شاهنامه به نثر


کتابی که خواندنش بر هر ایرانی واجب ملی و میهنی است.



همانطوری که همه میدانیم فردوسی کبیر تنها حماسه سرا نبوده و شاهنامه هم کتاب نوشته شده به سبک حماسی نیست. فردوسی نخست یک مورخ، یک ستاره شناس، و یک حکیم بزرگ است( بعنوان مثال در شاهنامه، فردوسی چگونگی گردش زمین بدور خورشید، چگونگی رخداد چهار فصل، راز های ماه و ۱۲ ماه سال را نه تنها شرح و تفسیر مفصل داده است، بلکه در مورد آنها معماهائی را هم ارائه میدهدد که تنها قهرمانان شاهنامه میتوانند آنها را گره گشائی کنند. و یا در مورد علم و دانش پزشکی، در داستان زال و رادابه، و چگونگی زایمان رادابه و تولد رستم، عمل جروحی سزارین رادابمادر رستم در این داستان آنچنان دقیق و صحیح نوشته شده است که انگشت حیرت خواننده را بی اختیار بطرف دندان میبرد. فردوسی شرح بوجود آمدن زمین و موجودات کره زمین را آنچنان شگفت انگیز توضیح میدهدد تو گوئی او، شاهنامه را پس از ملاقات با خدا و ایزد یکتا نوشته است! بعلاوه شاهنامه تلاش دارد تمام صفحات سوزانده و نابود شده تاریخ پیدایش بشر، چگونگی بوجود آمدن زمین و کائنات، تاریخ تمدن اولیه بشر که نخست در فلات قاره ایران بوجود آمده است، چگونگی روزگار پیشین آدمیان را در قالبی که حتی کسانی که به اندازه کافی هم سواد و آگاهی ندارند، ارائه داده و به خواننده بیاموزد.(البته این شاهنامه هائی که در دسترس ما است بطرز بیرحمانه ای تحریف و سانسور گشته است.
شاهنامه تاریخ اجتماعی بشریت را در فلات قاره ایران باستان را بتصویر میکشد، و تمدن اخلاقی و معنوی ایرانیان در دوران باستان را بنمایش میگذارد. شاهنامه بجهانیان میگوید که مردم باستان از نظراخلاق وفرهنگ درچه سطحی بودند وچگونه زندگی میکردند، اوضاع سیاسی ایرانیان باستان چگونه بوده است، و ازهمه مهمتر نقش زن در ایران باستان (و پیش از اینکه ادیان ساختگی و ضد بشری ابراهیمی از مغزهای علیل بیابانگردان ساخته شوند و زن را در گروه دئوانگان، مهجورین و کودکان قرار بدهد و موجودیت زن را تا حد پرهیز و ننگ در جامعه جا انداخته و آنرا در پستو خانه ها پنهان سازد) چگونه بوده است.
بنظر من حکیم فردوسی، بیش از اینها در شاهنامه با ایرانیان سخن گفته است. سخنانی مهم و باارزش که بروی دانستن آنها میبایستی شاهنامه را خواند. بهمین دلیل، با اندک سوادی که در مکتبخانه روزگار آموخته ام، پا از گلیم خود فراتر نهاده و شاهنامه را به نثر مینویسم. و هدفم از اینکار تنها، شاهنامه خوانی نیست، بیشتر بدنبال حس کردن فردوسی از لابلای سخنان ارزشمند او هستم و بس. کسانی که با من در این سفر همراهند، کم و کاستی های مرا ندید بگیرند، چرا که درویش است و همینیست که هست.
کیومرث
فردوسی اولین شاه باستان را کیومرث مینامد..
پژوهنده نامه باستان
که از پهلوانان زند داستان
چنین گفت، کین تخت و کلاه
کیومرث آورد و او بود شاه
هنگامی که آفتاب در برج قوچ قرار گرفت ( یعنی روز اول فراردین ) و جهان ساخته شد، کیومرث بر روی زمین قرار میگیرد که اولین انسان روی زمین می‌باشد.
کیومرث ‌شد بر جهان کدخدای
نخستین بکوه اندران ساخت جای
کیومرث و دیگران که پس از کیومرث خلق میشوند، زندگی را در کوه آغاز میکند، و لباس آنها پوست پلنگی هست که در بر دارند. کیومرث هزار سال عمر میکند و از این مدت نصد سال پادشاه روی زمین است و بر تمامی جانداران حکم میراند، زبان حیوانات را میفهمد و آنها هم درمقابل کیومرث تعظیم کرده و گوش بفرمان و رام او هستند. در زمان او، دد و دام و هر جانور دیگری، دو به دو، (یک نر و یک ماده)، به آسودگی در کنار او زندگی میکنندد و مطیع وی میباشند.
کیومرث پسری داشت که او را سیامک نام گذاشته بود، پسری با ظاهر نیک‌ و درونی همچون پدر هنرمند و دلیر. کیومرث دل در گرو مهر فرزند داشت و به امید فرزند زندگیش پر از معنا بود و دلش شاد، بجان او را دوست داشت و حتی فکر جدائی از پسر او را میسوزاند.
بجانش بر از مهر گریان بودی
ز بیم جدایش بریان بودی
آنها روزگار خوشی داشتند و کسی با آنها سر دشمنی نداشت تا اینکه رهبر دئو های بدکردار به روزگار کیومرث حسد برد. رهبر دئوها پسری داشت که مثل گرگ قوی و بواسطه‌ جنگ‌های بسیار مهارت‌ها آموخته بود. این دئو بچه تصمیم بجنگ با سیامک گرفت و همه را هم از قصد خود آگاه کرد، و هدفش تاج و تخت پادشاهی بود. خبر به سیامک رسید. سیامک چرم پلنگ را به تن کرد، چرا که آن زمان نه جوشنی بود و نه آئین جنگی. هنگامیکه در میدان کارزار آمدند، سیامک بجنگ دئو بچه شتافت.
سیامک بیامد برهنه تنا
برآویخت با پور اهریمنا
بزد چنگ باژگون دئو سیاه
دو تا اندر آورد بالای شاه
دئو، با یک کمند سیامک را بخاک افکند و کمرگاه او را شکافت و او را کشت.
خبر کشته شدن فرزند به کیومرث رسید. روزگار بروی او سیاه شد، آشفته حال و زاری کنان از تخت به پائین آمد و به کوه پناه برد.
دو رخسار پر خون و دل سوگوار
دو دیده پر از نم، چو ابر بهار
از لشگر صدای غم بلند شد، و دد و مرغ و ماهی و دیگر جانوران گریان و نالان با او بسوی کوه با سوگواری و درد رفتند. و این احوال یکسال طول کشید، سپس سروشی به کیومرث رسید که ناله و زاری کافیست، سپاهی تشکیل بده و بجنگ دئو برو تا هم زمین را از وجود آن دئو بدکردار خالی کنی و هم دل خود را از کینه.
سپه ساز و برکش بفرمان من
برآور یکی گرد از آن انجمن
از آن بد کنش دئو، روی زمین
بپرداز و پرداخته کن، دل ز کین
کیومرث از آن پس بروی گرفتن انتقام خواب و خوراک نداشت.
وزان پس به کین سیامک شتافت
شب و روز، آرام و خفتن نیافت
سیامک پسری داشت که جایگاه ویژه‌ای نزد پدر بزرگ خود یعنی کیومرث داشت، اسم این پسر هوشنگ بود، که هوش و فرهنگ از وجودش ساتع میشد.(در متون باستان یونانیان تا اینجا، خدا(کیومرث)، پسر خدا سیر‌وس(سیامک)و سیروس، پدر زرتشت(هوشنگ)است. نامها دگرگون شده ولی داستان یکی است.
خجسته سیامک یکی پور داشت
که نزد نیا، جاه دستور داشت
گران مایه را، نام هوشنگ بود
تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
کیومرث، هوشنگ را به نزد خود خواند و از حال خود و تصمیمش وی را آگاه کرد، و به او گفت که سردار سپه شود که او جوان است و چیزی از زندگی کیومرث نماند
چو بنهاد دل کینه و جنگ را
بخواند آن گرانمایه هوشنگ را
همه گفتنیها بدو باز گفت
همه رازها برگشاد از نهفت
ترا بود باید همی پیشرو
که من رفتنیم، تو سالار نو
سپس لشگری از پرنده و درنده، پلنگ و شیر، گرگ و ببر و دد و دام فراهم کرد و بجنگ دئو شتافتند. از پس لشگر کیومرث همه جانداران که سخن او را میفهمیدند و کیومرث با آنها سخن میگف، و از پیش هوشنگ شاه سپاه خود را بمیدان بردند. دئو با ترس نگاهی بخاکی که بر آسمان بلند شده بود کرد، و لشگر به او امان نداد و هوشنگ بمانند شیر، جهان را بروی دئو تنگ کرد، و به زنجیرش کشید.
بیازید هوشنگ، چون شیر چنگ
جهان کرد بر دئو نستوه تنگ
به پای اندر افکند و بسپرد خوار
دریده بر او چرم و برگشت کار
چو آمد مر آن کینه را خواستار
سرآمد کیومرث را روزگار
کیومرث پس از این کین خواهی توانست، بدنیای دیگر سفر کند و روزگارش را در این دنیا به پایان برساند. کیومرث از دنیا رفت و جای او را هوشنگ گرفت.
جهان چنین است و همه رفتنی هستیم
جهان سر بسر چو فنا است و بس
نماند بد و نیک‌ بر هیچکس
نام کیومرث در لغاتنامه دهخدا (با وجود همه تحریفها و دستبردها و مختوش کردن معانی واژگان و سانسورها) به این ترتیب معنی شده است
کیومرث
نام پادشاهی که اول در جهان پادشاهی کرد. نام انسان. اول پادشاه جهان. اول طبقه تاریخ پیشدادی، و لقب او گُلشاه بوده است.
نخستین کیومرث آمد بشاهی
گرفتش بگیتی درون پادشاهی.
پارسیان از کتاب اوستا مقدس که نخستین و آخرین کتاب خدا است، و آنرا حضرت نبو زرآتش، زرتشت مقدس آورده است، چنین گویند که از گاه کیومرث پدر مردم یعنی آدم، تا آخر یزدگرد شهریار ساسانی، دوازده هزار و صدوهشتاد و دو سال و ده ماه و نوزده روز بوده است. و در اینزمان دنیا دچار زلزله سهمگین شده و آبها بالا آمده و دو بخش از خشکیها هدر رفته و یک بخش به چار پاره تقسیم شده است.
شرحی بر داستان کیومرث:
فردوسی در شاهنامه از چگونگی پیدایش انسان حرف میزند، اولین داستان شاهنامه مربوط به اولین انسان روی زمین، که کیومرث نام دارد می‌باشد.
در شاهنامه ای که امروزه در دسترس ماست، فردوسی بهیچوجه از آدم و حوا حرفی بمیان نمیاورد، به اینصورت که بهشتی باشد و آدم و حوا در آنجا زندگی کنند و بخاطره خوردن میوه ممنوع از بهشت بیرون رانده شوند و بعنوان مجازات بزمین سفیر شوند. فردوسی از رویش گیاهان و جانورن و مردم از دامن زمین سخن میگوید، یعنی همان فرضیه که هزار سال بعد در اروپا جنجالی به پا کرد. فردوسی بدون استوره سازی و بدون ذکر افسانه ابهاهم آمیز افرینش و بدون ذکر مثلث آدم و حوا و خدا، انسان را پدیده‌ای طبیعی میداند که از بتن و دامان زمین زائیده شده است.
فردوسی در شاهنامه پدید آمدن حیات بر روی زمین را بدین ترتیب توصیف میکند:
پدید آمد این گنبد تیز رو
شگفتی نماینده نو به نو
فلکها یک اندردگر، ساخته شد
بجنبید، چون کار پیوسته شد
برطبق این نظریه جهان هستی ابتدا فقط تشکیل یافته از گاز بود و خاکستر، سپس بر اثر اتفاقاتی که هنوز برای علم امروز مشخص نیست، این ذرات پراکنده در عالم هستی شروع میکنند به چرخش دورانی و تشکیل هسته‌های ستارگان و سیارت را میدند، فرضیه مفصلی است و من این چند خط را بطور مختصر نوشتم، جالب اینجاست که فردوسی تقریبا هزار سال پیش این فرضیه را بخوبی شرح میدهد، فلک ها، یک اندر دگر، ساخته شد، بجنبید، چون کار پیوسته شد، فلک‌ها (ستارگان، سیارات) یکی یکی ساخته میشوند از پیوستن ذرات به یکدیگر بدون اینکه فردوسی از آفریدگار نامی ببرد، پیدایش زمین را شرح میدهد)
سپس کوه‌ها و آب بر روی زمین بوجود میاد (دقیقا علمی که امروز بشر در مورد پیدایش حیات بر روی زمین دارد، میگوید که بر اثر خوردن سنگ‌ها و اجرام آسمانی با سطح زمین، پستی بلندیها و آب یعنی ابتدا کوه‌ها و آب بر روی زمین پدیدار میشود
ببالید کوه، آب‌ها بر دمید
سر رستنی ها، به بالا کشید
سپس فردوسی از پیدایش گیاهان میگوید
گیا رست، با چند گونه درخت
به بالا برآمد، سران شان، ‌ز بخت
سپس جانورن و جنبندگان پدید میآیند که کاری جز خوردن و تن پروری نداشتند( من هنگامی این را خواندم یاد دایناسور‌ها افتادم)
و زان پس چون جنبید، آمد پدید
همی رستنی، زیر خویش، آورید
نه گویا زبان و نه جویا خرد
‌ز خار و ز خاشک، تن پرورد
و سر انجام، انسان یا بشر پدید می‌یاد که با هوش و خرد خود، بر حیوانات وحشی و بر دام‌های اهلی فرمان میراند، اینجا هم صحبتی از خدا نیست
چون زین بگذری، مردم آمد پدید
شد این بند‌ها را، سراسر کلید
پذیرنده هوش و روی و خرد
مر او را، دد و دام، فرمان برد
سپس فردوسی از کیومرث بعنوان اولین انسان نام میبرد که نخستین پادشاه جهان است،
کیومرث نه تنها شاه ایران بلکه شاه سراسر جهان است، و همین کیومرث است که راه و روش
زندگی را به مردم میاموزد( مرتضی راوندی در کتاب تاریخ اجتماعی ایران، بر اساس تحقیقات پژوهشگران مینویسد، اولین تمدن بشری در فلات قاره ایران بوجود آمد. آیا همین مطلب را فردوسی بما قبل از همه دانشمندان با داستان کیومرث که به دیگران راه و رسم زندگی کردن را یاد میدهد، نگفته بود؟)
در اینجا، فردوسی برخلاف ادیان ‌ابراهیمی و بر خلاف اعتقادت یهود، مسیح و اسلام، نخستین آدم را نه در بهشت و نه در یک دنیای خیالی، بلکه در روی زمین و در این دنیا آفریده و در داستان نه از شیطان خبری است نه از مار نه از میوه ممنوع، همچنین در داستان کیومرث، از آفریده شدن حوا از دنده چپ آدم هم خبری نیست.
در شاهنامه، فردوسی عشق و نفرت و هم مرز بودن این دو در عواطف انسانی را به زیبای توصیف میکند، پس از اینکه کیومرث پسرش سیامک را از دست میدهد، در کوه غمگین و به تنهائی میماند و گریه میکند، تا جائیکه سروشی به او میگوید که دیگر کافی است و اینک وقت انتقام است، آیا این همان واکنش طبیعی انسان در مقابل رنجی که به او به ناحق وارد شده نیست؟ آیا عشق که فاصله‌ای به نزدیکی یک مو با نفرت دارد، محرک کیومرث بروی انتقام نیست، آیا برخی از ما تاکنون، بارها این شرویط را تجربه نکردیم؟ پرسش من این است که آیا انسان اولیه یا نخستین، هم درست همین شرویط روحی انسان امروزی را داشته، و اگر اینطور است، آیا گذشت هزاران سال کمترین تأثیری روی روان انسان داشته، و اصولاً زمان را میتوان بعنوان فاکتوری بروی تغئیر انسان بحساب آورد؟ اگر پاسخ بله هست، پس چگونه است که انسان نخستین( کیومرث در شاهنامه و از دیده فردوسی) داروی همان مشخصات روحی هست که انسان امروز داراست، بدون یک کلمه زیاد یا کم
در داستان کیومرث، از دئوی نام برده شده که ابتدا پسر کیومرث را میکشد و سپس به دست نوه کیومرث یعنی هوشنگ شاه نابود میشود.
دئو سمبل چه چیزی میتواند باشد؟ در کتاب«مهر یشت» که کهن‌ترین اثر دینی قوم آریا و مربوط به دوازده هزار پیش است، و در آغاز کتاب «وندی داد» و همچنین در کتاب «ریگ وداد» که کتاب آریایان مهاجر به هند میباشد دئو را چنین تعریف کرده اند، بر فراز همه خدایان دو آفریدگار وجود داشتند که دو برادر بودند، یکی به نام اهور و دیگری دئو.
اهور خدای اداره کننده امور کلی جهان در روز بود و ذاتش در خورشید تجلی میافت و دئو خدای اداره کننده امور کلی جهان در شب و ذاتش در ماه و ستارگان تجلی می‌یافت.
(اصولاً آنچه قوم آریا را در دوازده هزار سال پیش از دیگر اقوام جهان جدا میکند این است که اینها نه عقاید بت پرستانه داشتند و نه نیاپرستانه و نه خداوندان تخیلی. آریایها خورشید و طبیعت را خدا میدانستند.)
بعدها دئو خدای قهر و خشم شد و اهور یا اهورا خدای مهر و پیمان و صلح و همزیستی. و در نتیجه پیروان اهور، جنگجو نیستند و جنگ ابزار ندارند و پرستندگان دئو جنگ آور و تجاوز طلبند. در جنگ‌های که بین این دو گروه صورت میگیرد، طرفداران اهور در فلات قاره ایران می‌مانند و طرفدارن دئو به بخشهای آسیای غربی و شبه جزیره هند و سپس به مناطقی که بعدها روم که امروز اروپای شرقی نامید میشود، مهاجرت میکنند.

فردوسی بارها در شاهنامه، با دئو مبارزه میکند، و به اعتقاد من، این مبارزه چیزی جز ایستادگی و مفاومت در برابر بدی و خودخواه‌ایهای بشری نیست.

پادشاهی هوشنگ پانصد سال بود
جهان دار هوشنگ پس از پدر بزرگش، کیومرث، تاج بر سر گذاشت و پانصد سال با عدالت و داد پادشاهی کرد. هوشنگ مرد بسیار با هوش و عادلی بود. او خود را شاه هفت کشور می‌دانست ( از اینجا معلوم میشود که در آن زمان، هفت سرزمین آباد وجود داشته ) و بروی آبادی کشور تلاش بسیار کار و در زمان او آرامش برقرار بود.
و زان پس جهان یک سر آباد کرد
همه روی گیتی پر از داد کرد
بر آوردن هوشنگ آهن از سنگ و بنیان نهادن جشن سده
هوشنگ آهن را از سنگ خارا به کمک آتش بیرون کشید (روزگاری در این خاک، انسانهای عاقلی زندگی میکردند)
یک راز هوشنگ با گروهی از یارانش، از کوهی گذر میکرد، یک خزنده دراز و سیاه دید با دو تا چشم که مثل دو تا چشمه خون بودند و از دودی که از دهانش بیرون میامد جهان سیاه و تیر ه و تار بود، هوشنگ با هوشمندی به او خیره میشود ( مارها با زبونشان میبینند، و زبون مارها مثل رادار کار میکند، یعنی از حرکت اجسام متوجه موقعیت مکانی موجودات میشوند و اگر در مقابل ماری بی حرکت بایستی مار شما را نمیتونه حس کند یا ببینه، اینجا منظور از اینکه هوشنگ با هوشمندی در او خیره شد، یعنی بی حرکت ایستاد و با چشم به او خیره ‌شد و مراقبش بود) و در همین حالت به آهستگی دست دراز کرد و یک سنگ از روی زمین برداشت و با زور کیانی یا پادشاهی ( ایرنیان اعتقاد داشتند که پادشا ه از زور و قدرت ویژآی برخوردار هست که دیگران فاقد آن هستندد )به سوی مار پرت کرد، مار کشته نشد ولی از تماس دو سنگ آتش پدید آمد و هوا نورانی ‌شد. هوشنگ یزدان پاک را ستایش کرد و آن را هدیه یزدان دانست و به احترام آتش با یارانش تا صبح جشن بر پا کرده و این جشن را جشن سده نامیدند، و این جشن از هوشنگ بروی ایرنیان به یادگار مونده.
و شاه به وسیله و کمک آتش، آهن را از دل سنگ بیرون کشید،و از آن آره و تیشه درست کرد. پیشه آهنگری مرسوم شد و آب شهر‌ها را با ز ه کشی به مزارع برد، و مردم کشت و زرع یاد گرفتند و توانستند از محصولات کشاورزی زندگی خوبی به دست بیاورند. سپس دامداری و شکار را به مردم آموخت، تا مردم بتوانند از پوست حیواناتی مثل راباه، قاقم و سنجاب لباس گرم و نرم بروی خود تهیه کنند،قبل از آن مردم، میوه جنگلی میخوردند و لباس آنها از برگ درختان بود.
هوشنگ هم تلاش کرد هم آبادانی کرد و هم به همه مردم اینها را آموخت و هنگامی رفت، نامش به نیکوئی در بین مردم، برده میشود و رنج‌های که بر اثر کار جسمی و کار فکری نصیبش شده بود بی نتیجه نماند و باعث روزگار به و نیک‌ بروی همه ‌شد، ولی زمان بهش مهلت نداد، و آن هوشنگ که آتش را از دل سنگ بیرون کشیده بود، چشم از دنیا فرا بست و خود آتشی در دل سنگ شد.
نپیوست، خواهد جهان با تو مهر
نه نیز، آشکارا، نمایدت چهر
روزگار نه به تو حق ویژآی میدهد و نه با تو صمیمی میشود که خودش را به تو بشناسونه، وقتش که برسه، همه رفتنی هستیم.
شرحی بر داستان هوشنگ
فردوسی با داستان هوشنگ، سیر تکامل اجتماعی بشر اولیه را نشون میدهد، بشری که با دیدن ناگهانی و نا‌ آشنای شعلهای آتش، نمی‌ترسه و فرار نمیکند، می‌ایسته و آتش را متالعه و بر رسی میکند، آن را زنده نگاه میدارد، از روشنائی و گرماش استفاده میکند، و گذشته از اون تشخیص میدهد که میشود به کمک آن، آهن را از سنگ جدا کرد، و همه این کارها را هوشنگ میکند که به قول فردوسی نیروی کاویانی دارد.
ایرانیها معتقد بودند که شاهان داروی قدرت و توانائ ویژه‌ای هستندد که دیگر مردم از آان بهره‌ای نبردند، این نیرا یا قدرت را که امروز ما به نام کاریسما۱ میشناسیم، یعنی شخصیتی که قابلیت جذب مردم را در شکل انبوه و متحد دارد، نمونهای ش را در قرن حاضر، میتونیم هیتلر، موسیلینی، مارتین لوتر کینگ، و همین خمینی خودمون را نام ببریم، و این خصوصیات در افراد کمی وجود دارد و هر گاه کسی با این خصوصیات بدنیا میاد میتونه دنیا را تحت تاثیر خودش قرار بده، تمام شاهان افسانه‌ای شاهنامه تقریبا داروی همچین کیفیتی هستندد.
این دوره، دوره تبدیل شدن انسان کوه نشین به انسان کشاورز و دامدار است، در اینجا حتی فردوسی از کشاورزی تخصصی، یعنی کشیدن ز ه و رساندن آب به وسیله آن به مزارع و در نهایت کنترل آن صحبت میکند. همچنین تهیه لباس از پشم و پوست حیوانات.
سومین داستان تهمورث شاه
سومین پادشاه در شاهنامه تهمورث نام دارد که پسر هوشنگ میباشد(هوشنگ نوه کیومرث بود).
هوشنگ پسری داشت به نام تهمورث که به تهمورث دئو بند معراف بود و پس از پدر بر تخت شاهی نشست. تهمورث در سخنرانی که هنگام به تخت نشستن بروی مردم میکند قول میدهد که جهان را از شرٔ بدیها یا همون دئوها پاک کند و همچنین هر چه که در جهان به نفع انسانهاست کشف و مورد استفاده قرار بده.
سپس از پشم میش و بره، نخ ریسی و پارچه بافی را می‌آموزه، به تربیت حیوانات وحشی مثل باز و شاهین و یوز و پرورش حیوانات اهلی مثل مرغ و خرس و بطور کلی ماکیان میپردازه و بروی غذای آنها کاه، گندم و جو فراهم میکند.
جهان از بدیها بشویم به روی
پس آنگه کنم درگهی گرد پای
ز هر جای کوتاه کنم دست دئو
که من بود، خواهم جهان را خدئو
در ضمن به مردم سفارش میکند که با حیوانات به مهربانی و مرات رفتار کنند (شعور انسان اولیه از آخواند که سگ‌ را نجس میدونه، و با منفور جلوه دادن این مخلوق خدا، بطور غیر مستقیم به خدا ایراد میگیرد، شعور این انسان از آخواند بیشتره. خدا خودش بهتر میدون)، و به مردم میگوید جهان آفرین را ستایش کنید که یزدان پاک اینها را آفریده و ما را بر آنها چیرگی داده و ما را راهنمای کرده.
بفرمودشان تا نوازند گرم
نخوانندشان، جز به آواز نرم
چنین گفت کین را ستایش کنید
جهان آفرین را نیایش کنید
که او، دادمان، بر ددان دستگاه
ستایش مر او را که بنمود راه
تهمورث وزیری داشت به نام شیدسب که انسان خردمند و فهمیدهدی و نیکو کاری بود، از خصوصیات این وزیر این بود که کم غذا میخورد، و پیوسته در حال تفکر و نیایش بود، و مردم همگی او را دوست داشتند. به کمک راهنمایهای نیکوی که او به شاه میکرد، نا‌ پاکی و پلیدی در جهان از بین رفته بود و یا به عبارتی دئو در بند بود. و شاه آنچنان از بدیها به دور بود که از صورتش فر ایزدی تابیده میشد. هنگامی وزیر چنین کاردان باشد، شاه هم هنرمند میشود. ( این مردم و زیر دستی‌ها هستندد که دیکتاتور میپرارند.)
ولی از انجای که پلیدی همیشود و به هر وسیله‌ای دنبال خود نمائی هست، دئوان هم دوره هم جمع شدند و به گردن کشی پرداختند.
تهمورث هنگامی از کار دئوان آگاه میشود، بر آشفته به مقابل با آنها می‌ره‌، و با وجودی که سپاه دئوان بسیار و دئو بزرگ خشمگینی رهبری ایشان را به عهد داشته ولی تهمورث با فر جهاندار و به یاری ایزد، بدون اینکه به دئوان مهلت بده، یک به یک با آنها در می‌افته و گروهی از آنها را از پا درمیاره و گروهی را به بند میکشه. دئو‌های که به بند کشیده شدند، بروی جانشان از کیومرث زینهار میطلبند و ازش درخواست بخشش میکنندد، و میگویند ما را نکش و ما در عوض، به تو هنر‌های که بلدیم یاد میدهدیم که رازی این هنر‌ها به کارت خواهند آمد.
از ایشان، دو بهره، به افسون ببست
دگرشان، به گرز گران، کرد پست
کشیدندشان خسته و بسته خوار
به جان خواستند، آن زمان زینهار
که ما را مکش، تا یکی نو هنر
بیاموزی از ما، کت آید به بر
تهمورث به آنها زینهار میدهد و از کشتنشون میگذار، به شرط آنکه هر چه میدانند آشکار کنند
کی نامدار، دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند، آشکار
هنگامی دئوها آزاد میشن، ناچارأ با شاه پیمان خدمت میبندن، و خواندن و نوشتن را به شاه یاد میدن

چو آزاد گشتند از بنده او
بجستند، ناچار پیوند او
نبشتن به خسرا، بیاموختند
دلش را به دانش، بر افراختند
دئوان خواندن و نوشتن، نه یک زبان بلکه نزدیک به سی زبان زنده را به تهمورث آموختند، از فارسی، عربی، رامی گرفته تا سغدی و چینی و پهلوی و هر زبانی که وجود داشت.
(زبان سغدی، این زبان در کشور سغد که سمرقند و بخارا از مراکز آن بودند، رویج بوده است. زمانی زبان بین المللی اسیای مرکزی به شمار میرفت و تا چین نفوذ یافت. زبان سغدی در برابر نفوذ زبان فارسی به تدریج از میان رفت، ظاهراً این زبان تا قرن ششم هجری نیز باقی بوده است.)


تهمورث پادشاهی که به هنر دانش مزین بود و آگاهی داشت، سی سال با نیکی پادشاهی کرد و هنگامی از دنیا رفت، رنج‌های که کشیده بود، ورد زبان مردم بود.
برفت و سر آمد بر او روزگار
همه رنج او، ماند از او، یادگار
شرحی بر داستان تهمورث
حکیم عالیقدر ایران زمین در داستان تهمورث، سر آمده تمام محققین و پژوهشگران علم انسان شناسی و جامعه شناسی عمل میکند. فردوسی ضمن اینکه از ادامه تکامل بشر حرف میزنه، یک رکن اساسی را هم به این تکامل اضافه میکند و آن فرا گیری زبان و علم است و آن هم به چه زیبای ( اعجاب انگیزه).
تهمورث در تاجگذاری خود، به مردم این وعده و قول را میدهد که بهترینها و هر چه که به سود انسانهاست را بروی مردم مملکتش پیدا کند و در اختیار آنها قرار بدهد، و آنها باید بهتر زندگی کردن را یاد بگیرن، چرا که شایستگی بهتر زندگی کردن را دارند.
یه مطالبی که اینجا جدا باعث شگفتی هست، اینه که، اگر دقت کرده باشید، امروز هنگامی انتخابات ریاست جمهوری در هر گوشه‌ از دنیا قرار است که اجرا بشه، در هر جای از دنیا که سیستم یک سیستم جمهوریست، کاندیداها بروی اینکه مردم به آنها روی بدهند، مجبورن که وعده و قول‌های را به مردم بدن (قول‌های که معمولا در حد همین قول هم خواهد ماند، البته اگه مردم خوش شانس باشند و عکس قولها رفتار نشه، نمونه هاش را دیدیم که میگیم)، اینجا یک پادشاه که قرار نیست انتخاب بشه، به مردم وعده و قول بهترینها را میدهد( یعنی به مردم فکر میکند، خودش را خادم مردم میدون، و بروی رضایت و خوشحالی مردم به آنها قول میدهد که همه تلاشش را بکند ) جذابیّتی که این قسمت داستان دارد این هست که هزاران سال پیش در این خاک کسانی زندگی میکردند که بروی مردم بیشتر از امروز ارزش قائل بودند و حقوق انسانی آنها را میشناختند و بهش احترام میگذاشتند و بروی رضایت هر چه بیشتره آنها تلاش میکردند. توجه دارید که شاه بروی گرفتن روی یا فریفتن آنها به مردم وعده و قول نمیدهد، شاه هم اکنون زمام امور و مملکت را دارد، و اصولاً احتیاجی به دادن قولهای اینچنین ندارد، ولی چرا این کار را میکند؟ بروی اینکه به مردمش اهمیت میدهد، آنها را در شکل رعیت نمی‌بینه که باید بهش خدمت کنند، بر عکس، خودش را خدمت گذار این مردم میدونه( فردوسی مقام شاه را چیزی به جز خادم مردم نمیدونه، اعجاب انگیز نیست؟) بروی من خواندن این قسمت از شاهنامه غراری ملی به همراه داشت، من کاری به تاریخ ندارم که هزاران سال پیش، بزرگ مردی که نوشتن منشور حقوق بشر را به اون نسبت میدهدند، در این خاک زندگی میکرد یا خیر، مطلبی که بروی من عین حقیقت هست و بمانند حکم الهی، خدشه‌ای بهش وارد نیست، و مو لایه درزش نمیره، همین چند بیت ساده هست که حکیم عالیقدر ایران زمین نوشته و به زیبای حقوق انسانها را شرح داده و تاکید کرده که در اون زمان این حقوق از طرف شخص شاه رعایت میشده.
ولی من هنوز قانع نشدم چرا فردوسی این چند خط را مینویسد، چرا فردوسی مینویسد که تهمورث که پادشاه ایران هست، ضمن تاج گذاری از پیدا کردن بهترینها در دنیا و قرار دادن این بهترینها در اختیار مردم، حرف میزنه؟ چه پیامی فردوسی در این چند بیت نهان کرده است
تهمورث ضمن اینکه کم کم کشاورزی و دامداری را به قول امروزیها صنعتی و مدرن میکند( قابل کنترل میکند)، فرهنگ این کار را هم به مردم می‌آموزه و اخلاق انسانی را هم سفارش میکند، به مردم اگر دامداری نوین را می‌آموزه که چگونه دام پرورش بدهند و وحوش را اهلی کنند، به همراهش مهربونی و رعایت حقوق حیوانات را هم سفارش میکند ( اعجاب انگیزه، و ما داریم از هزاران سال پیش صحبت میکنیم، زمانی که فقط هفت جای دنیا آباد شده بود)، یکی از گرفتاریهای مردم جهان سوم این هست که فقط صنعت و تکنولوژی از جاهای دیگر وارد کشورشون میشود، و فرهنگ استفاده از اون صنعت یا تکنولوژی به آنها داد نمیشود، این هست که در خیلی موارد با سؤ استفاده یا استفاده نادرست از یک پدیده که هدف اصلیش راحت تر کردن زندگی بروی انسانهاست، در این جوامع مواجه میشیم ( همین مزاحمت‌های تلفنی که تقریبا یک نوع تفریح تو ایران هست میتونه بعنوان مثال، نام برده بشه، و من بارها تو یوتیوب این مزاحمت‌ها را تحت عنوان موضوع خنده دار دیدم و متاسف شدم، برگردیم به موضوع بحث)، اینجا فردوسی با ظرافت این نکته را ذکر میکند که اگه دامدری نوین یا کنترل شده را انجام میدی، فراموش نکن که این موجودات هنوز داروی حقوق اند و تو به صرف پرورش آنها، این اجازه را نداری که با آنها بد رفتاری بکنی، واقعا باعث غرار و مباحات این فرهنگ.
اما به تهمورث میگویند تهمورث دئو کش، و چرا این لقب را بهش میدان؟؟ چرا فردوسی به وی لقب دئو کش میدهد؟؟
من قبل از اینکه به این موضوع بپردازم، اول راجب به وزیر شیدسب بگم. فردوسی میگوید وزیر کاردانی که کم میخورد و زیاد فکر میکرد، حکیم بزرگ ایران زمین، رابطه خوردن و فکر کردن را به خوبی میدونست که این دو چه رابطه معکوسی با هم دارند، یعنی زیاد شدن یکی باعث کم شدن دیگریست. و از اون مهمتر بلافاصله فردوسی میگوید که این وزیر محبوب مردم بود( این ظرافتی که فردوسی دارد گاهی منو به قدری به وجد میاره که بی اختیار کتابو میبندم و چند دقیقه خودمو آرام میکنم) و مسلما هنگامی کسی زیاد فکر میکند، طبیعتا گفتارش هم متناسپ تر و در نتیجه رفتارش هم معقول تر و در انتها محبوب خاص و عام.
مطلبی که همه ما میدونیم اینه که تنها ابزاری که بر روی قلبها تاثیر گذار هست، پندار، گفتار و کردار ما است، نیک‌ و بدش را خودمن انتخاب میکنیم که نتیجتاً باعث برخورد نیک‌ یا بده دیگران با ما میشود و این یک اصل طبیعی ایست، اصلی که هیچ منطقی نمیتونه منکرش بشه. فردوسی میگوید کم میخورد که بیشتر فکر کند. این بیشتر فکر کردن او را تا حد مشاوره شاه بودن بالا میبرد و سزاوار میکند.( من اینجا از کلمه شاه بعنوان بالاترین استفاده کردم و نه معنای کلاسیکش که همون رهبر یا شاه هست)
فردوسی چنین مشاوری را در کنار پادشاه قرار میدهد، چرا؟؟ بروی اینکه فردوسی از آدما قهرمان میسازه ولی خدا نمیسازه، میدونه که توانای انسانها محدوده و انسانها احتیاج به مشورت، راهنمای و کمک دارند، هر چند که شاه باشن، و هر چند که شاهان به این مطالب بیشتر محتاجند
اما همه این مطالب به کنار، مطلبی که شاهکاره این داستانه، مطلبی به اسم زبان و علم است.
سوال اینه که چرا فردوسی به دئو که در همه جا بعنوان سمبل بدی معرفی کرده، این نقش را میدهد که به کیومرث دانش یاد بده، من بروی اینکه بدونم آیا در این رابطه کسی نظری دارد یا نه، ( انسان هیچ وقت ناامید نمیشود و فقط ابلیس هست که نا‌ امید میشود) به هر حال من امیدوارم که یکی به این سوال پاسخ بده یا حداقل نظرشو بنویسه، ولی اگه کسی نبود، فردا شب به همراه داستان مهم و کلیدی جمشید ( داستان جمشید یکی از مهمترین داستانهای شاهنامه است از نظر من)، پاسخ این سوال را از نظر خودم اینجا مینویسم. موفق باشید
دنبال سخن تهمورث
فردوسی پس از اینکه به وسیله تهمورث لزومات زندگی راز مر‌ه جامعه از قبیل خوراک و پوشاک را تامین میکند، در پی تأمین نیاز‌های روحی آنهاست (یکی از عللی که سالهاست ایرانیها در زمینه نو آوری در سطح بین‌الملل حرفی بروی گفتن نداشته اند، همین دغدغه معیشتی راز مر‌ه و تنگی فضای تنفسی سالم بوده).
دو نکته ظریف اینجاست که به اعتقاد من فردوسی سعی میکند پیام گونه به خواننده ش برسونه،و هر دوی اینها میتونه در وجود دئو جلوگر بشه، نکته اول این هست که هنگامی انسان از نظر معیشتی تامین میشود، و دغدغه از بابت امرار معاش ندارد، توجه انسان بطور طبیعی مأتوف به کار فکری میشود، و این کار فکری میتونه حامل نتایج مثبت و یا برعکس منفی باشه، از نتایج مثبت این کار فکری میشود پرداختن به فرا گیری دانش، اختراعات، اکتشافات و تقویت نبوغ و استعداد بشری را نام برد، و از نکات منفی آن میشود گرویش به افراط گریهای مصیبت بار، را ذکر کرد.
تهمورث بعنوان دئو کش ابتدا با دئو‌های گرسنگی و نیاز مندیهای جسمی میجنگه و سپس هنگامی دغدغه نان از بین میره، دئو‌های دیگری گریبانش را میگیرن. دئو جهل و نادانی که در واقع همون دئو بزرگ خشمیگویند که رهبریه بقیه دئو‌ها را به عهد دارد، سر به شورش میگذاره و تلاش میکند تهمورث را در بند خودش نگاه دارد، ولی تهمورث از طریقه مبارزه، و پیروزی بر وسوسه آنها، این نیرا را به سمت و سوی مثبت میکشه و به فرا گیری دانش میپردازه.
تهمورث معتقده که لازمه و بستر پیشرفت انسان، در درجه اول نداشتند درد سر معاش، و در کنار و به موازات آن داشتن اهرم یا محرکی که انسان را بطرف تکامل فکری و روحی هل بده که اینجا وزیر این نقش را بازی میکند ( در یک جامعه محرک یا اهرام میتونه سرمایه گزاریهای که جامعه در جهت حمایت و تقویت اعضای خودش کرده، باشه، بعنوان مثلا ساده کردن شرویط بروی تحصیل و پژوهش‌های علمی میتونه باشه)
نکته دوم این هست که دئو خودخواهی، دئو دراغ، دئو نفرت، حسادت، تنگ نظری، خسّت، بی رحمی و زیبا رویانی از این دست، هنگامی اینها آرام هستند که دئو جهل وجود نداشته باشه و سرکشی نکند، هنگامی دئو جهل به اسارت درمیاد، برخی از این دئو‌ها کشته میشن و برخی به اسارت تهمورث درمیان. موفق باشید
جمشید
جمشید هفت صد سال پادشاهی کرد
جمشید فرزند تهمورث بود که پس از پدر بر تخت شاهی تکیه زد و به رسم کیان بر سرش تاجی از طلا گذشت. در زمان او، زمین در آرامش و صلح بود و در آسمان دئو و پرندگان و پریان سر به فرمان او داشتند، جمشید به مردم قول داد که بدی را از جهان براندازه و انسانها را به سوی رستگاری و روشنی هدایت کند، او خودش را پادشاه این دنیا و دنیای راحانی مردم میدونست
منم گفت با فر ه ی ایزدی
همم شهریاری، همم موبدی
بدان را ز بد، دست کوته کنم
روان را، سوی روشنی، ر‌ه کنم
سپس جمشید رمز نرم کردن آهن را کشف کرد و به این طریق ساختن ابزار و آلت آهنی و بخصوص ابزار و آلات جنگی را به مردم آموخت. و از آهن نرم شده، کلاه خود، زره، جوشن، خفتان، تیغ یا همون شمشیر و گستوان( کمربند آهنی همچنین به لباس جنگی که در جنگ می‌پوشند و روی اسپ هم میندازند می‌گویند) تهیه کرد
به فر کئی، نرم کرد اهنا چو خود و زره کرد و چون جوشنا
چو خفتان و تیغ و چو برگستوان همه کرد پیدا، به روشن روان
ساخت لباس جنگ، جمشید را به فکر انداخت که بروی هر موقعئیتی لباس مخصوص آن را درست کند
دگر پنچه اندیشه جامه کرد . که پوشند، هنگام ننگ و نبرد
بروی همین از کتان یا همون پنبه و ابریشم و پشم، نخ ریسی را آموخت و به مردم هم یاد داد که پس از رئیسیدن نخ، از آن پارچه ببافند و لباس بدوزند و همچنین به آنها یاد داد که لباس خود را با شستن پاکیزه نگاه دارند، و به مردم یاد داد تا بروی هر مناسپتی لباس مخصوص آن را به تن کنند
ز کتان و ابریشم و موی قز . قصب کرد پر مایه دیبا و خز
بیاموخت شان، رشتن و تافتن . به تار اندران پود را بافتن
چو ‌شد بافته، شستن و دوختن گرفتند از او یکسر آموختن
جمشید پس از آن مردم را بر اساس کار و پیشه و حرفه و یا هنری که داشتن به گروه‌ها و دستجات مختلف تقسیم میکند تا مشغول به همان کاری باشند که در آن تخصص دارند و جایگاه و مقامشان را مشخص میکند، بر این اساس، مردم را به چهار گروه تقسیم میکند، موبدان که کارشان پرستش یزدان بود و آنها را در کوه‌ها جای داد، گروه دیگر جنگاوران بودند، گروه سوم برزگران و گروه چهارم گروه کارگران بودند.
سپس دئوان را وادار میکند که خاک و آب را با هم مخلوط کرده و خشت بزنند و با سنگ و کچ، بناها و امارات زیبا، حمام و کاخ‌های بلند و برج‌ها بسازند، تا ایران و ایرانی از هر نوع گزندی در امان باشه.

به سنگ و به کچ دئو، دئوار کرد . نخست از برش، مهندسی کار کرد
چو گرمابه و کاخ‌های بلند چو ایران که باشد پناه از گزند
جمشید پس از اینکه نیاز‌های اولیه مردم را با خردمندی برآورد، در فکر آراستن زندگی مردم افتاد و بروی همین از سنگ‌های سیاه، در و گهر، زر و سیم استخراج میکند و از آنها زیورها میسازه، تا باعث خوشحالی مردم بشه، سپس از کافور و مشک ناب، از عود و عنبر و گلاب، عطرهای خوش میسازه.
ز خارا، گهر جست یک روزگار همی کرد ازو روشنی خواستار
دگر بویهای خوش آورد باز . که دارند مردم به بویش نیاز
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب چو عود و چو عنبر، چو روشن گلاب
جمشید به علم پزشکی و دارا سازی دست پیدا میکند و در راه تندرستی و مداوای مردم، از این علم استفاده میکند.
پزشکی و درمان هر دردمند . در تندرستی و راه گزند
همان راز‌ها کرد، نیز آشکار جهان را نیامد، چنو خواستار
سپس صنعت کشتی سازی را درست کرد و کشتیها ساخت و به کمک آنها از راه دریا از یک کشور به کشور دیگر سفر میکرد.
هنگامی کار مسافرت در دریا هم مهیّا شد، جمشید به فکر سفر در هوا و پرواز افتاد. پس به دئوها دستور داد که تختی گران بها با گهرات و گهرهای فراوان برویش ساختند و سپس دستور داد تا دئوان که مطیع و سر به فرمان جمشید بودن، تخت را بر روی دوشهایشان گرفتند و از زمین بلند کردند و در آسمان به پرواز درامدند. جمشید به فر ایزدی مثل خورشید تابان میدرخشید، و همه جهانیان از زیبای و شکوه و جلال و توانائی جمشید، خیره شده بودند، پس گرد تخت جمع شدند و بر جمشید و خردمندی و توانأیش آفرین گفتند و بر او گهر‌ها افشاندند و آن راز را که اولین راز از ماه فراردین بود به نام نوراز خواندند. سپس جمشید دستور داد که جشن بر پا کردند و نوازندگان نواختن و شراب خوردند و شادیها کردند. چرا که در این راز نه بیماری نه گرسنگی نه ظلم و نه بدی و نه گزندی در ایران وجود داشت و مردم همگی ثراتمند و سالم و خوشبخت بودند. و جشن نوراز از جمشید بروی ما به یادگار مانده است.
سی صد سال اینچنین بر مردم گذشت، و مردم نه غمی داشتن و نه رنجی، دئوان در اختیار و فرمان مردم بودند و به آنها خدمت میکردند
جمشید هر وقت میخواست به دئوان دستور میداد که تخت را به دوش بگیرن و در آسمان پرواز کنن، و این دوران شادی ۳۰۰ سال ادامه داشت ولی جمشید دچار غرار و خود شیفتگی شد و به دیگران گفت که خدای آنهاست.
جهان سر بسر گشت او را رهی
نشسته جهاندار با فرحی
یکایک به تخت مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان پپیچید و شد ناسپاس
بزرگان سپاه و لشگر را فرا خواند و با آنها درشتی کرد، با پیران و موبدان با تحقیر سخن گفت،
جهان را بخوبی من اراستم
چنان گیتی، کجا خواستم
خور و خوب و آرامتان از من است
همان کوشش و کامتان از من است
بزرگی و دیهیم شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاهست
جمشید بخودخواهی و خودکامگی دچار شد و فر ایزدی از او رخت بربست و روزگارش تباه شد
چه گفت آن سخنگوی با فر و هوش
چو خسرا شوی بندگی را بکوش
به یزدان هرآنکس که شد نا‌سپاس
بدلش اندرآید ز هر سو هراس
به جمشید بر تیره گون گشت راز
همی کاست آن فر گیتی فراز
داستان جمشید پس از سرگذشت ضحاک ادامه پیدا میکند
ادامه سخن جمشید
همانطوری که میدونید، تقریبا تا ۱۵۰ ساله پیش، ما نه کتاب تاریخ داشتیم و نه مردم در حد انبوه از فرهنگ قدیم ایرانی با خبر بودند. تمام دانش و اطلاع ما از ایران عزیزمون همین کتاب شاهنامه بود که مردم دست به دست و سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر انتقال میدادند، و از صمیم قلب دوستش داشتن و به جان عزیزش می‌داشتن، و باور مردم این بود که این کتاب، و داستانهای آن، در واقع تاریخ ایران زمین است. و بروی من خیلی جالبه، با اینکه مذهب تا عمق استخوانهای ایرانی ریشه دوانده و کار را به جای رسونده که از عزیزانش بابت مذهب گذشته و میگذرد. ولی جالب اینجاست که شاهنامه را نتوانستند از این مردم بگیرند، شاهنامه‌ای که اگه قدرت درک و فهمیدنش را داشتند، درمیافتند که تا حد انزجار با مذهب تحمیلی و خرافات در افتاده و با آن مبارزه میکند و پیامش را آنچنان نرم در رگ‌های آدمها میفرستد که خودشان هم متوجه نمی‌شوند، اعجاب انگیزه. و اساساً همه اعجاز شاهنامه و فردوسی در همین هست که دوست و دشمن شاهنامه را میخوانند و از آن لذت میبرند و دوستش دارند. ولی دوستان علاوه برآن، درکش هم میکنندد، و پیامش را میگیرند و دشمنان بیخبر از آن می‌ گذراند، و اصولاً دلیلی که شاهنامه را تا به امروز از هر نوع گزندی در امان داشته همین جادویست که در قلم فردوسی وجود داشته.
شاهنامه شد سینه‌ مردم، که اگر میخواستند آنرا ازبین ببرند، میبایستی سینه‌ مردم را میشکافتند. و امروز اگر شاهنامه باقی مانده، به دلیل اینکه سینه‌های که می‌بایست شکافته بشود، تمامی نداشت.

شاهنامه تاریخ اساتیری ماست و یکی از مهمترین و کلیدیترین داستانهای شاهنامه، داستان پادشاهی جمشید شاه است که بعبارتی همان کوروش کبیر است.
جمشیدشاه ۷۰۰ سال پادشاهی کرد.
فردوسی در داستان جمشیدشاه، به تکامل اجتماعی مردم ادامه میدهد، این مرحله، مرحله تمدن شهریست.
جمشید هم مانند پدرش ضمن تاجگذاری به مردم قول میدهدد تا در جهت خوشبختی آنها چه از نظر مادیات و چه از نظر معنویات بکوشه، یعنی وسایل خوشبختی مادی و معنوی آنها را فراهم کند.
از کارهای که امپراتور بزرگ دنیا یعنی جمشیدشاه بروی مردم دنیا و بویژه ایرانیان‌ انجام داد، میشود این مواد را نام برد: دانش کیهان شناسی تا حدی فراتر از امروز. دانش پزشکی تا جائیکه مردم هرگز از بیماری نمیمردند. دانش شگفت ریاضیات و فیزیک که بنای مهم شهر سازی، ساختن راه‌های آبی و زمینی به منظور ایجاد رابطه در داخل و دنیای خارج از کشور شد. دانش بزرگ کیمیاگری که ایجاد مراکز داراسازی، سازمان بهداشت و درمان که در جهت سلامت ایرانیها میکوشید، تولید شراب و آبجو،آموزش فرهنگ شهرنشینی با ایجاد جامعه‌ای پاکیزه و آراسته و زیبا به کمک نظافت شخصی، زیور و گهرات، عطر و بوهای خوش گشت. ( دقیقا ۱۸۰ درجه اختلاف با جامعه تحت اشغال بیگانگان بیابانگرد امروزمان که در آن با جدیّت از نظافت، زیبای و بوی خوش جلوگیری شده و هر کدام از اینها جرمی است نابخشودنی و مستحق اشد مجازات)، ایجاد عدالت و دادگستری و نوشتن منشور حقوق بشر. ایجاد سیستم اجتماعی به وسیله طبقه بندی مردم از نظر شغلی ( شاه جم مردم را بر اساس استعداد و توانائیهای فردی آنها طبقه بندی میکند، هیچکدام از جامعه شناسان امروز نمیتواند ادعا کند که سیستمی بهتر از این طبقه بندی که فردوسی ازش نام میبرد وجود داشته یا میتواند وجود داشته باشد، و باز یادمان نراد که داریم از انسان و جامعه هزاران سال پیش سخن ‌میگوئیم.‌ای کاش حداقل به هزاران سال پیش خودمان یعنی همان قوم آریا برمیگشتیم و از الگوی جامعه انسانی آریایها استفاده میکردیم).
ادامه سخن جمشید
لطفا ابتدا به این مطلب خوب توجه کنید:
جمشید نخستین انسانی است که به پرورش ماهی، در ماهی خانه پرداخت، سپس این هنر از ایران به هند و چین رفت.
بپرداخت آب، میانگاه خاک بپرارد ماهی در آن آب پاک
ز جمشید ماند چنین یادگار . اگر چه بر آمد بسی روزگار
هنرار شده خاک ایران زمین
بشد زان سپس، سوی ماچین و چین
شاه جم پس از اینکه تمامی فلات قاره ایران را مانند کاخی زیبا و راحت، بروی ایرانیان ساخت، را به شرق نهاد و کشورهای آسیای شرقی مانند چین و ماچین را آباد کرد.
آیا فردوسی با داستان جمشیدشاه این ادعا را ندارد که دنیا هرچه دارد از ایرانیها‌ است؟ داستان جمشید، داستان شهرنشین شدن انسانهای نخستین است که در فلات قاره ایران زندگی میکردند.
در فرهنگ واژه‌های اوستا در پی نام جمشید چنین آمده‌است :
«جمشید: دوران تابندگی و درخشش زندگی آریائیان. زمان جمشید زمانی بود که در آن مردمان به ساختن کاخ، دژ، ایوان، شهر، جاده، پل، کشتی، بر آوردن گهرها از دل آب و سنگ، ساختن چاپارخانه ها و رنگها و عطر و می ووودست یافتند.
و چون خوشگذرانی در آن دوران به نهایت رسید، روزگار خوش آدمیان در نوردیده گشت و جمشید یا کشور به دو نیم شد و ژهاگ هزار سال بر ایران زمین با ستم و سوختن و کشتن فرمانروائی کرد.

جمشید شاه یک ابر انسان و یا خدا_انسان بود که شگفتی میآفرید. مخترع و کاشفی بود که زندگی را بروی آدما دگرگون کرد. بطور مثال، با دانش بشر امروز، دویست سال طول میکشد تا اهرام ثلاثه در مصر ساخته شوند. و ما از ساختن شهر «استخر و بابل(باب + ایل و یا شهر خدا) شوش و هگمتانه ووو) در ایران باستان که ساختمانهای آنها تماماً اعجاب انگیز و جز عجایب بود، بسادگی حرف میزنیم درحالیکه اعجاز و شگفتی آنها تاآنجاست که هنوز بشر به رمز ساخت و ساز آنها پی نبرده است. همه دنیا به شاهان جم مدیون هستندد.

فردوسی با گفتن اینکه جمشیدشاه ۷۰۰ سال پادشاهی کرد، یعنی همه این کارها ظرف ۷۰۰ سال انجام شده است. فردوسی قهرمان میسازد ولی خدا نمیسازد، یعنی مثل اساتیر یونان یه خدای اون بالا نبود که کارها را بروی آدمیان درست کند، قهرمان فردوسی خود انسانها هستندد که با دانش و با تحقیق و متالعه شگفتی انجام دادند، فردوسی منطق و خرد را با داستان همراه میکند، و به شعور خوانند توهین نمیکند، کاری که غرب با فیلم‌های هالیوودی مرتبا در حال تکرارش هستندد، قهرمانانی میسازند که یک تنه میتوانند یک نفره یک کشور را تسخیر کنند. آن هم فقط با یک کارد کمی بزرگتر از کارد آشپز خانه و خیلی که بخواهند قهرمان را باهوش جلوه بدهند، دسته کارد را میگذارند که خود قهرمان با نخی که در انتهای تیغ میپیچد درست کند، یاد رامبو بخیر.
ولی جمشید از هیچ همه چیز میسازد، وآنچنان زندگی بروی ایرانیها راحت و بدون درد سر میشود که تنها کارشون خوشگذرانی بوده
آنچه پس از این میاد، اطلاعات جزئی است که من از اینجا و آنجا جمع کردم که خواندنش خالی از لطف نیست
در ادبیات معاصر ایرانی، بر خلاف دوران ادبیات کلاسیک ایران که به کرات نام و سرگذشت جمشید موضوع اشعار شعرائی چون حافظ، مولوی و خیام قرار گرفته‌است، کمتر به این شخصیت پرداخته
شده‌است.
در تاریخ آمده است که تخت جمشید را جمشیدشاه ساخته است.
میگویند جمشید شاه، مردی بوده‌ قوی، کشیده ریش و نیکو روی و جعد موی و در بعضی جاها صورت او گرد است و چنان است که روی در آفتاب دارد.
همچنین گویند که جمشید جامی داشت که آن را جام جهان نما میگفتند و در آن احوال ملک خویش میدید.
از جام جم یا جام جهان نما در ادبیات فارسی نشانه‌های بسیاری میتوان یافت.
جام جم، یا جام جهان‌نما، جامی بود که همه عالم در آن پدیدار میگشته. امروزه میدانیم که استاره یاب که آنرا به اشتباه استرلاب مینامند، بروی خود یک جام جم است. و میگوینداین جام به جام کیخسرا مشهور بود و آن را جام جم و «جام جمشید» نام نهادند. همچنین، به آن «جام جهان‌نما»، «جام گیتینما»، «آئینه گیتینما»، «جام کیخسرا»، «جام جهان‌آرا»، «جام جهان‌بین» و «جام آلم‌بین» نیز گفته میشود.
بنابروین جام جهان‌نما در نظر مؤلفان «خداینامه» پهلوی که مبنای تألیف شاهنامه قرار گرفت، جامی بوده است که صورت‌های نجومی و سیارات و هفت کشور (هفت‌اقلیم) زمین بر آن نقش شده بود و داروی نیرائی اسرارآمیز بوده است و هر واقعه‌ای که در پهنه جهان اتفاق میافتاده، بر روی آن منعکس میشده است.
برخی از واژه‌نامه‌ها خواسته‌اند بین کیخسرا و جمشید بر سر جام جهان‌بین پیوندی برقرار کنند و گفته‌اند: مناسپت جام به جمشید، آن است که وی جام را ساخته است و کیخسرا جامی ساخته بود مشتمل بر خطوط هندسی، چنانچه از خط‌ها ورقم‌ها و دایره‌های استاره یابی، مشخصات اخترها و کواکب و غیره معلوم نمايند، همچنين از آن جام، حوادث روزگار مانند سیل و زلزله و توفان را معلوم و پیش بینی کرد، چنانچه در کتاب‌های تاریخی ثبت شده است. جام جم يا جام جمشید؛ آئینه‌ای که جهان را نمایش میداد. برخی نیز آن را به کرهجغرافیائی و یا اطلس که ساخت ایرانیان است، تعبیر کرده‌اند که نقشه کشورهای مختلف و کوه‌ها و دریاها و رادها با فواصل معين بر آن ثبت بود.
در داستان‌های ابراهیمی، سلیمان را بجای جمشیدشاه آورده و از آن خود میدانند. ایرانیان، مرکز حکومت جمشید را کشور پارس میدانسته‌اند و آثار باقیمانده از کوروش کبیر و داریوش و خشایارشاه بزرگ و ديگر پادشاهان هخامنشی را درتخت جمشید، از آن جمشیدشاه دانسته‌اند چنانچه نام تخت جمشید دال بر آن است.
حافظ گوید:
دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
همچو جم جرعه ما کو، که ز سًر دو جهان
پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
جامی در منظومه سلامان و ابسال چنین سراده است
کس نبود آگاه زان پوشیده راز گفت از هر جأ خبر جستند باز
پرده ز اسرار همه گیتی گشای
داشت جم آئینه گیتی نمای
خاقانی از این جام، به نام جام جم و گاه جام جمشید یاد کرده است.
عمر، جام جم است کایامش
بشکند خرد پس ببندد خوار
خسرا جمشید جام، سام تهمتن حسام
خزر سکندر سپاه، شاه فریدون علم
عراقی گوید:
چون جام جهان نمای ساقی
بنمود مرا لقای ساقی
باشد که شود دل عراقی
چون جام جهان نمای ساقی

بدیهی است که دلسردان وجود چنین جام سحرآمیز را نمیتوانستند باور کنند، از اینجهت در پی تعبیر آن برآمدند.
در ژرفای حقیقت شبستری آمده است: حکیمی گفت: آن جام آب بود. آب راد و دریا نخستین آئینه بشر بود. شفافیت آب و برگرداندن چهره اشخاص و اشیاء در سطح آب سبب گشت تا علاوه بر نوشیدن آب، آن را بعنوان مظهر پاکی و شفافیت اجسام بکار برند. از سوی دیگر، تالس از حکمای باستان و پیروان او، آب را منشأ پیدایش جهان شناخته‌اند. بنابروین برخی آب را جام جهان‌نما دانسته‌اند که تمام اشکال جهانی بصورت استعداد در آن حضور دارند.
منجم گفت: استاره یاب بود آن و به معنی گرفتن و مفهوم ترکیبی آن تقدیر ستارگان است و آن آلتی است که بروی مشاهده وضع ستارگان و تعئین ارتفاع آن‌ها و تشخیص اوقات بکار میرفته است.
دگر یک گفته بود: آئینه‌ای راست چنان روشن که میدید آنچه میخواست.
برخی گفته اند، آئینه اسکندر است که در ادبیات ما نيز بسیار آمده است. (آئینه اسکند چراغ دریائی بسیار شگفت انگیزی بود که کودوش کبیر در بندر اسکندران در سوریه کنونی ساخته بود و در جنگ جهانی اول توسط بیابانگردان وحشی ویران و غارت گشت،) اسکندر لقب کوروش کبیر بود.
حافظ گويد:
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
آئینه سکندر جام جم است چون بنگری
و در جای دیگر میگوید:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
و آن چه خود داشت ‌زه بیگانه تمنا میکرد
گهری کز صدف و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لبه دریا میکرد
مشگل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کوو به تائید نظر، حال معما میکرد
گفتم، این جام جهان بین بتو کی داد حکیم؟
گفت، آنراز که این گنبد مینا میکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد
بارها از خود پرسیده ایم، آیا خدا وجود دارد؟ و اینجا حافظ میفرماید، خدا در دران توست و تو بدور دستها و بطرف آسمان دست دراز میکنی تا او را بیابی، به عبارتی آب در میونه کوزه و ما تشنه لبان میگردیم! دلیلی که نمیتوان خدا را دید، همین است که در دلها جای گرفته، و نمیتوان دل را شکافت و او را دید( از داستان جمشید رسیدیم به عرفان و خدا شناسی)

به تعبیری دیگر جهان، خود جام جم است، ادیب پیشاوری گوید:
جهان‌ای برادر چون جام جم است
نماینده سیرت مردم است
ضحاک و یا اژدهاگ
ضحاک فرزند یک امیر عرب نژاد به نام مرداس بود. ضحاک هزار سال بر ایران با ظلم و ستم استیلا داشت
داستان ضحاک با پدرش
ضحاک فرزند امیری نیک سرشت و دادگر به نام مرداس بود. اهریمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاری نداشت کمر به گمراه کردن ضحاک جوان بست. پس خود را به شکل مردی نیک خواه و آراسته درآورد و نزد ضحاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخنهای نغز و فریبنده گفت. ضحاک فریفته او شد. آنگاه اهریمن گفت:«ای ضحاک، میخواهم رازی با تو درمیان بگذارم. اما باید سوگند بخوری که این راز را با کسی نگوئی.» ضحاک سوگند خورد.
اهریمن چون بیبیم (مطمئن) شد گفت:«چرا باید تا چون تو جوانی هست پدر پیرت پادشاهی کند؟ چرا سستی میکنی؟ پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.» ضحاک که جوانی تهی مغز بود دلش از راه به در رفت و در کشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمیدانست چگونه پدر را نابود کند. اهریمن گفت:«اندوهگین مباش چاره این کار با من است.» مرداس باغی دلکش داشت. هر راز بامداد از خواب برمیخواست و پیش از دمیدن آفتاب در آن به نیایش میپرداخت. اهریمن بر سر راه او چاهی کند و روی آن را با شاخ و برگ پوشانید. راز دیگر مرداس نگون بخت که بروی نیایش میرفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک ناسپاس بر تخت شاهی نشست.
فریب اهریمن
چون ضحاک پادشاه شد، اهریمن خود را بصورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت:«من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و خوراکیهای شاهانه‌است.»
ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذاشت. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده کرد. ضحاک خشنود شد. راز دیگرسفره رنگین تری فراهم کرد و همچنین هر راز غذای بهتری میساخت.
راز چهارم ضحاک شکم پرار چنان شاد شد که را به جوان کرد و گفت:«هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این زمان بود گفت:«شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمیخواهم. تنها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه نهاد و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.
رائیدن مار بر دوش ضحاک
بر جای بوسه لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه رائید. مارها را از بن بریدند، اما به جای آنها بیدرنگ دو مار دیگر رائید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نیافتاد.
هنگامی همه پزشکان درماندند اهریمن خود را به شکل پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت:«بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. بروی آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر راز دو تن را بکشند و از مغز سر آنها بروی ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.»
اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، میخواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمه آدمیان را براندازد.
گرفتار شدن جمشید
در همین روزگار بود که جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجو ی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بیخبر از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود پادشاه کردند.
ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیده‌ها نهان میداشت. اما سر انجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به دست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت.
جمشید دو دختر خوب را داشت: یکی شهر نواز و دیگری ارنواز. این دو نیز در دست ضحاک ستمگر اسیر شدند و از ترس به فرمان او در آمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را به همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل‌) به پرستاری و خورشگری ماران گماشت.
گماشتگان ضحاک هر راز دو تن را به ستم میگرفتند و به آشپزخانه میآوردند تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شهر نواز و ارنواز و آن دو تن که نیک دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتندد هر راز یکی از آنان را آزاد میکردند و روانه کوه و دشت مینمودند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش میساختند.
نام دختران جمشید در اوستا:
ارنواز در اوستا با نام‌های اَرِنَواچی و اَرِنَواچ آمده‌است. در پی نوشت نام ارنواز در فرهنگ واژه‌های اوستا آمده‌است:
ارنواز (ارنواجی) به برگردان پرفسور کانگا نام یکی از خواهران جمشید شاه است. بنابر شاهنامه فردوسی ارنواز نام یکی از دختران جمشید است که هنگامیه که ضحاک به جمشید شاه پیراز شد او و خواهرش شهرناز، هر دو به دست ضحاک افتادند و سرانجام به دست فریدون از بند ضحاک رهائی یافتند.
از نام شهرناز در فرهنگ واژه‌های اوستا چیزی یافت نشد
دوران ضحاک هزارسال بود. رفته رفته خردمندی و راستی نهان گشت و خرافات و گزند آشکارا. شهرناز و ارنواز (دختران جمشید) را به نزد ضحاک بردند. در آن زمان هرشب دو مرد را میگرفتند و از مغز سرآنان خوارک بروی ماران ضحاک فراهم میآوردند. رازی دو تن بنامهای ارمایل و گرمایل چاره اندیشیدند تا به آشپزخانه ضحاک راه یابند تا رازی یک نفر که خونشان را میریزند، رها سازند. چون دژخیمان دو مرد جوان را بروی کشتن آورده وبرزمین افکندند، یکی را کشتند ومغزش را با مغزسرگوسفند آمیخته و به دیگری گفتند که در کوه و بیابان پنهان شود. بدین سان هرماه سی جوان را آزاد میساختند و چندین بُــز و میش بدیشان دادند تا راه دشتها را پیش گیرند. به گزارش شاهنامه اکنون کـُـــردان از آن نژادند.
خواب دیدن ضحاک
ضحاک سالیان دراز به ستم و بیداد پادشاهی کرد و گروه بسیاری از مردم بیگناه را بروی خوراک ماران به کشتن داد. کینه او در دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یک شب که ضحاک در کاخ شاهی خفته بود در خواب دید که ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی اوروی آوردند. از آن میان آنکه کوچک‌تر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آن گاه دست و پای او را با بند چرمی بست و کشان کشان به‌طرف کوه دماوند کشید، در حالی که گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند.
ضحاک به خود پیچید و ناگهان از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد که ستونهای کاخ به لرزه افتادند. ارنواز دختر جمشید که در کنار او بود حیرت کرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاک چنین خوابی دیده‌است گفت باید خردمندان و دانشوران را از هر گوشه‌ای بخوانی و از آنها بخواهی تا خواب تو را بگزارند (تعبیر کنند).
ضحاک چنین کرد و خردمندان و خواب گزاران را به بارگاه خواست و خواب خود را باز گفت. همه خاموش ماندند جز یک تن که بیباک تر بود. وی گفت:«شاها، گزارش خواب تو این است که روزگارت به پایان رسیده و دیگری به جای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. فریدون نامی در جستجو ی تاج و تخت شاهی بر میآید و تورا با گرز گران از پای در میآورد و در بند میکشد.» از شنیدن این سخنان ضحاک مدهوش شد. چون به خود آمد در فکر چاره افتاد. اندیشید که دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجویند و فریدون را بیابند و به دست او بسپارند. دیگر خواب و آرام نداشت.
زادن فریدون
از ایرانیان آزاده مردی بود بنام آبتین که نژادش به شاهان قدیم ایران و شاه تهمورث دئو بند میرسید. زن وی فرانک نام داشت. از این دو فرزندی نیک چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نهادند.
فریدون چون خورشید تابنده بود و فره و شکوه جمشیدی داشت.
آبتین بر جان خود ترسان بود و از بیم ضحاک گریزان. سر انجام رازی گماشتگان ضحاک که بروی مارهای شانه‌های وی در پی خوراک میگشتند به آبتین بر خوردند. او را به بند کشیدند و به دژخیمان سپردند.
فرانک، مادر فریدون، بیشوهر ماند و هنگامی دانست ضحاک در خواب دیده که شکستش به دست فریدون است بیمناک شد. فریدون را که کودکی خردسال بود برداشت و به چمن زاری برد که چراگاه گاوی نامور به نام بُر مایه بود. از نگهبان مرغزار بزاری در خواست کرد که فریدون را چون فرزندی خود بپذیرد و به شیر برمایه بپرارد تا از ستم ضحاک دور بماند.
خبر یافتن ضحاک
نگهبان مرغزار پذیرفت و سه سال فریدون را نزد خود نگاه داشت و به شیر گاو پرارد. اما ضحاک دست از جستجو بر نداشت و سر انجام دانست که فریدون را برمایه در مرغزار میپرارد. گماشتگان خود را به دستگیری فریدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فریدون را برداشت و از بیم ضحاک را به دشت گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد. در البرز کوه فرانک فریدون را به پارسائی که در آنجا خانه داشت و از کار دنیا دور بود سپرد و گفت«ای نیکمرد، پدر این کودک فدای ماران ضحاک شد. ولی فریدون رازی سرار و پیشوای مردمان خواهدشد و کین کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فریدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرار.» مرد پارسا پذیرفت وبه پرورش فریدون کمر بست.
آگاه شدن فریدون ازپشت (نسب) خود
سالی چند گذشت و فریدون بزرگ شد. جوانی بلند بالا و زورمند و دلاورشد. اما نمیدانست فرزند کیست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگوید پدرش کیست و از کدام نژاد است.
آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت«ای فرند دلیر، پدر تو آزاد مردی از ایرانیان بود. نژاد کیانی داشت و نسبتش به پشت تهمورث دئوبند پادشاه نامدار میرسید. مردی خردمند و نیک سرشت و بیآزار بود. ضحاک ستمگر او را به دژخیمان سپرد تا از مغزش بروی ماران خورش ساختند. من بیشوهر شدم و تو بیپدر ماندی. آنگاه ضحاک خوابی دید و اختر شناسان و خواب گزاران گفتند که فریدون نامی از ایرانیان بجنگ وی بر خواهد خاست و او را به گرز گران خواهد کوفت. ضحاک در جستجوی تو افتاد. من از بیم تو را به نگهبان مرغزاری سپردم تا تورا پیش گاو گرانمایه‌ای که داشت بپرارد. به ضحاک آگاهی رسید. ضحاک گاو را کشت و خانه ما را ویران کرد. ناچار از خانه بریدم و تو را از ترس مار دوش ستمگر به البرز کوه پناه دادم.»

خشم فریدون
فریدون چون داستان را شنید خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کین در درانش زبانه کشید. را بمادر کرد و گفت:«مادر، اکنون که این ضحاک ستمگر روزگار ما را تباه کرده و اینهمه از ایرانیان را به خاک و خون کشیده من نیز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشیر خواهم برد و کاخ وایوان او را با خاک یکسان خواهم کرد.»
فرانک گفت:«فرزند دلاورم، این سخن از روی دانائی نیست. تو نمیتوانی با جهانی در افتی. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگی آماده کارزار به خدمتش میآیند. جوانی مکن و روی از پند مادر مپیچ و تا راه و چاره کار را نیافته‌ای دست به شمشیرمبر.»
بیم ضحاک و گرفتن گواهی بر دادگری خویش
از آن سوی ضحاک از اندیشه فریدون پیوسته نگران و ترسان بود و گاه به گاه از وحشت نام فریدون را بر زبان میراند. میدانست که فریدون زنده‌است و به خون او تشنه.
رازی ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیراز ه بر سر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را بخوانند. آنگاه روی به آنان کرد و گفت:«شما آگاهید که من دشمنی بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلیر و نام جوست و در پی بر انداختن تاج و تخت من است. جانم ازاندیشه این دشمن همیشود در بیم است. باید چاره‌ای جست: باید گواهی نوشت که من پادشاهی دادگر و بخشنده‌ام و جز راستی و نیکی نورزیده‌ام تا دشمن بد خواه بهانه کین جوئی نداشته باشد. باید همه بزرگان و نامداران این نامه را گواهی کنند.» ضحاک ستمگر و تند خو بود. از ترس خشمش همه بر دادگری ونیکی و بخشندگی ضحاک ستمگر گواهی نوشتند.
داستان کاوه
ضحاک چنان از فریدون به ترس و بیم افتاده بود که رازی بزرگان و نامداران را انجمن کرد تا بر دادگری و بخشندگی او گواهی بنویسند و آن را مُهر کنند. همه بزرگان موبدان از ترس جانشان با ضحاک هم داستان شدند و بر دادگری او گواهی کردند. در همین هنگام بانگی از بیرون به گوش ضحاک رسید که فریاد میکرد. فرمان داد تا کسی را که فریاد میکند به نزدش ببرند. او کسی نبود جز کاوه آهنگر.
کاوه فریاد زد که فرزندان من همه بروی ساختن خورش مارانت کشته شدند و هم اکنون آخرین فرزندم را نیز میخواهند بکشند. ضحاک فرمان میدهدد تا فرزند او را آزاد کنند و از کاوه میخواهد تا او نیز آن گواهی را مُهر کند. کاوه نامه را پاره کرده و به زیر پا میاندازد و بیرون میراد. سران از این کار کاوه به خشم میآیند و از ضحاک میپرسند چرا کاوه را زینهار دادی؟ او پاسخ میدهدد که نمیدانم چرا پنداشتم میان من و او کوهی از آهن است و دست من بر کاوه کوتاه.
درفش کاویانی و چرائی نام آن
کاوه هنگامی از بارگاه ضحاک بیرون میآید چرم آهنگریش را بر سر نیزه‌ای میزند و مردم را گرد خود گروه میکند و به سوی فریدون میرادند.
این در جهان نخستین بار بود که پرچم به دست گرفته شد تا دوستان از دشمنان شناخته شوند.
فریدون با دیدن سپاه کاوه شاد شد و آن پرچم را به گهرهای گوناگون بیاراست و نامش را درفش کاویانی نهاد.
فریدون پس از تاج گذاری پیش مادر میراد و رخصت میگیرد تا بجنگ با ضحاک براد. فرانک بروی او نیایش میکند و آرزوی کامیابی. فریدون به دو برادر بزرگ‌تر از خودش به نامهای کیانوش و پرمایه میگوید تا به یاری آهنگران رفته و گرزی مانند سر گاومیش بسازند. آن گرز را گرز گاو سر مینامند.
پایان کار ضحاک
فریدون در راز ششم ماه (ایرانیان به راز ششم ماه خرداد راز میگفتند) با سپاهیان بجنگ ضحاک رفت. به نزدیکی اراند راد که تاژیها(بیابانگردا) آن را دجله میخوانند میرسد.
فریدون از نگهبان راد خواست تا همه سپاهیانش را با کشتی به آن سوی راد برساند. ولی نگهبان گفت فرمان پادشاه است که کسی بدون فرمان (مجوز) و مُهر شاه اجازه گذر از این راد را ندارد. فریدون از شنیدن این سخن خشمگین شد و بر اسپ خویش (گلرنگ) نشست و بیباکانه به آب زد. سپاهیانش نیز به پیروی از او به آب زدند و تا آنجا داخل آب شدند که زین اسپان به دران آب رفته بود. چون به خشکی رسیدند به سوی دژ (قلعه) ضحاک در گنگ دژهوخت رفتند.
فریدون یک میل مانده دژ ضحاک را دید. دژ ضحاک چنان سربه آسمان میکشید که گوئی میخواست ستاره از آسمان برباید. فریدون بیدرنگ به یارانش میگوید که جنگ را آغاز کنند و خود با گرز گران در دست و سوار بر اسپ تیزتک، چو زبانه آتش از برابر دژبانان ضحاک جهید و به دران دژ رفت. فریدون، نشان ضحاک را که جز به نام پرادگار بود، به زیرکشید. با گرزگران سردمداران ضحاک را نابود کرد و برتخت نشست.
به بند کشیدن فریدون ضحاک را در کوه دماوند
فریدون هنگامی بر ضحاک ماردوش چیرگی پیدا میکند به ناگاه سروشی بر وی فرا آمده و او را از کشتن ضحاک اژدهافش باز میدارد و از فریدون میخواهد که او را در کوه به بند کشد. در کوه نیز، هنگامی که او قصد جان ضحاک میکند، سروش، دیگر بار، از وی میخواهد که ضحاک را به کوه دماوند برده و در آن جا به بند کشد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمیشود، بلکه او را در شکافی بن‌ناپدید، با میخ‌های گران بر سنگ فرا میبندد.
منبع دانشنامه ایرانیکا
ادامه سخن ضحاک
تو این را دراغ و فسانه مدان به یکسان روشن زمانه مدان
ازو هرچه اندر خورد با خرد دگر بر ر‌ه رمز، معنی برد
چند وقت پیش یه مقاله راجع به شاهنامه میخواندم که شخصی به نام آناهید آنرا نوشته بود (تلاش من بروی پیدا کردن نویسنده جز همین نام به جای نرسید)، به نکته جالبی تو این مقاله اشاره شده بود، اجازه بدید عینا از روی مقاله بنویسم، ایشون نوشته بود:
ما امروز نمیتوانیم بیشتر گفتار شاهنامه را به درستی دریابیم، چون پیوند اندیشه ما با نیاکانمان بار‌ها پاره شده و باز یافتن این سر رشته کاری بس دشوار است، بروی نمونه در شاهنامه داریم،

«به نام خداوند جان و خرد»، بیشتر گمان دارند که مفهوم این گفته را درک میکنندد، در اندیشه خود، «نام»، را با «اسم«. خداوند را با خالق، جان را با راح. و خرد را با عقل برابر میپندارند و از این گونه برداشت به الله میرساند. جای شگفتی هم نیست، مردمی که از جنگ جهانی اول و بیست میلیون کشته بیرون آمدند، و بدست شارلاتانهائی که چامه دانشمندان ایران را دربر کردند، دینی ساختگی بنام اسلام آورده و به قوانین قبایل بربر و بیابانگرد آلوده شده‌اند، نمیتوانند به آسانی فرهنگ پیشین خود را باز شناسند، کسی که با فرهنگ ایرانی آشنا باشد، از «به نام خداند جان و خرد»، به خرد زاینده دران مردمان می‌رسد، نه خدائی جدا و بریده از انسان». بنظر میرسد ایشان در اینمورد حق داشته باشند، چرا که فردوسی از ابتدا زمانی که آفرینش زمین و موجودات را شرح میدهدد، حتی یکبار به نام خداوند یا خالق اشاره نمیکند، و منظور از این خداوند جان، چیزی جزٔ خود انسان نیست و خردی که به امانت در نهاد آدم نهاده شده. این یک نکته.
نکته پسی، بررسی واژه «پیمان» و شناختن ژرفای این واژه است که از دران شاهنامه میشود پی برد که در روزگار باستان تا چه اندازه ایرنیان به پیمان و قول و قراری که با یک دیگر داشتند، اهمیت میدادند و برویش ارزش قائل بودند و تا چه اندازه فرهنگ دراغ و پیمان شکنی نزد ایرنیان نا‌پسند و نکوهیده بوده است.
واژه «پیمان» به شماری بسیار در شاهنامه بکار میراد، در داستان ضحاک، شاهنامه نشان میدهدد که ابلیس نخست از ضحاک «پیمان» میگیرد و سپس او را همیاری میکند.
بدو گفت پیمانت خواهم نخست پس آنگاه سخن برگشایم درست
پس از پیمان کردن ضحاک، ابلیس از او میخواهد تا پدر خودش را بکشد. ضحاک با همه بدخوئی و بدمنشی، اینکار را سزاور نمیداند. ابلیس پیمان او را گوشزد میکند:
بدو گفت گر‌ بگذری زین سخن
بتابی ز سوگند و پیمان من
بماند به گردنت سوگند و بند
شوی خوار و ماند پدرت ارجمند
می بینیم که در فرهنگ ایران، پیمان، چون بندی است سخت که انسان را به سخنش پیوند میزند. پیمان کردن در فرهنگ ایران ساختار سامان شهراندی است. پیمان نگاه داشتن از جوانمردی و پیمان شکستن از ناجوانمردی است. ( فردوسی بقدری به پیمان اهمیت میداده که بر این باور بوده است که ابلیس میتوانسته تنها از طریقه پیمان گرفتن از ضحاک به هدف
خودش برسه، اعجاب انگیزه این فرهنگ و بسی مایه افتخار).
می بینیم که نخست ضحاک با ابلیس پیمان میکند که او را فرمانبردار است و سپس راه پادشاهی او را هموار می‌سازد.
اگر همچنین نیز پیمان کنی نپیچی ز گفتار و فرمان کنی
جهان سر به سر پادشاهی تراست دد و مردم و مرغ و ماهی تراست
پس از هجوم تازیان، ایرنیان نمی‌توانستند باور کنند که در بند مردمانی گرفتار آمده‌اند که دراغ و نیرنگ ساختار شریعت آنهاست. ایرنیان که با شمشیر مجاهدین اسلام سرکوب شده بودند، تازیان را خشم آور و ستمکار میدانستند ولی از پیمان شکنی آنها بیشتر در هراس بودن. فردوسی منش تازیان را بدین گونه نکوهش میکند:
ز پیمان بگردند و از راستی . گرامی شود کژی و کاسی ( امروز هم کژی و کاستی، دراغ و نادرستی گرامی شده)
پژدو در پیمان شکنی تازیان چنین سراده است:
چون باشند بی دین و بی زینهار
ز پیمان شکستن ندارند عار
ضحاک که از بیم فریدون به چاره جوئی می‌پردازد، رویزنان را گرد هم می‌آورد تا منشوری را، که تنها نیکی در آن نمایان باشد، بنویسند و راهی را بروی یافتن فریدون پیدا کنند. البته همگی که در آن نشست بودند از ترس با ضحاک هم پیمان میشوند، در این هنگام کاوه آهنگر با هیاهو و پرخاش به ایوان ضحاک وارد میشود و آزادی فرزندش را می‌خواهد. ضحاک فرزند او را پس میدهدد و می‌خواهد که بر نوشته رویزنها گواهی دهد. کاوه خروشان ضحاک و هم پیمانهایش را سرزنش و با پسرش ایوان را ترک میکند.( در اینجا اگر پادشای ضحاک را با حکومت امروز بسنجیم، می‌بینیم که، در دوران ضحاک، کاوه میتواند به آزادی سخن بگوید و زنده کاخ ستم را ترک کند)
همدستان اژدهاگ(ضحاک) از رفتارش در مورد کاوه در شگفت میمانند و از او میپرسند، چرا باوجود اینکه ما در پیمان تو گرفتار هستیم، در برابر کاوه آهنگر ایستادگی نشان ندادی؟
همی محضر ما به پیمان تو
بدرد نپیچد ‌زه فرمان تو
در این فلسفه می‌بینیم حتی کسانی که با ستمکار همدست شده بودند از پیمان شکستن دوری می‌جستند، این فلسفه نشان میدهدد که نه تنها کاوه آهنگر گواهی و پیمان خود را پر ارزش می‌دانست بلکه مردمان ستمکار هم از پیمان شکنی ننگ داشتند.
دانستن این مطلب که در این سرزمین زنان و مردانی زندگی میکردند که هنگامی همه جای دنیا، محل وحشی گری و آدم خوری بوده است، این مردم به اخلاقیات تا این اندازه پایبند بودند، ناخودآگاه غراری ملی در رگ‌های هر ایرانی سرازیر میکند، هرچند امروز هم اگر دقت کرده باشید، نسلهای گذشته، مثلا پدر بزرگها و مادر بزرگها، بسیار مودب تر، مبادی آداب تر، متین تر، با حوصله تر هستندد و پایبندیشان به اخلاقیات به مراتب بیشتر از نسل جوان پرورش یافته توسط بیابانگردان و بربرهای اشغالگر ایران است.
فردوسی در داستانهای دیگر شاهنامه که پس از این خواهد آمد، به اهمیت پیمان و پیمان شکنی نزد ایرنیان باستان، بیشتر پرداخته، و من هم همراه با فردوسی در ادامه اینکار به این مطلب بیشتر خواهم پرداخت، فعلا بهمین یک اشاره بسنده خواهیم کرد.
ضحاک هزار سال بر ایران حکومت کرد
چون ضحاک شد بر جهان شهریار
برا سالیان انجمن شد هزار
در این هزار سال، اندیشمندان، دانشمندان، فرزانگان همگی بکنار گذاشته شدند و عقل و اندیشه نهان گشت و در عوض دیوانگان، بیسوادها، فرامایگان، اراذل و اوباش بکام دل رسیدند.
نهان گشت کردار فرزانگان
پراکنده شد کام دئوانگان
در این هزار سال هنر خار شد و جادو، خرافات، تهی مغزی، بیرحمی، نادانی، جهالت ارجمند گشت، و درستی و راستی در نهان و گزند و وقاحت و ستم آشکارا
هنر خوار شد، جادوئی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
دست گولها و ستمکاران و جلادان بجان و مال و ارزشهای مردم دراز و آزاد گذاشته شد، و اگر کسی هم میخواست که حرف نیک‌ و درستی بزند میبایستی حرفش را به راز و در حجاب میگفت، چرا که دئوان با نیکی دشمنی آشکار دارند
شده بر بدی، دست گولان دراز
به نیکی نرفتی سخن، جز به راز
من این چند بیت را که میخواندم، بنظرم رسید، چقدر این اوضاع و احوال شبیه امروز ماست، به قول یکی از دوستان، انگار فردوسی، امروز ما را پیش بینی کرده است. واژه گول یعنی بغایت احمق که همزمان وحشی و متجاوز و خشمگین هم است. این واژه را با دیوان و یا دئوها جایگزین کردند که اشتباه است. و دئوها با گولها بسیار متفاوتند.

فریدون
ششمین داستان شاهنامه
هنگامی فریدون تاج کیانی بر سر گذاشت با فرتنی بسیار یزدان پاک را درود فرستاد و هر کسی دلش را از کینه‌ها و پیش داوریها درباره‌ دیگران پاک کرد (و این یک اصل ساده بروی ساختن یک اجتماع تازه است، اینکه همه کینه‌های دوران قبل را دور بریزند، چرا که در غیروینصورت، هیچگاه یک جامعه نمیتواند دوباره از نو ساخته شود) و راه و روش یزدانی پیشه کردند، و بدیها را از زمین پاک کردند، سپس جشنها بر پا کردند و جامهای یاقوتی رنگ شراب را دور گرداندند، می‌ بود و چهره شاه نو، و جهانی پر ز عدالت، پس دستور داد که آتش افرختند و عنبر و زعفران سوزوند.
پرستیدن مهرگان دین اوست
تن آسای و خوردن، آئین اوست
و پانصد سال به این ترتیب فریدون پادشاهی کرد.
جهان چون برا بر نماند ای پسر تو نیز آز مپرست و اندوه مخور
نماند چنین دان جهان بر کسی
درا شادکامی، نیابی بسی
فرانک از پادشاهی فرزند و سرانجام ضحاک آگاه شد و نخست یزدان پاک را ستایش کرد و آفرین فرستاد و سپس با دل شاد بروی مردم جشنها برپا کرد و بخشش‌ها کرد و هرچه که داشت از گنج و گهر شاهوار و اسپ و دام و رمه بروی فریدون فرستاد. (فریدون شاه مملکت میشود، ولی مادرش هرچه که ثروت دارد بروی فریدون میفرستد، معمولا رسم روزگار برعکس این است و معمولا شاه بروی مادرش همه ثروتها را میفرستد)
فریدون بکنار گوشه کشور سر میکشید و بیداد و خرابیهای دوران ضحاک را آباد میکرد و به مردم کمک کرده زر و سیم میبخشید و آنها را شاد میکرد
همه دست برداشت به آسمان
همی خواندنش به نیکی گمان
که جاوید بادا چنین شهریار
برومند بادا چنین روزگار
از آمل گذر سوی تمیشود کرد
نشست اندر آن نامور بیشه کرد


( تمیشود اسم شهری در مازندران کنونی بوده، من دقیق نمیدونم، امروز هم این شهر به همین نام خواند میشود یا خیر)
چند سال بهمین ترتیب گذشت، فریدون صاحب سه پسر شد که دو تن از آنها از شهرناز و یکی از انورناز خوبرو بودند (شهرناز و انورناز دو دختر جمشید که مدت هزار سال زن ضحاک بودن و ضحاک به آنها جادوگری یاد داده بود، این دو دختر را فردوسی هزار سال جوان نگاه میدار که با فریدون ازدواج کنند، دو بیوه ضحاک، میشوند ملکه ایران، این چه معنائی‌ میتوند داشته باشد؟ چقدر با داستانهای دیگر دنیا فرق دارد، از نظر فردوسی فرقی نمیکند چگونه زنی ملکه میشود، همین که زن هست کافیست، برعکس همه داستانها و مرامها و عقاید که معمولا یه زن زیبای باکره که احتمالا اگه پدرش هم پادشاه باشد دیگر چه بهتر!

فرستادن فریدون پسران را به یمن
این سه پسر بسیار خوبرو و چون سرو بلند بالا و از هر نظر شبیه فریدون بودند و فریدون آنها را مثل جان شیرین دوست میداشت، و به آنها همه گونه فنون رزم و بزم را آموخته بود.
به بخت جهاندار هر سه پسر
سه خسرا نژاد از در تاج زر
ببالا چون سرو و برخ چون بهار
به هر چیز ماننده‌ای شهریار
هنگامی پسران فریدون بسن جوانی رسیدند، فریدون یکی از درباریان و نزدیکان دلسوز خود را به نام ژندل پیش خود فرا خواند و گفت، در جهان بگرد و سه دختر خوب را، پاک و از خسرا گهر و با هنر که سه خواهر از یک پدر و مادر باشند، بروی پسران من پیدا کن تا همسران آنها گردند. و این دختران آنچنان از همه محاسن یکی باشند که هیچ فرقی بینشون نباشد
به بالا و دیدار هر سه یکی که این را ندانند از آن اندکی
ل به تمام کشور و خارج از کشور نماینده فرستاد تا دخترانی با این مشخصات را پیدا کنند، از دهقانان گرفته تا درباره پادشاهان دیگر کشورها، دعوت شدند که اگر دخترانی با این ویژگیها دارند آنها را معرفی کنند. بالاخره پس از مدتی که همه جا را میگشتند، خبر رسید که پادشاه یمن، سه دختر با همین مشخصات در خانه دارد. پسران به پیش شاه یمن شتافت و در کمال سیاست مداری و احترام به شاه و سپاس فراوان به یزدان، دختران پادشاه را بروی پسران فریدون خواستگاری کرد.
پادشاه یمن چون این بشنید، مثل یاسمنی که از شاخه جدا میشود پژمرد، چرا که سه دختر خویش را بیش از آن دوست داشت که بتواند از خودش دورشان کند. پادشاه یمن بروی پاسخ دادن زمان و مهلت خواست. سپس بزرگان را صدا کرد و از آنچه که از پسران شنیده بود به آنها گفت و یاداور شد که به شاه ایران نمیتوان پاسخ رًد بدهد، زیرا که پادشاه ایران بسیار مقتدر است و نابود کننده ضحاک و در بند کننده او و از بین بردن ظلم در ایران هست. از طرفی هم دختران را بسیار دوست دارد و راضی نیست آنها را به جای دوری بفرستد و از آنها نظر خواست.
نهفته بران آورید از نهفت
همه رازها پیش ایشان بگفت
که ما را بگیتی ز پیوند خویش
سه شماست، روشن بدیدار پیش
فریدون فرستاد زی من پیام
بگسترد پیشم، یکی خوب دام
بزرگان گفتند تو از فریدون نترس، ما از جنگ نمیترسیم و اگر جنگی رخ دهد ما پیروز خواهیم شد. سپس بزرگان گفتند که از پادشاه ایران درخواست بزرگ و آرزوهای پر مایه بکن که نتواند اجرا کند، ولی پادشاه یمن از سخن آنها چیزی متوجه نشد و دید که حرفهای ایشان نه سر دارد نه بن، بروی اینکه از یکطرف میگویند با پادشاه ایران میجنگیم و از طرف دیگر میگویند که از پادشاه آرزوی بزرگی بکن، خودش پاسخ مناسپی بروی فریدون فرستاد.
چون بشنید از آن نامدارن سخن
نه سر دید آنرا بگیتی، نه بن

پاسخ دادن شاه یمن «ژن دل» را
(ژندل، این نام را باید سر هم نوشت ولی چون این سایت کلماتی از این دست را فیلتر میکند، من این نام را جدا از هم نوشتم، منظور همون مشاوره دلسوز فریدون هست که بروی خواستگاری دختران پادشاه یمن به آن کشور سفر کرده)
شاه یمن سفیر فریدون یعنی ژندل را فرا خواند و پس از درود و سپاس فراوان و اظهار چاکری و احترام گفت که اگر پادشاه ایران چشمها یا حتی تخت یمن را هم بخواد به او خواهم داد، دخترانم که دیگر جای خودش را دارد
اگر پادشاه دیده خواهد ز من
واگر دشت گردان و تخت یمن
مرا خوارتر چون سه فرزند خویش
نبینم بهنگام بایست پیش
و گفت که هرچه که کام شاه باشد، در راه رسیدن شاه بکام خویش من گوش بفرمان شاه هستم، و سپس اضافه کرد که به پادشاه جهان بگو پسرهای خود را به یمن بفرست تا هم دلم از دیدنشان شادمان شود و هم شهر تاریکم از وجودشان روشن و هم دخترهایم را دست در دست آنها بگذارم.

پس ار شاه را این چنین است کام
نشاید زدن جز بفرمانش گام
بیایند هر سه به نزدیک من
شود روشن این شهر تاریک من
شود شادمان دل به دیدارشان
ببینم روانهای بیدارشان
»ژندل هنگامی پاسخ پادشاه را شنید، تخت شاه را آنچنان که سزاور پادشاه بود، بوسید و بسوی شهریار جهان حرکت کرد
سروینده ژندل چو پاسخ شنید
ببوسید تختش چنان چون سزی
پر از آفرین لب ز ایوان اوی
سوی شهریار جهان کرد روی
ژندل انچه که پرسش کرده بود و انچه از پادشاه یمن پاسخ شنیده بود را به فریدون باز گفت و شاه هم سه پسر را صدا کرد و ماجرا را برویشان تعریف کرد و گفت که دختران شاه یمن که مثل افسر یا تاج سرش هستند را برویشان خواستگاری کرده و به آنها دستورارت لازم را داده و گفت چه گونه رفتار کنند، سه دختر را انتخاب کنید و پاسخ‌های درست به پادشاه یمن بدهند، چرا که وی پادشاهی بسیار باهوش هست و سفارش کرد که با ادب و سنجیده سخن بگویند، چرا که پروریده شاه باید پارسا باشد و سخنگوی و روشندل و پاک دین و بتواند آینده و کاری که هنوز پیش نیامده را پیش بینی کند. ( همانکاری که در شطرنج میکنند، یعنی خواندن چند حرکت حریف،از پیش. در زندگی هم باید حرکتهای پسی را خواند واگر نه به یک اشاره کیش مات زندگی میشیم)

ازیرا که پرآورده پادشا
نباید که باشد بجز پارسا
سخنگوی و روشن دل و پاک دین
بکاری که پیش آیدش پیش بین
زبان راستی را بیاراسته
خرد خیره کرده ابر خواسته
و طرز انتخاب سه دختر را هم به آنها آموخت. و هر سه پسر با هدایا و همراهان به آراستگی در حالی که چهره‌هایشان مانند خورشید میدرخشید، بسوی یمن راهی شدند.
رفتن پسران فریدون نزد شاه یمن
هنگامی که سه شاهزاده ایران زمین که مانند خورشید میدرخشیدند با سپاهی مراتب و خوش لباس در حالی که در زیر نور آفتاب مانند کاروانی از زر و نور میدرخشیدند و همراهان پادشاه و هدایا و اسپهای کوه پیکر وارد یمن شدند مردم یمن همگی بیرون آمدند و در سر راه آنها گهر و زعفران و مشک و میریختند، بطوری که یال اسپها پر از مشک و می‌ شده بود و زیر پای اسپان پر از دینار و پول
شدند این سه پر مایه اندر یمن
بران آمدند از یمن مرد و زن
همی گهر و زعفران ریختند
همی مشک با می‌ برآمیختند
همه یال اسپان پر از مشک و می‌
پراکنده دینار در زیر پی
هنگامی که شاه یمن از آمدن پسران فریدون شاه آگاه شد، خود با لشگری به پیشواز آنها رفت و با سپاس و گرامی داشت، آنها را بکاخ آورد، خوراکیهای گوناگون و می‌ بسیار تدارک دید، ولی پسران فریدون می‌ را نخوردند و مودب به پرسشهای شاه پاسخ دادند. بزرگ و کوچک و میان، دختران را بروی خود مشخص کردند. شاه یمن پس از تشکر از پسران آنها را بخوابگاه فرستاد تا استراحت کنند. و به یک دئو گفت که سرمای سختی بوجود بیاورد که با سرمای سخت به آنها آسیب برساند، تا شاید از فکر ازدواج با دخترهای او صرفنظر کنند. ولی پسرها که نخوابیده بودند بروی فرار از گزند سرما، از جای بلند شدند و تا روشنی خورشید راه رفته و با هم صحبت میکردند، صبح شاه پیش پسران آمد و آنها را سالم دید. هنگامی که دید افسون سرما به آنها کارگر نشده و هر سه سالم هستندد، پس مجبور شد که دختران را به آنها بدهد. سپس در نزد بزرگان سه دختر را بنام آن سه پسر کرد و با مقدار زیادی گهر و دیگر غنایم آنها را راهی ایران نمود.

آزمون فریدون پسران را
هنگامی شاه از آمدن پسران با عروس‌ها باخبر شد، خیلی خوشحال شد، و تصمیم گرفت که پسرها را امتحان کند، و خود را بشکل اژدهای بزرگ درآورد و نزد پسرها رسید، مایل بود حرکات پسرها را در مقابل اژدها ببیند. پسر بزرگ هنگامی اژدها را دید گفت، هیچ آدم عاقل با یک اژدها جنگ نمیکند، سپس دور شد، پسر میان اول تصمیم بجنگ با اژدها را گرفت، ولی پس پشیمان شد و او هم بدون جنگ با اژدها بگوشه‌ای رفت، ولی پسر کوچک گفت، من پسر فریدون هستم و از اژدها نمیترسم، تو اگر اسم فریدون بگوشت رسیده باشد، دور شو و گرنه با شمشیر به دو نیمه ت می‌کنم، پدر هنگامی واکنش پسران را دید پنهان شد، سپس بشکل پدر به استقبال پسرها آمد. آنها را نوازش کرد و به یزدان بزرگ بسیار درود فرستاد و آفرین گفت. جشن باشکوهی برپا کرد، و به آنها گفت که اژدها من بودم که میخواستم شما را آزمایش کنم، گفت یکی را سلم نام میگذارم که بزرگ هستی و نام تو بزرگ باشد و میانی را ثور نام نهاد و به او هم درود گفت، و سومی را ایرج نام نهاد و با مشورت با بزرگان زن سلم را آرزو نام نهاد و زن ثور آزاده و زن ایرج را سهی نام نهادند. ستاره شناسان در تالع ایرج جنگ و آشوب را پیشگوئی کردند. فریدون شاه از آینده ایرج بسیار ناراحت شده و فهمید که سپهر با او سر به مهر ندارد.
بخشش کردن فریدون جهان را بر پسران
فریدون جهان را بین سه پسر خود تقسیم کرد، به سلم، روم و خاور را داد، به ثور، توران و چین را داد و به ایرج که از تالع او نگران بود ایران زمین را بخشید. فریدون هم پس از سالیان دراز خسته و سالخورده شده بود، یک انجمن درست کار و انچه را بروی آنها سهم کرده بود بدانها سپرد و آن سه نیز بسوی مکانهای انتخابی پدر رهسپار شدند.
نهفته چون بیرون کشید از نهان
به سه بخش کرد آفریدون جهان
یکی روم و خاور، دگر تور و چین
سیّم دشت گردان و ایران زمین
از ایشان چون نوبت به ایرج رسید
مر او را پدر شاه ایران گزید
مدتی بهمین حال با شادی و آرامش سپری شد

رشک بردن سلم بر ایرج
سلم پس از مدتی ناراضی شد و به ثور پیغام فرستاد که ما پسرهای بزرگتر بودیم باید ایران سهم ما میشد. پدر نباید ما را از خود دور می‌کرد و ایرج را عزیزتر می‌داشت.
بجنبید مر سلم را دل ز جای
دگرگون تر شد «به آئین» و روی
دلش گشت غرقه به آز اندران
به اندیشه بنشست با رهنمون
نبودش پسندیده بخش پدر
که داد او به کهتر پسر، تخت زر
آنقدر اینگونه گفت تا ثور هم با او همصدا شد. ثور هم در این نوع گفتگو با سلم هم عقیده شد و به پدر از سهام خود اعتراض کردند، یک سفیر را انتخاب کردند و بدون شرم و حیا به پدر درشتی کرده و نوشتند که تو از انصاف بدور ماندی، بما سهم کمتری از ایرج دادی و با بی انصافی ما را که از ایرج کمتر نبودیم از ایران زمین دور کردی بحرف ما اگر بگوش نباشی، ما بجنگ تو خواهیم آمد.
واگر نه سواران توران و چین
هم از رام گردان جوینده کین
فراز آورم لشگر گرزدار
از ایران و ایرج برآرم دمار
سفیر چون پیام را گرفت، زمین را بوسید و به پشت زین پرید و مثل باد بطرف ایران تاخت.
هنگامی به جایگاه فریدون رسید، جایگاهی را دید که سرش به ابرها میرسید و کوه تا کوه وسعتش بود. در بارگاه فریدون فرزانگان و پر مایه گان بخدمت شاه نشسته بودند، دلیرانی که پنجه در پنجه شیر میفکندند و لشگری گران در بارگاه فریدون جمع بودند، سر سفیر از اینهمه عظمت و شکوه گیج رفت، هنگامی چشمش به شاه افتاد، او را دید که به قد مثل سرو بود و بصورت مثل خورشید، بر لب خنده و زبان کیانی و پر از محبت و گفتار نرم، فریدون سفیر را بکنار خویش نشاند و از احوال دو فرزندش جویا شد.
بپرسیدش از دو گرامی نخست
که هستند شادان دل و تندرست
و سپس از احوال سفیر پرسید که از راه دور آمده‌ای و رنج فراوان کشیدی
دگر گفت کزو راه دور و دراز
شدی رنجه اندر نشیب و فراز
سفیر‌ای آگاه به فریدون شاه نزدیک شد و پس از سپاس به شاه و درود به داور دادگر، و پس از معذرت، نامه دو پسر را به پدر داد. هنگامیکه فریدون نامه را خواند و از نا‌سپاسی پسران بزرگتر آگاهی یافت، متعجب و متاسف و بسیار ناراحت شد.
پاسخ دادن فریدون پسران را
فریدون هنگامی پیام پسران نا‌سپاس خود را شنید، مغزش داغ کرد، و به سفیر گفت من از تو ناراحت نیستم چرا که تو ماموری و معذور، من از خودم گله دارم که چنین فرزندانی تربیت کردم. ( یعنی این از نظر علم روانشناسی شاهکاره، که کسی ( آنهم کسی مثل شاه که از بس ازش تعریف شده و پاچه خواریش را کردند، به شدت خودخواه و از خود راضی است، اینچنین خود را گناهکار بداند و مسئولیت پذیر باشد. آقاست فردوسی)
فریدون بدو پهن بگشاد گوش
چون بشنید مغزش برآمد به جوش
سفیر را گفت کای هوشیار
بباید ترا پوزش اکنون بکار
که من چشم از ایشان چنین داشتم
همی بر دل خویش بگذاشتم
سپس فریدون به سفیر گفت که برا و به آنها از قول من بگو که شما با این کار نشان دادید، هرچه را که من بشما آموختم، از یاد بردید، ولی آیا از خرد هم چیزی نزد شما باقی نمانده؟آیا شرم ندارید و از خدا نمیترسید؟ و آنچه اکنون میگوید از ذات و گهر آلوده به پلیدی است. فریدون با حالی منقلب ادامه داد، که من هم مثل شما جوان بودم و به موی سیاه و قد مثل سرا راست و روی چون ماه، مینازیدم، و شما مطمئن باشید، همان روزگاری که باعث سپیدی موی، و پیری من شده، هنوز زنده و جوان است و با شما هم همین خواهد کرد که با من و دیگران کرده و رازی شما را هم خمیدهد خواهد کرد. و در همیشود به یک پاشنه نمیچرخد و شما هم بروزگار کهنسالی و ناتوانی خواهید رسید
سپهری که پشت مرا کرد گوژ
(نوز سرسبز و با طراوت و زیبا)نشد پست، و گردان بجا است نوژ
خماند شما را هم این روزگار
نماند برین گونه، بس پایدار
فریدون سپس به یزدان پاک، تخت و تاج شاهی، و بماه و خورشید سوگند یاد میکند و ادامه میدهدد که یزدان پاک شاهد من هست که من به شما بدی نکردم، بین شما فرق نگذاشتم، قبل از اینکه تصمیمی راجع به تقسیم کشور بگیرم، اول با بزرگان و عالمان ستاره شناس و سیاست و دین، نشست‌ها داشتم و مشورت‌ها کردم، بسیار راز‌ها و ساعت‌ها صرف این کار شده و همینطوری دیمی و از روی باد هوا این کارا نکردم.
یکی انجمن کردم از بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
بسی روزگارن شدست اندرین
نکردیم بر باد بخشش، زمین
همه تلاش من این بود که کار را درست انجام بدم، چرا که از کژی و نادرستی، چیزی بجز کار بیهوده و بی سرا ته، بوجود نمیآید. من با توجه به ترس از یزدان پاک ( نیروی وجدان یا قضاوت درست که دران بشر نهفته، و ترس از وجدان، یعنی ترس از شماتت وجدان. سرزنش و یا شماتت وجدان یا به عبارتی درگیر خود شدن، همان جهنمی که وعده داده شده).
فریدون ادامه داد که من با ترس از یزدان پاک، همه این کارها را کردم که حق هیچکدام از فرزندانم ضایع نشود، و داد بین آنها برقرار باشد. چراکه این دنیا را به من آباد دادند، و من نیز میبایستی آنرا آباد نگاه دارم و در جهت آباد بودنش در آینده تلاش کنم، به همین خاطر قبل از اینکه بمیرم و بین فرزندانم، بر سر تاج و تخت، اختلاف و سپس دشمنی پیش آید، تلاش‌ کردم با عدالت، دنیا را براساس توانائی و کشش فرزندانم، بین سه نور دیده‌ام تقسیم کنم،
چون آباد دادند گیتی به من
نجستم پراگندن انجمن
مگر همچنان گفتم آباد تخت
سپارم به سه دیده نیک‌ بخت
ولی اکنون اهریمن (اهریمن یا همون، حرص و آز و زیاده خواهی و خود خواهی و چشم و هم چشمی و حسادت و سیر نشدن کاسه چشم مگر با خاک بیابان، و تمام دئو‌های که ما در دران خود پرورش میدهدیم، و تا جای بزرگشان میکنیم که اختیارشون از دست ما خارج شده و پس از آن، آنها هستندد که ما را پرورش میدهدند و آنچنان توانا میگردند که ما را وادار بکارهای میکنندد که مو را به تن سیخ میکند.) دل شما را از من گرفته و نسبت به من بدبین کرده و محرکه شما بروی نوشتن این نامه و پرخاش به پدر و تندی با او کرده است. غافل از این هستید که هر چه بکارید همان را برداشت خواهید کرد، اگر بذر حسادت بکارید، دژمنی درا خواهید کرد و بترسید از دژمنی که خود بوجود آوردید. شما اکنون گرفتار اژده‌های شده اید که من ترس از آن دارم که روان و خردتان را از کالبدتان جدا کند
بترسم که در چنگ این اژدها
روان یابد از کالبدتان رها
اکنون هنگام رفتن من و بدرود با این دنیاست، و وقت تندی و آشفتن و خشمگین شدن من نیست، ولی این را از من که مردی سالخورده هستم بپذیرد که هنگامی در دلهای شما حرص و آز نباشد، خاک و تاج پادشاهی، یکسان است، و در غیروینصورت، هنگامی گرفتار حرص و آز شدید، برادر خود را هم به مشتی خاک میفرشید و کسی که برادرش را بفروشد، بداند که از چشمه خرد جدا شده و دیگر آب پاک نیست ( البته اینجا برخی میگویند‌ که این بیت به معنی این هست که پسران از نژاد پاک نیستند، ولی این نمیتواند درست باشد، بروی اینکه فریدون خود را نژاد ناپاک نمیداند، و در ضمن پسرانش را مال کس دیگرری نمیداند تا بگوید شما از آب یا نژاد ناپاکید، من فکر میکنم منظور از آب پاک همان، قطع شدن خرد از چشمه انسانیت انسان هست و بیخرد شدن در یک کلام)
کسی کوو برادر فروشد به خاک . سزد گر نخوانندش از آب پاک
(البته دوستان ابراهیمی این بیت را اینجوری معنی میکنندد که منظور فردوسی این بوده که پسران حرامزاده هستندد و عده‌ای هم فراتر رفته و با نژاد پرستی یکسان میکنندد که هر دو اینها با توضیحی که در بالا دادم، در حد جام جهانی مضحک و خندهدار است. ولی بحث اینست که آیا واقعا این بیت از فردوسی است یا جز ابیات اضافه شده به شاهنامه است، دلیلش هم اینه که اگر به این سه بیت که در پشت سر هم میاد توجه کنید، میبینید که فردوسی مشغول نصیحت کردن است و یکباره همچین بیتی که بیشتر شبیه فحاشی میماند در آن میان، مثل اینکه هنگامی من از خواندن شاهنامه بهیجان آمده و یک تیکه میپرنم، میماند. لطفا به سه بیت زیر توجه کنید)
که چون آز گردد ز دل‌ها تهی
چه آن خاک و آن تاج شاهنشاهی
اینجا سفارش به راستی است، اگر دل‌ها از آز پاک شود دیگر تاج و خاک برابر یا یکسان است، قبل از این بیت هم فقط نصیحت بود)
کسی کاو برادر فرشد بخاک
سزد گر نخوانندش از آب پاک ( این بیت جای بحث دارد)
جهان چون شما دید و بیند بسی
نخواهد شدن رام با هر کسی
‌(اینجا دوباره فردوسی به راستی و درستی سفارش میکند)
(چطور ممکن کسی که مشغول نصیحت به درستی و پاکی هست اون وسط بی مقدمه یه همچین چیزی را بنویسه و باز دوباره مشغول موعظه شه؟ در ضمن کسانی که شاهنامه را خواندند، میدانند که فردوسی زبان تلخ نداشته، و هر چه هست حلاوت و شیرینیست، این بیت جدا باید برسی شود.)
فریدون ادامه میدهدد که این جهان بسیار چون شما دیده و خواهد دید، و کسی نتونسته روزگار را رام خود کند، و آنچه که باعث رستگاری و شادی شما در این روزگار خواهد شد، پندار و گفتار و کردار شما است.
سفیر با شنیدن حرف‌ها و پیغام فریدون، زمینه ادب را بوسیده و روی برگردانده و مثل باد میراد.
سفیر بشنید گفتار اوی
زمین را ببوسید و برگاشت روی
ز پیش فریدون چنان بازگشت
که گفتی که با باد انباز گشت
انباز = شریک
سخن گفتن فریدون با ایرج از کردار سلم و ثور
پس از اینکه سفیر سلم رفت، فریدون شاه فرزند خود ایرج را فرا خواند و ماجرا را برویش باز گفت. فریدون به ایرج گفت که دو برادرت قصد جنگ با ایران را دارند و اینطور که معلومه از تصمیم خودشان هم بر نخواهند گشت، و اینک دو کشور اتحاد کردند و قوا جمع کردند که بر ما بتازند. و تو اگر در این جنگ برنده نشوی بدان که سر را باختی از این جهت هر کاری داری زمین بذار و در گنج را باز کن و سر کیسه را شل کن و تا میتونی لشگر و سپاهی آماده کن، چرا که دیگر حساب برادری و خویشاوندی در بین نیست، صحبت مرگ و زندگیست و تو اگر فکر کنی که میشود با شمشیری که بر گردنت نهاد شده با حرف کنار بیای سخت در اشتباهی، و سرت را با این خیال باطل به باد خواهی داد.
تو گر‌ چاشت را دست یازی به جام
وگر نه خورند ای پسر بر تو شام
تو گر‌ پیش شمشیر مهر آوری
سرت گردد آشفته از داوری
ایرج با چهره‌ای پر از مهر بر پدر مهربان خود که با نگرانی سخن میگفت نظر کرد و گفت، خردمند بروی دنیای که مثل باد در حال گذر هست، غم نمیخوره و خودش را بروی مادیات تا این اندازه آزرده نمیکند. همین که رخ و صورت را از خشم ارغوانی کنی، انگار که راح و روانت را تیره و تار کردی. زندگی با شادی که مثل گنج هست، شروع میشود و عاقبتش مرگ هست، چرا بروی دنیای فانی و عاریتی، خودمون را گرفتار رنج کنیم (ایرج هم مثل هیپیها فکر میکرد). ما همه از خاکیم و به خاک برمیگردیم، پس چرا دنبال مال دنیا باشیم
چون بستر ز خاک است و بالین ز خشت
درختی چرا باید امروز کشت
که هر چند چرخ از برش بگذرد
تنش خون خورد بار کین آورد
آدمی که فقط بمال دنیا می‌اندیشه، کسی هست که کم کم تبدیل میشود به خونخواری که هر چی پیرتر میشود، نفرت و کینه را بیشتر در دنیا پخش میکند
دنیا محل گذر است، بسیاری مثل ما، آمدند و میراند، تنها چیزی که از آنها باقی خواهد ماند، کردار آنهاست که به آنها برخواهد گشت چه نیک‌ چه زشت
اگر دستور ایزد این باشد که من بد نبینم، بد نخواهم دید، و اگر ایزد پاک نخواهد که من صاحب تاج و تخت باشم، پس تاج و تختی هم از آن من نخواهد بود، بهمین خاطر من بدون سپاه و لشگر به دیدار برادران خود میرام و با آنها به گفتگو خواهم پرداخت و به آنها خواهم گفت که شما مثل جان و تن بروی من گرامی هستید، و از آنها خواهش خواهم کرد که از شهریار جهان، فریدون، ناراحت نباشند و سرگذشت جمشید را به یاد بیاورند که، غرار و خود خواهی او باعث شد که نه برویش تاج بماند و نه تخت و نه کمر(زندگی)، و فکر نکنید که دنیا بروی شما ابدیست.
به گیتی مدارید چندین امید
نگر تا چه بد کرد با جمشید
به فرجام هم شد ز گیتی بدر
نماندش همان تاج و تخت و کمر
به این ترتیب دل‌هایشان را بدست میآورم و بنظر من این راه مناسپتر از جنگ و کینه و دشمنی است.
فریدون نگاهی به ایرج کرد و گفت، فرزند برادر‌ها به قصد خون تو آمدند، تو دنبال بزن و بکوبی؟
بدو گفت شاه ای خردمند پور
برادر همی رزم جوید تو سور
من از تو انتظار داشتم با دل پاک و مهری که بر آنها داری، اینگونه پاسخ بدی، چرا که تابیدن ماه امریست طبیعی و جای شگفتی ندارد، ولی اگر دستی دستی بری و خودت را در آغوش اژدها قرار بدی، بجز اینکه گزیده بشی و بسوزی، بهره‌ای نخواهی یافت، چرا که طبیعت اژدها از ابتدای افرینش گزیدن و زهر ریختن هست.

ولیکن چون جانی شود بی بها
نهد پر خرد در دم اژدها
چه پیش آیدش جز گزاینده زهر
کش از آفرینش چنین است بهر
ولی حالا که اصرار داری بری، چند نفر از کسانی که حاضرند جانشان را بروی تو بدهند از میان سپاه انتخاب کن که همراهیت کنند، من هم یک نامه بروی محکم کاری مینویسم و بروی آنها میفرستم و سفارش ترا به آنها میکنم. باشد که تو را باز تندرست و سالم ببینم، چرا که نور دیده و روشنی روانم، از توست.
مگر باز بینم ترا تن درست
که روشن روانم به دیدار توست
رفتن ایرج با نامه نزد برادران
پادشاه زمین یعنی فریدون، نامه‌ای به پادشاه توران یعنی سلم و به خاقان چین یعنی تور نوشت
یکی نام بنوشت شاه زمین
به خاور خدای و به سالار چین
سر نامه کرد، آفرین خدای
که او هست و باشد همیشود بجای
فریدون با گفتن آفرین به یزدان پاک که همیشود و همه جا هست، به این ترتیب آغاز سخن کرد،‌ای دو خورشید بر وسط آسمان، دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین، که در میان دیگر پادشاهان مانند نگین انگشتری میدرخشید، دو پادشاه‌ای که دنیا را دیده‌اید و هر نهانی بر شما آشکار هست و بسیار میدانید، دو پادشاه دلیر که دو قدم جلوتر از همه پهلوانان و نامدارن ایستاده اید، دو پادشاهی که با وجودتان شب به روشنی و امید مانند گنجی بر دلها می‌نشینه، دو پادشاه‌ای که همه رنجها و سختیها را آسان کرده اید و روشنی از وجود شما پدیدار شده است، آگاه باشید که من از بروی خودم، نه تاج و کلاه نه گنج و نه بارگاه میخواهم، همه آرزو و خواسته من پس از سالیان دراز و پر مشقت و رنج، این هست که سه فرزندم در آرامش و راحتی باشند

نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از آن پس که دیدیم رنج دراز
اینک برادر شما که بی سبب از او دل گیر و ناراحت بودید، با مهر و علاقه، به سوی شما شتابان میاید. برادری که به خاطره شما، از حق خودش دست کشید و اینچنین جوان مردی خودش را ثابت کرد و آنچنان عمل کرد که سزاور هر نامدار میباشد، اینک او از تخت پائین آمده و بروی دیدن شما بر زین نشسته تا به شما ثابت کند که خدمت به برادر و برادری برویش مهمتر از تاج و تخت است
بیفکند شاهی شما را گزید
چنان کز ر‌ه نامدارن سزید
‌زه تخت اندر آمد به زین برنشست
برفت و میان بندگی را ببست
از شما میخواهم که با برادر کوچک خود با مهر رفتار کنید و گرامیش بدارید، چرا که با کهتر و کوچکتر با ملاطفت رفتار کردن در خور و شایسته هست، پس چند رازی ازش پذیروی کنید و روانتان را با مهر برادری و دوستی پرورش بدید و سپس، ایرج را به نزد من بفرستید. سپس نامه را بست و بر آن مهر شاهی زد.

بدان کاو بسال از شما کهترست
نوازیدن کهتر اندر خورست
گرامیش دارید و توشه خورید
چو پرارده شد تن، روان پرورید
فریدون رفتن ایرج را تماشا کرد که با تنی یاران دلاور و پیران مشاور چنان میرفت که انگار باید براد. دل فریدون به این رفتن راضی نبود، و رفتن ایرج دلش را میفشرد.
کشته شدن ایرج به دست برادران
ایرج که از نیت شوم و پلید برادران آگاه نبود، بسوی آنها راهی شد. برادران که از آمدن ایرج خبر دار شدند با سپاه و لشگر به پیشواز ایرج رفتند و با احترام از او استقبال کردند. دو برادر پست فطرت با دل‌های پر از کینه در حالیکه چهره را برخلاف آرزو گشاده بودند و لبخند میزدند، با ایرج که دل در گرا مهر برادران داشت و چهرهاش از دیدن برادران بیش از پیش گشاده شده بود در کنار هم قرار گرفتند.
هنگامی چهره تابان و قد سرا مانند ایرج در بین مردم نمایان شد، در همین هنگام، فریاد شادی و غریو مردم برخاست، مردم فریاد میکشیدند، زنده باد ایرج، پادشاه بزرگ ایران، پادشاه پادشاهان. از سپاه و لشگر از هر گوشه و کنار، مردم با دیدن روی ایرج که به فر ایزدی آراسته بود و مانند خورشید میدرخشید، به هیجان آمده بودند و او را شایسته پادشاهی میخواندند، و سپاهیان سلم و تور، آنقدر بروی ایرج هورا کشیدند و بر او آفرین گفتن و انتهای نیزه خود را به افتخار ایرج بر زمین کوبیدند که دل سلم و تور از حسادت به خون نشست.
به لشگر نگاه کرد سلم از کران
سرش گشت از کار لشگر گران
به لشگر کاه آمد دلی پر ز کین
چگار پر ز خون، ابروان پر ز چین
سلم که دید مردم تا هنگامی که پراکنده شدند، یک سر از ایرج و شایستگی او بروی پادشاهی حرف میزنند، با دلی خون و اخم‌های تو هم، با تور به خلوت نشستند که در باره‌ ایرج چه باید کرد.
سلم با اشاره به استقبال پر شور و هیاهوی که لشگر هر دو کشور با دیدن ایرج از خود نشون داده بودند کرد و گفت، تا حالا دل نگران بودیم که ایرج پادشاه ایران زمین است، ولی اینجوری که من میبینم، از این به پس، این لشگر و سپاه و این مردم، فقط ایرج را شایسته و سزاوار پادشاهی خودشان میدانند و ما نه تنها ایران را به دست نمی‌آوریم، بلکه کشور خودمون را هم از دست خواهیم داد، مگر ندیدی که سپاه دو کشور با دیدن ایرج، یکی شدند. بدان که اگر از ریشه و بیخ او را نکّنی، تو را از تخت به زیر پایش خواهد کشید. (سیاست آنزمان هم دنیا مثل امروز بوده، دنیای غرب ابلهی مثل صدام حسین را تحریک میکند و خود نشسته به کنار، اینجا هم سلم که پادشاه تپران هست، پادشاه چین را تحریک میکند و او را می‌فریبد تا ایرج را بکشد. کاش دستکم همین یک نکته ساده را از شاهنامه درس گرفته بودیم، بر طبق شاهنامه اینجا نقطه شروع اختلاف بین ایرانیان و توراتیان میباشد، از اینجا که یک شاه تورانی قصد جان پادشاه ایران را به ناحق میکند)
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
از این پس جزٔ او را نخوانند شاه
اگر بیخ او نگسلانی ز جای
ز تخت بلندت، کشد زیر پای
برین گونه از جای بر خاستند
همه شب همی چاره آراستند
همه شب به اینکه چه باید کرد، و پیدا کردن چاره بر آن دو گذشت.
کشته شدن ایرج به دست برادران قسمت دوم
پرده که از جلو آفتاب کنار رفت و راز با تابش خورشید آغاز شد، دو برادر به این نتیجه رسیدند که شرف و شرم را کنار بگذارند، چرا که چاره‌ای به جزٔ این نیست، و با این اندیشه، دل گرم و خوشحال و با افتخار و خرامان بطرف سرا پرده یا خیمه ایرج راهی شدند.
دو بیهوده را دل بدان کار گرم
که دیده بشویند هر دو ز شرم
برفتند هر دو گرازان ز جای
نهادن سر سوی پرده سروی
گرازان = جلوه کنان و خرامان
پادشاه ایران، ایرج از خیمه به بیرون نظر انداخت و هنگامی برادران را دید، با دلی پر از مهر و شاد به استقبال آنها شتافت، و به آنها درود فرستاد و آنها را در آغوش کشید، و به دران خیمه خود دعوتشان کرد. حرف از این در و آن در شد، به ناگاه تور که قبلاً از طرف سلم تحریک شده بود، به ایرج گفت، چه جوریه که تو از ما کوچیکتری ولی پدر پادشاهی ایران را به تو داده؟ چرا تو باید پادشاه ایران باشی و من که از تو بزرگترم بشم پادشاه توران، برادر بزرگتر از ما هم در رام در رنج باشه در حالیکه افسر پادشاهی بر سر تو و گنج زیر پای تو است. پدر هر چی میتونسته در حق تو کرده، در حالیکه ما از همه چی محرام شدیم.
ایرج هنگامی حرف‌های تور را شنید، با صداقت و پاکی پاسخ داد، که ای برادر بزرگتر، اگه دنبال تاج و تختی، همش مال تو، من نه میخوام پادشاه ایران باشم نه توران و نه چین، همش بروی شما دو برادر عزیزم، چرا که من عقیده دارم که این دنیای فانی است و فرجام همه ما مرگ هست، و به همین دلیل، بی ارزشتر از آن است که برادر به جون برادر بیفته. پادشاهی که فرجامش تیرگی و نا‌ خوشی است، بروی این پادشاه و بزرگی باید گریست. تو اگه تا سپهر و آسمان هم قد بکشی و بزرگ شوی، آخر و سرانجامت زیر خاک است. اگر تا قبل از این، تاج و تخت ایران در زیر پای من بود، من از این به پس از این پادشاهی سیر ام، این کلاه و نگین را میسپارم به شما، پس کینه ورزی با من را بذارید به کنار. من نه جنگ با شما دارم و نه از شما ناراحتم، روانتان را با این افکار رنجه نکنید، بروی من مهم این است که با شما باشم و ازارم به شما نخواهد رسید. پس از این، از من جزٔ خدمت و کوچکی چیزی نخواهید دید چرا که افتادگی و فراتنی آئین من است، و مبادا که رازی برسه که آزمندی و قلدری دین من بشه. (آزمندی و قلدری تنها چیز‌های که این رازا شاهدش هستیم )
تور که اینا را شنید، به جای اینکه آتش خشمش فرا بشینه، شعله ور تر شد و چین به ابرا انداخت، چرا که راستی را نمیشناخت و درستی ایرج برویش فریب مینمود و باور نکردنی. پس از انکار حرف‌های ایرج و قدری بگو مگو، پس با خشم از جای جست و گفت کم یاوه بگو، بر تخت پادشاهی ایران نشستی و داری با این حرفا ما را مسخره میکنی، و در حالیکه خشم چشم‌هایش را کور کرده بود، صندلی یا کرسی زرینی که روش نشست بود بلند کرد و به ناگاه و غیر منتظره در حالیکه ایرج غافل گیر شده بود و انتظار این حرکت از جانب برادر را نداشت، کرسی زرین را محکم بر سر ایرج کوبید و با جستی بر روی سینه‌ ایرج نشست، ایرج که به زیر افتاده بود و خون صورت تابانش را پوشانده بود، با صدای بی رمق گفت، اگه از خدا نمیترسی و بمن رحم نمیکنی به پدر رحم کن که مجبورش میکنی داغ فرزند را تحمل کند، از کشتن من درگذر که این کار سودی بروی تو ندارد، بجز اینکه از این به پس تو را برادر کش و مهمانکش مینامند، و کردگار از گناه تو نخواهد گذشت، من جز گوشه‌ای از دنیا و توشه‌ای بخور و نمیر که با تلاش خودم بدست میآورم، خواستار چیز دیگری نیستم، و تو از این پس، هرگز مرا نخواهی دید، ولی تو از ریختن خون برادر بکجا خواهی رسید، و بجز سوز دل پدر پیرت چه چیزی نسیب تو خواهد شد؟ جهان خواستی
یافتی، خون مریز، با خدا ستیز مکن.
به خون برادر چه بندی کمر
چه سوزی دل پیر گشت پدر
جهان خواستی، یافتی، خون مریز
مکن با جهاندار، یزدان ستیز
حرفهای ایرج در سر تهی از مغز تور اثر نکرد و تور خنجر آب دیده را از کمر برکشید و چندین بار بر پهلوی ایرج فرا کرد و پاسخ ایرج را اینگونه داد. انگار که چادری خون آلود بر روی ایرج کشیدند، سرا پای ایرج غرق خون شد.
سخن را چون بشنید، پاسخ نداد
همان گفتن آمد، همان سرد باد
یکی خنجر آبگون، برکشید
سرا پای او، چادر خون کشید
سرا آزاده، شهریار جوان ایران، خورشید تابناک راستی و پاکی که افتخار جهان بود، کسی که یزدان او را پرورش داده بود به یزدان خود پیوست.
نهانی ندانم ترا دوست کیست
بدین آشکارت بباید گریست
سپس تور سر ایرج را از تن جدا کرد و با مشک و عنبر آغشته کرد، و در تابوتی قرار داد و آن را بروی فریدون این جهان دار پیر فرستاد، و بروی او نوشت که این سری بود که تو تاج کیان را بر آن گذاشتی، اینک هر کاری خواهی با این سر بکن، سپس خود بطرف توران و سلم بطرف رام راهی شدند.
چنین گفت کینت سر آن نیاز
که تاج نیاگان بدو گشت باز
کنون خواه تاجش ده‌‌ و خواه تخت
شد آن سایه گستر نیازی درخت
آوردن تابوت ایرج نزد فریدون
فریدون بدون اینکه آگاه باشه که چه مصیبتی بر او رفته است، با بی صبری و اشتیاق به انتظار نور دیده و روشنی روانش ایرج نشسته بود، چرا که هنگام برگشتن ایرج بود.
فریدون نهاده دو دیده به راه . سپاه و کلاه آرزومند شاه
چون هنگام برگشتن شاه بود پدر زان سخن خود کی آگاه بود
فریدون دستور داد بود که شهر را آذین بستند و شهر را با خرمن خرمن گلهای زیبا آراستند و بر سر راه ایرج فرشی از گلهای خوش بو بر روی زمین گسترده شده بود، و مردم با شراب و شیرینی از یک دیگر پذیروی میکردند و در کوچه‌ها و میدانها مرد و زن با نوای موسیقی میرقصیدند، چرا که شهریار جوان داشت برمیگشت. به دستور فریدون تختی از پیروزه و تاجی از گهر بروی ایرج ساخته بودند، شاه و سپاه بر زین‌های زرینی که بر پشت اسپ‌های کوه پیکر انداخته بودند نشسته بودند، و پرچم‌های که در دست سپاهیان بود با نسیم ملایمی میرقصید و مردم جمع شده و همه چشم به راه و در انتظار دیدن روی همچون خورشید ایرج بودند.
به ناگاه غباری از دور به آسمان برخاست که خبر از آمدن سوارانی را میداد، نزدیکتر که آمدند، مردم اسپ کوه پیکری را دیدند که بر آن سواری به درد نشسته بود. و در کنار این اسپ عده‌ای گریان و سوگوار در حالی که تابوت زرین را با خود حمل میکردند، دیده میشد، تابوتی که درانش را با حریر پوشانده بودند تا سر پر شور شهریار جوان دور از گزند تخته‌های تابوت، در امان بمونه
به تابوت زیر، اندران پرنیان . نهاده سر ایرج اندر میان
مردی که سوار اسپ بود با حالی زار و اشک ریزان و روی زرد به نزدیک فریدون آمد، و ماجرا را گفت و تابوت را جلوی پای فریدون بر زمین گذاشت ولی فریدون باور نکرد تا تخته روی تابوت را برداشتند و سر ایرج در میان تابوت نمایان شد و فریدون با دیدن آن از روی اسپ به زمین غلتید.
سپاهیان جامه‌ها را بر تن دریدند و سر در دامن، بر خاک زانو زدند، مردم با ناباوری به این منظره نگاه میکردند، پرچمها به خاک افتاد، اسپ‌ها سر گردان و بی سوار، و نوای درد که از سینه‌ مردم بر میخواست به جای نوای موسیقی در فضا پیچید. رنگ صورت‌ها از وحشت و غم به سیاهی میزد در حالی که چشمها سعی داشتند با باریدن این صحنه را از برابر خود پاک کنند. سپاهی که اماده پذیروی از سردارش بود اینک، در غم سردار، خاک بر سر میریخت.
برین گونه گردد بر ما سپهر
بخواهد ربودن، چون بنمود چهر
مبر خود بمهر زمانه گمان
نه نیکو بود، راستی در کمان
چون دشمنش گیری، نمایدت مهر
واگر دوست خوانی، نبینیش چهر
یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست
سپاه داغ دار، شاه از خود بی خود، رفتند تا به باغ ایرج رسیدند، جای که رازی ایرج در آنجا جشن‌های شاهانه برگزار میکرد و جایگاه شادی بروی مردم بود.
فریدون سر شاه جوان ایرج را در بر گرفته بود و زار میزد. گاهی به تخت خالی ایرج نگاه میکرد، گاهی به تاج ایرج که اینک بدون سر مانده بود، همه چی بروی فریدون رنگ مرگ و نابودی داشت. فریدون سر ایرج را با خود به اتاقی برد و در به روی خود بست و خود را زندانی کرد و کارش اشک ریختن و بر سر و سینه کوبیدن و ناله کردن و گفتگو با یزدان پاک بود، فریدون با داور دادگر چنین میگفت، نگاه کن به بیگناهی که سرش را بریدن و بروی من فرستادند، به این سر بنگر، همان گونه که دل من را سوزاندند، دل‌هایشان را بسوزان و جز تیر رازی، نبینند، داغی بر دلشان بذار که درنده گان به حالشان، دل بسوزانند. داور دادگر از تو میخوام که آنقدر عمر به من بدی که ببینم آن رازی را که فرزند ایرج انتقام خون پدر بی گناهش را از این تیر رازان بگیرد، تا شاید در چنین رازی آرامش بگیرم، چرا که تا به این هنگام هیچ تاج داری بدینسآن نمرده، که سرش را ببرند و تنش را خوراک شیران کنند.
کس از تاجدارن بدینسان نمرد
که مردست این نامدار گرد
سرش را بریده به زار اهرمن
تنش را شده کام شیرن کفن
خروشی به زاری و چشمی پر آب
ز هر دام و دد، برده آرام و خواب
فریدون بر روی خاک میخوابید و آنقدر اشک ریخت که هم دیده گانش تیر و تار گشت و هم در کنارش گیاه رائید و از صدای گریه و شیون او خواب از چشم هر دام و دد ربوده شده بود.
در کشور مرد و زن جامه سیاه به تن کرده بودند، و در اندوه و سوگ شاه جوان، نشسته، دل‌ها خون و دیده گان پر آب
چه مایه چینین راز بگذاشتند . همه زندگی، مرگ پنداشتندد
گفتار اندر زادن دختر ایرج
به این ترتیب مدتی سپری شد، سپس فریدون که دیگر آرزوی نداشت به جز دیدن رازی که فرزند ایرج، انتقام پدر را از برادرهای ناجوانمرد میگیرد، به شبستان یا خانه ایرج سر زد و در آنجا، یک زن خوب چهره دید که نامش ماه آفرید بود، و زنی بود که ایرج به او مهر بسیار داشت و از قضا، کنیزک از ایرج باردار بود. پریچهره بچه‌ای را در نهانش داشت و از شنیدن این خبر دل فریدون، شهریار جهان شاد گشت.
پری چهره را بچه بود در نهان
از آن شاد شد شهریار جهان
دل فریدون پر از امید شد، و نویدی بود بروی او که به این ترتیب میتواند، کین پسر را بستاند.

زادن منوچهر از مادرش
هنگامی که زمان زائیدن فرا رسید، ماه آفرید دختری بدنیا آورد. همگان به پرورش و تربیت او همت گماشتند و با ناز و احترام و بزرگی او را بزرگ کردند، و این دختر از سر تا پای به ایرج شباهت داشت.
هنگامی که به سنّ ازدواج رسید، بسیار زیبا روی بود و فریدون، پشنگ را که برادرزاده‌اش بود، بروی شوهری او، نامزد یا انتخاب کرد.
سپس از این دو پسری زائیده شد، و پس از زایمان بلافاصله کودک را به پیش فریدون بردند.
یکی پور زاد آن هنرمند ماه
چگونه سزاوار تخت و کلاه
چو از مادر مهربان شد جدا
سبک تاختندش به نزد نیا
موبدی که فرزند را به نزد فریدون برده بود، به فریدون گفت، دلت را شاد کن که این ایرج دیگریست که بدنیا آماده است. لب جهان بخش فریدون پر از خنده شد، تو گوئی که ایرج‌اش دوباره زنده شده است.
سپس آن گران مایه فرزند را در کنار خودش جای داد، و سپاس فراوان کردگار را گفت، و با کردگار شروع به نیایش کرد. و آن راز را راز فرخنده‌ای خواند که به چنین رازی دل دشمنان از حسادت و ناراحتی از جا کنده خواهد شد. و کسی که در غم از جهان آفرین یا کردگار یاد کند، کردگار بر او ببخشاید و ستمی را که بر وی رفته است جبران کند.
همی گفت کین راز فرخنده باد
دل بدسگالان ما کنده باد
همان کز جهان آفرین کرد یاد
ببخشود و دیده بدو باز داد
فریدون به چهره‌ٔ کودک تازه بدنیا آمده نگاه کرد و گفت، از پدر و مادری پاک، یک شاخه شایسته بدنیا آماده است، مانند می روشنی است که از جام می ناب انتظار میشود داشت، و این چهره را به نام منوچهر خواند.
سپس به تربیت و پرورش کودک پرداخت، آنچنان که لای پنبه بزرگ میکنند. به زیر پایش مشک، سارا و روان بود و به بالای سرش چتری دیبا همه جا با وی همراه.
چنان پروریدش که باد هوا
برو برگذشتی نبودی روا
پرستنده‌ای کش به بر داشتی
زمین را به پی هیچ نگذاشتی
به پای اندرش مشک سارا بدی
روان بر سرش چتر دیبا بدی
به این ترتیب چند سالی گذشت، و فریدون هنرهائی را که شاهان میبایستی آنها را فراگیرند را به منوچهر آموخت. چون این هنرها و دانش و دلاوری را آموخت و چشم و دلش باز شد، سپاه و لشگریان هم با او هم آواز شدند و او را فرمانبردار شدند. نیا یا همان فریدون، تخت زرین پادشاهی و گرز گران و تاج پیروزه (فیروزه) را به او داد، همچنین سراپرده دیبای هفت رنگ، خیمه‌های که از پوست پلنگ بودند، اسپان تازی با زینهای طلائی، شمشیر پارسی با نیام یا غلاف گهر نشان، جوشن و زره رامی، کمانهای چاچی و تیر‌های خدنگ، سپر‌های پارسی و ژوبین جنگ، گنج‌های که با رنج بدست آورده بود، همگی را به منوچهر داد چرا که دلش پر از مهر او بود و او را سزاور اینها میدید.
سپس همه پهلوانان و نامدارن کشور را پیش خودش فرا خواند و مراسم تاجگذاری را در برابر آنها انجام داد، و تاج پادشاهی به سر منوچهر نهاد. جشن بزرگی بر پا شد و دلاوران و سپه دارانی همچون قاران از تبار کاوه اهنگر و سپه کشی چون شیروی شیر ژیان و آوکان بر او آفرین گفتند و به کین خواهی ایرج با او همداستان شدند.

پیام فرستادن سلم و تور، فریدون را
به سلم و تور خبر دادند که تخت شاهی که با مرگ ایرج خالی و تاریک بود اینک با تاجگذاری منوچهر، تخت شاهنشاهی روشن گشته است و منوچهر به کین خواهی نیا برخاسته است.
به سلم و به تور آمد این آگهی . که شد روشن آن تخت شاهنشهی
دل‌ هر دو بیدادگر پر نهیب که اختر همی رفت سوئ نشیب
دل‌ هر دو ستمکار بیدادگر پر از ترس و وحشت شد چرا که اختر بختشان را را به افول میدیدند و در حال غراب، پس نشستند هر دو به اندیشیدن و اینکه چه باید کرد و راز بروی این جفا پیشه گان تیره شد. سرانجام هر دو به این نتیجه رسیدن که به سوئ فریدون کسی را بفرستند و از فریدون پوزش بخواهند و طلب بخشش کنند چرا که چاره کار فقط همین است و بس.
یکا یک بران رأیشان شد درست کزان روی شان، چاره بایست جست
کزان رویشان چاره بایست جست = چاره کار این است که
بروی همین از بین یارانشان هر کدوم یک نفر را که چرب زبان بود و باهوش و با روی و شرم انتخاب کردند.
بجستند از آن انجمن هر دوان یکی پاک دل‌ مرد چیره زبان
بدان مرد باهوش و با روی و شرم بگفتند با لابه بسیار گرم
سپس در گنج را باز کردند چرا که میدیدند ماجرا جدّیست و خطر در گوش آنهاست
در گنج خاور گشادند باز
بدیدند هول نشیب، از فراز
به گردونه‌ها بر چه مشک و عبیر
چه دیبا و دینار و خز و حریر
ابا پیل گردنکش و رنگ و بوی
زکه خاور به ایران نهادند روی
ابا = همراه، معیت، با
هدایای از قبیل زرّ و مشک، عبیر، دیبا، دینار، خز، حریر و خلاصه هر چه که ارزش داشت و گران بها بود را تهیه کردند و بر پشت پیل‌های بزرگ ( فیل‌های بزرگ) بستند و بروی فریدون و تک تک کسانی که در خدمت فریدون بودند، به سوئ ایران و بارگاه فریدون فرستادند.
سپس در پیامی به فریدون این چنین گفتند که: درود و آفرین بر جهاندار ایران زمین فریدون، که ایزد همه شکوه و فر خود را به او سپرده است. آرزو مندیم که سر جهاندار سبز و تن‌ او ارجمند و سالم باشد و منش، خوی و خصلت و طبیعتش از چرخ گردون هم بلندتر و از آن گذشته باشد.
فریدون بداند که آن دو بدخواه بیدادگر که ما باشیم، از شرم و خجالت دو تا چشمهامان پر از اشک و آب است (‌ای لعنت بر هر چی خالی بنده)
بدان کان دو بدخواه بیدادگر پر از آب، دیده، ز شرم پدر
دل‌ پشیمان ما که داغ گناه بر آن خورده است اینک ما را وادار به گفتن پوزش میکند و طالب بخشش است.
همونطوری که صاحبان خرد و شعور و عاقلان گفته‌اند، هر کس که بد کرد، کیفر هم میبیند و دل پر از دردش بی غمخوار و پرستار میماند همانطوری که دل‌ ما مانده است،‌ای شاه جوانمرد و راد مرد.
سرنوشت بروی ما اینچنین رقم زده بود.
نوشته چینین بودمان از بوش . به رسم بوش اندر آمد روش
بوش = سرنوشت، تقدیر ( بوش بر وزن روش خوانده میشود)
شیر جهانسوز و اژدهای نر هم از دام قضا رهائی نخواهند داشت
هژبر جهان سوز و نر اژدها ز دام قضا هم نیابد رها
هژبر = شیر
و هنگامی دئو ناپاک و شیطان فرمان میدهدد، حتی انسان دیگر از خدا هم نمیترسد و دلش از ترس خدا هم بریده میشود
و دیگر که فرمان ناپاک دئو ببرد دل‌ از ترس، کیهان خدئو
کیهان خدئو = پادشاه دنیا، پراردگار

بما اینچنین گذشت که آن کار بد را انجام دادیم و اینک از آن تاجور انتظار و چشم داریم که ما را ببخشد. با اینکه میدانیم گناهمان بزرگ است، ولی دلیلش یکی بی دانشی و ناآگاهی مان است، دوم، چرخ گردون و سرنوشت و سپهر بلند است که گاهی شادی میدهدد گاهی غم، گاهی پناه است و گاهی گزند میرساند، سوم اگر دئو یا شیطان بر انسان بتازد، آنچنان کمر میبندد که تا گزنده خودش را نرساند، دست بردار نیست، و همه همتش را به کار میبندد تا انسان را فریب بدهد تا کار شیطانی خودش را به انجام برساند.
اگر چه بزرگ است ما را گناه
به بی دانشی بر نهد پیشگاه
و دیگر بهانه، سپهر بلند که گاهی پناه است و گاهی گزند
سوم دئو کاندر میان چون نوند میان بسته دارد ز بهر گزند
نوند = اسپ تیزرا
میان بسته = کمر بسته، همت میکند، عزم جزم کرده
اگر پادشاه از کینه ما بگذرد و ما را ببخشد، دین و آیئن ما هم پاک و روشن میشود، و خواهش میکنیم که پادشاه منوچهر را با سپاهی بزرگ به پیش ما بفرستد، و بداند که ما همچون بنده به پیش پایش خواهیم بود و بندگی و خدمت او را تا جاویدان و تا به ابد خواهیم کرد و این تصمیم و روی ما است.
بروی اینکه این کینه از دل آن بزرگوار براد حاضریم آن را با آب دیده بشوریم.

مگر کان درختی کزین کین برست
به آب دو دیده توانیم شست
پيغام فرستادن پسران نزد فريدون
سفیر با دلی پر از سخنانی که نه سرش پیدا بود و نه انتهاش، با هدایائی که بر روی پیلها بسته شده بودند، و با پیام سلم و تور، راهی ایران و دربار فریدون شد.
سفیر آمد دلی پر سخن سخن را نه سر بود پیدا نه بن
ابا پیل و با گنج و با خواسته . به درگاه شاه آمد آراسته
به شاه فریدون خبر دادند که سفیر‌ای از سلم و تور آمده است، پس دستور داد تا تخت شاهنشاهی را به حریر چینی آراستند و کلاه کیانی و پادشاهی را آماده کردند، سپس شاه با قامتی سرا گونه و در حالی که از درخشش تاج زرین بر سرش هاله‌ای نور دور سرش را پوشانده بود و بمانند سروی بود که ماه بر سرش نشسته باشد، با کلاه کیانی و طوق یا گردنبنده شاهی و گوشوار و آنچه که شایسته و سزاوار شهریار است، بر تختی از پیروزه نشست.
منوچهر، شاه جوان تاج شاهی بر سر گذاشته بود و مانند خورشیدی که یک سر بر زمین میتابد، زرین کمر در کنار فریدون شاه نشسته بود. در دو طرف شاه، بزرگان و پهلوانان زره زرین پوشیده و در صف و مرتب، ایستاده بودند، بزرگانی که با یک دست شیر و پلنگ را میبستند و با دست دیگر با پیل‌های جنگی مبارزه میکردند.

شاهپور پهلوان، سفیر سلم را پیش فریدون آورد، سفیر هنگامی شکوه و شوکت بارگاه را دید مبهوت ماند و دوان دوان خودش را به پای تخت فریدون رساند و آنجا خود را به زمین انداخت و در پیشگاه شاهنشاه، روی خود را به خاک مالید. شاه او را بر روی کرسی یا صندلی زرین نشاند. سفیر به شاهنشاه، آفرین و درود گفت و اضافه کرد که‌ای کسی که تاج و تخت و پادشاهی سزاور توست، زمین از پای‌های تخت تو گلشن است و زمان از بخت و روی تو روشن. ما همه بنده خاک تو هستیم، همه پاک، زنده به خواسته تو هستیم، سپس با چرب زبانی و نهفتن راستی، شروع به گفتن پیام دو خونی، سلم و تور، کرد.
پیام دو خونی به گفتن گرفت همه راستی‌ها نهفتن گرفت
گشاده زبان مرد بسیار هوش بدو داده شاه جهاندار گوش
نخست از کردار بد سلم و تور پوزش خواست، از اینکه منوچهر را به پیش خودشون دعوت کردن گفت، از اینکه هدفشان کمر خدمت منوچهر بستن است گفت، از دادن تاج و تخت شاهی خود به منوچهر نام برد، همچنین اضافه کرد که آنها قصد دارند که خون بهای ایرج را با دینار و دیبا و تاج و خدمت بدهند.
در تمام مدتی که سفیر سخن میگفت، فریدون شاه ساکت بود و گوش میداد
سفیر گفت و سپهبد شنید . مر آن بند را پاسخ آمد، کلید
پاسخ دادن فريدون پسران را

هنگامی که شاه جهان پیام دو فرزند ناپاک کردار را شنید، گفت، چگونه میخواهی خورشید را پنهان کنی، راز دل‌ و مکر این دو ناپاک از تابش خورشید روشنتر است، من هر چه گفتی شنیدم، و اینک پاسخ مرا خواهی شنید ( اول گوش دادن و درست گوش دادن، و سپس پاسخ دادن، این پند فردوسی بزرگ است)
شنیدم همه هر چه گفتی سخن نگاه کن که پاسخ چه یابی ز بن
به آن دو بیشرم ناپاک، دو بیدادگر، بد مهر و ناباک را بگو که گفتار بیهوده به هیچ نمیارزد، من نیز برخلاف آنها سخنان بیهوده نخواهم گفت.
که گفتار خیره نیرزد به چیز ازین در سخن، خود نرانیم نیز
اگر منوچهر را دوست دارید چرا ایرج را دوست نداشتید، که بدنش را خوراک دد و دام کردید و سرش را در تابوت تنگ نهادید
اگر بر منوچهرتان مهر خاست تن‌ ایرج نامورتان کجاست
که کام دد و دام بودش نهفت . سرش را یکی تنگ تابوت، جفت
ایرج را کشتید و اینک در پی نابودی منوچهر هستید. آگاه باشید که روی منوچهر را نخواهید دید مگر در راس یک سپاه، با سری پوشیده از پولاد و با گرز و با پرچم کاویانی، و در حالی که سپاه رنگ زمین را از سم اسپان به رنگ بنفش برمیگردانند، و سپه داری چون قاران جنگجو، پهلوانانی چون شاپور و نستوه شمشیر زن، شیدوش( پسر گودرز و برادر گیو) پهلوان، شیروی دلاور، سام نریمان، که مانند سرا یمانی میمانند و در جلو سپاه حرکت میکنندد، سپاه را همراهی خواهند کرد.
شیراوژن = دلاور، دلیر، شجاع، مردان با جرات و پر زور
درختی که از کین ایرج برست
بخون برگ و بارش بخواهیم شست
کینه‌ای که از کشتن ایرج در دل‌ ما بوجود آوردید تنها با خون از دل ما شسته خواهد شد.
اگر تا حالا به خون خواهی ایرج برنخواستیم به این دلیل بوده که وقتش نرسیده بود
از آن تا کنون کین او کس نخواست
که پشت زمانه ندیدیم راست
اگر دو فرزند نیکو کار بودید، کجا بجنگ شما میامدم
اکنون از آن درختی که با دشمنی انداختید، شاخه برامندی پدید آمده است و اکنون مثل شیر ژیان بجنگ شما خواهد آمد چرا که به خون خواهی پدر کمر همت را بسته است.
سپاهی انبوه که از یک کوه تا کوه دیگر کشیده شده اند به این وسعت و بزرگی خواهند آمد و گیتی را بر سرشان خواهند کوبید. و اما اینکه گفتید شاه باید دلش را از کینه ما بشوید و اینکه سپهره گردان چنین سرنوشتی را بر ما قرار داده که اینچنین بی خردی و سیاه دلی نمودیم. من همه پوزش های نابکارتان را شنیدم، ولی آیا شما هم این را شنیده اید که هر کس که تخم بدی و جفا میکارد، نه راز خوش خواهد دید و نه بهشت خرم؟ شما برادر را میکشید و گناهاش را به گردن سرنوشت و سپهر گردان می اندازید؟ خداوند به شما خرد داده که در باره کارهایتان بیاندیشید
و قبل از اینکه کاری را انجام دهید خوب و بد آنرا بسنجید.
گر آمرزش آمد ز یزدان پاک . شما را ز خون برادر چه باک
هر کس که خرد داشته باشد قبل از اینکه بخواهد گناهی مرتکب شود در باره ان فکر میکند که پسن احتیاجی به پوزش خواهی نداشته باشد . این ربطی به سرنوشت ندارد که شما دو را هستید و دلتان سیاه و گفتارتان نرم و حیله گرانه میباشد و اینچنین آدمی هم در این جهان و هم در جهان و سروی دیگر به مکافات خداوند دادگر گرفتار خواهد آمد.
سوم اینکه گفتید با فرستادن تختی از عاج، پیل های عظیم و تاج های زرین و زر و سیم میخواهید گناهی که کرده اید و خونی را که ریخته اید بشوید و گمان دارید که میشود سر تاجدار را به زر خرید و فروش کرد . سری را میتوان خرید که بی بها باشه مثل سر بچه اژدها .چه کسی گفته که پدر سر فرزنده گرامیش را میتواند بفرشد و بر ان بها قرار بدهد؟ پدر تا هنگامی زنده باشد، به هیچ بهائی کینه کسی که پسرش را کشته از دل نخواهد شست.
پدر تا بود زنده با پیر سر
ازین کین نخواهد گشادن کمر
حال که پاسخ پیامت را شنیدی از اینجا دور شو و برا.
سفیر چون این سخنان پر هیبت و ترسناک را شنید، و نگاهی به منوچهر انداخت، در هم پژمرد و لرزان از جا به پا خاست و فورا پا در زین گذشت، چرا که آن مرد روشن روان همه حقایق را به روشنی و به وضوح دید، دیری نخواهد پاید که روزگار بروی سلم و تور، چین در چهره‌اش خواهد انداخت، و به زمینشان خواهد زد.
همه بودنیها به روشن روان . بدید آن گرانمایه مرد جوان
که با سلم و با تور گردان سپهر نه بس دیر چین اندر آرد بچهر
سپس با سری پر از پاسخ‌هائی که شنیده بود و دلی نگران بمانند باد به سوئ سلم و تور تاخت. هنگامی به خاور رسید در کنار هامون خیمه سلم و تور را دید، به درگاه آنها فراد آمد، خدای خاور سلم، در خیمه‌ای که از پرنیان یا حریر ساخته شده بود به همراه تور خلوت کرده بودند. به دو شاه خبر دادند که سفیر برگشته و سالار بارگاه سفیر را به پیش دو شهریار برد. از سفیر خواستند که هر چه در باره‌ شاه نو آیئن منوچهر میداند، چه از تاج چه تخت، چه از فریدون و لشگرش، چه از امور جنگی و کشورش، و اینکه آیا روزگار و سپهر گردون با منوچهر همراهی دارد و یا خیر، و اینکه بزرگان درگاه فریدون چه کسانی هستندد، و دستور آنها چیست، گنج و مال و اندخته زرّ و سیمشان چیست و خلاصه هر چه میداند بگوید.
سفیر گفت ان که روشن بهار بدید و ببیند در شهریار
سفیر گفت که در بارگاه شهریار ایران زمین، فریدون شاه، فرخنده روزی دیده است همچون بهار روشن. آنچنان ایران آباد و خرم است که گوی همیشود اردیبهشت ماه است و زمین پوشیده از زر و عنبر.
سپهر برین کاخ و میدان اوست
بهشت برین روی خندان اوست
هیچ دامنه کوهی به بزرگی و زیبائی ایوان او نیست و هیچ باغی به وسعت و زیبائی باغ او وجود ندارد.
راغ = دامنه کوه
هنگامی به نزدیک ایوان او رفتم سرش را با ستاره جفت دیدم. در دستی پیل و با دستی دیگر شیر را به زیر کشیده است و جهان در زیر تخت او قرار دارد. بر پشت پیل هایش تخت زر بسته و قلاده و طوق شیران نرش همه از زر و گهر میباشد
طبل زنان در جلوی پیل ها در حرکت و از هر سوی خروش نای گوشها را کر می کند،آنچنان که گوئی زمین به آسمان دوخته می شود.
هنگامی به پیش او رسیدم، تختی بلند از پیروزه دیدم که بر روی ان شهریاری همچون ماه نشسته بود و تاجی از یاقوت رخشان بر سر داشت. موئی خوش بو و رائی همچون برگ گل، دلش مهربان و زبانش پر مهر و خرد گو . جهان هم از او پر امید و هم ترسان، انگار که جمشید دوباره زنده شده است.
منوچهر مانند سرا بلند، مانند تهمورث دئو کش و دئو بند در سمت راست شاه نشسته، چنان که تو گوئی زبان و دل شاه میباشد. در پیش تخت، پهلوان قاران رزم جو نشسته و در سمت چپ شاه یمن بعنوان مشاور و گرشاسپ بعنوان خزانه دار، و خزانه آنچنان از گنجها پر است که شمارش آنها امکان پذیر نیست، در دنیا چنین بزرگی کسی نمیتونه بیابه و ببینه.
شمار در گنجها ناپدید
کس اندر جهان آن بزرگی ندید
در دو طرف ایوان و بارگاه شاه سپاه با کمربند و کلاه زرین ایستاده و سپهدارشان هم قاران نواده کاوه میباشد. مبارزان و پهلوانانی همچون شیروی که شیر را می درد و شاپور پهلوان آنچنان بر روی پیل نشسته و پیل را به حرکت می آورد که هوا از گردی که بر میخیزد مثل آبنوس تیره و سیاه و سخت میشود .
کوهه = زین اسپ
اگر آنها بجنگ ما بیایند، کوه دریا میشود و دریا کوه
گر آیند زی ما بجنگ ان گروه . شود کوه هامون و هامون کوه
همه دلهاشان از کینه پر و چهرهاشان از انتقام در هم و جز جنگ چیز دیگری نمی خواهند و آرزوی دیگری ندارند.
خلاصه هرچه که دیده بود گفت و همچنین سخنان فریدون را هم به آنها بازگو کرد.
دو مرد جفا پیشه و بد کردار از درد دلهایشان به هم پیچیده شد و رویشان از شنیدن این حرفها چون لاژورد (لاجورد ) کبود گشت . نشستند و به چاره جوئی پرداختند ولی حرفها و پیشنهاد هایشان نه سر داشت و نه ته.
نشستند و جستند هر گونه روی
سخن را نه سر بود پیدا نه پای
تور به سلم گفت تا زمانی که این مشکل حل نشده دیگر آسایش و خوشی بر ما روا نیست، سپس اضافه کرد که ان بچه نره شیر، منوچهر، بزرگ و تیز دندان و پر هنر شده است، چرا که فریدون آموزگار منوچهر میباشد.
چنان نامور بی هنر چون بود
کش آموزگار افریدون بود
نبیره چو شد روی زن با نیا
از ان جایگه بردمد کیمیا
هنگامی قدرت جسمانی نوه با قدرت فکری پدر بزرگ در هم آمیخته بشه از ان کیمیائی بوجود میاید که شگفتی میآفریند
بایستی بروی جنگ بسیج بشویم و دیگر جای درنگ نیست و شتاب را باید پیشه کرد. سپس لشگری بی کران از چین و از خاور آماده کردند و به سوی ایران تاختند
فرستادن فریدون منوچهر را بجنگ تور و سلم
به فریدون خبر آمد که سپاه سلم و تور به نزدیک ایران رسیده است. فریدون به منوچهر فرمود که سپاه را آماده و بجنگ بشتابد.
بفرمود پس تا منوچهر شاه
ز پهلو به هامون گذارد سپاه
یکی داستان زد جهان دیده کی
که مرد جوان چون بود نیک پی
سپس بروی او داستانی تعریف کرد و گفت که باید با شکیبائی و خرد و روی و هوش در این جنگ شرکت کند چرا که با خردمندی شیر بیابان را میشود به دام کشید و میش را صید کرد هر چند پلنگ را از پس خود دارد و صیاد را در پیش را
شکیبائی و هوش و روی و خرد
هژبر از بیابان به دام آورد
و دیگر اینکه مردم بد کردار فرجامی بد را در انتظار خواهند داشت و این دو نابکار نیز فرجام خوبی نخواهند داشت
۸ راز طول کشید تا منوچهر لشگر را به دشت جمع کرد و قبل از اینکه بجنگ بشتابد دوباره با فریدون به گفتگو نشست و فریدون سخنهائی پر مغز و خرد آمیز و نصایحی را در جهت چگونگی جنگیدن به منوچهر گوشزد کرد و منوچهر به فریدون گفت که ای شاه سرفراز تنها کسی که بی خرد و بد اندیش باشد و روزگار با او سر ناسازگاری داشته باشد و از جان خودش سیر شده باشد بجنگ با تو برمیخیزد. من اینک زره جنگ را به تن کرده ام و تا کین پدر خود را نگیرم آن را بیرون نخواهم کرد . به کین خواهی پدر آنچنان سپاه دردشت و میدان جنگ خواهم تاخت که گرد سپاه روی خورشید را بپوشاند.
به کین جستن از دشت آوردگاه
برآرم به خورشید گرد سپاه
در بین سپاهیان سلم و تور کسی را نمیشناسم که توان جنگیدن با من را داشته باشد
از ان انجمن کس ندارم به مرد کجا جست یارند با من نبرد
سپس فرمان داد تا پهلوان قاران با سپاه به دشت و میدان جنگ بشتابد و درفش کاویانی را به میدان کشد. سپس لشگر در گروه ها و دسته جات مختلف همانند دریا بطرف میدان جنگ به حرکت درآمد تو گوی کوه ها به حرکت درآمدند
همی رفت لشگر گروه ها گروه
چو دریا بجوشید هامون و کوه
از گردو و غباری که سپاه به پا کرده بود چنان هوا تیره گشت که گوئی خورشید سیاه شده است و صدای خروشیدن و هیاهو طبلهای جنگی در کشورگوش ها را کر میکرد . تو گوئی میدان میجوشد و آسمان به زمین پیوند میخورد.
ز کشور برآمد سراسر خروش
همی کر شدی مردم تیز گوش
و صدای خروشیدن اسپان تازی از بانگ طبل ها فرا تر میرفت
خروشیدی تازی اسپان ز دشت ز بانگ تبیره همی برگذشت
و تا دو میل (تا سه هزار متر ) پیل های جنگی به صف کشیده شده بودند و بر پشت۶۰ تا از این پیل های جنگی، تخت های زرین که با گهر تزین شده بودند قرار داشت که بر هر تخت پهلوانی کوه پیکر نشسته بود. و اسپان سراسر پوشیده از آهن و زره بودند و فقط چشمهای آنها بیرون بود
همه زیر برگستوان اندران
نبدشان جز از چشم ز آهن بران
سپهدار قاران با سیصد هزار سوار جنگی که همگی نامدار و پهلوان بودند و همگی جوشن و زره به تن داشتند و گرز های سنگین و بزرگ در دست از یک سو مانند شیر ژیان بروی کین خواهی ایرج به میدان تاختند. و دلیرانی با تیغ و شمشیر های برهنه در دست در حالی که درفش کاویانی در جلو سپاه قرار دشت آماده ایستادند.
منوچهر با قاران از خیمه شاهی بیرون آمد و با اسپ جلو سپاه را پیمود و قسمت چپ سپاه را به گرشاسپ داد وسمت راست سپاه را به پهلوان سام و یلی همچون قباد سپرد و خود با قاران رزم جودر قلب سپاه قرار گرفت و تمام میدان جنگ از لشگر ایران پوشیده شده بود و منوچهر مرتبا در بین سپاه در حرکت بود و از چپ تا راست و در تا دوره لشگر را میپیمود، قاران، سام، حسام، قباد، تلیمان، گرد، و پهلوانان دیگر سپاه را با شیران جنگی و آوای کوس به پیش میبردند، قیامتی در زمین ایجاد کرده بود منوچهر، لشگر همچون عروس آراسته بود و خود مانند شیر میغرد و میخروشد
همی تافت چون مه میان گروه
نبود ایچ پیدا ز افراز کوه
سپه کش چو قاران مبارز چو سام
سپاه بر کشیده حسام از نیام
طلایه به پیش اندران چون قباد
کمین ور چو گرد تلیمان نژاد
به تور و سلم خبر رسید که چه نشستید که لشگر ایران زمین دارد میاید، و از بیشه تا دشت را پر کرده اند و همگی جگرها خون و ازخشم کف بر لب دارند . دو خونی با سپاهی بزرگ و گران بطرف لشگر ایران حرکت کردند.
طلایه لشگر ایران به سرپرستی قباد از طرف لشگر ایران بطرف سلم و تور آمد، تور هنگامی از آمدن قباد آگهی یافت مثل باد خودش را رساند. تور به قباد گفت برا به منوچهربگو که ای بی پدر که به تازگی شاه شدی، اگر از ایرج دختری بوجود آماده تو کی هستی که ادعای شاهی میکنی و کی به تو شمشیر و جوشن و کوپال داده؟ قباد گفت من میرم و این پیغام تو را با همین لحنی که گفتی میرسانم ولی آگاه باش که هنگامی سر عقل بیای و به گفتار خودت فکر کنی خواهی فهمید که با این سخنان گور خودت را کندی واصلا عجیب نیست اگرحیوانات اهلی و وحشی به حال شما راز و شب گریه کنند. چرا که لشگری بجنگ شما میاید که سرش در بیشه ناران و انتهایش در چین میباشد، لشگری که از سواران جنگی و مردان دلیر تشکیل شده که تیغ بنفش در دست دارند و درفش کاویانی در جلوی روی. لشگری که ترس از ان دلهای شما را از جا میکند و فکرهایتان را جوری از کار میاندازد که خوب و بد و فراز و نشیب را دیگر نمیتوانید از هم تشخیص بدهید.
سپس قباد به نزد منوچهر رفت و پیام تور را به وی داد، منوچهر خندید و گفت این سخنان را چه کسی جز یک ابله میتواند بگوید
منوچهر خندید و گفت آنگهی
که چونین نگوید مگر ابلهی
سپاس یزدان هر دو جهان را که هم آشکارا میداند و هم نهان و هم او میداند که ایرج پدر بزرگ من است و فریدون گواه و شاهده من بر این ادعا میباشد
هنگامی جنگ شروع شود، آنگاه آشکار میگردد که چه کسی نژاد و گهر دارد و چه کسی ندارد، به خداوند خورشید و ماه سوگند که به او یک لحظه مهلت نخواهم داد و بر یک چشم بر هم زدن در مقابل لشگرش سرش را از تنش جدا خواهم ساخت
به زور خداوند خورشید و ماه
که چندان نمانم ورا دستگاه
که بر هم زند چشم زیر و زبر
بریده به لشگر نمایمش سر
تفسیده = گرم شده، تفت داده شده
تیمشه = نام بیشه و شهری در نواحی آمل
تاخت کردن منوچهر بر سپاه تور
سپس منوچهر دستور داد تا سپاه جمع شوند. در پیش و جلوی سپاه قارن رزمنده و شاه یمن فریبنده و خردمند که مشاور منوچهر بود، میدرخشیدند.
منوچهر خروشید و داد سخن داد که ای سپاه ای نامداران ای مردان شاه، بجنگید و تمام تلاش خودتون را بکنید چرا که این جنگ، جنگ با اهریمن است، جنگ خون خواهی است، جنگ کین ستائی است، پس کمر همت را ببندید و هوشیار باشد و مطمئن باشد که همگی در پناه خداوند و جهاندار گیتی هستید، و بدانید کسی که در این جنگ کشته شود، از گناه پاک و در بهشت خواهد آرامید، و هر کسی که از لشگر چین و رام خونی بریزد و اسیری بگیرد، نام نیک اش تا جاودان خواهد ماند و مانند موبدان نامش با فر و نکوئی، برده خواهد شد، و اگر زنده بمانید، بدانید که از شاه زر و سیم خواهید گرفت و جاه و مقام، در نتیجه در این جنگ، برنده اصلی شما هستید، چرا که این جنگ، چه بمانید و چه بمیرید، بروی شما پاداش خواهد داشت. هنگامی که خورشید دو سوم آسمان را پیمود و راز پدیدار شد، گرز و خنجره کاولی را به دست گرفته و مانند شیر آماده رزم شوید، و مرتب و منظم در سپاه حرکت کنید و کسی صف های سپاه را بر هم نزند و بر رزمنده جلوی پیشی نگیرد،
ببندید یکسر میان یلی
ابا گرز و با خنجر کاولی
بدارید یکسر همه جای خویش . یکی از دگر پای منهید پیش
سران سپاه و پهلوانان دلیر در پیش منوچهر، سالاروشان که مثل شیر میخروشد، صف کشیدند، و یک صدا به سالار گفتن که ما همگی مانند بنده تو میمانیم، و به خاطر تو در جهان زندهیم و حاضریم جان خود را بروی تو بدهیم، و منتظر فرمان تو هستیم تا همه همت خود را به کار ببندیم و زمین را از خون دشمنانت مانند راد جیهون کنیم. سپس همگی بطرف خیمه های خود روانه شدند در حالی که بروی جنگ کردن لحظه شماری میکردند.
سپیده چو از تیره شب بردمید
میان شب تیره اندر خمید
منوچهر برخاست از قلبگاه
ابا جوشن و تیغ و رامی کلاه
هنگامی راز شد و کمر شب شکست و خمیدهد شد، منوچهر از جایگاه خویش که در قلب سپاه بود، برخاست و جوشن و لباس رزم را در بر کرد و شمشیر به کمر بست و از خیمه خویش بیرون رفت . سپاه با دیدن منوچهر یکسر نعره کشیدند و سر نیزها را را به آسمان برافروشتند و انتهای نیزه بر زمین کوفتند، و در حالی که سرهاشان پر از کین و ابرا هایشان پر از چین و اخم بود آماده فرمان منوچهر شدند . منوچهر جناح چپ و راست و قلب سپاه را آراست و سپس دستور حرکت داد. هنگامی سپاه به حرکت درامد، زمین مانند کشتی که بر آب باشد و بروی غرق شدن شتاب دارد به لرزه و جنب و جوش درامد و مانند دریای نیل خروشی از زمین برخاست، پیل های ژنده، سنگین و با وقار آنچنان حرکت میکردند که تو گوئی قیامت برپا شده است. و از صدای شیپور و کرنا و طبل جنگ، تو گوئی بزمی به پا شده است . به همین ترتیب رفتند تا به سپاه دشمن رسیدند و مانند کوه بر دشمن فراد آمدند.
جنگ با قدرت هر چه تمام تر در گرفت، از هر دو گروه صدای بزن بزن به گوش میرسید، و کشته بسیاری از هر دو طرف بر زمین افتاد، تو گوئی بر زمین دشتی از لاله سرخ رائیده است، بیابان مانند دریای از خون شد.
برفتند از جای یکسر چو کوه دهاده برآمد ز هر دو گروه
بیابان چو دریای خون شد درست
تو گفتی که روی زمین لاله رست
پای پیلان جنگی تا زانو در خون بود، و مانند ستونهائی از بیجاده (از گهر قرمز ) بنظر میرسیدند .
تورانیان پهلوانی داشتند ژنده پیل، مثل کوه بزرگ قامت و مثل شیر قوی دل‌، دلیر و سرافراز که در تمام رزم‌هایش پیراز شده بود و کسی را یاروی مبارزه با وی نبود، و او را شیرویه مینامیدند. هنگامی دو سپاه به نزدیک هم رسیدند، شیرویه از سپاه مانند یک لخته جدا شد و نعره کشید و نفس کش طلبید و شروع کرد به رجز خوانی بروی سپاه و پهلوانان ایران، صدای نعره پهلوان توران دلها را میلرزاند، و سپاه توران با ستایش و شادی به پهلوانشان که در جلو سپاه ایران اسپ میتاخت و رجز میخواند، نگاه میکردند و دلگرم بودند. قارن نگاه کرد و پهلوان دلیر را دید، جلو آمد و شمشیر از نیام برکشید. دلاور توران مانند شیر خشمگین خروشید و غرید و نیزه خود را به سینه‌‌ قارن زد و پیکر قارن از این حمله لرزید و دلش فرا ریخت و دریافت که حریف وی نمیگردد، در همین گیرا دار بودند که سام پهلوان و سپهبد سپاه ایران بر صحنه مبارزه نظر انداخت و دریافت که قارن در تنگنا است، پس اسپ بتاخت، و خود را به میدان مبارزه رساند و ماند رعد غرید. شیروی نگاهی به سام انداخت و ماند پلنگ به پیش سام پرید و با او بجنگ پرداخت و با گرز گران بر سر سام آنچنان کوبید که کلاهخود از سر سام جدا شد و به زیر غلطید. سپس شیروی شمشیر برکشید و با قارن و سام به نبرد پرداخت و آنها را وادار به عقب نشینی کرد، و سپس پیرازمندانه مانند باد بطرف سپاه ایران آمد و در جلو سپاه ایران اسپ تاخت و دوباره به رجز خوانی پرداخت و به منوچهر شاه گفت، شنیده‌ام که پهلوانی دارید به نام گرشاسپ که ادعای دلاوری میکند، او را به مبارزه میطلبم و آگاه باش که اگر گرشاسپ به نبرد با من بیاید، جوشنی به رنگ لاله بر تنش خواهم پوشاند، شاید او تنها پهلوانی باشد در ایران که بتواند با من مبارزه کند هرچند او هم حریف من نیست و گرشاسپ اگر صدای مرا میشنوی و از ترس پنهان نشده ای، بیرون بیا که راز هلاکت فرا رسیده است، چرا که در ایران و توران کسی حریف من نیست و تنها پهلوان این دو کشور منم. سر تیغ من خون شیران را میخورد و گرز من مغز دلیران را از هم میپاشد، و خدا نکند که اون روی سگ من بالا بیاید و شمشیر بکشم که اگر اینطور شود، در هفت اقلیم دریای خون به راه خواهم انداخت و گفت و گفت و گفت.
گرشاسپ پهلوان چون رجز خوانی شیروی را شنید، اسپ بطرف سالار خاور یا توران کشید و خودش را به او رساند و با پوزخند گفت،‌ای گستاخ راباه سیرت، با بردن نام من، خود را بزرگ و سرفراز میکنی؟ از صدای آواز و نعره یه گرشاسپ، دشت نبرد لرزید، سپس گرشاسپ اضافه کرد، تو پیش من از مردی و مردانگی و زور دم میزنی؟ پس بدان که اکنون کلاهخودت به حالت خواهد گریست(آنچنان خون از کلاهخودت جاری خواهد شد که انگار بر حالت میگرید(مادرت بحالت خواهد گریست))
شیروی پاسخ داد که این منم شیروی که سر ژنده پیلان را از تن‌ جدا میکنم و سپس خشمگین و ک‌ف بر دهان بطرف گرشاسپ روان شد. گرشاسپ سرافراز چون شیروی را به اینحالت بدید، بلند خندید. شیروی گفت پیش دلیران و راز پیکار نخند. گرشاسپ به شیروی گفت،‌ای دئو دمان چگونه نخندم هنگامی تو در مقابل من ادعای پهلوانی میکنی و فکر میکنی که حریف منی و یاوه میگوئی و وقت ما را میگیری.
شیروی گفت‌ای پیر مرد بخت برگشته، مگر از تاج و تخت و مال و خوشی سیر شده‌ای که بجنگ من آماده ای، آماده باش که خون از بدنت روان سازم و راح از بدنت آزاد.
گرشاسپ چون این بشنید، گرز را بالا برده و مثل مگس کش بر سر شیروی کوبید، شیروی در خاک و خون غلطید و مغزش از کاسه سر بیرون ریخت و به دیار باقی شتافت، آنچنان که انگار اصلا شیروی از مادر زائده نشده است. پهلوانان و دلیران توران زمین هنگامی دیدند پهلوانشان اینچنین به خاک فرا غلطید، به یکبار و دستجمعی به گرشاسپ حمله بردند و شمشیر به روی او کشیدند. گرشاسپ آنچنان نعره کشید که خورشید و ماه از ترس به لرزه درامد. گرشاسپ با تیر و کمان و شمشیر و نیزه در قلب سپاه دشمن میچرخید و سر‌های ایشان را به خاک فرا می‌افکند. و در میدان جنگ، برتری با منوچهر و سپاهش بود، تو گوئی مهر گیتی با منوچهر همراهی داشت، و اینچنین جنگ ادامه داشت تا شب شد و درخشش خورشید ناپدید شد.
زمانه بیک سان ندارد درنگ
گهی شهد و نوش است و گاهی شرنگ
دل تور و سلم اندر آمد بجوش
به راه شبیخون نهادند گوش
چو شب راز شد کس نیامد بجنگ
دو جنگی گرفتند ساز درنگ
همیشود در به یک پاشنه نمیچرخه، گاهی زمانه و چرخ گردون بلندی و جاه و مقام و ثرات و خوشی و شهد و نوش به تو میدهدد و گاهی هم تلخی زهر را با روزگارت عجین میکند و در هم میآمیزد و روزگارت را سیاه و ناخوش خواهد کرد و شرنگ ( خربزه تلخ که آنرا تلخک هم میگویند) را به خوردت خواهد داد.
دل تور و سلم به درد آمد و از غم جوشید و به فکر حقه و حیله گری و شبیخون افتادند و هنگامی که شب به پایان رسید و راز شد، سپاه را به میدان نفرستادند و درنگ کردند
کشته شدن تور به دست منوچهر
هنگامی که نیمی از راز سپری شد، دو خونی یعنی سلم و تور با دلهای پر از کینه به مشورت با یکدیگر پرداختند و چاره کار را اندیشه کردند، و دو ابله به این نتیجه رسیدند که مانند شبروان و دزدان، به هنگام سیاهی و شب به سپاه منوچهر و ایران، ناجوانمردانه حمله کرده و دشت و هامون را از خون بی گناهان پر از خون کنند. غافل از اینکه کاراگاهان سپاه منوچهر، که با تدبیر منوچهر، هم سپاه و هم سلم و تور را زیر نظر داشتند و یک لحظه از آنها غافل نمیشدند، این را شنیدند و بسرعت خود را به منوچهر رساندند و ماجرا و تصمیم دو خونی را به منوچهر گفتند.
منوچهر شاه چون از تصمیم سلم و تور آگاه شد، به سپاه آماده باش داد و سپاه را به قارن سپرد و سپس ۳۰ هزار تن‌ از مردان دلاور و نامداران پهلوان را در کمینگاهی بر سر راه سپاه تور و سلم، در انتظار شبیخون آنها قرار داد.
هنگامی که شب تیره شد (پاسی از شب گذشت)، تور با سد هزار سرباز کار کشته که کارشان جنگ کردن بود و کمر بسته کارزار بودند، بطرف جایگاه سپاه ایران حرکت کردند. در حالیکه خود را بروی شبیخون آراسته و آماده کرده بودند و با این خیال که دارند شبیخون میزنند به آهستگی و بدون اینکه نظری را جلب کنند با تیر و کمان‌های زهرآگین به اردگاه سپاه منوچهر نزدیک شدند. ولی هنگامی به اردوگاه رسیدن، سپاه منوچهر را آماده جنگ دیدند و بر جای خشکشان زد و لب به حیرت گزیدند. ولی دیگر دیر شده بود و جز جنگ بروی این خونیان چاره دیگری وجود نداشت.
جنگ آغاز شد و گردو خاک سپاهیان و سواران چون ابری آسمان را فرا گرفت و برق درخشان تیغ‌های پولادین و شمشیر‌های که در هوا بگردش درمیامد، تنها روشنائی و نوری بود که بچشم میخورد. و آنچنان این برق شدید و زیاد بود که انگار هوا برافراخته شده و مانند الماسی که در جلو نور خورشید آتش می‌افرازد، زمین از این بر افراختگی میسوخت. و صدای برخورد تیغ‌ها و پولاد فضا را پر کرده بود و همچنین ابری از آتش و گرد و غبار آسمان را درنوردید. قیامتی برپا بود.
هوا را تو گفتی همی برفراخت
چون الماس روی زمین را بسوخت
به مغز اندران بانگ پولاد خاست
به ابر اندران آتش و باد خاست
در همین احوال بودند که منوچهر شاه با ۳۰ هزار دلاور از کمینگاه بیرون آمدند.
تور دید که راه گریز برویش نیست و از هر دو طرف در محاصره سپاه منوچهر میباشد. تور روی از لشگر خویش برگرداند و خواست فرار کند، سپاه تور این بدید و هیاهوئی از سپاه برخاست، تور پشت به سپاه خویش کرد و گریخت. ولی منوچهر شاه خودش را به او رساند و با مهارت و تر دستی نیزه را بطرف تور پرتاب کرد و نیزه در پشت تور نشست و خنجر از دست وی افتاد، منوچهر مانند باد تور را از زین اسپ به زیر کشید و به زمینش زد و فریاد برآورد، ای ناجوانمرد برادرکش و مهمانکش ناسپاس خدا نشناس، اینک این تو و این هم فرجام اعمال تو، سپس بدون درنگ سر از تنش مثل باقلوا جدا کرد و تنش را بروی دد و دام بر جای گذاشت تا خوراک آنها گردد.
فلک را ندانم چه دارد گمان
که ندهد کسی را بجان خود امان
کسی را اگر سالها پرارد
ورا جز بخوبی دمی ننگرد
چو ایمن کند مرد را یکزمان
از آن پس بتازد بر او بی گمان
ز تخت اندر آرد نشاند بخاک
از این کار نی ترس دارد نه باک
به مهرش مدار‌ای برادر امید
اگر چه دهد بیکرانت نوید
نمیدانم فلک و روزگار چی فکر میکند، که هیچکس از یک لحظه دیگر در امان نیست. روزگار اگر سالها با کسی سر سازگاری داشته باشه، بیشک به محض اینکه آدم خیالش راحت باشه که روزگار بر وفق مرادش است، به یک بار از تخت آدم را پائین میکشه و بر خاک می‌اندازد و از این کار نه ترسی دارد و نه باک، به مهر و وفای روزگار و فلک دل‌ مبند، حتی اگر همه چیز بر وفق مراد باشه.
منوچهر در جنگ پیراز شد، سر تور را برید و سپس به اردوگاه خویش بازگشت و به فریدون شاه نامه‌ای نوشت و ابتدا بر جهاندار، ایزد و پراردگار آفرین فرستاد و او را سپاس گفت که بخت را با وی همراه کرده است و سپس از آنچه که گذشته بود فریدون شاه را آگاهی داد
پیراز نامه منوچهر نزد فریدون
منوچهر نامه‌ای به فریدون نوشت و قلم را با مشک و عنبر درآمیخت، سر نامه را با یاد خدا و آفرین به یزدان پاک شروع کرد و او را سپاس گفت، و نوشت سپاس جهاندار فریاد رس را که در زمان سختیها و همیشود یار آدمهاست، و آفرین بر فریدون که هم خداوند شکوه و تاج هست و هم خداوند گرز (گرز گاوسار که فریدون داشت)، و جهاندار به فریدون هم داد داده هم دین هم فر و شکوه، هم تاج و هم تخت شاهنشاهی.
سپاس از جهان دار فریاد رس
نگیرد بسختی جز او دست کس
که راز همایست و هم دلگشای
که جاوید باشد همیشود به جای
همه راستیها از حکومت اوست و همه فر و زیبای از تدبیر او، به آگاهی آن شاهنشاه بزرگ میرسانم که به سلامت و خوبی یا توران زمین رسیدیم، سپاه آراستیم و به کین خواهی برخاستیم. با سپاه توران در سه شبانه راز سه جنگ بزرگ کردیم. ایشان بما شبیخون زدند، ما در کمین آنها نشستیم. از بیچارگی به حیله و افسون و شبیخون روی آورد‌ند، ما از نقشه آنها آگاهی یافتیم و در کمین آنها نشستیم، و آنها را محاصر کردیم و آنها به هیچ طریقی نتوانستن بر ما پیروزی یابند و ما مانند باد در مشت آنها بودیم. سپس تور می‌خواست فرار کند و من از پشت به او تاختم و با نیزه بر زمینش انداختم و سرش را از تن بی بهایش جدا کردم. اینک سرش را به نزد نیا و پدر بزرگ خویش میفرستم و اکنون در پی سلم هستم تا همچنان که سر شهریار ایرج را برید و در تابوت زر افگند، سرش را از تن جدا کنم. و همانطوری که او به ایرج رحم نکرد و از کشتن برادر شرم نداشت، جانش را از تنش جدا خواهم ساخت و کشور و خانه‌اش را ویران خواهم کرد.
بر او بر نبخشود و شرمش نداشت
جهان آفرینم بر او برگماشت
رهاندم ز تن‌ همچنان جان اوی
که ویران کنم کشور و خوان اوی
سر او به نیزه فرستادمت
ز دل‌ بند اندوه بگشادمت
بسازم همان کار سلم بزرگ
رام بر سرش همچو بربیش گرگ
اگر سلم در ژرف دریا شود
و گر بر فلک چون ثریا شود
بچنگ آرمش سر ببرم ز تن‌
بسازم وز او کام شیران کفن
اگر سلم در ک‌ف دریا پنهان شود و یا ستاره ثریا شود بر اسمانها جای بگیرد، او را به چنگ خواهم آورد و سرش را از تن‌ جدا خواهم نمود و تنش را خوراک شیران خواهم کرد. سپس نامه را به سفیر‌ای داد و او را بمانند باد بطرف فریدون روانه کرد. سفیر به پیش فریدون آمد و با عذر و شرم بسیار نامه منوچهر را به فریدون داد چرا که دادن خبر مرگ فرزند به پدر ناگوار و سخت است و هر چند فرزند نابکار و جفا پیشه باشد، پدر تاب مرگش را ندارد و در این غم میسوزد، و سر تور را در پیش پای فریدون نهاد.
آگاهی یافتن سلم از کشته شدن تور و گرفتن قارن دژ الا نان را
به سلم خبر کشته شدن تور را دادند، سلم در غم برادر غمگین گشت و روزگارش در هم پیچید و به تلخی گریست و زاری کرد.
سلم یه دژ یا پناهگاه داشت به اسم دژ آلاپو که از یه طرف را به دریا بود و از سنگ‌های که از قعر آب سر برآورده بودند ساخته شده بود و طرف دیگرش آنچنان بلند که تو گوئی سر به ابرها دارد و به فلک کشیده شده است و نفوذ به آن غیر ممکن بود (یکدقلعه داشت). سلم اندیشید که به دران این دژ براد و در آن جای بگیرد چرا که روزگار نشیب و فراز بسیار دارد و دشمن نتوان حقیر شمرد و بروی اطمینان میبایستی در پشت دیوارهای سر بفلک کشیده دژ رفت و و در آنجن پنهان شد تا از گزند منوچهر در امان ماند.
منوچهر شاه به یاد آورد که سلم داروی چنین دژی است و اگر سلم از دشت جنگ بگریزد و در آن دژ جای گیرد، دست یافتن به او بسیار سخت میشود و اگر دژ و یا قلعه، جای و ماوای او گردد، کسی نمیتواند زیر پای او را بزند و او را بگیرد چرا که دژی استوار است و در آن همه گونه گنج و لزومات زندگی قرار داده است و میتواند مدتهای درازی بدون احتیاج به چیزی در آن دژ زندگی کند. منوچهر شاه به قارن گفت باید پیش دستی کرد و قبل از اینکه سلم خودش را به دژ برساند، راه را بر او بست.
که گر دژ و دریا بود جای او
کسی نگسلاند ز بن پای او
مرا رفت باید بدین چاره زود
رکیب و عنان را بباید بسود
چون اندیشه کرد آن بقارن بگفت
کجا بود آن راز ماهی نهفت
چون قارن شنید آن سخنهای شاه
چنین گفت کی مهتر کینه خواه
اگر شاه بیند ز جنگ آوران
بکهتر سپارد سپاهی گران
قارن چون سخنان منوچهر شاه را شنید، گفت‌ای پادشاه بزرگ،چاره یه کار این است که از یک سؤ با وی بجنگیم و از سوی دیگر با نقشه دژ را بگیریم و بروی این کار، سپاهی گران و همچنین درفش همایونی و انگشتر تور را در اختیار من قرار بده، تا من با چاره ساختن، سپاه را به داخل دژ ببرم. سپس افزود که شبانه من راهی میشوم و این راز بین خودمون بماند و با هیچکس از آن سخن نگو.
منوچهر گفت که فکر خوبیه، راهی شو و خدا نگهدارت باشد. پس چون شب شد، قارن از نامداران و پهلوانان کار دیده و جنگاور ۶ هزار نفر را انتخاب کرد و بطرف دژ که در کنار دریا واقع بود راهی شدند. هنگامی به نزدیک دژ رسیدند، قارن به پهلوان ایرانی شیرویه گفت که من خودم را به جای کس دیگری معرفی میکنم و نام خود را پنهان میکنم و بعنوان پیغام آور و سفیر بطرف دژ بان و نگاهبانان دژ میرام و به آنها انگشتر و مهر تور را نشان میدهدم و وارد دژ میشوم و هنگامی وارد شدیم دیگر کار آسان میباشد. سپس بر فراز دژ رفته و با درفش و پرچم به شما علامت میدهدم و در را میگشایم تا شما وارد دژ شوید. پس سپاه را به شیرویه سپرد و خود رفت تا به دروازه دژ رسید و دژ بان را فریاد داد که من از طرف تور آمده و این انگشتر و مهر تور است که بعنوان شاهد با من همراه کرده است
و تور گفت، راز و شب خواب و آرامش را از خودتان سلب کنید و مراتب در حال آماده باش باشید، با من در خوب و بد یار باشید و پیوسته بیدار باشید، و اگر منوچهر شاه بطرف دژ آمد با وی نبرد کنید و از دژ با جانتان حفاظت کنید. دژ بان هنگامی این گفتار را صحنید و مهر و انگشتر تور را دید، بدون درنگ در دژ را گشود بدون اینکه به نقش قارن شک ببرند.
همان گه در دژ گشادند باز بدید آشکارا، ندانست راز
در دژ را باز کردند و دژ بان با اینکه بینا بود و میدید ولی چون با دل‌ بصیرت و خرد ندید پس به راز پی نبرد و ندانست راز
نگر تا سخنگوی دهقان چه گفت
که راز دل‌ او دید کو دل‌ نهفت (سخنگوی دهقان= فردوسی)
فردوسی میگوید کسی میتونه راز‌ها و نقشه‌ها را دریابد که با دل‌ و بصیرت و خرد بیندیشد، که راز دل‌ آن کسی میتواند ببیند که خود دل‌ یا خرد در خود پنهان کرده باشد.
مرا و ترا بندگی پیشه باد
ابا پیشه مان نیز اندیشه باد
و هر پیشه و هر کاری که داریم، حتی اگر پیشه و کار ما بنده گی‌ و خدمت کردن است، باید از خرد خودمون استفاده کنیم و از اندیشیدن غافل نشویم و خردمندانه عمل کنیم، حتی بعنوان یک دربان بدون خرد نباشیم، آقا است فردوسی
به نیک‌ و به بد هر چه شاید بدن
بباید همی داستانها زدن
هر اتفاقی که میافته چه خوب و چه بد، میبایستی راجع بهش تفکر کرد و اندیشید، هر چه پیش آید بدون خرد خوش نباشد.
یکی با اندیشه بد و دیگری ساده دل‌، به سخن با یکدیگر نشستند و قارن سپهبد بروی هر اتفاقی خودش را آماده کرده بود
به بیگانه بر، مهر خویشی نهاد
بباد از گزافه، سر و دژ به باد
چنین گفت با بچه جنگی پلنگ که‌ای پر هنر بچه تیز چنگ
ندانسته در کار تندی مکن‌ . بیندیش و بنگر ز سر تا به بن
به گفتار شیرین بیگانه مرد
بویژه بهنگام ننگ و نبرد
پژوهش نمای و بترس از کمین
سخن هر چه باشد بژرفی ببین
نگر تا یکی مهتر تیز مغز
پژوهش چو بنمود در کار نغز
ز نیرنگ دشمن نکرد ایچ یاد
حصاری بدانگونه برباد داد
هنگامی شب راز شد و صبح بردمید، قارن رزمخواه درفش و پرچم کیانی را بالا برد و به سپاهیانش علامت داد که حمله کنند، و خود از دران و شیروی و سپاهیان از بیرون در دژ را انداختند و سپاه به راحتی وارد دژ شد، و هنگامی خورشید به بالای آسمان رسید دژ به دست قارن افتاد و تمام سربازان سلم و تور که در دژ بودند کشته شدند. سپس به زنان و کودکان زینهار داد و آنها را بخشید و آزاد گذاشت که هر جا میخواهند براند. پس از آن به نزد منوچهر شاه باز گشت و شرح ماجرا و چگونگی فتح دژ را برویش باز گفت. منوچهر شاه بر قارن آفرین گفت و به او مال بسیار بخشید و دلش از پیروزی قارن شاد گشت و در باره‌ فتح وی ساعت‌ها به سخن نشستند و حرف‌ها زدند.

همه روی دریا شده قیرگون
همه روی صحرا شده رود خون
زن و کودکان زینهاری شدند
به نزد سپهبد بزاری شدند
ببخشودشان قارن نامدار
به پیروزی دولت شهریار
وز آن جایگه، قاران کینه خواه
بیامد بنزد منوچهر شاه
به شاه نو آئین بگفت آنچه کرد
اذان گردش روزگار نبرد
برو بر منوچهر کرد آفرین
که بی تو مباد اسپ و کوپال و زین
چو شه گشت از قارن کرد شاد
سخن‌ها سراسر بدو کرد یاد

بروی خواندن بیشتر لطفا بر روی ادامه کلیک کنید.

ادامه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر