داستان پادشاه و امتحان ندیمان بخش دوم از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی

در این بخش مولانا از جسم و جان و تبدیل ایندو بیکدیگر میگوید.
در ابتدای این بخش مولانا از بزرگ مردان تاریخ ایران نام برده و آنها را ستوده است. طبق معمول بیابانگردان وحشی خود را اینجا هم تحمیل کرده و مطابق معمول و همیشگیشان نام یک گله ناشناس وحشی را بجای نامهای اصلی قرار داده اند و بخرج تاریخ و فرهنگ ایران، برای جهود و پسر عمه های عرب بغایت نادان و جاهل و مخ مرده اش، که با دزدی نفت و گاز خلیج پارس و منابع گرانبها و ثروتهای بیشمار ایرانیان، و با نوکری آدمخوران وحشی، تنها پنجاه سال است از بیابان درآمده و تمدن یافته اند، اراجیف بهم بافتند. من ابتدای این بخش را در پاورقی نوشته و شرح کوتاهی هم برایش نوشته ام و تلاش کردم آنرا تا حدی تصحیح کنم. (۱) و امیدوارم اهل فن و دانایان پارسی زبان روزی در پاکسازی مثنوی از بیشرمی بیابانگردان، آستین بالا زده و در اینراه کاری کنند و این ارث بزرگ دنیای بشریت و بویژه ایرانیان را به جایگاه شایسته خود بازگردانند.
صد هزاران پادشاهان کیان
سر فرازانند در هیر جهان
۱۲۶ هزار پادشاه پر افتخار و دانشمند و نیمه خدای جم (کیان) در سراسر دنیا با دادگستری و رادی و آزادی حکومت کرده اند، که نامشان در همه جهان هستی بعنوان ناجیان بشر و بشریت ثبت گشته است. بگونه ای که از آنها با عنوان ۱۲۶ هزار پیغمبر یاد میکنند.
واژه اوستائی «هیر» دراینجا یعنی یاد، حافظه.
واژه اوستائی «جم» به معنای خورشید و یا شمس است که از القاب حضرت زرتشت مقدس میباشد. و نام دیگر امپراتوری ایران از دوازده هزار سال پیش تاکنون میباشد و به ملک جم معروف است. چراکه حضرت جم در سرزمین ایران بزرگ ظهور کرده است ، پس این سرزمین را سرزمین خورشید و یا سرزمین زرتشت و یا جم میگویند. و ملک جم، نام امپراتوری ایران بر سراسر دنیا است. و جم شید، بمعنای پرتو خورشید، یکی از بزرگترین پادشاهان تاریخ بشر است که نیمه خدا و توانا به شگفتیهای بزرگ بوده است. نام جمشید را با کوروش کبیر یکی میدانند. و جم ایل، یعنی خدای خورشید. و جمیل و یا جمیله نام یکی از ملکه های ایران باستان است که به دُر و مروارید بسیار علاقه داشته است و هماره با جامه ای مزین به مروارید های ناب میگشته، و بدین سبب او را مرجان هم مینامند. ظاهرا ملکه سبا و یا ملکه یمن که عاشق جمشید شاه بوده و جمشید بهشت زمینی را برای او ساخته، و در جوی های آن در و مروارید روان ساخته بود، همین مرجان ملکه یمن و همسر جمشید شاه است. (۲) واژه جم همچنین بمعنای بسیار بزرگ و شگغت انگیز است. این واژه را ناقص زبانان، ناتوان از بیان بوده و انرا عجم مینامند.
نامشان از رشگ خلق پنهان بماند
هر گدایی نامشان را بر نخواند
نام این ۱۲۶ هزار پادشاه شگفت انگیز پارسی بخاطر حقد و حسد جهودی پنهان ماند و هر گدای پست فترتی که به کتب باستان ایران دست یافت، انرا پنهان ساخته تا با تحریف آنها، موجودیت ناچیز خود را نمایان سازد.
واژه پارسی «رشگ» یا رَهشگ یعنی راه گشایی. آنکه به دیگری رَشک میبرد یعنی بدنبال باز کردن و ایجاد یک راهی است تا او هم به مقام و موقعیت آن دیگری برسد. ز رشگ نام او آلم دو نیم است، که آلم را یکی، او را دو میم است. مدح حضرت زرتشت از زبان نظامی که در آن زرتشت را به ماه تشبیه کرده است.
حق آن نوران و حق نوریان
کاندر آن بحرند همچون ماهیان
ندیم به ۱۲۶ هزار پادشاه پارسی که آنها را نوران مینامد و به تمامی پرهیزگاران (نوریان) که در دریای عشق به پروردگار مانند ماهیان غوطه ورند سوگند میخورد که:
بحر جان و جان بحر ار گویمش
نیست لایق، نام نو میجویمش
اگر او را دریای جان و یا جانِ دریا بنامد، حق مطلب را ادا نکرده و میبایست نامی نو برایش پیدا کرد.( مبالغه تا این حد؟)

حق آن آنی که این و آن از اوست
مغزها نسبت بدو باشند پوست
بخدائی (آنی) که همه چیز از اوست (این و آن از اوست) سوگند که تمامی کسانیکه خود را استاد میدانند در مقابل رفیق من، شاگردند. و یا همه مغزها در مقام مقایسه با او مانند پوست میمانند.
که صفات خاژهتاش و یار من
هست صد چندان که این گفتار من
و صفات نیک رفیق و همکار من سد برابر بیشتر از اینهائی است که من برشمردم.
آنچ میدانم ز وصف آن ندیم
باورت ناید چو گویم، ای کریم
اگر بخواهم از همه صفات نیکوئی که از او میدانم، سخن بگویم، باورت نخواهد شد. (عجب مداحی)
شاه گفت، اکنون از آن خود بگو
چند گویی آن این و آن او؟
تو چه داری و چه حاصل کردهای؟
از تگِ دریا چه دُر آوردهای؟
شاه به ندیم گفت، اینک مداحی رفیقت را رها ساز و از خودت بگو، تا بدانیم از دریای زندگی چه حاصل کرده ای، و آیا به انتهای این دریای خروشان عوطه خورده ای؟ آیا از این غواصی به اعماق و ته دریا (تگ دریا) گُهری بدست آورده ای؟
روز مرگ چون حس تو باسر شود
نور جان داری که یار دل شود؟
آیا روزی که مردی و حواس شش گانه تو بپایان کار خود برسند، و جانت، ترک جسمت گفته است، آیا نوری برای جانت باقی مانده که توسط آن راه را بیابد؟ و یا نه، باید در همان گور و در کنار جسدت باقی بماند؟
واژه پارسی «باسر» در اینجا یعنی بسر آمدن. بپایان رسیدن. پژمرده، افسرده، خشک.
در لحد کاین چشم را خاک آگند
هستت نوری که گور روشن کند؟
هنگامیکه جسم بیجانت را در گور و سرت را در لحد میگذارند، آیا جانت آن روشنائی که گورت را روشن کند، در خود دارد؟
واژه اوستائی «لحد» دراینجا یعنی خاکجا، تربت و مزار و گور سر. جائی در گور که در آنجا سر میت را قرار داده و سپس یک سنگ بالای آن گذاشته تا زمانیکه گور را با خاک پر میکنند سر و صورت میت با خاک پوشیده نشده و همچنان محلی برای اکسیژن داشته باشد، تا درصورت زنده شدن، بتواند نفس کشیده و خود را نجات دهد. این مکان در گور را لحد و سنگ آنرا سنگ لحد مینامند. ناقص زبانان که از این مطلب غافلند و اجسادشان را بی نام و نشان در بیابان چال میکنند، به خود گور، لحد میگویند.
آنزمان که دست و پایت بر دَرَد
پر و بالت هست تا جان بر پرد؟
زمانی که جسمت دیگر توانا بحرکت نیست، و توسط موران و ماران خورده و از هم دریده میشود، آیا جانی برای پریدن با خود همراه داری تا ترا از گور بکند؟ یا تنها با جسم سنگینت بخاک سپرده شدی؟
نور دل ار جان برد، از یار غار
مستعار او را مدان، ای مست غار
یار غار و یا یار غال، در اینجا کنایت از جسم و جان آدمی است که با هم در یک غال بسر برده اند. میفرماید، اگر جانت یار غال خود را (جسم را) ترک کند، تصور نکن که باز به آن برمیگردد.
ای آدمی که تمامی تلاش و توجه و انرژیت برای جسم و کالبد و نیازمندیهای آن خرج شده است، تا جائیکه مست آن بوده ای، جان که ترا ترک کند، برای ابد است و برگشتنی نیست.
آنزمان کاین جان حیوانی نماند
جان باقی بایدت برجا نشاند
زمانی که حواس ششگانه و یا جان هیپانی(حیوانی) و یا کالبدت از میان رفت و دیگر توانا به ادامه دادن نبودی، باید یک جان دیگری (جان باقی) باشد که بتواند ترا در سفر بجایگاه بعدی یاری دهد. و بیچاره انسانی که نور درونش آنچنان قدرتی ندارد، تا او را به یکجائی برساند.
شرط جان را به اَرَض، نی کردن است
بلکه جان را سوی یزدان بردن است
شرط اینکه خداوند جان را به جسم (اَرَض) سپرده است، این نبوده که با جسم بمیرد، بلکه شرط و پیمان خدا با آدمی از ازل این بوده که جسم خادم جان باشد و آنرا پرورده و توانا به پرواز سازد. تا جان به هدف خود، که پرواز بسوی یزدان است، برسد.
گُهری داری ز انسان یا خُری؟
این اَرَض ها که فنا شد چون بُری؟
میگوید، آیا تنی که بگور میسپاری تنها یک کالبد انسانی است و یا نه، دارای گُهر و یا نور(خُر) هم هست؟ هنگامیکه توانائی های اَرَضی(خاکی) تو فنا میشوند، چگونه از خاک میبُری و یا خود را از آن جدا میسازی؟(چون بُری)
یک نکته ای که همیشه هم باعث خنده و هم تاسف من میشود، این است که، اکثر به اصطلاح مفسران جهود مثنوی، واژه «خُر» را خَر و یا الاغ خوانده و تفسیر کرده اند که نهایت نادانی آنها از مولانا و مثنوی را بنمایش میگذارد. چون مولانا نه تنها از هیچ موجودی بعنوان تحقیر استفاده نمیکند، بلکه برای آفرینش بیشترین احترام و ارزش را قائل است. ولی احمقها که سگ و خر و مار ووو را هرکدام را در حد صفت یکی از اجدادشان میبینند، مرتبا از الاغ و خر و دیگر موجودات بعنوان تحقیر بهره میجویند. بهمین دلیل، من از همین تریبون و از طرف همگی انسانها، بابت این خباثت، از جامعه هیپانها عذر خواهی میکنم.
کلمه پارسی «اَرَض» در اینجا یعنی جسم و کالبد مادی و خاکی. و بطور کلی ماده.
و واژه پارسی «اَرَض ها» در اینجا کنایت از توانائیهائی محدودی است که جسم خاکی آدمی، در زمان زنده بودن دارا است. مانند تن و دستها و پاها و حواس ششگانه ووو. مولانا از واژه اَرَض استفاده کرده تا کنایتی بخاکی بودن کالبد آدمی زده باشد. چرا که جسم انسان از تولیدات زمین و خاک است، و پیش از اینکه آدمی دارای «نور» و یا «آن» و یا «دم» الهی گردد، کالبدش مانند تمامی تولیدات طبیعت از زمین نشأت گرفته است. و بهمین جهت به او انسان خاکی میگویند. و آن دوپائی که نور خدا را در درون خود نداشته باشد، بیش از مشتی خاک نیست.(۳)
نقل نتوان کرد، مر اَراض را
لیک از گُهر برند امراض را
بدن و کالبد انسانها (اَراض) را نمیتوان از مرگ (نقل) رهائی بخشید و آدمی با جسم خود نمیتواند بسوی نور پرواز کند (نقل نتوان کرد، مر اَراض را) ولی بدن و کالبد انسانی میتواند با پاس سه نیک، گُهر و نور درون خود را از پلیدیها پاک ساخته و آنرا برای پرواز بسوی نور و خدا، بپروراند.(لیک از گُهر(از جان) برند امراض را(پلیدیها را))
تا مبدل گشت گُهر زین اَرَض
چون ز پرهیزی که زایل شد مرض
تا جان آدمی توسط پرهیزگاری جسمش، به گُهر جان تبدیل گردد (تا مبدل گشت گُهر زین اَرَض) مانند زمانیکه آدمی با پرهیزگاری، بیماری را از تن خود دور میکند.
گشت پرهیز اَرَض گُهر بجهد
شد دهان تلخ از پرهیز، شهد
نور و دم الهی آدمی، با پرهیز کالبدش از پلیدی و پاسداری از سه نیک، ساخته میشود، همانگونه که دهان بیماری که از مریضی تلخ شده، با پرهیز از بیماری رسته و کامش شیرین میگردد.
از زراعت خاکها شد سنبله
داروی مو کرد مو را سلسله
با کشت و پرورش خاک، بوستانهای پر از گل پدید میآید(تبدیل خاک به گُهری بنام گل) و با پرورش درخت رَز (مو) این درخت تبدیل به سلسه ای از نشاط و تربناکی میگردد. کنایت از شراب حاصل از ثمر میوه مو، و یا همان انگور. و خود درخت مو که سلسله وار بزرگ میشود.
آن نکاه زن اَرَض بُد، شد فنا
گُهر فرزند حاصل شد ز ما
نکاه زن (دوشیزهگی او) که ازمیان برود، و یا جفت شدن با زن یک حرکت جسمانی است ولی کودکی که از این نکاه حاصل میگردد، یک جان و یا گهر جدید است. از پیوستن با کالبد زن، گُهری بنام فرزند بوجود میآید.
واژه پارسی نکاه یعنی شکوفه، دوشیزه. و در اینجا میگوید هنگامیکه دوشیزهگی جسمانی زن فنا میشود(آن نکاه زن اَرَض بُد، شد فنا)که کنایت از جفت گیری است.
جفت کردن اسپ و اشتر را اَرَض
گُهر کره بزائیدن غَرَض
از یکی شدن بدن های اسپ و شتر به جفت خود، کره اسپ و کره شتر نتیجه میشود.
واژه پارسی «غَرَض» در اینجا یعنی نتیجه، ثمر و بار. حاصل و نتیجه.
هست آن بستان نشاندن هم اَرَض
گشت گُهر میوه اش، اینک غَرَض
با هدف بدست آوردن گُهری بنام میوه است که آدما باغ و بستان مینشانند و یا میسازند.
هم اَرَض دان کیمیا بردن بکار
گُهری زان کیمیا، گر شد بیار
اگر از دانش شیمی و یا سیمی و سیماب و کیمیاگری بهره میجوئیم، بخاطر بدست آوردن گُهر و زر است.
صیقلی کردن اَرَض باشد شها
زین اَرَض گُهر همی یابد صفا
پاک کردن کالبد و یا جسم آدمی از پلیدیها(صیقلی کردن اَرَض) هم نتیجه اش بزرگ شدن و پروریدن گُهر جان است.(گُهر همی یابد صفا)
پس مپرس از کرد و از گفتار من
دخل آن اَراض را بنما ز من
پس ای شاه بزرگ، از من مپرس که کردار و عملکردم در زندگی چه بوده و چکارها کرده ام، از درون و اخلاق من خود را باخبر کن. و یا درون مرا بشناس. و از من بپرس آیا گُهر جان را با پاکسازی جسم، پرورش داده و آنرا بزرگ ساخته ام یا خیر.
این صفت کردن اَرَض باشد خمش
سایهٔ بز را پی قربان مکش
اینکه از من بپرسی چه کرداری انجام دادم، درواقع پرسش در مورد زندگی مادی و جسمانی من است که شایسته شاه بزرگی مانند تو نیست. بجای طرح پرسش اصلی پرسش انحرافی پرسیدن ختا است. (سایه بز را بجای خود بز قربانی کردن، است)
گفت، شاها بی قنوت عقل نیست
گر تو فرمایی اَرَض را نقل نیست
گفت ای شاه بزرگ این اشتباه و نادانی است که تصور شود، جسم آدمی میتواند تا ابد زنده بماند. (گر تو فرمایی اَرَض را نقل نیست) و این سخن نادرست، از عقل برمیخیزد. و عقل نتایج درهم آمیختن شش گیرنده آدمی است. و چون گیرنده های آدمی جایز بختا هستند، پس سخن عقل بی اعتبار است.
واژه پارسی قنوت بطور کلی یعنی شیپور آگاهی، است. ولی «قنوت» را در لغت به معنای ادامه اطاعت همراه با تواضع و فروتنی مینه ساختند. برخی از مفسران گفته اند که: اصل قنوت به معنای دعا، عبادت نماز، و اطاعت بکار رفته است.
پادشاها جز که یأس بنده نیست
هر اَرَض کان رفت، باز آینده نیست
ای پادشاه خوبان، هر جسمی که بمیرد، دوباره بدنیا نمیآید (هر اَرَض که بمیرد، باز آینده نیست) و این یک یاس برای آنکسی است که خود را بند تن دانسته و به اهورا اعتقاد ندارد. چراکه اهورا نمیمیرد و تنها جسم است که دگرگون میگردد.
گر نبودی مر اَرَض را نقل و حَشر
کِرد بودی باسر و گفتار فَشر
و اگر تناسخ نبود، آدمی با جسمش در چرخه طبیعت ناپدید میگشت. و بدون تناسخ، کردار آدما بیهوده (کرد بودی باسر) و گفتارشان بی معنی بود. (گفتار فشر)
نقل و حشر به معنای تناسخ است. نقل دراینجا یعنی مرگ و حشر یعنی جمع شدن و گرد آمدن یا احضار دوباره. در متون دینی بمعنای روز قیامت و جمعآوری انسانها برای محاسبه اعمال نیز استفاده میشود.
واژه پارسی «فَشر» در اینجا یعنی بیهوده و بی معنی.
یعنی هدف از آفرینش بی معنا بود. بزبان ساده، آفرینش و هدف آن مانند یک مسابقه دو برای رسیدن به آخر خط است. یعنی پیوند با منبع انرژی و یا خدا است. و در اینراه میبایستی جامه تن، سبک باشد تا دونده سرعت بیشتری برای پیمودن راه داشته باشد. هرچقدر گُهر جان آدمی صیقلیتر و پاکتر باشد، سبک بال تر است و سرعتش برای رسیدن بخدا بیشتر است.
و پاک نگاهداشتن گُهر جان با نگاهداری و پاس سه نیک امکانپذیر است و بس. و هرکه زودتر بهدف برسد، او برنده این مسابقه است.
آن اَرَضها نقل شد لون دگر
حشر هر فانی بود کوَن دگر
تن ها که میمیرند (آن اَرَضها نقل شد) وارد گردش چرخ و سیستم طبیعت گشته و به رنگها و شکلها دیگر (لون و کوَن) جمع گشته و ادامه میدهند. مثلا کرم یا گیاه و یا سنگ میگردنند.
ولی اهورای آدما و یا آن دم الهی او، در راه دیگری میرود. یا به جاودان میپیوندد، یا در کالبدی دیگر، بشکلی دیگر بر اساس قوانین تناسخ، ادامه میدهد.
نقل هر چیزی بود هم لایقش
لایق گله بود هم سایقش
و مرگ هر چیزی بر اساس چگونگی گذران زندگی و خمیر مایه وجودیش، رخ میدهد. و میگویند، سلولهای تن موجودات زنده پس از مرگ بهمان چیزی تبدیل میگردند که شایستگی آنرا دارند و یا از آن ساخته شده اند. مثلا سنگهای سپید از بهم فشرده شدن سلولهای مغز موجودات زنده پس از مرگ بوجود میآیند. سنگهای سبز از لنف های آنها، سنگ قرمز از سلولهای خون و تاآخر. تن سالم تبدیل به گیاه و حیوانات دیگر مانند کرم ووو میشود، و تن ناسالم تبدیل به خاک و خاکستر.(نقل هرچیزی بود هم لایقش)
سائق یعنی پیش برنده، سوق دهنده. راننده. محرک. جلو برنده، چاروا.
«لایق گله بود هم سایقش» یعنی این چوپان است که گله را بهر طرف که خواست میبرد. و چون گله از خود اراده ای ندارد، پس سرنوشتش را چوپان رغم میزند، و وای بر احوال آن گله ای که چوپانش روانی، دزد، بیگانه، جنایتکار و مریض و ابلیس صفت باشد. درنتیجه گله دارای همان روزگاری است که لیاقتش را دارد.
روز محشر، هر اَرَض را صورتی است
صورت هر یک، اَرَض را نوبتی است
در تناسخ جسم (روز محشر) صورتهای گوناگون داریم. مثلا جسم در چرخه طبیعت، تبدیل به گیاه، حیوان، سنگ ووو، میشود. و این عمل تا ابد بطور متغییر و نوبتی ادامه دارد، یعنی اجزاء بدن مرتبا از شکلی به شکل دیگر درمیآیند. و یا بگفته خیام کبیر، و بر اساس قوانین ماده و انرژی او «ماده و انرژی بخودی خود بوجود نمیآید و از بین نمیرود بلکه از شکلی بشکل دیگر درمیآید.» و اینکار تا ابد بنوبت ادامه دارد.
بنگر اندر خود، نی تو بودی نی اَرَض
جنبش جفتی و جفتی با غَرَض
مثلا اگر آدما در خود نیک بنگرند، در ابتدا هیچ بودند. نه جسمی داشتند و نه جانی. سپس در پی تغییرات و در چرخه حیات و زندگی، کم کم به دو پا تبدیل گشتند. و از پیوند یک جفت دو پا با هدف زایش، بدنیا آمدند. آدما هم خود نتیجه ای از جفت شدن هستند و هم خود جفت خواهند شد تا بدنیا آورند. ماده و انرژی که جفت شوند، جانداری بدنیا میآید(جنبش جفتی، و جفتی با غَرَض، با هدف)
بنگر اندر خانه و کاشانهها
در مهندس بود چون افسانهها
به خانه ها و کاخها و کاشانه ها که بنگری، همه و همه در ابتدا فقط یک طرح بودند و طرح آنان خیالی و در ذهن کاردانشان بود.
واژی پارسی «هندس» پایه دانش ریاضیات است. واژه مهندس فاعل آن است، یعنی وارد بکار. کاردان و استاد فن در فنون و صنعتهای مختلف. و بهمین خاطر به آن که در فنون بمقام استادی میرسد، مهندس میگویند. مهندس بمعنای ناظر هم است.
برانوش را گفت اگر هَندِسی، پلی ساز اینجا چُنان چون رسی. حکیم فردوسی
آن فلان خانه که ما دیدیم خَش
بود موزون سفه و سقف و دَرش
از مهندس آن اَرَض و اندیشهها
آلت آورد و درخت از بیشهها
فلان خانه را که میبینی که چه بنای زیبای است و دارای نما و پایه و سقف هماهنگ و موزون است، درمییابیم که یک استاد فن، با ابزار مناسب و مصالح مناسب تر آن خانه را ابتدا طراحی و سپس با اندازه گیریهای دقیق ساخته است.
موزون به معنای «دارای وزن» است، که در زبان پارسی بمعنای تناسب و هماهنگی در اجزاء یا عناصر مختلف میباشد.
سفه، سکو، پایه، شاه نشین.نما، ایوان، و واژه درش یعنی پایه.
چیست اصل و مایهٔ هر پیشهای
جز خیال و جز اَرَض و اندیشهای
هر پدیده ای که در دنیا است (هر پیشه ای) ابتدا یک خیال و سپس اندیشه (انرژی) بوده، و پس از آن پیکر یافته (اَرَض) و پس از آن در چرخه طبیعت جای گرفته است. همه دنیا از ماده و انرژی ساخته شده است. اندیشه کنایت از انرژی است.
جمله اجزای جهان را بی غَرَض
در نگر حاصل نشد جز از اَرَض
تمامی افکار و اندیشه ها و طرحها(انرژی ها) تا زمانی که ساخته و پرداخته نشده و کالبد نیافتند، به دید نمیرسند. و تمامی آنچه که بر روی زمین میبینیم ابتدا انرژی جنبشی بودند و سپس از خاک و زمین بدر آمدند، و تبدیل به انرژی ساکن شدند، در آخر هم دوباره به انرژی جنبشی تبدیل میشوند.
و یا تمامی پدیده های دنیا که دارای کالبد و پیکرند، ابتدا یک اندیشه(انرژی) بوده اند، و سپس ماده و پیکر شده اند.
اولِ فکر آخر آمد در عمل
بُنیت عالم چنان دان در ازل
پس انرژی زمانی دیده میشود که به کالبد و جسم تبدیل گردد.
مانند اینکه، هر اندیشه زمانی موجودیت پیدا میکند و شناخته میشود که عملی گردد (اولِ فکر آخر آمد در عمل)
و بنیاد آفرینش هم از ابتدا و از ازل دارای همین فلسفه است. یعنی خدا طرح آفرینش را ریخته، سپس آنرا عملی ساخته است. و ما از روی ساخته های او، به افکار او پی خواهیم برد.
و یا ابتدا تنها انرژی بود که موجب افرینش گشت. و در آخر همان ساخته ها (انرژیها) خود او میشوند.
واژه پارسی بُنیت، یعنی بنیاد.
میوهها در فکر دل اول بود
در عمل ظاهر به آخر میشود
چون عمل کردی شجر بنشاندی
اندر آخر حرف اول خواندی
در مورد درخت و میوه ها هم همین فلسفه است. همه فکر میکنند که اول درخت است و درخت نخست باید شاخ و برگ و ریشه بدواند، سپس گل بدهد و بعد از آن میوه است که در آخر میآید، درحالیکه این تفکر اشتباه است. چون بدون میوه یا تخم، درختی بوجود نمیآید.
پس باید تخمی باشد تا آنرا بکارند و آن تبدیل به درخت شود. یعنی همان پرسش معروف که اول تخم مرغ بوده یا مرغ. و مولانا در پاسخ میفرماید، هیچکدام. در ابتدا یک تفکر و طرح در اندیشه خدا بوده و سپس از این طرح و بکمک انرژی و ماده یک چرخه و گردش دورانی ساخته شده است، یعنی تبدیل تخم بدرخت، و تبدیل درخت به تخم. و یا تبدیل تخم به مرغ و ساخت تخم از مرغ، و این روند تا ابد ادامه دارد.
پس بیراه نیست که این مطلب را باز کرده و بسط دهیم به اینکه، ابتدا خدا طرح و اندیشه آفرینش انسان را ریخته، سپس این طرح را عملی ساخته و انسان آفریده شده است، و در آخر این انسان است که تبدیل بخدا میشود.
و اگر نیک بنگری، این تکرار تکرار است، تکرار است، تکرار.
گرچه شاخ و برگ و بیخش اول است
آن همه از بهر میوه مرسل است
درسته که اول باید برگ و ریشه و شاخ و گل باشد تا میوه ثمر آید، ولی همه اینها اگر تخم نبود امکان ظهور نداشتند. و همه برای این هستند که دانه تولید گشته و درخت دیگری متولد گردد. اگر درخت را جسم درنظر بگیریم، میوه، گُهر و جان اوست. و این گُهر است که موجب بوجود آمدن درخت دیگری میشود. یعنی اگر جانی نباشد، تناسخی هم درکار نیست. و همه این مطلب برای رساندن این رمز و سر است و بس. پس اگر میخواهی زندگانی دوباره بیابی، یک تتمه جان برای خودت زنده نگاه دار.
پس سری که مغز آن افلاک بود
اندر آخر خاژه لولاک بود
پس آن سری که آفرینش را بوجود آورد، اولین سر بود و سپس از اولین سر، خاژه لولاک (کنایت از حضرت زرتشت است که اهورامزدا به او گفت:«همه دنیا را برای تو ساختم.») آفریده شد، و هم اوست که در آخر خدا خواهد شد.
واژه اوستائی «لولاک» یعنی نماد خلقت آدم، و یا حضرت زرتشت مقدس.
نقل اَراض است این بحث و مقال
نقل اَراض است این شیر و شگال
همه آنچه که هست و نیست و همه آنچه تاکنون گفته شده است، در واقع رساندن این واقعیت است که همه جهان هستی از پیکری بنام ماده و از اهورائی بنام انرژی ساخته شده است. و تنها انرژی و ماده وجود دارند و این دو نه ساخته میشوند و نه نابود میگردند، بلکه مرتبا در حال تبدیل شدن به یکدیگرند. و ان حلقه ای که هماره در دست حضرت زرتشت در آثار باستانی بجا مانده از دوازده هزار سال پیش ایران، بویژه در نماد فر و هر دیده میشود، نماد همین چرخه و گردش دورانی تبدیل ماده و انرژی به یکدیگر است،
بحث و مقال، کنایت از گفتار و کردار و شیر و شگال (شیر و شغال) کنایت از جان و جسم آدمی و یا انرژی و ماده است.
جمله عالم خود اَرَض بودند تا
اندرین معنی بیامد هل اتا
همه دنیا مادیات و اجسادی منفعل بوده و وجود داشتند تا انرژی آمد.
این اَرَضها از چه زاید، از صور
وین صور هم از چه زاید، از فَکَر
پس تا اینجا فهمیدیم که تنها چیزهائی که در دنیا وجود دارد، ماده و انرژی است و این دو جسم و جان دنیا هستند که مدام درحال تبدیل به یکدیگرند. در این بیت میگوید، جسم و کالبدها و مادیات از صور (انرژی) ساخته میشوند، و خود نیز تبدیل به انرژی میشوند.
ولی پرسش اینجاست که آن ماده و انرژی اولیه که موجب ساخت و آفرینش همه هستی گشته، خود از کجا آمده اند و چگونه ساخته شده اند. مولانا در پاسخ این پرسش از واژه «فَکَر» بهره جسته است. و منظور مولانا از کلمه «فَکَر» میبایست همان خدائی باشد که فراتر از انرژی و ماده است. چرا که براساس قوانین ماده و انرژی خیام کبیر، ماده و انرژی خود بخود بوجود نمیآیند و نابود نمیگردند، پس باید یک عاملی ماورای ماده و انرژی باشد که توانا به خلق انرژی و ماده است، و او خدا است. خدای زیبا.
این جهان یک فکرت است از عقل کل
عقل چون شاه است و صورتها رسل
این جهان هست و نیست، با تمام محتویات شگفت انگیزش، از اعماق اقیانوسها که هنوز هیچ بشری بدانجا دست نیافته، از مرکز زمین که حتی تصورش هم برای مخ ها فلح کننده است، تا آنچه که در کائنات و گالاکسی و کیهان موجود است، همه و همه، تنها «یک فکر» از یک مغزی است که به آن مغز کل میگویند! و اگر بخواهیم یک مقایسه داشته باشیم، این «یک فکر» مانند یک پادشاه است و تمامی انرژیهای جهان مانند سفیران و رسولان بیشمار او. مانند خورشید و پرتو های بیشمارش.
آلم اول جهان امتحان
آلم دوم جزای این و آن
آلم اول کنایت از جسم است که مرکز امتحان است، اما آلم دوم که منظور جان آدمی است، همان آلم مجازات بشر بخاطر پلیدیهای است که مرتکب میشود و همان آلم است که تناسخ میآبد تا پاک گردد.
چاکرت شاها جنانت میکند
آن اَرَض زنجیر و زندان میشود
چاکرت کنایت از پندار و گفتار و کردارهای آدمی است. میگوید، ای شاه بزرگ، جسم تو به یک زندان پر از رنج برایت تبدیل میشود، اگر پندار و گفتار و کردارت موجب ناچیز شدن گُهر درونت گشته و آنرا ناچیز و پنهان کنند. و چه زمانی انرژی واقعی آدمی بیهده بهدر میرود؟ هنگامیکه این انرژی صرف پندار و گفتار و کرداری نادرست و ناشایست مثل آزار دیگران گردد. و یا برای افکار بی نتیجه و سمی، مانند نفرت و خشم و حقد و کینه و حسادت و نگرانی و ترس و استراب ووو، خرج شود. و یا به گفتاری زننده و تلخ تبدیل گردند. در باره کلمه و یا کلمت «جنانت» پیش از این مفصل نوشته ام. ژن که جن خوانده میشود یعنی پوشاندن. و پوشاندن گهر آدمی با پلیدی مکافات بهمراه دارد، (جنانت)
بندهات چون خدمت شایسته کرد
آن اَرَض، نی خلغتی شد در نبرد
ولی اگر پیکرت با پرهیز از پلیدی گُهر وجودت را بهدر نداده و درعوض آنرا برق اندازد، پس آن نور درونت مانند زره ای غیر قابل نفوذ در میدان نبرد زندگی بخدمت ارض درخواهد آمد.
این اَرَض با گُهر آن خایه است و طیر
این از آن و آن ازین زاید به سیر
جسم و جانت مانند مرغ و تخم مرغ میمانند. این از آن بوجود میآید، آن از این، به نوبت و سلسله وار (به سیر). یعنی جانت که پروریده شود، موجب پرورش جسمت هم خواهد بود. تبدیل جسم به جان، و تبدیل جان به جسم. یعنی با پرهیز از پلیدی صاحب جانی میشود که او را در چرخه و سیستم هستی نگاه میدارد، و آن جان دوباره بدرون کالبد دیگری رفته و صاحب جسم میشود.
گفت شاهنشه، چنین گیرم، مراد
این اَرَضها را به «یک گُهر» نزاد؟
شاهنشاه گفت، گیرم که همه اینها که گفتی درست باشد، پرسش اینجاست که چرا خداوند همگان را از «یک گهر» پاک، و مانند خود نساخت تا همه یکسان نیکوکار باشند. و همه از یک گهر باشند. و دیگر مشگلی بنام زندگی وجود نداشته باشد.
گفت مخفی داشتست آنرا خرد
تا بود غیب این جهان نیک و بد
گفت برای اینکه خوب و بد دیده و شناخته گردند. اگر همه نور بودند، ظلمات بی معنی بود، و برعکس، نور معنا نداشت اگر همه جا تاریک بود. هنگامی شیرینی را میتوان چشید که تلخی تجربه شده باشد. اگر تضادها نبودند، زیبائی هم نبود، اگر همه جا برنگ سپید بود، پس از مدتی ندیدن این سپیدی آرزوئی جانکاه برای همه میشد.
پس خرد اوست که تضادها را ساخته تا سیستم این جهان بهم نریزد و هدف از آفرینش برقرار باشد. و شناخت پا بعرصه وجود گذارد.
جهان نیک و بد، کنایت از وجود تضادها است.
زانک گر پیدا شدی اشکال فکر
کافر و مؤمن نگفتی جز که ذکر
چرا که اگر آفرینش به اشکال گوناگون نبود، ایستادن همگان به صف و ذکر و نیایش پروردگار بطور شبانه روزی، چه لذتی داشت؟ اگر خدا میخواست تا اینگونه باشد، درگاه خودش پیش از این بدینگونه وجود داشت، چرا باید آنرا دوباره و دوبل میساخت؟
پس عیان بودی نه غیب ای شاه، این
نقش نور و کفر بودی بر جبین
پس اگر آدما همه دارای گهر نیکی بودند، و میشد از پیشانی آنها به درونشان راه یافت و همه چیز را درباره شان دانست، و همه خوب بودند، فلسفه افزینش آدمی زیر سئوال میرفت. مجازات و پاداش و خوشبختی و شور بختی و جهنم و بهشت بی معنی بود.
کی درین آلم بت و بتگر بدی
چون کسی را زَهره تسخر بدی
اگر ذات مردم همگی از گهر نیک بود، دیگر به حضرت زرتشت مقدس(بت) و قرآن سپنتا و یا اوستا (بتگر) برای براه آوردن آدمها نیازی نبود.
پس قیامت بودی این دنیای ما
در قیامت، که کند جرم و خطا
و این دنیا مانند روز تناسخ و بازجوئی بود و دادگاهی که بطور آشکارا و برای همه مردمان قابل دیدن میبود. و در آنروز چه کسی جرأت ختا کردن دارد.
گفت شه، پوشید حق پاداش و بَد
لیک از خرمن، نه از خاصان خَد
شاه گفت که یزدان پاک اسرار آفرینش را از معمولیها پوشانده است و نه نزدیکان بدرگاهش. و پاداش و مجازات را برای خرمن مردم قرار داده و نه برای عزیزان خود.
گر بدامی افکنم من یک امیر
از امیران پوش دارم، نز وزیر
گفت هنگامیکه من از سری آگاه میشوم، از آنهائی که آن سر را نمیدانند، پنهان میکنم، نه از کسانیکه آنرا میدانند. من هنگامیکه امیری را مجازات یا پاداش میدهم، آنرا از دیگر شهریاران پنهان میسازم نه از وزیرم که نزدیک بمن است.
حق بمن بنمود پس پاداش کار
وز صورهای عمل ها صد هزار
گفت خداوند پاداش کارهای نیک و بد مرا با سدها هزار نشان و عمل میدهد. پس من میدانم که خوب و بد را از کجا میخورم.
تو نشانی ده، که من دانم تمام
ماه را بر من نمیپوشد غمام
شاه گفت، عاقل را یک اشارت بس است، تو ف بگوئی من تا فرحزاد میروم، تو هرچه بگوئی من میدانم و هیچ ابری نیست که بتواند روی پرتو ماه اگاهی مرا بپوشاند. و حقیقت را نمیشود از من پنهان ساخت.
گفت، پس از گفت من مقصود چیست
چون تو میدانی که آنچ بود، چیست
ندیم گفت، خب تو که همه چیز را میدانی، چرا از من میپرسی؟
و من اینهمه که برات گفتم، نشان چیست؟ همین دانستن این مطالب پاداش نهاد پاک من است که از طرف خدا بمن داده شده است.
گفت شه، حکمت در اظهار جهان
آنک دانسته، برون آید عیان
شاه گفت، حکمت و فلسفه آفرینش جهان این است که همه چیز را همه مردم میدانند، پس آنکه میداند، باید از دانسته هایش پرده برداشته و آنرا عیان سازد. گفتنیها را باید گفت تا همه آنها را بدانند و بر همه آشکار گردد.
آنچ میدانست تا پیدا نکرد
بر جهان ننهاد رنج تلق و درد
اگر مردم دانسته های خود را پنهان میکردند، در دنیا بجز رنج و درد چیزی باقی نمیماند. اگر کسی چیزی بداند و نگوید، فردی خنثی است که هیچ تاثیری در دنیا نداشته است.
یکزمان بیکار نتوانی نشست
تا بدی یا نیکیی از تو نجست
حتی یک لحظه نباید از دانستن غفلت کرد. و حتی یک لحظه از انتقال دانسته هایت به دیگران نباید درنگ کنی و باید به یک طریقی به دانش همگانی کمک و یاری برسانی. و معنای نیکی و بدی هم همین است، که تو بدانی و تصمیم بگیری که آنرا پنهان کنی یا عیان سازی.
این تقاضاهای کار از بهر آن
شد موکل، تا شود سرت عیان
چراکه دانستن و هرچه بیشتر دانستن و بطور کلی شناخت خدا (تقاصاهای کار) در باتن آدمی نهاده شده است (شد موکل) پس آنقدر باید در جستجوی دانستن بود تا به تمامی اسرار و پوشیده ها دست یافت و تا آنها برای انسان عیان نشدند، از پا ننشست.
ورنه کی گیرد گلاب تن قرار
چون ضمیرت میکشد آنرا بکار
وگرنه برخلاف طبیعت خود عمل کردن، موجب رنج و جان کندن است. چراکه شوق به شناخت خدا و دانستن و فراگیری در نهاد آدمی(گلاب) قرار داده شده است. و برخلاف آن عمل کردن موجب رنج درون آدمی است.
و واژه «گلاب» که دراینجا مترادف واژگان، وجود، خمیر مایه، باتن و درون، ذات و طبیعت آدمی است، یکی از شاهکارهای زبان پارسی است. چون اگر آنرا (گِل آب) بخوانیم، کنایت از نهاد آدمی است که از خاک و آب ساخته شده است. اگر آن را (گُل آب) بخوانیم، یعنی نهاد آدمی را به عصاره گل تشبیه کرده که بسار زیباست. اگر آنرا (گَل آب) بخوانیم باز کنایت از نهاد آدمی است که مانند آبی بر روی افراطگری های جسم (گَل) پاچیده میشود.
تاسهٔ تو آن کشش را شد نشان
هست پیکاری چو جان کندن عیان
و آدمی که پی دانستن نباشد، دچار تاسه میگردد. و در درونش پیکاری خونین بین جان و خرد و تنش در میگیرد که بجان کندن میماند. پیکاری بین شیر و گرگ و روباه.
تاسه، واژه ای ویژه برای بیان رنجی جانکاه و غیرقابل توصیف است.
پس گلاب تن کجا ساکن شود
چون سر رشته، ضمیرت میکشد
پس وجود آدمی نمیتواند آرام نشسته و دنبال شناخت نرود، چراکه نهادش او را آرام نمیگذارد. و درنتیجه آرامش درونی و وجودی آدمی بهم ریخته و در بدترین حالت از میان رفته و دچار استرس و استراب میگردد.
تاسه تو شد نشان آن کشش
بر تو پیکاری بود چون جانکنش
اگر دچار تاسه شدی، بدان و اگاه باش که برخلاف وجود راستین خود زندگی کردی. برخلاف طبیعتت رفتار نمودی.
این جهان و آن جهان زاید ابد
هر سبب مادر، اثر از وی ولد
چون اثر زائید آنهم شد سبب
تا بزاید او اثرهای عجب
در هر دو جهان مادی و معنوی، هر لحظه یک دانستنی و یک رخداد تازه زائیده میشود و یک مطلب تازه هویدا میگردد که هم خود مادر و تولید کننده است و هم فرزند مادری است که تولید کرده است. یعنی دنیای هست و نیست در هر لحظه در حال تغییر و دگرگونی است، چون در حرکت است، و آدما باید خود را با این تغییرات از هر جهت وفق داده و همگام باشند، و از همه دانستنیها، باخبر شده و از آن آگاهی یابند.
این سببها نسل بر نسل است لیک
دیدهای باید منور، نیک نیک
و این سلسله رخدادها و دانستنیها هرگز گسسته و متوقف نخواهد شد و نسل به نسل منتقل میگردد. و آدمی باید نیک بنگرد و درک و شعور یابد تا بدین واقعیت رسیده و به آن اعتقاد یابد.
شاه با او در سخن اینجا رسید
یا بدید از وی نشانی یا ندید
گر بدید آن «شاه جویا» دور نیست
لیک ما را ذکر آن دستور نیست.
اگر از آنچه که گفته شد، چیزی فهمیدی که یک گام بالاتر رفتی، اگر هم نفهمیدی که توضیح بیشتر در دستور کار نیست.
در معنای ظاهری میگوید، گفتگوی شاه با ندیم دوم به اینجا رسید، و بر ما معلوم نیست که او ندیم را توانست بشناسد و یا خیر. و به احتمال زیاد آن پادشاه همام و بزرگ و باخرد توانست ندیم دوم را بشناسد. در هرحالت کار ما دانستن این مطلب نیست.



پاورقی
۱- گفت آن خدایی که فرستاده نبی
نه بحاجت بل بفضل و از ولی
آن خداوندی که از خاک و دلیل
آفرید او شهسواران جلیل
پاک کردش از مزاج خاکیان
بگذرانید از تَگِ افلاکیان
بر گرفت از نار و نور صاف ساخت
وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت
آن سنابرقی که بر ارواح تافت
تا که آدم معرفت زان راه یافت
تا اینجا تماما مدح حضرت زرتشت مقدس است و بازگوئی چگونگی پیغمبر شدن حضرت زرتشت مقدس.
آن کز آدم رست و دست شیث چید
پس خلیفهش کرد آدم کان بدید
سپس پادشاهی جهان به سیامک پسر حضرت زرتشت، که او را سام و یا شیث هم مینامند میرسد.
نوح از آن گهر چو برخوردار شد
در هوای بحر جان، دُر بار شد
پس از سیامک و یا سام، «نو آه» و یا تهمورث شاه که او را نوح هم مینامند، سکان کشتی جهان را بدست میگیرد.
جان هوشنگ شاه از آن انوارِ زفت
بی حذر در شعلههای نار رفت
جان داوود از شعاعش گرم شد
آهن اندر دستبافش نرم شد
سپس هوشنگ شاه کتاب خرد جاودان را نوشت و آتش را وارد زندگانی روزمره آدمیان ساخت و آهن را با آتش نرم کرده و از آن برای مردم ابزار ساخت و برایش سدها جشن بنا نهاد.
چون که شید بد وصالش را رضیع
دیو گشتش بنده فرمان و مطیع
سپس جمشید شاه است که شگفت انگیز است و دیوان همه بفرمان او.
در قضا یعقوب چون بنهاد سر
چشم روشن کرد از بوی پسر
یوسف مهرو چو دید آن آفتاب
شد چنان بیدار در تعبیر خواب
چون عصا از دست فردان آب خَرد
ملکت ضحاگ را یک لقمه کرد
سپس داستان فریدون شاه و از دست دادن ایرج کوچکترین پسرش را بیان میکند و داستان ضحاگ را. یوسف همان ایرج است که به یونانی او را آپولو مینامند. و فریدون شاه را زئوس.
نردبانش ایسای مریم چو یافت
بر فراز گنبد چارم شتافت
چونکه مانی یافت آن ملک و نعیم
قرص مه را کرد او در دم دو نیم
چون انوشه آیت توفیق شد
با چنان شه صاحب و صدیق شد
داستان حضرت مانی پاک در این بخش گفته شده است.
چون که خسرو شید آن معشوق شد
حق و ناحق را چو دل فاروق شد
از خسرو پرویز و عشق افسانه ای او به شیرین میگوید.
چونکه کاووس آن عیان را عین گشت
نور فایض بود و ذی نور گشت
چون ز رویش رستمی شد درفشان
گشت او شیر خدا در مرج جان
داستان رستم و کیکاووس شاه که بدست دیوان اسیر و کور گشت و رستم و یا شیر خدا، با دیوان جنگید و کیکاووس شاه را آزاد ساخت و نور چشمان او و لشگریانش را با معجونی که از جگر دیو سپید ساخت، درمان و عیان کرد.رستم را به یونانی هرکول مینامند.
چون جنید از جند او دید آن مدد
خود مقاماتش فزون شد از عدد
بایزید اندر مزیدش راه دید
نام قطبنب عافان از حق شنید
چونک کرخی کرخ او را شد حرس
شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس
پورِ اَدهم مرکب آنسو راند شاد
گشت او سلپانِ سلپانان داد
وان شقیق از شق آن راه شگرف
گشت او خورشید رأی و تیز طرف
۲- پس از آشنایی با منشا و معنی نام این ملکه ایرانی، یعنی مرجان و یا جمیله، لازم است بویژگیهای شخصیتی این ملکه شگفت انگیز هم اشاره شود که از معنای زیبایی آن نشأت میگیرد. در باره او اینچنین نوشته اند:
جمیله مسئولیت های بزرگ مانند حکومت بر یمن را بر عهده میگیرد و همیشه آماده استقبال از هر چیزی است که به او محول میشود.
جمیله زمانی ناراحت میشد که احساس میکرد کمی در انجام مسئولیتهایش کوتاهی کرده است.
شخصیت جمیله دارای جاهطلبی است و او آرزوها، اهداف و رویاهای زیادی داشته که با تمام توان، اراده و تصمیمگیری خود برای رسیدن به آن تلاش میکرده است. از جمله ازدواج با کوروش بزرگ.
بنابراین جمیله همیشه تلاش میکرده تا در تمام زمینههای زندگی خود نتایج برجستهای کسب کند.
جمیله تنهایی و آرامش را ترجیح میداد و از مکانهای پر سر و صدا و شلوغی دوری میکرد. و بدین سبب کوروش کبیر بهشت زمینی را برای او ساخت.
جمیله اعتماد به نفس بالایی در خود و تواناییهایش داشت، که باعث میشد تمام توجه و عشق خود را در هر کاری که انجام میدهد، بگذارد.
ملکه سبا و یا جمیله دارای انرژی بزرگی بود که تأثیر مثبت زیادی بر خانواده و دوستان و ملت خود داشت. جمیله یک دختر باهوش بود که عاشق شوخی و خنده در بین دوستان و بسبار جدی و تا حدی خشن در اداره امور یمن بود. او از روزمرگی و تکرار متنفر بود، و تغییر و نوآوری را دوست داشت.او کسی بود که همگان به او اعتماد داشتند.
۳- اَرض بمعنی زمین و یا محدوده خاکی است. در زبان اوستا، زمین آرتا Arta نامیده میشود و این واژه ریشه در واژه «اَرت و اَرد» اوستا دارد. این کلمت اوستائی به زبان وحشیها رفته و با همین معنا و بیان کمی متفاوت مورد استفاده است.( Earth در آمریکائی و واژه Erde در آلمانی).
بازماند واژه «اَرد» در پارسی در نام شهرها بجا مانده، مانند: اَردِکان ، اَردِستان ، اَردَلان ، اَردِبیل، اَردیان، اَردِهال ووو.
و نام مادر حضرت زرتشت مقدس، آرتا و یا زمین و یا اَرَض است. در پارسی واژه اَرَض کنایت از زمین و یا مادر خاک است:
هرجسد را که زیر گردون است
مادری خاک و مادری خون است
مادر خون بپرورد در ناز
مادر خاک ازو ستاند باز
گرچه بهرام را دو مادر بود
مادر خاک مهربانتر بود. نظامی (هفت پیکر)







هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر