‏نمایش پست‌ها با برچسب حسین منزوی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حسین منزوی. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۴۰۵

بیاد جوانان قهرمان ایران که توسط غرب در ۱۸ و ۱۹ دیماه قتلعام شدند


از زنده یاد حسین منزوی.



ایرانم ای از خون یاران، لاله زاران
ای لاله زار بی خزان از خون یاران
ایرانم ای معشوق ناب ای ناب نایاب
وی عاشقانت بیشمار بیشماران
یک چشم تو خندان و یک چشم تو گریان
چون شادخواران در کنار سوگواران
ایران من، آه ای زده از شعر حافظ
زیباترین گُل را به گیسوی بهاران
ای خون دامنگیر بابک در رگانت
جاریترین سیلاب سُرخ روزگاران
پیش بهار تو، بهشت از جلوه اُفتاد
ای باغها پیش کویرت شرمساران
ای رودهایت رهشناسان رسیدن
وز شوق پیوستن بدریا، بیقراران
ایران من لختی بمان تا باز پیچد
در گوشت آواز بلند سربداران
لختی بمان تا آن سواران سرآمد
همراهیت را سر برآرند از غباران
میخوانم آوازی برایت عاشقانه
همراهیم با رعد و برق و باد و باران
از این شکستنها مکن پروا که آخر
پیروزی ای ایران، برغم نابکاران
نام ترا بر صخره ای بی مرگ کندند
ایران من، ای یادگار یادگاران.
زنده یاد، حسین منزوی که بدست سازمانهای اطلاعاتی غربی و نوکران جهود و تورگ و عربش، که ایران را اشغال کرده اند و دژمن خونی ایران و ایرانیان و بویژه نخبگان ایران هستند، بقتل رسید. یاد و نامش جاودان و گرامی‌ باد.


آی خبردار، شجریان

یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۴۰۵

بیاد دلاور آزادگان ایران که در تاریخ ۱۸و۱۹ دی ماه بدست غرب و نوکرانش قتلعام شدند


در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه ملت بجان رسیده ایران در تمامی شهرهای کوچک و بزرگ در گروه های چند صد هزار تنی به خیابان آمده و با آرامش و متانت و صلح آمیز خواسته های خود را فریاد زدند. در همین هنگام نوکران جهود و تورگ و عرب غرب، با کاتوشا و مسلسل و گلوله جنگی، در همه شهرها شروع به تیراندازی بطرف ملت کرده و مرد و زن و کودکان را در هجمی باورنکردنی کشتار کردند. و سپس به بیمارستانها رفته و مجروحین را برگبار بستند. و هزاران تن جوان بیگناه را دستگیر و زندانی ساخته و امروزه اعدام میکنند. و برای اینکه ملت خشمگین بیرون نیایند آمریکا و اسرائیل به همراهی اروپائیها بر سر شهرهای ایران هزاران تن بمب های آلوده ریختند. غربیها و نوکران جهود و تورگ و عربش جنایتی مرتکب شدند که مو بتن انسان سیخ میکند و تاریخ نظیر آنرا در هیچ کجای دنیا سراغ ندارد. گفتیم فراموش نمیکنیم، گفتند هدف ما هم همین است! به چنان روزی دچارتان خواهم کرد که روزی هزار بار التماس مرگ بکنید. اینبار مانند بارهای گذشته نیست.



آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران؟
چشم درشت خونین، ای ماه سوگواران!
از خاک بر جبینت خورشیدها شَتک زد
آندم که داد ظلمت فرمان تیر باران
رعنا و ایستاده، جانها بکف نهاده
رفتند و مانده برجا ما خیل شرمساران
ای یار، ای نگارین، پا تا سر تو خونین
ای خوش ترین طلیعه از صبح شب شماران
داغ تو ماندگار است، چندانکه یادگار است
از خون هزار لاله بر بیرق بهاران
یادت اگرچه خاموش، کی میشود فراموش؟
نامت کتیبه ای شد بر سنگ روزگاران
هر عاشقی که جان داد، در باغ سروی افتاد
برخاک و سرخ تر شد خوناب جوی باران
سهلش مگیر چونین، این سیبهای خونین
هر یک سری بریده است بر دار شاخساران
باران فرو نشسته است اما هنوز در باغ
خون چکه چکه ریزد از پنجه چناران
باران خون و خنجر، گفتی و شد مکرر
شاعر خموش دیگر، باران مگو، بباران.
حسین منزوی

یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۴۰۳

ایران فضای تو همه از جاودانگی لبریز


نوروز پیروز


کنون پرنده تو، آن فسرده در پاییز
بمعجز تو بهارین شده است و شورانگیز
بسا شگفت که ظرفیت بهارم بود
منی که زیسته بودم مدام در پاییز
چنان بدام عزیز تو بسته است دلم
که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز
شده است از تو و حجم متین تو پر بار
کنون نه تنها بیداریم که خوابم نیز
چگونه من نکنم میل بوسه در تو، تویی
که بشکنی ز خدا نیز شیشه پرهیز
هراس نیست مرا تا تو در کنار منی
بگو تمام جهانم زند صلای ستیز
تو آن دیاری آن سرزمین موعودی
فضای تو همه از جاودانگی لبریز
شکسته ام ز پس خود تمام پلها را
من از تو باز نمیگردم ای دیار عزیز.
حسین منزوی



نام جاوید وطنم، شهرام ناظری

یکشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۵

میان همهمه و هیاهو چه میبینی


درون آینه روبرو چه می بینی
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی
تویی برابر تو چشم در برابر چشم
درآن دو چشم پراز گفتگو چه می بینی
توهم شراب خودی هم شراب خواره خود
سوای خون دلت در سبو چه می بینی
بچشم واسطه درخویشتن که گم شده ای
میان همهمه و هیاهو چه می بینی
بدار سوخته این نیم سوز عشق وامید
که سوخت در شرر آرزو، چه می بینی
درآن گلوله آتش گرفته ای که دل است
و باد می بَرَدَش سو بسو چه می بینی.
حسین منزوی

پنجشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۵

بگوش میرسد از بانگ چنگ رودکیم


از حسین منزوی
چنان گرفته ترا بازوان پیچکیم
که گویی از تو جدا نه که با تو من یکیم
نه آشنائیم امروزی است با تو همین
که میشناسمت از خوابهای کودکیم
عروسوار خیال منی که آمده ای
دوباره باز به مهمانی عروسکیم
همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو
بکوش میرسد از بانگ چنگ رودکیم
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
بیک اشاره تو روح بادباکیم
چه برکه ای تو که تا آب، آبی است در آن
شناور است همه تار و پود جلبکیم
بخون خود شوم آبروی عشق آری
اگر مدد برساند سرشت بابکیم
کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختکیم.
حسین منزوی

شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۵

آنسوی پنج خندق پشت چهاردیوار


ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار
آنسوی پنج خندق پشت چهاردیوار
ای قصه تو و من چون قصه شب و روز
پیوسته در پی هم، اما بدون دیدار
سنگی شده است و با من
تندیس وار مانده است
آن روز آخرین وصل،‌ و آن وصل آخرین بار
بوسیدی و دوباره بوسیدی و دوباره
سیری نمیپذیرفت از بوسه روحت انگار
با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی
از بوسه تا که بستی چشم مرا، برگبار
دانسته بودی انگار، کانروز و هرچه بااوست
از عمر ما ندارد،‌ دیگر نصیب تکرار
آندم که بوسه دادی چشم مرا، نگفتم
چشمم مبوس ای یار، کاین دوری آورد بار؟
حسین منزوی

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۵

اگر میدانستند


نام ترا نمیدانم آری
اما میدانم گلها اگر
نام ترا میدانستند
نسل بهار از اینسان
رو سوی انقراض
نمیرفت.
حسین منزوی

دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۵

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم



از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانی‌ست، رو سوی چـه بگریزیم؟
هنگامه حیرانی‌ ست، خود را بکه بسپاریم؟
تشویش هزار آیا، وسواس هزار اما
یک عمر نمی‌‌دیدیم در خویش چها داریم
دوران شکوه بـاغ از خاطرمان رفته‌ ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم
من راه تو را بسته، تـو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم.
حسین منزوی

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۵

تمام عمر قفس میبافت ولی بفكر پریدن بود



خیال خام پلنگ من، بسوی ماه جهیدن بود
و ماه را زِ بلندایش، بروی خاك كشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه بخالی زد
كه عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
گل شكفته ، خداحافظ، اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من، بنام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان بناچاری
كه هردو باورمان ز آغـاز، بیكدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گـل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت بكام من
فریبكار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم‌انگیزی، كه كرم كوچك ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی بفكر پریدن بود.
حسین منزوی

خشکیده بیخ تاک حریفا سخن مگو


از حسین منزوی



هنگامیکه خواب نیست، ز رویا سخن مگو
آنجا که آب نیست، ز دریا سخن مگو
پاییزها، به دور و تسلسل رسیده اند
از باغهای سبز شکوفا، سخن مگو
دیری است دیده، غیر حقارت ندیده است
بیهوده از شکوه تماشا، سخن مگو
یاد از شراب ناب مکن، آتشم مزن
خشکیده بیخ تاک، حریفا سخن مگو
چون نیک بنگری، همه زو بیوفاتریم
با من ز بی وفایی دنیا، سخن مگو
آنجا که دست موسی و هارون بخون هم
آغشته گشته، از ید بیضا، سخن مگو
وقتی خدا، صلیب بدوش آمد و گذشت
از وعده ظهور مسیحا، سخن مگو
آری هنوز پاسخ ان پرسش بزرگ
با شام آخر است و یهودا، سخن مگو
این باغ مزدکی است، بهل باغ عیسوی
حرف از بشر بزن، ز چلیپا، سخن مگو
ظلمت صریح با تو سخن گفت پس تو هم
از شب به استعاره و ایما، سخن مگو
با آنکه بسته است به نابودی ات، کمر
از مهر و آشتی و مدارا، سخن مگو
خورشید ما به چوبه اعدام بسته است
از صبح و آفتاب در این جا، سخن مگو.
حسین منزوی

چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۵

ما دولت عشقیم که دورش سپری نیست



در تنگ نظر سعه صاحبنظری نیست
با شب پرگان، جوهر خورشیدوری نیست
آنرا که تجلی است در آئینه تاریخ
در شیشه ساعت چه غم ار جلوه گری نیست؟
ره توشیه زهر سو نستانیم که ما را
با هر که در اینراه سر همسفری نیست
در ما عجبی نیست که جز عیب نبیند
آنرا که هنر هیچ بجز بی هنری نیست
اینان همه نو دولت عیش گذرانند
ما دولت عشقیم که دورش سپری نیست
سوزی که درون دل ما میوزد اینبار
کولاک شبانه است، نسیم سحری نیست.
حسین منزوی

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۵

همچون نسیم در چمن گل چمان شدن


از حسین منزوی



آب آرزو نداشت بغیر از روان شدن
دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن
میخواست بال و پر زدن از خویشتن قفس
چندانکه تن رها شدن از خویش و جان شدن
آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید
در رنجبونه های زمان امتحان شدن
تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت
همچون نسیم در چمن گل چمان شدن
آنانکه کینه ور به گروه بدی زدند
قصدی نداشتند بجز مهربان شدن
باران من، گدایی هر قطره ترا
باید نخست در صف دریادلان شدن
با خک آرزوی قدح گشتن است و بس
و آنگه برای جرعه ای از تو دهان شدن.
حسین منزوی

چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۴

از نام تو ببام افقها علم زدم


تا صبحدم بیاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو ببام افقها، علم زدم
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را بهم زدم
هر نامه را بنام و بعنوان هر که بود
تنها بشوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم بخاکسترم وزد
شک از تو وام کردمو در باورم زدم
از شادیم مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه قسمت بغم زدم.
حسین منزوی
از کهربا و کافور

که تمام رنگها در آن وامدار مهربانی اند



نقشهای کهنه ام چقدر تلخ و خسته و خزانی اند
نقش غربت جوانه ها رنگ حسرت جوانی اند
روغن جلا نخوورده اند رنگهای من که در مثل
رنگ آب راکدند اگر آبی اند و آسمانی اند
از کف و کفن گرفته اند رنگهای من سپید را
رنگ خون مرده اند اگر قرمز اند و ارغوانی اند
رنگهای واپسین فروغ از دم غروب یک نبوغ
مثل نقشهای آخرین روزهای عمر مانی اند
طرح تازه ای کشیده ام از حضور دوست، مرتعی
که در آن دو میش مهربان در چرای بی شبانی اند
مرتعی که روز آفتابی اش یک نگاه روشن است و باز
قوسهای با شکوه آن جفتی ابروی کمانی اند
طرح تازه ای که صاحبش فکر میکند که رنگهاش
مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند
رنگهای طرح تازه ام رنگهای ذات نیستند
ذات رنگ های معنی اند ذات رنگی معانی اند
نقش تازه ای کشیده ام از دو چشم مهربان دوست
که تمام رنگها در آن وامدار مهربانی اند.
حسین منزوی

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۴

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد


از حسین منزوی



چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هرچه سنگینتر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
من هم ستونی در کنار قامتت باشم
از گوشه ای راهی نشان من بده، بگذار
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم
سنگی شوم در برکه آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم
زخم عمیق انزوایت دیر پائید است
وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون آئینه در خدمتت باشم
در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من، بگذار زنگ ساعتت باشم.
حسین منزوی، از کهربا و کافور

دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۴

که پایان محتوم هر انتظاریست


از حسین منزوی



نگاهم بدنبال خط غباریست
که اینبار انگار با او سواریست
سواری که در دستهای بزرگش
برای من منتظر هدیه واریست
سواری بنام تو در هیأت مرگ
که پایان محتوم هر انتظاریست
بچشم دگربین من هر خیابان
در این روزها مرگ دنباله داریست
و میدانچه‌ها با گروه درختان
به انگاره چشم من باغ داریست
بدون تو ‌ای دوست این زنده بودن
نفس در نفس گردش بی‌مداریست
امید افکن و زندگی کش غم تو
بدوش من خستهِ سنگین چه باریست
زمانی که جز مرگ کاری نمانده
برای تو مردن هم‌ ای دوست کاریست.
حسین منزوی

جان بیدار مرا نیاشوبید



من شراب از شما نمیخواهم
شهد ناب از شما نمیخواهم
شکراب از شما نمیخواهم
بسرابم ره گمان نزنید
سرآب از شما نمیخواهم
زشت و زیبای چهره ام خوش باد
من نقاب از شما نمیخواهم
ای ز اسپم فکنده نا اصلان
همرکاب از شما نمیخواهم
من نپرسیدم از شما چیزی
پس جواب از شما نمیخواهم
جان بیدار من نیاشوبید
جای خواب از شما نمیخواهم
شعله را در چراغ من نکشید
آفتاب از شما نمیخواهم.
حسین منزوی

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۴

یک دریچه از نیازی مشترک خواهم گشود


از حسین منزوی



خاطراتت ز آنسوی آفاق، آوازم دهند
تا در آبیهای دور از دست پروازم دهند
رفته ام زین پیش و خواهم رفت زین پس بازهم
با صدای عشق از هر سو که آوازم دهند
آنچه را با چشم گفتم با تو خواهم گفت نیز
با زبان، گر شرم و شک یارای ابرازم دهند
شام آخر را نخواهم باخت همراهش اگر
لذت صبح نخستین را دمی بازم دهند
تا سرانجام است امید سر آغازم بجای
گر چه هم بیم سرانجام از سرآغازم دهند
یک دریچه از نیازی مشترک خواهم گشود
با تو وقتی مشترک دیواری از رازم دهند
در قفس آزاد، زیباتر که در آفاق اسیر
گو در بازم بگیرند و پر بازم دهند.
حسین منزوی از کهربا و کافور

من این بهار در اندیشه شکار نبودم


از حسین منزوی



اگر چه خالی از اندیشه بهار نبودم
ولی بهار ترا هم در انتظار نبودم
یقین نداشتم اما چرا دروغ بگویم
که چشم در رهت ای نازنین سوار نبودم
بیک جوانه دیگر امید داشتم اما
به این جوانی دیگر، امیدوار نبودم
بشور و سور کشاندی چنان مرا که برآنم
که بی تو هرگز از این پیش،‌ سوگوار نبودم
خود آهوانه بدام من آمدی تو وگرنه
من این بهار در اندیشه شکار نبودم
تو عشق بودی و سنگین میآمدی و کجا بود
که در مسیل تو، ای سیل بیقرار نبودم
مثال من به چه ماند، به سایه ای که چراغت
اگر نبود، بدیواره های غار نبودم.
حسین منزوی، از کهربا و کافور

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۴

همچون نسیم در چمن گل چمان شدن


آب آرزو نداشت بغیر از روان شدن
دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن
میخواست بال و پر زدن از خویشتن قفس
چندانکه تن رها شدن از خویش و جان شدن
آهن بفکر تیغ شدن بود و برگزید
در رنجبونه های زمان امتحان شدن
تاوان آشیانه بدوشی نوشته داشت
همچون نسیم در چمن گل چمان شدن
آنانکه کینه ور به گروه بدی زدند
قصدی نداشتند بجز مهربان شدن
باران من، گدایی هر قطره ی ترا
باید نخست در صف دریادلان شدن
با خاک آرزوی قدح گشتن است و بس
و آنگه برای جرعه ای از تو دهان شدن.
حسین منزوی، از کهربا و کافور