دفتر دوم مثنوی، حسد بردن حشم بر ندیم ویژه شاه

پادشاهی یک ندیم را از کرم
بر گزیده بود بر جمله حشم
یکی از پادشاهان جم، به یکی از ندیمان خود بیش از دیگران توجه داشت و همراهی با او را بدیگر درباریان(حشم) ترجیح میداد.
واژه پارسی «حَشَم» دراینجا یعنی ندیمان ویژه، چاکران دربار، خدمه برگزیده. تجمل خدم و حشم پادشاهان ملک جم، از تجمل سران روم و زنگ برتر بودی.
جامگی او وظیفه چل امیر
ده یکِ قدرش، ندیدی صد وزیر
حقوق و مزایائی که این ندیم برگزیده میگرفت به اندازه چل شهریار بود، که در استانهای گوناگون امپراتوری پارس مشغول بخدمت بودند. و احترام و ارزشی که داشت ده برابر وزیران و دولتیان شاه بود.
از کمال طالع و اقبال و بخت
او ایازی بود و شه محمود وقت
بخت و اقبال و خوشوقتی او را میتوان مانند ایاز ندیم ویژه سلپان محمود غزنوی دانست. سلپان محمود غزنوی یکی از شهریاران خراسان و از خانواده غزنه بود که توسط دولت مرکزی ایران، به شهریاری خراسان گماشته شده بود. یکی از دلایلی که سلپان محمود غزنوی در تاریخ ایران برجسته شده است، اینست که کتاب تاریخ خراسان در حمله وحشیهای انگل استانی و کمپانی تماما دزدیده و سوزانده نشد چون در سرزمینهائی که پیش از جنگ جهانی و در دوران قاجارها جدا شدند، این کتب حفظ شد. پس آمدند و همان تاریخ خراسان را بجای تاریخ پر افتخار تمامی امپراتوری پارسی به مردم ایران حقنه کردند.
روح او با روح شه در اصل خویش
پیش ازین تن بود، هم پیوند و خویش
تو گوئی ارواح ایندو پیش از اینکه در دو تن بنشینند، یکی بوده است. و در این جهان، ایندو همزاد خود را پیدا کرده اند.
هیچکس نمیداند که در اوالم سوت و ناسوت چه میگذرد. ما از طریق مولانا به این دانش رسیده ایم که جسم و جان ما، همان ماده و انرژی هستند که بهم چسبیده و وجود را ساخته اند. و اینکه گهر جان و اهورائی که در دل ما خانه دارد، ذره ای از اهورامزدا است. و دمی از دم او. ولی اینکه چرا دو تن همزاد هم میشوند، یعنی ویژهگیهای اهورایشان با هم یکی است و بدین سبب باهم یک روح در دو بدن نامیده میشوند، بر ما پوشیده است. و به داستانهای ساخته شده ذهن بشر هم در این رابطه، اعتباری نیست.
کار آن دارد که پیش از تن بُد است
بگذر از اینها که نو حادث شده است
ارواح (کار) پیش از جسم ها ساخته شده و بوده اند، و جسم ها هر بار برای ارواح، نو و تازه حادث (تناسخ)میشوند. چراکه تنها ارواح هستند که تناسخ مییابند. پس سن روح و یا اهورای ما از جسممان خیلی بیشتر است. برخی از اهوراها هزاران سال زیسته اند.
یک واقعیت هم که در این رابطه وجود دارد این است که، در اکثر آدما، تنها بیرون و یا کالبد آنها پیر میشود، و در درون و از نظر روحی، آنها هنوز ۲۵ سالشان است.
چشم عارف راست کاو نی احول است
چشم او بر کِشتهای اول است
«چشم عارف» در اینجا منظور اهواری آدمی است که خود را از خدا جدا نمیبیند، و احول نیست. و این اهورا هماره چشمش بدنبال کشت اول است. یعنی آن ذره ای که برای نخستین بار از خدا جدا شده و هنوز به پلیدی و درنتیجه تناسخ دچار نشده بود. یعنی آن دم الهی که تازه از تنور خدا بیرون آمده، و آن کشت اول، چه زمانی بود؟ اولین بار که خدا از دم خود در درون آدمی دمید.
آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو
چشم او آنجاست روز و شب گرو
آن اهورائی که برای اولین بار از خدا جدا شد، مانند نور خورشید پاک بود ولی در کالبد آدمی تا بجائی رسید که دچار تناسخ گشت، یعنی آلوده شد. و اینک هرچه انجام میدهد، چه بد و چه خوب (آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو) بهرحال اهورای آدمی شب و روز بدنبال رسیدن به آن مقام اولی است.
آنچ آبست است، شب جز آن نزاد
حیلهها و مکرها، باد است باد
چون نیک نظر کنی، پَر خود را در آن بینی، از که مینالی؟ شب همان را میزاید که از آن آبستن است. قوانین تناسخ که یکی از آنها میگوید:«هرچه کنی بخود کنی، گر همه نیک و بد کنی» همواره برقرار است. بر تو همان خواهد رفت که بر دیگران روا داشتی.
تصور میکنی زرنگ و حیله گری و زدی و در رفتی و به به چه تیز و بزی! نمیدانی که بر سر خودت چه میآوری.
کی شود دل خوش به حیلتهای گش
آنک بیند حیله حق بر سرش
آنکه اسیر قوانین تناسخ است و آنها را سرنوشت مینامد، چگونه میتواند با طرفند از آنها رهائی یابد؟
واژه پارسی «گش» وام گرفته از اوستا، از آن واژه هاست که معنای آنرا باید تعریف کرد. بطور کلی میتوان آنرا مترادف عقل دانست، ولی در تعریف یعنی آنچه که گیرنده های آدمی از پیرامون خود گرفته، آنها را باهم مخلوط کرده و یک عصاره از آن بدست میدهند را، عقل و یا گش میگویند. گش از شش گشن آدمی منتج میشود.
گش همچنین بمعنی متناوب، پی در پی، هماره، هم است.
در این بیت سپس از حیله های حق نام برده میشود. و خرمن مردم میپرسند، مگر خدا هم مکر و حیله دارد؟ در قرآن که به لهجه ناقص عربی درآمده، در سورت عمران، آیت ۵۴ میخوانیم که «خداوند، از همه مکار تر است و یا مکارترین مکاران است.» و یعنی چی؟ یعنی خداوند بزرگترین چاره گر و چاره اندیش مشگلات است. مکر و حیله بمعنای چاره جوئی و چاره گری است ولی چون در اکثر موارد، آدما با تقلب و فریب دیگران، چاره جوئی میکنند، این دو واژه پارسی یعنی مکر و حیله، دارای بار منفی شده اند.
و مکر خدا در مقابل آنهائی که میخواهند از زیر بار قوانین تناسخ فرار کنند چیست؟ این است که خداوند سیستمی ساخته که مو لای درزش نمیرود. یعنی آدمی تصور میکند با حیله گریهای عقل(حیلتهای گش) به اهداف خود رسیده و دل خوش به این است که برنده شده، دیگر نمیداند که در سیستم الهی بازنده واقعی اوست و آنچه که در مورد دیگران بکار برده، بخود او باز میگردد. هم در دنیای مادی و هم در دنیای مینو. و البته با بهره اش. (سورت آل عمران، آیت دوازده)
او درون دام، دامی مینهد
جان تو، نی زآن جهد، نی زین جهد
در سیستم خدا هر چه کنی بخود کرده ای، یعنی دام در دام تو. بدی کنی هم در این دنیا بدی خواهی دید و هم آن گهر گرانبهایت را از دست دادی. از دو سر و جهت میخوری. و جانت هم در این دنیا رنج میبرد و هم برای سفر حقیر و ناچیز میگردد. (آیت ۹، ۲۲ ، ۲۵سورت آل عمران)(۱)
گر بروید ور بریزد صد گیاه
عاقبت بر روید آن کِشته اله
اگر سد بار هم تناسخ بیابیم و در سد جسم زنده شده و بمیریم و کالبدمان مانند کالبد گیاهان از نو ساخته شود ( گر بروید ور بریزد صد گیاه) باز تا آن کشت اول و یا اهورای اول نشویم، رهائی امکان ندارد.
کشت نو کارند بر کشت نخست
این دوم فانیست و، آن اول درست
«کشت نو کارند بر کشت نخست» کنایت از تناسخ اهورا است، و میگوید، روحی که تناسخ یافته دیگر آن اهورای نخستین که پاک مطلق بود، نیست.
تخم اول کامل و بگزیده است
تخم ثانی فاسد و پوسیده است
چراکه آن دم الهی و یا اهورای نخستین که از خداوند جدا شد، خالص و پاک و نور مطلق است، درحالیکه اهوراهائی که تناسخ مییابند، آلوده به پلیدی گشته اند.
افکن این تدبیر خود را پیش دوست
گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست
چاره کار را باید به خود خدا بسپاری چرا که او بزرگترین چاره گر است. پس با شادی و رادی و آزادگی دلش را بدست آور.
کار آن دارد که حق افراشت است
آخر آن روید که اول کاشت است
چراکه اهورا تا بهمان شکل اولش درنیآید از تناسخ رهائی ندارد.
هرچه کاری، از برای او بکار
چون اسیر دوستی، ای دوستدار
پس هر کاری انجام میدهی اینها را بیاد داشته باش، چون واقعیت این است که همگی ما در این سیستم دوار و در این دایره اسیر و سرگردانیم. و یا بقول حکیم عالیقدر ایران زمین، در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم، لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمائی.
گِرد نفس دزد و کار او مپیچ
هرچه آن نی کار حق، هیچ است هیچ
هر چه که در راه حق نیست (هرچه آن نی کار حق) آب در هاون کوبیدن است. عبث و بیهد است. پس گِرد پلیدی و تبهکاری نگرد، چراکه هرچه بجز آنچه آدمی را از درون خرسند میکند (کار حق) هیچ در هیچ است.
پیش از آن کت روز دین پیدا شود
نزد مالک دزد شب رسوا شود
پس پیش از اینکه مرگ ترا از این عمر جدا و به عمر دیگر ببرد، و در آن عمر بعدی نتیجه کارهای عمر کنونیت را ببینی (نزد مالک دزد شب، رسوا شود) خود را درست کن.
رخت دزدیده بتدبیر و فنش
مانده روز داوری بر گردنش
چراکه هرچه در این عمر انجام دهی، با حیله و مکر و یا با راستی و درستی، در زندگانی بعدی، به پایت حساب میشود. کردار ناهنجار این عمر مانند رخت دزدی، بگردن آدمی آویزان است و نسبت به آنها برایش چرتکه انداخته و رغم میخورد.
صد هزاران عقل با هم برجهند
تا بغیر دام او دامی نهند
اگر سد هزاران عقل آدمی گرد هم آمده و نقشه بکشند تا قوانین تناسخ او را فسخ کرده و چاره ای برایش بیندیشند، باز هم کاری از آنها ساخته نیست.
دام خود را سختتر یابند و بس
کی نماید قوتی، با باد، خس
و نه تنها نمیتوانند قوانین و سیستم دایره شکل خدا را بشکنند، بلکه خود را دچارتر و گرفتارتر و سردم گم تر میکنند. درست مانند اینکه خسی بخواهد در مقابل توفان قد علم کرده و خودی نشان دهد.
گر تو پرسی فائده هستی، چه بود
در سؤالت فایده هست، ای کنود
هنگامیکه به این واقعیت رسیدی که بخاطر کردارت دچار جهنم زمینی هستی، میپرسی پس فایده زنده بودن و هدف از زندگی چیست؟ پیش از پاسخ به این پرسش باید گفت که طرح همین پرسش دارای فایده و بهره است.
گر ندارد این سؤالت فایده
چه شنویم این را، عبث، بی عایده
اگر طرح این پرسشها بی فایده و بهره است و چیزی را تغییر نمیدهد، و عبث پرسیده شده است، چرا اصلا آنرا گوش داده و یا به آن توجه کنیم؟
ور سئوالت فائده دارد یقین
پس جهان بیفابده نبود، ببین
و اگر پرسشهایت با بهره و فایده هستند، پس زنده بودن و زندگی هم بی فایده نیست. حد کم فایده ای که داشته این است که ترا به فکر وادار ساخته است.
ور سئوالت را بسی فایدههاست
پس جهان بی فایده آخر چراست؟
اگر پرسشهای تو دارای فوائد زیادی است، چرا دنیای به این با ارزشی را بیفایده میبینی. پس دنیا هم بی فایده نیست.
ور جهان از یک جهت بی فایدهست
از جهت های دگر پُر عایدهست
اگر زندگی آدمی بر روی کره خاکی از یک جهت بی فایده است، از جهات دیگر بسیار سودمند است.
فایده تو گر مرا فایده نیست
مر ترا چون فایده است، از وی مَایست
اما اگر آنچه برای تو فایده محسوب میشود و برای من بهره ای ندارد، چون بنفع تو است، از آن نه ایست و غافل مشو.
کنایت از تضاد هاست که اگر پدیده ای برای برخی پر فایده است، ممکن است برای دیگران خسران بحساب آید. پس خیر و شر، سود و زیان، خوبی و بدی، زشتی و زیبائی ووو همگی ساخت مغز و دنیای آدمی هستند و وجود خارجی ندارند. مثلا پادشاه خوراکیها عسل است، چون هم خاصیت بالای خوراکی دارد، هم داروئی معجزه گر است و هم بدن را در برابر تمامی میکروبها و ویروسها مقاوم میسازد. ولی همین پادشاه خوراکیها برای برخی کشنده و سم است. پس پرسشی که به آن نمیتوان پاسخ داد، این است که آیا عسل خوب است یا بد؟ و این نسبی بودن در تمامی پدیده های هستی، اعتبار دارد.
حُسن یوسف عالمی را فایده
گرچه بر اخوان عبث بُد زایده
مثلا، ایرج شاه (آپولون و یا یوسف) پسر کوچک فریدون شاه (زئوس و یا یعقوب) بنظر بسیاری از مردم، یکی از زیباترین، محبوبترین و هنرمندترین و پر فایده ترین فرد روزگار بود، ولی برای برادرانش مانع زشت و نخراشیده ای بود که باید از روی زمین برداشته میشد.
لحن داوودی چنان محبوب بود
لیک بر محروم بانگ چوب بود
نوای داوود و یا ایرج شاه پسر فریدون شاه که بدست برادران کشته شد، به یونانی آپولون پسر زئوس است و لقب او داوود بود، و او را در کتب ادیان ابراهیمی یوسف نامیده اند. او در خوشگذرانی و عشق ورزی و هنر و موسیقی برای خود خدائی بود و نوازنده ماهر و چیره دست و خواننده بزرگی محسوب میگشت ( «سرکش» و یا «باربد» و یا «نکیسا» نیز هر سه از بزرگترین موسیقیدانان و خنیاگران و رامشگران جوان ایرانی و بی نظیر دنیا بودند) برای اکثر مردمان نوای روحپرور و دلگشا بود، ولی برای آن دلسرد و یا بیروحی که جز پول هیچ نمیشناسد، نوای دل انگیز داوود مانند کوبیدن دو چوب خشک بهم مینمود.(کوبیدن دو چوب خشک بهم دارای داستان جداگانه ای است که مربوت میشود به شرق آسیا)
آب هامون زآب حیوان بد فزون
لیک بر ضحاگ منکر بود خون
آب دریای هامون (در شرق ایران که مانند دریای خزر از بزرگترین دریاچه های دنیا بود، بطوری که در آن کشتیرانی میشد و آنرا دریا مینامیدند) از آب زندگی سودمندتر بود، چون جمشید شاه با عصای زرتشت آنرا شکافت و از آن گذشت و خود را از چنگ ضحاگ نجات داد، ولی همین دریائی که برای جمشید شاه، زندگی ساز بود، برای ضحاگ که لشگرش را در خود بلعید، دریای خون نام گرفت.
هست بر مؤمن شهادت، زندگی
بر منافق مردن است و ژندگی
مرگ برای آنانکه در راه حق زندگی کرده اند، آغاز زندگی دیگر است، درحالیکه برای عده ای خدانشناس، سهمگین، ترسناک و بفنا رفتن است. (آیت ۱۶۹ سورت آل عمران.)
چیست در عالم، بگو یک نعمتی
که نه محرومند از وی ملتی
یک پدیده را در دنیا نشان بده که در گوشه ای از این جهان طالب و خواهان نداشته باشد.
نسبی بودن جهان از این جهت که هر پدیده ای در رابطه با تک تک انسانها دارا حقیقتی متفاوت است.
گاو و خر را فایده چه در شکر
هست هر جان را یکی قوتی دگر
شکر برای گاو و خر خوراک نیست، چراکه هر جانداری خوراک ویژه خود را دارا است که باید آنرا بخورد تا انرژی بگیرد.
لیک اگر آن قوت بر وی غالب است
پس براه آوردن او را، واجب است
ولی اگر او خوراکی میخورد که برایش خوب نیست و او را بیمار میکند، در اینصورت وی را باید پند داد تا براه آید. آگاهی و شناخت از طریق نشر دانستنیها از وظایف بشر نیک کردار است.
چون کسی کاو از مرض، گِل داشت دوست
گرچه پندارد که آن خود قوت اوست
مثل آن فردی که بخاطر بیماری، بخوردن گِل و خاک تمایل دارد و تصور میکند که خوردن گل برایش خوب است و قوت اوست.
قوت اصلی را فرامش کرده است
روی در قوت مرض آورده است
خوراک اصلی که برایش مفید و برای جسم و جانش مفید است را فراموش کرده و روی بخوردن خوراکی کرده که او را بیمار میکند.
نوش را بگذاشته سم خورده است
قوت علت همچو چوبش کرده است
بجای پادزهر و نوشدارو، سم میخورد و از آن خوراک کشنده مانند چوب شده است.
قوت اصلی بشر نور خداست
قوت حیوانی مر او را ناسزاست
این درست حالت کسی است که بجای عشق بخدا که قوت اصلی انسان است، عشق به آنچه که فانی است، دارد.
لیک از علت در این افتاد دل
که خورد او روز و شب از آب و گل
بخاطر فساد گسترده ای (علت) که پس از جنگهای چلیپی و جنگهای وحشیها با امپراتوری ایران، موسوم به جنگ جهانی اول و دوم، و پس از بقدرت رسیدن وحشیها در دنیا پدید آمد، آدما از نظر روحی از بالانس خارج شده و انسانیت بطور کلی از میان مردم رخت بربسته است. و آدما تا غار نشینی و دوپائی، چندان فاصله ای ندارند، در نتیجه بجای نور خدا، به شهوت و افرات روی آورده و آنها را ترجیح میدهند. (آب و گِل را میخورند.)
روی زرد و پای سست و دل سبک
کاو خورد افسانه ای از گفت جک
و مانند فردی که بجای خوردن خوراک سالم، بخوردن خوراک مسموم روی میآورد، درنتیجه مریض شده و هم چهرش تکیده و زرد رنگ میشود و هم از راه رفتن باز میماند و هم بیمار روحی میگردد.
دل ز هر یاری غذایی میخورد
دل ز هر علمی صفایی میبرد
آدما میتوانند از هر فردی یک چیزی یاد بگیرند، و از هر دانشی بهره ای ببرند. (از هر تناسخ چیزی یاد گرفته و تغییر میکنند)
صورت هر آدمی چون کاسه ای است
چشم از معنی او حساسه ای است
هر انسان دارای یک گنجایش و ظرفیتی است. و این مردمک چشم آدمی است که مانند یک حساس گر، بدن را اسکن کرده و پر و خالی بودن ظرفیت او را نشان میدهد.
آدمی مانند یک کاسه است که از طریق چشم او پر میشود. و ضرب مثل چشمش از خاک بیابان پر شود، از اینجا میآید. چشمِ تنگِ مردم دنیادوست را یا قناعت پُر کند یا خاکِ گور.
از لقای هر کسی چیزی خوری
وز قران هر قرین چیزی بری
انسان هم از ظاهر و دیدن و هم از برخورد و تاثیرات درونی هر پدیده زنده، بهره ای میبرد.
چون ستاره با ستاره شد قرین
لایق هر دو، اثر زاید یقین
این مطلب در مورد تمامی پدیدهای جهان هستی اعتبار دارد، مثلا هنگامیکه دو ستاره در تول یک موج قرار میگیرند و بهم نزدیک شده و میادین یکدیگر را میزندد، هر دو از این رخداد متاثر گشته و در آنها تغییراتی رخ میدهد.
هر زمینی کان قرین شد با زحل
شوره گشت و کشت را نبود محل
مثلا میگویند تاثیر ستاره زحل در قران با زمین، خشکسالی و بی بهرهگی زمین را در پی دارد.
از قران مرد و زن زاید بشر
وز قران سنگ و آهن هم شرر
مثلا از برخورد زن و مرد، فرزند تولید میگردد و از برخورد آهن و سنگ، جرقه و شرر آتش.
وز قران خاک با بارانها
میوهها و سبزها، ریحانها
از برخورد خاک و باران گیاهان تولید میگردند.
وز قران سبزهها با آدمی
دلخوشی و بیغمی و خرمی
از برخورد انسان و طبیعت، سرزندگی و نشاط و خرسندی و خرمی برای انسان پدید میآید. و سنت پیک نیک رفتن ایرانیان بدین سبب از هزاران سال پیش تاکنون پابرجا است.
وز قران خرمی با جان ما
میبزاید خوبی و احسان ما
از برخورد شادی با جان آدمی، نیکی قوت میخورد.
قابل خوردن شود اجسام ما
چون بر آید از تفرج کام ما
و آدمی که حالش خوب باشد و دلش شاد، یعنی جانش در راحتی باشد، بر روی جسمش هم تاثیر گذاشته و خوش خوراک میشود. چاقها همیشه خوش اخلاقند از اینجا میآید.
این بیت را میشود اینگونه هم تعریف کرد، هنگامیکه آدمی سرحال و سر زنده است واقعا خوردنی و محبوب و دوست داشتنی میگردد.
سرخ رویی، از قران خون بود
خون، ز خورشید خوشِ گلگون بود
هنگامیکه خورشید بر چهر آدمی میتابد، خون به چهر او هجوم آورده و از این برخورد، سرخ روئی پدید میاید.
بهترین رنگها سرخی بود
وآن ز خورشید است و از وی میرسد
رنگ مورد علاقه مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی، رنگ سرخ است. و یا رنگخون که حضرت مانی پاک، انرا اختراع کرده و شنگرف نامیده میشود و به آن قرمز اشرافی هم میگویند. چراکه دربار شاهان ایران هماره برنگ شنگرف تزئین میگشت. و مولانا این رنگ را دوست دارد، چرا که از خورشید و یا شمس سرچشمه میگیرد.
قوت اندر کِرد آید ز اتفاق
چون قران گول با اهل نفاق
تاثیر پدیده ها بر روی هم، یک مبحث بزرگ علمی است. و در علم انسان شناسی میفرماید که، کمال و جمال همنشین بر ما اثر دارد. و کردار ما را قوت میبخشد (قوت اندر کِرد آید ز اتفاق)
بویژه اگر همنشین و قرین کمی تا قسمتی هم بما شباهت داشته باشد. مثلا در این بیت میگوید، اگر یک دو پای خبیث به یک دوپای خبیث تر و پلیدتر از خودش برسد و قرین شود (چون قران گول با اهل نفاق) در اینصورت، پلیدی دوچندان شده و قدرت میگیرد. و آنکه کمتر پلید بوده، بناگهان از دیگری خبیث تر میشود.
در علم فیزیک هم انرژی ساکن و یا پتانسیل (فعل) هر ماده ای، بر اثر برخورد و نزدیکی با قرین خود، تبدیل به انرژی جنبشی (قوه و یا قوت) و آزاد میگرد. مثلا تمامی اجسام در حالت سکون دارای انرژی پتانسیل هستند (میگویند در حالت فعل بسر میبرند) ولی هنگامیکه توسط محرکی بحرکت درمیآیند، درون خود را نشان میدهند (میگویند تبدیل به قوت و یا قوه شده است) و مثال دبستانی آن فنری است که کشیده و رها میگردد، و یا شمعی که روشن میشود ووو. در مورد آدمی هم همین مطلب صادق است.
و مثال عارفانه اش: «بنال ای بلبل دستان، ازایرا نغمه مستان، میان سخره و خارا، اثر دارد اثر دارد.»
یک یادآوری هم اینکه، تمامی کلمات و یا واژگانی که در آنها از حروف «ث، ذ، غ» استفاده شده است واژگانی هستند که از اوستا وام گرفته شده اند. مانند اثر، ذات، غال، ثبت، ثانی، ثالث، ذل، ذو، غیر، عذب ووو.
این معانی راست از چرخ نهم
بی همه تاق و تارم، تاق و تارم
و این همان معنای «قوت اندر کِرد آید ز اتفاق» است. و یعنی آسمان بر روی آسمان، فلک اندر فلک، چرخ با نزدیکی و قرین با چرخ، میروند تا آسمان و یا سپهر و یا چرخ و یا فلک نهم که بارگاه و یا عرش خدا است. (تاق و تارم بمعنی قرین شدن تاق با بخشی که تاق روی آن مینشیند، تاق و داربست تاق. تارمی به حصار توری مانند چوبی میگویند که تاق روی آن نشسته(آلاچیق) و در حیاتهائی که بسبک معماری شگفت انگیز ایرانی ساخته میشد، در پای آلاچیق حیات و در پای تارمیهای آن، نسترن میکاشتند.)(۲)
خلق را تاق و ترم عاریت است
امر را تاق و ترم ماهیت است
معنای تاق و تارم برای مردم مبهم و درک نکردنی است، درحالیکه ماهیت هستی همین تاق و تارم است. یعنی نزدیکی و اتفاق، سکون و حرکت، تبدیل و تجزیه، بالا و پائین، مرگ و زندگی. گردش و چرخش و چرخش و چرخش. حرکت فنری شکلی که تا ابد در جریان است.
از پی تاق و ترم خواری کشند
بر امید عز، در خواری خوشند
مردم نمیدانند که اعتقاد به تاق و تارم است که موجب عزت و ارزشمندی و انسانیت است. اعتقاد به پویائی و حرکت و تبدیل این به آن و آن به این. اعتقاد به اینکه جهان هستی جهان نسبی و درحال تغییر است. ایمان بخدائی که منطق مطلق است و برای همه چیز قانون و قاعده دارد. و احساسات آدما هیچ نقشی در خلل و یا تغییر این قوانین نداشته و نخواهد داشت. اعتقاد به اینکه من خدام و منم حق و منم حق و منم حق.
و مردم بجای اینها، به دنبال مطالب دیگری برای یافتن ارج و عزت میگردند.
بر امید عز ده روزه، خدُک
گردن خود کرده اند از غم چو دوک
بر امید عزِ ده روزه خدوک
گردن خود کردهاند از غم چو دوک
اگر واژه «خدُک» در مصراع نخست باشد، معنی بیت این است که مردمان(خدُک) برای این ده روز عمر، آنچنان خود را ناچیز ساخته اند که گردنهایشان از غم این ده روز عمر مانند دوک لاغر و نحیف گشته است.
واژه پارسی خدُک از ریشه خدّ به معنی رخسار و چهره است. دراینجا کنایت از آدمیان است. در پارسی دو خدّ انسان همان است که از راست و چپ بینی او را احاطه نموده است. (دو تا رخ، چپ و راست، نیم رخ) و حدّ آن دو را، زیر چشم تا گوشه لب و آن قسمت از صورت که بینی را از چپ و راست احاطه میکند، معیّن کرده است.
اما اگر در مصراع نخست از واژه «خدوک» استفاده شده باشد، خدوک یعنی «چلیپ» و یا چهار عنصر بنیادین ساخت آفرینش، که ایرانیان از هزاران سال پیش تاکنون به آنها اعتقاد داشته و دارند. مولانا در اینجا از واژه «خدوک» و یا این «چهار عنصر اصلی حیات» را برای کنایت از زندگی دنیوی آدمی آورده است. و میفرماید آدما از برای این عمر کوتاه، آنچنان درگیرند و غم نان دارند که ارواحشان مانند دوک نحیف و لاغر شده است.
خدوک همچنین معنای ژرفی برای بیان احساس پریشانی در آدمی دارد. یعنی آنزمان که آدمی دستهایش را بزیر بغل برده و بر روی سینه اش نقش ضربدر ساخته، یعنی دچار آشفتگی، استراب، ناراحتی، پریشانی و یا خدوک است. تا این حد پریشان است. در گذشته در ایران، دست به سینه ایستادن در مقابل پادشاهان را خدوک میگفتند.
چون نمیآیند اینجا که منم
کاندر این عز، آفتاب روشنم
و چون آدما در جایگاهی که من قرار دارم (منم حق) جای ندارند، جایگاهی که عز و یا ارزشمندی واقعی و مطلق است، دچار ذلت شده اند.
مشرق خورشید، برج قیرگون
آفتاب ما ز مشرقها برون
خورشید از مشرق و آسمان تاریک و قیرگون طلوع میکند، درحالیکه خورشید و نور حق دارای مشرق و مغرب نیست، یعنی نه از آسمان تیره برمیخیزد و نه به آسمان تیره فرو میرود. هرچه هست فقط نور است و بس. آدمی زندگی و مرگ ندارد، هر چه هست یک سفر است.
مشرق او نسبت ذرات او
نی بر آمد، نی فرو شد، ذات او
جایگاه طلوع نور حق (مشرق او) ذرات او و یا مخلوقات او هستند، آنها هستند که نور حق را بنمایش میگذارند و یا آنرا در خود خاموش میکنند. آئینه و منعکس کننده نور حق، مخلوقات او میباشند، یعنی در هر ذره از جهان هست و نیست، رد پای او بوضوح آشکار و پیدا است. وگرنه نور حق آغاز و پایانی ندارد، مشرق و مغرب و طلوع و غروب ندارد (نی بر آمد، نی فرو شد، ذات او)
ما که واپس مانده ذرات وئیم
در دو عالم آفتاب بی فَئیم
ما که یک ذره (یک دم، یک اه، یک اهور) بجا مانده از عظمت ذات اوئیم، و در برابر او مانند ذراتی کم ارزشیم، با اینحال در دو دنیای مادی و مینو، میتوانیم همچون آفتابی بی غروب باشیم (آفتاب بی فئیم).
از اینجا مولانا بیاد معشوق خود، شمس و یا حضرت زرتشت مقدس افتاده و بمدح او میپردازد.
باز گِرد شمس میگردم، عجب
هم ز فرِ شمس باشد این سبب
از هرجا که میگذرم باز سخن و یاد دوست خوشتر است، و سخن از خورشید بی غروب شد و باز من بیاد شمس تابان (حضرت زرتشت مقدس) خود افتاده ام، که همین یاآوری هم از فر اوست.
شمس باشد بر سببها مطلع
هم از او خیل سببها منقطِع
حضرت زرتشت(شمس) بر تمامی دانشها و علوم (سببها) آگاه است. و تمامی علوم و دانشها از او صادر شده و به ما رسیده است و با او خاتمه یافته و قطع شده است (هم از او خیل سببها منقطع) و تمامی دانستنیهای ما تا حد دانستنیهای اوست، چراکه دیگر کسی نبوده و نیست که بتواند از اهورامزدا دانستنی و آگاهیهای جدید آورد.
صد هزاران بار ببریدم امید
از که، از شمس، این شما باور کنید؟
در باره این بیت میتوان ساعتها بحث کرد. منظور مولانا از ناامیدی از شمس چیست؟ آیا منظور این است که او سد هزار بار توهم زده که دانشش بالاتر از شمس است؟ و میگوید، من اینرا میگویم، ولی شما باور نکنید، چون بالاتر از او نیست. و آیا منظور مولانا تردیدها و شکهائی است که آدمی به آنها دچار شده و پس از اینکه سر عقل میآید، آنها را از خود دور میکند؟ آیا منظور مولانا رابطه مستقیم با خدا است، بدون توسل به آئین شمس و یا «آئین به» و او اینرا بریدن امید از شمس مینامد؟ آیا منظور مولانا از سد هزار بار بریدن امید از شمس، همان است که میفرماید: باز آ باز آ، هر آنچه هستی باز آ، گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ، این درگهِ ما، درگهِ نومیدی نیست، صد بار اگر توبه شکستی باز آ ؟ و یا منظور مولانا همان «منم حق» حسین منصور حلاج است که بدین گونه مطرح میکند؟ بهرحال همانطوری که گفته شد، در باره این بیت میتوان ساعتها بحث کرد.
تو مرا باور مکن، کاز آفتاب
صبر دارم من، و یا ماهی ز آب
مرا باور نکنید که میتوانم مانند زرتشت، چشم در چشم آفتاب بدوزم، و تاب دیدن چشمان آفتاب را دارم، این ادعای من درواقع یکنوع ماهیگیری است، بلوف است، قلاب انداختن است یا میگیرد یا نمیگیرد. «منم حق» زدنم را ندید بگیرید.
در معنای ظاهری میگوید: همانگونه که ماهی نمیواند ادعا کند بدون آب زنده میماند، من هم بدون آفتاب حق زنده نخواهم ماند.
ور شوم نومید، نومیدی من
عین صنع آفتاب است ای حسن
اگر گیرد که زهی توفیق، اگر هم نگیرد، نا امید نمیشوم چون سنگین بلند کرده ام و خود را هم ردیف آفتاب و یا شمس قرار داده ام. مولانا با خود سخن میگوید و خود را مخاتب قرار داده است.(ای حسام، ای حسن)
عین صنع، از نفس صانع، چون برد؟
هیچ هست، از غیر هستی، چون چرد
مخلوق از خالق خود چگونه میتواند جلو بزند؟ بدون خدا مخلوقی وجود ندارد و مخلوقی که اگر نیک بنگری، هیچ است، چه ادعائی میتواند داشته باشد؟ تو گوئی یک هیچ، به فنا، پناه ببرد و بخواهد با آن زنده بماند.
جمله هستیها ازین روضه چرند
گر براق و تازیان، ور خود خرند
همه هستی از وجود حق زنده اند، و در چراگاه او میچرند، چه آنها که تیز و برّنده و پیشرو هستند (مانند اسپ های نژاد ایرانی که تاخت میزنند و به آنها اسپ تاز زننده و یا اسپ تازی میگویند) و چه آنها که کند و معمولی اند.(مانند جامعه خران که کارشان تاختن و تازیدن نیست)
براق و یا شبدیز نام اسپ خسروپرویز امپراتور دانشمند ساسانی بود و از شگفتیهای گنجهای هشت گانه او محسوب میشد. اسپی که یک شاخ بر پیشانی خود داشت. رخش هم نام رستم و یا اسب طلائی رنگ او است که به او اسپ هرکول، هم میگویند، و از دیگر اسپهای تازی ایران است که شگفت انگیز و استوره ای است.
همه دنیا در توهم دانستن هستند و خود را اسپ تازی میبینند، ولی در اصل هیچ نمیدانند و سرعتی در دویدن ندارند.
لیک اسپ کور، کورانه چرد
می نبیند روصه را، زآن است رد
ولیکن اسپ های کور که چراگاه حق را نمیبینند(آن دلسردانی که از خدا و از الطافش بیخبرند) و کور کورانه به چرا مشغولند، در این بازار مردود و رد هستند. منظور مردم دلسرد و خدانشناس است که سرشان در توبره زندگی گیر کرده است. و شاید دانشمند هم باشند ولی چون دانششان از خدا نیست، رد و مردودند.
وانک گردشها از آن دریا ندید
هر دم آرد رو به گردابی جدید
چراکه اگر انسان از خدا آگاهی نگیرد (وانک گردشها از آن دریا ندید) در حیطه دانش و علم آموزی هم بجائی نخواهد رسید. یعنی پیچیده ترین مسائل علمی را میداند و توانا به حل انها است، ولی این توانائی محدود است و دارای ابعاد گوناگون نیست. درنتیجه بدون حق، سر بدیوار کوبیدن است و بس.
در معنای ظاهری میگوید، و انکه خدای راستین را نمیشناسد و درنتیجه از نعمت رضایت و خرسندی و آرامش درونی محروم است، هرچند وقت یکبار مجبور به عوض کردن روغن موتور خداشناسی خود است و رو بخدائی دروغین و جدید میآورد. از دریا امواجی ندیده و پی در پی به گردابی نو روی آورده و بسنده میکند.
او ز بحر عذب، آب شور خورد
تا که آب شور، او را کور بُرد
آنکسی که از دریای رحمت الهی بی نصیب مانده است، همیشه انتخابی اشتباه میکند، تا جائیکه دیگر نمیبیند.
واژه اوستائی «عذب» در اینجا بمعنای ترکیب و مخلوط است. عذب یعنی «ترکیب دو چیز همزمان». مثلا معذب، یعنی کسی که دچار دو نوع احساس خوب و بد توام و همزمان است. «بحر عذب» یعنی جریان آبی که هم شور است هم شیرین. واژه اوستائی بحر یعنی آب. و ناقص زبانها به هر جریان آبی، چه رودخانه و چه دریا، از واژه اوستائی بحر استفاده میکنند.
این بیت را در تعدادی از آیت های قرآن میتوان دید.(۳) و منظور از دو دریا، آبهای شیرین و شور و یا آبهای گرم و سرد رودهای عظیمی است که در سراسر اقیانوسهای جهان جریان دارند.(این علم لدن و یا دانش خدا دادی مولانا است که میداند در سراسر اقیانوسهای دنیا، دو جریان آب شور و شیرین وجود دارد، ورنه او این دانش عظیم جغرافیا را او از کجا میدانسته است؟) و خداوند دو دریای (مختلف، شیرین و شور و گرم و سرد) را کنار هم روان کرده و در مجاورت یکدیگر قرار داده است. در زمان برخورد، دو دریا را به موج و تکان درمیآورد تا یکدیگر را دفع کنند و با هم آمیزش نیابند. (بخاطر تفاوت چگالی آب شور و شیرین ایندو بهم نمیآمیزند. مانند چای شیرین دو رنگ)
و منظور این است که بدی و خوبی، خیر و شر، نور و ظلمت و بطور کلی، خداوند همه اضداد را آفریده و آنها را در کنار هم، واضح و آشکارا، در اختیار مخلوقاتش قرار داده است و این مخلوقات او هستند که تصمیم میگیرند و یا اراده میکنند، کدامیک را برگزینند. (داشتن اراده آزاد، از نخستین پیمانها، بین خدا و انسان است). هر دو ضد در کنار همند، تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد. و در این میان خداوند کاملا بیطرف است. سپس آنکه بدلیل انتخاب اشتباه، دچار خسران شده، دامان خدا را میگیرد و شاکی میشود که چرا با او اینچنین رفته است!
تنها پدیده ای که دارای ضد نیست، خداوند زیبا است.
همین مطلب را در دفتر نخست مثنوی بارها خواندیم(۴)
و دلسردان آنقدر در فراق از خدا، میزیند و از آب دریای شور (انتخابهای اشتباه) رفع تشنگی میکنند، تا بطور کلی بی نور و فروغ و کور گشته و پس از آن در تاریکی مطلق غوطه ورند.
نیزهگردانیست ای نیزه که تو
راست میگردی گه و گاهی دو تو
و این حکایت زندگی و مرگ و کلا هستی مانند نیزه چرخانی است ای آدم (ای نیزه) که تو مانند همان نیزهای هستی که در دستان قوانین خلقت در حال چرخش و حرکتی. و گاهی بسمت راست و گاهی بسمت چپ چرخانده میشوی. نیزه گردانی از هنرهای رزمی باستان ایران است. امروزه از آن هنر تنها در آسیای شرقی میتوان نشانی یافت.
ما ز عشق شمس دین بی ناخنیم
ورنه ما آن کور را بینا کنیم
هنگامیکه مژه ای در چشم می افتد توسط ناخن آنرا بیرون میکشند، تا موجب کوری و آسیب به چشم نشود. مولانا با کنایت به این مطلب میفرماید، من چون سرسپرده آئین شمس و یا زرتشت مقدس هستم، و به عشق شمس دین احتیاج دارم، از «منم حق» زدن پرهیز میکنم. (ما ز عشق شمس دین بی ناخنیم) و اگر نه، من هم میتوانم مانند زرتشت کور را بینا کنم.
هان ضیاء الحق حسام الدین، تو زود
دار وش کن، کوری چشم حسود
ای نور حقیقت، ای حسامالدین، به کوری چشم آن حسود (نفس و هوا و هوسها و بلند پروازیها و جاه طلبی ها و غرور ووو درون خود آدمی) مدح او (حضرت زرتشت) را بگو و دستها را چلیپ وار (دار وش) بر سینه نهاده و حاضر بخدمت او بایست.
دار وش مانند دار که کنایت از چلیپ است.
توتیای کبریائی، تیز کِرد
داروی ظلمتکش و استیز کِرد
آن کسی که (حضرت زرتشت مقدس) از داروی بینا ساز، اهورامزدا (توتیای کبریائی) چشمانش روشن گشته است. و خود داروئی قوی و مؤثر برای رفع کوری و جهالت و ندانستنها و تیرگیها و چالشها، را ساخت، داروئی که تاریکی وگمراهی را از میان برداشته و با آن مقابله میکند.
آنک، گر بر چشم اعمی بَر زند
ظلمت صد ساله را زو بر کند
آن داروئی که اگر بر چشم کور مالیده شود، چشمان او را پس از سد سال نابینائی، بینا میکند.
جمله کوران را دواکن، جز حسود
کز حسودی بر تو میآرد جحود
داروئی که تمامی افرادی که به نوعی نابینا هستند «دواکن است» و بینا میسازد، مگر آن بخش تاریک وجود آدمی(بجز حسودان)که بس قلاش و حقه باز و خشمگین و حسود است و برتر از خود را نمیتواند، ببیند. و بدین جهت هماره زمزمه هایش در درون تو بپا است و از روی حسادت به تو دروغ میگویند و مانع پیشرفتت میشوند،
مر حسودت را، اگر چه آن منم
جان مده، تا همچنین جان میکنم
آن حسودی که حتی در وجود من هم وجود دارد و مرتبا مرا بشک و تردید و ناامیدی دعوت میسازد. به او آنقدر جان و زندگی و توجه مده تا جان بکند و در تو بمیرد.
آنک او باشد حسود آفتاب
کور میگردد ز بود آفتاب
چراکه آن حسود (بخش ابلیس وش آدمی) که به بخش حق و نور تو حسادت میکند، هم او با قدرت گرفتن بخش نورانی تو (از بود آفتاب) کور شده و حقیر و ناچیز میگردد.
و آنکه چشم در چشم آفتاب بدوزد (رقیب شود، شاخ شود) کور خواهد شد. آنکه با افتاب درافتد، کور میشود.
اینت درد بیدوا کاو راست، آه
اینت افتاده ابد، در قعر چاه
سپس دچار دردی بی دوا خواهد شد و تا ابد در ته چاه پنهان خواهد ماند.
نفی خورشید ازل بایست او
کی برآید این مراد او، بگو
آنکه انکار خورشید ازلی (خداوند زیبا) را بکند، ابلیس است که مجازات ابدی را برای خود خریده است.
پاورقی
۱- سورت آل عمران آیات(پروردگارا، براستی تو مردم را برای روزی که در آن هیچ شکی نیست دوباره خلق میکنی و این یک قول معتبر است (۹)
پس حال چگونه خواهد بود وقتی که خدا مردم را در روزی که هیچ شک و تردیدی در آن نیست دوباره خلق کند و هر نفسی دقیقا آنچه را به دست آورده دریافت کند، بگونه ای که به آنان هیچ ستم نمیشود. (۲۵))
۲- تاق یعنی سپهر سقف مدور، سقف ، سقف محدب . تیلسان مکوس های زرتشتی، ردا. دست ، تاقه. رف ، تاقچه .تاق و ترم یعنی طبقه طبقه. تاق تارم کنایت از سپهر لاجوردی و تاق ازرق است.
تاق و ترم را همچنین به کرّوفر و خودنمایی، فروشکوه، تمتراق نیز معنا کرده اند.
در ریاضی نمادی بشکل ∩ که برای نشان دادن اشتراک دو مجموعه بکار میرود، تاق و ترم نامیده میشود. در معماری و شهرسازی اتاق یا بنایی که سقف منحنی داشته باشد، تاق مینامند.
تاق یعنی تا و همتا، یا همانند حرف ق. نُه تارم، نُه طبقه آسمان، نُه فلک.
شکل حرف ق به تاق و گنبد آسمان شباهت دارد.
واژه اوستایی تارم/طارم با واژه term در زبانهایِ وحشیها همریشه است.
پرده داری میکند درقصرقیصر عنکبوت
بوم، نوبت میزند برتارم افراسیاب.
۳- آیت ۲۰، ۱۹ سورت الرحمن:«اهورامزدا دو دریای شور و شیرین را بگونهای درهم آمیخت که چشم آنرا میبیند که بهم برخورد میکنند.»
سورت فاتح (فاطر) آیت ۱۲:«و هرگز آن دو دریا که آب این یک شیرین و گوارا و آن دگر شور و تلخ است یکسان نیستند، با وجود این شما از هر دو، گوشت تازه تناول میکنید و زیورها (چون لؤلؤ و مرجان) از آن استخراج کرده که در پوشیده و زیب و زیور تن میسازید، و در آن کشتیها روان بینی تا از فضل خدا (کسب و تجارت کرده و روزی) طلبید و باشد که شکر گزار (نعمتش) گردید.»
سورت فرقآن، آیت ۵۳:«و او خدایی است که دو دریا را بهم درآمیخت که این آب گوارا و شیرین و آن دیگر شور و تلخ است، و بین این دو آب (در عین بهم آمیختن) واسطه و حایلی قرار داد که همیشه از هم منفصل و جدا باشند.»
۴- از جمله آنجا که میفرماید:«
رنج و غم را حق پی آن آفرید، تا بدین ضد خوش دلی آید پدید
پس نهانیها به ضد پیدا شود، چون که حق را نیست ضد، پنهان بود
که نظر بر نور بود، آنگه برنگ، ضد بضد پیدا بود چون روم و زنگ
پس به ضدِ نور، دانستی تو نور، ضد ضد را مینماید در صدور
نور حق را نیست ضدی در وجود، تا بضد، او را توان پیدا نمود»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر