از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپ.

در بخش پیشین مولانا از صفتی که برای مقام انسانی ناپسند و ناشایست است، یعنی از حسادت و نتایج بد و نکوهیده آن سخن گفت. در این بخش به یکی دیگر از ویژگیهای اخلاق انسان یعنی توانائی شناخت و تشخیص خوب از بد میپردازد. نتایجی که از این بخش بدست میاید، شبیه سوره فرقآن در قرآن به لهچه ناقص عربی است. در آنجا ابتدا سخن از آزمایش آدمیان آورده شده و سپس شرح یک انسان واقعی که عزیز و پیامبر خدا است داده میشود.(۱)
فرقآن یکی از نامهای قرآن است، چرا که توسط آن میتوان حق را از ناحق باز شناخت، و تفاوت گذاشت. فرقان همچنین نام، سوره بیست و پنجم از قران هم است که دارای هفتاد و هفت آیت، میباشد. در این سوره و در اولین آیت آن، حضرت زرتشت را درود و سپاس میگوید که کتاب اوستا و یا قرآن سپنتا را از خود بجا گذاشت، تا مردم آنرا بخوانند، دانش بیاموزند و توانا به تشخیص خوب از بد، حق از ناحق و راستی از ناراستی گردند.
سوره فرقان آیه یک: «بزرگ و خجسته و برکت (زندگی جاودان) از آن کسی است که او (حضرت زرتشت مقدس) فرقان (اوستا) را برای مردم نوشت تا برای جهانیان الگو و راهنما و مرشد باشد»
بطور کلی، چگونگی تشخیص و تمییر، آزمایش و تست، زبان و سخن، از مطالب این بخشند.
پادشاهی دو ندیم از ره رسید
با یکی زان دو، سخن گفت و شنید
یافتش زیرکدل و شیرین جواب
از لب شِکّر چه زاید جز شراب
برای پادشاهی دو ندیم فرستادند. شاه با یکی از آنها بگفتگو نشست و او را بسی خوش سر و زبان یافت. و گفته اند که سخن شیرین و خوش زبانی، مانند شراب، نشاط آور و دارای سکر است.
آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پرده است بر درگاه جان
یکی از درب های شناخت آدمی سخن و عضوی بنام زبان او است. و زبان را دروازه ذات آدمی میدانند. و تا مردم سخن نگفته باشند، عیب و هنرشان نهفته باشد. و در جای دیگر میفرماید: «تو چه دانی تا ننوشی قالشان، زانکه پنهان است بر تو حالشان»
چونک بادی پرده را درهم کشید
سِر سهن خانه شد بر ما پدید
هنگامیکه محرکی، مثل خشم، غم، شادی و یا هیجان، آدمی را بسخن گفتن وامیدارد، او ناخودآگاه درون خود را نشان میدهد. مانند هنگامیکه بادی بوزد و پرده اندرونی را کنار بزند، و درون خانه را بنمایش بگذارد.
واژه پارسی «سهن» در اینجا یعنی میان سرا و ساحت آن. بالکن مشرف به حیات. میدان، میان خانه، عرصه، فضا، محوطه. آنرا صحن نوشته و جا انداختند.
خاقانی میفرماید، به چار نفس و سه دم و دو سهن و یک ذات، به یک رقیب و دو فرع و سه نوع و چار اسباب.

کاندر آن خانه گُهَر یا گندم است
گنج زر یا جمله مار و کژدم است
در اینصورت آشکار میگردد که در درون خانه چه خبر است. آیا زیبا است یا زشت. گهر در آن است یا گندم. گنج دارد یا مار و کژدم. کنایت از چگونگی تربیت و اخلاق و ویژهگیهای شخصیتی هر فرد.
یا در او گنج است و ماری بر کِران
زانک نبود گنج زر بی پاسبان
و یا هم دارای گنج است و هم مار. چون بطور معمول در جائیکه مار چمبر میزند، گنج نهفته است. چنانکه گفته اند، گنج بی رنج میسر نمیشود.
بی تامل او سخن گفتی چنان
کز پس پانصد تامل دیگران
آن ندیم یک ضرب و یک نفس و بدون درنگ و بی تاخیر و تند تند آنچنان داد سخن داده بود که پانصد تن با تامل نمیتوانند آنگونه سخنوری کنند.
واژه پارسی تامل در اینجا یعنی وقفه. درنگ.
گوئیا در باطنش دریا استی
جمله دریا، گهر گویا استی
تو گوئی در باتن و درون او یک دریای ژرف قرار دارد. دریائیکه پر از دُر و سخنان گهربار است.
نور هر گهر کاز او تابان شدی
حق و ناحق را کاز او فرقآن شدی
هر سخن ارزشمندی را که بزبان میراند، در آن بدقت حق از ناحق جدا شده و متمایز بود.
واژه اوستائی «فرقان» یعنی تفاوت، محک. جدا ساختن حق از ناحق.(۲)
نور فُرقان فرق کردی بهر ما
ذره ذره حق و ناحق را جدا
نور قرآن سپنتا (فرقان) حضرت زرتشت مقدس، چراغ راه انسان گشته و موجب باز شدن چشمها و گوشهای آدمیان شده، تا آنها بتوانند بدقت و ذره ذره حق را از ناحق تشخیص دهند.
نورِ فرقآن، نورِ چشم ما شدی
هم سئوال و هم جواب ما شدی
نور آن کتاب ارزشمند موجب بینائی و نور چشم ما شده و هم ما را ژرف و متفکر ساخته است، بطوریکه در مقابل هر گفت و شنیدی، یک علامت سئوال گذاشته و دلیل و برهان میطلبیم. و هم آنچنان آگاه میشویم که به هر پرسشی که پرسیده شود، پاسخی درخور در درون خود مییابیم.
سورت فرقآن، آیت ۶: « بگو قرآن سپنتا را کسی نوشته و به ارث گذاشته که رازهای نهان در آسمانها و زمین را میداند (توسط اهورا مزدا) و هم اوست که از سر رحم و مهربانی به آدمیان، اینکار را کرده است.»
چشم کژ کردی، دو دیدی قرص ماه
چون سئوال است این نظر در اشتباه
با چشم لوچ و احول که به ماه نگاه کنی، یکی را دو میبینی، و درباره دو تا بودنش پرسش اشتباه میپرسی! مثلا میپرسی چرا ماه دو تا است؟
سورت فرقآن آیت ۹: «بنگر چه پرسشهای اشتباهی از تو میپرسند، پرسشهائی از سر گمراهی، و نتيجه اینکه نمیتوانند راهى بیابند» یعنی هنگامیکه آدمی خدا را نشناسد، پرسشهائی هم که درباره او میپرسد، اشتباه و احمقانه است. مثل اینکه میپرسند چرا خدا اینهمه ظلم را میبیند و کاری نمیکند؟! یعنی نمیدانند که خدا کیست و فلسفه آفرینش چیست. وگرنه چنین احمقانه نمیپرسیدند.
راست گردان چشم را در ماهتاب
تا یکی بینی تو مه را، نَک جواب
پاسخش هم این است (نک، اینک جواب) که چشم و دید خود را درست کن، چون ماه یکی است و این تو هستی که دو تا میبینی.
سورت فرقآن آیت ۶۸: «و کسانی که احول نیستند و یک را دو نمیبینند.»
فکرتت را کژ مبین نیکو نگر
هست هم نور و شُعاء آن گهر
و هنگامیکه احولی کنار بگذاری، و خود را از خدا جدا نبینی، افکارت هم در جهت کژ ندیدن و نیکو نگریستن، تحت تاثیر شعاء نور آن قرار گرفته و اصلاح میگردند.
هر جوابی کان ز گوش آید بدل
چشم گفت، از من شنو آن را بِهِل
و درنتیجه پاسخِ گوشِ بیرون را که از هر طرف سخنی میشنود را، دل آگاه تو میدهد و بتو میگوید، اینهائی را که میشنوی رها کن و دل بده ببین من چه میگویم.
گوش پامرد است و چشم اهل وصال
چشم صاحب حال و گوش اذهاب غال
چراکه گوش بیرون (گیرنده نداها و آهنگ ها) مانند یک پایمرد و یا میانجی بین تو و پیرامونت کار میکند. درحالیکه چشم دل تو تخت تاثیر نوری است که از جانب حق به او میرسد، و بر اساس آن عمل کرده و سره را از ناسره تشخیص میدهد. بدین ترتیب، گوش بیرون را اهل نیایش و اهل گفتار و گفتگو و بطور کلی «اهل غال» مینامند و چشم درون را «خودِ نیایش» و یا غال و یا آنکه باید نیایش شود و یا اهل حال و دل و بصیرت میگویند.
«اذهاب غال» را «اصحاب قال» نوشتن اشتباه است. چون در کنیشا های زرتشتی که معمولا در قله (چال) و بلندای کوه ها بنا میشد، غرفه و حجره هائی وجود داشت که به آنها غال و یا جایگاه نیایش خصوصی مغانها میگفتند.
ذهب بمعنای نیایش، مذهب و دین است و غال یعنی جایگاه نیایش. و اذهاب غال یعنی گروه نیایش کنندهگان زرتشتی. و «غال حرا» را که مسجد و یا نیایشگاه خصوصی محمد گفته اند را غار حرا نوشتند. و به شکاف کوه معنا کردند. مردم خراسان بزرگ هنوز به غار، غال میگویند. و «اصحاب» ناقص و یا معرب شده واژه «اذهاب» بمعنی نیایشگران و یا یاران نیایش کننده، میباشد. غلغله و یا هیاهو بصدای «نیایش جمعی» اذهاب غال گفته میشد.
در شنود گوش تبدیل صفات
در نمود دیدهها تبدیل ذات
هنگامیکه آدمی از طریق گوش چیزی را میشنود، حال و نمود و بودنش تغییر میکند. مثلا اگر جک و حرف خنده داری بشنود، حالش تغییر کرده و خندان میشود. و یا اگر ترانه سوزناکی بشنود، یاد دفترچه خاطرات ناگوار و تجربیات تلخ افتاده و غمین میشود. ولی در مورد چشم دل اینگونه نیست. چون اگر آدمی یک جائی خدا را حس کند، دیگر آن فرد سابق نیست و نخواهد شد. مثل اینکه وقتی آدمی باسواد شد، دیگر بیسواد نخواهد گشت. و در اینحال، ذاتش تغییر میکند.
ز آتش ار دانش یقین شد از سخُن
پختگی جو، در یقین منزل مکُن
اگر در باره آتش بخوانی و در مدرسه آنرا تحصیل کنی، و همه ویژگیهایش را برایت شکافته و تعریف کنند، باز هم تا خود آتش را نبینی و آنرا حس نکنی، آتش را نشناخته ای. پس باید از مدرسه و تعریف (یقین) بیرون آمده و آتش را جستجو کرد. یعنی تا خدا را حس نکنی، با شرح و تعریف ویژگیهای خدا، کسی خداشناس نخواهد شد، هرچند اوستا و یا قرآن سپنتا را از حفظ بخواند و بداند.
در سوره فرقآن در مورد کسانیکه از طریق شنیدن و خواندن خدا را شناخته اند میفرماید: «و آنها بجای اهورا، خدایانی میآفرینند که توانا به آفرینش نیستند و دارای زیان و سود نیستند و قدرت و تسلطی بر مرگ و تناسخ ندارند (فرقان آیت ۳)
«و چنین مردمی میگویند که قرآن چیزی نیست بجز دروغی که پیامبر آنرا از پیش خود ساخته و گروهی دیگر او را بر آن یاری دادهاند.»(فرقآن آیت ۴)
و میگویند: «اینها افسانههای پیشینیان است که او سحر تا شام آنها را باز نویسی میکند.» (فرقان آیت ۵)
و چرا چنین میگویند؟ چون خدا را از روی گوش شناختند، از راه خواندن کتاب با او آشنا گشتند و نه از راه دل.
تا نسوزی نیست آن عین یقین
این یقین خواهی در آتش در نشین
پس تا سوزش آتش را بر بدنت حس نکنی، هیچگاه معنای سوختن را درنخواهی یافت، حتی اگر هزاران کتاب درباره اش بخوانی.
گوش چون نافذ بود، دیده شود
ورنه گفت در گوش پیچیده شود
و البته برای آنکه گوش محرم و یا جنبه شنیدن دارد، از طریق گفتار هم میشود به خداشناسی راستین دست یافت، وگرنه و بطور معمول، گفتار از یک گوش وارد و از دیگری خارج میگردد. و یا بگفته حکیم آلیقدر ایران حافظ شیرازی: «تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی، گوش نامحرم نباشد، جای پیغام سروش.» و یا:
«راه پنهانی میخانه نداند همه کس، جز من و زاهد و رند و دو سه رسوای دگر.»
زاهد لقب مغانهای زرتشتی است که مانند همه چیز دیگر از ایرانیان دزدیده و بر خود گذاشته اند. یعنی اینها هر فرد و یا هر چیزی را بخواهند آلوده و آنرا مورد نفرت قرار دهند، به خود نسبت داده و میبندند.
این سخن پایان ندارد باز گرد
تا که شه با آن ندیمانش چه کرد
سخن در اینباره مرز و پایانی ندارد. به ادامه داستان شاه و ندیمان میپردازیم.
براه کردن شاه یکی از آن دو ندیم را و از دیگری پرسیدن و بازگفتن او آنچه در وی است:
آن ندیم را چون بدید اهل ذَکا
وآن دگر را کرد اشارت که بیا
شاه پس از گفتگو با ندیم اول او را زیبا و بسیار زیرک و سخنور یافت. پس به ندیم دوم اشارت کرد که جلو برود تا با او سخن بگوید.
چون بیامد آن دوم در پیش شاه
بود او گَنده دهان، دندان سیاه
ندیم دوم آمده و در حضور شاه نشست و تا دهان باز کرد دندانهای سیاهش نمودار گشته و از دهانش بوی گند چرک لثه هایش بمشام شاه رسید.
گرچه شه ناخوش شد از دیدار او
جستجویی کرد نیز، اسرار او
گفت با این شکل و این گند دهان
دور بنشین لیک زآن سوتر مران
شاه با اینکه از دیدن ندیم دوم، ناخرسند شد، با اینحال بدو گفت که دورتر بنشیند تا با او بگفتگو پرداخته و او را بشناسد.
که تو زاهل نامه و رُقعه بُدی
نه جلیس و یار و هم بقعه بدی
تا مداوای دهان تو کنیم
تو مریض و ما طبیب پُر فَنیم
در گذشته آندسته از گویندگان و هنرپیشه ها و اهل سخن که ظاهر خوبی نداشتن را در رادیو بکار میگرفتند. و در اینجا شاه به ندیم دوم میگوید، تا مریضی دهان ترا درمان کنم، ترا در چمبر و غرفه و کابین خودت فرستاده و با دفتر و نامه و روزنامه نگاری سر میکنی چون برای بگو بخند و مجلس گفتگو و بزم و سخنرانی نمیشود از تو بهره جست.
بهر کیگ نو سپهر را سوختن
نیست لایق دید از تو دوختن
همانگونه که برای یک کیگات نو (دوربین نو) نمیتوان آسمان را سوزاند، ترا هم نمیشود، ندید گرفت.
کیگات دوربین هائی بود که در گذشته از آنها برای رصد کردن ستارهگان در ایران استفاده میشد.
با همه اینها نشین، گفتار گوی
تا ببینم صورت عقلت نکوی
بهرحال بنشین و سخن بگو تا ترا بشناسیم و به چگونگی درونت پی ببریم.
آن ذکی را پس فرستاد او بکار
سوی همام که رو خود را بخار
شاه ندیم زیرک و سخنور نخستین را سرکار فرستاد تا از استعداد و دانشش استفاده گردد.
واژه اوستائی ابخار و یا بخار، دارای معانی گونگونی در پارسی است. ولی بیشتر بعنوان مترادف واژه «دانش و علم و فضل بسیار» استفاده میشود. و نام شهر ابخارا و یا بخارا از آن مشتق است، چون در آن شهر دانشگاهها و کتابخانه ها و جایگاههای تحقیق بسیاری بنا شده بود و اکثر قریب به اتفاق مردم شهر از دانشمندان و عالمان و فاضل مردان پارسی بودند.
مثلا: فخر کند روزگار تو به تو زیرا، کاصل بزرگی توئی و اصل بخاری. فرخی
باغ را هر سال چون هورا بیآراید به زیب، این برآن سازد بهار و او برآن مالد بخار.
خود را بخار، یعنی خود را نشان بده. از او بخاری پا نمیشود، دارای هیچ علم و هنری نیست.
واژه اوستائی همام (هم + ام) جایگاه مهم و برتر. پادشاه بزرگ.
وین دگر را گفت، ندیم زیرکی
سد ندیمی در حقیقت، نی یکی
به ندیم دوم گفت، معلوم است ندیم باهوش و فهمیده ای، درواقع به اندازه سد تا ندیم بدرد بخوری و نه فقط یکی.
باز قابل تر بدی زآن یار خود
نزد ما آ که بِهی زآن یار بد
بهرحال از آن ندیم دیگر شایسته تری، و در نزد ما برتر از رغیب مینمائی.
آن نئی که خواجهتاش تو نمود
از تو ما را سرد میکرد آن حسود
تو مانند توصیفی که آن دیگری از تو کرد نیستی، هدف او اینبود تا ما از تو دلزده و دلسرد و ناامید شویم.
خواجه تاش، یعنی رغیب، حریف، در اینجا یعنی نگهبان، نگهبان و مراقب شاهزادگان و زنان و مردان جوان در گذشته در ایران.
نئی، یعنی نیستی، نمیباشی. از قول نظامی: ز ما سر برآری و با ما نئی، نمایی بما نقش و پیدا نئی. و یا: جهان گفت یکسر گرفتی تمام، نئی سیر مغز از هوسهای خام.
گفت او دزد و کژ است و کژنشین
هیز و نامرد و چنان است و چنین
شاه به ندیم دوم گفت، او میگفت که تو دزد و دروغگو و ناراست و بد چشم و خائن ووو هستی.
گفت، پیوسته بُدست او راستگو
راستگوئی من ندیدستم چو او
ندیم در پاسخ شاه گفت، رفیق من هماره راستگو بوده و هست. و من از او راستگو تر ندیدم! (یعنی هر چه در باره من گفته درست و راست گفته؟! چجوری میشه یکی به پای خودش شلیک کند؟)
راستگوئی در نهادش خلقت است
هرچه گوید، من نگویم تهمت است
رفیق من ذاتا و در خلقتش راستگوئی قرار داده شده و هر چه که درباره من گفته من رد و انکار نمیکنم و آنها را تهمت نمیدانم! (بنظر من این ندیم دوم نمیخواسته به شاه خدمت کرده و ندیم او باشد. چون با زبان خود تمامی صفات ناشایست و زشتی را که به او نسبت داده شده، دربست پذیرفته و مهر تائید بر آنها نهاده است.)
کژ نگویم آن نکو اندیش را
متهم دارم وجود خویش را
دوباره تاکید میکند که رفیقش هرچه درباره او گفته حقیقت بوده است! و او خود را متهم و مقصر مینامد.
باشد او در من ببیند عیبها
من نبینم در وجود خود، شها
و میگوید، ای شاه بزرگ، او در من چیزهائی دیده که خود من توانا بدیدن آنها نیستم.
هرکسی کاو دید عیب خود ز پیش
کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش
اکر هر کسی کمبودهای اخلاقی خود را میدید، هیچگاه از اصلاح کردن خود فارغ نمیشد و همواره بدنبال رفع عیوب خود میبود. و زمان برای اینکار، کم میاورد.
غافلند این خلق از خود بیخبر
ناگزیر گویند عیب همدگر
مردم چون از ایرادهای خود بیخبرند، به دیگران ایراد گرفته و از آنها تابلو میسازند.
من نبینم روی خود را ای سمن
من ببینم روی تو، تو روی من
من از خود بیخبرم و تو از خود بیخبر، ولی ما همدیگر را بهتر دیده و میسنجیم.
آنکسی کاو تیز بیند روی خویش
نور او از نور خلقان است بیش
اگر فردی به دیدن عیوب خود توانا گردد، بدون شک یک مرتبه و یا یک پله بالاتر از دیگران نشسته است.
در بخش پیشین که مولانا از هفت سد نوع نور در آدمیان سخن گفته بود، احتمالا از این نور خلقان هم نام برده است. بهرحال منظور این است که اهورای فردی که میتواند خود را بواقع ببیند و در دنیای ساختگی و مجازی خود بسر نمیبرد، از نور خلقان (احتمالا واژه خلقان و یا هر واژه ای که بجای آن در این بیت بکار رفته، کنایت از کسانی است که بر اثر تناسخ، چندین بار خلق مجدد شده اند و هر بار از سه نیک پاسداری کرده اند، و اینک دارای نور و یا اهورای سهمگین میباشند) بیشتر است.
آدمی از چار چیز ناگزیر بود: اول نانی، دوم خلقانی، سوم ایوانی، چهارم جانانی. برای آدمی باید هماره چار چیز آماده باشد تا شأن انسانی او حفظ گردد. نانی، اخلاقی، خانه ای، همسری.
گر بميرد، نور او باقی بود
زانک دیدش نور خَلّاقی بود
و آدمی که عیوب خود را دیده و آنها را اصلاح کرده، در نتیجه نورانی گشته و جاودان خواهد گشت. نور خلاقی را هم مولانا شرح داده و ما از آن محروم شده و بیخبریم.
نور حسی نبود آن نوری که او
روی خود محسوس بیند پیش رو
نور حسی هم نوری است که مولانا در بخش پیشین شرح آنرا داده است، و نور آن فردی که خود را میبیند، نور حسی و یا نوری که از خارج تابیده میشود و آدمی را توانا به دیدن خود در آئینه میکند، نیست، بلکه نور معرفت و راست بینی است.
گفت اکنون عیبهای او بگو
آنچنان که گفت او از عیب تو
شاه گفت، اینک از نکات منفی او پرده بردار و عیب و ایرادهایش را بگو!
تا بدانم که تو غمخوار منی
کدخدای مُلکت و کار منی
تا برای من آشکار شود که تو ندیمی وفادار و غمخوار منی و بفکر شاه و کشوری.
گفت ای شه من بگویم عیبهاش
گرچه هست او مر مرا خوش خواجهتاش
گفت ای شاه بزرگ باوجودی که او همکار بسیار عزیز و خوب من است، با اینحال عیوب او را برایت میگویم.
عیب او مهر و وفا و مردمی
عیب او صدق و ذکا و همدمی
کمترین عیبش جوانمردی و راد
آن جوانمردی که جان را هم بداد
ندیم دوم گفت، ایرادهایش از اینقرار است: بیش از حد مهربان و وفادار و مردم دوست و راستگو و صادق و باهوش و غمخوار است. و از عیوب و ایرادهای کمترش هم جوانمردی و بخشش است که در اینراه جان خود را هم میدهد.
سد هزاران جان خدا کرده پدید
چه جوانمردی بود کان را ندید
و او آنچنان جوانمرد و بخشنده است که اگر بین سد هزار جوانمرد و راد مردی که خدا آفریده بگردی یکی را مثل او بخشنده و بزرگوار و دست و دلباز نمییابی! و جوانمرد نیست کسی که جوانمردی او را نبیند.
ور بدیدی کی بجان بُخلش بُدی
بهر یک جان، کی چنین غمگین شدی
و تازه اگر یکی پیدا شود و منکر جوانمردی او شود، فردی است که بجان حسود است و از حسادت جانش در رنج و غم.
بر لب جو بُخل آب آنرا بود
کاو ز جُوی آب نابینا بود
مثل آنکه اگر از کسی که بر لب جوی آب نشسته، نشانی آب را بگیری و او از روی حسادت نشانی آب را ندهد. بخل در اینجا یعنی حسادت.
گفت پیغمبر که هر کس از یقین
داند او پاداش خود در یوم دین
پیغمبر راستین خدا حضرت زرتشت مقدس میفرماید: «هرچه کنی بخود کنی، گر همه نیک و بد کنی، و یا از هر دست بدهی از دست دیگر میگیری»
که یکی را دَه عِوَض میآیدش
هر زمان جُودِ دگرگون زایدش
و این نسبت یک به ده است. یعنی یک بَدی، ده برابر پاسخ دارد، و یک نیکوکاری هم ده برابر پاداش در خود دارد.
جُود جمله از عِوَض ها دیدن است
پس عِوَض دیدن، ضد ترسیدن است
پس با دانستن این مطلب و اعتقاد به اینکه هرچه کنی بخود کردی، ترس از زندگی و مرگ را در آدمی از میان میبرد. چراکه آدمی راه حل را میداند، و یا میداند از کجا خواهد خورد، پس بدقت مراقب رفتار و کردارش است،
بُخل نادیدن بُوَد ابدال را
شاد دارد دید دُرّ، غواص را
هر که به این گفته پیغمبر راستین خدا که میفرماید: «هرچه کنی بخود کنی، گر همه نیک و بد کنی، و یا از هر دست بدهی از دست دیگر میگیری» و یا ابدال اعتقاد نداشته باشد، زیانکار و تیره روز واقعی اوست. و عکس این مطلب هم صادق است، مانند آن غواص که به عمق دریا میرود و با یافتن و دیدن دُر شاد میگردد.
پس بعالم هیچکس نبود بخیل
زانک کس چیزی نبازد بی بدیل
پس در عالم تیره روز و ناخرسندی وجود نخواهد داشت، اگر همه بدانند که هر کنشی دارای واکنشی است. و همه نتیجه کارهای خود را میبینند و هر کسی، هر بذری کاشت، هم آنرا برمیچیند.
پس سخا از چشم آمد نی ز دست
دید دارد کار، جز بینا نَرَست
پس سعادت از پذیرش این مطلب بدست میآید، همین یک مطلب ساده که فقط بینایان و آنها که به آن معتقد هستند، راه را یافته و رستگار میگردند. یک پرسش ساده پیش از انجام هر کاری، کلید انسانیت است و آن اینکه: «اگر کسی اینکار را و یا این حرف را و یا این عمل را در مورد من اجرا کند، من خرسند خواهم بود؟»
عیب دیگر اینکه خودبین نیست اوی
هست او در هستی خود عیبجوی
ایراد دیگر رفیق من این است که خودش را برای دیگران قربانی میکند. و اصلا بخود فکر نمیکند و هماره در فکر دیگران است.
عیبجوی و عیبگوی خود بُدَست
با همه نیکو و با خود بَد بُدَست
او همه چیز خود را صرف دیگران میکند، و در اینراه به همه خدمت و در حق خود ظلم میکند.
گفت شه، جلدی مکن در مدح یار
مدح خود در ضمن مدح او میار
زانک من در امتحان آرَم وَرا
شرمساری آیدت در ما وَرا.
شاه گفت نعل وارون نزن، از روانشناسی معکوس استفاده نکن، یعنی با مدح رفیقت، مدح خودت را نگو! تو با اینگونه تعریف و تحسین زیادی در مورد رفیقت، درواقع داری از خودت تعریف میکنی. چون من او را امتحان خواهم کرد و اگر اینهائی که گفتی در وجودش نیابم، آنوقت به درک و فهم و شعور تو شک خواهم کرد. و تو در مقابل من بور و شرمسار خواهی شد.
مثل پارسی جلدی کردن یعنی زرنگی بخرج دادن.

پاورقی
۱- سورت فرقان آیت ۶۳: «و انسانهای راستین «خداوند زیبا» كسانی هستند كه بروی زمين با آرامش و صبوری میزیند و چون از ايشان درباره نادانان پرسیده شود، بنرمی پاسخ میدهند»
سورت فرقان آیت ۶۷: «و کسانی هستند که وقتی انفاق میکنند (در پندار و گفتار و کردار) نه اسراف میکنند و نه تنگ میگیرند و میان این دو روش، حد وست را برمیگزینند.»
سورت فرقآن آیت ۶۸: «و کسانی که احول نیستند و یک را دو نمیبینند. و خلق خدا را قتل و غارت نمیکنند، و هر که این کارها را کند، خسران بزرگی بخود کرده است.»
سورت فرقان آیت ۷۲: «و كسانیند كه گواهى دروغ نمیدهند و چون بر لغو بگذرند (به آنها ناحق گفته شود، دشنام داده شود، تهمت زده شود) با بزرگوارى میگذرند»
سورت فرقان آیت ۷۳: «و کسانیکه بر نشانه های پروردگارشان، لال و کور نیستند.»
سورت فرقان آیت ۷۴: «و کسانیکه میگویند: «پروردگارا، در خانواده ما مهر را حاکم کن و ما را از پرهیزگاران قرار ده»
۲- و فرقان بیشتر محک و معياری است که با آن فرق ميان حق و ناحق را میتوان از هم تمییز داد. به معنای شناخت و قوه تمئیز و تشخيص نيز میباشد. جدا کننده حق از ناحق.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر