دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۴۰۵

حاکم و مرد و خاربن بخش چار


تمثیل در بیان خواندن آب، آلودهگان را به پاکی، دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



پای در دریا بنه، کم گوی از آن
بر لبِ دریا خَمُش کُن، لب گَزان
بجای حرف زدن، تن بدریا زن. بر لب دریا ایستادن و از دریا گفتن، با برهنه تن، بدریا زدن، زمین تا آسمان تفاوت دارد. آن محقق و دانشمند و استاد سخنی که هرگز دریا را ندیده، ولی درباره آن هزاران کتاب خوانده و نوشته و سمینار و کنفرانس برپا کرده است، از آن ساده دلی که هرگز بمدرسه نرفته و فقط یکبار در دریا شنا کرده باشد، کمتر از دریا میداند. یکبار خدا را حس کردن از هزار سال نماز و نیایش و تحقیق درباره خدا، کارآمدتر است.
خداوندگار سخن، در این بیت همین مطلب را میگوید که با حرف و سخن و کتاب و درس و مدرسه، خداشناسی، تقلبی و مصنوعی و ناکارآمد، است، باید اوراق را بشوئی اگر میخواهی همدرس مولانا شوی. پس بشوی اوراق اگر همدرس مائی و از سخن و مدرسه بیرون آی و چاروق دوز خدا شو.
گَرچه سد چون من ندارد تاب بَحر
لیک می‌نَشکیبَم از غَرقاب بَحر
مولانا سپس در مورد جنبه آدمی گفته و میفرماید، اگر چه تن زدن به این دریا کار ساده ای نیست و سدها تن دلاور تر و قویتر و شناگر تر از من، مانند اتار نیشاپوری و رودکی و خاقانی و جامی و سنائی و فردوسی و کلیم کاشانی و شیخ بهائی و‌ خیام ووو تن بدین دریا زده و در آن غرق شدند، با اینحال من نه تنها از غرق شدن در این دریا نمیهراسم، بلکه برای این غرغاب، ناشکیبانه و بی صبرانه ایستاده ام. «غرغاب افتد در جهان از حسن عالمگیر تو، باید هذر از غمزه خونخوار و چشم پرفتن.»(۱)
جان و عقل من فدای بحر باد
خونبهای عقل و جان این بحر داد
میفرماید: همه من فدای خدا، چراکه اگر چیزی هم دارم بخاطر لطف و کرم اوست، او خود بمن شایستگی نزدیکی بدرگاهش را داده، پس همه من فدای او. و چرا جان و عقل و یا خرد را فدای او میکند؟ چون بجز این دو هرچه باقی بماند، بعد آدمیت ندارد و فقط گیاه و حیوان است. بهمین دلیل است که فردوسی کبیر همواره سخنش را با جمله «بنام خداوند جان و خرد» شروع میکند.
تا که پایم میرود، رانم در او
چون نماند پا، چو بَتّانم در او
تا زمانی که پاهایم قدرت دارد و هنوز کف دریا را حس میکند، در دریای معرفت میرانم و گام میزنم (کنایت از عمر و سالها زندگی زمینی) و زمانیکه پاهایم کف را حس نکنند (هنگامیکه بمیرم) آنوقت هست که مانند قوها و پرندگان دریایی (بت ها) بر روی دریای معرفت او شنآور میشوم. یعنی از این همه زیبائی کلام که در جان آدمی مینشیند، معجزه ای وجود ندارد.
بی ادب حاضر، ز غایب خوشتر است
حلقه گرچه کَژ بُوَد، می بر دَر است
میگوید، آدمی هرچند که از شادی و ترب وصل بودن بخدا، دور باشد، (بی ادب) ولی همینکه در جستجو و طلب او باشد، ارزشی بیشتر از آن فرد دارد که کلا مرخص است و اصلا نمیدانند وصل چیست و از اهورا و دنیای مینو نه میداند و نه میخواهد بداند (غایب). درست مانند حلقه و یا «دق باب» درب که حتی وقتی کژ میشود، باز هم سگش میارزد به آن حلقه که اصلا به درب وصل نیست و با آن نمیشود بر درب کوفت و یا آنرا باز و بسته کرد.




ای تَن‌آلوده، به گِردِ حوض گَرد
پاک کِی گردد بُرون حوض فرد؟
ای کسی که پر از بیست های پلید هستی، ای تن آلوده، ای غایب، که بدور حوض زندگی پریشان میگردی، به آئین انسانساز و پالاینده زرتشت عمل کن تا اهورای درونت را از آلودگیها پاک سازی (به گِردِ حوض گَرد)، چرا که بدون این آئین حکایت پلیدی همچنان باقی است، همانگون که در بیرون حوض، نمیتوان تن شست و از آلودگیها پاک شد.
پاک، کاو از حوض مَهجور اوفتاد
او زِ تهر خویش هم دور اوفتاد
آدمی که از راه راستی منحرف گردد و یا در گام نهادن در اینراه اهمال ورزد، و از حوض زلال او و پاکی و معرفت دور شود، درواقع بخود ستم کرده و از تهر و پاکی خویش را محروم ساخته است.
واژه پارسی تهر یعنی پاکی کامل، تاهر. و نام پایتخت ایران «تهران » است به مینه جایگاه پاکان. تهران شهری با قدمت پنج هزار ساله که پس از هگمتانه و بابل و شوش از قدیمیترین شهرهای دنیا است، امروز بجای پاکان خوشحال، پر از پاکان ناشاد و پلیدان حاکم است.
پاکی این حوض، بی‌پایان بُوَد
پاکی اجسام، کَم میزان بُوَد
پاکی حوض معرفت (اهورای آدمی) جاودن و همیشگی است درحالیکه زندگی پاک در حالت نباتی و حیوانی و جسمانی (کالبد و جسم آدمی) بمیزان بسیار کمتری میباشد.
زانکه دل حوضی است، لیکِن در کَمین
سوی دریا راه پنهان دارد، این
چراکه دل آدمی (اهورا و یا دم الهی) مانند حوضی است که اگرچه بظاهر محدود و بسته است، ولی درواقع بسوی دریا راهی پنهان دارد که میبایستی کشف شود.
پاکی محدود تو، خواهد مدد
ورنه اندر خرج کم گردد عدد
میفرماید برای اینکه این محدودیت تو ازبین رفته و فراخ شود، میبایستی بکمکش آمد. چراکه اگر محدود رها گردد، روز بروز محدودتر و کمتر میگردد. درست مانند آب برکه ای که اگر باران نبیند، روز بروز از هجم ان کاسته شده و درنهایت خشک میگردد. میگویند هنگامی که آدمی متولد میشود، نیمی از وجود آدمی پاک است و نیمی ناپاک، و چگونگی گرایش بهر کدام از ایندو بستگی به محیط تربیتی و پرورشی او دارد. با اینحال در دل هر ناپاک مقدار کمی پاکی و برعکس در دل هر پاکی، مقداری ناپاکی وجود دارد( ینگ و یانگ که میگویند از کشور چین است، درواقع دو گل جغه ایرانیست که بهم چسبیده و منشاء آن زرتشتی است، حکایت از همین دارد.) مولانا با تکیه بر این دانش میفرماید: آن نیمه پاک آدمی محتاج کمک است تا به تحلیل نرود، چراکه از کیسه خوردن، و خرج کردن، منجر به نقصان است. آدما در اینراه به کمک معنوی نیازمندند.
آب گفت آلوده را، در من شِتاب
گفت آلوده، که دارم شَرم از آب
خداوند به آدم درگیر پلیدی میگوید بطرف من بیا، آدم پلید میگوید، بخاطر بیست ها و ابلیس های درونیم از تو شرم دارم. فردوسی کبیر بیتی شبیه این دارد، انجا که میفرماید: چنان بدکنش شوخ فرزند اوی، نجست از ره شرم پیوند اوی.
گفت آب، این شَرم بی من کِی رَوَد؟
بی من این آلوده زایِل کِی شود؟
خداوند گفت: این پلیدیها بدون کمک و یاری من از بین رفتنی نیستند، پس بمن بپیوند، اگر خواستار رهایی از شر این بیست ها و رسیدن به آرامش و سعادت مادی و معنوی هستی، چراکه بدون من امکان رسیدن به اینها نیست.
زآب، هر آلوده کاو پنهان شود
بی حیاء و شرم نا ایمان شود
هر فرد پلیدی که از درگاه خدا خود را دور نگاه دارد، درآخر بیشرم و بی حیائی بی خداست.
دل، ز پای حوض تن گلناک شد
تن، ز آب حوض دلها پاک شد
خواسته های افراتی آدمی که بنام هوا و هوس تن معروفند، در پا به پائی با دل و نور آدمی، آن را آلوده و گل اندود میکنند. درحالیکه دلی که پاک و به نور خدا وصل شده است، تن آدمی هم از افرات و شهوت جسته و پاکی و سلامت مییابد. روح سالم، در بدن سالم، است و هرچه دل پاکتر، تن سالمتر. هرچه تن سالمتر، روح قویتر. دل ز پای حوص تن، یعنی اگر پای و بنیان دل ادمی، خواهشهای تن او باشد. گلناک یعنی گل آلوده.
گرد پایه حوض دل گرد ای پسر
هان ز پایه حوض تن، می‌کن حذر
بجای پیروی از تن و زیاده خواهی هایش، میبایست از اهورای خود پیروی کرد (گرد پایه حوض دل گرد ای پسر) و از درخواستهای بیجای تن حذر کرد.
بحر تن بر بحر دل بَرهَم‌زَنان
در میانشان برزخ نایبغیان
بین دو دنیای مادی و مینو، بین دو دریای آب شور و آب شیرین، درست درکنار هم و بر هم کوبان، بین جسم و کالبد آدمی که هر دو در کنار هم یک واحد انسانی را میسازند، هماره یک کشمکش و ستیز و رقابت جاری است که نه این آن میشود ، نه آن این. درمیان دریای خواسته های افراتی تن و دریای معرفت حق، آدمی دچار دنیایی از سرگشتگی و حیرانی و بیچارهگی است. (برزخ نایبغیان) و در مرز و دوراهی چه کنم بسر میبرد. برزخ دنیای بی تکلیفی است، نه جهنمیست نه بهشتی، آویزان است. و این بدترین حالتی است که آدمی درگیر آن است. بی تکلیفی و انتظار. برزخ نابغیان یعنی در مرز بیچارهگی. بغی به معنی عصیانگر است.
گر تو باشی راست ور باشی تو کژ
پیش‌تَر می‌غَژ بِدو، واپَس مَغَژ
میفرماید هر رغم آدمی هستی باش، فقط یادت باشد که بیشتر بطرف او متمایل باشی تا اینکه او را پس بزنی، آنهم بخاطر خودت، چرا که او بینیازیست بی نیاز. در جمله «پیش‌تَر می‌غَژ بِدو» غژ بمعنی تمایل داشتن است، و میگوید بسوی او بیشتر برو. و در «واپس مغژ» میفرماید، پس نکش، یا عقب نرو، یا تسلیم نشو.
پیش شاهان گر خطر باشد بجان
لیک نَشکیبَند آلی هِمَّتان
راه رسیدن به او ساده نیست و پر از دست انداز و خطر است. چه خطری؟ برای آدمی با ویژهگیهای نهادینه شده در او، از جمله خودخواهی و افرات و جاه طلبی، به پیش این شاه رفتن (دست کشیدن از تمایلات حواس شش گانه) با گذشتن از جان یکیست، چرا که گذشتن از خواسته های تن نزد چنین آدمی مانند جان دادن بسیار دشوار است. ولی برای آلی همتان و افراد با اراده محکم و قوی غیرممکن نیست و شدنیست. و انها در اینراه، نشکیبند یعنی بیصبرند، نا شکیبا هستند.
شاه چون شیرین‌تر از شکر بود
جان به شیرینی رود خوشتر بود
چرا اهورای آدمی هماره بدنبال رسیدن به آقای خود و یا اهورامزدا است؟ چون در نزد اهورامزدا، شادی و آرامش و خرسندی و لذت بینهایت وجود دارد که اهوراها از آنها خبر دارند و بدین سبب برای پیوستن به او ناشکیبا هستند.
این شاه (اهورامزدا) مثل عسل شیرین و دوست داشتنی و خوردنیست، مسلما جان آدمی شیفته چنین شیرینی و زیبایی میشود و بیشتر خوش دارد تا به پیش او رود.
ای ملامت‌گو، سلامت مر ترا
ای سلامت‌جو، رها کن تو مرا
ای کسی که نمیفهمی من چه میگویم و مرا ملامت میکنی (ای ملامت جو) که چنین از شیرینی او میگویم و عاشق اویم، به تو سلام میکنم چرا که شک اولین گام شناخت است، ولی ای کسی که دنبال خواستهای افراتی خود هستی (ای سلامت جو) و حاضر نیستی بخاطر خدا دست از بیست های اخلاقیت برداری و رنج اینکار را ببری، لطفا مرا بحال خودم بگذار چون به تو امیدی نیست. این بیت را بدین ترتیب هم میشود گفت که، ای کسی که هنوز دلسردی(ملامت گو) برایت آرزوی سلامتی و تندرستی(خداشناسی) میکنم و برای سلامت شدن تو، راهنمائیت مینمایم. و ای کسیکه هم اینک سلامت یافته و آنرا جسته ای(سلامت جو) تو دیگر احتیاج بکسی نداری و میتوانی بطور مستقیم با خدا ارتباط و پیوند، یابی. پس مرا رها کن.
جانِ من کوره ا‌ست و با آتش خَوش است
کوره را این بَس که خان‌ آتش است
جان من جایگاه آتشست و درنتیجه آتشرا دوست دارد و با آن خوش است. من روحی از آتش دارم که در کوره تنم جای دارد. و همین پاداش برای من که مانند کوره ام، بس که نعمت داشتن او و یا آتش را دارا هستم.
هَمچو کوره عشق را سوزیدَنی‌ است
هرکه را زین کور باشد، کاو دنی است
عشق بویژه عشق یه اهورامزدا، مانند کوره ای سوزان است که آدمی را گرم و روشن و ملتهب میکند. و هر فردی که اینرا نداند و نبیند، او ابلهی کور و ناچیز(که او دنی) است.
برگ بی برگی ترا چون برگ شد
جانِ باقی یافتیّ و مرگ شد
برگ بی برگی(اصل بی نیازی) که در آدمی نهادینه شود (چون برگ شد)، او به جاودان میپیوندد. (جان باقی یافت و مرگ شد، یعنی مرگ از میان رفت).
میفرماید اگر به خدا پیوستی و از افرات و تجملات و خواسته های بیجای تن گذشتی، آنوقت سوار زندگی خواهی بود و تا جاودان در نزد او باقی و پایدار میمانی. برگ، بی برگی، ترا برگ شد، اگر بی برگی، یعنی بی نیازی، برایت یک اصل و یک نیاز زندگی شد، یعنی برگ شد، جاودان خواهی شد.
چون زغم، شادیت افزودن گرفت
روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت
از دست دادن، برای انسان، غم انگیز است، ولی غم از دست دادن، بیست و یا بلیست های ناهنجار اخلاقی، نه تنها غم نیست، بلکه موجب افزایش شادی در آدمی است.
و مولانا میگوید: با ازمیان رفتن پلیدی در تو، در درونت گلستانی از گلهای سوسن پدیدار خواهد شد.
آنچه خَوف دیگران، آن اَمن توست
بت قَوی از بَحر و مُرغ خانه سُست
پیوند با خدا ترس و وحشت از هر چیزی را که دیگر مردمان دارند، برای تو هیچ میکند. ترس که بزرگترین قدرت دنیاست، برای تو مقام امن خواهد بود، همچنانکه مرغ خانگی از دریا میترسد درحالیکه دریا، خانه مرغ دریائی(بت) است.
باز دیوانه شدم من ای طَبیب
باز سودایی شدم من ای حَبیب
در اینجا مولانا بخودش نهیب میزند که باز از ریل خارج شدی و از شدت عشق به خدا،سودایی و دیوانه شدی. چرا مولانا یکباره از خود بیخود میگردد؟ شاید به این خاطر که ضمن نوشتن بیاد دنیای خود، پیش از داشتن خدا میافتد، و با حال کنونیش مقایسه میکند و از تغییر شگرفی که بموجب نزدیکی به درگاه خدا، برایش حاصل شده، است، وجودش از عشق سرشار میگردد. مثلا یادش میآید که پیش از این دچار چه ترسها و سرگردانیها و تشویشها و نگرانیها بوده و اینک با وجود داشتن خدا چه آزاد خیال و سبک حال است. درست مانند حال عاشقی که بیکباره یاد تن نازیهای معشوق میافتد و غرق لذت میشود.
مفهوم چند بیت ذیل آنچنان بزرگ و گسترده است که فک انسان بروی سینه اش می افتد.
حلقه‌های سلسل تو ذو فُنون
هر یکی حلقه دهد، دیگر جُنون
ذوفنون از القاب خداست و یعنی استاد استادان. میفرماید، خداوند دنیا را از حلقه های گوناگون بهم بافته شده، مانند زنجیر، آفریده است.
و این مطلب را زرتشت کبیر در دوازده هزار سال پیش به آریائیها گفته است (نگاه به مجسمه فروهر کنید و حلقه ای که در دست حضرت زرتشت مقدس است). و حلقه دارای چندین مینه و مفهوم بزرگ است. یک اشاره به اکو سیستم دارد. یعنی طبیعت دارای یک حرکت گردشی و حلقه ای و دایره وار است. که در آن انرژی و ماده بنوبت و مرتبا و تا ابد درحال تبدیل به یکدیگرند. درست مانند دویدن در یک مسیر دایره وار که نقطه آغاز و پایان آن یکی است و یا بقول خیام کبیر:«در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست، او را نه بدایت نه نهایت پیداست»
همچنین نشر امواج در محیط مادی، بصورت حلقه ای است، چه امواج دریا و آبها و چه امواج نور و صدا و چه هر موج دیگر.
و تناوب و بهم پیوستگی زمان هم، بصورت یک حلقه است. چراکه برخلاف اعتقاد خرمن مردم، زمان در یک خط مستقیم از ازل تا ابد کشیده نشده، بلکه یک مسیر دایره ای دارد و در بین گذشته و حال و آینده، زمانی بسیار اندک، مثلا چند هزارم ثانیه تفاوت وجود دارد. یک ثانیه پیش گذشته است، و یک ثانیه دیگر آینده. و تبدیل مدام روز و شب بهم، تبدیل مدام فصول بهم، شاهد این ادعا است.
حرکت اجرام آسمانی بشکل دایره و حلقه های فنری است. و کیهان و جهان اثیری در یک گردش و دوار فنری شکل بسوی مقصدی نامعلوم با سرعتی بسیار شگفت انگیز درحال حرکت است.
حرکت اتمها و اجزاء تشکیل دهنده آنها هم در یک حلقه صورت میگیرد. و این همان حلقه ای است که در دست زرتشت کبیر است که مفهوم آفرینش را میرساند.
همچنین حلقه کنایت از تناسخ آدمی است. و حکیم عالیقدر ایرانزمین حافظ دوست داشتنی هم آنرا بدینگونه شرح میدهد:«عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی، عشق داند که در این دایره سرگردانند»
پس بطور کلی میتوان حلقه را «تکرار » معنی و مینه کرد. یک تکرار و یک دورانی بی آغاز و بی انجام و خستگی ناپذیر و تمام نشدنی که اساس کار آفرینش، اهورا مزدا است.(۲)
این حلقه ها را مولانا ساخت ذو فنون، و یا خداوند مینامد و میگوید هر کدام از این حلقه های بهم پیوسته دارای چنان وسعتی از معنا و مفهوم هستند که درک آنان آدمی را بجنون میکشاند.
دادِ هر حَلقه، فُنونی دیگر است
پس مرا هردَم، جُنونی دیگر است
شناخت هر حلقه از حلقه هائی که خداوند، آفریده است (دادِ هر حَلقه) نیاز به دانشی بسیار گسترده دارد. دانشی در حد بی مرزی و یا جنون. پس برای اینکه بتوان از فلسفه خلقت سر درآورد، میبایستی در «هر لحظه» به دانشی بزرگ، دانشی در حد بی مرزی و جنون دست یافت. یعنی اگر در هر ثانیه، آدمی در یک رشته بمقام دانشمندی برسد، دراینحال شاید بتواند، سر از کار یکی از این حلقه ها درآورد!! حتی فکر کردن به آن مشگل است.
پس جنون باشد فنون، این شد مَثَل
خاصه در زنجیر این میر اجل
و تازه پس از اینکه آدمی تا حد جنون دانش آموخت و توانست از کار یکی از این حلقه ها تا حدی آگاهی بیابد، از این شناخت، آنچنان شگفت زده میشود که تا مرز جنون و ناباوری میرود. و اینکه گفته شده از دانش زیاد، آدمی دچار جنون میشود، از اینجا میآید. و خود همین هم یک حرکت حلقه ای است، یعنی باید تا حد جنون آموخت تا یک حلقه را شناخت، و از شناخت یک حلقه آدمی عقل باخته شده و بجنون دچار میگردد!
میر اجل، بمعنای کلی کنایت از جانگیر، و یا تا لحظه مرگ دارد.
آنچنان دیوانگی بگسست بند
که همه دیوانگان پندم دهند.
از رسیدن بچنین دانش و آگاهی، آنچنان زنجیر پاره کردهام که دیوانگان دیگر به دلجوئیم آمده و مرا به عاقلانه رفتار کردن، تشویق و نصیحت میکنند.
پاورقی
۱- غرابت یعنی شگفت و تعجب‌انگیز بودن. دور از ذهن بودن، غیر مٲلوف بودن.
دور بودن، دوری از وطن. غرابت کلمت: (ادبی) در معانی، غیر‌مٲنوس و غریب بودن کلمت.
۲- معنای دیگر حلقه، یک بحث معنوی و مینو است که کنایت از وفاداری در هر شرایط و حالت است و بدین سبب ایرانیان بهنگام عقد زناشوئی حلقه به انگشتی که مستقیما با قلب در ارتباط است میکنند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر