در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه ملت بجان رسیده ایران در تمامی شهرهای کوچک و بزرگ در گروه های چند صد هزار تنی به خیابان آمده و با آرامش و متانت و صلح آمیز خواسته های خود را فریاد زدند. در همین هنگام نوکران جهود و تورگ و عرب غرب، با کاتوشا و مسلسل و گلوله جنگی، در همه شهرها شروع به تیراندازی بطرف ملت کرده و مرد و زن و کودکان را در هجمی باورنکردنی کشتار کردند. و سپس به بیمارستانها رفته و مجروحین را برگبار بستند. و هزاران تن جوان بیگناه را دستگیر و زندانی ساخته و امروزه اعدام میکنند. و برای اینکه ملت خشمگین بیرون نیایند آمریکا و اسرائیل به همراهی اروپائیها بر سر شهرهای ایران هزاران تن بمب های آلوده ریختند. غربیها و نوکران جهود و تورگ و عربش جنایتی مرتکب شدند که مو بتن انسان سیخ میکند و تاریخ نظیر آنرا در هیچ کجای دنیا سراغ ندارد. گفتیم فراموش نمیکنیم، گفتند هدف ما هم همین است! به چنان روزی دچارتان خواهم کرد که روزی هزار بار التماس مرگ بکنید. اینبار مانند بارهای گذشته نیست.
آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران؟
چشم درشت خونین، ای ماه سوگواران!
از خاک بر جبینت خورشیدها شَتک زد
آندم که داد ظلمت فرمان تیر باران
رعنا و ایستاده، جانها بکف نهاده
رفتند و مانده برجا ما خیل شرمساران
ای یار، ای نگارین، پا تا سر تو خونین
ای خوش ترین طلیعه از صبح شب شماران
داغ تو ماندگار است، چندانکه یادگار است
از خون هزار لاله بر بیرق بهاران
یادت اگرچه خاموش، کی میشود فراموش؟
نامت کتیبه ای شد بر سنگ روزگاران
هر عاشقی که جان داد، در باغ سروی افتاد
برخاک و سرخ تر شد خوناب جوی باران
سهلش مگیر چونین، این سیبهای خونین
هر یک سری بریده است بر دار شاخساران
باران فرو نشسته است اما هنوز در باغ
خون چکه چکه ریزد از پنجه چناران
باران خون و خنجر، گفتی و شد مکرر
شاعر خموش دیگر، باران مگو، بباران.
حسین منزوی