
خواستم از لعل او، دو بوسه و گفتم
تربیتی کن، به آب لطف خسی را
گفت: یکی بس بود، اگر دو ستانی
فتنه شود، آزموده ایم بسی را
عمر دوباره است بوسه من و هرگز
عمر دوباره، نداده اند کسی را.
میفرمایند: میتوانی همیشه احساس خوب و شادی داشته باشی، اگر هیچجا و در هیچ زمان از هیچکس انتظار چیزی را نداشته باش، چرا که توقع و انتظار داشتن از دیگران باعث ناراحتی، سرخوردگی و دردسر میشود. زندگی کوتاهتر از آن است که با انتظار و توقع از دیگران خرابش کنی، پس زندگی را دوست داشته باش و همیشه لبخند بزن، و فقط و فقط برای خودت زندگی کن و:
پیش از حرف زدن، گوش کن،
پیش از نوشتن، فکر کن،
پیش از خرج کردن، به درآمدت نگاه کن،
پیش از اینکه از خدا چیزی بخواهی، خودت بخشنده باش،
و ببین خودت توانایی بخشش را داری و سپس از اینکه بخشیده نمیشوی، برنج،
و پیش از اینکه رنجیده شوی، موقعیّت رو درک کن،
پیش از اینکه نفرت بورزی، به عشق و دوست داشتن بیندیش،
پیش از اینکه مایوس بشی، دوباره و دوباره امتحان کن،
و پیش از اینکه بمیری، زندگی کن.
زندگی با همه خوبی و بدیهاش جاری است، و چه تو باشی یا نباشی، آفتاب همیشه از شرق در آمده و در غرب فرو میرود، پس زندگی را درک کن، احساس کن، بچش و ازش لذت ببر.

حافظا آرزو دارم از سبک غزل سرایی تو تقلید کنم، همچون تو، قافیه بپردازم و غزل خویش را به ریزه کاری گفته تو بیارایم. نخست به معنی اندیشم و آنگاه لباس الفاظ زیبا بر آن بپوشانم. هیچ کلامی را دوبار در قافیه نیاورم مگر آنکه با ظاهری یکسان معنایی جدا داشته باشد. آرزو دارم همه این دستورها را بکار بندم تا شعری چون تو،ای شاعر شاعران جهان سروده باشم.
گوته شاعر بزرگ آلمان کتاب دیوان شرقی

تفاوت بین ادبیات غنی و کهن ایران، با اراجیفی که امروزه بجای چکامه بخورد سه نسل سوخته ایرانی میدهند!
حافظ دوست داشتنی و این حکیم عالیقدر ایران زمین و این فیلسوف بی بدیل و بی نظیر دنیا میفرماید:
اگر آن تاک شیرازی بدست آرد دل ما را
بخال هندویی بخشم، سمرقند و بخارا را
( کتب ادبی ایران هم همانند تاریخ پر شکوه کشورمان دستخوش تجاوز دلقکان قرار گرفته و هر کس و ناکسی از این رهگذار و به خیالی خام، برای خود جامه اعتبار دوخته، در نتیجه در بیشتر مواقع واژه گان را دگرگون ساخته و بدون اینکه به مفهوم و درک واقعی شعر پی برده باشند، نام خود را جایگزین کردهاند. که اتفاقاً این بلاهت همانا سند و مدرک جنایاتشان گشته، در اینجا هم بجای واژه «تاک» که حافظ در این بیت نوشته است، کلمه ترک را قرار دادند، درحالیکه ترک شیرازی چیزی جز یک جک خنده دار نیست)
و در ادامه در پاسخ حافظ
اگر آن تاک شیرازی بدست آرد دل ما را
بخال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را.
در اینکه این گفته صایب تبریزی باشد، جای بسی شک و تردید است. چرا که آنانی که صایب را از روی نوشتارش میشناسند، میدانند که صایب دارای روحیهای آنچنان لطیف و پاک و بی ریاست که گفتن چنین سخنی آنهم نسبت به حافظ، فرسنگها از طبع او بدور است.)
شهریار:
اگر آن تاک شیرازی بدست آرد دل ما را
بخال هندویی، بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز میبخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صایب که میبخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را بخاک گور میبخشند
نه بر آن تاک شیرازی که برده جمله دلها را.
فاطمه دریایی:
اگر آن تاک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم، چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویی دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خالها را
نه حافظ داد املاکی، نه صایب دست و پاها را
فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ماها را (ظاهرا گوینده تمامی این اراجیف شخص همین بانو است که به نام صایب و شهریار درج شده است. چرا که شاعرانی مانند صایب و شهریار آنچنان سرشار از عشق و محّبت اند که دشمنان و بد سگالان را هم مورد لطف خود قرار میدهند و اصولا سر جدال با کسی را ندارند. آنهم حافظ که همگی خود را مدیون و مرید و شاگرد او مینامند. تنها دلقکان دربار آخوندها و جیره خوران بیگانه اند که متیوانند چنین سخیف بهم ببافند.)
عمران بهروز:
اگر آن تاک شیرازی بدست آرد دل ما را
اگر مال پدر دارد سمرقند و بخارا را
اگر پای پدر باشد کنار و همجوار گور
نباشد هیچ امید و به ماهی ترک دنیا را
ز سرمستی شوم خاک کف پای سگ کویش
بسان مرد می بخشم دل و هم جان شیدا را
هر آنکس چیز می بخشد همین جوری نمی بخشد
.چه ارزش دارد آن خالش که بخشی جای آن پارا

کاریکلماتور:
۱ـ پرُ بودن حساب بانكی باعث خالی شدن كینههای زناشویی می شود. ۲ـ بعضیها به پای هم پیر می شوند و بعضیها به دست هم. ۳ـ «ز» زندان، «الف» آزادی را به اسارت می كشد. ۴ـ هیچ پایانی بیسر و صدا نیست. ۵ـ چشمان بازیگوشم،فقط خوابهای شیرین را دوست دارد. ۶ـ خیلی از افكارم با سكوت زندانی شدند. ۷ـ قلاب ماهی شبیه علامت سوالی است كه فقط ماهیها جوابش را می دهند. ۸ـ كودك درونم تاب می خورد، اوج می گیرد اما نمی تواند فضای این روزهای بد را بشكافد. ۹ـ همه انسانها شاعرند، چرا كه روزی غزل خداحافظی را می خوانند. ۱۰ـ اعداد درشت معمولا با صفرها رشد می كنند. ۱۱ـ آدم چشم و گوش بسته، دهانش هم بسته است. ۱۲ـ بعلت خالی بودن جیب مردم، جیب بُرها متحصن شدند. ۱۳ـ وقتی به ان تهای خط رسیدم، نقطه گذاشتم، رفتم خط بعد. ۱۴ـ نوازندهها برای همه می زنند اما پشت سر كسی خیر. ۱۵ـ سیاستمدار خوب خیاطی است كه برای باطل، لباس حق می دوزد. ۱۶ـ وقتی قلمم شكست، سانسور با خوشحالی شروع به بشكن زدن كرد. ۱۷ـ پشت سر هر مرد موفقی زنیست كه نتوانسته جلوی موفقیتش را بگیرد. ۱۸ـ نقاش لال، فریاد می كشید. ۱۹ـ دلم لبریز از فریادهای خاموش است، دیگر جایی برای تو ندارد. ۲۰ـ بعضیها دور عشق را خط می كشند و بعضیها روی آن را. ۲۱ـ فقط رانندههای تاكسی هستند كه بیواهمه فریاد می زنند، آزادی، آزادی. ۲۲ـ بعضیها با هم جورند ولی جفت نیستند! ۲۳ـ دیر زمانیست كه در حال انتخاب بهترینهای بدترینها هستیم . ۲۴ـ مصیبت فقط به حریم آدمهای فقیر تجاوز می كند. ۲۵ـ خوش رقصی، بهترین شیوه برای رسیدن به پُست و مقام و شاید حفظ آن باشد. ۲۶ـ اگر زندان نبود از دست این آزادی به كجا پناه می بردیم. ۲۷ـ بعضیها در خوابند و بعضیها قسطی چرت می زنند. ۲۸ـ هوا مجانی، برف و باران، سرما و گرما مجانی، دیگر چه میخواهیم.

دروغ از زبان داریوش، کوروش و محمد اسلام!
داریوش هخامنشی: اهورامزدا دروغ را از سرزمین و مردم من بدور نگه دارد
کوروش بزرگ: مرد پارسی دروغ نگوید حتی بهنگام مرگ در جنگ .
محمد به علی:ای علی در ۳ جا دروغ نیکوست: میدان جنگ، وعده به زنان و اصلاح بین مردم. وسایل الشیعه، جلد ۱۲

تناقص در اسلام و در قرآن: ابراهیم در مناظرهای با حاکم مصر، او را به خداوند دعوت میکند: آیا از حالِ آنکس که چون خدا به او پادشاهی داده بود و بدان مینازید، و با ابراهیم درباره پروردگارش محاجّه میکرد، خبر نیافتی؟ آنگاه که ابراهیم گفت: «پروردگار من همان کسی است که زنده میکند و میمیراند.» گفت: «من هم زنده میکنم و هم میمیرانم. ابراهیم گفت: «خدای من خورشید را از خاور برمیآورد، تو آن را از باختر برآور. » پس آنکس که کفر ورزیده بود، مبهوت ماند. و خداوند قوم ستمکار را هدایت نمیکند. بقره: ۲۵۸،
در کتاب تورات و انجیل، ابراهیم از ترس جانش، زن خود را به همان حاکم مصر پیشکش میکند، بطوری که بعداً، حتی حاکم مزبور هم، ابراهیم را برای اینکار، ملامت میکند. (پیدایش ۱۲: ۱۰-۲۰).
در قرآن، خداوند با ابراهیم عهد میبندد و او را پیشوا قرار میدهد، اما وقتی ابراهیم آن را برای تمام فرزندانش تقاضا میکند، خداوند میگوید: عهد من به فرزندی که ستمگر باشد، نمیرسد، لذا عهد خدا شامل تمام فرزندان ابراهیم نمیشود. خدا به ابراهیم فرمود: من تو را پیشوای مردم قرار دادم. ابراهیم پرسید: از دودمانم چطور؟ فرمود: پیمان من به بیدادگران نمیرسد. بقرة: ۱۲۴،
در کتاب تورات و انجیل، خدا در عهد خود با ابراهیم، او را پدر امتها معرفی کرده که پادشاهان از وی بوجود میآیند و میگوید: این عهد
با فرزندان او نیز به صورت دایمی است و تمام فرزندان ابراهیم را شامل میشود، چه ستمگر باشند، چه نباشند. (پیدایش ۱۷: ۴-۱۱).
قرآن در قصه لوط میگوید: به لوط حکم و دانش دادیم و همانا لوط از پیامبران بود. أنبیاء: ۷۴ و صافات: ۱۳۳. و نیز میفرماید: لوط در زمره کسانی است که خدا هدایتشان نموده، پس به روش آنها اقتدا کن. انعام:۹۰،
بر اساس کتاب تورات و انجیل، لوط شراب نوشیده، سپس در حال مستی با دخترانش زنا کرد. دختران نیز از این زنا حامله شده و هر کدام پسری به دنیا آوردند که نسب بعضی از أنبیا به آنان میرسد. مانند داوود، سلیمان و عیسی علیهمالسلام (پیدایش ۱۹: ۳۱-۳۸)، حال آنکه به حکم خود کتاب مقدس، افراد حاصل از زنا داخل جماعت خداوند نشوند حتی تا پشت دهم(تثنیه ۲۳: ۲).
قرآن در قصه داوود میفرماید: ما سلیمان را به داوود بخشیدیم، چه بنده خوبی! زیرا همواره بسوی خدا باز میگشت (و به یاد خدا بود). صـ: ۳۰،
اما کتاب انجیل در قصهٔ داوود میگوید: داوود علیهالسلام با زن اوریا زنا کرد. آن زن حامله شد. حضرت داوود نیز شوهر آن زن را به کام مرگ فرستاد و سلیمان علیهالسلام از این زن متولد شد. (سموییل دوم ۱۱: ۲-۲۷ و ۱۲: ۹-۱۲).
در قرآن، هارون یار و یاور موسی است و پیوسته به موسی برای هدایت مردم به سوی خدا، کمک میکند: و به یقین ما به موسی کتاب آسمانی عطا کردیم، و برادرش هارون را همراه او دستیار ش گردانیدیم. فرقان: ۳۵،
اما در داستان موسی در کتاب انجیل، هارون گوساله میسازد و خود با بنی اسراییل گوسالهپرست میشود. (خروج ۳۲: ۱-۹).
در داستان سلیمان، قرآن میفرماید: سلیمان کافر نشد، بلکه شیاطین کفر ورزیدند. بقره: ۱۰۲، همچنین قرآن سلیمان را بندهای مومن معرفی میکند: و به راستی به داوود و سلیمان دانشی عطا کردیم، و آن دو گفتند: ستایش خدایی را که ما را بر بسیاری از بندگانِ باایمانش برتری داده است. نمل: ۱۵،
کتاب انجیل در داستان خود درباره سلیمان میگوید: زنان سلیمان، در آخر عمر او، دلش را از خدا برگرداندند و او بتپرست گردید. لذا خشم خداوند بر سلیمان بر افروخته شد و آنچه را خداوند به او امر فرموده بود، به جا نیاورد. (اول پادشاهان ۱۱: ۱-۱۳). بر اساس قرآن در قصهٔ سلیمان، سلیمان فقط خدا را در نظر دارد و به امور دنیایی فریفته نمیشود: و چون فرستاده نزد سلیمان آمد، سلیمان گفت: آیا مرا به مالی کمک میدهید؟ آنچه خدا به من عطا کرده، بهتر است از آنچه به شما دادهاست. نه، بلکه شما به ارمغان خود شادمانی مینمایید. نمل: ۳۶، در کتاب انجیل، سلیمان به شدت شیفته و فریفته زن، طلا و سایر امور دنیایی میشود. (اول پادشاهان ۱۰: ۱۵-۲۹ و ۱۱: ۱-۳). بر اساس قصهٔ قرآن، زنان از سلیمان تأثیر میگیرند و با ارتباط با سلیمان به خداوند ایمان میآورند. ملکه گفت: پروردگارا، من به خود ستم کردم و اینک با سلیمان در برابر خدا، پروردگار جهانیان، تسلیم شدم. نمل: ۴۴، اما طبق روایت کتاب مقدس، سلیمان از زنان تأثیر میپذیرد و حتی در این راه ایمانش را از دست میدهد. (اول پادشاهان ۱۱: ۲-۵). در قرآن کریم، نوح به عنوان پیامبری به دور از هر آلایش معرفی میشود: و به او(ابراهیم) اسحاق و یعقوب را بخشیدیم، و همه را به راه راست درآوردیم، و نوح را از پیش راه نمودیم، .. و این گونه، نیکوکاران را پاداش میدهیم. أنعام: ۸۴ - ۹۰ و نیز ر.ک: صافات: ۸۰ و ۸۱ نساء: ۱۶۳ و آل عمران: ۳۳ -۳۵، در کتاب انجیل، نوح شراب نوشیده و از شدت مستی عریان شد و پسرانش ردایی را روی او افکندند، تا برهنگی پدر نمایان نباشد. (پیدایش ۹: ۲۰-۲۵). در قرآن، أیوب به عنوان فردی شکیبا معرفی میشود. ما او را شکیبا یافتیم. چه نیکوبندهای! به راستی او توبهکار بود. صـ: ۴۴، ولی در کتاب انجیل، أیوب پیوسته نفرین، گله و شکایت میکند و فردی بیصبر و ناشکیبا است. (أیوب۳: ۱-۲۶).

قدیمی ترین نقاشی از ختنه در مصر باستان یافت شدهاست. نقاشی مربوط به دوهزار تا ۲۳۵۰ سال قبل از میلاد میباشد.

به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی. به آرامی آغاز به مردن میكنی زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی، وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند. به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،اگر روزمرّگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. تو به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سركش، و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت را تندتر میكنند، دوری كنی. تو به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر هنگامی كه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی، اگر برای مطمین در نامطمین خطر نكنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل یك بار در تمام زندگیات ورای مصلحتاندیشی بروی . امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاری كن! نگذار كه به آرامی بمیری (شعرى از پابلو نرودا ) ترجمه احمد شاملو

فقر، شب را بی خوراک سر كردن نیست. فقر، روز را بی اندیشه سر كردن است.

من ایرانی نیستم چون نامم عربی ست! من ایرانی نیستم چون وقتی بدنیا آمدم در گوشم اذان عربی خواندند! من ایرانی نیستم چون روزی که بمدرسه رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و در مدرسه آیین محمد را بمن آموختند نه پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک! من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم! من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی نمی روم! من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می گویم و شادباش میشنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست! من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار خاندانی می شوم که سرزمینم را گرفتند مردانش را کشتند و زنانش را به غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانم! من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا فارسی! من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من می گویم فارسی نه پارسی! من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتند! من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که آرزویش هم نمی توان کرد! من حسرت ایرانی بودن دارم.
احمد شامل

مرا عاشقی شیدا فارغ از دنیا تو کردی،تو کردی مرا عاقبت رسوا مست و بی پروا تو کردی .تو کردی نداند کس، جانا،،چه کردی چهها کردی با ما،چه کردی دو چشمم را دریا در افشان، گهرزا تو کردی،تو کردی روان از چشم ما،گوهرها،دریاها تو کردی،تو کردی نه یک دم ز جورت فغان کردم نه دستی سوی آسمان کردم منم اکنون چون خاکِ راهی غباری در شامِ سیاهی اگر مهری رخشد،تو آن مهری اگر ماهی تاب، تو آن ماهی اگر هستی پاید،تو هستی اگر بودی باید،تو بودی بی لطف و صف، باشد بخدا بی تو،هستی ها. منیرهِ بزم و راهی چنگی،رودی بنان، علی تجویدی، منیر طاها، مرا عاشقی شیدا

باز باران با ترانه،با گوهرهای فراوان،می خورد بر بام خانه،یادم آرد روز باران . گردش یك روز دیرین،خوب و شیرین،توی جنگلهای گیلان،كودكی ده ساله بودم . شاد و خرم،نرم و نازك،چست و چابك،با دو پای كودكانه می دویدم همچو آهو،می پریدم ازلب جوی،دور میگشتم ز خانه،می شنیدم از پرنده،از لب باد وزنده . داستانهای نهانی . رازهای زندگانی . بس گوارا بود باران. وه چه زیبا بود باران،می شنیدم اندر این گوهر فشانی،رازهای جاودانی، پندهای آسمانی،بشنو از من كودك من،پیش چشم مرد فردا،زندگانی خواه تیره خواه روشن،هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا
باز باران با ترانه دکتر مجدالدین میرفخرای

کسی را که دوست میداری بی آنکه وسیلهای در میان باشد دیدار میکنی، انگاه تو را حالتی دست میدهد که راه گم میکنی. آتش تو را بر میافروزد، ولی با افشاندن آب، زبانه آتش فرو مینشیند، از اینروی تو را هم سوختهٔ آتش میبینم و هم غرق شده در آب.

ساغرم شکست ای ساقی
رفتهام ز دست ای ساقی
در میان طوفان، بر موج غم نشسته منم
در زرق شکسته منم،ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شد
یکباره مهر غم زده شد بر سرنوشت آدم
تو تشنه کامم کشتی، در سراب ناکامیها
ای بلای نافرجامی ها
نبرده لب بر جامی، میکشم به دوشم هر دم
بار مستی و بدنامی ها
بر موج غم نشسته منم
در زورق شکسته منم،ای ناخدای عالم
حکایت از چه کنم، شکایت از که کنم
که خود بدست خود، آتش بر دل خون شدهٔ نگران زده ام

چه کسی میتواند آتش بر دست بگیرد و با یاد کوههای پر برف، سوزش دستهایش را فراموش کند یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفرههای رنگارنگ کند، بکند یا برهنه در برف دی ماه بغلتد و به آفتاب محشر تابستان بیندیشد نه، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطرهای تاب نیاورد چرا که خیال خوبیها درمان بدیها نیست، بلکه صد چندان بر زشتی آنها میفزاید.

گرم و زنده بر شنهای تابستان زمان را بدرود خواهم گفت تا قاصد میلیونها لبخند گردم تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود زمان در من خواهد مرد و من در زمان خواهم خفت

با التماس از شما میخواهم، در برابر حوادث هر روزه نگویید: طبیعی است. در عصری که آشفتگی فرمانروا و خون روان است، در عصری که امر به آشوب میکنند، در عصری که خود کامگی قدرت قانون به خود میگیرد، در عصری که انسانیت ترک مردمی میکند، هرگز نگویید، طبیعی است. تا هیچ چیز تغییر ناپذیر شمرده نشود. (برتولت برشت)

یا خداوند میخواهد شیطان را از میان بردارد و نمیتواند
یا اینکه او میتواند، اما نمیخواهد
یا اینکه نه میتواند، نه میخواهد!
اگر او میخواهد اما نمیتواند پس ناتوان است
اگر میتواند اما نمیخواهد پس او شرور و نابکار است
اما اگر خداوند هم میتواند و هم میخواهد که شیطان را براندازد، پس چگونه است که شیطان در جهان هنوز وجود دارد؟

شعری از ایرج میرزا
زن قحبه چه می کشی خودت را،
دیگر نشود حسین زنده
کشتند و گذشت و رفت وشد خاک
خاکش علف و علف چرنده
من هم گویم یزید بد کرد
لعنت به یزید بد کننده
اما دگر این کتل متل چیست
وین دسته خنده آورنده
تخم چه کسی برید خواهی،
با این قمه های نابرنده
آیا تو سکینه یی که گویی
سو ایستمیرم عمیم گلنده
کو شمر و تو کیستی که گویی
گل قویما منی شمیر النده
تو زینب خواهر حسینی
ای نره خر سبیل گنده
خجلت نکشی میان مردم،
از این حرکات مثل ه
در جنگ دو سال قبل دیدی
شد چند کرور نفس رنده
از اینهمه کشتگان نگردید
یک مو ز زهار چرخ کنده
در سیزده قرن پیش اگر شد،
هفتاد و دو سر ز تن فکنده
امروز چرا تو میکنی ریش
ای در خور صد هزار خنده
باور نکنی بیا ببندیم
یک شرط به صرفه برنده
صد روز دیگر برو چو امروز،
بشکاف سر و بکوب دنده
هی بر سر و ریش خود بزن گل
هی بر تن خود بمال سنده
هی با قمه زن به کله خویش
کاری که تبر کند به کنده
هی بر سر خود بزن دو دستی
چون بال که میزند پرنده
هی گو که حسین کفن ندارد
هی پاره بکن قبای ژنده
گر زنده نشد انم به ریشت
گر شد ان تو به ریش بنده.

استاد با این سئوال شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بله او خلق کرد، استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟ شاگرد پاسخ داد: بله، آقا، استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست ، خدا نیز شیطان است! شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سئوالی بپرسم؟ استاد پاسخ داد: البته، شاگرد ایستاد و پرسید: استاد، سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: این چه پرسشی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به پرسش مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: در واقع آقا، سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شئی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شئی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد. شاگرد ادامه داد: استاد تاریکی وجود دارد
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون خیام میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را میشکند و آنرا روشن میسازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای بخصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد. در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا، شیطان وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی بجز شیطان نیست. و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

انسان همانند ماده است یعنی از بین نمی رود بلكه از صورتی به صورت دیگر تبدیل میشود.
از جمادی مُردم و نامی شدم، وز نما مُردم بحیوان سرزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم، پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟
جمله دیگر بمیرم از بشر، تا برآرم از ملایک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو، کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک پران شوم، آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چو ارغنون، گویدم انا الیه راجعون.
حسام دین ضیاء حق چلیپی ملقب به خداوندگار، و یا مولانا

تماشایی ترین تصویر دنیا میشوی گاهی
دلم میپاشد از هم بس که زیبا میشوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان میشوی گاهی و پیدا میشوی گاهی
بما تا میرسی کج میکنی یکباره راهت را
ز ناچاریست گر همصحبت ما میشوی گاهی

مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص، و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد. ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند. یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید. ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست! اما ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند ! قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت: نمی دانم چه حکمی بکنم؟! من سخن هر دو طرف را شنیدم: از یکسو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند! از سوی دیگر مرد مشروب فروشی که به تاثیر دعا باور دارد !
از کتاب: پدران، فرزندان، نوه ها اثر: پایولو کوییلو

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را. پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است،
ابر چشمم، ژالهبار است این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه ای تازه گل از این، بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت بسر شد، عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد دیده تر کن
جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر میناب، جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد
سروده ای از محمدتقی بهار در دوران مشروطه

لشکر گوسپندان که توسط یک شیر اداره میشود، میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود، شکست دهد.
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی .پرهایش را بزن! خاطره پریدن با او کاری میکند که برود و خودش را به اعماق دره ها پرت کند .
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، دری دیگر باز میشود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمی بینیم.
برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره درنروید .
همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم.
اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را غافلگیر کند، درست مانند آغاز.
از حضرت مانی پرسیدند که سخت ترین چیز در هستی چیست؟ گفت: خشم خدا. گفتند: از این خشم چگونه امان یابیم. گفت: ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید.
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد بزودی موفق میگردد، ولی او میخواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور میکند.
لحظات شادی خدا را ستایش کن، لحظات سختی خدا را جستجو کن، لحظات آرامش خدا را مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن، و در تمام لحظات خداوند را شکر کن.
شاد بودن بزرگترین انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت.
تاریخ یک ماشین خودکار و بی راننده نیست و به تنهایی استقلال ندارد، بلکه تاریخ همان خواهد شد که ما میخواهیم.
مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست، هزینه است!
در زندگی از تصور مصیبت های بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند.
ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی باشی که دیگران میخواهند.
مراقب افکارت باش که گفتارت میشوند. مراقب گفتارت باش که رفتارت میشوند. مراقب رفتارت باش که عاداتت میشودند. مراقب. عاداتت باش که شخصیتت میشوند. مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود.
بیاموزیم كه:
با احمق بحث نكنم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی كند.
با وقیح جدل نكنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه میكند.
از حسود دوری كنیم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم كنیم باز از زندان تنگ حسادت بیرون نمیآید.
تنهایی را به بودن در جمعی كه ما را از خودمان جدا میکند، ترجیح دهیم.
از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.
خداوندا، مرا از شر طرفدارانت حفظ کن.
روزگاریست شیطان فریاد میزند آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد

فرق بین آنهایی که از ایران رفته اند و آنهایی که در ایران مانده اند:
آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آنهایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
آنهایی که مانده اند هر روز، نه، یکروز در میان ایمیلشان را چک میکنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید .
آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند .فکر میکنند که حالا که از جریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیرند که هنوز میخواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهاییکه رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر میکنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.
آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی میخورند و جمعشان جمع است و میگویند و میخندند. آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل میشنوند و از ان غذاهایی میخورند که توی کتاب های آشپزی عکسشان هست. آنهایی که رفته اند فکر میکنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شا پ میروند .خرید میروند. با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند. آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو میروند و خیلی بهشان خوش میگذرد و اینها را که توی این جهنم گیر افتاده اند را فراموش کرده اند. آنهایی که رفته اند میفهمند که هیچکدام از آن مشروبها باب طبعشان نیست و دلشان میخواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند. آنهایی که مانده اند دلشان میخواهد یکبار هم که شده بروندیک مغازه ای که از سر تا ته اش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را میخواهند انتخاب کنند. آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و میبینند که پلیس با باتوم، خارجیها را هل میدهد فکر میکنند که آن جهنمی که تویش بودندحداقل کشور خودشان بود. حداقل احساس نمیکردند طفیلی هستند.
آنهایی که مانده اند همانطور که زنیکه های گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین میکنند فکر میکنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدمهای محترم میروند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل میگیرند. آنهایی که رفته اند همانطور مینشینند پشت پنجره و زل میزنند به حیاط و فکر میکنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و آیا اصلا کار گیرشان میاید؟ آنهایی که مانده اند فکر میکنند که آنهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای آنها را سر کار اشغال میکنند و انها از کار بیکار میشوند. آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا میکنند و میخواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند آنطرف حال میکنند و فورا یک قلم برمیدارند و اسم آنوریها را خط میزنند. آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمیخوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند. آنهایی که مانده اند در حسرت اخبار بی سانسور کلافه میشوند. آنهایی که رفته اند میخواهند برگردند. آنهایی که مانده اند میخواهند بروند. آنهایی که رفته اند بکشورشان با حسرت فکر میکنند.
آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله میسازند. اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند. آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی میکنند. کاش ما بجای اینکه حسرت زندگی دیگران را بخوریم، به آنچه که داشتیم راضی و قانع بودیم و در نتیجه به رضایت و بی نیازی میرسیدیم و در انتها نیز کمتر رنج میبردیم.

شعری از احمدی نژاد:
روزگارم بد نیست، چاه نفتی دارم
پول گازی، سر سوزن عقلی
دوستانی، دستشان داغ و درفش
وسخنگویی که همین نزدیکیست
لای این شب بوها گویی
میشاشد پای آن کاج بلند
اهل تهرانم
ازهمان روزکه خوردم پپسی
توی میدان ولیعصر، شدم تهرانی
اهل تهرانم پیشه ام حرافیست
گاهگاهی قفسی میسازم توی اوین
تا به آواز جوانی که درآن زندانیست
غم بدبختیتان تازه شود
چه خیالی، چه خیالی
میدانم همشون بی جانند
خوب میدانم حاصل دولت من
بی نانی است
من مسلمانم
برسرم هاله نور
جانمازم پرچم، مُهرم زور، قصر،سجاده من
من وضو باخونِ، مردم پیروجوان میگیرم
من نمازم را پی تکبیر حرام فقیه
پی قدقامت شورای نگهبان خواندم
کعبه ام بر لب چاه
کعبه ام توی جمکران، افتادست
کعبه من مثل یک زندانی
میرود راه براه
میرود بند به بند
حجر اسود من
کلّه تاروسیاه
اوباماست
اهل تهرانم
نسبم شاید برسد به یه هندونه کالی در چین
نسب من شاید به پسر عمه چاوز برسد
رهبرم بیخبر از خواب پرید
جنّتی زیبا شد
مرد بقال از من پرسید
چند مثقال کراک میخواهی
من ازاو پرسیدم
رای مفت سیری چند؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر