جمعه، فروردین ۱۴، ۱۴۰۵

حکایت آن بی پولوس که در زندان بود بخش سه


تتمه حکایت بی پولوس زندانی و قاضی از دفتر دوم مثنوی



در بخش پیشین مولانا از نیم تاریک آدما سخن گفته و آنرا شرح میدهد. در این بخش مولانا تکلیف آدمیان را روشن کرده و میگوید، خداوند زیبا توسط حضرت زرتشت مقدس، از وجود ابلیس و یا نیمه تاریک آدمی بطور راست و مستقیم و عیان و آشکارا به آدمیان هشدار داده است، پس بهانه ابلیس گولم زد، در نزد خدا پذیرفتنی نیست.
گفت قاضی ناپولوسی وا نما
گفت اینک اهل زندانت گوا
قاضی گفت ثابت کن که بی همه چیزی. شیاد گفت، زندانیان زندانت گواه منند.
گفت ایشان متهم باشند چون
می‌گریزند از تو میگریند خُن
وز تو میخواهند هم تا وارهند
زین سبب ناحق گواهی میدهند
قاضی گفت، شهادت زندانیان پذیرفته نیست، چون از تو متنفرند و دلشان از تو خون است. و چون میخواهند از شر تو رهائی یابند، گواهی درست نمیدهند.
جمله اهل دادگاه گفتند ما
هم بر ادبار و هم خبثش گوا
همه کسانیکه در دادگاه حضور داشتند، یکصدا گفتند که ما به بی همه چیزی و نکبت و خباثت این شیاد گواهی میدهیم.
هر که را پرسید قاضی حال اوی
گفت یاهو، دست ازین مفسد بشوی
قاضی از هر مشاوری پرسید، پاسخ شنید که، یاخدا، این دلیل فساد را باید مجازات کرد.
گفت قاضی کش بگردانید فاش
گرد شهر این ناپولوس بس قلاش
قاضی حکم داد و گفت، پس این شیاد بی همه چیز را برده و در شهر بگردانند و او را بمردم معرفی کنید.
واژه پارسی قلاش، یعنی بغایت حیله گر و مکار و بیشرم و بیشرف.
کو بکوی او را منادیها کنید
کوس رسوائیش را هرجا زنید
او را برده و در هر کوی و برزن بگردانید و کوس و شیپور رسوائی او را در همه جا بزنید.
هیچکس نسیه فروشد نی بدو
قرض ندهد هیچکس او را پسو
هیچکس به این قلاش نسیه نفروشد و حتی به اندازه یک پسو به او وام ندهد.
واژه پارسی «پسو» نام یک واحد پول ایران بزرگ در زمان امپراتوری صفوی است. این واحد پول هنوز در کشورهای لاتین مانند مکزیک وجود دارد. و پسو و پشیز کم ارزشترین مقدار برای پول بحساب میآمدند. واژه پارسی «پسو» را «تسو» نوشتند و آنرا به یک واحد اندازه گیری در ایران قدیم نسبت دادند. و آنرا بمعنای مقداری اندک از هر چیزی و به اندازه چار جو نوشته اند (۱) و گفته اند که حبه برابر است با نیم تسو. ولی در اینجا واژه «پسو» واژه اصلی است.
مزد حق کو، مزد آن بی مایه کو، این دهد گنجیت مزد و آن پسو. مولانا دفتر سوم.
هر که دعوی آرَدَش اینجا بمن
هیچ زندانش نخواهم کرد بن
پیش من قلاش او ثابت شده‌ است
نقد و کالا نیستش چیزی بدست
هرکه آمده و از او بعنوان کلاهبردار بمن شکایت کند، من بشکایتش رسیدگی نکرده و او را زندانی و در بند نخواهم کرد. چون بمن ثابت شده که این قلاش چیزی برای از دست دادن ندارد و این بی همه چیز، با زندان و مجازات درست شدنی نیست و این فرد در چهارچوب قانون جا نمیگیرد. هرکه بیاید و بگوید مرا ابلیس گول زد، در نزد خدا پذیرفته نیست، چراکه خداوند، آن ابلیس شیاد را بهمه آدمیان معرفی و شناسانده است.
واژه اوستائی «بَن» در اینجا یعنی در حصار آوردن، محدود و محاصره کردن. ممنوع. و این واژه به زبان آدمخوارها رفته و با همین بیان و معنا مورد استفاده وحشیها قرار میگیرد.(Ban)
آدمی در حبس دنیا ز‌آن بود
تا بوَد قلاش او ثابت شود
در این بیت مولانا به یک مطلب مهم میپردازد و آن اینکه: «تا زمانیکه آدمی هنوز یک ابلیس نشده است، در بند زندان زمینی است و پی در پی تناسخ مییابد، تا شاید رستگار گردد. و یا تا زمانی در چنگ قوانین تناسخ اسیر است که قلاشی او هنوز به اثبات نرسیده است. ولی هنگامیکه تبدیل به ابلیس شد(قلاش بودنش ثابت شد) دیگر شانس دوباره ای برای نجات خود نمییابد و تا جاودان به دوزخ ابلیس فرو رفته و به او میپیوندد. همانگونه که آدمی که از هر پلیدی پاک گشت، به منبع نور وصل گشته و تا ابد پاینده میگردد.
کاو دغا و حیله باز و بد سخُن
هیچ با او شرکت و سودا مکُن
ور کنی، او را بهانه آوری
ناپولوس است، صرفه از وی کی بری‌‌؟
اهورامزدا به حضرت زرتشت مقدس گفت: «به مردم بگوئید که نیم تاریک آنها (حواس حیوانی آنها که زنجیر پاره کرده و از کنترل خارج گشته و تبدیل به افراط و زیاده طلبی و شهوت گشته است) موجب نیرنگ بازی و نادرستی و دروغگوئی و حیله گری است. او شما را هم از طریق ترس و استراب و نگرانی و وحشت میفریبد و هم از طریق دلبستگی های دروغین و عشقهای مجازی و هم از راه تخیلات و ساخت آرزوهای رنگارنگ. پس از این ابلیس بگریزید، و با او، همنشین و هم سخن و یار و دوست نشوید. ولی اگر دوستی کردید، پس از آن نمیتوانید انتظار پایانی خوش داشته باشید. نمیتوانید، آمده و شکایت کنید که چرا خود، بی همه چیز شدید و بروز تیره و تار دچار گشتید. چون ابلیس چیزی برای از دست دادن ندارد، چه بلائی میخواهید سرش بیاورید که او، خود آنرا نساخته باشد؟»




حاضر آوردند چون فتنه فروخت
اشتر مردی که هیزم می‌فروخت
چون موکل اشتری را بانگ کرد
هم به دو دانگی دلش را شاد کرد
اشترش بردند از هنگام چاشت
تا بشب در کوی و برزن پیش داشت
هنگامیکه قاضی حکم داده و دادگاه را برچید. کارگزاران قاضی (موکل او) شتر یک هیزم فروش را به دو دانگ اجاره کرده و آن جفاکار را بر پشت شتر نشانده و او را از سحر تا شام، در کوی و برزن چرخاندند.
بر شتر بنشست آن قحط گران
صاحب اشتر پی اشتر روان
سو بسو و کو بکوی میتافتند
تا همه شهرش عیان بشناختند
آن ابلیس و جفاکار بزرگ، بر پشت شتر سوار، و منادیان و شتربان هم در پی او و شتر روان شدند. و در تمامی شهر از کوی بکوی او را گردانیدند تا چهرش برای تمامی مردم شهر شناخته شد.
واژه پارسی تافتن، در اینجا یعنی گردانیدن.
پیش هر میدان و هر بازار‌گه‌
کرده مردم جملگی در او نگه
در هر میدان و بازار که رسیدند، ایستادند تا مردم او را خوب نگاه کنند.
نادیان آوازها برداشته
کاین همه تخم جفاها کاشته
بی نوائی، بد ادائی، بی وفا
نان ربائی، نر گدائی، بی حیا
جارچیان در همه شهر جار زدند که ای مردم این مرد، تخم دشمنی و نفاق است. او شیادیست حیله گر که بهیچ فردی رحم نمیکند. جفاکار و بی همه چیز است. دزد و پست فترت و بیشرمی است بزرگ.
ناپولوس است این ندارد هیچ چیز
وام نگذارد مر او را یک پشیز
این جفاکار هیچ ندارد حتی یک پشیز پول در جیبش نیست. کسی به او یک پول سیاه هم وام ندهد.
با تَن و باتِن ندارد جُبه ای
ناپولوسی، قُلب دغائی، دُبه‌ای
مردم حواستان جمع باشد، این ابلیس نه در ظاهر و نه در درون هیج اخلاق و شرم و حجابی ندارد (جبه) و به هیچ پیمانی پایبند نیست. بی همه چیز و دروغگو و شیاد و ستیزگر (دُبه ای) است.
واژه اوستائی «دُب» دراینجا بمعنی ستیزه گر، لجباز و سرکش است.
هان و هان با او حریفی کم زنید
چونک او آید، گره محکم تنید
آگاه و هوشیار باشید که با او همنشین و هم سخن و طرف نشوید، و اگر این بطرف شما آمد، محتات باشید و احتیات را بیشتر کنید و لب از گفتار با او ببندید.
حریفی کم زنید، یعنی برخورد کم کنید.
ور بحکم آرید این پژمرده را
من نخواهم کرد زندان مرده را
اگر با همه این گفتها و هشدارها، باز هم گول او را خوردید، نمیتوانید از او نزد من شکایت کنید، چون از نظر من این مرده است و من مرده را مجازات و زندانی نمیکنم.
یعنی ای آدمیان، خداوند توسط حضرت زرتشت مقدس، برای شما همه چیز را گفته و هم نیم روشنتان را شرح داده و هم نیم تاریکتان را بشما معرفی کرده است. و هم راههای بزرگ ساختن نیم روشنتان را بشما آموخته (ذوق آوردن را شرح داده) و هم راه هائی که باید از این ابلیس بی همه چیز که در واقع مرده و تنها موجودیست که در چرخه زندگی شرکت داده نمیشود، را هم بشما یاد داده است. پس اگر آدمی، نیم روشن خود را ناچیز کرده و به نیم تاریک خود اجازه دهد که او را تا زیر پوست دربر بگیرد، باید بداند و آگاه باشد که دراینصورت او نیز از چرخه حیات به بیرون پرتاب شده و مانند ابلیس مرده و زندگی دوباره نخواهد یافت. در اینحالت تنها جائیکه دارد جسد پوسیده خود است، پس به آن جسد پوسیده پناه برده و زامبی میشود.
درست مثل اینکه، آدمی از گرما و روشنی (نیم روشن خود) احساس امنیت و خرسندی دارد، و از تاریکی و سرما (نیم تاریک خود) احساس ترس و وحشت و لرزیدن به او دست میدهد.
و همراهی آدمی با ابلیس، او راتبدیل به زامبی و یا جسد نفرت انگیزی خواهد کرد که بودن لذتی برای او ندارد. و هیچ چیزی او را راضی و خشنود و دلشاد نخواهد کرد. درست مانند یک جسد، تنها بوی گند او نشانش خواهد بود و دیگر هیچ.
با توجه به تحولات اخیر دنیا، شاید بتوان گفت که جمعیت کنونی دنیا، آخرین بازماندگان نسل آدم خواهند بود. و پس از مدت کوتاهی، زمین بطور کامل بتصرف ابلیس و زامبی های آدمخوار و کودک آزارش درمیآید.
و زمین به تصرف کسانی درخواهد آمد که با وجود میلیونها سند و مدرک معتبر، دال بر آدمخواری و کودک آزاری و ابلیس منشیشان، حتی یک تلنگر بعنوان مجازات ندیده و نخواهند دید. چرا؟ چون این آدمخوارها و بچه بازها و مفعولهای وحشی و زامبیهای نفرت انگیز، شیاتین همان ابلیس اصلی هستند که دنیا را با وجود نحس و نکبتش به تیمارستان تبدیل ساخته و همه تلاشش را برای زامبی ساختن تمامی مردم دنیا بکار گرفته و در این راه از هیچ پست فترتی و جنایتی رویگردان نیست. و از زامبی هایش که ادای زندگی و زندهگان را درمیآورند و خود را درمیان مردم جا زده اند، ولی در اصل همگی از دم مردگان متحرکند که درد و غم و رنج و ترس و وحشت، کمترین دغدغه هایشان است، دراینراه بهره میگیرد.
خوش‌دَمست او و گلویش بس فراخ
با شِآر نو، دِثار شاخ شاخ
واژه اوستائی «دثار» دراینجا یعنی جُبه و جامه و پوششی که بر روی جامه زیرین بتن کنند. «شآر» جامه ای است که در زیر «دثار» میپوشند. مانند قبا و عبا. که بزرگان و حکمای ایران، قبا را زیر میپوشیدند و عبا را روی آن. و به آن شآر و دثار میگفتند. و دثار را افراد سرشناس و معتبر و مالدار جامعه بتن میکردند. دثار شاخ شاخ آن دثاری بود که بسیار زیبا با پارچه های مخصوص مانند زربفت ووو، ساخته میشد.
میفرماید، این ابلیس خدا زده، همیشه و همیشه و همیشه، هم خوش بیان و خوش زبان است، و هم ظاهری بسیار آراسته و شیک پوش دارد. او با شآر نو و دثاری گرانبها و با ظاهری بسیار باوقار ظاهر میگردد. بطوری که از همان لحظه نخستین ورودش، معمولیها را مات و مبهوت خویش ساخته و هنگامیکه دهان باز کرده و سخن میگوید، معمولیها شیفته او میشوند. کنایت از زرق و برق دنیا.
گر بپوشد بهر مکر آن جامه را
هبه‌ است آن، تا فریبد عامه را
در زمان جنگ جهانی نخست، آخوندای جهود، شآر و دثار بزرگان ایران را، پس از اینکه آنها و خانواده هایشان را قتلعام و خانه هایشان را ویران کرده بودند، از آنها دزدیده، و هم از ترس رضاشاه و پنهان شدن از دادگری او، و هم برای فریب دادن خرمن مردم، آن شآر و دثار را بتن کرده و خود را با مکر و حیله، رهبران معنوی مردم جا زدند. و بمدت سد سال ایران و ایرانی را مانند جذام خوردند. تا همین روزها که آخر و پایان ماموریت جنایتکارانه خود را به اتمام رسانده و برای اینکه زیر بمبارانهای وحشیانه جهود جنایتکار آسیب نبینند، گروه گروه به اسرائیل رفته و خبر مرگ خود را پخش کردند تا بدین ترتیب هم با خیال راحت و بی دردسر، لذت ثروتهای نجومی که از قتل و غارت ملت ایران بدست آورده اند را ببرند، هم التیامی ظاهری بر زخمهای چرکینی که بمردم ما نشاندند، زده باشند و هم به جنایات اسرائیل چهره مردم پسند داده، هم رد جنایات ۴۷ ساله غرب و اسرائیل را پاک کرده و هم تا مردم سرگرم این خوشی مصنوعی هستند، سرزمین مقدس ایران را با خاک یکسان کنند. و این بیت شرح حال ایرانیان است.
هبه یعنی عاریت، آریت.
حرف حکمت بر زبان نا‌حکیم
هله ‌های هبه ای دان ای سلیم
اگر حرفهای حکیمانه را یک حقه باز بزبان آورد، بدان و آگاه باش که آن سخنان خردمندانه (هله ها) مصنوعی و عاریتی(هبه ای) و دزدیده شده از دانایان واقعی است.
گرچه دزدی جبه ای پوشیده است
دست تو چون گیرد آن ببریده‌ دست؟
با اینکه آن جهود دزد، پست فترت و جنایتکار، جبه بزرگان ایران را پوشیده، ولی چگونه میتوان از یک زامبی که بسبب دزدی دستش را بریدند و اسیر ابلیس است، انتظار دستگیری و یادگیری و انسانیت داشت. یعنی با وجود ظاهری فریبنده و جامه گرانبها، چون دو دست بریده دارد، دستگیر هیچ فردی نمیتواند بود. بجز اینکه دیگران را هم مانند خود، بریده دست کند.
چون شبان از اشتر آوردند بزیر
مرد گفتش، منزلم دورست و دیر
بر نشستی اشترم را تا پگاه
جو رها کردم، کم از اخراج کاه
پس از اینکه آن جفاکار را از شتر پائین آوردند، و منادیان سر کار خود برگشتند، صاحب شتر دچار تَمَ (طمع) و آز شد و یقه آن مرد را گرفت و گفت، از سحر تا پگاه سوار شترم شدی، و حالا من بهت تخفیف میدم و پول جو نمیگیرم، ولی پول کاه شترم را باید بدی!(خرج کاه او را باید بدی)
گفت، تا اکنون چه میکردیم پس‌‌؟!
هوش تو کو‌‌، نیست اندر خانه کس‌‌‌؟
مرد رسوا گفت، پس از صبح تا الان چکار میگردیم، باهوش؟ و سپس با انگشتان به سر مرد تلنگر زد و گفت، کسی خانه هست؟
کوس رسوائیم، به چرخ هفتمین
رفت و درگوشت نرفت ای بد همین؟
گفت از صبح تا الان دارند کوس و شیپور رسوائی من را میزنند تا جائیکه صدای آن تا آسمان هفتم رفته، ولی در گوش تو نرفته؟
و این حکایت اکثر قریب به اتفاق مردم دنیا است. هزاران سال است که سخنان حضرت زرتشت مقدس درباره نیم تاریک و ابلیس درون آدمی، با شرح و تفصیل توسط همه دانایان و بزرگان روزگار بمردم گفته شده، ولی هنوز اکثر مردم بدنبال گرفتن پول شتر از ابلیسند! چرا؟ چون آنچنان درگیر حرص و آز و تم و مال دنیا هستند که نه تنهاهیچ چیزی در گوششان نمیرود، بلکه خود، یک پا ابلیسند.
واژه مرکب و پارسی «بَد همین» دراینجا یعنی، بدا بحال. بد حال. کسی که از حماقت تیره روز است.
گوش تو پر بوده ‌است از شِرِ خام
پس تَمَ کر میکند گوش، ای غلام
واژه پارسی شِرِ یعنی حرص و آز و تَمَ. و میگوید از سحر تا کنون آنچنان بفکر تیغ زدن من بودی و در ذهنت برای گرفتن پول از من نقشه میکشیدی که از دور و اطراف خود بطور کلی فارغ و مرخص شده و نشنیدی که درباره من چها گفتند. و این تَمَ و حرص و آز است که گوشها را کر و چشمها را کور میکند.
تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان
ناپولوس‌ است، ناپولوس‌ است قلتبان
حتی سنگها و کلوخ ها هم شنیدند که من بی همه چیز و متقلبم، اما تو نشنیدی.
تا بشب گفتند و در صاحب شتر
بر نزد، کاو از تَمَ پر بود پر
از صبح تا شب، در کنار گوش صاحب شتر جار زدند که، این فرد شتر سوار، یک کلاش، و قلاش و متقلب و بی همه چیز است، ولی صاحب شتر نشنید و نفهمید! کوس رسوائی ابلیس را هزاران سال است میزنند، ولی آدمیان نمیشنوند، چراکه از عشق به دنیا پُرند.
هست بر گوش و دلش مُهر جفا
در میان، بس صورت‌ است و بس صدا
تو گوئی بر گوش و چشم مردمان مهر حماقت زده اند، نه میبینند و نه میشنوند. تو گوئی اکثر آدمها را در چادر بلاهت پیچیده اند و هم مهر سکوت بر ندا ها زده اند. و بر روی نقاره ها و سرناها و شیپور های کلام حق، صدا خفه کن نصب کرده اند. چراکه در ذره ذره ذرات این جهان، چه در ظاهر و چه در باتن، رد پا و اثر خداوند متعال قرار دارد و میتوان آنها را دید و شنید و فهمید. (در میان بس صورت است و بس صدا) ولی امان از کسی که خود را بخواب زده است.
آنچ او خواهد رساند آن بچشم
از جمال و از کمال و از کرشم
و آنچ او خواهد رساند آن بگوش
از سماء و از سروش وز خروش
خداوند هم با آدمها سخن میگوید، هم آنچه که باید به آدمی بگوید، از درون و برون و آنچه دیده و نادیده است، از درمان، راه حل ها، پندها ووو، را میگوید. اگر انسان نمیشنود و یا درک نمیکند، ایراد از گیرنده های ما است.
واژه پارسی «کرشم» یعنی آن نیروی پنهان که بچشم دیده نمیشود ولی اثر دارد و احساس میگردد. لغت پارسی کرشم را معمولا کرشمه مینویسند و آنرا به ناز و غمزه و غمیشِ، سر و چشم و ابرو و تن نسبت میدهند.
سروش ندای خداوند و فرشته و پستچی درگاه خدا است، او را به یونانی هرمس میگویند.
گرچه تو هستی کنون غافل از آن
وقت حاجت حق کند آن را عیان
هرچند آدما یا از این مطلب بیخبر و غافلند و یا آنرا ندید میگیرند که در هر روی، روزی که دیگر دیر است، برای آنها یقین خواهد شد. در مصراع دوم میگوید، زمانیکه در اوج نیازمندی باشی آنرا درخواهی یافت. که من شک دارم.
گفت پیغمبر که یزدان مجید
از پی هر درد درمان آفرید
حضرت زرتشت مقدس فرموده است که «خداوند بزرگ، درمان تمامی دردها را آفریده و آنرا در نزد آدمیان قرار داده است» و کافی است تا آدما دست دراز کرده و درمان خود را از درون خود بخواهند. چگونه؟ همانگونه که تمامی رنج و غم و ترس و نگرانی و دردها در ابلیس و یا در نیم تاریک آدمی قرار دارند، تمامی شادیها و خرسندیها و احساس امنیت و دلاوری و خرد و درمان هم در اهورا و یا نیم نورانی او جای گزیدند. و این انسان است که انتخاب میکند که متعلق بکدامین سفه و یا کدامین بخش از وجود خویشتن خویش باشد.
لیک زان درمان نبینی رنگ و بو
بهر درد خویش بی فرمان او
ولی از آن درمانها هیچ نشانی نخواهی یافت، اگر در نیم تاریک خود بسر میبری.
کان پُر چاره‌، هیچت چار، نِی
تا که نگشاید خدایت پار، نِی
آن بخش نورانی و یا اهورا که پُر از راه حل و چاره است، آدمی را چاره نیست، مگر آدمی به خدا بپیوندد و به لطف او راه را بگشاید. واژه پارسی «کان» که هماره با مکان میآید، در اینجا کنایت از «دار هستی» و یا دنیای قابل رویت برای آدما است. میگوید، دنیا پُر از چاره و درمان همه بیماریها است. و چاره همه بیچارگیها در آن نهاده شده است. ولی آدمی تنها با کمک خدا میتواند به آنها دستیابد. و یا تنها خدای تو، و یا آن آه و یا دم الهی در درونت، توانا به دیدن و یافتن درمانها و چاره ها است.
چشم را ای چاره‌جو، در نامکان
هین بنه چون چشم‌ گشته سوی جان
ای که خواهان زندگی جاودانی، ابتدا چشم بر هم نه و بمیر.
ای که خواهان چاره و درمانی (ای چاره جو) چشم دلت خدا جو است، چراکه جان تو از آنجا سرچشمه میگیرد.
این جهان از بی جهت پیدا شده‌ است
کان ز بی‌جائی جهان را جا شده‌ است
اهورای آدمی ذره ای است که از خدا جدا شده است و از بی جائی در کالبد انسان جا گرفته است.
و یا این جهان و هرچه در آنست، از هیچ و نامکان و عدم (بی جهت) هستی پذیرفته و این جهان از نامکان (بی جائی) به مکان و یا این جهان پدیدار گشته است.
باز گردد هست سوی نیستی
گر تو از جان طالب پایستی
پس جان آدمی خواستار بازگشت بسوی منبع خود است. و اگر واقعا آدمی هم اینرا خواهان باشد، انجام خواهد پذیرفت.
اگر انسان براستی خواهان سعادت پاینده است، میبایست خواهان آن نامکان و یا دم الهی خود شود، چراکه خانه و مکان اصلی و اصل آدمی آنجاست.
جای دخل‌ است این عدم از وی مرم
جای خرج‌ است این وجودِ بیش و کم
آدمی نباید از مرگ بترسد و از آن برمد، چون پس از مرگ انسان وارد جایگاهی میشود که او را یک گام به نامکان و یا اصل خود نزدیکتر میکند. و این برای آدمی دخل و سود است. درحالیکه وجود و هستی فنا پذیر انسان در این دنیا خسران و ضرر است چون رسیدن او را به اصل خود عقب میاندازد.
و یا آدمی نباید از دم الهی (آنکه از عدم، هستی یافته) و یا «نو آه»خود برمد و آنرا نادیده بگیرد، چراکه اهورای انسان از همان جائی است که سود و سرمایه واقعی آدمی از آنجا میآید. درعوض جسم آدمی در همین دنیا مانده و میپوسد.
کارگاه صنع حق چون نیستیست
جز فروهشته جهانِ هست، کیست‌‌‌؟
چون کارگاه آفرینش خداوند در عدم قرار دارد و او دنیا را از نیستی و هیچ آفریده است، پس بجز آنکه خواهان هیچ (این دنیا) است، چه کسی بجز آن ابلیس و یا فروهشته میتواند باشد. (کنایت از آن مرد جفاکار که خواهان ماندن در زندان بود)
فروهشته به پرهشته ها (فرشته ها، پریان) که بر زمین سقوط میکردند و ابلیس یکی از آنها است گفته میشد و میشود.
شاید پایان داستان آدم و حوا، به بیرون راندن ابلیس از بهشت به جهنم زمینی، انجامیده و نه بیرون رفت آدم و حوا از آن. شاید زمین زندان و جایگاه خلافکاران درگاه خداوند است. و تناسخ درواقع شانس دوباره به پرهیشته های، فروهشته است. و آن دم الهی، ذره ای است که هنوز در فروهشته ها باقی مانده است.
پاورقی
۱- تسو، پسو، وزنی است برابر وزن چهار جو. یک بخش از ۲۴ بخش شبانه روز، که یک ساعت باشد. یک بخش کوچک از هر چیزی. قیرات. پسو واحد پول در دنیا و از امپراتوری جهانشمول صفوی است. میگویند از واحدهای اندازه گیری گذشته در ایران بزرگ بوده است و مقدار آن یک چهارم دانگ است و دانگ یک ششم هرچیز است.
همچنین پسو بخشی از استانهای منطقه سواد ایراگ بوده است. ایراگ (معرب آن عراق) به ۱۲ استان و هر استان ۵ پسو تقسیم میشده که جمعا ۶۰ پسو میشده است.
ایراگ تا جنگ جهانی اول جز خاک ایران بود.
پسو یک هسه از بیست و چهار هسه شبانه روز که عبارت از یک ساعت باشد و یک هسه از بیست و چهار هسه چوب گز استادان خیات و همچنین یک هسه از بیست و چهار هسه سیر استادان بقال. و سیر و روز و شب و غیره را نامند. و مثلا از بیست و چهار هسه گز یک هسه پسو باشد و سیر را که بیست و چهار توله است یک توله را پسو گویند. یک چهارم دانگ.
پسو در گذشته همچنین نام ساعت، دستگاه زمان نگار و وسیله ای که زمان را نشان میدهد، بوده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر