و زندانیان از او در فغان

بود شخصی بی پولوس و خان و مان
مانده در زندان و بند بی امان
یک فرد ختا کاری بود که از دار دنیا هیچ نداشت، نه خانواده (خان، خاندان) و نه خانه(مان، جای ماندن)، و در زندان مخوفی هم در بند بود (زندان و بند بی امان). هر کدام از اینها، یعنی بی پولی، بی خان و مانی، اسارت و زندانی بودن و آنهم زندان بیرحمانه و مخوف، برای هر انسانی، مکافاتی عظیم محسوب میشود، و تصور اینکه یک فرد دارای همه اینها در مجموع است، دل شیر خواهد تن ژنده پیل.
واژه پارسی پُلس و یا پولوس و یا پولُس که امروزه آنرا در ایران پول مینامند، و معرب آن فولوس است، نام سکه ٔ فلزی بود که در زمان انوشیروان عادل امپراتور دوران ساسانی در دنیا رواج داشت. در زبان لاتین هنوز به پول، پولس میگویند. در ایراگ(عراق) که پس از جنگ جهانی نخست از ایران جدا شد، و بدست بربرها افتاد که ناقص زبان بودند، و حرف «پ» را نمیتوانستند بیان و تلفظ کنند، واژه پولوس به «فولوس» و بی فولوس به مفلس دگردیسی پذیرفت و با همان معنای پول مورد استفاده قرار گرفت. دینار زمان صفویان هم هنوز از طرف لاتین زبانها، بمعنای پول است و دینرا خوانده میشود.
پولوس همچنین نان بزرگترین کتاب نجوم و کیهانشناسی ایران باستان است که امروزه در دست بیگانگان است.
بی پولوس یعنی محتاج. درویش. تهیدست. کسی که پولوس و پشیزی( پشیز یعنی پول سیاه) نداشته باشد.(۱)
لَمه زندانیان خوردی گزاف
بر دل خلق از تَمَ چون کوه قاف
چنین شخصی که از هرجهت از زندگی مرخص بود، زورش به زندانیان دیگر رسیده و بلای جان آنها شده بود. مالشان را بزور میگرفت و میخورد، کتکشان میزد، خلاصه انتقامی که باید از روزگار میکشید، از آنها میگرفت.
زهره نی کس را که لمه نان خورد
زانک آن لمه ربا چابک برد
زندانیان از دست او آب راحت ار گلویشان پائین نمیرفت و یک شکم سیر نمیتوانستند بخورند، چرا که آن دزد، مال آنها را میبرد و میخورد.
واژه اوستائی «لمه» دارای چم و خم های زیادی است در اینجا بمعنای خوراک و شکم یا دل است.
واژه پارسی و مرکب «قابلمه» از ترکیب دو بخش «قاب + لمه» تشکیل شده است.
واژه پارسی قاب، به معنای ظرف یا چارچوب است. بنابراین، قابلمه بمعنای ظرفی است که برای شکم (پخت و پز و خوراک) استفاده میشود.
هر که دور از رحمت رحمان بود
او گداچشمست اگر سلپان بود
اکثر خدانشناسان به صفت تنگ چشمی، پست فترتی، خست و آز و حرص و تَمَ آلوده و اسیرند، حتی اگر مانند شاه ایران ثروتمندترین آدم دنیا باشند.
مر مروت را نهاده زیر پا
گشته زندان دوزخی زان لمربا
دزد زندان آنچنان بیرحمانه از زندانیان دزدی میکرد و در اینراه دلیر شده بود که خود زندان به دوزخی بزرگ تبدیل گشته بود.
لم ربا یعنی دزد آرامش.
گر گریزی بر امید راحتی
زان طرف هم پیشت آید آفتی
این بیت معنای مترادف با ضرب مثل «هرجا بروی، آسمان همین رنگ است» دارد. میفرماید اگر به امید دستیابی به آرامش و راحتی، از جایگاهی که در آنجا رنج میبری بگریزی و فرار کنی، اگر حکم تناسخ به رنج بردندت صادر شده باشد، هر جا بری دچار آفت و بلا خواهی شد. حتی در زندان.
هیچ گنجی بی دد و بی دام نیست
جز بخلوتگاه حق آرام نیست
هیچ آرامش و راحتی (هیچ گنجی) برای آدمی وجود ندارد، و هرجا برود ماموران عذاب در انتظارش نشسته اند، مگر به خلوتگاه او با خدایش.
گنج زندان جهان ناگزیر
نیست بی پامزد و بی دق و حسیر
«گنج زندان جهان ناگزیر» کنایت از مادیات و عمر آدمی بر روی زمین است. «جهان ناگزیر» کنایت از تناسخ و بازپرداخت «کردار» و برداشت خرمن کاشته شده است. و میفرماید هیچ چیزی در زندگی و عمر زمینی نیست که بدون رنج و غم و حسرت باشد. چراکه این جهان همان جهنم وعده داده شده است، و اگر اینجائیم برای مجازات است و نه برای لذت بردن و خوشی. ولی آدما براساس تصورات اشتباه و غلط خود، گمراه شده و مادیات را دلیل خوشی و خوشبختی میدانند.
واژه پارسی «دق» دراینجا یعنی جامه ناتوانی، غم و گدائی و تزویر. و حسیر یعنی حسرت، درماندهگی. واماندهگی. مانده و رنجه شده. پامزد یعنی دستمزد و اجرت.
ور ورا سوراخ موشی در روی
مبتلای گربه چنگالی شوی
و اگر مانند موش بسوراخی فرار کنی، گرفتار پنچه گربه میشوی.
آدمی را فربهی هست از خیال
گر خیالاتش بود صاحبجمال
ولی آدما زیادی خیالاتی و خوشبین هستند و تصور میکنند از مجازات و مکافاتی که درگیرش هستند، میتوانند فرار کنند.
ور خیالاتش نماید ناخوشی
میگدازد همچو موم از آتشی
و همین خوشبینی سبب آنست که آدمی بهنگام ناخوشی و بلا و آفت، دچار ناباوری و رنجی بی امان گشته و مانند موم در آتش اشک ریخته و تصور میکند روزگار چه ذلم و چه نامردمی درحقشان انجام داده است.
در میان مار و کژدم گر ترا
با خیالات خوشان دارد خدا
و البته خداوند این امید و یا خوش خیالی را در دل آدما قرار داده تا آنها در میان رنج و غم و حسرت و ناامیدی و دق (در میان مار و کژدمها) صبر و تحمل بیابند.
مار و کژدم مر ترا مونس شود
کان خیالت کیمیای مس شود
هنگامیکه تمامی غمها بدل آدمی است (مار و کژدم مونس شدند) امید و خیالات شیرین مانند اکسیر کیمیاگری، که مس را تبدیل به طلا میکند، در دل آدمی اثر کرده و نمیگذارد آن غم و اندوه بزرگ او را از پا درآورند.
صبر شیرین از خیال خوش شدست
کان فرح وآن تازگی پیش آمدست
صبر از امید بدست میآید و آدمی را زنده نگاه میدارد.
آن فرح آید ز ایمان در زمیر
ضعف ایمان ناامیدی و زهیر
صبر و بردباری از توکل و اعتماد قلبی (زمیر) بخدا حاصل میگردد. و عکس آنهم صادق است، آدمی که خدا ندارد، دچار ناامیدی و زندگی زهرآگین(زهیر) است.
واژه اوستائی زمیر دراینجا یعنی باتن و درون آدمی، بُن و ته قلب.
گفت پیغمبر، خداش ایمان نداد
هر که را نبود صبوری در نهاد
حضرت زرتشت مقدس فرموده است که صبر نشانه ایمان بخدا و خداشناس بودن فرد است.
آن یکی در چشم تو باشد چو مار
هم وی اندر چشم آن دیگر نگار
آنچه که در دنیای تو زشت و نادرست است، در دنیای فرد دیگری، نگار زیباروئی است.
زانک در چشمت خیال کفر اوست
وآن خیال مؤمنی در چشم دوست
آنچه به تصور تو کفر و خدانشناسی است، از نظر فرد دیگری خداشناسی و ایمان است.
کاندرون شخص، دو کردار هست
گاه ماهی باشد او و گاه شست
و چرا مردم دو دیدگاه کاملا متفاوت در باره یک مطلب مشترک دارند؟ چون در وجود آدما دو نیم وجود دارد، نیمی که کژ و منفی میبیند، و نیم دیگر که کژ و منفی نمیبیند. بهمین دلیل دیدگاه آدمی که دنیای ذهنی او را میسازد، اگر از دید منفی بنگرد همه چیز تار و تیره و تاریک است و اگر از دیدگاه مثبت نگاه کند، همه جا زیبائی و نیکی است. و بدین ترتیب انسانها گاهی ماهی هستند، گاهی شستی که ماهی میگیرد.
در گذشته توسط شست دست ماهی میگرفتند و هنوز هم در گوشه و کنار دنیا اینکار انجام میگیرد.
نیم او مؤمن بود نیمیش گبر
نیم او حرصآوری نیمیش صبر
آدمی نیمش خدا است، نیمش ابلیس. نیمش نور، نیمش تاریکی، نیمش امید، نیمش یأس، نیمش آز و ناشکیبائی نیمش صبر و بردباری.
همچو گاوی نیمهٔ جلدش سیاه
نیمهٔ دیگر سپیدی همچو ماه
گاو در اینجا کنایت از زمین است. و میفرماید آدما مانند زمین همیشه نیمی روشن و سپید دارند و نیم دیگرشان تاریک و سیاه است. یین و یانگ که چینیها از برخورد با حضرت مانی گرفته اند، نشان دهنده همین گفته حضرت مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی است.
هر که این نیمه ببیند رد کند
هر که آن نیمه ببیند کد کند
هر فردی نیمه نور و روشنائی خدا را ببیند، دنیا را رد کرده و نمیپذیرد. و هر فردی دل به تاریکی و بخش تیره و تار آن ببندد، و دنیا پرست باشد، مانند یک گدا، آنرا تکدی(کد) میکند. در نیمه تاریک آدما خوابیدند(دنیا را رد کنند) و در نیمه روشن مشغول تلاش و کوششند.(آنرا تکدی، کد کنند)
واژه اوستائی «کَد» دارای چم و خم های زیادی است، دراینجا یعنی تکدی، گدائی، تلاش، طلب، خواستن.
از جمال یوسف، اخوان در نفور
لیک اندر دیده یعغوب، نور
چهر یوسف (ایرج شاه در شاهنامه، آپولو در اساتیر یونانی) در نزد برادران منفور بود، درحالیکه برای پدرش نور دیده مینمود. پدر ایرج شاه فریدون شاه بزرگ، و پادشاه پادشاهان، به یونانی زئوس خدای خدایان، نزد ادیان ابراهیمی، یعقوب نام دارد. در شاهنامه ایرج شاه توسط برادرانش بخاطر حسادت کشته میشود. در اساتیر یونانی آپولو توسط عموهایش بخاطر حسادت کشته میشود. در ادیان ابراهیمی یوسف توسط برادرانش بخاطر حسادت در چاه افکنده میگردد.
از خیال بد مر او را زشت دید
چشم فر و چشم اصلی ناپدید
برادران یوسف، او را نمیدیدند، بلکه آنچه را که در دنیای ذهنشان ساخته بودند میدیدند. در دنیای ذهنی آنها، یوسف رقیبی قدر بود و محبوب پدر، و ایندو، دستمایه حسادت و رشک برادران گشته و در نتیجه، نفرتی بزرگ از یوسف در آنها بوجود آورده بود. و نفرت باعث زشتی و زشت بینی و نگریستن منفی است. پس یوسف را زشت میدیدند. و بسبب نفرت، چشم دانا و دل آنها (چشم فر و چشم اصلی) در نزد ایشان ناپیدا و ناپدید بود.
چشم ظاهر سایهٔ آن چشم دان
هرچه آن بیند، بگردد این بدان
چشم سر و یا چشمی که منبع آن دنیای ذهنی است که هر فردی در مخ خود ساخته است، بر روی چشم دل که داور و بیننده واقعی است، سایه انداخته و مانع از دیدار راستین میگردد. و خبر بد اینست که چشم سر و چگونگی دید او، بر روی آن چشم اصلی هم اثر گذاشته و آنرا برمیگرداند. و این نکته بسیار مهمی در رابطه با انسان گشتن و انسان بودن است. و بهمین سبب حضرت زرتشت مقدس، سفارش به پندار نیک و یا باورمندی نیک نزد آدما دارد. چراکه پندار نیک مانع از ساخت یک دنیای پر از نفرت و کینه در مخیله آدمیان میگردد. و اجازه نمیدهد آن دنیای پر کینه نور آدمی را خاموش سازد.
و یا هنگامیکه چشم درون خوب یا بد باشد، چشم بیرون هم خوب و یا بد میگردد، چراکه چشم بیرون مانند سایه ای است از چشم درون. و هرچه آن چشم درون ببیند، بر روی چشم بیرون هم تاثیر دارد.
سایه اصل است فرع، اما کجا
سایه با خورشید پا دارد بجا
چشم سر بر روی چشم دل سایه افکنده و آنرا مختوش میکند، و نتیجه اینکه آدمی خورشید را داده و سایه میخرد. اصل را داده و فرع را جایگزین میکند. شاه دمکرات و تحصیل کرده و عاشق ایران را داده، خمینی بیسواد، عقبمانده و تروریست و آدمکش و پر از نفرت و نوکر بیگانگان و دشمن ایران را میخرد.
سایه چشم دل، چشم سر است، و کجا میتوان سایه و خورشید را در یکجا قرار داده، مقایسه کرده و در یک مرتبه نهاد.
و یا آن فرع، درواقع سایه و کمرنگ شده ای از اصل ماجرا است. چون بدون نور خورشید اصولا سایه ای هم وجود ندارد.
تو مکانی، اصل تو در نامکان
این دکان بربند و بگشا آن دکان
پس بدان که اصل تو اینکه امروز هستی نیست، هرچند بر روی زمین فضا اشغال کرده و ساکنی. جای تو در نزد خدا و نامکان است. پس درب را بروی این شکل عاریتی و فرع و نااصل ببند و درب آن جایگاهی را باز کن، که خانه اصلی تو است.
شش جهت مگریز زیرا در جهات
شش در است و شش درِ، مات است مات
آدمی از شش جهت، شرق، غرب، جنوب، شمال، آسمان و زمین تحت تاثیر است. همچنین گرفتار و دچار شش گیرنده تن یعنی چشم، گوش، دهان، بینی، پوست و موی خود است. و اگر به همین شش تا بسنده کند، و درآنها بماند، تا ابد دچار تناسخ است، چرا که «شش در» شده و شش در شدن یعنی باخت به احتمال زیاد.
«شش در» اصطلاحی در بازی شترنگ و تخت نرد است. در شترنگ وقتی شاه شش در میشود یعنی هیچ راه فراری ندارد، مات شده و از میدان نبرد حذف میگردد و رقیب پیروز میدان است. در تخت نرد هم، هنگامیکه حریف تمامی حجره ها و یا درب های خانه و زمین خود را میبندد و اجازه ورود بخانه خود را نمیدهد، میگویند شش در شده ای و در اینصورت احتمال باخت ۹۹ درصد است و باز رقیب پیروز میدان است.
این دو بازی یعنی شترنگ و تخت نرد، به همراه بازی ورق، که از اختراعات نیاکان شگفت انگیز ایرانیان میباشند، اسناد بی بدیل اثبات نیم خدا بودن نیاکان ایرانیان هستند و بس.
این سخن را نیست حد، زندانیان
مظترند از دست آن خر قلبتان.
این سخن بی مرز و پایان است. و ما درحال حاضر درگیر حکایت بیچارگی و پریشانی (مظتر) زندانیان بسبب آن گردن کلفت زورگو (خر قلبتان) هستیم.
پاورقی
۱- پوپولس پرسا، نام دانشمند معروف زمان انوشیروان عادل بود که در علم نجوم، روانپزشکی، پزشکی، فلسفه، منطق و سخنوری، سرور دانشمندان دوران خود بود. و بهمین جهت از همنشینان و درباریان و مشاور مخصوص خسرو انوشیروان بود. او کتابی بنام انوشیروان عادل نوشته است. میگویند هیچ فردی در بحث با او، پیروز میدان نمیشد، چرا که دلایل او آنچنان محکمه پسند بود که دهان همه بسته میماند. نام فلسفه و منطق او را «پوپولسیم» مینامند. و محبوبیت او نزد خسرو انوشیروان و مردم بسیار بود و همگان مجذوب کلام او بودند. واژه پارسی پوپولیسم و پوپولیست، بمعنای محبوبیت و محبوب از اینجا و نام این دانشمند و فیلسوف و خطیب ایرانی نشاٌت میگیرد. چراکه همه دوست داشتند مانند پوپولس پرسا محبوب باشند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر