‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، خرداد ۲۲، ۱۴۰۴

تا حالا زندگی کرده ای


میدانی تا کی زنده ای؟



هنوز هم بعد از اینهمه سال، چهره ویلان را از یاد نمیبرم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول ماه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم، به یاد ویلان میافتم.
ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد، شروع میکرد بحرف زدن.
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمیگشت، براحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته میکشید، نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از مـاه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار بهمین نحو، گذران روزگار کرده است.
روز آخر کـه من از اداره منتقل میشدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ میکشید. بسراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمیکند زندگیش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ هیچوقت یادم نمیرود.
همین که پرسش را پرسیدم، بسمت من برگشت و با چهرهای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همینطور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم، همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدائی!
ویلان با شنیدن این جمله، همانطور که زل زده بود بمن، ادامه داد، تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم نه.
گفت تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم نه.
گفت تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی
گفتم نه.
گفت تا حالا غذای ایرانی خوردی؟
گفتم نه.
گفت تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش كنی؟
گفتم نه.
گفت اصلا عاشق بودی؟
گفتم نه.
گفت تا حالا یک هفته مسکو موندی خوش بگذرانی؟
گفتم نه.
گفت خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم،آره، نه، نمی دونم!
ویلان همینطور نگاهم میکرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین.
حالا که خوب نگاهش میکردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت.
جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را بکلی عوض کرد.
ویلان پرسید میدونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم نه.
ویلان گفت، پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۴۰۱

نبات با حیوان بیخ و شاخند وبارشان انسان


راه‌های پر زحمتی هست برای کشتن انسان می‌توانید وادارش کنید الواری را بِبَرَد تا نوک تپه، و میخکوبش کنید.
برای انجام صحیح این کار، شما نیاز دارید به جمعی از جحودان صندل به پا، خروسی که بانگ سر بدهد، خرقه‌ای برای تشریح اندام، کمی سرکه و مردی برای کوبیدن میخ‌ها سر جایشان.

یا می‌توانید فولادی با طولی مشخص انتخاب کنید،که به شیوه‌ای سنتی شکل داده شده، تراش یافته، و سعی کنید فرو کنیدش در قفسی فلزی که او به تن دارد. اما برای این کار، شما نیاز دارید به اسب‌های سفید، درختان کهن، مردانی با تیر و کمان، حداقل دو پرچم، یک شاهزاده، و یک قصر که در آن ضیافت بگیرید.

در زمان رهایی از نجیب‌زادگی، می‌توانید که اگر باد موافق باشد، گازهایی بر او بدمید. اما در اینصورت، شما نیاز دارید به چند متر از خاک گل آلود، تقسیم شده به چند گودال، و نیازی به ذکر نیست که پوتین‌هایی سیاه، چاله‌های بمب‌ها، مقدار بیشتری خاک، آفت طاعون موش‌ها، دو جین آواز و چند کلاهِ گِردِ ساخته از فولاد،

در عصر هواپیما، می‌توانید پرواز کنید چند متر بالای سرِ قربانی و از شرش خلاص شوید با فشار یک شاسی. در اینصورت، تمام چیزی که احتیاج دارید یک اقیانوس است، دو نظام حکومتی، دانشمندان ملت، چند کارخانه، یک قاتل دیوانه و زمینی که هیچ‌کس برای سال‌های مدید به آن احتیاج نداشته باشد.
همانطور که در آغاز گفتم، راه‌های پر زحمتی هست برای کشتن انسان. ساده‌ترین، بی‌واسطه‌ترین، و تمیزترینش همین که ببینید او جایی در میانه قرن بیستم زندگی می‌کند و همانجا رهایش کنید.
آندره برتون

جمعه، خرداد ۰۶، ۱۴۰۱

از این آسیابان بباید شنید


در حکایت است روزی علی امام اول اهل تشیع از کنار آسیابی که در جاده شهر استخر بود، میگذشت. آسیابان را دید قاطر خود را چشم بسته و زنگوله ای هم به گردن او آویخته است. بدو گفت: چرا چشم الاغ بسته و او را بزنگوله مزین کرده ای؟ آسیابان گفت: چشم قاطر را بسته ام که در حرکت دورانی حالش بد نشود، و بگردنش زنگوله آویخته ام که وقتی ایستاد و آسیا از کار افتاد بدانم.
گفت: اگر بایستد و سر تکان دهد چگونه می فهمی که آسیا را نمیگرداند؟
آسیابان گفت: خدا امیر را قرین صلاح بدارد، عقل قاطر من مانند عقل امیر نیست!
چو بشنید از آسیابان سخُن
نه سر دید از آن کار پیدا نه بن .
فردوسی

یکشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۱

وقتی مرغان خروس میزایند




پس از اشغال ایران توسط قبایل قاجار، و ازهم پاچیدن امپراتوری، آغا محمد دستور داد صاحبان قلعه ها و روستاها را سر بریدند و قلعه های مستحکم را ویران و روستاهای ایران را در بین سران قبیله خود تقسیم کرد و هر قلعه و یا روستا را به یک قجر بدنهاد سپرد. گفته اند که قاجارها بشدت بربر و خرافاتی بودند، همانگونه که رسم جاهلها و مردم عامی بیابانها است. یکی از قجرهای ظالم که کدخدای دهی بود ،شامگاهی به ده درآمد، خروسی در آنوقت آواز سر داد .قجر اینحال را به شگون بد گرفت و دستور به قتل همه خروسها داد. چون وقت خفتن در رسید، گفت:باید که مرا وقت بانگ کردن خروس بیدار کنید .گفتند: بدستور تو در این ده حتی یک خروس باقی نمانده ،این آرزو چگونه میسر شود؟ گفت: به مرغان بگویید از این ببعد خروس بزایند!( این حکایت آدمی را یاد اعمال و برنامه ریزیهای اشغالگران جمهوری اسلامی در این ۴۳سال شوم می اندازد!)







سه‌شنبه، آذر ۱۶، ۱۴۰۰

داستان اتحاد


بشنو ز دانا این داستان



کاروانی از مردم کاشان که بحسن و خوشدلی معروفند، بحاکم شهر شکایت بردند که دو راهزن کاروان صد تنه آنان را غارت کردند. حاکم بتعحب پرسید: چگونه صد کس از پس دو تن برنیامدند؟ یکی از آنان در پاسخ گفت: آنها دو تن بودند باهم، ما صد تن بودیم بی هم و تنها.
حسنت باتفاق ملاحت جهان گرفت
آری باتفاق جهان میتوان گرفت. حافظ
دولت همه ازاتفاق خیزد
بی دولتی از نفاق خیزد
دو دل یک شود بشکند کوه را
پراکندگی آورد انبوه را. سعدی
دو دوست باهم اگر یکدلند درهمه کار
هزار طعنه دشمن به نیم جو نخرند
نظیر این بنمایم ترا ز مهره نرد
یکان یکان بسوی خانه راه نمیبرند
ولی دو مهره چو هم پشت یکدگر گردند
دگر تپانچه دشمن بهیچ رو نخورند
بکوش ای پسر دوستی بدست آور
که دشمنان سوی یکتن بصد بدی نگرند.
ز دانا تو نشنیدی این داستان
که برگوید از گفته باستان
که گر دو برادر نهد پشت پشت
تن کوه را باد ماند بمشت. فردوسی
آب را چون مدد بود هم از آب
گلستان گردد آنچه بود خراب. سنائی
صد هزاران خیط یک ترا نباشد قوتی
چون بهم برتافتی اسفندیارش نگسلد. سعدی
مورچگان را چو بود اتفاق
شیر ژیان را بدرانند پوست.

چهارشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۸

دوزخ را وقتی‌ شناخت که می‌توانست از بهشت و آزادی مطلق لذت ببرد



خدا گفت کجایی‌؟ آدم پاسخ داد، در باغ صدایی شنیدم، ترسیدم چون برهنه بودم، و خودم را پنهان کردم، بی‌ آنکه بداند با این ادعا به گناه خود اعتراف کرده است. 
خدا گفت: کی‌ به تو گفت که برهنه ای؟ و از اینجا دیگر همه چیز تقصیر زن بود.
خدا آن زوج را تبعید کرد و فرزندانشان هم بهای گناه پدر مادرشان را پرداختند، و هنوز هم میپردازند، به این ترتیب نظام قضاوت اختراع شد، قانون، سرپیچی از قانون ( هر چه هم که قانون غیر منطقی‌ یا عجیب باشد) قضاوت ( آنانی‌ که تجربه بیشتری دارند، بر آنانی‌ که ساده ترند پیروز میشوند) و مجازات.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۸

خبر بد، خبر خوب، کسی‌ چه میداند؟


در روزگاران کهن، پیری درویش صفتِ بینیاز مکتبِ آزاد بال با خانواده خود در چادری مندرس میزیست. پیشه کهن سال داستان ما، هیزم فروشی بود که از بیابان بی‌صاحب جمع میگشت. و از مال دنیا بزی باوفا داشت که هرچه گیرش میآمد، میخورد و در عوض ممر خوراک و پوشاک خانواده پیر بود. از شیرش کره و پنیر و ماست میزدند و میخوردند و از پشمش میبافتند و میپوشیدند و زیرانداز تهیه میکردند. هرگاه هم که بزمچه‌ای نصیب بز میگشت، در بازار بفروش رفته و پولش قند و چای خانواده میگشت. پیر بمناسبت خصلت‌های شایسته انسانی که داشت محبوب همه کس از آشنا و غریب بود. و برای شکایت از روزگار سخت، جایگاهی در نزد خویش متصور نبود. روزگار بدین ترتیب میگذشت تا اینکه روزی دوست و آشنا دور پیر را گرفته و گفتند:
- خبر بد، خبر بد ..... یکی از خویشانت را از دست دادی و خبر بدتر اینکه، او برایت شنزآر و زمین کلوخ آکنده‌ای را به ارث گذاشته که مالیات سالیانه آن میبایستی به خزانه ملت پرداخت شود !!!
پیر گفت:
- خبر بد، خبر خوب، کسی چه میداند؟
خلاصه داروغه پیر را فراخواند و دفتریها بنچاقِ زمین را بنام پیر زدند و خزانه داران، فلان روزِ سال آینده را برای پرداخت مالیات زمین قرار گذاشته و پیر را راهی نمودند.

از فردای آنروز، پیر بهمراه خانواده خود، شروع بجمع نمودن سنگ‌های درشت زمین کرده و چون تعداد سنگ‌ها بسیار گشت، از آنها با کمک پسرش کلبه‌ای سنگی‌ ساخت. سپس شروع بجمع آوری سنگ‌های ریزتر کرده و از آنها راه رویی شنی‌ در مقابل کلبه ساخت تا در وقت باران و برف، پایشان در ٔگل و لجن فرو نرود. سپس در زمینی‌ که اینک مناسب کشت گشته بود، جو کاشت. سر سال جو‌ها را فروخته، مالیات را که پرداخت هیچ، یک اسب ابلق زیبا هم برای خود تهیه نمود. کمی‌ پس از خرید اسب، روزی اسب از چراگاه کوچکی که پیر، دور تا دور آنرا طناب کشیده بود، فرار کرد. همسایه‌ها جمع شده و گفتند:
- خبر بد، خبر بد، اسبی که با این زحمت تهیه نموده بودی، از دست دادی!!
پیر گفت:
- خبر بد، خبر خوب، کسی‌ چه میداند؟
چند روز پس از این، اسب با یک گله اسب وحشی بازگشت.
همسایه‌ها جمع گشته و گفتند:
- خبر خوب، خبر خوب، تعداد اسب‌هایت به ۳۰ راس رسید!!!
پیر گفت:
- خبر خوب، خبر بد، کسی‌ چه میداند؟
کمی‌ بعد، پسر پیر که مشغول رام کردن یکی‌ از اسب‌های وحشی بود، از اسب فرو افتاد.
همسایه‌ها جمع گشته و گفتند:
-خبر بد، خبر بد، پایِ پسرت شکست.
پیر گفت:
- خبر بد، خبر خوب، کسی‌ چه میداند؟
پسرِ پیر داستان ما زمین گیر بود که نقاره‌های داروغه جار زدند که: آی ی ی ی مردم بدانید و آگاه باشید که وحشی‌های که در حاشیه شهر آباد ما میپلکند، به شهر حمله کرده و در نتیجه همه جوانان بایستی‌ پا برکاب گشته و درمقابل وحشی‌ها و بربر‌ها از سرزمین مادری و خانواده خود دفاع کنند.

همسایه‌ها دوباره خبر خوب، خبر خوب کردند که پسرت به جنگ نرفته و در نتیجه کشته نمیشود و دوباره پیر همان جواب همیشگی‌ را داد. اینبار یکی‌ از همسایه‌ها که بیش از دیگران فضول بود، از پیر پرسید، این چه معنی‌ دارد که هرگاه ما با خبری بد یا خوب میاییم تو آنرا تکرار میکنی‌؟

پیر گفت:

روزگارست اینکه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخِ بازیگـر از این بازیچـه‌هـا بسیـار دارد


آدمی گه راه خود‌را می‌نهـد سوی بساتین
گاه سوی دوزخ این جان عزیزش خار دارد


گاه در باغ جنان می‌شد روان در کوی دلبر
گه ز مهجوری عنان جان خویش تیمار دارد

عاشق و معشوق را حائل نباشد در دو عالم
جان خودرا آدمی چون این حجاب درکار دارد

هست یکتا جلوه‌ معشوق در چشمان عاشق
آدمی در بوستان یک دلبر و دلدار دارد

راه ما قانع شدن باشد به انوار خدایی
کز تجلی‌های او جان‌ها نشان از یار دارد

در طریق عشق هر‌کس راه خود دارد ولیکن
در طریقت راه ما صد جلوه‌ دشوار دارد.....

قائم‌مقام فراهانی

دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۷

یک داستان ساده و واقعی‌



- امشب بریم بیرون؟
+ بعد از کاری که دفعه آخر کردی، واقعا انتظار داری دوباره با تو بیرون برم؟ عجب رویی!
- دفعه آخر چی‌ کردم؟
+ دفعه آخر تو پول خودتو دادی و منو مجبور کردی پول شام و شراب خودم را خودم بدم، مرتیکه خسیس!
- خوب تو منو دعوت کرده بودی، تازه شانس آوردی من پول خودمو دادم!
- در ضمن من یه بشقاب ماکارونی با یه آبجو ارزون خوردم تو خوراک خرچنگ با یه شراب گرون قیمت!!
- همه سهم من شد ۱۸ پوند درحالیکه سهم تو ۱۱۰ پوند شد. بعد تو انتظار داری که من پول تورو میدادم؟

+ خیلی‌ کثیفی! من دیگه غلط بکنم با تو بیرون برم. تو اگه نمیخواستی پول شام دختری که باهاش بیرون رفتی‌ را بدی، گو خوردی دعوتشو قبول کردی !
+ یه جنتلمن همیشه پول شام دوست دخترش را میده، نکنه تو همجنسبازی؟

- راستش من یک جنتلمن واقعیم وگرنه همون موقعه که داشتی از..... تعریف میکردی و آب دهنت واسش راه افتاده بود، میبایست میزو ترک می‌کردم.

+ فلان فلان شده مادر قحبه تو کلا هدفت سکس با من بود، از جلو چشمم گم شو بدبخت!

- معلومه که هدفم این بود ولی‌ وقتی‌ به جیبم نگاه کردم دیدم پولشو ندارم!

+ ***********

از اینجا به بعد به دلایل اخلاقی‌ داستان سانسور میشود.




سه‌شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۷

داستان کوتاه


در یکی‌ از محلات کثیف لندن در زیر پله‌های مرطوبی که به زیرزمین نمناک و بویناکی میرسید، اتاقی را از یک یهودی که همیشه با چشم‌های قی‌ کرده تراخمی، و رنگی‌ زرد و موهای چرب کمپشت و دندان‌های چرک و قدی کوتاه و پشتی‌ خمیده و رفتاری نخراشیده در جلویش ظاهر میشد، اجاره کرده بود. میگفت از وقتی‌ اینجا آمده، حالش بهتر شده و حتی چند کیلو چاق تر شده و بلافاصله پس از این جمله که تنها خود او مفهوم آنرا میدانست، قهقهه‌ای میزد و دهان بی‌ دندانش را مثل چاله‌ای لجن زده، میریخت بیرون تا حال بیننده را بهم بزند.

میگفتند از بین مستاجران فقط اوست که از دیدن موش‌ها خوشحال میشود.






دوشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۷

تا شبدر هست زندگی باید کرد


نامه ای به یک الاغ:
عزیزم! دیروز بعدازظهر توی خیابان دیدمت.
توی آن راهبندان تو یکی را سوار کرده بودی و بی‌خیال بطرف جنوب میرفتی و همه بتو می خندیدند. از دست اینها ناراحت نشو. اینها بهمه چیز و همه کس میخندند. اینها را نمیشود شناخت، حتی اگر هزار سال رویشان تحقیق کرده باشی. اینها بهمان اندازه در استقبال از یک قهرمان فوتبال غیرمنتظره اند که در تشییع یک زن مطرب.

باید یک مأمور بگذاری سرقبر مطرب تا یکدفعه نصف شبی از زیر خاک درش نیاورند که ببرند بگذارند توی موزه‌های تاریخ. من خیلی بچشمهایت نگاه کردم. گفتم از خنده اینها دست وپایت را گم نکنی یکدفعه.

دیدم توی چشمهایت پاسخی نیست. فقط کار خودت را داشتی میکردی. از لابلای ماشینها و بوقها و قهقهه‌ها راهت را پیدا میکردی. من پیدا کردن راه را باید از تو یاد بگیرم. قول میدهم عزیزم!

عزیزم! میدانم روحیه تو زرورقی نیست که باچند تا خنده مسخره بروی نهیلیست شوی، از مردم ببری.
بحقوق حیوانیت زیاد فکر نکن. ازپا درمیآیی. بجایزه انجمنهای حقوقی فکر نکن که مثلا «گور خر بلورین» صبوری را بتو بدهند. پشت سرت حرف درمیآید. همینکه چشمهای سیاهت در تاریکی آن طویله ویلایی میدرخشد، کم از فانوسی نیست که آینده را بمن نشان دهد.
اگر این نهیلیستها هم از بی‌اعتباری دنیا توی گوشت خواندند که مثلا دستت را بکن توی پریز برق و صدتا قرص ضدحاملگی بخور یا برو توی اتاق گاز یا مثلا بفکر صندلی و طناب باش، بگو که اولا طویله ما «پریز» ندارد، ثانیا من توی عمرم قرص نخورده ام، ثالثا گازها اتاق ندارند، رابعا صندلی نمیتواند سنگینی مرا تحمل کند. بگو من توی عمرم روی صندلی ننشسته ام. از داروهای «آرسنیک دار» هم صرفنظر کن. همه‌اش را آن یارو خورد.
بهشان بگو تا شبدر هست زندگی باید کرد.
آنها از خودکشی دسته جمعی حرف میزنند. میخواهند ترا از راهت منحرف کنند ولی خودشان یکروز با شلوار بدون اتو بیرون نمی روند. خودشان بخاطر یک میز، یک تومان، یک مأموریت، یک سخنرانی و یک سکه خودشان را میکشند. نه اینکه بکشند واقعا، بلکه هرجور تحقیری را میپذیرند. میگویند ما عرضه خودکشی نداریم. تو مواظب باش که آن گوشهای عظیمت -ماشالله- بدهکار این حرفها نباشد.
خودشان میگویند که این دنیا ارزش ندارد و پوچ است، باید هرچه زودتر رفت ولی بخاطر یک موبایل و یک ماشین و یک خانه و یک زن و یک ... یک عمر تقلا میکنند. اگر بتو گفتند که سم‌هایت را بکن توی پریز برق، یکدفعه خر نشوی حرفشان را قبول کنی. من از خودتم عزیز!
اگر قرار باشد شماها ساده باشید و نسلتان ور بیفتد من این «زندگی با نخبگان» را «دوزار» قبول ندارم. اینها کاری کردند که برادران راه راه پوش تو- گورشان را بکنند و بروند توی جنگلها گم شوند. شماها هم مثل آنها پا پس نکشید. بمانید و مبارزه کنید. بخاطر حیثیت خودتان. بخاطر من که دوستت دارم. عزیزم! شما باید یککار دیگری هم بکنید. باید با تکنولوژی تمدنها راه بیایید. مثلا مسواک زدن و دوش گرفتن را یاد بگیرید. خودتان را آرایش کنید. میدانی اگر مثلا سرمه غلیظ بکشی چقدر چشمهایت خاطرخواه پیدا میکند؟ پالان‌هایتان را با مد روز تطبیق دهید. مثلا توی طویله دستگاه کارت ورود و خروج بگذارید. از اینترنت استفاده کنید، ببینید مثلا همنوعانتان در قبرس چه رنجی میکشند، حمایتشان کنید.
برای خودتان تجمع و نشریه ترتیب دهید. دلم میخواهد کار بجایی برسد که اگر تاحالا ماها سوار شماها میشدیم روزی برسد که شماها سوار ماها شوید. این، عین عدالت است! یکدفعه نروی کتابهای نیچه را بخوانی، ما نویسنده خر در جهان کم نداریم، بروید آثار آنها را بخوانید. اصلا چشمهای تو یک «رمان» است عزیزم!
دور سرت بگردم! دلم برایت اندازه یک فندق شده! شبها از دریچه طویله، بماه نگاه کن. منهم از مهتابی خانه مان بماه نگاه میکنم. میدانم بالاخره نگاه و احساسمان یکجایی بهم گره میخورد. دوستت دارم! دوستم داشته باش. خیلی بیشتر از شونصدتا!
ابراهیم افشار
ایران جوان شماره ۵۱۳

یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۷

روز که با دوچرخه رفتیم خواستگاری سیندرلا


دیگه داشت کفرم از دست این دختره در میومد. آبجیمو می گم. می دونست نباید سر به سر من بذاره، ولی از صبح که پا شده بودیم یه ریز مسخره بازی در می آورد و می خندید. آخه بابا! مگه خواستگاری رفتن خنده داشت؟ یه بار که یه مزه ای پروند و خندید، رفتم تو شیکمش که :«چته الکی می خندی؟ به خدا این دفعه می زنم تو سرت ها!» که مادرم دخالت گرد و گفت:« استغفرالله! ... بابا دست وردارین. انگار نه انگار که امروز می خوایم بریم خواستگاری! پسر صداتو چرا انداختی او گلوت؟ دختر، وامونده! تو که ادا درآر و داداشتو حرص و جوش بده.»
آبجیم که داشت دامنشو اتو می کرد خنده ی ریزی کرد و گفت:« به خدا دست خودم نیست! اگه برای خودمم با دوچرخه میومدن خواستگاری، خنده ام می گرفت.»
مادرم نگاه سرزنش آلودی بهش انداخت و گفت:«وا! بحق چیزهای نشنفته! کجاش خنده داره؟ خب، پسره نداره. بره دزدی؟ تازه مگه دوچرخه چشه؟»
جواب آبجیم تو آستینش بود:« چش نیست؟ آخه کجای دنیا دیدین سه نفر آدم بزرگ هلک و هلک سوار یه دو چرخه ی فکسنی بشن و برن خواستگاری؟! تازه اون هم خواستگاری یه دختر معمولی که نه؛ خواستگاری سیندرلا!» و به دنبال حرفش قهقهه ی بلندی سرداد.
دیگه داشتم داغ می کردم. از اتاق زدم بیرون. این اسم سیندرلا رو خود من درب و داغون انداخته بودم تو دهنش. چه می دونم! اون روزهای اول که عاشق شده بودم یه بار که داشتم واسه ی آبجیم از مشخصات دختره تعریف می کردم وقتی ازم پرسید قیافه اش چه جوریه، من که زیباترین زنی که توی تمام عمرم دیده بودم سیندرلا بود –اون هم توی سینما- از دهنم پرید و با شور و هیجان گفتم :«قیافه اش؟ ... قیافه ش... شبیه .... شبیه ... سیندرلاست!...» که آبجیم نگاه تحسین آمیزی بهم کرد و با خشنودی گفت:« نه بابا! بزنم به چوب، سلیقه ی داداش ما هم تعریفی شده!» حالا نیم وجبی داشت ادای اون روز منو درمیاورد.
خلاصه. با هزار و سلام و صلوات آماده شدیم که بریم. ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود. رفتم سراغ دو چرخه ام. دو چرخه ی قدیمی و مستعملی که از مرحوم بابام بهم رسیده بود. از صبح حسابی روغنکاری و گردگیری اش کرده بودم. به خاطر همون روز یه سری نوار پلاستیکی آبی خریده بودم و تموم بدنه و فرمونش رو نوار پیچ کرده بودم؛ آخه شنیده بودم آبی، رنگ عشقه! با آب و تاید هم حسابی برقش انداخته بودم.
بالاخره مادره و خواهر، رضایت دادن و اومدن. طفلک مادرم که چادر یادگاری سفر کربلاش رو که توی مهمونی های رودرواسی دار سرش می کرد برداشته بود، دم در اتاق شروع کرد به زیر لب دعا خوندن. آبجیم هم چادر مشکی نویی رو که مخصوص همون روز خریده بود سر کرده بود و همین جور که داشت کفش هاشو می پوشید با خنده ی شیطنت آمیزی آهسته، طوری که من بشنوم زیر لب گفت:« آه! سیندرلا... تو کجایی که شوم من چاکرت!...» از عصبانیت با غیض گفتم:« بالاخره که برمی گردیم خونه. اون موقع از خجالتت در میام.» که مادرم دخالت کرد و گفت:« بابا! خوب نیست، صلوات بفرستین. دختر! تو هم زبون به دهن بگیر.» بعد رو کرد به من و گفت:« تو هم که نوبرشو آوردی، خوب شوخی می کنه.»
در حیاط رو بازکردم و دوچرخه رو بردم توی کوچه. یه نگاهی به این طرف و اون طرف انداختم. دلم نمی خواست کسی ما رو ببینه. خجالت می کشیدم. هم از حرف همسایه ها که :«ماشاالله ... پسر آقا مرتضی هم برای خودش مردی شده.» و هم از این که « ببین پسر آقا مرتضی با دو چرخه داریه می ره خواستگاری؛ تازه اون هم سه ترکه.»
خلاصه جنگی از خونه زدیم بیرون. مادرم رو روی تنه ی جلوی دوچرخه سوار کردم و خودم هم سوار شدم و به آبجیم گفتم ترک عقب بشینه. چادرهاشون رو جمع و جور کردن و با بسم الله و صلوات و فوت کردن های مدام مادرم راه افتادیم. اولش حفظ تعادل دوچرخه برایم مشکل بود، ولی زود عادت کردم. مادرم بیچاره برای اینکه خودش رو روی دوچرخه بند کنه همچین محکم فرمون دوچرخه رو گرفته بود که من درست نمی تونستم این ور و اون ور بپیچم.
می دونستم توی دلش داره هزار جور دعا می خونه ونذر می کنه و صلوات می فرسته. دلم سوخت. بنده ی خدا چشم امیدش به من بود که سر و سامون بگیرم تا به قول خودش وقتی سرش رو گذاشت زمین، یه خونه ای باشه که اقلا سرپناه خواهرم هم باشه. هرچند این خواهر که من داشتم با سرپناه می دونست چه جوری گلیمش رو از آب بیرون بکشه.


جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۷

حامی


معلوم نبود که حامی دارم یا نه. نمیشد دراینباره اطلاعات دقیقی بدست آورد. همه صورتها سرد وعبوس بودند. سروضع بیشتر کسانی که از مقابلم رد می شدند و آنان که توی راهروها، چندبار دیدمشان، مثل زنان چاق بود. پیشبندهایی باخطوط سفید و آبی داشتند که همه هیکلشان را میپوشاند. مادام بشکمشان دست میکشیدند و با حرکاتی آهسته، اینطرف و آنطرف چرخ میزدند. حتی نتوانستم بفهمم که توی یک ساختمان دادگاه هستم یا جایی دیگر. بعضی نشانه ها میگفت که در دادگاه هستم و بعضی دیگر نه.
از جزئیات اگر چشم پوشی کنم، صدای همهمه پیوسته ای که از دور بگوش میرسید مرا بیاد دادگاه می انداخت. درست نمیشد فهمید که همهمه از کدام سمت می آید. اتاقها طوری از آن پرشده بود که احساس میکردی از هرطرف بگوش میرسد.
یا بهتر است بگویم فکر میکردی همانجا که ایستاده ای محل همهمه است. ولی چنین فکری بطور مسلم اشتباه بود. واقعیت اینبود که آن همهمه از جایی دور بگوش میرسید.
بنظرم آن راهروهای تنگ، با سقف ساده و مدور، پیچ و خمی آرام و درهایی بلند که کمی تزیین شده اند، برای محیطی کاملا آرام ساخته شده اند و احتمالا راهروی موزه یا کتابخانه است. اما گر آنجا دادگاه نیست، چرا داشتم آنجا دنبال حامی میگشتم؟ دلیلیش این بود که همه جا دنبال حامی بودم. همه جا وجود حامی ضرورت دارد. البته جاهای دیگر، بیشتر از دادگاه به حامی نیاز دارند. بهرحال فرض براینست که دادگاه مطابق قانون رأی صادر میکند. اما اگر فرض براین بود که احیانا عمل دادگاه غیرعادلانه است، زندگی کردن دیگر امکان نداشت. انسان باید مطمئن باشد که دادگاه به عالیجناب قانون، آزادی عمل داده، چرا که این تنها وظیفه ای است که باید انجام دهد. ولی خود قانون، عبارت است از شکایت، دفاع و صدور حکم و دخالت خودسرانه افراد در این زمینه گناهی نابخشودنی شمرده می شود. اما وضع در مورد مدارک جرمی که مبنای صدور حکم قرار می گیرند متفاوت است. مدارک جرم متکی بر تحقیقاتی است که در جاهای مختلف صورت گرفته، پرسش و پاسخ از خانواده و بیگانگان، دوست ها و دشمنها، توی محیط خانواده و اماکن عمومی، شهر و روستا، خلاصه هرجا که بشود. اینجاست که داشتن حامی سخت لازم می شود. حامیان بیشتر، حامیان بهتر، حامی کنار حامی، هرکدام بغل دست آن یکی ، یک دیوار زنده، چرا که حامیان موجوداتی محسوب میشوند که تکان دادنشان کار آسانی نیست. ولی شاکیان، این روباه های مکار، این راسوهای زرنگ، این موشهای نامرئی، از کوچکترین سوراخ ها رد میشوند. و حتی راهشان را از بین پاهای حامیان هم باز میکنند. بنابراین آدم باید کاملا بهوش باشد. من هم بهمین دلیل اینجا هستم. آمده ام تا حامی پیدا کنم. ولی هنوز یکی هم پیدا نکرده ام. فقط همین پیرزنها مرتب درحال رفت و آمدند. اگر با جستجو کردن، سرم را گرم نکرده بودم همینجا خوابم برده بود. آمدن به اینجا اشتباه بود. با کمال تأسف نمیتوانم نگویم که اشتباهی اینجا آمده ام. واقیعت امر اینست که باید جایی می رفتم که آدمهای زیادی دورهم جمع میشوند. آدمهایی از جاهای مختلف، از همه قشرها، همه شغلها و با هر سن و سال. باید مکانی پیدا میکردم که ازبین این افراد، آدمهای مناسب و خوش برخورد و آنها را که نسبت بمن ذهنیت مناسبتری دارند، بادقت بیشتری انتخاب کنم. ممکن است برای اینکار یک نمایشگاه بزرگ سالانه مناسبتر بنظر برسد- ولی من بجای اینکه بچنان نمایشگاهی سر بزنم، دارم دراین راهروها پایین و بالا میروم، جایی که فقط این پیرزنها دیده میشوند. تازه تعداد این پیرزنها هم آنقدر زیاد نیست، همان قبلی ها هستند که مدام مشغول رفت و آمدند. و همین تعداد کم هم باهمه آهسته حرکت کردنشان، نصیب من نشده اند. مثل ابرهای باران زا، خیلی نرم از کنارم رد میشوند. همه فکر وذکرشان متوجه یک کار نامعلوم است.
پس چرا بدون تأمل وارد خانه ای میشوم، بدون اینکه نوشته بالای درش را بخوانم؟ حالا دیگر وارد راهرو شده ام و طوری اینجا باصلابت جا خوش میکنم که یادم میرود زمانی هم بیرون از خانه بوده ام، که از پله ها هم بالا آمده ام. اما دیگر نباید برگردم، نمیتوانم چنین وقت تلف کردن و اعتراف به این که راه را عوضی رفته ام را تحمل کنم.
چیزی گفتی؟ در این زندگی کوتاه و پرشتاب که با همهمه ای درهم آمیخته شده، از پله پایین بروم؟ ممکن نیست. فرصت در نظر گرفته شده برای تو آنقدر کوتاه است گه اگر لحظه ای از آنرا ازدست بدهی کل زندگیت را ازدست داده ای. چراکه زندگی تو از این طولانیتر نمیشود. چراکه زندگی تو همیشه اندازه زمانی است که از دست میدهی. پس اگر راهی را شروع کرده ای ، همان راه را ادامه بده. درهر شرایطی، بهرحال برنده تویی. خطری تهدیدت نمیکند. شاید دست آخر سقوط کنی اما اگر درهمان قدم اول سرت را برمیگردانی و از پله های پایین میرفتی، درهمان ابتدای راه، احتمالا که نه، یقینا سقوط میکردی. بنابراین اگر اینجا، داخل راهرو چیزی نصیبت نشد، درها را بازکن، پشت درها هم اگر چیزی نبود، طبقه های دیگری هم وجود دارد، آن بالا هم اگر چیزی نبود، اشکالی ندارد، از پله های دیگری بالا برو. تا وقتی از بالا رفتن خسته نشده ای، پله ها تمام نمیشود، شاید زیر پاهای بالا رونده تو، پله ها رو بالا رشد کنند.

فرانتس کافکا
ترجمه محسن آزرم


پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۶

یک داستان ساده



مرد مشرکی بکنار چاه جمکران آمد و دید که بروی تابلو کنار چاه نوشته شده که امام زمان فقط یک آرزو را برآورده میکند. پس مرد مشرک آرزو کرد که امام زمان یک عشق واقعی‌ به او بدهد. امام زمان و یا شریک خدا بلافاصله به او یک عشق آتشین عطا کرد. مرد مشرک بسیار خوشحال شد. سپس نگاه کرد ببیند کس دیگری هم مانند او به آرزویش رسیده است. دید بله- یکی‌ پول خواسته گرفته، دیگری یک جت مدرن خواسته، بدست آورده و آن یکی‌ آرزو کرده سوپر من بشه، به آرزویش رسیده!
::::::::::::::::
آخر داستان معلوم نیست و معلوم نیست که چه بر سر قلب و روان مرد آمده است، ولی‌ حدس زده میشود که در این هنگام-
زن در حالیکه مرد را دلداری میداد، به او گفت عوضش تو منو داری که از همه اینها بیشتر میارزم....! 

و مرد تنها بگفتن یک "بله" قناعت کرده است.

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۶

این، براستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن



در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته بمن گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند.

پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم بهیچکس نزد. حرف تندی هم بهیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...

گفتم: این، براستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.

با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و بحرام، نان کسانی را خورد که بخاطر حقیقت میجنگند و زخم میزنند و میسوزانند و می سوزند و میرنجانند و رنج میکشند... و این بیچاره ها که بادشمن، دشمنی میکنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نانشان را همین کسانی خورده اند و میخورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقوکش باج بگیر محله هم نرسیده، چجور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گرانفروش متقلب نزده، و تفی بزرگ بصورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق میکندو به چه درد این دنیا میخورد؟
آقای محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.

ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...
ما نیامده ایم فقط بخاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.......

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید منهم، فقط در دل خویش سخن میگفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور بهم نرساند.

نادر ابراهیمی

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۶

این احتمال هم میرود


قلم پایش بشکند آنکه برای نخستین بار پا بر روی زمین گذاشت.



روزی و روزگاری یک موجود عجیب و غریب از یکجایی‌ در کهکشان بطور اتفاقی گذرش به کره زمین افتاد. و در روی کره زمین بهشتی‌ دید سراسر زیبایی وخرمی. گیاهان ودرختان وجنگل‌های انبوه و باشکوه بر روی زمین گسترده. دریا‌هایی که آنچنان پاک و روشن بودند که میشد تا عمق صد‌ها متری آنها را از سطح آب دید. کوه‌های مغرور سربفلک کشیده که قله‌های آنها سر بردامن ابر‌ها گذاشته بودند. حیوانات و موجوداتی که در سکوتی آرامش بخش در کنار یکدیگر روزگار میگذراندند و آنچنان شاد بودند که جهیدن و خزیدن و چریدن و دویدن جزئی از سرگرمیشان بود. این موجود عجیب و غریب از اینهمه زیبایی شگفت زده شد و هوس کرد که تارک کره خودش شده و در این سرزمین بکر و بهشت آسا بماند و باقیمانده هزاران سال عمر خود را روی کره زمین بسر برد.
روز‌های نخست بد نبود ولی‌ پس از مدتی‌ حوصله این موجود عجیب و غریب سررفت و شروع کرد بساخت و ساز‌های عجیب و غریبتر از خودش. و کاخ‌های بلند و دیوار‌های دراز و محکم و شهر‌هایی‌ که هر کدام از چهار سوی یک دروازه داشت را با دستان خود ساخت. اینکار او را تا مدتی‌ سرگرم نگاه داشت ولی‌ دوباره حوصله‌اش سر رفت و کسالت بهم زد. پس شروع کرد بمیان حیوانات رفته و مدتی‌ در بین آنها مشغول بازی شد. از این میان تنها میمون بود که به او روی خوش نشان داد. دیگر حیوانات از این موجود عجیب و غریب و مسخره و نخراشیده دوری جستند. ولی‌ میمون او را سرگرم کننده یافت و شروع کرد ادای او را درآوردن. پس از مدتی‌ این موجود عجیب به میمون علاقه پیدا کرد و از او خواستگاری نمود. میمون ابتدا خندید ولی‌ وقتی‌ دید یارو سخت جدی است، به او روی کرده و گفت: منظورت چیه؟ موجود عجیب و غریب از گستاخی و پرسش میمون آزرده شده و روی او پرید و بهش تجاوز جنسی‌ نمود. و چون زمین دیگر برایش جالب نبود، بار سفر بسته و پی‌ کار خودش رفت.
اما بشنوید از میمون بیچاره که هاج و واج برجا مانده و خشکش زده بود. و کار هم بهمین خشک شدن خاتمه نیافته و بیچاره پس از نه ماه بارداری، موجوداتی بدنیا آورد که تا آن‌ روز ندیده بود. دیگر میمون‌ها او را بیمار پنداشتند و از میان خود راندند. و میمون بیچاره بناچار آن تعداد موجود عجیب غریبی را که زاییده بود و با چشمان درشت و گوش‌های کوچک و بدنی که آنچنان کم پشم بود که میشد اینجا و آنجا پوست‌شان را دید، و بر روی زمین افتاده و دست و پا در هوا تکان داده و جیغ می‌کشیدند را با خود برداشته و بیکی‌ از شهر‌هایی‌ که موجود فضایی ساخته بود رفته و آنجا مسکن گزید. ولی‌ کار میمون داستان ماهمینجا ختم نشد، و آن بیچاره پس از اینکه دید کودکانش بجای پشت خمیده و چهار دست و پا راه رفتن و پریدن و جهیدن، صاف صاف راه رفته و دست و پایی‌ ضعیف دارند، از غصه دق کرد و مرد.
پس از گذشتِ میلیون‌ها سال کار بچه میمون‌های ناقص خلقت بالا گرفت و داستان به آنجا رسید که خود را بالاتر از مادرشان دید‌ند و شروع کردند بدنبال پدر خود در کهکشان‌ها گشتن. و البته هنوز پدرشان را پیدا نکرده‌اند.




یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۵

چپ دستها



اریش مرا زیر نظر دارد. منهم چشم از او برنمی دارم. هر دوی ما اسلحه بدست داریم و مسلم است كه ماشه را خواهیم چکاند و یكدیگر را زخمی خواهیم كرد. اسلحه های ما پُرند. ما هفت تیرهایی را بطرف هم گرفته ایم كه طی تمرین هایی طولانی آنها را آزمایش کرده و بلافاصله پس از تمرین بدقت تمیزشان كرده ایم. فلز سرد اسلحه كم كم گرم می شود. چنین ماسماسكی از درازا بی خطر بنظر می رسد. آیا نمیتوان یك خودنویس یا یك كلید بزرگ و برجسته را هم همینطور نگه داشت و خاله ترسو خود را كه دستكش چرمی مصنوعی و سیاه رنگی بدست دارد، وادار به جیغ زدن نمود؟ من هرگز نباید این فكر را بخود راه بدهم كه هفت تیر اریش خطا نشانه گیری می كند و یا یك اسباب بازی بیخطر است. از طرفی میدانم كه اریش هم ثانیه ای در خطرناك بودن اسلحه من شك نمیكند. بعلاوه ما حدود نیم ساعت پیش اسلحه هایمان را بازکرده، تمیزشان كرده ایم، و مجددا آنها را بسته ایم، فشنگ گذاری كرده ایم و ضامنها را هم كشیده ایم. ما اهل خیالبافی نیستیم و حتا اقامتگاه كوچك آخر هفته اریش را هم بعنوان محل انجام دوئل اجتناب ناپذیر خود مشخص كرده ایم. از آنجا كه از ایستگاه راه آهن تا آن خانه ی یك طبقه، بیشتر از یك ساعت راه است و با این حساب واقعا دورافتاده محسوب می شود، می توانیم بپذیریم كه بمعنای واقعی كلمه هیچ مزاحمی صدای شلیك گلوله را نخواهد شنید. ما اتاق نشیمن را از اثاثیه تخلیه كرده و تابلوها را كه اغلب صحنه های شكار و صید حیوانات وحشی را نشان می داد، از دیوارها برداشته ایم. گلوله ها اصلا نباید به صندلی ها، كمدهای براق و تابلوهای نقاشی كه قاب های گرانقیمتی دارند، اصابت كند. ما نمی-خواهیم تیری به آینه بخورد یا سرامیك ها آسیب ببینند. ما فقط قصد جان همدیگر را كرده ایم!
هر دوی ما چپ دستیم و همدیگر را از انجمن چپ دست ها می شناسیم. می دانید كه ما چپ دست های این شهر مانند همه كسانی كه دردی مشترك آنها را رنج می دهد، انجمنی تاسیس كرده ایم و مرتبا همدیگر را ملاقات می کنیم و می کوشیم دست راست خود را كه متاسفانه در كارها بسیار ناشی است، تمرین بدهیم. مدتی یك راست دست خوش قلب ما را آموزش می داد. متاسفانه او دیگر نمی آید. آقایان هیئت رئیسه از روش های آموزشی او انتقاد می كردند و معتقد بودند، اعضای انجمن باید با نیروی خود تغییر عادت بدهند. به این ترتیب ما با هم و بدون هیچ اجباری، فقط به بازی های دسته جمعی ابداعی و انجام كارهایی می پردازیم که مهارت را بالا می برند مثل: سوزن نخ كردن، آب ریختن، و باز و بسته كردن در با دست راست. یكی از اصول اساسی ما این است: "تا زمانی كه دست راست مثل دست چپ نشود، آرام نمی گیریم."

جمعه، دی ۱۷، ۱۳۹۵

آدم های دلمرده


آدم‌های دلمرده و کسالت آور بدترین نوع از گروه آدمیانند، شرور‌ها را بهتر میتوان تحمل کرد.
-دخترتون چند سالشه؟
- تازه ۱۹ سالش شده و تا حالا با هیچ پسری دوست نبوده!
- یعنی‌ تا بحال سکس نداشته؟
- وای نه، و من چقد خوشحالم از اینکه دخترم دوست پسر نداشته!
- فرض محال که محال نیست، اصلا گیریم که این ادعا درست باشد، در این حالت تازه مثل این میماند، مادری که کودکش از گرسنگی در حال مرگ است بگوید: من چقدر خوشحالم که کودکم گرسنه است!

- سکس با گرسنگی فرق دارد!
- چه فرقی‌ دارد؟ هر دو نیاز طبیعی آدمی‌ است
- فرقش این است که آدمی‌ از گرسنگی می‌میرد ولی‌ از بی‌ سکسی‌ کسی‌ تا حالا نمرده!
- من مرد سالمی را می‌شناسم که دقیقا بخاطر اینکه سکس نداشت مرد، و درست بخاطر مریضی جسمانی‌، بخاطر آسیبی‌ که بدلیل نداشتن سکس به سلول‌های مغزش وارد شده بود
- اینا استثنا هستند
- نه اتفاقا آدمی‌ گاهی از مریضی‌هایی‌ از پا درمیاید که هیچ نشان و علامت مشخصی‌ ندارند. و بذر این بیماری‌ها بویژه در دوران جوانی‌ کاشته میشود. برای بدن یک جوان سکس یک نیاز شدید است، نداشتن سکس آسیب جدی به سلول‌های عصبی و بویژه سلول‌های مغز وارد می‌آورد. در این حالت جوان تب‌ ندارد، درد ندارد، عطسه نمیکند، از دو سوراخ ‌دماغ او آب سرازیر نمیگردد، ولی‌ دچار رنج و ناراحتی میشود که تا آخر عمر گریبانش را رها نخواهد ساخت که کمترینش این است که همیشه دلمرده و بی‌ ذوق و شوق است.

- اینها تئوری است و هیچ مبنای علمی‌ ندارد!
- شما علم را قبول داری؟
- بله علم را قبول دارم
- چند سال است در اروپا زندگی‌ می‌کنید؟
- بیش از ۳۰ سال
- و با همه اینها از این خوشحال هستید که دختر ۱۹ سال شما تابحال سکس نداشته؟
- بله و به آن افتخار هم می‌کنم

- مشکل ایرانیانی که پس از فتنه ۵۷ و حمله تروریست‌های ترک و پلستینی به ایران و اشغال کشور مجبور به مهاجرت از سرزمین خود شدند، بسیار واضح و آشکار، این است که از آن زمان تا کنون، انگار گذشته نزدیک به ۴۰ سال را حتی یک روز هم حس نکرده‌اند! انگار اکثر این جماعت را در جعبه‌هایی‌ قرار داده و درش را مهر و موم کرده‌اند. هنوز در سال‌های ۵۰ ایران زندگی میکنند. هیچ یاد نگرفته اند و هیچ هم یاد نخواهند گرفت. هنوز وقتی‌ عاشورا میشود، سیاه میپوشند، و ظهر عاشورا حتما قطره‌ اشکی هم میریزند. هنوز سفره ابوالفضل، گوسپند و دیگر چشم زخم‌ها را نذر میکنند، و بطور نیابتی و با فرستادن پول، این نذر‌ها را توسط خانواده و یا آشنایانی که در ایران هستند، انجام میدهند، هنوز به دختری که دوست پسر داشته باشه به چشم دختر بد نگاه میکنند، هنوز جرات نمیکنند با زنی‌ که تنها زندگی‌ می‌کنن، رفت و آمد کنند و الا آخر. این تنها مشکل شما نیست، این مشکل نسلی است که ۳۸ سال پیش منجمد شده و یخ‌هایش آب شدنی هم نیست. و غم‌انگیز تر از همه این است که بعنوان نسل روشنفکر ایرانی‌ هم خود را جا میزنند!!! در حالی‌ که نسل‌هایی‌ که در خود ایران بزرگ شده اند، هر چند وارثان تربیت نکبتی هستند که به آنها تحمیل شده ولی‌ دست کم، دگم و منقبض نیستند و اتفاقا بسیار دلباز در راه دانستن و بهتر دانستن تلاش میکنند. ولی‌ نسل سوخته ۵۷ که از کشور بیرون زده، بطور واقعی‌ نسلی سوخته و بیخاصیت است. نسلی است که حتی لباس پوشیدن و آرایش سر و صورتش همان ۵۷‌ای است، نسلی است که تو جشن‌ها همانگونه می‌رقصد که آخرین بار در ایران ۵۷ میرقصیده، نسل تابلوی است که هر جا میرود، ظاهر و باطنش جیغ می‌کشد که کم دارد، و امروزه همان نگاهی‌ را به تکامل بشری دارد که سال‌های ۵۰ ایران همه دنیا نسبت به آن داشتند. دنیا بطرف بهتر درک کردن پیش رفته است، در حالی‌ که برای یک مادر ایرانی‌، با وجودی که ۳۰ سال است در خارج از ایران زندگی‌ می‌کند، هنوز این یک شادی و دلش خوشی‌ است که دخترش تا سنّ ۱۹ سالگی سکس نداشته و باکره است!



سه‌شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۵

بر روی گنج نشسته گدائی میکند


داستان



- فکر میکنی‌ تا چند سالگی زنده ای
- تا ۸۰ سالگی
- فکر میکنی‌ تا چند سالگی تندرست و توانایی و از پا نمی‌‌افتی؟
- تا ۷۰ سالگی
- چند سالته؟
- ۳۵ سال
- پس فقط ۳۵ سال برای زندگی‌ کردن داری تازه بشرط اینکه از بیماری و تصادف و بلایای دیگه نمیری.



شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۵

خانواده نمونه


نفرت و خشم و انتقام، صبحانه و نهار و شامشان است.



با دستی که تا آرنج بخون آغشته است نانی را بر روی میز میگذارد و دستش را با رومیزی سپید و خوشبو پاک کرده و کروآتش را که تمام روز گلویش را فشرده است با دستانش شل میکند .
و زن برای همسایه که غربیه ای از آنسوی دریاست پشت چشم نازک کرده و مانند کفتآری گرسنه تمام روز را در پی یافتن بهانه ای برای رسوا کردن او در کمین میگذرانند.
و کودک در فکر کشتن پدر و همخوابی با مادرش تمام دوران کودکی را رنج میبرد.
و خبرنگاری با دستپاچگی مشغول گرفتن عکس از خانواده نمونه و خوشبخت کشور است.



پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۵

سایه تان از سرما کم نشود


بهلول



بهلول را غربی‌ها با نام دیوژن نامیده و متعلق بخود دانسته و او را فیلسوف یونانی میدانند (۱) و اعراب او را وهیب و یا مجنون کوفی نامیده و شیعیان او را شاگرد امام کاظم و احتمالا فردا تورگها هم او را اصلا تورگ بیابانی دانسته و او را سلطان گودگوز خواهند، نامید! در اصل یک حکیم و خردمند ایرانی‌ و وارسته و بظاهر تارک آدمیان و جهان مادی بود که در شهر قزوین میزیست.
وی ساده‌زیست بود و دنیا را مانند خیام کبیر که غربی‌ها او را با لقب، دانشمند دانشمندان میستایند، و اعراب به او لقب بحرالعلوم داده‌اند، محلی بین دو دنیای دیگر، آنجا که از آن آمده ایم، و آنجا که بسوی آن رهسپاریم، میدانسته و بویژگی‌‌ها و ظواهر مردم فریب این دنیا بی‌تفاوت و بی‌ اعتنا بود.
گفته میشود، دارایی او یک عصا، یک بالاپوش و یک کاسه (کوزه شراب) بوده‌است.
بیابانگردا این گونه زیستن را زندگی‌ به شیوه سگ دانسته و آنرا کلبی نامیده و به همین سبب هم در بین آنان وی لقب کلب دارد. و مکتب کلبی و یا پوچ گرایی و یا دادائیسم به این ترتیب به وی باز میگردد. و باید ایرانی‌ بود و اهل فرهنگ و ادب تا وارستگی این حکیم را فهمید و به زبان خداوندگار و یا حسام دین ضیاء حق چلیپی معروف به مولوی سرود:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
گفته اند‌ که بهلول با جامه‌ای ندوخته و آزاد میزیست، زندگی ساده‌ای را میجست و چنان بدنیا و دارای‌هایش بی‌تفاوت بود که بشکه‌ شرابی بجای خانه انتخاب نموده بود و در آن میخوابید.
بهلول با سر تراشیده در بیشگاه همگان ظاهر میشد و در خم شراب که بسیار مینوشید، می خوابید. غالب ساعات روز را دور از قیل و قال شهر و در زیر آسمان کبود آفتاب میگرفت و در آن سکوت و سکون میخوابید . لباسش یک ردا و مأوایش یک خمره (خم) بود. فقط یک کاسه چوبین برای آشامیدن آب داشت، که چون یک روز کودکی را دید که دو دستش را پر از آب کرده آنرا آشامید، در همان زمان کاسه چوبین را به دور انداخت و گفت: این هم زیادی است، میتوان مانند این بچه آب خورد.
گویند، روزی بر بلندی ایستاده بود و ساعتی‌ به آواز میگفت:، ای مردمان! خلقی انبوه در طرف او جمع آمدند. گفت، من مردمان را خواندم، نه شما را!
گرفتند و اورا از شهر تبعید کردند. از آن پس آغوش طبیعت را بر دیدار و همنشینی با مردم ترجیح داد و خم نشین شد. در همین دوران تبعیدی بود که کسی به تعن و تمسخر گفت: «بهلول دیدی همشهریان ترا از شهر بیرون کردند! پاسخ داد، نه، چنین نیست، من آنها را در شهر جأ گذاشتم.
با تمام تلخ زبانی‌ ها، بسیاری از مردم او را دوست داشتند و از او درخواست مشورت و شنیدن پند و اندرز کرده و بجای آن برایش خوراک و شراب برده و او با لذت آنها را می‌خورد و مینوشید.
بهلول دارای طنزی گزنده و زبانی‌ سرخ بود. و آنچنان درون آدمیان را میدید که چشم نور خورشید را می‌بیند. از او حکایات زیادی در کتب ایرانی‌ نوشته شده که بسیار شیرین و دلچسب است. یکی‌ از این حکایت، داستان مردی تهی دست است که از مال دنیا دارائی ندارد و روزی که از اوضاع خود بشدت خسته شده به ملاقات بهلول رفته و به او میگوید، ‌ای بهلول دانشمند بمن یاری ده تا خود را از روزگار سخت و مشقت بار برهانم. بهلول میگوید تابستان بسیار گرمی‌ داشته ایم و احتمالا زمستان سردی در پیش است. تا میتوانی‌ هیزم و ذغال جمع کن و در انبار خانه ات جای ده و زمستان که مردم به این کالاها نیاز دارند آنها را بفروش و وقتی‌ سرمایه‌ای پیدا کردی بیا تا دوباره به تو بگویم چه کنی‌.
مرد بگفته بهلول عمل کرد و تمام تابستان هیزم جمع کرد.اتفاقاً پیشبینی‌ بهلول درست از آب درآمد و زمستان سختی شد و مرد هیزم‌های خود را به بهائی خوب فروخت و صاحب سرمایه‌ای شد که امروزه به آن سرمایه اولیه می‌گویند. و سپس با کمک و پند‌های بیشتر بهلول پس از دو سه سالی‌ تاجر معتبر و ثروتمندی از آب در آمد. و برای سپاس از بهلول به او پیشنهاد کرد که نیمی از ثروتش را به او بدهد که بهلول به او خندید و تنها از او شراب و خوراک خواست. ماجرای مرد در شهر پیچید و یکی‌ از کم خردان را وسوسه کرد تا بدیدار بهلول رفته و به طمع ثروتمند شدن از او پند بگیرد. پس بکنار خم شراب بهلول رفت و فریاد زد:‌ ای بهلول دیوانه من مردی تهیدستم، بمن یاری ده تا پولدار شوم. بهلول گفت: تابستان ملایمی داشتیم و احتمالأ زمستان سختی در پیش است، پس هر چه داری و نداری پیاز بخر و در انبار خانه ات جای ده و زمستان آنها را بچندین برابر بمردم بفروش. مرد رفته و هر چه داشت و نداشت بخرید پیاز گماشت و کوهی از پیاز در انبارش ذخیره کرد. اتفاقاً زمستان بسیار ملایمی شد و بیشتر باران بارید تا برف و آب در انبار رخنه کرد و پیاز‌ها تمامأ گندید. مرد مال باخته تو سری زنان رفت و یقه‌ بهلول را گرفت و پرسید‌: ‌ای دیوانه به آن مرد کمک کردی و بمن ضرر رساندی، دلیلش چیست؟ بهلول گفت: آن مرد وقتی‌ وارد شد مرا دانشمند خطاب کرد و از یک دانشمند پند خواست. تو مرا دیوانه خطاب کردی و از یک دیوانه پند خواستی. پس در حد یک دیوانه پند گرفتی‌.
حکایت دیگر که به ضرب المثل ایرانی‌، سایه تان از سرما کم نشود، برمیگردد، مربوط به یکی‌ از داستان‌هایی‌ است که به بهلول نسبت میدهند.
گفته شده است که روزی حاکم قزوین که مشغول گردش بود، بجایی‌ میرسد که بهلول در آفتاب لخت و مست دراز کشیده و بخوابی عمیق فرو رفته است.
حاکم، حکیم را در انحال پریشان کوچک و حقیر یافت، پای بر وی زد و گفت: برخیز که شهردردست من است.
پاسخ داد که: شهر در دست شهریاران است و لگد زدن کار خران.
حاکم که خشمگین شده بود گفت: اگر دیوانه نبودی به چهار میخ میکشیدمت!
بهلول که دراز کشیده بود و در مقابل تابش اشعه خورشید خود را گرم میکرد، اعتنایی بحاکم شهر ننموده از جایش تکان نخورد. حاکم برآشفت و گفت: حتما مرا نشناختی که احترام لازم بجای نیاوری؟ بهلول با خونسردی پاسخ داد: شناختم، ولی از آنجا که تو بنده‌ای از بندگان من هستی ادای احترام را لازم ندانستم.
حاکم خندید و گفت:‌ای دیوانه چگونه من بنده ای از بندگان توام! بهلول گفت: تو بنده حرص و آز و خشم و شهوتی، در حالیکه من این خواهشهای نفس و دیو‌ها را بنده و مطیع خود ساختم.
حاکم گفت من بالاترین مقام این شهرم!
بهلول گفت: بالاتر از مقام تو در این شهر چیست؟
حاکم شهر پاسخ داد: هیچ.
بهلول بلافاصله گفت: من همان هیچم و بنابراین از تو بالاتر و والاترم!
حاکم خندید و گفت: تو یک دهان گشاد و گستاخی بی‌ پروا هستی‌. از من چیزی بخواه و بدان که هر چه بخواهی میدهم.
آن حکیم وارسته از جهان و جهانیان، بحاکم که در آن هنگام بین او و آفتاب قرار گرفته بود، گوشه چشمی انداخت و گفت: سایه ات را از سرم کم کن.
می‌گویند از آن تاریخ این جمله بهلول، بصورت ضرب مثل درآمد، با این تفاوت که بهلول میخواست سایه مردم، حتی حاکم از سرش کم شود، ولی بیشتر مردم روزگار به اینگونه سایه‌ها محتاج اند و کمال مطلوبشان این است که در زیر سایه ارباب قدرت و ثروت بسر برند.
معنی مجازی و استعاره‌ای سایه همان محبت و مرحمت و مهر و توجه ویژه است که مقام بالاتر نسبت به کهتران و زیردستان دارد. امروزه این جمله نه تنها بشکل یک ضرب مثل جاری در بین مردم درآمده بلکه متاسفانه دامنه آن به تعارفات روزمره نیز گسترش پیدا کرده است. در عصر حاضر هنگام احوالپرسی یا جدایی و بدرود از یکدیگر آنرا مورد استفاده قرار میدهند.
بهرحال بهلول مردی بود که در طول زندگانی دراز خود، هرگز گوهر آزادی و سبکباری را به جهانی نفروخت و پیش هیچ قدرتی سر فرود نیاورد. زر و زور و جاه در چشم او پست می نمود.
او پس از هشتاد سال عمر همان گونه که آزاد به دنیا آمده بود، آزاد و رها از قید و بند و عاری از هرگونه تعلق با خوشرویی دنیا را بدرود گفت.
پاورقی
۱-البته پس از اینکه مشخص شد که ایرانیان تا ۳۰۰ سال پیش بر تمامی دنیا حکومت میکردند، پس جای تعجب نیست که اسپانیایی‌ها کورش را پادشاه خود بدانند، یونانی‌ها هم فلاسفه ایرانی‌ را از آن خود کرده و به این امر فخر کنند. کلا هر بخشی که از ایران جدا شد، گوشه‌ای از فرهنگ و تاریخ و تمدن پارسی را از ایران جدا ساخته و مال خود دانسته و بنام خود ثبت کرد. نمونه آن را امروزه به آشکار در آذربایجان، ترکیه، افغانستان، گرجستان، یونان، مصر و و و میتوان دید.