‏نمایش پست‌ها با برچسب حسین پناهی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حسین پناهی. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اسفند ۲۰، ۱۴۰۳

مانند درخت و خاک بدنبال نور


نوروز پیروز



در اَشکال، خط مستقیم از هر شکلی بحقیقت نزدیک تر است
چون بی انتهاست
به آخرش مطمئنن نخواهم رسید
مطمئنا
پس چرا میروم؟ چرا ؟
چون رسالتم در رفتن است
چه در سطح، چه در ارتفاع
در سطح با دل و در ارتفاع با ذهن
بدنبال چه ؟
درختان میگویند بهار
پرندگان میگویند لانه
سنگها میگویند صبر
و خاکها میگویند مصاحب
و انسانها میگویند «خوشبختی»
امّا همه ما در یک چیز شبیهه ایم
در طلب نور
ما نه درختیم و نه خاک
پس خوشبختی را با علم به همه «ضعفهامان در تشخیص»
باید در حریم خودمان جستجو کنیم
خوشبختی ای که کلمه نیست
زیرا طلبش قبل از کشف کلمه
همراه انسان متولّد شده است.
حسین پناهی



ایران من همایون شجریان

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۶

هر جنایتی از آدمی ساخته است


از زنده یاد حسین پناهی



و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
بسلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آنها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم!
حسین پناهی

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۴

دانه دانه بنفشه های وحشی را یکدسته میکردم


از زنده یاد حسین پناهی.



حق با تو بود
میبایست میخوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو تاقچه رو برویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیسهای سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر میکنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمیآید؟
کاش تنها نبودی
آنوقت که میتواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
میدانی؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا میبرد
انگار روی شیب برفها با اسکی میروم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه میشود عشق را نوشت؟
میشنوی؟
انگار صدای شیون میآید
گوش کن
میدانم که هیچکس نمیتواند عشق را بنویسد
اما بجای آن
میتوانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
بجای خواندن آواز ماه خواهر من است
بجای علوفه دادن به مادیانهای آبستن
بجای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب میخواند
صدای شیون در اوج است
میشنوی
برای بیان عشق
بنظر شما
کدام را باید خواند؟
تاریخ یا جغرافی؟
میدانی؟
من دلم برای تاریخ میسوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
بجای عشق و جستجوی جوهر نیلی میشود چیزهای دیگر نوشت
حق با تو بود
میبایست میخوابیدم
اما مادربزرگها گفته اند
چشمها نگهبان دلهایند
میدانی؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار درگذر است
کودک، خرگوش، پروانه
و من چقدر دلم میخواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بینهایت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ، تصور کن
آنها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان میرقصاند بگلها نزدیک میشوند
یادم میآید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا بصحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یکدسته میکردم
عشق را چگونه میشود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که بغفلت آن سئوال بیجواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم
را میبستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی میخواند
من ترا، او را
کسی را دوست میدارم.
حسین پناهی

یکشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۴

تنها مادربزرگش دید


از زنده یاد حسین پناهی.



بخانه میرفت با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو میکرد
بدنبال آن چیز
که دردل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود.
حسین پناهی

ندیده ای مرا


حسین پناهی



در انتهای هر سفر
در آئینه
داروندار خویش را مرور میکنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آینه بجز دو بیکرانه کران
بجز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، کجا
ندیده ای مرا؟
حسین پناهی

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۴

این انفجار روشن بی پایان


از زنده یاد حسین پناهی.



شیر همدان که غربیها در بحبوحه پس از جنگ جهانی دوم از ایران دزدیده و با خود بردند. مربوط به بیش ازسه هزار سال پیش.

قلب بزرگ که بود
آن خورشید
که در آن ظلمات دور
شکست و شکسته زنده ماند
گوش کنید
اینک هزاران خورشید کوچک در انتظار ترکیدنند
این انفجار روشن بی پایان را
کدام چشم به انتها خواهد رساند؟
حسین پناهی

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۳

بد دردی است


زنده یاد حسین پناهی



پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمیفهمند
نفهمی بد دردی است
خوش بحال دامپزشکان!
حسین پناهی

چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۳

مابايد پدرانمان را دوست بداريم


از زنده یاد حسین پناهی



ده دقيقه سکوت به احترام دوستان و نيکانم
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتی مادری بميرد قسمتی از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد
ما بايد مادرانمان را دوست بداريم
وقتی اخم میکنند و بیدليل وسايل خانه را بهم میريزند
ما بايد بدويم دستشان را بگيريم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
مابايد پدرانمان را دوست بداريم
برايشان دمپايی مرغوب بخريم
و وقتی ديديم به نقطه ای خيره مانده اند برايشان يک استکان چای بريزيم
پدران، پدران، پدرانمان را
ما بايد دوست بداريم.
حسین پناهی

سه‌شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۳

من چشم خورده ام


زنده یاد حسین پناهی.



مادربزرگ!
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظربند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ
شکست
دستم بدست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم.
حسین پناهی

سه‌شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۳

جز نیک و بد بجای نماند چه می‌کنی


حسین پناهی



صد استراب را
به یک لحظه «عشق» تاق میزنیم
دو قطره اشک بر دو گونه‌ام می‌لغزند
گرمتر می‌شوم
خون میشوی وُ در رگ رگِ وجودم حلول میکنی
نگفته بودمت مگر، بی‌من نمان! بی‌من نخیز!
منسوب به حسین پناهی

دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۳

سرانجام بخودمان خواهیم رسید


از زنده یاد حسین پناهی.



ما در هیأت پروانه هستی
با همه توانائیها و تمدنهامان شاخکی بیش نیستیم
برای زمین، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگیها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام بخودمان خواهیم رسید.
زنده یاد حسین پناهی

یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۳

به طلوعی دوباره میکشاند



از زنده یاد حسین پناهی.



خورشيد جاودانه میدرخشد در مدار خويش
مائیم كه پا جای پای خود می‌‌نهيم و غروب میكنيم
هر پسين
اين روشنای خاطر آشوب در افق‌های تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا بطلوعی دوباره میكشاند؟
حسین پناهی

پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۳

اما خدای دل


از زنده یاد حسین پناهی.



در انتهای هر سفر
در آئینه
دار و ندار خویش را مرور میکنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آئینه بجز دو بیکرانه کران
بجز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، کجا
ندیده ای مرا؟
حسین پناهی

چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۳

مرا بطلوعی دوباره میكشاند


حسین پناهی



خورشید جاودانه میدرخشد در مدار خویش
مائیم كه پا جای پای خود مینهیم و غروب میكنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افقهای تاریك دوردست
نگاه ساده فریب كیست كه همراه با زمین
مرا بطلوعی دوباره میكشاند؟
حسین پناهی

شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۳

بهترین روزهایمان را بما حرام کردند


از میان دو واژه آدم و آدمیّت، اولی در میان کوچه‌ها و دومی در لابلای کتابها سرگردان است.



این آینده کدام بود
که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم؟
حسین پناهی

جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۳

نه عشق هیچگاه همسفر عقل نمیشود


از زنده یاد حسین پناهی.



و زنی را دیدم که در تاریکی ایستاده بود
و بوی علفهای خشک شده میداد
و چشمهای غریبی داشت
و عشق را نمیفهمید
و لباسهای زیبایش را
برحسب عاریت از مادرش قرض گرفته بود
و وقتی نگاه نمیکرد پرنده عجیبی را در ذهن تداعی میکرد
و مشخص نبود که چه وقت گریه کرده است
و مرد
که زیر باران چتری در دست داشت مقابل او ایستاد
زن و شوهر همدیگر را ناباورانه نگاه کردند
مرد وقتی نگاه نمی کرد
پرنده عجیبی را در ذهن تداعی میکرد
او چشمهای غریبی داشت
آنها وحشت زده خیره ماندند
و مدتها هیچ نگفتند
تا سرانجام همصدا و همزمان نجوا کردند
عشق رویاهایم
و برای اینکه پایان خود را
از این تجربه سنجیده باشند
دستها را بطرف هم دراز کردند
و لحظاتی بعد
آنها دست یکدیگر را گرفته و محتاطانه براه افتادند
آشفته از توهمی که آرام آرام
در قلبهاشان ته نشین میگشت
آنها شادمانه بصورت هم لبخند زدند
بی آنکه اینبار نجوا کنند
نه، عشق هیچگاه همسفر عقل نمیشود
دستها را حلقه کردند و
زیر یک چتر بکوچه روشن و بزرگی پیچیدند.
حسین پناهی

یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۳

صحرا بصحرا و بهار به بهار


از زنده یاد حسین پناهی



و من چقدر دلم میخواهد همه داستانهای پروانه‌ها را بدانند که
بینهایت بار
در نامه‌ها و شعر ها
در شعله‌ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده‌شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آنها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان میرقصاند به گلها نزدیک میشوند
یادم میآید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا بصحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه‌های وحشی را یکدسته میکردم
عشق را چگونه میشود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که بغفلت آن پرسش بیجواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را میبستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی میخواند
من تو را
او را
کسی را دوست میدارم.
حسین پناهی

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۲

رودخانه ساده تر


از حسین پناهی.



پیامبر جوان
زمین بزمین
آسمان به آسمان
میگردد تا بمعجزه نگاه
جهان را با ریگی آشنا کند
ریگی ساده
که در حاشیه هر رودخانه ساده تری یافت میشود.
حسین پناهی

سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۲

برای زندگی بیهوده دنبال معنا میگردید


از حسین پناهی.



در گهواره از گریه تاسه میرود
کودک کر و لالی که منم
هرآسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور
از سطح پهن پیشانیم میگذرد
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را شکرگزار باشید
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید
پنج یا شش ماه
خوشبختی جز رضایت نیست
به آشیانه با دست پر بر میگردد پرستوی مادر
گمشده در قندیلهای ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است
خوشا بحالتان که میتوانید گریه کنید بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید
پرستوهای مادر قادر بشکار بچه هاشان نیستند.
حسین پناهی

جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۹۲

دل چهل تکه ام


از حسین پناهی.



تو هرگز ندانستی که
زخمهایت، زخمهای مکررم بودند
نخهای آبیم تمام شده اند
و گلهای بقچه چهل تیکه دلم
ناتمام مانده اند
باید بیش از
بند آمدن باران بمیرم.
حسین پناهی