سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۴۰۵

کودک حلوافروش دفتر دوم مثنوی


خدائی باخدا.



در حکایات پیشین، مولانا به اهورا و یا دم الهی آدمی میپردازد و آنرا شرح داده و انواع آنرا تعریف میکند. در این حکایت همچنان از نوری که در درون آدمی به امانت قرار دارد میگوید و از چگونگی استفاده از آن توسط خرمن مردم سخن میگوید. طبق معمول باید از تحریفها و سانسورهائیکه وحشیها بر مثنوی بطور کلی و بر این بخش اعمال کردند، نالید.

بهرحال در این حکایت میفرماید: هنگامیکه ر‌وح و یا اهورای آدمی به هر دلیلی، زخمی میشود، چون گوشه ای از خدا است، تو گوئی خدا رنجیده میشود، دراینصورت میبایستی انتظار هر اتفاقی را داشت. پس از زخم زدن به روح و روان خود و دیگران، باید بشدت پرهیز کرد.
این نکته همچنین در آیت ۶۲ سوره مورچه (نمل) قرآن آمده است. آنجا که میفرماید:
«او کسی است که به پریشانحالی (زخمی و مجروح شدن دم الهی) پاسخ میدهد، وقتی اهورای آدمی او را میخواند. او ناراستیها و نامردمیها را میزداید و خواسته های زمینی آدمی را به او میدهد «اهورای آدمی خدایی با خداست» و چه ناچیز و خفیف است آنکه نمیداند و یاد نمیگیرد.»
و این یک فکت و حقیقت زندگانی انسان است و مولانا برای آنانکه اینرا باور ندارند، در جائی دیگر میفرماید: «نیست اندر بحر، شِرک و پیچ وپیج ( دوگانگی و جدائی)، لیک با اَحوَل چه گویم؟ هیچ هیچ.» در وجود دریای لطف و کرم خدا هیچ شک و تردیدی نیست، و هیچ شکی نیست که بخشی از خدا در سینه آدمی نشسته است، ولی با آن احول و لوچی که دو تا میبیند و خود را از خدا جدا میداند و خدا را در درونش نمیبیند، چه میتوان گفت؟ هیچ هیچ.
میگویند، اگر پلیدی و تاریکی بدرون آدمی راه یابد، دیگر بیرون رفتنی نیست. و کم کم موجب خاموش گشتن اهورا و یا نور درون آدمی میگردد. هنگامیکه چنین اتفاقی می افتد، آدمی همان بره گمشده هابیل در دشت زندگی است، تنها و بی یاور. و چه زمانی وجود آدمی تیره و تار میگردد؟ زمانیکه حقی از او گرفته میشود، یا او را مورد ستم بی دلیل قرار میدهند، یا مورد شکنجه و آزار ستمگران قرار میگیرد، و دلالیلی از ایندست. پس از آن ابتدا درون آدمی تیره و تار میشود و سپس وجودش از خشم و کینه و نفرت پر میگردد و پس از این، آدمی دست به انجام هر نادرستی زده و بیرحمی و سردی و انتقام و لذت بردن از زجر دیگران در وجودش او را به پلیدی میکشاند.
و برعکس، کسانیکه از پلیدی آنچنان پر نیستند، اگر روحشان ترک بردارد و زخم بخورد، و آه از نهادشان برخیزد، خدایشان دمار از روزگار فرد و یا افرادی که به او زخم زده اند، درمیاورد. این است که از هزاران سال پیش تاکنون، در فرهنگ ایران، «دل شکستن هنر نمیباشد» جا افتاده است. بویژه در مورد کودکان که جایگاه برتری از دیگران دارند و آزار و رنجاندن یک کودک تا حد گناه ممنوع و مکافاتی بزرگ در پی دارد.
در این داستان تنها کسی که روح پاک از پلیدی دارد، کودک حلوا فروش است. و بهمین دلیل راه ارتباط او با بارگاه خدا باز است. او از ترس رسیدن آسیبی به او و از روی درماندهگی و پریشانی و بیچارهگی روحش زخم میخورد، پس درب بارگاه خدا باز گشته و پریان برای کمک هجوم میآورند. بدین ترتیب میتوان گفت که اولین شرط بوجود آمدن «روز آلست» و یا دخالت خدا در امور زمینی انسانها، پاکی درون آدمی و به اصطلاح دل پاک اوست.
در اینجا همچنین میتوان کودک حلوا فروش را کنایت از اهورا و یا روح آدمی دانست که وقتی آشفته، بیچاره و پریشان میشود، پس رحمت خدا نازل میگردید. یعنی هرگاه آدمی نه راه پس دارد و نه راه پیش، و یا هنگامیکه آدمی پیر و غریب و بیکس و تنها و ناتوان و بی یاور است، و رنج این بیکسی آنچنان او را درهم میفشرد که بی اختیار اشک میریزد، اگر خدا را بخواند، خدا هم آدمی را خواهد خواند. و خواست او را اجابت میکند. در نتیجه دومین راه آلست و یا دخالت خدا، خواندن او در نهایت درماندهگی است.
پس میتوان ادعا کرد که «کودک حلوا فروش» مولانا در این حکایت، هم کنایت از نور درون آدمی دارد و هم سمبل نهایت درماندهگی یک انسان معمولی است که جز خدا پناه دیگری ندارد. و البته مولانا با آوردن این بخش پیام مهمتری دارد که تنها الیت و مردمان بواقع عزیز خدا دریافت میکنند و برای ما معمولیها بسیار سنگین است.
بود شیخی او هماره وامدار
زاد رادی بود رسم نامدار
قهرمان داستان شیخی پرهیزگار است که رسم و کارش وام گرفتن از این و آن و بخشیدن (رادی) به بینوایان بود.
(من با نامیدن قهرمان داستان بعنوان «شیخ» زاویه دارم، و تصور من واژه «سالک» مناسبتر است، چراکه معنای واژه و لقب «شیخ» در دوران پیش از قاجارها، بسیار مهم و گسترده بود. و به دانشمندان و حکمای ارزشمند و خردمند ایران «شیخ» میگفتند. و نه به سوفیان و مردمانی که کمی اهل معرفت باشند، و نه به هر بی سر و پای نوکر اجنبی که عبا و دستار شیوخ ایران را بتن کند! و از گفتار و رفتار قهرمان این حکایت میتوان نتیجه گرفت که او بهرحال از گروه شیوخ نبوده است.)
بوسعید خیر بودی نام او
خدمت عشاق بودی کام او
میگویند، ماجرا حلوا خریدن از کودک و گریه و زاری او برای «بو سعید ابی خیر» اتفاق افتاده است. و او وامدار بوده و در بستر مرگ در باز شده و خادمان پیشکش آورده اند و دین او ادا شده است. تائید درستی داستان با پژوهشگران.
ده هزاران وام کردی از مهان
خرج کردی بر فقیران جهان
سالک داستان یک چیزی بود تو مایه های همان قهرمان رادمنش ایرانی که امروزه به رابین هود معروف گشته است.
هم به ‌وام، او خانگاهی ساخته
جان و مال و خانگه درباخته
از پولی که از مالداران وام میگرفت یک مهمانخانه برای بینوایان ساخته بود و در آنجا بریگان خرج آنها را میداد و در اینراه دار و ندار خود را خرج کرده بود.
وام او را خلق ز هر جا میگزارد
کرد حق از بهر او از ریگ آرد
مردم به او اعتماد داشته و به او وام میدادند، تو گوئی خدا کار را برایش آسان ساخته بود. اصطلاح و مَثَل «از ریگ آرد ساختند» در گفتار خرمن مردم یعنی آسان کردن کار سخت. مانند ریگ بکفش داشتن، که برای آدم تحت فشار و درنتیجه آدم نادرست بکار میرود. و یا از ریگ خمیر نیاید، و بقول ناصرخسرو: کز ریگ نامده است خردمند را خمیر.





تعداد زیادی از ابیات حذف شده و سپس:
گفت پیغمبر که در بازارها
دو منادی می‌کنند دائم ندا
کای خداوندا به رادان ده خَلَف
وی خداوندا به زَفتان ده تَلَف
پیغمبر راستین خدا حضرت زرتشت مقدس فرموده است که بهنگام معامله و در بازار دو قانون همیشه حاکم است.(دو منادی می‌کنند دائم ندا) یک اینکه: «برای متقلبان و ممسگان و بداخلاقان و خشنها و ترشرو ها (زفتان)، بی برکتی و ناخرسندی و تلف، درپایان عایدی و بهره است. و دو اینکه:«برای رادان و بخشندهگان و دست و دلباز ها و خوش اخلاقها و با انصاف ها (رادان)، برکت و شادی و خلف، درپایان نتیجه است.»(۱)
چون خلف دادستشان جان بقاء
جان ایمن، از غم و رنج و شقاء
چون تنها خیر و برکت (خلف) است که موجب خرسندی و آرامش و پایداری جان و مال و نام، رادمردمان میگردد. و برعکس تیرهگی و بی برکتی و شر و غم و رنج هم به جان زفتان خواهد افتاد.(۲)
شیخ وامی، سالها اینکار کرد
میستد، میداد، همچون پایمرد
سالک داستان مانند یک واسطه (پای مرد) از این دست از مالداران میگرفت و از آن دست به ناداران میداد.
چونک عمر شیخ در آخر رسید
در وجود خود نشان مرگ دید
وام‌داران گرد او بنشسته جمع
شیخ بر خود خوشگدازان همچو شمع
روزگار رابین هود همینگونه گذشت تا اینکه به روزهای آخر عمر خود رسید و در بستر بیماری افتاد. طلبکارها تا فهمیدند که شیخ در بستر مرگ و درحال رفتن است، برای گرفتن پولی که به او وام داده بودند، در خانه او گرد آمدند. هم شیخ در بستر بیماری مانند شمع در حال سوختن بود و هم طلبکاران، از غم مالباختگی در حال سوختن بودند.
فعل پارسی «گرد همآئی» به زبان آمریکائی رفته و با همین معنا و بیانی کمی متفاوت مورد استفاده است. Gathering.
وام‌ خواهان گشته نومید و ترش
درد دلها یار شد با درد شش
طلبکاران ناامید با ترشروئی و آه کشان به انتظار نشسته بودند.
درد شُش احتمالا کنایت از آه است که از سوز دل و یا جگر برمیآید. قلب و جگر هم مانند دیگر ارگانهای بدن از غم و اندوه لطمه خورده و نشان درد، آهی است که از سینه و یا شش برمیخیزد. تُرُشرویی به زعم قدما از درد شُش بوده‌است: کودکان خندان و دانایان ترش، غم جگر را باشد و شادی ز شش.
ابیاتی چند حذف شده و سپس:
شیخ گفت این بدگمانان را نگر
نیست حق را چار صد دینار زر؟
شیخ وامدار و درحال مرگ، طلبکاران را مسخره کرده و آنها را بدگمان مینامد. و میگوید، این خدانشناسان را ببین که تصور میکنند خدا چار سد دینار ندارد، تا وام اینها را بازگرداند.
کودکی حلوا ز بیرون بانگ زد
لاف حلوا بر امید دانگ زد
شیخ اشارت کرد خادم را بسر
که برو آن جمله حلوا را بخر
تا اینکه در همین گیر و دار، از بیرون صدای کودک حلوا فروش بگوش رسید که حلوای خود را تبلیغ میکرد.(لاف حلوا بر امید دانگ زد. لاف یعنی تبلیغ و دانگ در اینجا یعنی فروختن) شیخ به خادمش با اشاره حالی کرد که برود و همه حلوای کودک را بخرد.
تا غریمان چونک آن حلوا خورند
یک زمانی تلخ در من ننگرند
تا طلبکاران حلوا را خورده و شیرین کام شوند و لختی از بدگوئی و ژاژخواهی دست بردارند. و با تلخی به او نگاه نکنند.
واژه پارسی غریم در اینجا بمعنی وام خواه، حسابگر، حساب است.
در زمان خادم برون آمد ز در
تا خرد آن جمله حلوا زان پسر
گفت او را، کاین همه حلوا بچند
گفت کودک، نیم دینار است و اند
گفت نی، از سوفیان افزون مجوی
نیم دینارت دهم دیگر مگوی
خادم بیرون رفت و پسرک حلوا فروش را طلبید و قیمت همه تبق حلوای او را پرسید. پسرک گفت، نیم دیندار وچندی. خادم به پسرک گفت که با سوفیان گران حساب نکن و همه تبق را به نیم دینار بده.
او تبق بنهاد اندر پیش شیخ
تو ببین اسباب سر اندیش شیخ
کودک تبق حلوا را در برابر شیخ گذاشت. درست مانند خود شیخ که وقتی میخواست برای مردم تفال بزند رمل و استاره یاب را درآورده و در برابر خود قرار میداد.
«اسباب سِر اندیش» کنایت از دو دستآورد حضرت زرتشت مقدس و اختراع شگفت انگیز ایرانیان یعنی «استاره یاب و رمل» است. و به احتمال زیاد، آنکه در اینجا شیخ نامیده شده، از رمل و استارهیاب هم سر درآورده و اسباب سراندیش داشته است. و تحریفهای بیابانگردان عقده ای که در همه جا تلاش برای پنهان کردن دانش فوق انسانی ایرانیان، از جمله رمل و استارهیاب شگفت انگیز(۳) را دارند، دراینجا در این حکایت هم به «اسرار سر اندیش» تحریف شده و هم ابیات مربوط به توانائی شیخ در اینباره حذف شده است.
کرد اشارت با غریمان کین نوال
نک تبرک خوش خورید این را بحال
شیخ به وامخواهان (طلبکاران) با سر اشاره کرد تا از تبق حلوا کام خود را شیرین کنند.
بهر فرمان جملگی حلقه زدند
خوش همی خوردند حلوا همچو قند
چون تبق خالی شد آن کودک سِتَد
گفت دینارم بده ای با خرد
با اشاره شیخ، طلبکاران بدور تبق حلوا حلقه زده و یک دل سیر حلوای مثل قند را خوردند. هنگامیکه تبق خالی گشت، پسرک درخواست پول خود را نمود.
واژه اوستایی «سِتَد» دراینجا یعنی استدن، به پهلوی «ستتن » گرفتن، درخواست کردن، دریافت خواستن، داد و سِتَد. و بگفته رودکی بزرگ: کآن تبنگو کاندر آن دینار بود، آن سِتَد زیدر که ناهشیار بود.
شیخ گفتا از کجا آرم درم
وام دارم میروم سوی عدم
شیخ گفت پولم کجا بود، هم وام دارم و هم در بستر مرگم. همه اینهائی که اینجا میبینی از من طلبکارند، تو هم برو وردست آنها بنشین.
کودک از غم زد تبق را بر زمین
ناله و گریه بر آورد و هنین
می‌گریست از غُبن کودک، های های
کای مرا بشکسته بودی هر دو پای
کاشکی من گرد گلخن گشتمی
بر در این خانگه نگذشتمی
کودک از غصه تبق را بر زمین زد و شروع بگریه و زاری نمود و میگفت کاش دم تون حمام نشسته بودم و اینجا نیآمده بودم، کاش هر دو پایم شکسته بود و از جلو این خانگاه رد نمیشدم.
سوفیان تبل‌خوار و لقمه‌جوی
گرگ‌ خصلت همچو گربه روی‌شوی
کاش هیچگاه سر و کارم با این سوفیان شکم پرست و وحشی (تبل خوار) مفت خوار (لقمه جوی) و بیرحم (گرگ خصلت) و متظاهر (همچو گربه روی شوی) نیفتاده بود.
در برخی نسخ، بجای «گرگ خصلت» از «گرگ نعتان» استفاده شده است. واژه پارسی «نأت، نعت» یعنی صفت، «گرگ نعتان» یعنی گرگ صفتان، کنایت از خصلت بیرحمی گرگ است.
واژه پارسی «تبل» و برگرفته از تب یا تپ (لاتین tap)به معنی کوفتن و تپنده و توپ ( و هر چیزی که برآمده و شکم دار باشد، بویژه شکم انسان، چه از التهاب ناشی از بیماری و چه از پرخوری).
از غریو کودک آنجا خاص و عام
گرد آمد گشت بر کودک همام
ازگریه و فریاد و فغان (غریو) کودک همه نوع مردم در آن خانگاه جمع شده و بطرفداری از او پرداختند.(بر کودک همام)
پیش شیخ آمد که ای شیخ درشت
تو یقین دان که مرا استاد کشت
گر بَرِ اُستا روم دستا تهی
او مرا کوبد، اجازت میدهی
کودک پیش شیخ رفت و به او گفت که، ای شیخ بزرگوار، من اگر دست خالی پیش صاحب کارم برگردم او مرا کتک خواهد زد. آیا وجدان تو به کتک خوردن من رضایت میدهد؟
وآن غریمان هم به انکار و جهود
رو به شیخ آورده، کاین بازی چه بود
و آن طلبکاران هم به ندامت گوئی و جهود بازی برآمده و به شیخ اعتراض کرده و گفتند تو که پول نداری و درحال مرگ هم هستی، چرا این دم آخر این کودک بینوا را بازی دادی و مالش را خوردی.
مال ما خوردی مذالم میبری
از چه بود این ذلم دیگر بر سری
مال ما را خوردی و بما ستم کردی، و خودت را هم به مذلومی میزنی، و اینها برایت بس نبود، مال این کودک بینوا را هم خورده و به او هم ستم میکنی؟
واژه اوستائی «ذلم» در اینجا یعنی ستم. و «مذالم میبری» یعنی خود را ستم دیده نشان میدهی.
تا زمانی دیگر آن کودک گریست
شیخ دیده بست و در وی ننگریست
کودک بینوا مدتی شیون و زاری کرد و شیخ حتی به او نگاه هم نکرد.
شیخ فارغ از جفا و از خلاف
در کشیده روی چون مه در لحاف
شیخ فارغ از ستمی که به کودک روا داشته بود، و بیخیال خوب و بد، لحاف بسر کشید و با روی تابانش مانند ماه خوابید.
با ازل خوش، با اجل خوش، شادکام
فارغ از گفت و نکوش خاص و عام
شیخ بیخیال همه چی و همه مردم و سرزنش ها و ملامت و نکوهش دیگران، از زندگی راضی و با شادی منتظر مرگ در بستر دراز به دراز افتاده بود و سخنی نمیگفت.
آنک جان در روی او خندد چو قند
از ترش‌روئی خلقش چه گزند
هر که با درون خود در آشتی و صلح است، و زندگی خوبی را گذرانده، حرف و سخن و تحسین و سرزنش و ملامت آشنا و غریبه و خلق در نظرش هیچ است.
آنک جان بوسه دهد بر چشم او
کی خورد غم از فلک وز خشم او
آنکه نزدیک بمرگ است، دیگر چیزی برایش مهم نیست.
در شب مهتاب مه را بر سماک
از سگان و عوعوی ایشان چه باک
در شبهای ماهتابی، ماه که زمین را روشن میسازد، از اینکه سگها عوعو کنند، ترسی بدل راه نداده و فارغ از بانگ عوعو سگان، کار خود را انجام میدهد. درست مانند شیخ که فارغ از سخن دیگران میرود و لحاف بسر کشیده و در دنیای خود غرق میشود.
مه فشاند نور وسگ عوعو کند
هر کسی بر خلقت خود می تند
وظیفه سگها این است که در تاریکی، اگر خطر را بو بکشند، با عوعو، صاحبشان را آگاه میسازند. و ماه هم وظیفه اش ایجاد ماهتاب و روشن ساختن زمین و آسمان است.
کارَک خود می‌گزارد هر کسی
آب نگذارد صفا بهر خسی
هر عضوی از اعضای طبیعت کار خود را انجام میدهد، و آب نمیترسد که شفافیتش بخاطر چند خس و خاشاک ازمیان برود. همچنین برای خوشایند خس جاری نیست، بلکه وظیفه اش جاری و زلال بودن است.
خس خسانه میرود بر روی آب
آب صافی میرود بی استراب
خس و خاشاک بر روی سطح آب شناورند و آب بدون ترس و نگرانی از بودن خس و خاشاک، راه خود را میرود.
آن مسیحا مرده زنده میکند
وآن جهود از خشم سبلت میکند
درحالیکه حضرت مانی به کمک خدا بیماریهای سخت را درمان میکند و به اصطلاح مرده را زنده میسازد، یک خدانشناس هم از حقد و حسد و بخل و خست و نامردمی، استخوانهایش بیرون زده است و اسکلت (جسد) را میماند. و البته به اصطلاح مفسران مثنوی گفته اند که آن جهود از ترس موی سبیل خود را میکند.(از خشم سبلت میکند) ولی به اعتقاد من، مقایسه مولانا، بین زنده ساختن با موی سبیل کندن نیست، بلکه مقایسه بین زنده کردن مرده و مردنِ زنده است. و فعل هر دو مصرع، «میکُند» است.(۴)
بانگ سگ هرگز رسد در گوش مه
خاصه ماهی کاو بود خاص اله
نه سگ از چگونگی ایجاد ماهتاب خبر دارد و نه ماه صدای عوعو سگ را میشنود. بویژه اینکه ماه همان ماهی باشد که خداوند او را برگزیده است (کنایت از ملاقات مهر و یا خداوند، با ماه و یا حضرت زرتشت مقدس است).
می خورد شه بر لب جوی تا سحر
در سماع از بانگ غوکان بیخبر
شاه را میبینی تا خود سحر لب جوی لم داده و میگساری میکند، و آنچنان سرگرم رقص با خداست که بانگ قورباغه ها را هم نمیشنود. کنایت از زیر لحاف رفتن سوفی و گریه کردن کودک است و اینکه هردو از حال هم بیخبرند.
ابیاتی حذف و سپس:
هم شدی توزیع کودک دانگ چند(۵)
همت شیخ آن سخا را کرد بند
ندا دادن کودک حلوا فروش و پرسیدن قیمت حلوا و خرید آن با چانه زدن، و سپس نپرداختن حق کودک، درواقع براه انداختن و یا به بند کشیدن نظر خدا و ابر رحمت الهی بود که از طرف شیخ بجریان افتاد.
تا کسی ندهد به کودک هیچ چیز
قوت پیران از آن بیش است نیز
اگر به کودک تربیت نادرست نداده، او را کژ و گمراه نسازند (تا کسی ندهد به کودک هیچ چیز)، توانائیها و دانش آن کودک از همه پیران بیشتر است. یعنی اگر کودکی در بیابان، جنگل، کوهستان و بطور کلی در دامان طبیعت بزرگ شود، بیش از شش حواس از توانائیهای خود استفاده میکند و اگر همین تارزان بنابر هر دلیلی با نور درون خود اشنا گردد، صاحب حکمت و علم لدن هم میگردد. و اگر یک زوج، کودک خود را مبرا از هر پلیدی بار آورده و او را از نور درونش باخبر سازند، آنگاه زرتشت دیگری پا بمیدان روزگار میگذارد.
شد پگاه یک دیگر آمد خادمی
یک تبق بر کف ز پیش حاتمی
این رسوائی تا غروب ادامه داشت تا اینکه یک خادم دیگر وارد خانگاه شد، در حالیکه از طرف حاتمی (فرد دست و دلباز و بخشنده ای) یک تبق در دست داشت.
صاحب مالی و حالی پیش پیر
هدیه بفرستاد کز وی بُد خبیر
شخصی که دارایی و جایگاه بالائی در شهر داشت، از ماجرا و شرح حال شیخ باخبر شده (بُد خبیر) و هدیه‌ ای برای پیر فرستاده بود.
چار سد دینار بر گوش تبق
نیم دینار دگر اندر ورق
چهار سد سکه، طلب طلبکاران در گردی وسط تبق (گوش تبق) قرار داشت و نیم دینار را هم در ورقی پیچیده و کنار باقی سکه ها قرار داده بود.
خادم آمد شیخ را اکرام کرد
وان تبق بنهاد پیش شیخ فرد
خادم با احترام درمقابل شیخ تعظیم کرد و سپس تبق را در مقابل او روی زمین گذاشت.
چون تبق را از غتا وا کرد روی
خلق دیدند آن کرامت را از اوی
شیخ داستان هنگامیکه دستمال روی سینی را کنار زد، مردم سکه ها را دیدند و تصور کردند، آن سینی پر از سکه از کرامات شیخ است.
واژه پارسی غتا یعنی پرده، پوشش، سرپوش، سرانداز و پرده و گسترده سیاه.
آه و افغان از همه برخاست زود
کای سر شیخان و شاهان این چه بود
غوغائی از خرمن مردم برخاست و همه میپرسیدند، ای از همه شاهان و شیوخ بزرگوارتر، چگونه اینکار را کردی.
این چه سرست این چه سلپانیست باز
ای خداوند خداوندان راز
ای خداوندی که خدای اسراری، این دیگر چه شگفتی و معجزه ای است که تو انجام دادی؟
ما ندانستیم ما را عفو کُن
بس پراکنده که رفت از ما سخُن
ما را ببخش که از روی نادانی گفتار بی سر و ته (گفتار پراکنده) و بیهده و تلخ بر تو روا داشتیم.
ما که کورانه عصاها می‌زنیم
ناگزیر قندیلها را بشکنیم
عذر شکستن چراغ و روشنی( قندیلها) کوری ما است. و ما هرچه مزخرف گفتیم از روی نادانی و ندانستن، گفتیم.
ما چو کران ناشنیده یک ختاب
هرزه گویان از قیاس خود جواب
ما افرادی ناشنوا هستیم که هیچگاه درس نشنیده و توبیخ نشده ایم، و بهمین جهت جز هرزگوئی و پاسخهای نامربوط از ما انتظار دیگری نمیرود.
ما ز شاگرد پند نگرفتیم کاوی(که او، کوی)
گشت از انکار خزرا، زرد روی
ما از سرگذشت خزر و شاگردش که انکار استاد خود را کرد، یاد نگرفتیم و پند نیاموختیم که چگونه درآخر از حماقت خود از شرم، زرد روی و بور شد.
با چنان چشمی که بالا میشتافت
نور چشمش آسمان را میشکافت
کرده با چشمش تعصب حالیا
از حماقت چشم موش آسیا
او با آن چشمان نافذ و درخشان خود که وقتی به آسمان مینگریست، آسمان از نور چشمانش شکافته میشد، آنقدر از تعصب و خشم و نادانی تنگ نظر شد که آن چشمان نافذ تبدیل به چشمهای موش کور صحرائی گشت.
شیخ فرمود آن همه گفتار و قال
من بهل کردم شما را آن جدال
شیخ گفت، من شما را بابت همه آن نامردمیها و گفتار تلخ بخشیدم و از شما گذشتم.
واژه پارسی «بهل» از هلیدن بمعنی گذشتن، آنکه بدهی خود را پرداخته یا حساب خویش را واریز کرده و مدیون نیست.
سر این آن بود کز حق خواستم
ناگزیر بنمود راه راستم
راز من تنها طلب از خدا بود، و باقی ماجرا را بخود او واگذار کردم.
ابیات بسیاری حذف شده و سپس:
گفت آن دینار اگر چه اندک است
لیک موقوف غریو کودک است
شیخ گفت دینار آن کودک اگر چه ظاهرا کم ارزش است، اما تمامی سکه های سینی مدیون همان نیم دینار کودک حلوافروش است که نصیب شما شده.
تا نگرید کودک حلوا فروش
دیگ بخشایش نمی‌آید بجوش
تا زمانی که اهورای آدمی (کودک حلوا فروش) از خدا طلب نکند (گریه نکند)، خداوند او را نمیشنود (دیگ رحمت الهی بجوش نمیآید)
مولانا در بخش پیشین میگوید: چون بگریانم بجوشد رحمتش، آن خروشنده بنوشد نعمتش.
یعنی هنگامیکه اهورای درونم را با پاسداری از سه نیک، زنده سازم، آن دم الهی (آن خروشنده) با او پیوند خواهد یافت و از نعمت و لطفش بهرمند خواهد گشت.
گر نخواهم داد خود ننمایدش
چونش کردم بسته، او نگشایدش
عکس این ماجرا هم صادق است. یعنی تا رذالت و بیرحمی و پلیدی و نامردمی پیشه دوپاها است، روح او کشته و زار و نزار خواهد بود ، و درب و باب ارتباط و پیوند با خدایش بسته خواهد ماند.
رحمتش موقوف آن خوش گریه‌هاست
چون گرست از بحر رحمت موج خاست
رحمت و لطف و پیوند با خدا، به زنده و توانا ساختن اهورا و نور درون آدمی بستگی دارد. و فقط در اینصورت است که دریای رحمت او بجوش آمده و امواج کرمش شامل حال آدمی میگردد.
در این حکایت کودک حلوا فروش کنایت از اهورای آدمی است که تا بخاطر طلب و رسیدن بخدا روزها تلاش نکند (ساعتها گریه نکند) بخدا نخواهد رسید. تا دل را برانگیخته نسازی، و با خدا همراه نسازی، زنده نیستی.
تا نگرید ابر کی خندد چمن
تا نگرید طفل کی نوشد لبن
ای برادر طفل طفل چشم توست
کام خود موقوف زاری دان نخست
خداوند تنهابه آدم زنده توجه و لطف دارد، و آدمی بجز با آن نور درون، زنده نیست. هنگامیکه آن نور نباشد و یا بسیار زار شده باشد، راه ناپیدا است و آدمی جسدی بیش نیست. و دراینصورت خدائی هم درکار نخواهد بود.
آن طفل همچنین کنایت از مردم چشم آدمی (مردمک چشم) و یا اهورای درون آدمی است که به بیرون مینگرد. و تا آن مردم چشم پاک نگردد ( اصطلاحا با گریه شسته نشود) راه را نمیتواند بیابد، و رسیدن بخدا ممکن نیست. و آدمی که بدرگاه خدا نرسد، سخنش شنیده نمیشود. و اگر انسان خود را میشناسد و میداند که تا پشت درب درگاه خدا رسیده است، تنها کاری که باید بکند، طلب است و پس از آن رفته و لحاف را روی سر کشیده و با شادی و خرسندی ادامه دهد. آنکه روی خاسته اش پافشاری میکند و آنرا مرتبا از خدا میخواهد، درواقع عدم اطمینان بخدا و ضعف ایمان خود را بنمایش میگذارد.
کام تو موقوف زاری دل است
بی تضرع کامیابی مشگل است
زاری دل کنایت از زنده بودن دل، است. با دل مرده راه بجائی نمیتوان برد.
گر همی خواهی که مشگل حل شود
خار محرومی بگل مبدل شود
آدمی اگر خواهان حل مشگلات و رسیدن به آرامش و خرسندی و تبدیل خارهای روزگارش به گلستان است.
گر همی‌خواهی که آن خلعت رسد
پس بگریان طفل دیده بر جسد.
انسان اگر میخواهد جامه ارزشمند رفاقت با خدا را بتن داشته باشد، تا او سخنش را بشنود، پس باید دل (روح) مرده خود را زنده سازد. تا او با آدمی باشد، هر جا که باشد.
و در جای دیگر میفرماید: (۶)
گر به جهل آئیم، آن زندان اوست
ور به علم آئیم، آن ایوانِ اوست
ور به خواب آئیم، مستان ِ وی ایم
ور به بیداری، به دستانِ وی ایم
ور بگرئیم ، ابرِ پر زرقِ وی ایم
ور بخندیم، آن زمان برقِ وی ایم
ور به خشم و جنگ، عکسِ قَهرِ اوست
ور به صلح و عُذر، عکسِ مهرِ اوست
ما کی ایم اندر جهانِ پیج پیج
چون الف او خود چه دارد، هیچ هیچ. (خود آ = خدا)

پاورقی
۱- رادان یعنی بخشنده، سخی، دلاور، دلیر، شجاع، حکیم، خردمند، دانشمند، فاضل بخشاینده، جوانمرد، حر، فتا، باهمت.
واژه پارسی زفت دارای چم و خم های زیادی است، دراینحا یعنی بخیل، لئیم، ممسک، بداخلاق، بدعنق، ترشرو، خشن، ستیزه خو، ستبر، سفت، شدید، قوی، هنگفت، پر، لبالب، مالامال، بسیار، مومیایی. و زفت همواره با راد در کنار هم میآیند چون کاملا متضاد هم هستند.
۲- واژه اوستائی «خلف» دارای چم و خم های زیادی است، از جمله خیر و برکت و جانشین بحق و پشت سر. و خلیف و خلافت و خلیفه از این نام اوستائی مشتق است. دراینجا یعنی خیر و برکت.
شَقاء یعنی بدبختی، گرفتاری و عسرت.
۳- رمل، یعنی ریگ و ریگ بینی یا رَمّالی به محاسبات نجوم و ریاضی در رابطه با اجرام آسمانی گفته میشود. پس از قاجارها و در دوران هرج و مرج جنگ جهانی اول در ایران، تمامی اسباب نجوم از جمله استاره یاب و رمل و کیگات ووو از رسدخانه های ایران توسط وحشیهای انگل استانی و جهود چپاول و غارت شده و رسدخانه ها هم تخریب و ویران شدند. سپس رمل و استاره یاب بعنوان ابزار جادوگری و فال بینی به باقیمانده ملت ایران حقنه و قبولانده شد. پس رمل شد فا ل بینی با نقشهای ریگ و یا شن ریز.
واژهٔ رمل از زبان اوستا و به معنای ریگ یا ماسه است. چون بزرگان باستان ایران این معجزه را از اثر لوح و قلم حضرت زرتشت بر روی ریگ آموخته اند، بدین سبب به علم رمل مشهور گشته است.
تاریخچه استاره یاب و رمل برمیگردد به علم لدن حضرت زرتشت مقدس، و آنرا از معجزه های آن بزرگوار میدانند. استاره یاب و رمل از ابزارهای اصلی کار هفت تن از پادشاهان جهان باستان به نام های حضرت زرتشت(آدم)، تهمورث(شیث) هوشنگ، جمشید(کوروش کبیر)، فریدون(فیثاغورث)، کیکاووس و ذال(لقمان)بوده است.
در رمل، اساس کار ریختن نقطه است. این کار از دو راه صورت می پذیرد. یکی این که رمال بطور تصادفی در شانزده سطر تعدادی نقطه میکشد. سپس نقطه های هر خط را دو به دو بهم وصل میکند. واضح است که از این طریق در انتهای هر خط، یا یک نقطه باقی میماند یا نقطه ای نمیماند. در اینصورت ستری را که تعداد نقاط آن فرد بوده ( فرد یا نقطه) و سطری که تعداد نقطه های آن زوج بوده ( زوج یا خط ) محسوب میکنند. راه دیگر ریختن قرعه یا تاس است. اگر عدد تاس فرد باشد نشانگر نقطه و اگر زوج باشد نشانگر خط است. پس از تشکیل خط و نقطه ها آن ها را به صوت چهار ردیف چهارتایی می نویسند. که به آنها مادر میگویند. مادر همان چهار شکلی هستند که پس از ریختن ۱۶ سطر نقطه و جداسازی چهار چهار آنها و زیر هم نهادن حاصل می شوند.
تاس عبارت است از چهار مهره چهار وجهی که روی یک محور سوار شده است که از این سیستم به صورت زوج یا دوتائی استفاده می شود. در دو وجه آن سه نقطه و در دو وجه دیگر، یکی دو و دیگری چهار نقطه وجود دارد. از نظر چینش، نقاط دو و چهار مقابل هم، و سه و سه نیز مقابل هم قرار دارند ولی طرز قرار گرفتن سه ها عکس هم است. و تا آخر.
۴-واژه پارسی «سبلت» دارای معانی بسیاری است که کاربرد آنها به جایگاه آن در جمله بستگی دارد. ولی بطور خاص هنگامیکه گفته میشود کسی «سبلت میکُند» یعنی یا از بیماری جسمی و یا بیماری روحی مانند جسد بنظر میآید. کلمه «سبلت» در زبان پارسی به معنای «استخوان‌های برجسته و نمایان» است و بطور ویژه به استخوانهای درشت پا و زانو اشارت دارد.
۵-اگر این بیت بهمین ترتیب و اصل باشد، احتمالا یعنی: کاری که شیخ با نور درونش انجام داد، بیدار ساختن او و بکار انداختنش بود. ولی من مطمئن نیستم این بیت در رابطه با کدامین مطلب در اینجا آورده شده، چون ممکن است در رابطه با پرداخت وام شیخ به کودک و طلبکاران باشد و میگوید، شیخ هم سهم کودک را پرداخت و هم مال طلبکاران را بین آنها پخش کرد.
توزیع یعنی پخش کردن. معنی توزیع در زبان پارسی بطور کلی به مفهوم پخش، پراکنده کردن یا تقسیم چیزی میان افراد یا مکانهای مختلف اشاره دارد. این مفهوم میتواند در زمینه‌های گوناگونی مانند کالاها، خدمات، اطلاعات و حتی وظایف و منابع مورد استفاده قرار گیرد.
واژه پارسی دانگ، یعنی یک بخش از شش بخش چیزی. یک ششم چیزی. دراینجا یعنی خرید و فروش.

۶-همچنین در رابطه با این حکایت آمده است:
حق مَعیّت گفت و دل را مُهر کرد
تا که عکس آید بگوشِ دل نه طَرد
چون خطاها آن حساب ِ با صفا
گرددش روشن ز بعدِ دو خطا
بعد از آن گوید اگر دانستمی
این معیّت را، کی او را جستمی؟
دانشِ آن بود موقوفِ سفر
نآید آن دانش به تیزی فِکَر
آنچنان که وجهِ وامِ شیخ بود
بسته و موقوفِ گریهٔ آن وجود
کودکِ حلوائی بگریست زار
توخته شد وامِ آن شیخِ کِبار
گفته شد آن داستانِ معنوی
پیش از این اندر خِلالِ مثنوی.
عکس و طَرد، این ترکیب کاربردهای متفاوتی دارد و از اصطلاحات علم منطق ست یعنی، سخنی را بترتیبی برانند و سپس آن را معکوس کنند مانند این بیت:« حُسنِ ابروت ماهِ نو دارد، نه، که ابروت حسنِ ماهِ نو است. رو و وارو خطائَیْن، دو خطا، و اشاره دارد به نوعی از کشف عدد مجهول در محاسبات ریاضی که امروزه در معادلات درجهٔ اول بکار میرود. همان که در دوران دبستان با عنوان مسایل فرضی مطرح کنند.حاصل آن که با درنظر گرفتن دو عدد دلخواه و انجام محاسباتی، عدد واقعی را کشف میکنند.
توخته، اسم مفعول از مصدر توختن بمعنی ادا کردن.
معنای بیت ششم پیچیده و بسیاری شارحان را به تعبیرهای دور از ذهن کشانده است، اما روشن ترین تفسیر« خداوند گفت که همراه ماست، اما دل را مُهر کرد تا آن (معنی حقیقی) وارونه (غیر مستقیم) اندر گوشِ دل آید، نه مستقیم » یعنی سالک پس از آزمایش و خطای فراوان و تحمل درد و سختی ها قادرخواهد معنای معیّت را بشهود دریابد. اینکار وی همچون اکتشاف عددمجهول از راه ختا هاست. آنوقت بخود خواهد گفت اگر از همان ابتدا این راز را میدانستم، نیازی به این همه مرارت و سفرهای دور و دراز نداشتم. حال آنکه اتفاقا همان تجارب او را چنان پخته و مستعدِّ ادراک حقیقت کرد. وگرنه با تعقلات فکری، اسفار معنوی رخ نمینمایند. همانطور
که بدهی شیخ نیز وابسته به آه و نالهٔ آن موجود نازنین بود، یعنی آن کودک حلوائی
که وقتی فهمید یک سینی حلوا را مجانی میان دراویش بدستور آن پیر پخش کرد، از ترسِ مؤاخذهٔ صاحبکار بگریه در افتاد.
تا نگرید کودکِ حلوا فروش
دیگ بخشایش نمیآید بجوش
ای برادر! طفل، طفلِ چشمِ توست
کامِ خود موقوفِ زاری دان درست.
باری،بر آیند سخن مولانا این است که عطای حق امکان دارد وابسته به سعی سالک باشد، یا نباشد. البته کوشش از روی درد و ارادت و بدون چشمداشتِ پاداش، بی اجر نمیماند.

۷- ابیاتی که در این حکایت منسوب به مولانا است و در درستی آنها شک است:
خاصه آن رادی که جان انفاق کرد
حلق خود قربانی خلاق کرد
حلق پیش آورد اسمائیل‌وار
کارد بر حلقش نیارد کردگار
بویژه آن بخشنده ای که از روی صفا و مهر و کمک بخلق خدا بخشش میکند و نه به امید عوض گرفتن و نه برای چشمداشت.
پس شهیدان زنده زین رویند و خوش
تو بدان قالب بمنگر گبر وش
تخمها می‌کاشت تا روز اجل
تا بود روز اجل میر اجل.
(مولانا به روز اجل اعتقاد ندارد، پس این بیت از مولانا نیست). مولانا مانند دیگر بزرگان زندگی را در تناسخ جسم و جان میداند. یعنی مواد تشکیل دهنده جسم به طبیعت بازگشته و در چرخه طبیعت زنده میشوند. و روح آدمی دوباره در جهنم زمینی در جسم مادی دیگر زندهگانی از سر میگیرد، مگر با رعایت «آئین به» پایداری و جاودانگی یابد.





















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر