبتهائی که دیده، و همچنین به ترسها و نگرانیهای احتمالی در آینده فکر میکند، بخش تاریک بزرگتر میشود و بخش نور هیچ شانسی برای پیروزی در مقابله با آن ندارد.
حرف قرآن را زریران معدنند(۱)
خُر ببینند و به پولان بر زنند
حرف و سخن قرآن (سپنتا و یا قرآن حضرت زرتشت مقدس) را کسانی میفهمند که خود معدن و کان زر و طلا هستند. آنهائی که چشم در چشم خورشید دوخته اند(خُر ببینند) و پالایش یافته گانی هستند که توسط نور به آگاهی رسیده اند.(به پولان بر زنند)
واژه پارسی وام گرفته از اوستا، «پولان» در اینجا یعنی برهنه از پلیدی، پاک و پالایش یافته و برهنه و بری بودن. خُر یعنی خورشید.
چون تو بینایی پی خُر رو که هست
چند فرصت سوزی ای دنیا ‌پرست‌
اگر خردمند باشی، تا زمانیکه هنوز زنده ای، و هنوز فرصت داری بدنبال نور خدا (پیدا کردن دم الهی خود) میروی. تا به کی میخواهی تناسخ یابی(فرصت را بسوزانی) ای دنیاپرست.
خُر چو هست آید یقین پولان ترا
کم نگردد نان‌، چو باشد جان ترا
نور خدا و خورشید ایمان که برای آدمی وجود داشته باشد (خُر چو هست) بدون شک و تردید، آدمی از پلیدیها پالایش یافته و رستگار خواهد شد. و هنگامیکه آدمی توسط نور و خورشید پالایش بیابد، و با پاکی روزگار بگذراند، بدون شک از رنج و اسارت زندگانی زمینی در امان خواهد بود. و آنکه به خدا ایمان دارد، روزی همیشگی دارد و نباید غم گذران زندگی را بخورد.
پشت خُر دکان و مال و منسب است
دُر قلبت مایهٔ صد مَقلب است
در پشت و پناه نور خدا بودن، هم روزگار مادی را میچرخاند (دکان و مال و منسب) و هم اهورای آدمی که مانند دُر درخشان است، سدها دگرگونی نیک برای آدمی بوجود آورده (مایه سد ملقب است) و یک حلقه او را بالاتر میبرد، تا به حلقه اصلی و یا خدا برساند.
مَقلب یعنی برگرداننده، دگرگون کننده.

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۴۰۵

حکایت آن بی پولوس که در زندان بود بخش چار


در مدح سخن از دفتر دوم مثنوی



ای خدای پاک با انباز و یاز
دست گیر و جان ما را درگداز
ای خداوند پاک و پاکی و پاکان که هم انبازی(همه جا هستی) و هم بی آغاز و بی پایانی(یاز)، ما را که بدون تو هیچیم، یاری ده و جان ما را مانند آتش، گرم و روشن و پاک، شعله ور گردان.
واژه پارسی «انباز» دارای چم و خم های زیادی است و در اینجا یعنی، روشن و آشکارا، در دسترس از همه جا.
واژه اوستائی «یاز» در اینجا یعنی «بی آغاز و بی پایان» و از القاب خداوند است.(۱)
یاد داد ما را سخنهای دقیق
تا که جان خوش آیدش، گردد رفیق
حضرت زرتشت مقدس بما سفارش گفتار نیک کرد و درست سخن گفتن را آموخت تا جان ما را خرسند و با تن رفیق سازد.
گر ختا گفتیم او نیکش کند
او چو سلپان سخن شیکش کند
او چون خود سلپان سخن است، پس بما یاد داد که سخنان ناروا و بیهده را کنار گذاشته و از ختا گفتن بگذریم، چراکه برطبق قوانین تناسخ، هر سخن ناروائی، تاثیرات ناخوشایند خود را بهمراه دارد.
واژه پارسی «سلپان» بمعنی ناخدا و رهبر است. (سل یعنی کشتی و پان یعنی پاسدار) ناقص که بشود «سلطان» خوانده میشود.
واژه پارسی «شیک» وام گرفته از اوستا، بمعنی و چم، تناسخ، سرنوشت و قوانین تناسخ است. و گاهی بجای واژه «سرنوشت نیک» بکار میرود. ولی امروزه بیشتر آنرا بجای ساف و سیت و شسته و رفته، برازنده و دلپذیر و زیبا و لوکس، استفاده میکنند. همانگونه که از واژه اوستائی ناتو، بمعنای زیرک، برای کوتاه و بریده شده، نام ارتش آدمخواران و وحشیها استفاده میگردد، واژه شیک هم به معنای برازندهگی و لوکس بودن در میان زامبی های غربی مورد استفاده است.
کیمیا دارد که تبدیلش کند
گرچه جوی خون بود نیلش کند
زرتشت مقدس مانند کیمیاگری یگانه، توانست جنگها و جوی های خون را به گفتگو و سخن و بحث تبدیل و مانند رود نیل آرام و زیبا سازد. هرچند امروزه که جهود وحشی دوباره به مرده ریگ خود برگشته، دوباره جای سخن و گفتگو، رودخانه های خون در آفریقا و ایران بزرگ براه افتاده است.
اینچنین مینا‌گر‌یها کار اوست
اینچنین اکسیر‌ها ز اسرار اوست
اینچنین زیبا سازیها و کیمیاگریها تنها از او (زرتشت مقدس) برمیآید.
آب را و خاک را برهم زده است
ز آب و گل، دُر سخن بر تن زده است
«آب و گل را برهم زده است» کنایت از ساخت لوح و قلم توسط حضرت زرتشت مقدس است. و میگوید او با آب و گل، مروارید های درخشان سخن را ساخته و زیور تن آدمی نموده است.




شنبه، فروردین ۱۵، ۱۴۰۵

انباز و یاز


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



ای خدای پاک با انباز و یاز
دست گیر و جان ما را درگداز
ای خداوند پاک و پاکی و پاکان که هم انبازی(همه جا هستی) و هم بی آغاز و بی پایانی(یاز)، ما را که بدون تو هیچیم، یاری ده و جان ما را مانند آتش، گرم و روشن و پاک، شعله ور گردان.
واژه پارسی «انباز» دارای چم و خم های زیادی است و در اینجا یعنی، روشن و آشکارا، در دسترس از همه جا.
واژه اوستائی «یاز» در اینجا یعنی «بی آغاز و بی پایان» و از القاب خداوند است. و یاز، یک واژه بسیار کهن پارسی است که از عصر زرتشت بجا مانده و دارای چم و خم های بسیاری است. و مانند اکثر واژگان پارسی دارای معنای گسترده ای است که برای فهمیدن آن، باید شرحی را برایش نوشت. «یاز» آن چیزی است که همیشه امید را در دلها زنده میکند. در سحرگاهی روشن، در نوروز، «یاز» جدیدی برای پیروزی‌های بزرگ در انتظار انسانها است. وقتی که «یاز میشود» طبیعت بار دیگر زندگی را با رنگها و نواهای تازه بما هدیه میدهد. چه کسی میتواند یاز را تعریف کند؟
مثلا «پی یاز» بمعنای «در یاز»که آنرا پیاز مینویسند، گیاهی است که از پی و ریشه خود تغذیه میکند و میبالد. و زاَفران(زعفران) اوج «پی یاز» است. و از آن بالاتر درخت رَز و یا مو و یا انگور است که آنرا «پی یاز مو» مینامند.
واژه «یزدان» در ریشه بشکل «یاز دان» است. بمعنای «بی آغاز و بی پایان» و بمعنای جایگاه زندگی. و حتی خود زندگی. رشد و نمو تا کمال مطلق. به معنای اراده و خواست مطلق. احتمالا در ایران باستان واژه «یزدان، ایزدان» را بشکل «یاز دان» بیان مینمودند.
واژه «یاز» را همچنین بمعنی، رشد دهنده، آگاه به سرنوشت انسان، هدف و غایت شناس زندگی انسان، صاحب خواست و اراده، «تازنده» به ابلیس هم معنا کرده اند.
این واژه از دورانی که برای دیگران عصر حجر است و برای ایرانیان دوران سفر به کرات دیگر، میباشد. بجا مانده است. ایرانیان در دوازده هزار سال پیش توانا بسفر بکرات دیگر بودند. کاری که امروزه برای وحشیهای آدمخوار و کودک آزار، آرزوی دست نیافتنی است. و با حماقت و بلاهت نهادینه و ذاتیشان تصور میکنند که اگر از روی موشک و فضاپیماها و اشکال وسایل و ابزار بجا مانده از دوازده هزار سال پیش ایرانیان، موشک و فضا پیما بسازند، میتوانند به فضا سفر کنند! غافل از اینکه اگر ایرانیان نبودند، اینها هنوز با دست از رودخانه آب به غارهای سردشان میبردند و همدیگر را میخوردند. دزدان بشرم و وقیحی که جز توحش و تقلب، توانا به انجام هیچ کاری نیستند و تمام افتخارشان این است که باقیمانده های تمدن هزاران ساله ایرانیان را که دزدیده اند، بنمایش گذاشته و پز بدهند.
بهرحال شعار روزمره ایرانیان برهبری هیربدان زرتشتی (خردمندان و نکته سنجان و دانایان) از عهد و پیمان و عصر زرتشت، بشکل: «اهورا بزرگ و یاز است» میبوده است. و آنانکه گاهی عدد «یاز ده» را بطور کاملا اتفاقی میبینند. و نمیدانند در مرتبه «یاز ده» و یا «دهنده زندگی » چه نهفته است.
واژه «یاز» آنچنان گسترده و بزرگ است که هیچکس توانا بتعریف آن نیست، بجز اینکه بگوئی از اوصاف خداوند است.
در واژه زاَفران (زعفرآن)، «ز» + «اَفران» به معنای خلق شدن است. این واژه به نوعی بجنبه‌های وجودی و آفرینش اشارت دارد. آفران، با تلفظ afrān، در فرهنگ‌ ایرانی بعنوان نمادی از زندگی و زایش نوین مطرح میشود. و ز اَفران(زعفران) یعنی زندگی زا.


اگر ایرانیان نبودند، وحشیهای کودک آزار هنوز داشتند روی درختها شپش سر هم را میجستند. بخشی از کپی های احمقانه آدمخواران وحشی از تکنولوژی دوازده هزار سال پیش ایرانیان.





جمعه، فروردین ۱۴، ۱۴۰۵

حکایت آن بی پولوس که در زندان بود بخش سه


تتمه حکایت بی پولوس زندانی و قاضی از دفتر دوم مثنوی



در بخش پیشین مولانا از نیم تاریک آدما سخن گفته و آنرا شرح میدهد. در این بخش مولانا تکلیف آدمیان را روشن کرده و میگوید، خداوند زیبا توسط حضرت زرتشت مقدس، از وجود ابلیس و یا نیمه تاریک آدمی بطور راست و مستقیم و عیان و آشکارا به آدمیان هشدار داده است، پس بهانه ابلیس گولم زد، در نزد خدا پذیرفتنی نیست.
گفت قاضی ناپولوسی وا نما
گفت اینک اهل زندانت گوا
قاضی گفت ثابت کن که بی همه چیزی. شیاد گفت، زندانیان زندانت گواه منند.
گفت ایشان متهم باشند چون
می‌گریزند از تو میگریند خُن
وز تو میخواهند هم تا وارهند
زین سبب ناحق گواهی میدهند
قاضی گفت، شهادت زندانیان پذیرفته نیست، چون از تو متنفرند و دلشان از تو خون است. و چون میخواهند از شر تو رهائی یابند، گواهی درست نمیدهند.
جمله اهل دادگاه گفتند ما
هم بر ادبار و هم خبثش گوا
همه کسانیکه در دادگاه حضور داشتند، یکصدا گفتند که ما به بی همه چیزی و نکبت و خباثت این شیاد گواهی میدهیم.
هر که را پرسید قاضی حال اوی
گفت یاهو، دست ازین مفسد بشوی
قاضی از هر مشاوری پرسید، پاسخ شنید که، یاخدا، این دلیل فساد را باید مجازات کرد.
گفت قاضی کش بگردانید فاش
گرد شهر این ناپولوس بس قلاش
قاضی حکم داد و گفت، پس این شیاد بی همه چیز را برده و در شهر بگردانند و او را بمردم معرفی کنید.
واژه پارسی قلاش، یعنی بغایت حیله گر و مکار و بیشرم و بیشرف.
کو بکوی او را منادیها کنید
کوس رسوائیش را هرجا زنید
او را برده و در هر کوی و برزن بگردانید و کوس و شیپور رسوائی او را در همه جا بزنید.
هیچکس نسیه فروشد نی بدو
قرض ندهد هیچکس او را پسو
هیچکس به این قلاش نسیه نفروشد و حتی به اندازه یک پسو به او وام ندهد.
واژه پارسی «پسو» نام یک واحد پول ایران بزرگ در زمان امپراتوری صفوی است. این واحد پول هنوز در کشورهای لاتین مانند مکزیک وجود دارد. و پسو و پشیز کم ارزشترین مقدار برای پول بحساب میآمدند. واژه پارسی «پسو» را «تسو» نوشتند و آنرا به یک واحد اندازه گیری در ایران قدیم نسبت دادند. و آنرا بمعنای مقداری اندک از هر چیزی و به اندازه چار جو نوشته اند (۱) و گفته اند که حبه برابر است با نیم تسو. ولی در اینجا واژه «پسو» واژه اصلی است.
مزد حق کو، مزد آن بی مایه کو، این دهد گنجیت مزد و آن پسو. مولانا دفتر سوم.
هر که دعوی آرَدَش اینجا بمن
هیچ زندانش نخواهم کرد بن
پیش من قلاش او ثابت شده‌ است
نقد و کالا نیستش چیزی بدست
هرکه آمده و از او بعنوان کلاهبردار بمن شکایت کند، من بشکایتش رسیدگی نکرده و او را زندانی و در بند نخواهم کرد. چون بمن ثابت شده که این قلاش چیزی برای از دست دادن ندارد و این بی همه چیز، با زندان و مجازات درست شدنی نیست و این فرد در چهارچوب قانون جا نمیگیرد. هرکه بیاید و بگوید مرا ابلیس گول زد، در نزد خدا پذیرفته نیست، چراکه خداوند، آن ابلیس شیاد را بهمه آدمیان معرفی و شناسانده است.
واژه اوستائی «بَن» در اینجا یعنی در حصار آوردن، محدود و محاصره کردن. ممنوع. و این واژه به زبان آدمخوارها رفته و با همین بیان و معنا مورد استفاده وحشیها قرار میگیرد.(Ban)
آدمی در حبس دنیا ز‌آن بود
تا بوَد قلاش او ثابت شود
در این بیت مولانا به یک مطلب مهم میپردازد و آن اینکه: «تا زمانیکه آدمی هنوز یک ابلیس نشده است، در بند زندان زمینی است و پی در پی تناسخ مییابد، تا شاید رستگار گردد. و یا تا زمانی در چنگ قوانین تناسخ اسیر است که قلاشی او هنوز به اثبات نرسیده است. ولی هنگامیکه تبدیل به ابلیس شد(قلاش بودنش ثابت شد) دیگر شانس دوباره ای برای نجات خود نمییابد و تا جاودان به دوزخ ابلیس فرو رفته و به او میپیوندد. همانگونه که آدمی که از هر پلیدی پاک گشت، به منبع نور وصل گشته و تا ابد پاینده میگردد.
کاو دغا و حیله باز و بد سخُن
هیچ با او شرکت و سودا مکُن
ور کنی، او را بهانه آوری
ناپولوس است، صرفه از وی کی بری‌‌؟
اهورامزدا به حضرت زرتشت مقدس گفت: «به مردم بگوئید که نیم تاریک آنها (حواس حیوانی آنها که زنجیر پاره کرده و از کنترل خارج گشته و تبدیل به افراط و زیاده طلبی و شهوت گشته است) موجب نیرنگ بازی و نادرستی و دروغگوئی و حیله گری است. او شما را هم از طریق ترس و استراب و نگرانی و وحشت میفریبد و هم از طریق دلبستگی های دروغین و عشقهای مجازی و هم از راه تخیلات و ساخت آرزوهای رنگارنگ. پس از این ابلیس بگریزید، و با او، همنشین و هم سخن و یار و دوست نشوید. ولی اگر دوستی کردید، پس از آن نمیتوانید انتظار پایانی خوش داشته باشید. نمیتوانید، آمده و شکایت کنید که چرا خود، بی همه چیز شدید و بروز تیره و تار دچار گشتید. چون ابلیس چیزی برای از دست دادن ندارد، چه بلائی میخواهید سرش بیاورید که او، خود آنرا نساخته باشد؟»



سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۵

حکایت آن بی پولوس که در زندان بود بخش دو


شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن بی پولوس



در بخشهای پیشین از دفتر دوم مثنوی، حضرت مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی، از اهورای آدمی، انواع و چگونگی کارکرد و یا ازکار افتادن آن سخن گفته و آنرا شرح میدهد. در بخش نخست این حکایت، مولانا آدمی را متشکل از دو بخش کاملا متفاوت میداند. و این تفاوت را به اندازه فرق میان روز و شب بیان میکند. و میفرماید همانگونه که کره زمین، همیشه دارای نیم روشن و نیم تاریک است، آدمی هم بهمین ترتیب با دو نیروی تاریکی و روشنائی که با هم به یک اندازه قدرتمند هستند، بدنیا میآید. و بزرگ و یا کوچک شدن هرکدام از این دو نیرو، به تربیت آدمی چه در خانواده و چه در اجتماع، بستگی دارد. در این بخش مولانا حسام دین از نیروی تاریک آدمی و توانمندی آن سخن میگوید.
با وکیل قاضی ادراک‌ مند
اهل زندان در شکایت آمدند
زندانیان جمع شدند و به رئیس زندان (وکیل قاضی) شکایت نامه ای نوشته و از آن شیاد شکایت کردند.
که سلام ما به قاضی بر، کنون
بازگو آزار ما زین مرد دون
و از او خواستند که به قاضی شهر شکایت آنها را رسانده تا او کاری درباره اش انجام دهد.
چندین بیت را حذف کردند و سپس:
کاندر این زندان بماند مستمر
«یاوه‌ تاز» و «تبل‌خوار است» و مضر
زندانیان در نامه نوشتند که، این شیاد حبس ابدی، هم پر حرف و حقه باز (یاوه تاز) هم پرخور و وحشی (تبل خوار) و هم مایه دردسر و خسران است.
مرد زندانی نیابد لمه ای
ور به سد حیلت گشاید تمه‌ای
در زمان پیش آید آن دوزخ گلو
حجتش این که خدا گفته کلو
ما زندانیان یک لحظه از شر او آرامش نداریم، حتی اگر به سد دشواری یک خوراکی بیابیم و خود را از او پنهان کنیم، باز هم ما را یافته و قربانی خود میکند.
دوزخ گلو و یا چاه ویل، یعنی چاهی که هرچه در آن میریزی پر نمیشود. و میگویند این صفت دوزخ است که هرچه در آن ریخته میشود باز هم جا دارد.
واژه اوستائی «تمه» اینجا یعنی خوراک، خوردنی. تتمه.
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بی سلا و بی سلام
با بیشرمی بدون دعوت و بدون سلام مانند مگس آمده و خود را مهمان سفره دیگر زندانیان میکند.
پیش او هیچست لوت شصت کس
کر کند خود را اگر گوئیش بس
«لوت شست کس» سازی است که بهنگام نواختن صدای بسیار بلندی ایجاد میکند. و به شست گوش معروف است. و میگوید این شیاد گوشهایش از «لوت شست گوش» بیشتر است، ولی وقتی از او میخواهیم که آزار نرساند و بس کند، خود را جوری به نشنیدن میزند، تو گوئی کر است.
گو ز زندان تا رود این گاومیش
یا وظیفه کن ز درگه لقمه ‌ایش
یا این شیاد زورگو را از این زندان منتقل کن، یا از آشپزخانه زندان، خوراک اضاف برایش معین کن.
ای ز تو خوش مهتران و هم کهان
ما ز دست شر و آزارش رهان
زین چنین قحط سه‌ساله، داد داد
ظل مولا، تا ابد پاینده باد
ای قاضی برحق که کوچک و بزرگ از تو راضی و خرسندند، بداد ما برس و شر او را از سر ما کم کن. و در پایان هم نوشته بودند که از این بلا که مانند قحطی سه ساله کشنده است، ما را نجات ده. سایه دولت آن دادگر همیشه برقرار و پایدار باد.




یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۴۰۵

حکایت آن بی پولوس که در زندان بود بخش نخست از دفتر دوم مثنوی


و زندانیان از او در فغان



بود شخصی بی پولوس و خان و مان
مانده در زندان و بند بی امان
یک فرد ختا کاری بود که از دار دنیا هیچ نداشت، نه خانواده (خان، خاندان) و نه خانه(مان، جای ماندن)، و در زندان مخوفی هم در بند بود (زندان و بند بی امان). هر کدام از اینها، یعنی بی پولی، بی خان و مانی، اسارت و زندانی بودن و آنهم زندان بیرحمانه و مخوف، برای هر انسانی، مکافاتی عظیم محسوب میشود، و تصور اینکه یک فرد دارای همه اینها در مجموع است، دل شیر خواهد تن ژنده پیل.
واژه پارسی پُلس و یا پولوس و یا پولُس که امروزه آنرا در ایران پول مینامند، و معرب آن فولوس است، نام سکه ٔ فلزی بود که در زمان انوشیروان عادل امپراتور دوران ساسانی در دنیا رواج داشت. در زبان لاتین هنوز به پول، پولس میگویند. در ایراگ(عراق) که پس از جنگ جهانی نخست از ایران جدا شد، و بدست بربرها افتاد که ناقص زبان بودند، و حرف «پ» را نمیتوانستند بیان و تلفظ کنند، واژه پولوس به «فولوس» و بی فولوس به مفلس دگردیسی پذیرفت و با همان معنای پول مورد استفاده قرار گرفت. دینار زمان صفویان هم هنوز از طرف لاتین زبانها، بمعنای پول است و دینرا خوانده میشود.
پولوس همچنین نان بزرگترین کتاب نجوم و کیهانشناسی ایران باستان است که امروزه در دست بیگانگان است.
بی پولوس یعنی محتاج. درویش. تهیدست. کسی که پولوس و پشیزی( پشیز یعنی پول سیاه) نداشته باشد.(۱)
لَمه زندانیان خوردی گزاف
بر دل خلق از تَمَ چون کوه قاف
چنین شخصی که از هرجهت از زندگی مرخص بود، زورش به زندانیان دیگر رسیده و بلای جان آنها شده بود. مالشان را بزور میگرفت و میخورد، کتکشان میزد، خلاصه انتقامی که باید از روزگار میکشید، از آنها میگرفت.
زهره نی کس را که لمه نان خورد
زانک آن لمه ربا چابک برد
زندانیان از دست او آب راحت ار گلویشان پائین نمیرفت و یک شکم سیر نمیتوانستند بخورند، چرا که آن دزد، مال آنها را میبرد و میخورد.
واژه اوستائی «لمه» دارای چم و خم های زیادی است در اینجا بمعنای خوراک و شکم یا دل است.
واژه پارسی و مرکب «قابلمه» از ترکیب دو بخش «قاب + لمه» تشکیل شده است.
واژه پارسی قاب، به معنای ظرف یا چارچوب است. بنابراین، قابلمه بمعنای ظرفی است که برای شکم (پخت و پز و خوراک) استفاده میشود.
هر که دور از رحمت رحمان بود
او گداچشمست اگر سلپان بود
اکثر خدانشناسان به صفت تنگ چشمی، پست فترتی، خست و آز و حرص و تَمَ آلوده و اسیرند، حتی اگر مانند شاه ایران ثروتمندترین آدم دنیا باشند.
مر مروت را نهاده زیر پا
گشته زندان دوزخی زان لم‌ربا
دزد زندان آنچنان بیرحمانه از زندانیان دزدی میکرد و در اینراه دلیر شده بود که خود زندان به دوزخی بزرگ تبدیل گشته بود.
لم ربا یعنی دزد آرامش.

شنبه، فروردین ۰۸، ۱۴۰۵

سوفی و اسپش از دفتر دوم مثنوی


فروختن (کشتن) سوفیان بهیمهٔ سوفی مسافر را جهت سفره و سماء:
پانصد سال پیش ازین بودم
پانصد سال بعد ازین باشم. خاقانی



اینروزها فقط خواندن مثنوی جواب میدهد.
ابتدا حکایت خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ذن آنک گاو اوست:
روستایی گاو در آخر ببست
شیر گاوش کشت و بر جایش نشست
روستایی شد در آخر سوی گاو
گاو را می‌جست شب آن کنجکاو
دست میمالید بر اعضای شیر
پشت و پهلو، گاه بالا، گاه زیر
گفت شیر ار روشنی افزون بدی
زهره‌اش بدریدی و دل خون شدی
شبی شیری به آخر یک روستائی حمله کرده و گاو او را کشته و خود بجائی او در آخر ولو میشود. در میان شب که هوا قیرگون است، روستائی، یاد گاو تازه خریده شده افتاده و هوس دیدن او میکند. پس به آخر رفته و نفس شیر را بجای گاو خود پنداشته و به سر و رو و زیر شیر دست کشیده و او را میمالد. شیر با خود میگوید، اگر روشنی کمی بیشتر میبود، این نادان از دیدن من زهره اش ترکیده و سکته قلبی میکرد.
این چنین گستاخ زان میخاردم
کاو درین شب گاو میپنداردم
این نادان چنین بدون ترس و گستاخ مرا میمالد! چون تصور میکند من گاوم و نه شیر! یعنی چی؟ یعنی آدما از قدرت درون خود بیخبرند و آنرا هیچ میشمارند. درحالیکه اگر میدانستند چه نیروی بزرگی در درونشان خفته، هرگز جرأت نادیده گرفتن آنرا بخود نمیدادند. یعنی ما میدانیم که جانداریم ولی جان را نمیشناسیم و بدین سبب، از آن بهره نمیگیریم. حالا چرا آدما تا این حد از این مطلب غافلند و آنرا باور نمیکنند! میفرماید:
حق همی‌گوید که ای مغرور کور
نی ز نامم پاره پاره گشت تور
از من ار تور سنا واقف بدی
پاره گشتی و دلش پرخون شدی
خداوند به چنین مردم غافلی میگوید، میدانی چرا هنگامیکه با حضرت زرتشت در تور سینا ملاقات کردم، کوه سینا ازهم نشکافت؟ چون از بودن من در آنجا خبر نداشت، چراکه اگر میدانست، ازهم شکافته و آتشفشانی بزرگ از دلش بیرون میزد.
از پدر وز مادر این بشنیده‌ای
ناگزیر غافل درین پیچیده‌ای
آنچه که میدانی موروثی و تقلیدی است و هیچ پژوهش و آگاهی فردی در آنها یافت نمیشود. دلیل اینکه از نیروی درونت غافلی، برای اینکه آنرا بواقع نمیشناسی. از پدر و مادرت چیزهائی در رابطه با تن و جان شنیده ای و همانها را تقلید کرده، باورمندی و اصل میپنداری. بنابراین حکایت، یعنی نماز و روزه و نیایش ارثی(در تاریکی) مانند مالیدن سر و روی موجودی است که آدمی آنرا گاو میپندارد درحالیکه درواقع شیر ژیان است.
گر تو بی‌تقلید ازین واقف شوی
بی نشان، بی جای، چون هاتف شوی
اگر بدون اینکه از دیگران خداشناسی را یاد بگیری، خود خدا را بشناسی، باوجود گمنامی، محبوب و رهبر دنیا خواهی بود.
واژه پارسی هاتف، بمعنی و چم ندای غیبی. آوازکننده‌ای که صدایش شنیده شود و خودش دیده نشود. آوازدهنده. سروش، منادی. پرهشته ای که از بارگاه خدا پیام میآورد و در گوش جان آدمیان میخواند. به پارسی گابریل و یا سروش. بقول حافظ شیرین سخن، هاتفی از گوش میخانه دوش، گفت ببخشند گنه، می بنوش. گوش میخانه یعنی از وسط و میان میخانه.
بشنو این قصه پی تهدید را
تا بدانی آفت تقلید را
داستان و حکایتی که در ذیل میآید، آفت تقلید را شرح میدهد.
فروختن سوفیان بهیمهٔ سوفی مسافر را جهت سفره و سماء:
سوفی بر خانگاه از ره رسید
مرکب خود برد و در آخُر کشید
آب و جو داد و علف از دست خویش
نی چنان سوفی که ما گفتیم پیش
شبی سوفی مسافری، به یک خانگاه و یا مهمانخانه رایگان که در ایران فراوان یافت میشد، رسید و اسپ و یا(بهیمه، بهائم، چهارپا) را در آخر مهمانخانه بست و برعکس آن سوفی که پیش از این داستانش گفته شد، خود مرکبش را تیمار کرد. یعنی زین از او باز کرده، او را قشو کشید، زیرش را از سنگ و کلوخ پاک ساخته، و برایش آب و جو و علف فراهم کرده و در آخر هم برگستوان اسپ را بر کولش انداخته و آنگاه با خیال راحت وارد خانگاه شد. این سوفی برعکس سوفی پیشین همه چیز را بخدا و یاهو واگذار نکرده و خود هم وارد میدان زندگی میشود.
احتیاتش کرد از سهو و خبات
چون غزا آید چه سود از احتیات
سوفی تمامی پیش بینیها و جوانب کار تیمار اسپ خود را درنظر گرفت تا بزحمت و مشگل دچار نگردد. اما تنها تیمار کافی نیست و هنوز بسیاری مطالب دیگر در میدان نبرد زندگی (غزا) وجود دارد که باید به آنها اندیشید.
واژه پارسی «احتیات» از ریشه «حائت» در لغت بمعنی دیوار و دیوار کشیدن دور چیزی است، درجهت حفاظت آن چیز. حائل. به زبان دیگران هاین.
«خبات» یکی از واژه‌های زبان پارسی است که بمعنا و چم «زحمت» و «دشواری، دژواری» بکار میرود.
سوفیان درویش بودند و فقیر
فقر ایمان را بود همچون یبیر
سوفیان مردمی نادار و بی ساز و نوا بودند. و همانطوری که پیامبر راستین خدا فرموده است، فقر و ناداری دشمن «آئین به» و راستی است.
واژه پارسی و کهن «یبیر» یعنی دژمن، هلاک کننده.
مولانا میفرماید، شما فقر را از جامعه بزدا، سپس نتیجه آنرا که پاک شدن نیم بیشتر جرائم و جنایات در جامعه است را شاهد باش.
ای توانگر که تو سیری هین مخند
بر کژی آن فقیر دردمند
ای کسی که دارائی و امورات اولیه روزگارت براه است و شکمت سیر، و درنتیجه از حال فقرا غافلی و آنها را نکوهش و مسخره میکنی، از چرخ روزگار حذر کن.
اولین نکته مهمی که مولانا برآن تاکید دارد اینست که تا شرایط مناسب معاش و گذران زندگی مادی آدمی برقرار و ثابت نباشد، پس برای اکثر مردمان، هیچ راهی بسوی خدا، نه وجود دارد، نه به آن اندیشه میشود و نه کارائی دارد. درنتیجه اولین گام بسوی راستی شکم سیر و ثبات در زندگی روزمره است. همه اخلاقیات و خدا و دین و آئین، پس از این مطلب مهم میآید. تنها معدود افرادی هستند که از جهان زنده و حاضر گذشته و به امور شکم و زیر شکم نمی اندیشند. و آن استثناها هرگز و هیچگاه در هیچ دفتری به حساب نیامده و نخواهند آمد. دومین مطلب مهم این است که اگر معاش فردی برقرار باشد و روزگارش بخوبی بگذرد و دغدغه خیالی از این بابت گریبانش را نگرفته باشد، اگر ختا کند، و از راستی روی برگرداند، دچار رنج خواهد شد، بی برو و برگرد.
از سر تقصیر آن سوفی رمه
مال فروشی در گرفتند آنهمه
از سر فقر و گرسنگی و احتیاج، که شیران را کند روبه مزاج، سوفیان دست بدزدیدن اسپ مسافر و فروش آن زدند تا از این راه دلی از عزا درآورند.
کز ضرورت هست مرداری مباه
بس فسادی کز ضرورت شد سلاه
انسان که گرسنه باشد، جسد هم میخورد، و به اینکار افتخار هم میکند. و البته اینکار از نظر ادیان ابراهیمی نه فساد است و نه گناه. و اکثر فسادی که امروزه به آن دست زده میشود بر اساس همین بینش نسل اندر نسل منتقل شده و جا افتاده است.
برطبق ادیان جعلی ابراهیمی، در زمانیکه دیندار از گرسنگی درسختی است، خوردن مردار حلال است! پرسش این است که چرا باید از آن فقیری که بخاطر فقر در سختی است و مردار هم در دسترسش نیست و از سر ناچاری دست بدزدی میزند، ایراد گرفت و مجازات کرد و دستش را برید؟
واژه اوستائی «مباه» یعنی نازیدن و تفاخر ومدح و ستایش بی جا و خودبینی و غرور و نخوت و خودستائی و مدح و ستایش و بزرگی و جلال چیز ناروائی را کردن.
واژه اوستائی «سلاه» یعنی نسل یا نوادگان. سلسله.
هم در آن دم اسپ را بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند
پس سوفیان اسپ را فروخته و ساز (لوت) آورده و شمع روشن کرده و سر و سور و سات جشن و بزمی براه انداختند، دیدنی.
لوت، اسم سازی از خانوادۀ بربت ها است و سازیست که در ایران بیشتر بنام عود شناخته میشود. هریک از اعضای خانوادۀ سازهای زهی زخمه ای متعلق به قرن های ۱۴ تا ۱۸، شامل ماندوره، تئوربو، و گیتا، گیتار، کیتارونه ووو، اختراع ایرانیان میباشند.(۱)



چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۴۰۵

متمم ایسا و زنده ساختن استخوانها از دفتر دوم مثنوی


ترسانیدن شخصی زاهدی را که کم گری تا کور نشوی



این بخش بی سر و ته و پراکنده در مثنوی های تحریف شده با نام، ترسانیدن شخصی زاهدی را که کم گری تا کور نشوی، آمده و دقیقا مشخص نیست از کدامین حکایت بریده شده است. ولی چون به داستان زنده شدن استخوانها، اشارت دارد، احتمال میرود که از آن حکایت قیچی شده باشد.
زاهدی را گفت یاری در عمل
کم گری تا چشم را ناید خلل(۱)
رفیقی به زاهدی رسید و به او گفت کمتر اشک بریز! تا به چشمانت آسیب نرسد. (چرا یک فرد باید آنقدر اشک بریزد که دیگران به او چنین پندی دهند؟)
گفت زاهد از دو بیرون نیست حال
چشم بیند یا نبیند آن جمال
زاهد گفت از دو حال خارج نیست. یا چشمان من توانا بدیدن شکوه خداوند هستند و یا نیستند.
گر ببیند نور حق خود چه غمست
در وصال حق دو دیده چه کمست
اگر چشمان من قادر به دیدن تجلی نور خدا در هر پدیده ای شوند که زهی توفیق حتی اگر کور شوند. و دراینصورت دو چشم برای دیدن نور او کم است.
ور نخواهد دید حق را گو برو
این چنین چشم شقی گو کور شو
اگر چشمان من توانا بدیدن نور حق نباشند، همان بهتر که کور شوند. و چنین چشمانی بدرد نخور هستند.
غم مخور از دیده کآن ایسا تو راست
چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست
غم چشمانی که راهنمای تو بطرف راه حق هستند، را مخور و نگران آنها مباش. و درعوض راه راست را انتخاب کن، تا چشمان حقیقت بین بیابی.
واژه اوستائی «ایسا» از دو بخش «ای + سآ» بمعنی و چم «ماه + مانند، شبیه»
و در اینجا یعنی ماه مانند، و کنایت از نور مهتاب که راهنمای آدمی در تاریکی است. راهنما. لقب حضرت مانی.
ایسی جان تو با تو حاضر است
یاری از وی خواه کاو خوش یاور است
راهنمای جان تو بسوی حق هماره با تو است. در درون تو جای دارد. پس از او راهنمائی و یاری و کمک بجوی، چراکه او منشا و اصل پیروزی است.
لیک بیگار تن پر استخوان
بر دل ایسا منه تو هر زمان
ولی از این راهنمای راستین، آرزوهای بچگانه و ابلهانه زمینی و تن را درخواست مکن و او را نازل و ناچیز مساز.
همچو آن ابله که اندر داستان
ذکر او کردیم بهر راستان
مانند آن بلهی که از ایسای خود خواستار زنده ساختن استخوانهای مرده (آرزوهای ابلهانه) نمود و در اینراه جان خود را از دست داد.
بر دل خود کم نه اندیش معاش
عیش کم ناید تو بر درگاه باش
هماره بدنبال بدست آوردن این و آن مباش، و دل خود را با چکنم های معاش پر و خسته مکن. چراکه خوشی های زمینی ناپایدار و خسته کننده هستند، درست برعکس خرسندی که آدمی از طریق جان خود به آنها دست مییابد.
این بدن خُرگاه آمد «آه» را
یا مثال کشتیی «نو آه» را
بدن آدمی جایگاه آه(دم الهی) شد تا او را از غارهای مادی و معنوی نجات بخشد. درست مانند کشتی «نو آه» که موجب نجات آدمیت شد.
واژه اوستائی «آدَم» با «حروف لاتین Adam» نام ویژه حضرت زرتشت بعنوان اولین انسان (۲) بر روی کره زمین، و اولین بینش و باور حقیقی بوده که در زبان و فرهنگ آریایها برای نخستین بار در تاریخ موجودیت بشر، در بیش از دوازده هزار سال پیش، به پیدایش رسیده است.
در اوستا درباره واژه دم الهی آدم و یا حضرت زرتشت چنین آمده: «آن آه و یا دَم آسمانی که در کلیه جهات مکانی و بیمکانی، بسوی بیکرانی و بیشماری، در تول زمان و بیزمانی، بسوی آینده بی پایان، گرمای زندگی بخش آن هرگز بسردی نمیگراید و شعله های آتش آن هیچگاه خاموش نمیشوند»
براساس این بینش و باور حقیقی، آدم و همسر او یلدا، نام فرزند خود را بشکل نوآه «نو + آه» (Noah ) انتخاب نموده که به معنای آه یا دَم نو بوده در مقایسه با آه یا دَم قدیمی یعنی آدم و یا حضرت زرتشت مقدس.
(واژهگان اوستائی «آه» به روح و واژه «نو آه» به نوح دگردیسی یافته و جا افتاده است.
واژه آدمی، و یا آدمیان به معنای پیروان آئین آدم و یا حضرت زرتشت مقدس است.)
آه چون باشد بیابد خُرگهی
ویژه چون باشد درون دُرگهی.
اگر آدمی دارای جان زنده باشد، راه خود را بطرف منبع خود(خُرگاه، جایگاه نور و یا خورشید) مییابد، بویژه اگر جانش مانند مروارید پاک و سپید و درخشان، در درون صدف سینه اش (دُرگاه) باشد.
و باقی ابیات این بخش توسط جهودان بیابانگرد و وحشی و تاعون بشریت و نفرت انگیز حذف شده است.


سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۴۰۵

کودک حلوافروش دفتر دوم مثنوی


خدائی باخدا.



در حکایات پیشین، مولانا به اهورا و یا دم الهی آدمی میپردازد و آنرا شرح داده و انواع آنرا تعریف میکند. در این حکایت همچنان از نوری که در درون آدمی به امانت قرار دارد میگوید و از چگونگی استفاده از آن توسط خرمن مردم سخن میگوید. طبق معمول باید از تحریفها و سانسورهائیکه وحشیها بر مثنوی بطور کلی و بر این بخش اعمال کردند، نالید.

بهرحال در این حکایت میفرماید: هنگامیکه ر‌وح و یا اهورای آدمی به هر دلیلی، زخمی میشود، چون گوشه ای از خدا است، تو گوئی خدا رنجیده میشود، دراینصورت میبایستی انتظار هر اتفاقی را داشت. پس از زخم زدن به روح و روان خود و دیگران، باید بشدت پرهیز کرد.
این نکته همچنین در آیت ۶۲ سوره مورچه (نمل) قرآن آمده است. آنجا که میفرماید:
«او کسی است که به پریشانحالی (زخمی و مجروح شدن دم الهی) پاسخ میدهد، وقتی اهورای آدمی او را میخواند. او ناراستیها و نامردمیها را میزداید و خواسته های زمینی آدمی را به او میدهد «اهورای آدمی خدایی با خداست» و چه ناچیز و خفیف است آنکه نمیداند و یاد نمیگیرد.»
و این یک فکت و حقیقت زندگانی انسان است و مولانا برای آنانکه اینرا باور ندارند، در جائی دیگر میفرماید: «نیست اندر بحر، شِرک و پیچ وپیج ( دوگانگی و جدائی)، لیک با اَحوَل چه گویم؟ هیچ هیچ.» در وجود دریای لطف و کرم خدا هیچ شک و تردیدی نیست، و هیچ شکی نیست که بخشی از خدا در سینه آدمی نشسته است، ولی با آن احول و لوچی که دو تا میبیند و خود را از خدا جدا میداند و خدا را در درونش نمیبیند، چه میتوان گفت؟ هیچ هیچ.
میگویند، اگر پلیدی و تاریکی بدرون آدمی راه یابد، دیگر بیرون رفتنی نیست. و کم کم موجب خاموش گشتن اهورا و یا نور درون آدمی میگردد. هنگامیکه چنین اتفاقی می افتد، آدمی همان بره گمشده هابیل در دشت زندگی است، تنها و بی یاور. و چه زمانی وجود آدمی تیره و تار میگردد؟ زمانیکه حقی از او گرفته میشود، یا او را مورد ستم بی دلیل قرار میدهند، یا مورد شکنجه و آزار ستمگران قرار میگیرد، و دلالیلی از ایندست. پس از آن ابتدا درون آدمی تیره و تار میشود و سپس وجودش از خشم و کینه و نفرت پر میگردد و پس از این، آدمی دست به انجام هر نادرستی زده و بیرحمی و سردی و انتقام و لذت بردن از زجر دیگران در وجودش او را به پلیدی میکشاند.
و برعکس، کسانیکه از پلیدی آنچنان پر نیستند، اگر روحشان ترک بردارد و زخم بخورد، و آه از نهادشان برخیزد، خدایشان دمار از روزگار فرد و یا افرادی که به او زخم زده اند، درمیاورد. این است که از هزاران سال پیش تاکنون، در فرهنگ ایران، «دل شکستن هنر نمیباشد» جا افتاده است. بویژه در مورد کودکان که جایگاه برتری از دیگران دارند و آزار و رنجاندن یک کودک تا حد گناه ممنوع و مکافاتی بزرگ در پی دارد.
در این داستان تنها کسی که روح پاک از پلیدی دارد، کودک حلوا فروش است. و بهمین دلیل راه ارتباط او با بارگاه خدا باز است. او از ترس رسیدن آسیبی به او و از روی درماندهگی و پریشانی و بیچارهگی روحش زخم میخورد، پس درب بارگاه خدا باز گشته و پریان برای کمک هجوم میآورند. بدین ترتیب میتوان گفت که اولین شرط بوجود آمدن «روز آلست» و یا دخالت خدا در امور زمینی انسانها، پاکی درون آدمی و به اصطلاح دل پاک اوست.
در اینجا همچنین میتوان کودک حلوا فروش را کنایت از اهورا و یا روح آدمی دانست که وقتی آشفته، بیچاره و پریشان میشود، پس رحمت خدا نازل میگردید. یعنی هرگاه آدمی نه راه پس دارد و نه راه پیش، و یا هنگامیکه آدمی پیر و غریب و بیکس و تنها و ناتوان و بی یاور است، و رنج این بیکسی آنچنان او را درهم میفشرد که بی اختیار اشک میریزد، اگر خدا را بخواند، خدا هم آدمی را خواهد خواند. و خواست او را اجابت میکند. در نتیجه دومین راه آلست و یا دخالت خدا، خواندن او در نهایت درماندهگی است.
پس میتوان ادعا کرد که «کودک حلوا فروش» مولانا در این حکایت، هم کنایت از نور درون آدمی دارد و هم سمبل نهایت درماندهگی یک انسان معمولی است که جز خدا پناه دیگری ندارد. و البته مولانا با آوردن این بخش پیام مهمتری دارد که تنها الیت و مردمان بواقع عزیز خدا دریافت میکنند و برای ما معمولیها بسیار سنگین است.
بود شیخی او هماره وامدار
زاد رادی بود رسم نامدار
قهرمان داستان شیخی پرهیزگار است که رسم و کارش وام گرفتن از این و آن و بخشیدن (رادی) به بینوایان بود.
(من با نامیدن قهرمان داستان بعنوان «شیخ» زاویه دارم، و تصور من واژه «سالک» مناسبتر است، چراکه معنای واژه و لقب «شیخ» در دوران پیش از قاجارها، بسیار مهم و گسترده بود. و به دانشمندان و حکمای ارزشمند و خردمند ایران «شیخ» میگفتند. و نه به سوفیان و مردمانی که کمی اهل معرفت باشند، و نه به هر بی سر و پای نوکر اجنبی که عبا و دستار شیوخ ایران را بتن کند! و از گفتار و رفتار قهرمان این حکایت میتوان نتیجه گرفت که او بهرحال از گروه شیوخ نبوده است.)
بوسعید خیر بودی نام او
خدمت عشاق بودی کام او
میگویند، ماجرا حلوا خریدن از کودک و گریه و زاری او برای «بو سعید ابی خیر» اتفاق افتاده است. و او وامدار بوده و در بستر مرگ در باز شده و خادمان پیشکش آورده اند و دین او ادا شده است. تائید درستی داستان با پژوهشگران.
ده هزاران وام کردی از مهان
خرج کردی بر فقیران جهان
سالک داستان یک چیزی بود تو مایه های همان قهرمان رادمنش ایرانی که امروزه به رابین هود معروف گشته است.
هم به ‌وام، او خانگاهی ساخته
جان و مال و خانگه درباخته
از پولی که از مالداران وام میگرفت یک مهمانخانه برای بینوایان ساخته بود و در آنجا بریگان خرج آنها را میداد و در اینراه دار و ندار خود را خرج کرده بود.
وام او را خلق ز هر جا میگزارد
کرد حق از بهر او از ریگ آرد
مردم به او اعتماد داشته و به او وام میدادند، تو گوئی خدا کار را برایش آسان ساخته بود. اصطلاح و مَثَل «از ریگ آرد ساختند» در گفتار خرمن مردم یعنی آسان کردن کار سخت. مانند ریگ بکفش داشتن، که برای آدم تحت فشار و درنتیجه آدم نادرست بکار میرود. و یا از ریگ خمیر نیاید، و بقول ناصرخسرو: کز ریگ نامده است خردمند را خمیر.




چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۴۰۴

باز در خانه نیاز دفتر دوم مثنوی


یافتن شاه، باز را به کمپ زن


بخشی که در زیر میآید، یک تکه از «میان حکایت» شاه و باز و یا شاهباز است. بخش نخست آن که درباره یکی از شاهان امپراتوری پارسی و پرنده شاهین اوست و ماجرای شیرینی دارد و اینکه چرا باز از شاه میرنجد و از او میگریزد، چگونه سر و کارش به کمپ بیابانگردان می افتد، و چگونه اسیر بیابانگرد میشود، بطور کلی حذف شده و ما از چگونگی رخدادی که بر اثر آن، اهورائی که همنشین خدا است، از آدمی دور می افتد، و چگونه میتوان از این مصیبت پرهیز کرد و روح خود را نجات داد، محروم و دور افتادیم. چرا؟ چون آدمخوارها و خونخواران پلید و پلشت و نفرت انگیز، تنها بکشتن ما قانع نیستند، اینها بیشتر از اینکه دشمن موجودیت ما باشند، دشمن هویت و تاریخ و نیاکان و فرهنگ و یزدان ما هستند. این ابلیسی که امروزه بیماری هاری هم گریبانش را گرفته، تنها به پاک کردن نام ایران از جغرافیای زمین بسنده نمیکند، این دیوانه زنجیری، بدنبال پاک کردن نام ایران از تاریخ موجودیت بشر است. چرا؟ بهمان دلیل که آدم از بهشت بیرون رانده شد، یعنی به سبب حسادت، خباثت، عقده حقارت و ترد شدن از مهر خدا.
بهرحال داستان از آنجا شروع میشود که یک چادر نشین (کمپیر) شاهباز را بچنگ آورده و او را قربانی حماقتهای خود میکند.
اما آنچه که میتوان از ابیات باقیمانده این حکایت حکمت آموز مولانا، نتیجه گرفت، به اعتقاد من دو مطلب است. یک: پوست این حکایت میگوید که از نادانان و بیخبران بیابانگرد باید با تمام قوا گریخت و از آنها دوری کرد. دو: و مغز حکایت، درباره چگونگی ازمیان رفتن فر ایزدی نزد عزیزان خدا است و در اینراه از جمشید شاه (امپراتور جم) و‌ کاووس کی «امپراتور کیکاووس» و از کوش شاه از پادشاهان باستان جهان که همگی دارای فر ایزدی بودند و در جهان شگفتی آفریدند، ولی بسبب منم زدن فر ایزدی از ایشان گریخته، مثال میآورد.
این حکایت همچنین تاکید دوباره بر سخن پیشین دارد که علم لدن و حکمت ایزدی را نمیتوان بهر کسی داد. چراکه آدما بطور اعم جنبه داشتن این علم را ندارند. دو: آدما از نظر کم و کیف «جان» با همدگر متفاوتند. و همانگونه که در حکایات پیشین آمد، آدما یا بطور کلی فاقد روح و نور درونند و چهارپا و یا درنده ای بیش نیستند، و یا از اهورا و دم الهی خود بدرستی بهره نمیبرند و از خرد تهی اند. و یا اینکه شایسته علم لدن هستند ولی جنبه نگاه داشتن آنرا ندارند. و بهرحال دادن این علم به هر کسی مصیبت بار است.
حکمت آن باز است کاو از شه گریخت
سوی آن کمپیر کاو می آرد بیخت
تا که شوربائی پزد فرزند را
دید آن باز خوش خوش‌زاد را
پایکش بست و پرش کوتاه کرد
ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد
علم لدن مانند آن شاهینی است که بر روی بازوی شاه جای دارد. تنها کسانیکه شاه منش (پاسداران سه نیک) میباشند، شایسته داشتن علم لدن و حکمت شده و از آن برخوردار میگردند. و نباید حکمت و علم لدن را به نااهل آن سپرد. و حکایت آن شاهینی که جایگاهش بروی بازوی شاه بود، ولی به شاه پشت کرد و از او گریخت و بناگهان در دام یک نادان افتاد، در تائید این ادعا است.
روزی یک کمپیر (کولی و بیابانگردی که در کمپ و یا چادر زندگی میکند) برای جمع آوری هیزم به بیابانی که در آن چادر زده بود، رفته تا برای فرزندانش شوربا (آش) بسازد و بناگاه در میان بته ها چشمش به بازی افتاد که در بین شاخه های درختی گیر افتاده بود. بیابانگرد شاهین را گرفته و به چادر خود برد و پایش را بسته، چنگالهایش را چیده و بال و پرش را هم کوتاه کرد. سپس از سر مهربانی کمی کاه جلوی او ریخت تا بخورد.
گفت نااهلان نکردندت بساز
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
برسم نادانها که همیشه حق بجانبند، بیابانگرد بیخبر هم که شاهین نمیشناخت (بیابانگردانی که از حکمت و دانش بیخبرند) بتصور آنکه شاهین یک حیوان خانگی است، با دلسوزی به شاهین گفت، ببین نااهلان با تو چها کردند! آنچنان از تو غافل بودند که هم موهای سرت بلند شده و هم ناخن هایت دراز.
دست هر نااهل بیمارت کند
سوی مادر آ که تیمارت کند
هرجا یک بیت واقعی از مولانا باشد آنچنان پر بار است و گفتنی درخود نهان دارد که هرچه هم درباره اش مینویسی باز هم کم میآوری. مثلا همین بیت ساده که در ظاهر، هم از زبان نااهل بیخبر میگوید:«بیچاره تو‌که در دستان نااهلان اسیر بودی. و خبر خوب اینکه از این پس، من مانند یک مادر مهربان ترا تیمار کرده و ازت مراقبت خواهم کرد» و هم از زبان مولانا یک پند و نصیحت کلی در خود دارد که به خواننده میگوید:«دلا، از نادان و بیخبر بپرهیز و نزد کسی بنشین که او مانند مادر از دل تو خبر دارد، بزیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد، نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد، نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گوهر دارد»
مِهر جاهل را چنین دان ای رفیق
کژ رود جاهل همیشه در طریق
جاهل ار با تو نماید همدلی
عاقبت زخمت زند از جاهلی
جاهل و نادان حتی در مهر ورزی هم موجب خسران و بلا است. پس اولین نکته این است که از نادان و بیابانگردان بیخبر باید بشدت پرهیز کرد و از آنها گریخت، چراکه نادان در هر کاری حماقت نشان میدهد. یعنی بر زمینت میزند نادان دوست.
و ما ایرانیان دو سد سال است (پس از کشته شدن نادر شاه ایران از بین رفت) که این مطلب را با گوشت و خون خود تجربه کرده و اسیر نادانان و بیابانگردان شدیم و درنتیجه هم چنگالهای تیزمان کوتاه شد و هم پر و بال پروازمان را چیدند. چه از روی خباثت و پلیدی و چه از روی نادانی.




یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۴۰۴

سوفی و خادم بخش چهار از دفتر دوم مثنوی


حضرت زرتشت مقدس فرمود: بدون رضایت من برگی از درخت نمیافتد. پرسیدند مگر تو خدائی؟ گفت نه، راضی به رضای خدام. (دیوان شمس)
زندگی در کنار آدمخواران، خونخواران، کسانیکه به کودکان شیرخوار تجاوز میکنند و آنها را با لذت تکه پاره میکنند و خونشان را میآشامند، شکنجه و عذابیست الیم. در چنین دنیائی که در فرمان پادشاه ابلیس و شیاتین است، مردن حکم عروسی را دارد.



کیست بیگانه تنِ خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
بیگانه تنها دیگران نیستند، آدمی که اهورای خود را فراموش کرده و تنها خدمت جسم خود را میکند، حکم نوکر بیگانه را دارد.
تا تو تن را چرب و شیرین میدهی
جوهرِ جان را نبینی فربهی
تا آدمی تن پرور است، اهورایش نحیف و زار و لاغر است.
گر میانِ مُشک تن را جا شود
روزِ مردن گندِ او پیدا شود
اگرحتی جسم را با مشک ترشی اندازد، بهنگام مرگ، بوی گندش غالب بر بوی مشک آمده و سبب کبودی بینی میشود.
مُشک را بر تن مزن، بر دل بمال
مُشک چه بود نامِ پاکِ ذو جلال
بجای مشک سا کردن تن، دل را باید مشک سا کرد. و بردن نام خدا حکم همان مشک سا کردن دل آدمی است.
آن منافق مشک بر تن مینهد
روح را در قعرِ گُلخَن مینهد
آدم نادان مشک را بتن میزند و روحش را به ته فاضلاب حمام میسپارد.
بر زبان نام حق و در جانِ او
گَندها از کفرِ بی‌ایمانِ او
مانند خادم، یاهو گویانی نامردم و خدا نشناس و بدکردار و دروغگو است.
ذکر با او همچو سبز‌ گُلخَن است
بر سرِ مَبرَز، گلست و سوسن است
اهورا و یا دم الهی در نزد نااهل، مانند لجن سبز رنگ فاضلاب حمام دیده میشود، آنچه که از گل و سوسن برتر (مبرز) است.
آن نبات آنجا یقین عاریّت است
جای آن گل مجلس است و عشرت است
آن نبات کنایت از اهورا و یا روح آدمی است که جایش در گلستان و مجلس شادی و سما و شور و نشاط است و اینکه در بدن نااهل قرار گرفته، مال عاریتی است و مال او نیست.

شنبه، اسفند ۱۶، ۱۴۰۴

سوفی و خادم بخش سه دفتر دوم مثنوی


ما بسفارش حضرت زرتشت مقدس برای از میان رفتن آنچه فانی است غم نمیخوریم، ولی سه نسلکشی ایرانیان توسط غربی و جهود ابلیس، در زمان جنگ جهانی اول (بیست میلیون) در زمان جنگ جهانی دوم (ده ها هزار) و قتل و غارت و ایران فروشی که در ۴۷ سال اخیر توسط ابلیس و پیروان ابلیس در ایران صورت گرفت. و سبب کشتار و آوارهگی میلیونها ایرانی گشت. و بویژه حملات وحشیانه و بی دلیل و غیرقانونی به ایران و ایرانیان غیرنظامی که منجر بکشتار بیرحمانه صدها کودک فرشته آسای هفت تا دوازده ساله و آموزگاران آنها شد و آنها را بیجرم و بیگناه پرپر کرد، حمله وحشیانه به ناو صدها جوان ایرانی که بدور از میدان جنگ و در آبهای یک کشور سوم صورت گرفت و بشیوه رذیلانه ابلیس، آنها را از میان برد، و حمله به شهرها و دیگر مردمان تحت ستم ایران که امروزه رخ داده را، همواره در یادمان زنده نگاه خواهیم داشت. و روزی نچندان دور با بهره اش به ابلیس و ابلیس منشان برخواهیم گرداند. ننگ بر بیشرمترین بیشرمان تاریخ موجودیت بشر.




همچو شیری صید خود را خویش کن
ترکِ عشوه‌ اَجنبیّ و خویش کن
نخست اینکه مانند شیر، آقای روزگار خویش باش و کنترل آنرا خود بدست بگیر. کارهایت را خود انجام ده و منت خودی و غریبه را مکش.
همچو خادم دان، مراعاتِ خَسان
بی‌کسی بهتر ز عشوه‌ نا‌کَسان
هنگامیکه از پست فترت ها و خسانی مانند خادم درخواست کمک میکنی، انتظار همان نتیجه ای را داشته باش که سوفی به آن رسید. کار خود را به تنهائی انجام دادن بهتر از منت ناکسان را کشیدن است. دست نیاز که پیش خسان میکنی دراز، پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش.
در زمینِ مردمان خانه مکُن
کارِ خود کن، کارِ بیگانه مکُن
بجر بخود به دیگری اعتماد مکن. یعنی در زمینی که مال تو نیست خانه مساز و به غریبه ها پناهنده مشو. آقای خودت باش و نوکری دیگران را مکن.
کین مدار آنها که از کین گمرهند
گورشان پهلوی کین‌داران نهند
دوم اینکه، از کسانیکه بخاطر کینه از راه راست ودرست خارج شده و بیخردند و عقل خود را هم به دست ابلیس دادند، و نسل اندر نسل کینه و نفرت و دشمنی با بشریت را جلو برده اند (گورشان پهلوی کین‌داران نهند) انتظار آدمیت نداشته باش و مانند آنها کینه بدل خود راه مده.
اصلِ کینه دوزخ است و، کینِ تو
جزوِ آن کلّ است و خَصمِ دینِ تو
چراکه کینه نام دروازه جهنم است. آنکه کینه بدل راه میدهد، درواقع خود را از این دروازه گذرانده و بداخل جهنم پا گذاشته است. کینه ورزی بدترین بخش و جنبه روحی آدمی را در اول صف اخلاقیات او قرار داده و سبب غلبه بر دیگر بخشهای اخلاقی او میگردد.
چون تو جزوِ دوزخی، هین هوش دار
جزوْ سویِ کلّ خود گیرد قرار
پس اگر آدمی با کینه خود را بدروازه های جهنم رساند، این بخش که جزی از جهنم است، حتما او را به کل جهنم خواهد کشاند.
ور تو جزوِ جَنّتی ای نامدار
عیشِ تو باشد چو جنّت پایدار
و عکس این ماجرا هم صادق است. یعنی آنکه می اندیشد، که داوری و عامل مجازات ستمکار و ظالم و بیست ها، تنها قوانین تناسخ و طبیعتند، و ایندو بهترین و سهمگین ترین انتقام گیرنده ها هستند، درنتیجه با تکیه و اعتماد بر این اعتقاد، از کینه ورزی و کینه توزی خود را میرهاند، به آرامش درونی که همان بهشت وعده داده شده است رسیده و در جهنم زمینی به عیش و خوشی پایدار پیوند زده میشود.
تلخ با تلخان یقین ملحق شود
کی دمِ باتل قرینِ حق شود
براساس یکی از قوانین تناسخ، «هر جنس به هم جنس خود میپیوندد» در نتیجه هیچگاه نمیتوان با کینه و نفرت به مهر و راستی پیوست و یکی و همسو گشت. (قرین شد). چون ایندو از یک جنس نیستند. بعبارت سادهتر، آنکه ذهنش مرتبا درگیر ستیز و نبرد و جنگ (دم باتل) با دیگران است، نمیتواند جایگاه مهر و ملاطفت و ملایمت و خرسندی و خدا باشد. و یا آنانکه جنایت میکنند در زندگانی بعدی یقینا با جنایتکاران سر و کار داشته و به آنها ملحق خواهند شد.
ای برادر، تو همان اندیشه‌ای
ما بَقی تو استخوان و ریشه‌ای
گر گُل است اندیشۀ تو، گلشنی
ور بوَد خاری، تو هیمه ‌گُلخَنی
گر گلابی، بر سر و جیبت زنند
ور تو چون بولی، بُرونت افکنند
آدمی بدون نور درونش، چیزی بیشتر از پاره ای گوشت و استخوان نیست. اگر نور درونش پاک و سالم باشد، همه چیز برایش روبراه است و از مردمان دیگر برتر است. و اگر دارای نور و آفتاب درونی نباشد و یا نور درونش را ندید بگیرد، در جهنمی دست و پا زده و راه گریزی برایش بهیچ ترتیب نیست. و در میان مردم خوار و ذلیل.
«هیمه گلخن» یعنی «هیزم تنور» و یا آبگرمکن حمام عمومی.
مولانا در جائی میفرماید:«اندیشه پاک و یا پندار نیک، همچون آفتاب است. و همان تاثیری را بروی آدمی دارد که افتاب بر روی مردمان دارد. در بود آفتاب، و یا پندار نیک، همه آدمیان گرم و از او زنده اند و لذت زندگی را میبرند. در نبود آفتاب (در نبود اندیشه نیک) سرما و تاریکی، بر آدمی چیره میگردد که تلخ است و ناگوارا.
و چون آفتاب، پیوسته هست و موجود است و حاضر است پس آدمی پیوسته از او گرم است. و آفتاب در نظر نمی‌آید، و شعاعش بر دیواری نتابد، مگر به واسطۀ بیان و سخن.(گفتار نیک آدمی).
پس بیان و گفتار نیک، شعاع و پرتو آفتاب است که فهم میشود. آفتاب اندیشه مانند آفتابِ فلکی، همیشه تابان است (اندیشه همواره وجود دارد) اما در نظر نمی‌آید، اگر شعاعش بر دیواری نتابد. (اگر گفتار نیک نباشد)
و آن سخن و نتق در آدمی پیوسته وجود دارد، اگر میگوید و یا نمیگوید. که گفته اند انسان حیوان ناتق، است. آن حواس حیوانی در آدمی همیشه هست تا زنده‌ است، پس بیان و نتق نیز با او باشد دایماً.
اما اندیشه ناراست و کژ، سبب هرزگوئی و بیهدهگوئی و ژاژخائی و یاوه سرائی و لائیدن و ابراز حیوانیت در آدمی است، و شرط آدمیت نیست. و سخن، خواهی شکر، خواهی شکایت، خواهی خیر، خواهی شرّ، چون گفته شود، اندیشه آدمی در نظر آید و پدیدار گردد.
و آدمیان محتاج دیوارند (کردار) تا بواسطه آن، آفتاب و پرتو آنرا (پندار و گفتار نیک) را درک و حظ کنند. و اگر آدمی بجایی برسد که آن آفتاب و پرتو آفتاب را بی‌واسطۀ دیوار ببیند و با آن خو کند و در تماشای آن دلیر و توانا گردد، پس در آن دریای لطافت به تماشای رنگ‌های عجیب و دیدن شگفتی ها (در آن افتاب و یا اندیشه نیک) نائل آید.»

سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۴۰۴

سوفی و خادم بخش دو دفتر دو مثنوی


سوفی و خادم بخش دوم از دفتر دوم مثنوی



بشنو اکنون صورتِ افسانه را
لیک هین از کَه جدا کن دانه را
اکنون به داستان سوفی و خادم میپردازیم، ولی پیش از این، لازم به یاد آوری است که این داستان هم مانند دیگر حکایات، دو وچ (صورت، بن مایه) دارد. و آن دو وچ یکی پوست و دیگری محتویات دانه است که در داخل آن قرار دارد. و آدمی باید دانه را بجوید و از پوست و کاه آن بگذرد. و یا بقول مولانا، ما ز قرآن مغز را برداشتیم، پوست را در پای خر انداختیم. به عبارت ساده تر، ظاهر داستان را رها کن و دل بده ببین منظور چیست.
حلقه آن سوفیانِ مُستَفید
چونکه ‌در تعداد، آخر در رسید
خوان بیاوردند بهرِ میهمان
از بهیمه یاد آورد آن زمان
هنگامیکه خانگاه پر از مسافر و مهمان های رایگان(مستفید، استفاده کنندگان) گشت، خادمان میز شام برای ایشان چیدند و مهمانان را برای خوردن فرا خواندند. و سوفی داستان هم که در حالت مستی و خلسه بود، از آنحال بدر آمده و یاد اسپ خود افتاد.
گفت خادم را که در آخور برو
راست کن بهرِ بَهیمه کاه و جو
سوفی یکی از خادمان را خواند و از او خواست که به آخور رفته و برای اسپ او کاه و جو فراهم کند.
گفت، یاهو، این چه افزون‌گفتن است
از قدیم این کارها کارِ من است‌
خادم گفت، یا خدا، این چه سفارشی است. من سالهاست کارم رسیدگی به بهائم و مراقبت از آنهاست.
گفت، تر کُن آن جوَش را از نخست
اسپ پیر است و دندانهاش سست
گفت، یاهو، این چه میگویی مِها
از من آموزند این ترتیبها
گفت، یاخدا، ای بزرگ، این چه حرفی است که میگوئی، من خودم استاد اینکارهام و دیگران را درس میدهم.
گفت، پالانش فرونِه پیش پیش
داروی مندل بِنه بر پشتِ ریش‌
سوفی گفت‌ پیش از همه، پالانش را بردار و زخم پشتش را مرهم بگذار.
مندل نام پمادی است که از گذشته در ایران، برای درمان زخمهای تازه پوستی از درخت مندل و یا سندل ساخته واستعمال میکنند. مندل بمعنی بی اعتقاد و بداعتقاد هم است، چنانکه گویند که فلانی را مندلم، یعنی بی اعتقاد اویم و اعتقادی به او ندارم.
گفت، یاهو، آخِر این حکمت‌گزار
جنسِ تو مهمانم آمد صد هزار
جمله راضی رفته‌اند از پیش ما
هست مهمان جانِ ما و خویشِ ما
آخورچی گفت، یاخدا، من درسم را بلدم. من مهمانهای زیادی مثل تو و اسپت داشتم و همگی از سرویسی که بهشون دادم راضی و خشنود بودند، چراکه خرسندی مشتری، اساس کار ما است.
گفت، آبش ده ولی از شیر گرم
گفت، یاهو، از تواَم بگرفت شرم
گفت شیر آب گرم را باز کن و آب ولرم به او بده. گفت یاخدا، دیگر داری حوصله ام را سر میبری.
گفت، اندر جو تو کمتر کاه کن
گفت، یاهو، این سخن کوتاه کن
گفت به خوراک جو او، کاه زیاد نزن. گفت، یاخدا، چقدر حرف میزنی.
گفت، جایش را بِروب از سنگ و پُشگ
ور بوَد تر، ریز بر وی خاکِ خشگ
گفت جایش را از سنگ ریزه و آشغال پاک کن و اگر زمینش تر و خیس است، کمی خاک خشگ بر رویش بریز.
کلمه پشگ یعنی بقایای حیوانی، اعم از مدفوع، فضله، ترشح، عرق، تراوش، سرفه خلط، پهن، پشگل، استخوان ریز، پشم و مو ووو. و پشگ ریختن یک بازی کودکانه بود که در گذشته با استخوانهای باقیمانده از حیوانات مانند قاب انجام میشد. یک چیزی تو مایه های شیر یا خط.
گفت، یاهو ای پدر! یاهو بگو
با رسولِ اهل، درس کمتر بگو
گفت یاخدا! اینقدر بکسی که کارش این است، پند نده و کار را بخدا واگذار کن.
گفت، بِستان شانه، پشتِ او بِخار
گفت، یاهو ای پدر، شرمی بدار
گفت با شانه پشت او را قشو کن و بخاران، گفت، یاهو پدر جان و دیگر بس است و شرم کن.
گفت، دُ‌مِ افسار را کوته ببند
تا ز غلتیدن نیفتد او به بند
گفت افسار او را طوری ببند که اگر غلت زد، افسار مانند بند او را گرفتار نسازد.
گفت، یاهو ای پدر، تا کی مَنال
بهر اسپ چندین مرو اندر جَوال
گفت یاخدا، انقدر ناله مکن و اینچنین بخاطر یک اسپ خودت را باریک و کوچک نکن.
گفت، بر پشتش فِکَن برگستوان
ز‌آنکه شب سرماست، ای جویای کان
گفت بر پشت اسپ برگستوان(پتو اسپ) بنداز چون هوای شب سرد است و ممکن است سردش شود.
در گذشته که تنها ایرانیان سوار بر اسپ بودند و بهمین دلیل به ایرانیان فارس میگفتند، و اکثر نژادهای اسپ هم از فلات قاره ایران برخاسته است، ایرانیان به اسپ و تیمار او اهمیت زیادی میدادند. و پتوهای مخصوصی بنام برگستوان برای آنها میساختند که هم آنان را در سرما محفوظ نگاه میداشت و هم در میادین رزم، برگستوان زرهی، جلو مجروح شدن آنان را میگرفت.
گفت، یاهو ای پدر، چندین مگوی
استخوان در زخم نبود، تو مجوی
گفت یاخدا، ای پدر اینچنین بیتابی نکن، و استخوان لای زخم نگذار و یا هنگامیکه همه چیز روبراه است، دیگر احتیاجی به گفتن تو نیست.