از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی

در پخش پیشین خواندیم که باید با ابلیس درون آدمی جنگید و اجازه رشد و توانائی به او نداد. و این بدین معنا نیست که ابلیس درون را باید کشت و از میان برد. چراکه اینکار نشدنی و بدور از طبیعت و خلقت خدا است. بلکه بدین معنا است که قدرت یا در دست بخش روشن آدمی باشد و او کنترل حواس حیوانی (حواس زندگی و یا گیرنده های شش گانه) را داشته باشد تا آنها از ریل خارج نشده و به افرات و تفریت و شهوت بدل نشوند و یا دستکم قدرتشان میزان و ۵۰/۵۰ باشد تا بالانس و هارمونی نسبی در درون آدمی برپا گردد. تا بدین طریق از پلیدی مطلق بتوان پرهیز کرد. و اگر بخواهیم مثالی در این رابطه داشته باشیم، باید گفت: هنگامیکه داستان آدم و یلدا (آدم و حوا) بازگو میشود، در تصور آدما، زوجی نمایان میشوند که در یکجائی به زیبائی مناطق هاره و یا هاوائی پیش از اینکه وحشیهای غربی آنجا را با خاکستر یکی کنند، در حال گردش و خوشگذرانی هستند. درحالیکه سمبلیک این داستان، حکایت آن زوجی است که نه دغدغه نان دارند، نه مشگلی بنام سقف بالای سر، نه کمبودی از نظر شکم و زیر شکم دارند، نه از سرما و نه از گرما در رنجند و بطور کلی درگیر نیازمندیهائی که جمعی را وادار بختا میکند، نیستند. ولی مدام و شبانه روز بدنبال پیدا کردن غمی برای خوردن هستند. خداوند میفرماید، من بشما همه نوع امکانات رفاه را داده ام، ولی غم خوردن ممنوع است. ولی آن زوج و یا آن انسان گوشش بدهکار نیست. این میشود که با وجود داشتن همه نوع امکانات رفاهی (با وجود بودن در بهشت) از لذت بردن محروم گشته (از بهشت رانده میشود) و در جهنمی که بدست خود ساخته اند، درحال رنج کشیدن هستند. ولی چرا اینگونه است؟ چون آدمی از دو بخش روشن و تاریک تشکیل شده است. و هرگاه یکی از آندو بخش راضی است، بخش دیگر ناراضی است. و تا بالانسی بین ایندو برقرار نباشد، حکایت آدم و یلدا و بیرون رفت آنان از بهشت، همچنان باقی است.
همچنین در این بخش که یکی از مهمترین بخشهای مثنوی و یا قرآن پارسی است، مولانا از انواع اهوراها در نزد آدمیان سخن میگوید و آنها را به هفت سد نوع تقسیم میکند. متاسفانه ما از دانستن همه آنها محروم گشته و به یکی دو نوع از آنها باید بسنده کنیم. چراکه وحشیهای بغایت احمق و بی بته حسود بی خاصیت که تصور میکنند با نابودی ایرانی، خود فرصت دیده شدن میابند، آنها را سانسور و مختوش کرده اند.
آن یکی از خشم یاری را بکشت
هم بزخم خنجر و هم زخم مشت
دیگری گفتش که از بد گهری
یاد ناوردی تو حق یاوری
هین تو یارت را چرا کشتی بگو
او چه کرد آخر بگو ای زشتخو
هیچکس کشته است یار خود کنود
می نگوئی کاو چه کرد، آخر چه بود
یاور در اینجا کنایت از تربیت و فرهنگ و یافته هائی است که آدمی در دورانهای گوناگون زندگانی خود، کودکی و نوجوانی و بخشی از جوانی از یاوران پیرامون خود (مادر، پدر، خواهر و برادر، دوست و آشنا، فامیل، مدرسه و جامعه) کسب میکند.
میفرماید، فردی یار خود را میکشد، یعنی تمامی آنچه که روزگاری به کمک و یاری آنها دنیایش را میساخته را از خود دور کرده و در خود میکشد. پس مورد نکوهش کسانی قرار میگیرد که هنوز درگیر تعصبات اکتسابی و یاوری های اشتباه خود هستند و آنها را قبول دارند. آن فرد در پاسخ به پرسش اینکه چرا یار خود را کشته میگوید:
گفت کاری کرد کان شین من است
کشتمش کان خاک پوشین من است
و یا
گفت کاری کرد کان عار وی است
کشتمش کان خاک ستّار وی است
متهم شد با یکی زآن کشتمش
غرق خون در خاک گور آغشتمش
گفت زیرا او مرا کوچک، ناچیز و حقیر ساخته بود. پس کشتم، تا مرگ او ستار و پوشاننده ایراد و ننگ من باشد.
واژه پارسی «شین» یعنی کسیرا به زشتی نسبت دادن و یا به زشتی آلودن. و پوشین یعنی پوشاننده. عار در اینجا بمعنی عاریتی و مصنوعی.
گفت آن کس را بکش ای محتشم
گفت پس هر روز فردی را کشم
کشتم او را رستم از خونهای خلق
نای او بُرَّم به است از نای خلق
به آن فرد گفتند، چرا آن دلایل و عواملی که سبب حقارت و ناچیزی تو شده اند را نمیکشی. گفت در اینصورت هر روز باید مسبب میکشتم. او را کشتم تا از مسبب ها رهائی یابم، چرا که بریدن نداهای او (نداهای درونی) از بریدن نداهای بیرونی، مهمتر و بهتر و واحب تر است. چراکه «گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هرآنچه هست گیرند.»
نفس تست آن یاور بد خاصیت
که فساد اوست در هر ناحیت
میگوید آن ابلیس درونت که خود را یاور تو مینامد، درواقع خائن و خیانتکاری بزرگ است و فساد او از شش جهت بر تو وارد میآید و ترا ناچیز و حقیر میگرداند.

پس بکُش او را که بهر آن دَنی
هر دمی قصد عزیزی میکنی
پس او را سرکوب کن چون هم او پلید دنی است که ترا با خلق خدا به جدال و جنگ و کشمکش میکشاند. و بخاطر فساد اوست که تو مدام با غریب و آشنا در برخورد و دشمنی و حقد و حسادت و کین و نفرت بسر میبری.
از وی این دنیای خوش بر توست تنگ
از پی او با حق و با خلق جنگ
از نابکاری اوست که این دنیا بر تو تنگ است و کامت تلخ. و هماره با خدا و خلق خدا در ستیزی.
یار کشتی، باز رَستی ز اعتذار
کس ترا دشمن نماند در دیار
آن ابلیس درونت را که ناچیز گردانی، دیگر نه خدا و نه خلق خدا را دشمن و مقابل خود نخواهی یافت. یعنی دیگر نه حق و نه خلق با تو دشمنی نخواهند کرد.
گر شِگال آرد کسی بر گفت ما
از برای آن نبو و ایلیا
کایلیا را نی که یاری کشته بود
پس چراشان دشمنان بود و حسود
میگوید اگر افرادی به این گفته اشگال گرفته و بپرسند که اگر این سخن درست است، پس چرا آن نبی راستین خدا، حضرت زرتشت مقدس و یاران و ایلیا و مردان پارسا و پرهیزگار و عزیزان خدا که نه با کسی دشمنی دارند و نه میجنگند، از هر طرف با دشمن و حسود احاطه شده اند؟
گوش نِه تو ای طلبکار صواب
بشنو این اِشگال و شُبهت را جواب
دشمن خود بودهاند آن منکران
زخم بر خود میزدند ایشان چنان
دشمن آن باشد که قصد جان کند
دشمن آن نبود که خود جان میکَند
میگوید، آنهای که با دیگران در ستیز و جنگ و دشمنی هستند، درواقع با خودشان دست بگریبانند، چراکه دشمن آن کسی است که بقصد جان تو عمل میکند نه آنکه بقصد جان خود میکوشد و درحال جان کندن است.
نیست خفّاشک عدوِ آفتاب
او عدوِ خویش آمد در حجاب
تابش خورشید او را میکُشد
رنج او خورشید، هرگز کی کَشَد؟
مثلا خفاش از نور و تابش خورشید فراری است، و با بالهایش، صورت را میپوشاند، چون تاب و تحمل نور آفتاب را ندارد. و اینکه خفاش دشمن خورشید باشد، به تریچ قبای خورشید هم بر نمیخورد. و اصولا بود و نبود خفاش برایش مهم نیست.
تریچ یعنی نوار یا پارچه باریک و ضخیم و یا چرم باریک که به لبه های پائین جامه های بلند دوخته میشد تا بهنگام راه رفتن و کشیده شدن پائین دامن بر روی زمین، پارچه جامه آسیب نبیند. و تریچ را معمولا به پائین دامن شآر و دثار (قبا و عبا) از زیر میدوختند. و این مثل در مورد کسی استفاده میشود که با کمترین بی حرمتی رنجیده خاطر میگردد.
دشمن آن باشد کز او آید عذاب
مانع آید لعل را از آفتاب
دشمن کسی است که موجب رنج و ناراحتی و عذاب است. آنکه از بوجود آمدن لل توسط خورشید جلوگیری میکند.
واژه اوستائی «لل» دارای معنای زیادی است، در اینجا بمعنی سنگ سرخ قیمتی.
کی حجاب چشم آن فردند خلق؟
چشم خود را کور و کژ کردند خلق
و چه کسی بواقع مانع و سد آدمی در هر کاری است؟ خود او. چگونه؟ با کور و کر کردن خود. با نشنیدن درست و ندیدن واقعیت.
چون غلام هندوان کاو کین کشد
از ستیزه خاژه، خود را میکشد
سرنگون میافتد از بام سرا
تا زیانی کرده باشد خاژه را
در سد و پنجاه سال پیش که مهاراجه های هندوستان وحشیها را بخدمت خود میگرفتند و آن غلامان چشم آبی که موئی برنگ زرد چرک داشتند، را بخاطر اشتباهاتشان تنبیه میکرند، آن نوکران میرفتند و خود را از پشت بام بزمین می انداختند تا مثلا آسیب مالی به مهاراجه زده باشند. از آنجا مثال « بور و احمق، و یا مو زردها بورند، یعنی احمقند» در بین مردم دنیا رایج شد. و چون معنای بور (یعنی احمق) را نمیدانستند، نام موهای بی رنگ خود را بور و یا بلوند گذاشتند. Blond
گر شود بیمار دشمن با طبیب
ور کند کودک عداوت با ادیب
در حقیقت رهزن جان خودند
راه عقل و جان خود را میزنند
اگر مریض با پزشک دشمنی کند و یا کودک با آموزگار خود، سر ناسازگاری بگذارد، درواقع بخودشان بد کرده اند.
گازُری کاو خشم گیرد ز آفتاب
ماهیی گر خشم میگیرد ز آب
تو یکی بنگر کرا دارد زیان
عاقبت که بود سیاهاختر از آن
همچنین اگر آفتاب پرست (گازور) با خورشید دشمنی کند و یا ماهی با آب، کدامیک از این دشمنی زیان و ضرر میبینند؟
تو حسودی کز فلان من کمترم؟
میفزاید کمتری در اخترم
خود حسد نقصان و عیبی دیگرست
بلک از جمله کمیها بتّرست
آدمی که بدیگری حسادت میکند، در اصل بخدای خود ایراد میگیرد. و درنتیجه موجب بیزاری خدایش از خود میشود. یعنی خویشتن خویش را دشمن خود میسازد. که در این صورت روز خوش نخواهد دید. (مردم دشمنی خدای درونشان را بدشانسی مینامند) بدین ترتیب میتوان گفت که حسادت یک خسران بزرگ است که از بدترین کمبودها و آویزه های اخلاقی در انسان پدید میآید.
آن بلیس از ننگ و آر کمتری
خویش را افکند در سد ابتری
از حسد میخواست تا پالا بود
خود چه پالا، بلک خونپالا بود
چرا ابلیس از مرتبه بالائی که در پیشگاه خداوند داشت، رانده شد؟ چون او با حسد ورزی، به خدای خود ایراد گرفت.
واژه اوستائی «پالا» دارای شرح و تعریف گسترده ای است و از صفات خداوند است، بمعنی پاک مطلق. و در پارسی دارای چم و خم های زیادی است، و یکی از واژگان بسیار کهن پارسی و بجا مانده از عصر حضرت زرتشت مقدس است. در اینجا در مصرع اول یعنی بالاتر از همه، و واژه ترکیبی خون پالا، یعنی خدا. (۱)
من ندیدم در جهان جستجو
هیچ اهلیّت به از خوی نکو
اهلیت در اینجا کنایت از به «خود آئی» است.
و میگوید، در جهان، بالاتر از انسان نیست، و «خدائی» به «خود آئی» است، و در جهان جستجوی خدا، هیچ چیزی بالاتر و برتر از انسانی نیست که احولی را کنار گذاشته است. یعنی خود را از خدا جدا نمیبیند. و بدترین چیز «یک» را «دو» دیدن است. پس احولی کنار بگذار. نمیگوید خدایا کمکم کن، بلکه میگوید من میتوانم. من خود خدام.
چون هنگامیکه بپذیری خدائی و از جایگاه خدا نگاه کنی، دیگر هیچ چیزی در دنیا بنظرت مهم و ارزشمند و بزرگ و ناممکن نیست. بالاتر و بهتر از تو نیست. دیگر چیزی وجود ندارد که به آن حسادت کنی. هیچ چیزی ترا مجذوب خود نمیکند. مفتون و خواهان و شیفته و نگران و هراسناک نمیشوی. وقتیکه تلسم را بشکنی، هم تو، هم اهورای درونت و هم خدا هر سه توئی. و یا بقول مولانا: «هر سه یک شد چون طلسم تو شکست»
در معنای ظاهری میفرماید، در دنیای آدمها و یا آن جهانی که من جستجو کردم، هیچ فردی را بهتر و شایسته تر از آن کسی ندیدم که خلق و خوی نیکو دارد. در جهان اخلاق، برتر از آرام بودن، هیچ چیزی نیست. فردی که ذات و اخلاق نیکو دارد از همه شایسته تر و بهتر است.
اهلیت در معنای ظاهری یعنی صلاحیت، شایستگی.
آن نبو را واسطه زان ساخت حق
تا پدید ناآید حسدها در قلق
خداوند به حضرت زرتشت از آنجهت دانش و علم لدن داد و او را برگزید و برای او مرتبه بالاتری قائل شد و میانجی بین خود و دوپاها ساخت، تا هم حسادت در او نباشد و هم دیگران به او حسادت نکنند و هم حسادت یکی از نگرانی های او نگردد. چون کسی که از دیگران از هر جهت بالاتر است دلیلی برای حسادت ندارد. و در نتیجه از نفرت و کینه برخاسته از حسد رسته و رها است. و درضمن هنگامیکه مردم کسیرا از خودشان بالاتر بیابند، و او را به بزرگی بپذیرند، نسبت به او حسادت و نفرت ندارند.
واژه پارسی قَلَق در اینجا یعنی نگرانی.
درگذر از فضل و از چستی و فن
کار خدمت دارد و خلق حسن
همه چیز از دانش و مهارت و تخصص یک طرف، و اینکه با تمام وجود بپذیری که خدائی و توانمندی، یکطرف.
در معنای ظاهری میگوید، در دانش و مهارت های انسانی و فن و تخصص باید به درجات بالا رسید تا حسادت را در خود از بین برد. و یا، صرف نظر از اینکه بزرگی به داشتن دانش و مهارت های فردی و استعدادهای بی نظیر است، خلق نیکو موجب بزرگی و برتری آدمی بر همه مردمان میگردد.
زانک کس را از خدا آری نبود
حاسد حق هیچ دَیّاری نبود
چون کسی به پای بزرگی خدا، از هر جهت، نمیرسد، و از خدا بالاتر وجود ندارد، پس خدا از حسادت بری است. آدمیان هم نسبت به او حسادت ندارد. چراکه او آنچنان از همه برتر است که هیچ احدی را حتی تصور بدو رسیدن، نیست. و آنکه خدا برگزیند، محبوب همه خلق است.
واژه پارسی دَیّار یعنی، شخص، فرد، احد، کس، هیچکس، دیرنشین، صومعه نشین.
آن کسی کَش مثل خود پنداشتی
زآن سبب با او حسد برداشتی
آدمی هرکه را مانند خود ببیند و هم سنگ و مشابه خود بیابد، پس به او حسادت میکند.
چون مُقَرَّر شد بزرگی رسول
پس حسد ناید کسی را از قبول
و هنگامیکه خداوند آنچنان بزرگی را به رسول واقعی خود، حضرت زرتشت مقدس داد، و او بعنوان داناترینِ دانایان، از طرف مردم پذیرفته شد، دیگر فردی را نمیتوان یافت که خود را بالاتر بداند و حسادت کند.
هر که را خوی نکو باشد، بِرَست
هر کسی کاو شیشهدل باشد شکست
هر که خود را بمقام بالاتری از معنا برساند، او کسی است که از خشم و کین و حقد حسادت خلق میرهد. و هرکه در این مرتبت نباشد، مرتبا ضربه خواهد خورد.
او چو نورست و خرد گابریل اوست
وان ایلیا کم از او، چِندیل اوست
حضرت زرتشت مقدس نور بود و خرد او مانند سروش و یا فرشته پیغام آور خدا گابریل، میماند. و نور کسانیکه از او پائین ترند، در مقابل خورشید وجود او مانند چلچراغ میمانند. چون او خردش مانند سروشی از خدا است و به او یاری میرساند و دیگران در جایگاهی پائین تر آویزانند.
واژه پارسی «چندیل یاچندِل» که آنرا «قندیل» جا انداختند، یعنی لوسترهائی که از هزاران سال پیش در ایران میساختند. چندیلها از بلندی یا سقف آویزان میشدند و گاه پایه داشتند و روی میز قرار میگرفتند تا محیط را روشن کنند. جنس آنها معمولاً از شیشه و بلور، و به اندازه ها، رنگها و نقوش و شکلهای متنوع ساخته میشد و میشود.
این واژه پارسی همانند ساخت خود چندیل و تمامی چیزهائی که اختراع نیاکان خردمند ایرانیهاست و امروزه در دنیا از آنها استفاده میشود، به زبان وحشیها رفته و با همین معنا ولی با بیان ناقص مورد استفاده است، (Candle) و چلچراغ و یا چندل که (chandelier) خوانده میشود.(۲)
وآنکه زین چندیل کم، مِشکات ماست
نور را در مرتبت ترتیبهاست
و آنانکه نور وجودشان از نور چندیل و یا چلچراغها کمتر است، در مقام مقایسه مانند نور لامپ (مشکات) میمانند. و نور وجود آدمها نسبت به زیادی و درخشش آنها دارای مرتبت ها و درجات گوناگون است. یعنی اهورای آدمی دارای ترتیب ها و دسته ها و انواع گوناگون است.
واژه پارسی مشکات یعنی لامپ، چراغ کوچک، چراغدان. روزنی که از آن نور میتابد. مولانا در جائی دیگر در وصف حضرت زرتشت مقدس میفرماید: او ز چاچ آمد و نورش تابان، منٍ بیدل شده، مشکات ویم. کنایت از خاستگاه حضرت زرتشت از چاچکند.
زانک هفصد پرده دارد نور حق
پردههای نور دان چندین طبق
چرا که نور خدا هفت سد نوع و پرده دارد. و هفتسد نوع اهورا و یا نور حق داریم. اهورای آدما همه از جنس نور است ولی این نورها با هم فرق دارند.
از پس هر پرده قومی را مقام
صف بصف، آن پردههاشان تا به بام
این پرده ها بترتیب و صف به صف ایستاده اند تا برسند به بام و یا جایگاه نور خدا.
اهل صف آخرین از ضعف خویش
چشمشان طاقت ندارد نور بیش
کسانیکه در صف آخر قرار دارند همانهائی هستند که اهورایشان آنچنان کوچک و ناچیز شده که چیزی به مردنش باقی نمانده است. اینها دوپاهائی هستند که از انسان بودن هیچ نمیدانند و مرتبا بدنبال جنگ و قتل و غارتند. این گروه انسان نما دارای بیشترین رنج روحی اند. و بجز خباثت و رذالت هیچ چیز دیگری آنان را راضی نمیکند. و هرچه بیشتر پلیدی نشان میدهند رنجشان بیشتر میشود. در دایره ای سرگردانند که عاقبت آنان را زامبی میسازد. البته اگر تاکنون زامبی نشده باشند. مثلا ترامپ و کمپانی جهودان زشت رو و زشت خوی او را در نظر بگیرید. از نظر ثروت و مکنت و مقام و مرتبه و بطور کلی مادیات سقف را زده اند، و بجای اینکه در بهشتی از آرامش از زندگی لذت ببرند، شبانه روز کف بر دهان آنچنان از ته دل عربده کشی میکنند، که براحتی و آشکارا میتوان رنج و درد و جهنم درونیشان را دید. و معلوم نیست اینهمه پستی و پلشتی و پلیدی را در کجایشان جا داده اند.
وآن صف پیش از ضعیفی نظر
تاب نارد از شعاعی بیشتر
و افرادی که در صف یکی مانده به آخر ایستاده اند، چشمشان تاقت نوری بیشتر از آنچه میبینند را ندارند. این گروه که کم و بیش سوسوی نور حق را میبینند، اکثریت جامعه بشری را تشکیل میدهند. و یا بقول بزرگی که فرمود: «عشق خوبان و سینه اوباش، نور خورشید و دیده خفاش.»
واژه پارسی «شعاء» و یا «شاه پر» بمعنی یکی از درب های ورودی به دایره است. یعنی خطی که از مرکز دایره به محیط آن کشیده میشود. و یا خطی که قطر دایره را بدو نیم میسازد. و این خطوط بینهایتند و دامنه و مرزهای دایره را مشخص میکنند. بهمین سبب خطوط پرتو آفتاب خورشید را شعاء نور خورشید میگویند. در اوستا آنرا «رایا» مینامند و واژه «رایان» جمع آن و بمعنای تمامی شعاء های دایره و یا گستره پرتو خورشید در جهان هستی است. بهمین جهت آنرا نور و درخشش و تابان و حتی زندگی معنا کرده اند. و نام یکی از درب های ورودی به بهشت را نیز رایا و یا رایان مینامند. این واژه هم مانند همه واژگان پارسی و اوستائی به زبانهای دنیا رفته و بویژه از طرف وحشیها بسیار مورد استفاده است.(۳)
روشنایی کاو حیات اول است
رنج جان و فتنت این اَحوَل است
اگر آن نوری که افراد صفوف اول میبینند به چشم این کسانیکه در صفوف آخر ایستاده اند، برسد، آن احول ها (آنها که دو تا میببینند یعنی خود را از خدا جدا میدانند) تاب نیاورده و درجا یا میمیرند و یا دیوانه میشوند. چرا که توانا بدرک آن نیستند، پس برایش داستانها ساخته و گمراهند.
اَحوَلیها اندک اندک کم شود
چون ز هفت سد بگذرد او جم شود
هرچه به جلوتر میرویم، ضعف چشم و احول بودن و یا دو تا دیدن افراد کم میشود تا جاییکه قادر به دیدن دریای نور و یا حق تعالی میگردند. و خود خورشیدی تابان گشته و به مرتبه جمشید شاه میرسند.
یعنی برای خدا شدن باید از هفت سد پرده گذشت. و یا هفت سد خان را پشت سر گذاشت. هفت شهر عشق را اتار گشت، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم. این هفت را در نسخی نه نوشته اند.
آتشی که اصلاح آهن یا زر است
کی صلاح آبی و سیب تر است
آتشی که با آن، آهن و یا زر را نرم و سرخ و انعطاف پذیر میسازند، اگر برای سیب و یا گلابی استفاده شود، آنها را خاکستر کرده و نابود میسازد.
آبی یعنی گلابی. (۴)
سیب و آبی خامیی دارد خفیف
نی چو آهن، تابشی خواهد لطیف
سیب و گلابی نازک و لتیف و کم توانند و با آهن از هر نظر تفاوت دارند و برخلاف آهن با اندک دما و یا تابشی میپزند.
لیک آهن را لطیف آن شعلههاست
کاو جَذوبِ تابش آن اژدهاست
درحالیکه برای آهن که مانند یک اژدها است، هر شعله ای لطیف و کم توان است.
هست آن آهن فقیر جور کَش
زیر پُتک و آتش است او سرخ و خَش
خاصیت آهن مانند آن فقیری ستم کش، بدینگونه است که ابتدا آنرا در کوره ای سوزان با درجه حرارت بسیار زیاد قرار میدهند و سپس آنرا درآورده و بر روی سندان نهاده و با پتک بجانش افتاده و آنرا میکوبند. و همه اینها برای آهن خوب و خوشآیند است، چراکه او را زیباتر میسازد.
حاجب آتش بود بی واسطه
در دل آتش رود بی رابطه
آهن بدون هیچ رابط و واسطه و حجاب و پوششی، راست و مستقیم و بی پرده، در دل اتش سوزان درآمده و تازه گرم و نرم میشود.
بیحجابی آب و فرزندان آب
پختگی ز آتش نیابند و ختآب
درحالیکه آب و هرچه آبکی است (فرزندان آب) در برخورد با آتش، هیچگاه بدون حجاب و واسطه به پای پختگی و شهامت و دلاوری و سرسختی آهن نخواهند رسید.
واسطه دیگی بود یا تابهای
همچو پا را در روش پاتابهای
برای آب و آبکیها، باید ابزاری مانند دیگ باشد، تا توانا به تحمل آتش گردند. همانگونه که برای اینکه کف پا تحمل پیاده روی داشته باشد، از کفش و یا پاتابه استفاده میشود.
در گذشته «پای تاب» و یا پاتاب، نام کفش چرمی بود که بندهای آنرا دور ساق پا میپیچیدند.(۵)
یا مکانی در میان تا آن هوا
میشود سوزان و میآرد به ما
و یا ما احتیاج به اتمسفر و یا جو زمین (مکانی درمیان) داریم تا از نور و تابش خورشید نسوزیم. این جو است که مانع سوختن ما میشود، چراکه هیچ عنصری بر روی زمین یافت نمیشود که بدون میانجیگری لایه جو زمین، در مقابل تابش خورشید، تاب بیآورد. و اینکه وحشیها (که بجز تقلب و دروغ و قتل و غارت هیچ هنر دیگری ندارند و اگر ایرانیها نبودند، نسل بشر توسط وحشیهای بیابانگرد تاکنون برچیده شده بود) مدام از سفر به کره ماه در هالیوود فیلم ساخته و بخورد احمقها میدهند، دروغی شاخدار است که تنها امثال خودشان را میفریبد، چراکه بجز آریائیها که به تکنولوژی سفر به کرات دیگر دست یافته و موادی ساخته بودند که در مقابل گازها و پرتو های سوزان و نابود کننده بیرون از جو زمین، توان مقاومت داشت، بجز آنها، هنوز هیچیک از وحشیها نتوانسته اند با دزدی و شخم زدن ایران بزرگ، به این دانش برتر دست یابند. در نتیجه حتی نمیتوانند موشک های احمقانه شان را تا لایه های آخرین جو زمین برسانند، و لوله های حلبی سازشان، هنوز به آنجا نرسیده، با مغز بر زمین سرنگون میشوند.
پس غنی آنست کاو بی واسطه است
شعلهها را با وجودش رابطه است
پس کسانی بمعنای واقعی غنی هستند، که بدون نیاز به میانجی و واسطه، توانا به دیدن، درک کردن و تحمل آوردن نور حق بوده و با تمامی وجود قادر به ایجاد رابطه با شعله های نور خدا و تماس مستقیم با ذات مقدسش میباشند.
پس غنی آن است کاو خود را دهد
آب حیوانی که ماند تا ابد
پس توانگر آن فردی است که خود را با زندگانی جاودان پیوند زند.
واژه پارسی هیپان (حیوان) بمعنای شش گشن و یا شش گیرنده و میانجی بین جانداران و طبیعت پیرامون آنها است. و چرا این واژه بمعنای زندگی است؟ چون هر موجود زنده با این شش حس است که توانا به زنده ماندن و زندگی است. و چرا به جاندارانی که در گروه آدمها نیستند هیپان میگویند؟ چون گفته میشود که آنها برخلاف انسان، تنها از آن شش گیرنده تن (احتمالا بیش از شش تا هستند) استفاده میکنند. واژه اوستائی هیپان (هی + پان و یا حی + وان) بمعنای (زنده + نگهبان) و یا نگاهبان زنده و یا زندهگان میباشد. و آب هیوان بمعنای آب زندگی پایدار است.
پس دل عالم وی است ایرا که تن
میرسد از واسطهٔ این دل به فن
و چه کسی آنچنان غنی بود که بدون هیچ میانجی در رابطه مستقیم با پروردگار میزیست؟ حضرت زرتشت مقدس که روح و دل جهان مادی ما از اوست. و بواسطه و بخاطر او، ما نیز به فن و یا بخدا خواهیم رسید. یعنی حضرت زرتشت مانند جو و اتمسفری است که خود در رابطه مستقیم با تابش آفتاب و نور حق سینه سپر کرده تا آدمیان بتوانند از نور و گرمای خورشید بهرمند گردند بدون آنکه بسوزند.
دل نباشد، تن چه داند گفتگو
دل نجوید، تن چه داند جستجو
اگر او نبود، ما از خدا هیچ نمیدانستیم، و اگر او راه های رسیدن به حق را نشانمان نداده بود، ما هیچگاه با حق پیوند نمیخوردیم و اصلا از وجودش خبر دار نمیشدیم.
پس نظرگاه شعاع آن آهن است
پس نظرگاه خدا دل، نی تن است
پس او مانند آن آهنی است که تاب و توان کوره سوزان و شعاع تابش نور حق را دارد و میانجی ما با حق است. همانگونه که ما توسط اهورای درونمان، و یا آن دل، میتوانیم با خدا گفتگو کنیم و او را دریابیم.
باز این دلهای جزوی چون تن است
با دل صاحب دلی کاو معدن است
اهورای ما آدمیان معمولی در مقابل اهورای حضرت زرتشت (با دل صاحب دلی که او کان و معدن نور خدا است) مانند تن در برابر جان است. تا این حد ما در مقابل او کوچک و ناچیزیم.
بس مثال و شرح خواهد این کلام
لیک ترسم تا نلغزد وهم عام
وصف پیر و اهورا بسیار است ولی درک و توانائی و کشش ما معمولیها بسیار محدود و مرز بندی شده است. پس هر سخن جائی و هر نکته زمانی دارد.
تا نگردد نیکوئی ما بدی
اینک گفتم هم نَبُد جز بیخودی
پای کژ را کفش کژ بهتر بود
مر گدا را دستگه بر در بود.
تا بدین جا هم از خود بیخود شده بودم و گفته هائی که معمولا نباید گفته میشد را گفتم (و ما از بسیاری از این گفته ها محروم ماندیم، چون وحشیها خود را در میان ما بر زده و همه چیز ما را بوجود نحس و کثیفشان آلوده و از بین برده اند! چراکه میدانند، تنها در نبود و فنای ما، آنها امکان دیده شدن مییابند، ما که باشیم آنها مگسانند گرد شیرینی وجود ما)
ابله را نادانی مناسبتر است، و به گدا باید همان دم در کمک کرد و او را توی خانه نیاورد.
پاورقی
۱- واژه پالا با پال و پالیدن و پروردن هم خانواده است. پاک مطلق.
پالا، همچنین نام ناحیه ای در شمال غربی ایران (ترکیه جعلی کنونی) بوده است. نام آن در زبان هیتی پالائومنیلی به معنی از مردم پالا میباشد که تا پیش از جنگ جهانی اول در شمال غربی ایران، پالا ناحیه کانونی هیتیها بود که به نوعی عصر طلایی تاریخ بنگال بحساب میآید.
۲- چندیل، یعنی چراغ، چراغدان و شمعدان (مخصوصا آنها که از سقف میآویزند) چلچراغ، شمعدان، مشعله، فانوس. و چندیل در ایران انواع بسیار گوناگون داشت و دارد. واژه چندیل همچنین دارای کاربردها و معانی دیگری است، مثلا، تیردان، یا چیزی میان تهی که برای کمال محافظت تیر، آنها را در درون آن اندارند را چندل تیر مینامند.
چندیل همچنین نام یکی از مرتفع ترین کوههای ایران و از رشته کوههای زاگرس واقع در شهرستان پیران شهر است. با ارتفاعی بیش از ۳۴۸۰متر که دو چال (قله) بنام های چندیل بزرگ و کوچک را شامل میشودکه البته در وسط آن دو چال، یک چال کوچکتر هم قراردارد.
۳- در زبان پارسی پهلوی، رایان را بمحاسبه کردن، راییدن یا رایانیدن میگفتند که ظاهرا واژه رایانه نیز از همین کارواژه گرفته شده است و رایشگر یا رایانشگر همان حسابگر یا حساب کننده میباشد. از القاب شاهان امپراتوری پارسی است. نگهپان آسمان. قدرت اندیشیدن و دانائی و خرد. راهنمای باهوش و شجاع.
۴- آبی را میوه بزرگتر از سیب برنگ زرد پرزدار و از سوی دم و سرترنجیده و برگ درخت آن با پرز و مخملی و رنگ و پوست چوب آن بسیاهی مایل هم گفته اند که همان بهی و یا بِه است.
دفع مضرت شرابی که نه تیره بود و نه تُنُک، ممزوج کنند به آب و گلاب و نقل نار و آبی کنند تا زیان نداشته باشد. (نوروزنامه خیام).
در اصطلاح نجوم پارسی، یک سه گوش آبی داریم، بنام مثلث آبی، که شامل برجهای تیر(خرچنگ و یا سزطان) برج آبان (کژدم و یا عقرب) و برج اسپند (ماهی و یا حوت) میباشد.
۵- پاتابه واژهای مرکب است که به معنای پاپیچ یا آن چیزی است که پیادهروان به دور پا میپیچند. این واژه را با واژگانی چون پالیک و بادیج نیز هممعنی دانسته شده است و در متون گذشته به نوعی پوشش یا حفاظ پا اشاره دارد. در کاربرد مجازی، عبارت پاتابه باز کردن به معنای رحل اقامت افکندن در جایی و ساکن شدن است. این تعبیر با اصطلاحات ادبی دیگری مانند اِلقاء عصا و القاء جران همارز میباشد که همگی بر مفهوم توقف و استقرار دلالت دارند. این واژه و عبارت مرتبط با آن، نمونهای از ظرافت و گسترهی زبان پارسی در انتقال مفاهیم عینی و انتزاعی است که امروزه بیشتر در متون تاریخی و ادبیات کلاسیک یافت میشود و بخشی از گنجینه غنی فرهنگی و زبانی ایران بشمار میرود. امثال:
دیبا(اطلس) کهنه شود اما پاتابه نشود. آزاده مرد و شریف هرچند تهیدست باشد بکار حقیر و فرومایه تن درندهد. نظیر: صوف که کهنه گردد پاتابه نکنند. ( تمثیل های گسترده).صوف کهنه شود لیکن پاتابه نشود. نظیر: از اسپ افتاده ایم اما از اصل نیفتاده ایم.







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر