‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، اسفند ۲۸، ۱۴۰۳

خدا کند انگورها برسند


بسلامتی باغهای معلق انگور



خدا كند انگورها برسند
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خيابان‌ها
بشانه‌ هم بزنند
رئيس‌جمهورها و گداها
مرزها مست شوند
و محمّد علی بعد از ۱۷ سال مادرش را ببيند
و آمنه بعد از ۱۷ سال، چين‌های كودكش را لمس كند
خدا كند انگورها برسند
آمو زيباترين پسرانش را بالا بياورد
هندوكُش دخترانش را آزاد كند
برای لحظه ای
تفنگها يادشان برود دريدن را
كاردها يادشان برود
بريدن را
قلم‌ها آتش را
آتش بس بنويسند
خدا كند كوهها بهم برسند
دريا چنگ بزند به آسمان
ماهش را بدزدد
بميخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها
خدا كند مستی به اشياء سرايت كند
پنجره‌‌ها ديوارها را بشكنند
و تو همچنانكه يارت را تنگ میبوسی
مرا نيز بياد بیاوری
محبوب من
محبوب دور افتاده‌ من
با من بزن پياله‌ای ديگر
بسلامتی باغ‌های معلق انگور.
الیاس علوی شاعر ایرانی تبار اهل افغانستان

دوشنبه، فروردین ۰۸، ۱۴۰۱

برکن ز لوح حال تو میم محال را


نوروز پیروز




نوروز شد که شاد کند ماه و سال را
بر دستگاِه فصل دهد انتقال را
پاداش فتح فصل طبیعت ز جنس گل
بر دوش شاخه نصب نماید مدال را
چندانکه خون چکید دراین رزم لاله هم
از روی خود نشست نشان قتال را
بلبل بشاخسار بهنگام صبحدم
در گوش غنچه خواند نوای وصال را
گلشن نثار کرد به هر کس هرآنچه داشت
آری که انحصار نشاید کمال را
سرمایه ریشه بود به هر سنبلی که ُرست
آمال نیک نیک نماید مآل را
مگذار تا که خشک کند باد غفلتش
ای باغبان تو آب بده این نهال را
ما هم مگر به بریم نصیب خود از بهار
ساقی می ای بیار که گیرد ملال را
امروز نفع چیست به ما ز ارتقاء پار
اکنون ز عصر خویش بیاور مثال را
ماضی گذشته است مضارع به وعدهگاه
برکن ز اوح حال تو میم محال را
همت چو چشمه ای است نهان در نهاد مرد
کآخر فشار آب شکافد جبال را
گل قحط کس ندید چو در بوستان دهر
بلخی مکن قبول تو قحط رجال را.
اسمائیل بلخی



یکشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۹

کرونا و آدما


میگوید جهانی‌ اینچنین زیباست



در اینزمان که گردابی وحشتزا از انتهای آسیا یعنی‌ کره و چین بترتیب کشور‌ها را درنوردیده و اینک از اکوادور میرود که به انتهای آمریکای جنوبی یعنی‌ برزیل برسد
در زمانیکه زمین از غصه درحال مردنست
در زمان هابیلها و قابیلها
در زمانیکه آدمی‌ گرگ آدمیست
بجز حکمت پارسی، کجای اینشب تیره بیاویزیم، قبای ژنده خود را؟
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که درآفرینش زیک گهرند.

چه آغازی چه انجامی
چه باید بود و باید شد
دراین گرداب وحشتزا
چه امیدی چه پیغامی
کدامین قصه شیرین برای کودک فردا
زمین از غصه میمیرد گل از باد زمستانی
شعور شعر ناپیدا دراین مرداب انسانی
همه جا سایه وحشت همه جا چکمه قدرت
گلوی هر قناری را بریدند از سر نفرت
بجای شستن گلها بباغ سبزه انسانی
شکفته بوته آتش نشسته جغد ویرانی
چه آغازی چه انجامی چه باید بود و باید شد
در این گرداب وحشتزا

که میگوید که میگوید
جهانی اینچنین زیباست
جهانی اینچنین رسوا
کجا شایسته رویاست
چه آغازی چه انجامی چه امیدی چه پیغامی
سئوالی مانده بر لبها که میپرسم من از دنیا
به تکرار غم نیما کجای اینشب تیره
بیاویزم بیاویزم قبای ژنده خودرا
قبای ژنده خودرا.

پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۹

ابر نوروزی زند بر سنگ چون موزه عصا


از امیر معزی



آفتاب اندر شرف شد بر جهان فرمانروا
کرد دیگرگون زمین و کرد دیگرسان هوا
داد فرمان تا کند در باغ نقاشی سحاب
کرد یاری تا کند در راغ عَطّاری صبا
گلبن از یاقوت رمّانی نهد بر سر کلاه
یاسمین از پرنیان سبز بر بندد قبا
هرکجا باشد بیابانی ز بی‌آبی چو تیه
ابر نوروزی زند بر سنگ چون موزه عصا
تا کنند از مرکبان در موج فوجی تاختن
تا کنند از آهوان در سیل خیلی آشنا
هست در عالم خلایق را کنون وقت ‌نظر
هست در صحرا بهایم را کنون جای چرا
سرخ شد منقار کبک و سبز شد سم ‌گوزن
تا توانگر گشت کوه از لاله و دشت از گیا
شنبلید و لالهٔ نعمان به روی سبزه بر
هست پنداری به مینا در، عقیق و کهربا
خصم سوسن‌ گشت نرگس‌ چشم او زان شد دُژم
عاشق‌ گل شد بنفشه‌ پشت او زان شد دو تا
بلبلان وقت سحر گویی همی دستان زنند
پیش تخت شاهِ شاهان مطربان خوش نوا
قمریان‌ گویی همی‌گویند شاه شرق را
پادشا گهر خداوندی‌، ملک جم را پادشا
آن جهانگیری که هست او بر سریر مملکت
آفتاب خسروی بر آسمان کبریا
بازوی دولت ختاب و افسر ملت لقب
از ملوک جم او دارد که هست او را سزا
بازوی نصرت به این بازو همی گردد قوی
افسر ملت به این افسر همی‌گیرد بها
بخت آلی چون بدرگاهش رسد هر بامداد
خاک درگاهش بچشم اندر کشد چون توتیا
او شه جم است و تیغ تیز او انگشتری
وین مبارک پی وزیر‌ش آصف‌ بن‌ برخیا
پهلوانان سپاهش روز بزم و روز رزم
چون پری و دیو در فرمان او فرمانروا
رای هر یک عالم آراید همی چون آفتاب
خشم هر یک دشمن او بارد همی چون اژدها
از لطافت آسمان تفضیل دارد بر زمین
هست با هر دو به تائید و سعادت آشنا
گر دلیلی باید این را تالع او بس دلیل
ور گواهی باید آن را طینت او بس ‌گوا
شد ز رای این وزیر و دانش این دو امیر
کار این خسرو عجب چون معجزات انبیا
رنجِ قارون است حاسد را ز تو روز نبرد
گنج قارون است سائل را ز تو روز اتا
با عنا باشد کسی ‌کز حکم تو تابد عنان
بی‌هوی باشد کسی کش سوی تو باشد هوا
بادِ عدل تو بگرداند بلا از دوستان
آتش شمشیر تو بر دشمنان بارد بلا
درگه میمون توکعبه است و دستت ز‌مزم است
پایهٔ تخت تو رکن است و رکاب تو صفا
از فَزَع شوریده‌ گردد رآی را تدبیر و رآی
وز نهیب اندیشهٔ خان ختا گردد ختا
بر سریرِ خسروی بادت بقای سَرمدی
تا بود خاک و هوا و آب و آتش را بقا
دشمنت را باد همچون آسیا پر آب چشم
تا همی‌گردد سپهر آبگون چون آسیا.
امیر معزی

دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۸

آزاده راست سیرت انسانی


نوروز پیروز



چو گردد هوا صافی از تیره دود
شود نورباران، سپهر کبود
فرو خُسبد این گرد و گردَد به باغ
ز فوّاره، خاکِ چمن، مُشکسود
به بار آید آن مینوی شاخسار
که بر گلشن افزود زیب و نمود
به بزم اندرون، چنگیِ خوشنواز
همی سردهد آریایی سرود
به باغ طرب، بلبل نغمه‌سنج
بنالد چو در بزمگه، چنگ و رود
شکوفا شود فرّ و فرهنگ و نام
ز بُن برفتد بیخِ هر ناستود
عروس هنر، جامه پوشد بتن
ز زرّینه‌تار و ز سیمینه‌پود
تباهی هویدا شود دیردیر
روایی نمایان شود زودزود
نه گنج آکند هرکه نابرده رنج
نه غم پرورد هرکه ناکرده سود
ببالد همی کاویانی درفش
سران را به پیشش سرآید فرود
نباشد رادان و گُندآوران
پریشان ز تیمار بود و نبود
ز بیدادِ دونان نباشد نهان
بدلها همه عقده‌ ناگشود
به ایران بنازد وطنخواه‌مرد
چنان چون «سپاهان» که بر «زنده‌رود»
شود رهنمون، «ایزدی» راه و رسم
بکام جوانمردِ رنج‌آزمود
سبک‌خیز مردانِ فرّخ‌سرشت
نشینند باهم بگفت و شنود
شود سر بسر کشور آباد مرز
ز لنگرگهِ «لنگه» تا «لنگرود»
در آن روزگارانِ فرخنده‌فال
که دور از بدی‌ها توانی غنود
سزد گر هر ایرانیِ‌ پاکزاد
به ملّت‌گرایان فرستد درود
بر آنان که در پاسِ ایران «ادیب»
نهادند، از خویشتن یادبود.
ادیب برومند


اجراى زیبای سورنای نوروز۱۳۹۷.

یکشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۷

خاموش از آنیم که یارای صدا نیست


اندست که سوگوار کرد خاک مرا.



خاموشی ما حاصل بی دردی ما نیست
خاموش از آنیم که یارای صدا نیست
از رنگ رخم جلوه صد شکوه هویداست
هرجا که سکوت است نشانی رضا نیست
چون ماهی در تنگ به تنگ آمدم از خویش
والله در این آب هوا نیست هوا نیست
ای تکیه بساحل زده دریاب دراین موج
جان میکنم این بازی هنگام شنا نیست
کس با خبر از حال کسی نیست خدایا
اینجا همه کورند و یکی هم شنوا نیست
این بغض مرا کشت بدادم برس ای اشک
جز گریه براین درد گلوگیر دوا نیست
از یاد همه رفته ام آنگونه که گویی
کفرست، ولی یاد خدا نیز بما نیست
بر ساز دلم زخمه چرا میزنی ایدوست
سازی که شکسته است خوش آهنگ و نوا نیست
افتاده ام از اسب، نیافتاده ام از اصل
ننگست که بر اسبی و اصل تو بجا نیست
ای دل سخن از مرتبه و شأن چه بیجاست
آنجا که طمع هست ولی شرم و حیا نیست
روشن خوشم از آنکه اگر رنج کشیدی
باری بسرت منّت هر بیسر و پا نیست.
احمد غفاری، روشن پاییز

جمعه، تیر ۲۹، ۱۳۹۷

بشام تار جهان جلوه ای کن ای خورشید


از روشن.



بیا که بی تو غم دل به انتها نرسد
بیا که جزتو کس اینجا بداد ما نرسد
بشام تار جهان جلوه ای کن ای خورشید
که بی طلوع تو این شب به انتها نرسد
بیا که بی نفس قدسیت ز باغ وجود
بگوش نغمه مرغان خوش نوا نرسد
جهان چو باغ خزان شد بیا بیا که بهار
بجز به یمن گل عارضت فرا نرسد
بهار، هر که بگوید نیاید از گل
یقین بخاطرش آنروی دلگشا نرسد
بیا که تا تو نیایی دراین خراب آباد
بسر زمان غم و آه و ناله ها نرسد
شب است و کوره ره و بیم قاطعان طریق
بیا که قافله تا ورطه فنا نرسد
نمود جور بشر روسفید شیتان را
عنایتی که بشر تا بقهقرا نرسد
بحلم خود منگر تاب ما نظاره نما
که صبر ما بشکیبائی شما نرسد
بشوق روی تو عمری به انتظار گذشت
مگو که بخت مرا فیض آن لقا نرسد
گدای کوی تو بودن سر از شهنشاهیست
دریغ گر بسرم سایه هما نرسد
بکوش روشن اگر دولت آرزو داری
که این مقام ترا سهل و بی بها نرسد.
احمد غفاری، روشن

چهارشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۷

من از بینوائی نیم روی زرد


نماند آب جز آب چشم یتیم.



چنان خشکسالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل
که لب تر نکردند سرو و نخیل
بخوشید سرچشمه‌های قدیم
نماند آب، جز آب چشم یتیم
نبودی بجز آه بیوه زنی
اگر برشدی دودی از روزنی
چو درویش بیرنگ دیدم درخت
قوی بازوان سست و درمانده سخت
نه در کوه سبزی نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورده مردم ملخ


دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۶

تا جان بتن دارم مهر وتن دارم


اسمائیل فرزانه



ای سرزمین من، شورآفرین میهن
دور ازتو باد ای مرز بارور، دست اهریمن
ای خاک مهر آیین، آیینه‌ ایمان
ای در پناه لطف یزدان، جاویدان ایران
تو که در دامانت لاله میجوشد
سحر از چشمانت ژاله مینوشد
وطنم ای دلها جمله مجنونت
مست و شیدا کوه و صحرا، دشت و هامونت
ای سرزمین من، شورآفرین میهن
دور از تو باد ای مرز باور، دست اهریمن
ای خاک مهر آئین، آئین ‌ایمان
ای در پناه لطف یزدان، جاویدان ایران
تا جان بتن دارم، مهر وتن دارم
آئینه دریاست، این شوری که من دارم
در جان تو جاری، آواز بیداری
با آسمان عهد و پیوندی دیرینه داری.
اسماعیل فرزانه

جمعه، دی ۲۲، ۱۳۹۶

آزادگی ببام جهان درداد


این سرزمین من چه بیدریغ بود.



در سرزمین من، چقدر گل آفتاب رست
کز بوی خوشش مشام جان و جهان پر شمامه شد
آب و هوا و بستر صد رنگش
دردانه ها بدامن این خاک پرورید
بس طرفه آفرید و بتاریخ هدیه شد
طی هزاره‌ها، در آسمان دانش و عرفان و معرفت
صدها ستاره ریخت و بر اوج ها نشانه شد
آنک ستاره‌ها
گندآوران عرصه پیکارش
باهمتی گران و بسی سختتر زسنگ
کایمن نموده مرز نیا
خاک پر گهر
از شر هرگزند
پیری حکیم، تخم سخن پاشید
بر تارکی، حماسه و استوره
کاخ بلند فخر و هویت ساخت
مردافکنی که کرد علم چرم پاره‌ ای
رسم ستم زبیخ وبن برکند
بازوی غیرتی که تارمق جان کمان کشید
حد و حسار سرزمین مرا در قباله کرد
فرزانه‌ ای که درد وطن داشت
آزادگی ببام جهان درداد
باساز و برگ حق طلبی در مصاف ظلم
استوار ماند و دلیری کرد
و شکرانه‌ حضور پر آوازش
درامتداد خاطره ها جاریست
و اینک، بامن بگو بمهر
آیا سزاست که این نسل پرامید
نسلی ازآن تبار، سرشار از غرور
پر میکشد بغربت
به آفاق دور دست
بی پشت و بیپناه
در کام این قرن نانجیب
غرقه‌ گرداب میشود
آیا سزاست؟
جهل است یاکه قهر؟
مقراض دست کیست که میبردش زخشم
پیوندهای نازک ناز جوانه ها
مقراض دست کیست؟
بشنو که گفته اند پندی اما، برهنه و تلخ
«قندیل های قصر یخی آب میشود»
«با اولین اشعه‌ تابان آفتاب».
احمد علی دوست



شاهنامه خوانی بر اساس موسیقی لری

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۶

شبانه قصه بهرام گور میخوانی


دلم خوش است چو ماهی بوسعت دریا.



مرا به بزم خوشیهای دور میخوانی
بسمت درّه صعب عبور میخوانی
برای نقشه و طرح شکار من حتّی
شبانه قصّه بهرام گور میخوانی
دلم خوشست چو ماهی بوسعت دریا
چرا به تنگی تنگ بلور میخوانی
چگونه صبح دل انگیز و روشنیم را
بسوی ظلمت شبهای کور میخوانی
دگر بخیر و عنایات تو امیدی نیست
تویی که این غزلم را بزور میخوانی
تمام شعر و شعارست و خوب میدانم
مرا ببزم خوشیهای دور میخوانی.
ربانی


سه‌شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۵

تو که آمدی


از شیرکو بیکس



باران که آمد
گلی در خانه ام روئید
آفتاب که تابید
آئینه ای تمام قد بخانه ام داد
درخت توی ایوان
شانه ای بموهایم بخشید
عزیزکم
تو که آمدی
گل و آینه و شانه را بردی و
شعری بمن سپردی.
شیرکو بیکس

دوشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۵

کاو بحرف پهلوی قرآن نوشت


فاش گو اسرار پير می فروش



راه شب چون مهر عالمتاب زد
گريه من بر رخ گل آب زد
اشک من از چشم نرگس خواب شست
سبزه از هنگامه ام بيدار رست
باغبان زور کلامم آزمود
مصرعی کاريد و شمشيری درود
در چمن جز دانه اشکم نکشت
تارافغانم بپود باغ رشت
ذره ام مهر منير آن من است
صد سحر اندر گريبان من است
خاک من روشن تر از جام جم است
محرم از نازادهای عالم است
فکرم آن آهو سر فتراک بست
کو هنوز از نيستی بيرون نجست
سبزه ناروئيده زيب گلشنم
گل بشاخ اندر نهان در دامنم
محفل رامشگری برهم زدم
زخمه بر تار رگ عالم زدم
بسکه عود فطرتم نادر نواست
هم نشين از نغمه ام نا آشناست
در جهان خورشيد نوزائيده ام
رسم و آئين فلک ناديده ام
رم نديده انجم از تابم هنوز
هست نا آشفته سيمابم هنوز
بحر از رقص ضيايم بی نصيب
کوه از رنگ حنايم بی نصيب
خو گر من نيست چشم هست و بود
لرزه بر تن خيزم از بيم نمود
بامم از خاور رسيد و شب شکست
شبنم نو بر گل عالم نشست
انتظار صبح خيزان میکشم
ایخوشا زرتشتيان آتشم
نغمه ام از زخمه بی پرواستم
من نوای شاعر فرداستم
عصر من داننده اسرار نيست
يوسف من بهر اين بازار نيست


سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۴

کمال گهرم خاکستر است


اقبال لاهوری



از حقیقت باز بگشایم دری
با تو میگویم حدیث دیگری
گفت با الماس در معدن زغال
ای امین جلوه های نازوال
همدمیم و هست و بود ما یکیست
در جهان اصل وجود ما یکیست
من بکان میرم ز درد ناکسی
تو سر تاج شهنشاهان رسی
قدر من از بد گلی کمتر ز خاک
از جمال تو دل آئینه چاک
روشن از تاریکی من مجمر است
پس کمال گهرم خاکستر است
پشت پا هرکس مرا بر سر زند
بر متاع هستیم اخگر زند
بر سروسامان من باید گریست
برگ و ساز هستیم دانی که چیست؟
موجه دودی بهم پیوسته ای
مایه دار یک شرار جسته ای
مثل اختر روی تو هم خوی تو
جلوه ها خیزد ز هر پهلوی تو
گاه نور دیده خسرو شوی
گاه زیب دسته خنجر شوی
گفت الماس ای رفیق نکته بین
تیره خاک از پختگی گردد نگین
تا به پیرامون خود در جنگ شد
پخته از پیکار مثل سنگ شد
پیکرم از پختگی ذو نور شد
سینه ام از جلوه ها معمور شد
خوار گشتی از وجود خام خویش
سوختی از نرمی اندام خویش
فارغ از ترس و غم و وسواس باش
پخته مثل سنگ شو الماس باش
میشود از وی دو عالم مستنیر
هر که باشد سخت کوش و سختگیر
مشت خاکی اصل سنگ سیاه است
کو سر از جیب حرم بیرون زد است
رتبه اش از تور بالاتر شد است
بوسه گاه سرخ و سیاه شد است
در سلابت آبروی زندگی است
ناتوانی، ناکسی ناپختگی است.
اقبال لاهوری

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۴

بباید شمع را پروانه‌ای چند


امیر خسرو دهلوی



لب از تو وز شکر پیمانه‌ای چند
رخ از تو ز خفتن بتخانه‌ای چند
درازی هست در موی تو چندان
که میباید به هر مو شانه‌ای چند
بیازارد گرت زان شانه مویی
به پیشت بشکنم دندانه‌ای چند
سر آنروی آتش‌ناک گردم
بباید شمع را پروانه‌ای چند
به زلف و عارضت دلهای سوزان
شب است و آتش دیوانه‌ای چند
مخسب امشب که ازبیخوابی خویش
بگویم پیش تو افسانه‌ای چند
زچشم دانه دانه میچکد آب
چو مرغان قانعم با دانه‌ای چند
خوشم در عشق تو بی عقل و بی جان
نگنجد در میان بیگانه‌ای چند
برا گرد دلم کز جستجو یت
مرا هم گشته شد ویرانه‌ای چند
براتم کن زلب بوسی و بنویس
هم از خون دلم پروانه‌ای چند
و گر نیشی زند از غمزهٔ مست
ز خسرو بشنود افسانه‌ای چند.
امیرخسرو دهلوی

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۴

که بهتر هنر آدمی را سخاست


اسدی توسی



اسدی توسی دانشمند گرامی ایران زمین , پنج قرن پس از انقراض امپراتوری جهان شمول ساسانی میزیسته است و در رشته های پزشکی, شیمی, فیزیک، نجوم، فلسفع و ادب و ادبیات پارسی استاد استادان است و کتاب معروف او بنام «چگونگی عملکرد دارو» در علم پزشکی و شیمی از نوادر روزگار است . وی همچنین اولین نویسنده واژنامه پارسی و لغت نامه معروف اسدی است . بنام واژنامه پارسی
اسدی توسی همچنین شاعر توانمند ایرانی و سرایندهٔ اثر حماسی گرشاسپ‌نامه است. وی در سال ۴۶۵ هجری درگذشت. آرامگاه وی در تبریز است. اسدی نظم گرشاسپ‌نامه را در سال ۴۵۸ هجری قمری به پایان رساند. گرشاسپ‌نامه در میان آثاری که به پیروی از شاهنامهٔ فردوسی نوشته شده‌اند، یکی از متنهای بسیار موفق بشمار می‌رود.
اسدی توسی از چند جهت دیگر هم در تاریخ ادبیات ایران دارای اهمیت است: کهن‌ترین دستنویس پارسی که تاکنون بدست آمده ‌(چگونگی عملکرد دارو در بدن) بخط اسدی توسی است. افزون بر این وی نخستین واژه‌نامهٔ پارسی را (بنا بر آنچه تا امروز بدست ما رسیده‌است پنج قرن پس از انقراض امپراتوری جهان شمول ساسانی) بنام واژنامه پارس تدوین نموده است.




دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۴

عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان


عاشق دنیای خودم.



بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان
تا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان
تا که می‌جستم ندیدم تا بدیدم گم شدم
گم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان
در خیال من نیامد در یقینم هم نبود
بی نشانی که صواب آید ازو دادن نشان
چند گاهی عاشقی ورزیدم و پنداشتم
خویشتن شهره بکرده کو چنین و من چنان
در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود
عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان.
ابوسعید ابوالخیر

جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۴

زمین گوئی بصورت آسمان شد


از اوحدی مراغه ای



جهان از باد نوروزی جوان شد
زمین در سایه‌ سنبل نهان شد
قیامت میکند بلبل سحرگاه
مگر گل فتنه‌ آخر زمان شد؟
ز رنگ سبزه و شکل ریاحین
زمین گوئی بصورت آسمان شد
صبا در طره‌ شمشاد پیچید
بنفشه خاک پای ارغوان شد
بهار آمد، بیا و توبه بشکن
که در وقتی دگر سوفی توان شد
ز رنگ و بوی گل اطراف بستان
تو پنداری بهشت جاودان شد
ولیکن اوحدی را برگ گل نیست
که او آشفته‌ روی فلان شد.
اوحدی مراغه‌ای

شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۳

آخرین همسفر من


از اردلان سرفراز



گل ناز پرپر من، آخرین همسفر من
جای لب های قشنگت، مونده روی دفتر من
ای که شعر تلخ اشکات، قصه ی غربت من بود
عینهو نفس کشیدن، دیدنت عادت من بود
تو یه حرف تازه بودی واسه من
قصه دو نیمه و یکی شدن
تو به عشق یه معنی تازه دادی
طپش یه قلب و گرمای دو تن
میون دفتر شعرام، به تن سفید هر برگ
با همون خط قشنگت، تو نوشتی، یا تو یا مرگ
ای رفیق نیمه راهم، می دونم که تو نمردی
ولی وقتی رفتی انگار، پیش چشمام جون سپردی
گل ناز پرپرم، ای همدرد، به نبودنت باید عادت کرد.
اردلان سرفراز

چهارشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۳

با خود تو مرا میبری تا ساحل دور


از اردلان سرفراز



روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه مهر تو شنید
چشم تو مرا بشب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه سردم، این شهر سکوت
دیوار سکوت بصدای تو شکست
شد شهر هیاهو، این سینه ی من
فریاد دلم بلبانم بنشست
خورشید منی،‌ منم آن بوته دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه نور
دریای منی، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا میبری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو چو گل یاس سپید.
اردلان سرافراز