در مدح سخن از دفتر دوم مثنوی

ای خدای پاک با انباز و یاز
دست گیر و جان ما را درگداز
ای خداوند پاک و پاکی و پاکان که هم انبازی(همه جا هستی) و هم بی آغاز و بی پایانی(یاز)، ما را که بدون تو هیچیم، یاری ده و جان ما را مانند آتش، گرم و روشن و پاک، شعله ور گردان.
واژه پارسی «انباز» دارای چم و خم های زیادی است و در اینجا یعنی، روشن و آشکارا، در دسترس از همه جا.
واژه اوستائی «یاز» در اینجا یعنی «بی آغاز و بی پایان» و از القاب خداوند است.(۱)
یاد داد ما را سخنهای دقیق
تا که جان خوش آیدش، گردد رفیق
حضرت زرتشت مقدس بما سفارش گفتار نیک کرد و درست سخن گفتن را آموخت تا جان ما را خرسند و با تن رفیق سازد.
گر ختا گفتیم او نیکش کند
او چو سلپان سخن شیکش کند
او چون خود سلپان سخن است، پس بما یاد داد که سخنان ناروا و بیهده را کنار گذاشته و از ختا گفتن بگذریم، چراکه برطبق قوانین تناسخ، هر سخن ناروائی، تاثیرات ناخوشایند خود را بهمراه دارد.
واژه پارسی «سلپان» بمعنی ناخدا و رهبر است. (سل یعنی کشتی و پان یعنی پاسدار) ناقص که بشود «سلطان» خوانده میشود.
واژه پارسی «شیک» وام گرفته از اوستا، بمعنی و چم، تناسخ، سرنوشت و قوانین تناسخ است. و گاهی بجای واژه «سرنوشت نیک» بکار میرود. ولی امروزه بیشتر آنرا بجای ساف و سیت و شسته و رفته، برازنده و دلپذیر و زیبا و لوکس، استفاده میکنند. همانگونه که از واژه اوستائی ناتو، بمعنای زیرک، برای کوتاه و بریده شده، نام ارتش آدمخواران و وحشیها استفاده میگردد، واژه شیک هم به معنای برازندهگی و لوکس بودن در میان زامبی های غربی مورد استفاده است.
کیمیا دارد که تبدیلش کند
گرچه جوی خون بود نیلش کند
زرتشت مقدس مانند کیمیاگری یگانه، توانست جنگها و جوی های خون را به گفتگو و سخن و بحث تبدیل و مانند رود نیل آرام و زیبا سازد. هرچند امروزه که جهود وحشی دوباره به مرده ریگ خود برگشته، دوباره جای سخن و گفتگو، رودخانه های خون در آفریقا و ایران بزرگ براه افتاده است.
اینچنین میناگریها کار اوست
اینچنین اکسیرها ز اسرار اوست
اینچنین زیبا سازیها و کیمیاگریها تنها از او (زرتشت مقدس) برمیآید.
آب را و خاک را برهم زده است
ز آب و گل، دُر سخن بر تن زده است
«آب و گل را برهم زده است» کنایت از ساخت لوح و قلم توسط حضرت زرتشت مقدس است. و میگوید او با آب و گل، مروارید های درخشان سخن را ساخته و زیور تن آدمی نموده است.

نسب داد آنرا بجفت و خال و داد
با هزار اندیش آزادی و راد
زرتشت مقدس آئین سخنوری و گفتار نیک را بر تمامی دنیا چیره گرداند. (با اندیشه و پندار آزادی و شادی و نیکوئی)
باز جان را او ز بند آزاد کرد
از غم و محنت رها و شاد کرد
او، شاهین جان را از توحش و فلسفه غارگرائی رهانید، و مردم را به شادی و آزادی و رادی فراخواند.
پردهای از خویش و پیوند و سرشت
کرده بود در چشمها، هر خوب، زشت
پیش از ظهور حضرت زرتشت مقدس، بر روی چشمان مخلوقات و دوپاها پرده ای از عوامل مادی، وجود داشت که اجازه نمیداد، آنها زیبائی های خداوند را ببینند.
چندین بیت حذف کرده اند و سپس:
هر چه محسوس است او رد میکند
وانچ ناپیداست مسند میکند
حضرت زرتشت مقدس آدمیان را سفارش کرده است که: «بر هر چه با حواس شش گانه خود، درمیابند(آنچه محسوس است) شک کنند. و درعوض آنچه که اهورای آنها بدان گواهی میدهد، بدون چون و چرا پذیرفته و آنرا مدرک و سند محکم بدانند.»
عشق او پیدا و معشوقش نهان
یار بیرون، فتنهٔ او در جهان
عشق بزرگ و عظیم حضرت زرتشت به اهورامزدا کاملا معلوم است ولی معشوق او یعنی اهورا مزدا ناپیدا است. او خود نیست ولی آئینش در جهان پخش است.
و یا آدمی میداند خدا هست و او را نیایش میکند، ولی او را نمیبیند. با اینحال آثار او در تمامی دنیا وجود دارد.
این رها کن عشقهای صورتی
نیست بر صورت، نی از روی ستی
عشقی که موجب شادی و رادی و آزادی نباشد، عشق مجازی و یا صورتی و ظاهری و ستی (سطحی) است.
واژه اوستائی «ستی» دارای چم و خم های زیادی است، و دراینجا یعنی بی پایه و بی اساس. جهان چون ستی بینی و آب رود، بگردد فراز و بیابد فرود.(۲)
صورتی یعنی ظاهری و مجازی.
آنچ معشوق است صورت نیست آن
خواه عشق این جهان خواه آن جهان
معشوق و عشق واقعی مربوط به ماده و دنیا نیست. خواه آدمی به ماده ای که در این جهان است دل ببند، خواه به ماده ای که مرده و در دنیای دیگر قرار دارد. فرد پرستی ممنوع است، حتی پرستش بت و یا حضرت زرتشت مقدس.
آنچ بر صورت تو عاشق گشتهای
چون برون شد جان، چرایش هشتهای؟
این چه عشقی است که با مرگ معشوق، از بین رفتنی است. اگر آنچه که آدمی را عاشق خود میکند، ابعاد مادی داشته، و فنا پذیر باشد، فراموش شدنی و از یاد رفتنی است.
هشته، یعنی فروگذاشته، نهاده، هلیده.
صورتش برجاست، این سیری ز چیست؟
عاشقا واجو، که معشوق تو کیست
گاهی هم عشق صورتی در همین دنیا و زنده است، ولی عاشق او دیگر به او مهری ندارد، در نتیجه باید از عاشق پرسید که تو عاشق چی شدی؟
آنچ محسوس است اگر معشوقه است
عاشق استی هر که او را حس هست
اگر قرار بود که آدمی با حواس ششگانه عشق را بفهمد، همه دنیا معشوق او میشدند.
چون وفا آن عشق افزون میکند
کی وفا صورت دگرگون میکند
یکی از نشانه های عشق واقعی، ثبات و پایبندی در پیمان و وفاداری است. یعنی بودن، در خوشی و در ناخوشی. در گرفتاری و در راحتی. در دارائی و ناداری. در سلامت و در بیماری. در بلا و در آفیت. و وفاداری یعنی بهنگام نیاز، هماره برای معشوق بودن و نقش متکا، و تکیه گاه را داشتند تا او با خیال راحت لم بدهد.
واژه پارسی «وفا» همچنین یعنی «توف» بمعنی تکمیل کردن چیزی است و اینکه پایبندی بعهد و پیمان را وفا میگویند، بخاطر تکمیل کردن و به انجام رسانیدن پیمان است.
میگوید، وفاداری سبب افزونی و شعله ور شدن آتش عشق میشود. و عشق که واقعی باشد، با تغییرات ظاهر، کم و زیاد نمیگردد.
پرتو خورشید بر دیوار تافت
تابش آریتی دیوار یافت
مثلا پرتو و تابش خورشید بر روی دیوار، آنرا بطور آریتی روشن میکند. و تنها یک ابله نور خورشید را رها ساخته و دل به روشنائی روی دیوار میبندد.
آریتی یعنی موقتی، ناپایدار، وام گرفته.
بر کلوخی دل چه بندی ای غلام
وا طلب اصلی که تابد او مدام
عشقهای صورتی مانند دل بستن به روشنائی موقتی و آریتی روی دیوار است. چراکه ذات و نهاد دیوار از خاک است. در حالیکه خورشید منبع پایدار و همیشگی نور و گرما است. پس باید خورشید را جست که همیشگی است. عشق به هر آنچه فنا میشود، حماقت مطلق است.
ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش
خویش بر صورتپرستان دیده بیش
پرتو عقل است آن بر حس تو
آریت میدان، ذهب بر مس تو
آدمائی که عاقلتر از دیگرانند، یعنی از حواس شش گانه خود بهتر از دیگران بهره میبرند، و از این بابت بخود مغرورند و خود را برتر از دیگران میدانند، باید بدانند که مانند آن دیواری که پرتو نور خورشید بر آن تابیده، پرتو لطف حق است که شامل حال آنها شده، وگرنه آنها همان دوپا و کلوخی هستند که بودند. این زر خداست که بطور آریتی بر مس وجود آدما کشیده شده و آنها را تذهیب کرده است.
چون زراندود است خوبی در بشر
ورنه چون شد شاهد تو، پیر تر
«زر اندود بودن آدمی» کنایت از داشتن همان دم الهی است. و میگوید این اهورا که در بشر نهاده شده است، خدائی است. وگرنه اگر بخود آدمی باشد، او چیزی بجز حلبی پاره نیست.
چون فرشته بود همچون گول شد
کان ملاحت اندرو آریه بُد
اندک اندک میستاند آن جمال
اندک اندک خشک میگردد نهال
پرهشته (فرشته) هم که باشد، تبدیل به گول میشود. چراکه اهورا و زیبائی های او هم موقتی و آریتی و از خدا است.
آدمی اگر زیباترین هم که باشد، کم کم پیر و فرتوت میشود. مانند گیاهی که بهنگام پیری خشک و پوسیده میگردد.
کآن جمال دل جمال باقی است
دولتش از آب حیوان ساقی است
درحالیکه اهورای درون آدمی (جمال دل) پیر و زشت نمیشود، و نمیمیرد و زیبائی همیشگی دارد. چون قدرت خود را از منبع زندگی و یا خدا میگیرد. ساقی او خدا است.
آب حیوان، و یا آب زندگانی.
هم شراب است و هم او ساقی و مست
هر سه یک شد چون طلسم تو شکست
اهورای آدمی هم شراب است هم شراب از اوست و هم خود مست شراب. و آدمی هم اگر با اهورا و خدای خود یکی گردد، هر سه، خود او میشود.
آن یکی را تو ندانی از قیاس
زندگی کن، ژاژ کم خا، ناشناس
دم الهی را از نادانی نمیشناسی و از او غافلی. دستکم زندگی کن، غر نزن، ای ناشناس درگاه خدا.
ژاژ خواهی، و یا ایراد بیهده گرفتن. سخنان بیهده گفتن.
معنی تو صورت است و آریت
بر مناسب شادی و بر قافیت
معنی آن باشد که بستاند ترا
بی نیاز از نقش گرداند ترا
معنی در اینجا کنایت از عشق است. و میگوید، اکثر آدما، عشق واقعی را نمیشناسند. و هرچه را که موافق و مناسب میلشان باشد، و با روند روزگارشان هم قافیه و در تول یک موج قرار گیرد، به آن تمایل دارند و تا پای عشق ورزیدن پیش میروند. عشقهایشان آریتی و موقتی است.
درحالیکه عشق واقعی آن است که از تو یک انسان بهتر و برتر بسازد و ترا از نیازمندیهای کودکانه و افراط جسمانی برهاند.
معنی آن نبود که کور و کر کند
مر ترا بر نقش عاشقتر کند
عشق آن نیست که سبب حماقت آدمی گردد و او را نابینا و ناشنوا سازد. و افراط و شهوت داشتن ظواهر را در او بزرگتر سازد.
کور را قسمت خیال غمفزاست
بهرهٔ چشم این خیالاتِ فناست
چراکه آدمی که دلش نابینا است، فاقد قوه تمییز و تشخیص ارزشهای راستین است. و درستی را نمیشناسد. پس برای چنین انسانی، چیزی بجز مجاز و دروغ و خیال هم نخواهد بود.

پاورقی
۱-واژه یاز، یک واژه بسیار کهن پارسی است که از عصر زرتشت بجا مانده و دارای چم و خم های بسیاری است. و مانند اکثر واژگان پارسی دارای معنای گسترده ای است که برای فهمیدن آن، باید شرحی را برایش نوشت. «یاز» آن چیزی است که همیشه امید را در دلها زنده میکند. در سحرگاهی روشن، در نوروز، «یاز» جدیدی برای پیروزیهای بزرگ در انتظار انسانها است. وقتی که «یاز میشود» طبیعت بار دیگر زندگی را با رنگها و نواهای تازه بما هدیه میدهد. چه کسی میتواند یاز را تعریف کند؟
مثلا «پی یاز» بمعنای «در یاز»که آنرا پیاز مینویسند، گیاهی است که از پی و ریشه خود تغذیه میکند و میبالد. و زاَفران(زعفران) اوج «پی یاز» است. و از آن بالاتر درخت رَز و یا مو و یا انگور است که آنرا «پی یاز مو» مینامند.
واژه «یزدان» در ریشه بشکل «یاز دان» است. بمعنای «بی آغاز و بی پایان» و بمعنای جایگاه زندگی. و حتی خود زندگی. رشد و نمو تا کمال مطلق. به معنای اراده و خواست مطلق. احتمالا در ایران باستان واژه «یزدان، ایزدان» را بشکل «یاز دان» بیان مینمودند.
واژه «یاز» را همچنین بمعنی، رشد دهنده، آگاه به سرنوشت انسان، هدف و غایت شناس زندگی انسان، صاحب خواست و اراده، «تازنده» به ابلیس هم معنا کرده اند.
این واژه از دورانی که برای دیگران عصر حجر است و برای ایرانیان دوران سفر به کرات دیگر، میباشد. بجا مانده است. ایرانیان در دوازده هزار سال پیش توانا بسفر بکرات دیگر بودند. کاری که امروزه برای وحشیهای آدمخوار و کودک آزار، آرزوی دست نیافتنی است. و با حماقت و بلاهت نهادینه و ذاتیشان تصور میکنند که اگر از روی موشک و فضاپیماها و اشکال وسایل و ابزار بجا مانده از دوازده هزار سال پیش ایرانیان، موشک و فضا پیما بسازند، میتوانند به فضا سفر کنند! غافل از اینکه اگر ایرانیان نبودند، اینها هنوز با دست از رودخانه آب به غارهای سردشان میبردند و همدیگر را میخوردند. دزدان بشرم و وقیحی که جز توحش و تقلب، توانا به انجام هیچماری نیستند و تمام افتخارشان این است که باقیمانده های تمدن هزاران ساله ایرانیان را بنمایش گذاشته و پز بدهند.
بهرحال شعار روزمره ایرانیان برهبری هیربدان زرتشتی (خردمندان و نکته سنجان و دانایان) از عهد و پیمان و عصر زرتشت، بشکل: «اهورا بزرگ و یاز است» میبوده است. و آنانکه گاهی عدد «یاز ده» را بطور کاملا اتفاقی میبینند. و نمیدانند در مرتبه «یاز ده» و یا «دهنده زندگی » چه نهفته است.
واژه «یاز» آنچنان گسترده و بزرگ است که هیچکس توانا بتعریف آن نیست، بجز اینکه بگوئی از اوصاف خداوند است.
در واژه زاَفران (زعفرآن) «ز» + «اَفران» بمعنای خلق شدن است. این واژه به نوعی بجنبههای وجودی و آفرینش اشارت دارد. آفران، با تلفظ afrān، در فرهنگ ایرانی بعنوان نمادی از زندگی و زایش نوین مطرح میشود. و ز اَفران(زعفران) یعنی زندگی زا.
۲- ستی که آنرا سطحی مینویسند همچنین بمعنای سخت ترین است. و ستی نام دو تن از فراون های مصر از سلسله نوزدهم، ستی اول و ستی دوم است. ستی اول پدر رامسس دوم، فراون مصر (۱۳٠۸ تا ۱۲۹۸ پیش از میلاد. ). مقبره وی نزدیک شهر تبس ایران کشف شده و مومیائی او به غرب برده شده و مقبره اش ویران گشته است. ستی دوم، فراون مصر ( در حدود ۱۲۱٠ ق م.)
لقب حضرت مریم، مادر حضرت مانی. همچنین بمعنی پولاد، آهن، هرچیز سخت و سترگ و ستبر. همچنین ستی را برای مخاطب قرار دادن زنان با شخصیت قوی بکار میبرند. و مرد عاشق، معشوق خود را ستی خطاب میکند یعنی ای شش جهات من.
او درآمد از طریق نیستی، گفت من خاک شمایم نی ستی. مولانا
نظامی گنجه ای«ستی» را بمعنی خاتون درباری و یا نام خاص زنان ایشان میداند.
ستی و مهستی را در غزل هایش
شبی صد گنج بخشم از مثلهایش
واژه اوستائی «درستی» هم که نام دختر انوشیروان است از دو بخش («دُر» و «ستی») بمعنی دُر سخت، درست شده است.
برخی از اقوام در گذشته، اجساد مردگان خود را با مراسم دینی میسوزانند و خاکستر آن را بر رودها بر باد میدادند. در این مراسم، سنت مذهبی این بود، که هنگام سوزاندن جسد مرد متوفی، همسر وی نیز به نشانه وفاداری میان توده های هیزم میخوابید و همراه شوهر میسوخت. به این عمل ستی میگفتند. و برای تشویق زنان به این امر وحشیانه، به وی لقب سَتی ( Sati ) به معنای بانوی وفادار و با فضیلت عطا میشد.
صائب تبریزی در اشاره به این سنت میگوید: چون زن ستی کسی در عاشقی مردانه نیست، سوختن بر شمع خفته کار هر پروانه نیست.
۳- «مُنِیب» از ریشه «اناب» بمعنای باران جَود و نیکو بهاری. باران سودمند فراوان و نیکو بهاری. بازگردنده و بازگشت کننده بسوی خدا. آنکه بهر چیزی باخدای گردد. ( یادداشت مرحوم دهخدا )رجوع و بازگشت است.
نوب اگر با «الی» باشد به معنی رجوع بعد از رجوع است همچنین است اِناب. زنبور عسل را نوب گویند که به کندویش پی در پی باز میگردد، حادثه را نائب گویند که از شأن آن پی درپی بودن است. اناب بخدا، یعنی بازگشت بسوی خداست. با پیروی از سه نیک. پیرو راه کسی باش که بسوی من برگشته است.




هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر