پادشاه و امتحان ندیمان بخش سه از دفتر دوم مثنوی.

در این بخش مولانا از قدرت اهورای آدمی میگوید.
پس سوی کاری فرستاد آن دگر
تا از این دیگر شود او باخبر
سوی خویشش خواند آن شاه عظیم
چون ز همامی بیاآمد آن ندیم
پادشاه ندیم گند دهان را به انجام کاری دستور فرموده و او را مرخص کرد و آن ندیم نیکروی را که از کار برگشته بود را به پیش خود فرا خواند.
گفت، خش گشت هر که رویت دیده ای
دیدنت ملک جهان ارزیده ای
گفت هر فردی بروی تو نگاه میکند، حالش خوش میشود، و دیدنت به همه دنیا می ارزد.
پیش بنشاندش بصد لطف و کرم
بعد از آن گفت، ای چو ماه اندر ظلم
ماه روئی جعد موئی مشکلبوی
نیکخوئی نیکخوئی نیکخوی
شاه ندیم خوبروی را با احترام و مهر و مهربانی پذیرفت و او را در پیش خود نشاند. و او را مهتاب شبهای تاریک(ظلم) لقب داد. و از رو و موی و رخسار و نیکخوئی او تعریف کرد.
ای دریغا گر نبودی در تو آن
که همیگوید برای تو فلان
سپس شاه گفت، ای کاش در تو آن نکات منفی که رفیقت میگفت، نبود.
گفت شآنی زآن بگو ای پادشاه
کز برای من بگفت آن دینتباه
گفت کمی از آنچه آن خدا نشناس درباره من گفت را بگو.
واژه پارسی شآن دراینجا یعنی پاره ای، تکه ای، بخشی.
گفت اول وصف دو روئیت کرد
کاشکارا تو دوائی، خفیه درد
گفت، اول که از دو رو بودن و مکاریت گفت، که در جلو چشم و پیش رو، مانند دارو درمانگری و دوستی و شفیق، ولی هنگامی که به خلوت میروی، مانند بیماری جانکاه و دژمنی دژم میشوی.
خبث یارش را چو از شه گوش کرد
در زمان دریای خشمش جوش کرد
ندیم نیکروی تا از شاه شنید که آن دیگری از وی بدگوئی کرده، بیدرنگ خشمگین گشت.
کف برآورد آن ندیم و سرخ گشت
تا که موج هجوِ او از حد گذشت
پس شروع کرد از ندیم گند دهان آنقدر بد گفت که دهانش کف کرده و رنگش کبود گشته و بدگوئی را از حد گذرانده و کار به فحاشی کشید.
کاو ز اول دم که با من یار بود
همچو پیس در غرب سرگین خوار بود
ندیم گفت، او از اول که با من همکار شد، مانند لکه ننگی بود که در غرب برویش سرگین میگذاشتند.
واژه اوستائی پیس به معنای نقش و نگار بسته شده یا زینت داده شده و معنای اسمی ابلق یا دورنگ است. و به یک نوع بیماری پوستی که پوست را دو رنگ میکند هم پیس میگویند. در گذشته غربیها برای معالجه درمان زخمهایشان از سرگین حیوانات بهره میجستند. انگل استانیها این سنت معالجه را به نوکران تورگشان هم آموخته بودند و زمانیکه آذرآبادهگان بدست وحشیهای انگل استانی و روس و تورگ و جهود (پس از اپیدمی و قحطی طولانی در این بخش از ایران) افتاد، این شیوه کثیف را هم در آنجا شایع و ترویج کردند. تا جائیکه هنوز که هنوز است در آنجا مردم از مخلوط سرگین با دیگر مواد برای معالجه استفاده میکنند.
و انگل استانیها آنچنان آلوده به بیماریهای هولناک بودند که هنگام ورود به هند، بیماریهای تاعون و جذام و بیماریهای مقاربتی خود را به هندیها و پس از آن به ایرانی ها و ایرانی تبارها در هند و اسپانیا و آناتولی و مصر و آفریقا داده و موجب اپیدمیهای وحشتناک شدند که منجر به مرگ میلیونها انسان گشت. در اسپانیا پنجاه میلیون، در هند بیش از صدها میلیون، در ایران امروزه بیش از بیست میلیون، در یونان و آناتولی سه میلیون و در مصر بیش از ده میلیون مردم از اپیدمی که قحطی را هم بدنبال داشت کشته شدند. فقط بخاطر اینکه مهاراجه های نادان این وحشیهای منبع میکروب را به مردم متمدن شرق تحمیل کردند.
و همچنین به «مقداری از چیزی» هم پیس گفته میشود.


چون دمادم کرد هجوش چون جرس
دست بر لب زد شهنشاهش که بس
چون سخنان زشت و ناسزا گوئی ندیم به اوج خود رسید، و دم به دم در جرس حنجره دمید، شاه انگشت بر لب نهاد، تا او را خاموش کند.
جرس همان سرنا پیل است که صدای بسیار بلندی از خود تولید میکند.
گفت، دانستم ترا از وی، بدآن
از تو جان گنده است و از یارت دهان
پادشاه گفت، ترا از آن دیگری بدینگونه میتوان تمییز داد که او گنده دهان است و تو گنده نهان. و درونت از خباثت گندیده است.
پس نشین ای گندهجان از دور تو
تا امیر او باشد و مامور تو
پس برو آن دورتر بنشین و آن دیگری در ردیف جلوتر از تو نشسته و از این پس، رئیس توست و تو زیر دست او کار میکنی.
بهر این گفتند اکابر در جهان
راحت انسان در حفظ زبان
در سخن آمد که تسبیح از ریا
همچو سبز گولخنی دان ای کیا
بهمین دلیل بزرگان و نیاکان خردمند ایرانی گفته اند که راحتی آدمی در کنترل و حفظ زبانش است. همچنین، ریا کاری مانند آن خز و یا سبزی است که بر روی فاضلاب گرمابه های همگانی میبندد. از دور زمینی سبز و با تراوت است، ولی در زیر لجن و فاضلاب است.
پس بدان که صورت خوب ِ نکو
با خِصال بد نیرزد یک پِسو
و باید دانست، آنکه ظاهر زیبا و نکو و درونی زشت خو دارد، به پشیزی (پسو) نمیارزد. پسو واحد پول قدیم امپراتوری پارسی بر جهان بود و امروزه کشورهای لاتین هنوز از این واحد پول استفاده میکنند.
ور بود صورت حقیر و ناپذیر
چون بود خلقش نکو، در پاش میر
و عکس این مطلب هم اعتبار دارد، یعنی آنکه ظاهری ناپسند و نازیبا دارد ولی دارای درونی زیبا و نیک خوی است، را باید بهر قیمتی برای خود نگاه داشت.
از اینجا مولانا خوانندهگان را تشویق بشناخت گهر جان میکند.
چند بازی عشق با نقش سبوی
بگذر از نقش سبوی و می بجوی
چند باشی عاشق صورت بگوی
طالب معنی شو و معنی بجوی
تا چند بدنبال ظاهر زیبا، از خود بیخود میگردی. تا کی نشستی و محو تماشای نقشهای زیبائی هستی که بر سبوی و یا ابریق شراب کشیده شده است، از ظاهر سبوی بگذر و می و یا شراب درون سبوی را بچش. از ظاهر بگذر و به درون نگاه کن.
صورت ظاهر فنا گردد، بدان
عالم معنی بماند جاودان
صورتش دیدی ز معنی غافلی
از صدف دُر را گزین، گر عاقلی
ظاهر و مادیات عمر محدودی دارند و تغییر خواهند یافت، درحالیکه دنیای مینو و مانی و معنا پایدار و همیشگی است. با دیدن ظاهر زیبا از معنا غافل مشو. و از صدف مروارید آنرا بجوی.
کان صدفهای قوالب در جهان
گرچه جمله زندهاند از بحر جان
لیک اندر هر صدف نبود گهر
چشم بگشا، در دل هر یک نگر
همه آدمهائی که بر روی کره خاکی میزیند، دارای گهر جان نیستند. درسته که زنده اند و همه کارهائی که آدمای دیگر میکنند را، آنها نیز انجام میدهند، ولی فاقد روح و روانند. پس در رابطه با آدما، بویژه غربیها، گول ظاهر آنان را نخور، چون اینها انسان نما هستند و انسان نیستند. و هیچ نشانی از انسانیت در وجودشان نیست. نشانش همین بس که برای رسیدن به اهدافشان هولناک ترین جنایات را که حتی درندهگان شرم به انجامش دارند، آنها در کمال لذت مرتکب میشوند. پس چشم باز کن و زیر جلد و پوست آدمها را نگاه کن. درست مانند صدفها که همگی دارای مرجان و یا مروارید نیستند و اکثرا تنها قالب صدف را دارند.
کان چه دارد، وین چه دارد، میگزین
زانک کمیاب است آن دُرّ ثمین
هر صدفی را که دیدی ابتدا آنرا باز کن و درونش را ببین، چون هر صدفی دارای مروارید و مرجان نیست. همانگونه که هر کسی دارای دُر جان نیست.
واژه پارسی «ثمین» دراینجا یعنی ارزشمند، پرارزش، پربها، پرقیمت، قیمتی، گرانبها، نفیس. و دُرّ ثمین را دُرّ یتیم هم میگویند.
دُرّ یتیم، کنایه از مروارید بزرگ و آبداری است که در صدف بطور یکتا ساخته میشود و آن صدف همین یک دانه تنها را پدید میآورد. پس هم درشت است و هم شفافتر است و بهمین جهت بشدت نادر و پر بها است. چون در هر صدف چندین مروارید ریز و درشت جای گرفته است. ولی بسیار نادر است که وقتی صدف را باز کنی، فقط یک مروارید بزرگ را درخود جای داده باشد. این مروارید بی همتا و یکتا که بسیار نادر است و بهای آن هم بسیار زیاد است را دُرّ یتیم میگویند
گر بصورت بنگری، کوهی بشَکل
در بزرگی هست صد چندانکِ لعل
بدنبال ظاهر رفتن مانند این میماند که آدمی کوه را بخاطر شکل بزرگش بجای یک تکه کوچک گهر و لل گرانبها انتخاب کند. چرا که آن بزرگ است و این کوچک!
هم بصورت دست و پا و پشم تو
هست صد چندان که نقش چشم تو
در مورد آدمی هم اگر نیک بنگریم، همین انتخاب قرار دارد. یعنی آدمی عاشق صورت و دست و پا و پیکر و کالبد دیگری میشود، تا نگاه و مردمک چشم او. (کنایت از اهورای آدمی) چرا که در مقابل مردم چشم، پیکر بزرگ است، همان حکایت انتخاب کوه بخاطر بزرگی آن در مقابل گهر و لل کوچک.
لیک پوشیده نباشد بر تو این
کز همه اعضاء دو چشم آمد گزین
و این انتخاب هماره بنفع پیکر صورت میگیرد، با اینکه آدمی میداند که داشتن چشم (اهورا و یا دم الهی) از داشتن دیگر اعضاء مهمتر است.
از یک اندیشه که آید در درون
صد جهان گردد به یکدم سرنگون
و چرا مردمک چشم از دیگر اعضاء مهمتر است؟ چون از طریق مردمک چشم (آن دم الهی و یا اهورای آدمی) است که جهان بینی آدمی آغاز گشته و دنیائی که در ذهنش میسازد، شکل میگیرد.
جسم سلپان گر بصورت یک بُود
صد هزاران لشکرش در تک بود
رهبر تنها یک فرد است ولی یک لشگر بخاطرش روان میشوند. چرا؟ چون کاریزمای او لشگر را بحرکت درمیآورد.
باز شکل و صورت شاه صفی
هست محکوم یکی فکر خفی
و چرا سد هزار لشگر از تمامی امپراتوری جهان شمول صفوی بدنبال شاه اسمائیل صفوی (مشهور به شاه صفی) راه افتاده و مانند غلامی حلقه بگوش تمامی اوامرش را اجرا میکردند؟ نه بخاطر چشم و ابروی زیبایش بود (با اینکه چشم و ابروی بسیار زیبائی هم داشت) و نه حتی بخاطر اینکه امپراتوری بزرگ بود که از غرب تا شرق را زیر فرمان داشت، بلکه بیشتر بخاطر آن «فر ایزدی» و یا اهورای شگفت انگیزی بود که با پاس سه نیک در وجودش بزرگ ساخته بود. و اهورای مردم با عشق به فرمانبرداری از آن «فر» پنهان وی بودند.
خلق بیپایان ز یک اندیشه بین
گشته چون سیلی روانه بر زمین
چراکه تنها «فر ایزدی» میتواند، سیلی از مردم را براه اندازد.
و برای ویران و یا ساختن دنیا احتیاجی حتی به بیرون آمدن از خانه نیست، همینکه آن «فر» در وجود فردی باشد، توانا به قدرتی است که توسط آن، سیلی از مردم را در جهان بخدمت بگیرد. باور کردنش مشگل است ولی عین حقیقت است.
برای اینکه یک اندیشه چگونه میتواند دنیا را بلرزه درآورد، و با یک اندیشه کوچک و ناچیز میتوان میلیونها انسان را مانند گله راند، میتوان از مثالهای ساده تری مانند اندیشه ای بنام مذهب نام برد. این اندیشه در اسلام، سالانه دو میلیون انسان (خلق بی پایان) را مانند سیلی وادار بگردش بدور یک مکعب میکند. و در جهودیسم، اندیشه جهودی میلیونها انسان را در سراسر دنیا، محکوم به زندگی با نفرت و حقد و حسد و کینه کرده است. و اندیشه هائی مانند تجدد، مدرنیسم و کاپیتالیسم که میلیاردها انسان در جهان، دچار و اسیر آنند و برایش مرتکب هزاران گون نادرستی میشوند.
هست آن اندیشه، پیش خلق خرد
لیک چون سیلی جهان را خورد و برد
باور اینکه «فر ایزدی» توانا به زلزله در دنیا است بسیار سخت و باور نکردنی است، و یا یک اندیشه در نظر آدما، کوچک و ناچیز است، ولی باید دانست که آن «فر ایزدی» و یا آن اندیشه براه افتاده، قدرتش مانند سیلی بنیان کن میماند.
پس چو میبینی که از اندیشهای
قائم است اندر جهان هر پیشهای
پس وقتی که میبینی، هر پدیده ای که در دنیا است (هر پیشه ای) برای فر ایزدی مانند غلام در خدمت می ایستد (قائم است اندر جهان هر پیشه ای)
خانهها و کاخها و شهرها
کوهها و دشتها و نهرها
هم زمین و بحر و هم مهر و فلک
زنده از وی همچو کز دریا سمک
و هنگامیکه سخن از پیشه میشود منظور همه چیز است، از خانه و کاخ و دشت و کوه و مهر و ماه و فلک ووو، همگی در خدمت و زنده به آن فر هستند.
پس چرا از ابلهی پیش تو کور
تن چو جمشید است و اندیشه چو مور
پس هنگامیکه میبینی که با فر الهی، میتوان دنیا را بهم ریخت و هر کاری که دوست داشت انجام داد (قائم است اندر جهان هر پیشه ای). پس چگونه است که کوری و تصور میکنی تن چون بزرگ است پس شاه جم است و اهورایت مانند مورچه؟
هنگامیکه وحشیها با دانستن این حقیقت که یک اندیشه و تفکر کوچک توانائی براه بردن دنیا را دارد (مانند دروغ بیشرمانه پندمی کرونا که کل جهان را تعطیل کرد، و همه موجودات روی زمین، از کوه و دریا و خورشید و ماه و فلک از آن اندیشه متاثر و به آن دچار گشتند) و از این دانسته، نهایت سوء استفاده را (در هالیوود و فضاهای مجازی و تبلیغات چرکین و ننگین خود) میبرند، چگونه توئی که دوازده هزار سال سابقه متمدن زیستن را داری، نمیتوانی باور کنی که فر ایزدی یک پرهیزگار، قادر به انجام شگفتی است؟
مینماید پیش چشمت کُه بزرگ
هست اندیشه چو موش و کُه سترگ
در پیش چشم آدمی کوه بسیار بزرگ مینماید و می اندیشد که خود در مقابل کوه مانند موش در برابر کوه است.
آلم اندر چشم تو هول و عظیم
زابر و برق و رعد داری، لرز و بیم
از دید اکثر آدما، دنیا خیلی بزرگ و سترگ و ترسناک است. و آدما از همه چیز آن میترسند.
وز جهان فکرتی، ای همچو خُر
ایمن و غافل، چو سنگی، بیخ بُر
آهای آدما شما از خدا جدا شدید. (وز جهان فکرتی) منشأ شما مانند خورشید از نور خداست. (ای همچو خُر) تو مانند خدا توانا و دانائی. پس مانند سنگ معتاد به ماندن و امنیت مباش، و خودت را از بیخ بکن و بخود بیآ.(بیخ بُر)
جهل محضی وز خرد بیگانه ای
بو نداری، وز خدا دیوانه ای
اکثر ما معمولیها، افرادی کاملا نادان هستیم که در بیخبری مطلق (از وجود واقعی خود) بسر میبریم، و از خرد دور و بیگانه، بیخاصیت و خدا نشناسیم. متاسفانه.
دیو + آنه یعنی کسی که کردارش مانند دیوهاست.
سایه را تو شخص میبینی ز جهل
شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل
چراکه خود را که سایه ای از خدا هستیم، را یک شخص ناتوان میبینیم، و بهمین جهت ناتوان و درمانده ایم (شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل)
نک ز غیبت یک نمود آرایش است
کز لطافت چون هوای دلکش است
یک نسیم از جانب خدا، یکبار حس کردن خدا، که مانند هوای تازه دلکش و خوشآیند است.
تا بجسمی در نپیچد، آن کنیف
آگهی نبود چشمش زآن لطیف
تا آن نسیم تازه بر آدمی (آن کنیف) نوزد، او توانا به فهم مطلب و خدا (زآن لطیف) نیست.
واژه پارسی کنیف، یعنی ظرف سفالین، کنایت از جسم سفالین آدمی است.
باز افزون است هنگام اثر
از هزاران تیشه و تیغ و تبر
در اینحال آن ظرف سفالین از هزاران تیشه و تیغ و تبر برنده تر میشود، هنگامیکه اهورایش بیدار میگردد.
باش تا روزی که آن فکر و خیال
بر گشاید بیحجابی، پر و بال
بهرحال ناامید، تنها ابلیس است که نوری از یزدان در خود ندارد. پس با این امید که روزی فر ایزدی بیابی و اهورایت را بزرگ بسازی و حجاب راه را برداشته و از بیخ کنده و پر پرواز بیابی، زندگی و در اینراه تلاش کن.
کوهها بینی شده چون یشم نرم
نیست گشته این زمین سرد و گرم
نه سپهر بینی نه اختر نه وجود
جز خدای واحد حی ودود
و هنگامیکه فر ایزدی یافتی و بفهمی که اهورایت همان خدا است و توانا به انجام هر کاری است، دیگر هیچ چیزی برایت بزرگ و مهم نیست، کوه ها با سنگهای سخت و خشنشان مانند گهر یشم نرم و دلنشین میشوند. و دیگر نه سرما و نه گرما و نه خوب و بد و نه گرسنگی و تشنگی و نه هیچ عامل دیگری، توانا به تاثیرات خود بر تو نیستند. و درآنزمان تو دیگر هیچ نمیبینی بجز خدا.
واژه اوستائی «ودود» یعنی بسیار مهربان، بسیار دوستدار، از نام های پروردگار، از نام ها و صفات یزدان پاک.
یک فسانه راست آمد یا دروغ
تا دهد مر راستیها را فروغ.
این را باور کنی یا نکنی، آنرا افسانه و یا دروغ بدانی و یا راست، بخودت مربوط است و مهم نیست، مهم کارکرد آن است که موجب رونق راستی است.



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر