پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۴۰۵

حاکم و مرد و خاربن بخش سوم


آنچه ما میدانیم به اندازه یک قطره است و آنچه ما نمیدانیم به اندازه یک اقیانوس.



در سورت واقعه در قرآن بلهچه ناقص عربی، (۱) از واقعه شوم و بزرگی که در ۱۴۰۰ سال پیش بر روی زمین رخ دارد سخن گفته شده و آنرا قیامت مینامد. و شرح میدهد که بر اثر این واقعه و در پی آن، زمین آنچنان لرزید که خشکیهای آن به چندین بخش تقسیم گشته و آب در بین این خشکیها پر شد، و همچنین خشکیهای بسیاری بزیر آب رفت. از جمله منطقه آتلانتیس (منطقه آناتولی امروزی) که مرکز امپراتوری جهان شمول ساسانی بود، و موجب برچیده شدن این امپراتوری گشت. در ابتدای این سورت، از چگونگی اوضاع اجتماعی و خوشبختی ایرانیان و بطور کلی مردمان در دوران امپراتوری ساسانیان سخن گفته شده که در چه بهشت با شکوهی زندگی میکردند و آنرا بهشت مینامد. سپس شرح چگونگی نابودی این امپراتوری توسط زمین لرزه و تغییرات زمین را میدهد و در آیات ۷۷ و ۷۸ آن بطور واضح میگوید:«قرآن کتابی است که از روی لوح محفوظ (اوستا) نوشته شده است.» که در دوران امپراتوری سامانی که سالها پس از این واقعه، توسط پارسها بنیانگزاری شد، از روی متون باقی مانده از اوستا و آنچه که هنوز در خاطر مردمان مانده بوده، نوشته شده است. آنچنان که شاهنامه در دوران این امپراتوری، نوشته شده تا تاریخ گذشته و از میان رفته ایرانیان را تا پایان دوران ساسانی ثبت کنند.
و اینکه گاه گاهی از آیات قرآن به لهچه ناقص عربی (که حتی نامش را هم از قرآن سپنتا و یا اوستا نوشته حضرت زرتشت مقدس، گرفته است) در تفسیر ابیات مثنوی استفاده میشود، همانطوری که تاکنون باهوشها متوجه شده اند، اینست که، ساختاری که در نوشتار مثنوی از طرف حسام دین چلیپی استفاده شده، همان است که در قرآن به لهچه عربی وجود دارد. مولانا در مثنوی با تکیه بر حکایات کوچک و مثالها به شرح اخلاقیات انسانی پرداخته و آنها را سفارش و تبلیغ مینماید. در قرآن به لهچه ناقص عربی هم که بخش کوچکی از ترجمه و تحریف مثنوی مولانا است، همین ساختار وجود دارد. با این تفاوت که مثنوی کامل و روان و زیبا است و خواندنش روح افزا، درحالیکه در قرآن عربی براحتی میتوان، دستپاچه گی نویسندهگان آنرا از ترجمه ناقص و تحریف شده مثنوی دید. تو گوئی با عجله بخشهائی از مثنوی را ترجمه و سپس تحریف کردند تا بسرعت کتاب مقدسی برای بیابانگردان جهود و پسرعموهای عرب ساخته باشند. در مثنوی همواره سخن از پاکی و طبیعت و خدا، خرد و حکمت و انسانیت و مهربانی است، در قرآن عربی اکثرا از خداوند حسابگر، خشن، عصبانی، انتقام گیر، گردن زن، اعدام کن، با خاک یکسان کن و درست مانند خود جهودان ظالم و تهدید کننده، عقده ای، حسود و خسیس و بخیل و همیشه نیازمند و جنایتکار است که از نیکی هیچ نشانی در او نیست.
و اینکه:« هم بدان قرآن که آنرا پاره سی است، مثنوی قرآن بشعر پارسی است.»
بهرحال قسمتهائی از بخش «حاکم و مرد و خاربن» مثنوی هم بطور احمقانه ای ابتدا به لهچه ناقص و ناخوشآیند عبری و عربی ترجمه شده و سپس تحریف گشته و در قرآن در سورتی بنام واقعه قرار گرفته است. متن پارسی این سورت را در پاورقی میتوان خواند.(۲)
ور عِیان خواهی سلاه دین نِمود
دیده‌ها را کرد بینا و گُشود
سلاه دین کنایت از حضرت زرتشت مقدس است و میگوید، اگر اشکارتر از اینهائی که من گفتم را خواهانی به حضرت زرتشت مقدس رجوع کن. چراکه او سبب باز شدن و بینايی چشمها گشت.
نور را از چَشم و از سیمایِ او
دید هر چَشمی که دارد نورِ هو
هر انسانی که در درونش اهورا هستی دارد، نور حق و یا خدا را میتواند در آئین حضرت شمس مقدس، ببیند.
پیر فَعّال است، بی‌آلَت چو حَق
با مُریدان داده بی‌گفتی سَبَق
و یا بقول حافظ شیرازی، نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت، بغمزه مسئله آموز سد مدرس شد. پیر(حضرت زرتشت مقدس) بدون احتیاج به کتاب و قلم، دانای خدائی گشت.
در زبان اوستائی واژه ای وجود دارد بنام «گوس» بمعنی و مینه گفتن. و واژه «آگوس و یا آ+گوس» بمعنی انسان سخنگو و یا ناتق میباشد. تا پیش از حضرت زرتشت مقدس، آدمیان «ناگوس» بودند. یعنی دارای زبان و سخن و کلمت نبودند. اولین چیزی که اهورامزدا به حضرت زرتشت یاد داد، واژه «گوس» بود یعنی بگو، کلمت را بخوان. (و یا بقول مولانا،‌ با مریدان داده «بی گفتی» سبق) یعنی پیش از همه گفتن را یاد گرفته است. پیش از همه کلمت را بیان کرد. و یا کلام خدا شد.
اینرا در انگیل مسیحیان بدین گونه نوشته اند: «در ابتدا کلمت بود و کلمت نزد خدا بود و کلمت خدا بود.»(یوحنا ۱:۱) و «او جامه‌ای پوشیده از رنگ خون دارد. نام او «کلمت خدا» نامیده میشود.»(مکاشفه ۱۹:۱۳)
بدین سبب لقب نخستین حضرت زرتشت «لوگوس»است. یعنی اولین آدم سخنگو و یا اولین کلمت. و «لوگوس»صرفاً به معنای «کلمت» نیست. بلکه معنای زبانی، فلسفی و فنی دارد. کلمه لوگوس از فعل پارسی به معنای «من میگویم» گرفته شده است. از این کلمت، واژه «منطق» می‌آید که به معنای «گفتار منطقی» یا «ذهن گفته شده» است. بنابراین، واژه «کلمت» به ذهن ناتق خدا یا گفتار منطقی خدا اشاره دارد. این کلمت هم ذهن و هم گفتار را باهم نشان میدهد. و این جایگاه حضرت زرتشت مقدس است.
و تثلیث (ابدیت سه گانه شامل خدا، زرتشت(انسان) و اهورا) را برای ما آشکار می‌کند که اهورا از ذات خداست و از ازل در او وجود داشته است. از آنجایی که زرتشت ذهن ناتق خداست، پس او مانند او ابدی است، زیرا ذهن خدا از ازل در خدا وجود داشته و تا ابد وجود دارد. بنابراین، شخص دوم، لوگوس، کلمت، شخص دانش، یا ذهن، یا کلام در تثلیث مقدس است. او «پیامبری است که در او تمام گنجینه‌های حکمت و دانش پنهان است» یا او شخص حکمت در «ابدیت سه گانه» است. بنابراین او «حکمت خدا» است.
دل بدستِ او چو مومِ نَرم رام
مُهر او گه نَنگ سازد، گاه نام
دو واژه پارسی نام و ننگ هماره درکنار هم میآیند، که در معنا مرادف هم هستند. بمعنا و مینه:«شهرت، آوازه، عزت و اعتبار و نیکنامی آبرو. شرم و حیا، افتخار، حرمت. ننگ مرادف نام و از اتباع نام است. مانند: «سپهبدش شیروی بهرام بود، که در جنگ باننگ و بانام بود.فردوسی. و یا: که چون او نبوده است شاهی به جنگ، نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ.فردوسی و یا: ور حذر از ننگ و از نامی کنند، چاره ای سازند و پیغامی کنند.مولانا. و یا: بداند ز آغازانجام را، که از ننگ داند همی نام را. فردوسی و یا: خدایگان جهان خسرو بزرگ اورنگ، برآورنده نام و فروبرنده ننگ. فرخی. و یا: از ننگ چه گوئی که مرا نام ز ننگ است، وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است. حافظ.»
در زبان پارسی قرار دادن دو واژه مترادف کنار هم بسیار مرسوم و طبیعی است، مانند شاد و شنگول، عجیب و غریب، شوخ و شنگ ووو.
متاسفانه واژه ننگ را آگاهانه و یا ناآگاهانه بمعنی متضاد آن یعنی شرم و عیب و رسوائی بکار میبرند. و یا واژه «تن ها» بمعنای گروهی از آدمیان را درست برخلاف و متضاد معنای آن، بمعنی خلوت و بیکسی گفته اند. و گمراهی در مورد واژه ننگ از آنجا برمیخیزد که ننگ، بمعنای جنگ و جدال هم است. و ننگین کردن و ننگ آوری، بمعنای بجنگ و کارزار فراخواندن و جنگ آوری است. به ننگ آوردن نام کسی یعنی او را به جنگ و کارزار دعوت کردن : به گودرزیان گفت جنگ آورید، همه نام دژمن به ننگ آورید.فردوسی و یا: همه نام سام آوریدی به ننگ، همانا نداری تو چنگ پلنگ. فردوسی. در گذشته بی ننگی بمعنی و مینه سرافکندگی بود. و امروزه درست برعکس شده.
در اینجا میفرماید، اهورای آدمیان(دلها) با آئین او، آرامش و خرسندی یافته و مانند موم نرم و رام میشوند. و مُهر او و یا آئین او، گاهی موجب پادشاهی و نام میشود (مقام مادی) و هم گاهی سبب حرمت و عزت و شرف میشود (ننگ).(مقام مینو و مانی و معنوی)
حضرت زرتشت در مورد خود گفت که او «بخشنده حیات به انسان» و «آب حیات» است. او گفت: من آب حیات هستم که از طرف اهورامزدا نازل شدم و اگر کسی از این آب حیات (آئین به) بخورد، حیات جاودان دارد و تا ابد زنده خواهد ماند. و نامش جاودان میماند.
مُهرِ مومَش حاکیِ انگُشتریست
باز آن نقش نگین، حاکی کیست؟
حاکیِ اندیشهٔ آن زرگر است
سِلسله هر حلقه، اندر دیگر است
بنابراین، وقتی او تجسم یافت، و آئین خود را نوشت، آدما خدا را در او دیدند. (مُهرِ مومَش حاکیِ انگُشتریست). هیچکس هرگز خدا را ندیده است. بدین معنا که هیچکس او را در الوهیتش ندیده است. اما وقتی او در زرتشت دمید، و بشکل اهورا در جسم نشست، آدما او را در این جسم دیدند، او را مجسم دیدند. بنابراین «این درست است که هیچکس هرگز خدا را ندیده است، اما زرتشت که با خدا سخن گفته است، او را شناسانده است» یعنی او کسی است که به ما شناخت خدا را داده و ما توسط او خدا را شناختیم.(حاکیِ اندیشهٔ آن زرگر است) بعبارت دیگر او «صورت خدای نادیده» است. رد پای او روی نگین(زرتشت) است، نگین از او حکایت دارد.
این صَدا در کوهِ دلها، بانگِ کیست؟
گَه پُر است از بانگ، این کُه، گَه تَهیست
زرتشت با اینکه ذهن ناتق خدا بود، برابری با خدا را غنیمت نشمرد، بلکه خود را خالی و تهی کرد و ذات یک انسان را پذیرفت» یعنی، اگرچه او هرچه خدا میدانست او هم میدانست (گَه پُر است از بانگ) اما او خود را از این جاه طلبی تهی کرد و به شکل یک انسان درآمد و مرگ جسمانی را پذیرفت. (این کُه، گَه تَهیست)
او را میشود مانند سکونت نور در خورشید، یا سکونت گرما در آتش، یا سکونت فکر در ذهن، و یا پژواک صدا در کوه دانست، بطوری که درک میشود که آنها یک وجود هستند، ولی اینگونه نیست.
هرکجا هست او حکیم است اوستاد
بانگِ او زین کوهِ دل، خالی مَباد
بهرحال هرکجا که حضرت زرتشت مقدس باشد، چه زنده و چه به جاودان پیوسته، امیدوارم که بانگ و ندا و آئین او در سراسر کوهستان دلهای ما نواخته شده و پژواک بیابد. خداوند زیبا در همه جا هست، و ای کاش که دلهای ما هیچگاه از یاد و حضور او خالی و تهی نباشد. و ندای او در دلهای ما که مانند کوهی سنگین است، پسآمد و پژواک یابد.
هست کُه، کآوا مثنا میکند
هست کُه، کآواز صد تا میکند
دل آدمی اگر مانند دل حضرت زرتشت باشد، ندای خدا را با قدرت پژواک میدهد (آوا را مثنا میکند)و درنتیجه خدا به او میگوید: «هر آنچه از آن من است، از آن توست و هر آنچه از آن توست، از آن من است» و آن دلهائی که مانند دل زرتشت نیستند (یعنی اکثر مردم و یا اکثر قریب به اتفاق مردم) واکنشهای متفاوت دیگری دارند.
در فیزیک دبیرستان خوانده ایم که صدا یک موج مکانیکی است و هر موجی از این نوع، هنگام برخورد با سطح سخت، مانند سنگهای سخت کوهستان، پژواک و یا اکو و یا بازتاب و یا پسآمد(پس + آمد) پیدا کرده و به منبع اصلی برمیگردند. (این پدیده مشابه بازتاب نور در آئینه است، در اینجا با امواج مکانیکی (صوتی) سروکار داریم که برای انتشار به یک محیط مادی مانند هوا، آب یا جامدات نیاز دارند.(۳))
حالا اگر گیرنده‌ صدا (مثلا کوه) به سمت منبع ساکن که از خود موج صوتی می‌فرستد برود، مثلا اگر کوه بسمت آدمی که در کوهستان فریاد زده است، برود، پژواک و بازتاب و پسآمد صوتی که صورت میگیرد بیشتر از وقتی است که نسبت به منبع موج ساکن باشد.(هست کُه، کآوا مثنا میکند) و اگر از منبع صوت دور شود، موج را با پسآمد و یا پژواک کمتر می‌گیرد. اگر منبع موج نیز از گیرنده دور یا به او نزدیک شود، پسآمد صوتی که شنونده میشنود نیز به ترتیب کمتر یا بیشتر می‌شود.
در اینجا مولانا با آوردن این مثال از دانش فیزیک، میگوید، خداوند پیام خود را توسط زرتشت بمردم گفته است. برخی از مردم پیام را گرفته و بطرف منبع پیام و یا خدا میروند و در اینحالت پیام گرفته شده قدرت و توان بیشتر و قویتری دارد. و برخی پیام را میشنوند ولی واکنش آنها مانند گروه اول نیست.
فزیکدانان بزرگ ایران مانند خیام کبیر به این پدیده «اثر دو برابر و یا اثر دوبل و یا دوپل (که به زبان وحشیها رفته است Doppler effect) در فیزیک امواج نامگذاری کرده اند، که پژواک و یا پسآمد یک موج بر اثر حرکت فرستنده یا گیرندهٔ آن تغییر می‌کند. و اینرا مولانا در هزار سال پیش، با این بیت «هست کُه، کآوا مثنا میکند، هست کُه، کآواز صد تا میکند» بیان میکند.
مثنا یعنی، تکرار، تناوب، تکرار، فرکانس، پسآمد موج. مثال: هر یک ثنا که بر تو فرو خوانم، بنیوش و باز خواه ومثنا کن.
نام تار دوم عود، را هم مثنا نامند.
می‌زَهانَد کوه از آن آواز و قال
صد هزاران چَشمه آب زُلال
هنگامیکه کوه (انسان) آن آوا را میگیرد (پیام خدا را از طریق زرتشت میگیرد) سنگها شکافته شده و سدها هزار چشمه آب در کوهستان میجوشد. (دلهای سنگین مانند موم آب شده و پلیدیها را از خود دور میکنند)
زهانیدن، یعنی جوشیدن.
چون زِ کُه، آن لُطف بیرون میشود
آب‌های چَشمه‌ها خون میشود
آب چشمه ها خون میشود، کنایت از شقایق ها و لاله های واژگون زاگرس و البرز و کوهستانهاست که به خاطر بیرون زدن آب چشمه ها میرویند. و میگوید، هنگامیکه لطف خدا موجب جاری شدن چشمه های بسیاری در کوه میشود، آنچنان کوهستانها پر از شقایق های سرخ میشود تو گوئی چشمه خون راه افتاده است.
لازم به ذکر است که لاله های واژگون زاگرس و البرز توسط تورگهای جنایتکار که انگل ایرانند، از کوهستانهای باشکوه ایران تماما کنده شده و به ترکیه جعلی برده و کشت شده است، و تورگ های نادان و ابله نمیدانند، در سد سال پیش هنگامیکه توسط آقاش روسیه و انگل استان، از بیابان درآورده شد تا در کشتار ایرانیان از آنها استفاده ابزاری کند، و پس از کشتار میلیونها انسان ایرانی در منطقه آناتولی، خانه بر روی دریای خون ساخته است. و در سرزمین نفرین شده ای جاگیر شده که دارای زمستانهای بسیار خشن، بهاران با سیلابها و بارشهای ویرانساز، تابستانهای سوزان که هر سال موجب آتشسوزی در طبیعت میشود و پايیزهای پر از زلزله است. و روزگاری نچندان دور، دوباره زمین مانند ۱۴۰۰ سال پیش، دهان باز کرده و در این منطقه شکافته و زیر و رو میشود، و تورگ جانی با تمام دزدیهای که از مردمان دنیا کرده، یکجا در خاک دفن خواهد شد.
زان شَهَنشاه هُمایون، ‌نقل بود
که سَراسَر تور سینا، لَعل بود
از حضرت زرتشت مقدس(از آن شَهَنشاه هُمایون) نقل است که هنگامیکه او با اهورامزدا در تور(کوه) سینا دیدار کرد و بگفتگو پرداخت، تمامی کوه برنگ قرمز درآمده، تو گوئی تمامی کوه تبدیل بگهر لعل قرمز، شده است.




جان پَذیرفت و خِرَد، اَجزایِ کوه
ما کَم از سنگیم، آخِر ای گروه؟
هنگامیکه سنگهای تور سینا دربرخورد با اهورا تبدیل به گهر لعل میشوند، ما از سنگها کمتریم که در برخورد با اهورای جان، هنوز سنگ مانده ایم؟
نه زِ جان یک چَشمه جوشان میشود
نه بَدَن از سَبزپوشان می‌شود
نه از سنگهای دلهای ما، یک چشمه میجوشد و نه از سبزپوشانیم. یعنی حتی مانند طبیعت هم نیستیم که بذات پویا و خرم است.
سبز پوشان در اینجا میتواند کنایت از دو احتمال باشد. یک، کنایت از پیروان حضرت مانی است. چون او هماره چامه سبز بتن داشت و پیروان او هم به تقلید از او چامه سبز بتن میکردند و به پیروان حضرت مانی سبزچامگان میگفتند. میگویند چامه سبز حضرت مانی را چینیها برای او میدوختند. در آسیای شرقی به حضرت مانی بودا، و به او در غرب ایسا مسیح میگویند. و بعدها جهودان رنگ سبز را به اعراب که شاخه جهودی است نسبت داده و آنرا رنگ محمد جا انداختند. شق دوم میتواند، کنایت از درختان باشد و میگوید، اگر انسان نیستی، دستکم مانند درختان هم نیستی؟
نی صَدایِ بانگِ مُشتاقی دَر او
نی صَفایِ جُرعه ساقی دَر او
و این ویژهگی وحشیها است که درآنها نه روحی وجود دارد که تولید اشتیاق و شور و حالی کند و نه اثری از معرفت و صفائی که بخاطر می و مستی و بطور اتومات به آدمی دست میدهد، درآنها دیده میشود. بکلی مرخصند و نچسب و پلاستیکی. و اصرار سماجت گونه ای هم دارند که همه را مانند خود، تیره و تار و کسالت آور سازند. مثلا در ایران اگر بانگ موسیقی بلند شود و فردی شروع برقص کند، گروهی گرد آمده با او دست افشان و پا کوبان میگردند و شور و حالی بوجود میآورند. همین اتفاق اگر در غرب افتد، همه به فرد رقص کننده بچشم معتاد و مست و یا در بهترین حالت، فلان خل مینگرند و فرار را بر قرار ترجیح میدهند. در ایران بغل کردن و نوازش و بوسیدن کودکان بسیار طبیعی است، در غرب هرکه اینکار را بکند، برچسب منحرف جنسی و کودک آزار به او میزنند. چند سال پیش در یک اتفاق شوم در غرب، کودکی مادر خود را کشت، چون خدمتکار شرقیشان را که کودک را مرتب مورد نوازش و محبت مادرانه قرار میداد، اخراج کرده بود. و نمیفهمند که کودکان به نوازش مادر و دست پر مهر پدر بر سرشان نیاز عاطفی دارند و محرم ساختن کودک از این نیاز، آنها را از نظر عاطفی سخت و زمخت و بیرحم میسازد.
کو همیت تا زِ تیشه وَز کُلَند
اینچُنین کُه را بکُلّی بَرکَنند؟
کجاست آن همت و پشتکار و همیتی که چنین کوه (انسان) سنگین دلی را با کلند(کلنگ) و تیشه از جا و بکلی بکند.
بوک بر اَجزای او توفد شهی
بوک در وی تاب مَه یابَد رَهی
کاش(بوک) بر این دل سنگی شهی بکوبد و سنگهای این کوه را خرد کند، تا شاید بدین ترتیب نور مهتاب در آن راه یابد.
چون قیامَت کوه‌ها را بَرکَند
پَس قیامَت، این کَرَم کِی می‌کُند؟
در مصراع نخست از قیامت رخ داده میگوید. براساس، سورت واقعه آیات یک تا شش، در ۱۴۰۰ سال پیش قیامت رخ داده است. و آن روزی بود که زمین را زلزله ای بزرگ فرا گرفت و خشکیها از هم پاره شدند و کوهها متلاشی شدند، و پست ها بالا و بالاها پست شدند و مردم بسیاری بهلاکت رسیدند. در مصراع دوم میگوید، اینچنین قیامتی برای دلهای سنگی، چه زمانی رخ میدهد تا دلهای سنگی را متلاشی کرده و ازهم بپاچد و آنها را از گمراهی درآورد. کی این قیامت و یا این لطف بزرگ در حق دلهای سنگی میشود؟
این قیامَت زان قیامَت کِی کَم است؟
آن قیامَت زَخم و این چون مَرهَم است
این قیامتی که برای دلها رخ دهد، کمتر از آن قیامت رخ داده نیست. آن قیامت رخ داده زخم بزرگی بود که بر مردم فرود آمد، ولی اگر چنین قیامتی برای دلهای سنگی رخ دهد، زخم نیست و مرهم است.
هرکه دید این مَرهَم، از زَخم ایمِن است
هر بَدی، کین حُسن دید، او مُحسن است
هرکه چنین قیامتی درباره اش رخ دهد، از زخم آن قیامت و نیستی که رخ داد، میرهد و درامان است. هر پلیدی که اینچنین پاک گردد، خود پیامبر میشود.
ای خُنُک زشتی که خوبَش شد حَریف
وایِ گُل‌رویی که جُفتَش شد خَریف
خوشا به بخت آن پلیدی که سر و کارش به پارسائی افتاد، چراکه شاید اثر همنشینی پاکی پارسی بر آن پلید اثر کرده و او را از جهنم درونش برهاند. و وای بر احوال آن نیکو نهاد و گل روئی که با باد پائیزی (با خبیث روانی) جفت میشود.
واژه پارسی خریف، مترادف پائیز است.(۴)
نانِ مُرده چون حَریفِ جان شود
زنده گردد نان و عینِ آن شود
نان که از تنور درمیآید، یک جسم مرده است. ولی در دهان تبدیل به انرژی میگردد. و بهنگام تجزیه جسم در خاک انرژی آزاد گشته و دوباره تبدیل به خاک و سپس خوراک بذر و گندم شده و تبدیل به نان میشود.
یک بحثی که در رابطه با این بیت، آدمی را بخود مشغول میکند این است که: در گذشته نیاکان خردمند و دانشمند پارسی، توپهای شیشه ای بر اساس جام جهان نمای جمشید شاه میساختند که به آن «گرال» میگفتند. در داخل این توپهای شیشه ای، مجسمه ای از خانه یا فرد و یا طبیعت ساخته میشد و گاهی هم با دانه هائی بشکل برف آنرا پر میکردند و هنگامیکه کودکان آنرا تکان میدادند، باریدن برف را مجسم میساخت. بعدها روی این توپ های شیشه ای نام «پارسی فال و یا پارسیفال» گذاشتند. و از روی ناآگاهی و یا بعمد ابزار فالگیری و غیب داتستن کرده و با آن افراد ساده را میفریفتند. اما فلسفه ساخت «گرال» این بود که به کودکان یاد بدهند و یا نشان دهند که تمامی کره زمین مانند یک گرال است. و میلیونها سال است که نه چیزی از آن خارج نشده و نه چیزی به آن وارد شده است. و هرچه در آن از میلیونها سال پیش وجود داشته هنوز هم هست. منتها ممکن است امروزه بشکل دیگری باشد. و زمین مانند همان توپ و یا استوانه شیشه ای بسته است. بطور مثال، آبهای کره زمین که همیشه بوده اند و امروز هم دقیقا همان هجم از آب که از ابتدا و از میلیونها سال پیش بر روی زمین قرار داشته، هنوز هم همان است. و نه آبی خارج شده و نه آبی به داخل زمین اضافه گشته است، و این آب هربار به یک شکل و یا در یک جائی بوده است. و این لیوان آبی که امروز آنرا مینوشیم در همه جا بوده (مثلا در دریای شمال، یا در رود آمازون، یا در رود گنگ که هندیها هر ساله درآن غسل میکنند، درحالیکه اجساد از کنارشان رد میشوند، و یا در بدن یک کرم، یا در ادرار یک دایناسور ووو) و حکایت همچنان باقی است.



این بیت همین مطلب را میرساند و میگوید، نانی که مرده است، در دهان جاندار تبدیل به انرژی میشود و پس از مدتی(مثلا هزار سال دیگر) دوباره نان میشود.
هیزُمِ تیره حَریفِ نار شد
تیرگی رَفت و همه اَنوار شد
هنگامیکه ذغال (هیزُمِ تیره) با آتش همنشین میگردد، سراپا نور و گرما و روشنی گشته و رنگ تیره خود را از دست داده و نورانی و دلچسب میگردد.
در نَمَک‌لان چون خَرِ مُرده فُتاد
آن خَریّ و مُردگی یک سو نَهاد
اگر جسد یک خر مرده در نمکسار قرار بگیرد، جسدش دست نخورده و تجزیه نشده باقی میماند و تو گوئی هنوز زنده است، ولی خر نمک سود شده دیگر اعمال خرها را انجام نمیدهد و خریت را کنار میگذارد. یعنی نمک هم جسم خر را نگاه میدارد و هم اعمال خر را از او میگیرد.
سباغی است خُم رنگ هو
پیس‌ها یکرَنگ گردد اندر او
چون در آن خُم افتد و گوئیش قُم
از طَرَب گوید مَنَم خُم، نی تَلُم
خداوند مانند رنگرز ماهری است که در خم رنگرزی خود، هر بخش از آفریده های خود را میتواند به رنگ و گونه ای دیگر درآورد. مثلا اگر تبهکاری در خم رنگرزی هو افتد(یعنی تبهکاری و پلیدی و خباثت کنار گذاشته و پارسا گردد)، در اینحال اگر به او بگويی از خم بیرون آی، از ترب و شادی عظیمی که از این دگرگونی به او دست داده، میگوید، این چه حرفی است که میگوئی (نی تَلُم) من خودم خم هستم.
واژه اوستائی «تَلُم» در زبان پارسی معانی و کاربردهای مختلفی دارد، و در اینجا بمعنی و مینه، چوبی است که با آن شراب را در خُم شراب، هم میزنند. و در این مصراع میگوید، خم را هم نزن، من خود خم هستم. و کلا به ملاقه بلندی که با آن مایعات درون خمره ها را بهم میزنند، تَلُم میگویند.
این واژه در ادبیات اکثر اوقات بعنوان اصطلاحی برای اشاره به نوعی هدایت یا راهنمایی بکار میرود.
واژه پارسی «سباغ» وام گرفته از اوستا، از ریشه سبغ. رنگرز. رنگ ساز. آنکه سخن و یا هر چیزی را رنگ کرده و دگرگون میسازد. در اینجا یعنی رنگرز.
واژه اوستائی «پیس» (paesa) در اکثر زبانهای دنیا مورد استفاده است، بمعنی و مینه، تکه، بخش، قسم، لکه، قطعه، موضوع تئاتر، نمایش ووو، میباشد.
واژه اوستائی «قم» در اینجا یعنی بیرون کشیدن، درآوردن. برخیزاندن.
آن مَنَم خُم خود «منم حق» گفتن است
رنگِ آتش دارد، ارنه آهن است
حضرت زرتشت مقدس فرموده است: «اگر من کارهای خدائی را انجام نمیدهم، بمن ایمان نیاورید. اما اگر آنها را انجام میدهم، حتی اگر بمن ایمان نمی‌آورید، به خود کارها ایمان بیاورید تا بدانید و بفهمید که خدا در من است و من در خدا».
هنگامیکه حسین منصور حلاج «منم حق» زد، به معنی اینکه من خدا هستم نبود، بلکه بمعنی همین کلام حضرت زرتشت مقدس است که فرمود:«خدا در من است و من در خدا» درست مانند آن رنگ شده درون خُم، که گفت خُم را بهم نزن، من خودم خُم هستم. و یا مانند آهن که در کوره آتش قرار میگیرد و بر اثر آتش رنگش سرخ میشود، خود آتش نیست، ولی سرخی آتش را دارا است.
رنگ آهن مَهو رنگ آتش است
زآتشی می‌لافَد و خامُش‌وَش است
در کوره آتش، رنگ آهن ازمیان رفته و ناپیدا و مهو میشود، و دراینحال با اینکه خاموش و ساکت است، ولی تو گوئی به آتشین بودن خود، فخر میفروشد.
چون به سُرخی گشت هَمچون زَرِّ کان
پس «منم نار» است لافَش، بی‌زبان
آهنی که در کوره آتش برنگ آتش درآمده، لاف آتش بودن میزند.«منم نار»
شد زِ رنگ و طَبعِ آتش مُهتَشَم
گوید او من آتشَم، من آتشَم
آتشَم من، گَر ترا شَکّ است و ظَن
آزمون کُن، دست را بر من بِزَن
آهن پاره بر اثر همنشینی با آتش، مقام و مرتبت و شکوه یافته و سرخ گون و آتشین میگردد. بدین سبب توهم بهم زده و خود را مانند آتش سرخ و گرم میداند. و اگر انکارش کنی، میگوید، بمن دست بزن تا گرمای آتش را در من لمس کنی.
واژه پارسی مهتشم در اینجا یعنی با شکوه. شکوهمند.
آتَشم من، بر تو گَر شد مُشتَبِه
رویِ خود برویِ من، یکدَم بِنِه
آهن آتش دیده و گداخته شده به منکران خود میگوید، اگر مرا به آتش بودن باور نداری، مرا بر صورت خود بگذار. ببینم جرأتش را داری.
آدمی چون نور گیرد از خدا
هست مَسجودِ ملائک ز اجتِباء
حکایت آهن گداخته شده، حکایت همان آدمی است که با نور حق آغشته و گداخته گشته است. درست است که خدا نیست، ولی همان نور و قدرت خدا در اوست. و بدین سبب مورد احترام از طرف تمامی پادشاهان (ملائک) پارسی و یا برگزیدهگان و پارسایان روزگار است.
واژه پارسی اجتِباء یعنی مردمان آلی شآن و مقام و برگزیدهگان که همان پارسها هستند. و ملائک از اجتباء یعنی پادشاهانی که از بین مردمان برگزیده خدا و یا پارسها به پادشاهی رسیدند.
نیز مَسجودِ کسی کاو چون مَلَک
رَسته باشد جانش از تغیان و شَک
همچنین مورد احترام زرتشت مقدس است ( آن ملکی که جانش از آلودگیهای شک و توحش و تغیان پاک گشته و با جان خدا پیوند یافته و به اصل خود رسیده است.)
آتشِ چه، آهنِ چه، لَب بِبَند
ریشِ تَشبیه و مُشَبِّه را بخند
باید بریش چنین مقایسه کردنها خندید. با پوزش که انسان و جان و خدا را با آهن و آتش تشبیه کرده و مثال زدم.



پاورقی
۱- سوره واقعه، پنجاه و ششمین سوره قرآن و یکی از سوره‌های مکی است که در جزء ۲۷ قرآن قرار دارد و دارای ۹۶ آیت است و ترجمه پارسی آن بشرح زیر است:
۲-هنگامی که آن واقعه حتمی رخ داد. ۱ و قوعش انکارناپذیر است. ۲ همه چیز زیر و رو شد.۳ هنگامی که زمین بشدت بلرزه درآمد.۴ و کوه‌ها متلاشی شدند. ۵ و به ذرات پراکنده درآمدند.۶ درآن هنگام مردم به سه گروه تقسیم میشدند. ۷ اذهاب نیکو در سمت راست. (رومیها که امروزه روسیه و اروپای شرقی نامیده میشوند)۷ اذهاب نیکو در سمت چپ. (زنگیها که آنزمان به تمامی آفریقا بجز شمال زنگی میگفتند)۸ و پیشگامان در میان. (پارسها در میان رومیها و زنگیها، که در سرزمیم میانی که از نروژ شروع و به کره شمالی ختم میشد بعلاوه شمال آفریقا) ۹ و اینان از نکوکارترینها بودند.۱۰ آنان از مقربان [خدا] بودند. ۱۱ و در باغ‌های پرنعمت قرار داشتند۱۲ گروهی از نسل‌های پیشین (کهنسالان)۱۳ و گروهی از نسل‌های پسین (کودکان)۱۴ بر تخت‌هایی بافته شده از طلا، ۱۵ در حالی که رو بروی هم تکیه داده بودند. ۱۶
در میان آنها فرشتگان می‌گردیدند. ۱۷ با جام‌های شراب کوزه‌های انگبین و جامی از چشمه جاری آب حیات.۱۸ که از آن نه سردرد می‌گرفتند و نه بی عقل میشدند۱۹ و میوه‌هایی از هر نوع که میخواستند. ۲۰ و گوشت پرندگان از هر نوع که می‌خواستند. ۲۱ و ندیمان زیبا با چشمانی درشت و زیبا. ۲۲ همچون مرواریدهای دربسته. ۲۳ و این پاداش نیکوکاری آنان بود.۲۴ در آنجا سخنی ناپسند و گناه‌آلود نمی‌شنیدی.۲۵ جز سخن پیامبر و درود، سرود. ۲۶ و یاران سمت راست.(رومیها)۲۷ که در میان درختان سدر بی‌خار، ۲۸ و درختان خوشه‌دار. ۲۹ و سایه‌های گسترده.۳۰ و آب روان، ۳۱ و میوه‌های فراوان، ۳۲ نه بریده شده و نه ممنوع، ۳۳ و تخت‌های برافراشته. ۳۴ به راستی که ما آنها را در آفرینشی ویژه آفریده‌ بودیم. ۳۵ و آنها را با دوشیزه گان همسر میشدند. ۳۶ که مطیع و همسر شوهران هم‌سن خود بودند.۳۷ برای ااذهاب سمت چپ(زنگیها) ۳۸ گروهی از نسل‌های پیشین، ۳۹ و گروهی از نسل‌های پسین. ۴۰ و اذهاب نیکوکار سمت چپ. ۴۱ در باد سوزان و آب سوزان، ۴۲ و سایه‌ای از دود سیاه، ۴۳ نه خنک و نه دلپذیر. ۴۴ بی‌شک، بیشتر از آنان در ناز و نعمت بودند. ۴۵ پس بر گناه بزرگ اصرار ورزیدند. ۴۶ و می‌گفتند: «آیا هنگامی که ما مردیم و خاک و استخوان شدیم، آیا واقعاً برانگیخته می‌شویم؟ ۴۷ یا پدران پیشین ما تناسخ یافتند؟» ۴۸ بگو: «در حقیقت، پیشینیان و پسینیان. ۴۹ همگی تناسخ مییابند.» ۵۰ پس گمراهان تکذیب‌کننده. ۵۱ قطعاً از درخت زقوم خواهند خورد ۵۲ و شکم‌هایشان از آن پر میشود ۵۳ و روی آن آب جوش می‌نوشند. ۵۴ و مانند شتران تشنه مینوشند. ۵۵ این است پذیرایی از انها در روز واقعه. ۵۶ خدا آنها را آفرید، و آنها بی ایمان شدند؟ ۵۷ آیا به آنچه پراکندند، توجه داشتند؟ ۵۸ آیا آنها را خدا آفریده بود یا آنها آفریننده بودند؟ آفرینندگان ۵۹ پس مرگ در میان آنها مقدر شد تا بدانند بر خدا برتری ندارند ۶۰ تا آنها با کسانی مانند آنان جایگزین شوند و آنها را بشکلی که نمی‌دانند، بیرون آورده شوند ۶۱ و آنها آفرینش نخستین را می‌دانستند، و فراموش کردند؟ ۶۲ آیا به آنچه می‌کاریدند، توجه کردند؟ ۶۳ آیا آنها آن را می‌رویانیدند یا خدا آن را می‌رویانید؟ ۶۴ اگر خدا بخواهد، آن را خاشاک قرار می‌دهد بطوری که شگفت زده شوند. ۶۵ به راستی که ما آدما زیر بار قرض خدا هستیم. ۶۶ پس با ناسپاسی محروم میشویم. ۶۷ آیا به آبی که می‌نوشید، اندیشیده‌اید؟ ۶۸ آیا شما آن را از ابر نازل کرده‌اید، یا خدا نازل می‌کند؟ ۶۹ اگر بخواهد، آن را تلخ می‌کند. پس چرا سپاسگزار نیستید؟ ۷۰ به آتشی که به آدمیان هدیه داده شد ۷۱ به درختان که برای آدمیان آفریده‌ شد.۷۲ و خدا اینها را مایه خرسندی و مایه روزی مسافران قرار داد. ۷۳ پس نام پروردگار بزرگ خود را تسبیح گویید. ۷۴ و به جایگاه ستارگان سوگند یاد می‌کنم، ۷۵ و این سوگند بزرگی است. ۷۶ براستی که این قرآن کریم است. ۷۷ در کتابی محفوظ، ۷۸ جز پاکان نمی‌توانند آن را لمس کنند. ۷۹ وحیی از جانب پروردگار جهانیان است. ۸۰ آیا این سخن را سبک می‌شمارید؟ ۸۱ و روزی خود را انکار می‌کنید؟ ۸۲ پس چرا وقتی به گلوگاه میرسد ۸۳ و در آنهنگام شمابسوی خدا نگاه می‌کنید ۸۴ و من از شما به خدا نزدیکترم، ولی شما نمی‌بینید. ۸۵ پس چرا اگر مورد بازخواست قرار نمی‌گیرید ۸۶ اگر راست می‌گویید، آن را برنمی‌گردانید؟ ۸۷ پس اگر از مقربان خدا باشد، ۸۸ پس برای او آرامش و نعمت و باغی پرنعمت خواهد بود. ۸۹ و اگر از یاران راست باشد، ۹۰ پس برای او سلامی از یاران راست است. ۹۱ و اگر از تکذیب‌کنندگان و گمراهان باشد، ۹۲ پس برای او خوشامدی است. از آب جوشان، ۹۳ و سوختن در آتش جهنم. ۹۴ به راستی که این حق محض است. ۹۵ پس نام پروردگار بزرگ خود را تسبیح گویید. ۹۶
۳-صدا در کوهستان، صخره‌ها و دیواره‌های سنگی مانند آئینه صوتی عمل میکنند و همین ویژگی دلیل پژواک چندمرحله‌ای صدا در کوهستان است. وقتی فریاد زده می‌شود، موج بزرگ صدا در جهت‌های مختلف منتشر میشود و بموانعی چون دیواره‌های کوه، تپه‌ها یا شکافهای عمیق برخورد میکند. این برخوردها باعث میشود بخش‌هایی از موج صوتی با فاصله زمانی بگوش برسند. هندسه کوهستان در شکل‌دهی پژواک نقش مهمی دارد. اگر دیواره‌ها گود، نیم‌دایره‌ای یا زاویه‌دار باشند، صدا با شدت بیشتری بازتاب می‌شود و به سمت نقطه و منبع اصلی بازمی‌گردد. شکاف‌های صخره‌ای نیز مسیرهای اضافی برای بازتاب ایجاد می‌کنند و دلیل پژواک چندمرحله‌ای صدا در کوهستان را تقویت می‌کنند. اگر دو دیواره تقریباً روبه‌روی هم باشند، امواج صوتی مانند توپ بین آنها رفت و برگشت می‌کنند و پژواک‌های متعدد و سریع ایجاد می‌کنند. (هست کُه، کآواز صد تا میکند) در محیط‌هایی که کوه‌ها فاصله بیشتری دارند، هر بازتاب زمان بیشتری می‌گیرد و پژواک‌ها واضح‌تر از هم جدا شنیده می‌شوند. همین تفاوت‌ها باعث می‌شود هر نقطه از کوهستان «صدای خاص خودش» را داشته باشد.
متهر تاهر پاک
مس کردندیعنی لمس کردن، دست زدن.
۴- واژه پارسی خریف یعنی پائیز. پاذیز. خزان. برگ ریز. برگ ریزان. بادبز. تیر. مدت خریف سه ماه است :میزانو عقرب و قوس یا مهر و آبان و آذر. مثال:
پس از پیریت روزگاران نماند، تموز و خریف و بهاران نماند. فردوسی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر