حضرت زرتشت مقدس فرمود: بدون رضایت من برگی از درخت نمیافتد. پرسیدند مگر تو خدائی؟ گفت نه، راضی به رضای خدام. (دیوان شمس)
زندگی در کنار آدمخواران، خونخواران، کسانیکه به کودکان شیرخوار تجاوز میکنند و آنها را با لذت تکه پاره میکنند و خونشان را میآشامند، شکنجه و عذابیست الیم. در چنین دنیائی که در فرمان پادشاه ابلیس و شیاتین است، مردن حکم عروسی را دارد.

کیست بیگانه تنِ خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
بیگانه تنها دیگران نیستند، آدمی که اهورای خود را فراموش کرده و تنها خدمت جسم خود را میکند، حکم نوکر بیگانه را دارد.
تا تو تن را چرب و شیرین میدهی
جوهرِ جان را نبینی فربهی
تا آدمی تن پرور است، اهورایش نحیف و زار و لاغر است.
گر میانِ مُشک تن را جا شود
روزِ مردن گندِ او پیدا شود
اگرحتی جسم را با مشک ترشی اندازد، بهنگام مرگ، بوی گندش غالب بر بوی مشک آمده و سبب کبودی بینی میشود.
مُشک را بر تن مزن، بر دل بمال
مُشک چه بود نامِ پاکِ ذو جلال
بجای مشک سا کردن تن، دل را باید مشک سا کرد. و بردن نام خدا حکم همان مشک سا کردن دل آدمی است.
آن منافق مشک بر تن مینهد
روح را در قعرِ گُلخَن مینهد
آدم نادان مشک را بتن میزند و روحش را به ته فاضلاب حمام میسپارد.
بر زبان نام حق و در جانِ او
گَندها از کفرِ بیایمانِ او
مانند خادم، یاهو گویانی نامردم و خدا نشناس و بدکردار و دروغگو است.
ذکر با او همچو سبز گُلخَن است
بر سرِ مَبرَز، گلست و سوسن است
اهورا و یا دم الهی در نزد نااهل، مانند لجن سبز رنگ فاضلاب حمام دیده میشود، آنچه که از گل و سوسن برتر (مبرز) است.
آن نبات آنجا یقین عاریّت است
جای آن گل مجلس است و عشرت است
آن نبات کنایت از اهورا و یا روح آدمی است که جایش در گلستان و مجلس شادی و سما و شور و نشاط است و اینکه در بدن نااهل قرار گرفته، مال عاریتی است و مال او نیست.
هر عبارت خود نشانِ حالتیست
حال چون دست و عبارت آلتیست
هر سخن صاحب خود را دارا است. و هر راز و رمز برای آنکه شایستگی اش را دارد، برملا شده و نمیبایست برای همگان گفته شود. مثلا درمان سخت ترین بیماری یک راه حل ساده دارد که بر اهل خدا گشوده میشود. و نباید برای آنکه براساس قوانین تناسخ دچار آن بیماری و در نتیجه دچار رنج و عذاب الیم است، فاش گردد. مثلا دکتری که به بیمارش ستم میکند و بعمد داروی اشتباه به او میدهد ( کاری که در اکثر کشورهای اروپائی با مهاجران و پناهندگان بیمار میکنند) او در تناسخ و زندگی بعدی دچار انواع و اقسام بیماریهای سخت میگردد و رنج بزرگ میبرد. جبریون آنرا سرنوشت مینامند.
آلتِ زرگر به دستِ کفشگر
همچو دانه کِشتکرده ریگ در
اگر به دست کفاش بجای جوال دوز و سوزن کلفت، وسایل نازک و ظریف زر سازی بدهی، مانند این است که بجای کاشتن دانه، ریگ و یا شن ریز بکاری.
و آلتِ اِسکاف پیش برزگر
پیش سگ نِه استخوان، نه پیشِ خر
و اگر پتک و کوره آهنگر (اسکاف) را به برزگر بدهی، مانند این است که به سگ کاه و جو بدهی و به خر گوشت و استخوان.
بود «من حق» در لبِ منصور نور
بود «من حق» در لبِ ابلیس زور
هنگامیکه منصور حلاج «منم حق» میزد، منظورش رسیدن و پیوستن او به نور درون خود و وحدت وجود با خدا بود، و درواقع میگفت من به نور درونم دست یافتم. درحالیکه گفتن منم حق توسط ابلیس و آنکه نوری در درون خود ندارد، کفر و رقابت با خدا است.
شد عصا اندر کفِ جمشید گَزا
شد عصا اندر کفِ ساحر هَبا
عصای جمشید شاه، دریای هامون را از هم شکافت و او را از دست اژدهاگ و شیاتین همراهش نجات داد، درحالیکه عصائی که در دست شعبده بازها قرار میگیرد، برای تقلب و حیله گری است و دود شده و ناپدید میگردد.
گزا یعنی ره گشا. هبا یعنی تباه.
بنابر شاهنامه فردوسی، هنگامیکه جمشید شاه ناسپاسی کرد، فر ایزدی از او رخت بست و مغلوب ابلیس گشت. پس برای فرار از او بطرف سیستان شتافت. و هنگامیکه به هامون پهناور رسید که مانند دریائی بزرگ خروشان بود، عصای سلطنتی که همان عصای زرتشت بود را به آب هامون زد و هامون به احترام عصای زرتشت ( لوح و قلم) راه باز کرد و جمشید شاه از هامون گذشت و اژدهاگ را جا گذاشت.
زین سبب ایسا بدآن همراه دُن
درنیاموزید آن نام مَهُن
بدین سبب مسیح نام «مهین خداوند» که مرده زنده میکند را به آن همراه نادان خود یاد نداد.
کاو نداند، نقص بر آلت نهد
سنگ بر گِل زن تو، آتش کی جهد
چراکه آدم نادان از حکمت یا سو استفاده میکند و یا آنرا به اشتباه مورد استفاده قرار میدهد. حکایت اینکه، سنگ بر سنگ و یا سنگ بر سنگ آهن زدن جرقه و آتش تولید میکند ولی اگر سنگ بر گل بزنی، هیچگاه جرقه ای تولید نمیگردد و کاری بیهوده است. و کسی که اینرا نمیداند، میگوید عیب یا از سنگ است و یا از گل.
دست و آلت همچو سنگ و آهن است
جفت باید جفت شرطِ زادن است
ادمی و اسرار حیات هم مانند سنگ و سنگ آهن میمانند، اگر یکی از این دو واقعی نباشد و اتش عشق بخدا را زنده نکند، معلوم میشود که یا آدمی ایراد دارد و یا آنچه که «حکمت» نامیده شده، واقعی نیست. درست مانند تولید بچه براه طبیعی است که تا یک زوج نباشند اینکار امکان پذیر نیست.
آنکه بیجفت است و بیآلت، یکیست
در عدد شک است و آن یک بیشکیست
تنها کسی که نه به جفت احتیاج دارد و نه وسیله، بیشک خداوند است. ولی در مورد دیگر مردمان (در عدد) تنها نور درونشان (آن یک) مانند خداوند عمل میکند، تنها و بی وسیله.
اگر کسی شایستگی و جنبه شنیدن حکمت را نداشته باشد و یا اگر اسرار به او گفته نشود، و تک و تنها مانده باشد، بی خاصیت و ناقص و ابتر است.
آنکه دو گفت و سه گفت و بیش از این
متّحد باشند در واحد یقین
آن که دو گفت یعنی آنکه آدمی را تنها جسم و جان میداند، آنکه سه گفت، یعنی آنکه اعتقاد دارد که آدمی از سه بخش، جان و تن و خرد، تشکیل یافته است، و یا هرکس دیگر با هر اعتقاد دیگر، همه اینها در یک مطلب مشترکند و آن اینکه آن ( نور درون) برای هر انسانی، بیشک تنها یکی است و در درون آدمی وجود دارد.
اَحوَلی چون دفع شد، یکسان شوند
آن دو سه گویان، یکیگویان شوند
کژ بینی که از میان برود، همه آدما با هر عقیده ای، اتفاق قول خواهند یافت که برای هر انسان تنها یک خدا وجود دارد.
گر یکی گوئی تو در میدانِ او
گرد میگردی تو از چوگانِ او
یکی از زیباترین ابیات مثنوی همین بیت است. میفرماید: اگر آدمی در «میدان بازی چوگان خداوند» مانند یک توپ (یکی گوی) باشد، هنگامیکه خداوند با چوگان خود به توپ یا گوی میزند، آنگاه توپ از جای خود حرکت کرده و دورانی بگردش و حرکت درآمده و از حرکت آن گرت و غبار بپا میخیزد. منظور چیست؟ یعنی خالق یکی است و هنگامیکه آدمی یکی گوی باشد (یعنی یکتا پرست باشد و این را بداند که خدا یکی است) و به این حقیقت پی برده و قلبا اعتقاد بیابد، پس از حالت جماد (توپ بودن) و سکون و رخوت و بی خاصیتی درآمده، و بحرکت دورانی و جنبش و جلو رفت تبدیل گشته و از خود غبار (اثر و یا نشان بودن) بجای میگذارد. پس همه چیز برمیگردد به اینکه خداوند در درون آدمی است و هر انسان دارای یک خدای ویژه بخود اوست که مانند مروارید در صدف سینه اش قرار دارد.
و یا، تو مرجانی، تو در جانی، تو مروارید غلتانی، اگر قلبم صدف باشد، میان آن تو پنهانی.
گوی آنگه راست و بینقصان شود
کاو ز زخمِ دستِ شَه رقصان شود
و زمانی توپ (آدمی) باسرعت و بطور مستقیم، راه بطرف هدف و مقصد میپیماید، که چوگان در دست خداوند، آن شاه بلند جایگاه، باشد و او محرک گوی بوده و آنرا به رقص درآورد. با یاد و توکل بخدا روزگار را سپری کند.
گوش دار ای اَحول اینها را بهوش
داروی دیده بکِش از راهِ گوش
ای کژ بین که هرچه هم بتو گفته میشود باز کار خودت را میکنی، خوب گوش کن و با دیده بصیرت حقیقت بخوان و از راه گوش جان بشنو.
بس کلامِ پاک در دلهای کور
می نپاید، میرود تا اصلِ نور
در دلهائی که نابینا هستند، خدانشناسند، دلسردند، و هرچه هم از کلام پاک خداوند و سفارشات حق گفته بشود، تاثیری در آنها ندارد، درنتیجه آن اهورا و یا نور درونشان و یا دم الهی آنها، دست نخورده و بدون استفاده به منبع حق باز خواهد گشت. یعنی آدمی آن نامه (آن امانت با ارزش که از سر لطف به او داده شده است را) باز نکرده و نخوانده به مبدا فرستنده بازمیگرداند.
وآن فُسونِ و ریو در دلهای کژ
میرود چون کفشِ کژ در پای کژ
«وآن فسون و ریو» کنایت از حیله گری ابلیس در باغ بهشت است و میگوید در دلهای سرد و خدانشناس، آن فسون همچنان کارائی خود را دارد و آدمی را از بهشت جدا ساخته و او را همچنان در جهنم زمینی نگاه میدارد. درست مانند اینکه پای آدمی کژ باشد و در این پای کژ، کفش سمت راست را به پای سمت چپ کنیم. هم پا کژ است هم کفش مال آن پا نیست و اشتباه است.
گرچه حکمت را به تکرار آوری
چون تو نا اهلی، شود از تو بَری
آدمی که شایسته اهورایش نباشد، اگر سالها و به تکرار حکمت بخواند و بیآموزد، باز یاد نمیگیرد و در او نمینشیند.
همچنین اگر هزار بار هم از حکمت پندار و گفتار و کردار نیک، برای خدانشناسان بگوئی و تکرار کنی، آنها همچنان بیراه و گمراه میتازند، تو گوئی یاسین بگوش خر خوانده ای. و این درست حکایت اکثر آدما است.
گرچه بنویسی، نشانش میکنی
ور چه میلافی، بیانش میکنی
او ز تو رو درکِشد ای پُرستیز
بندها را بُگسلد بهرِ گریز
اگر سالها بتکرار بنویسد و به یاد بسپارد، و به گزاف بگوید، و برای خودش دانشمندی گردد، ولی هرگز به حکمت و یا علم لدن نخواهد رسید، چراکه اهورای آدمی از او میگریزد و به او پشت کرده و هرگونه بند و پیوندی را از او پاره میکند.
ور نخوانی و ببیند سوزِ تو
علم باشد مرغِ دستآموزِ تو
عکس این مطلب هم صادق است، یعنی اگر آدمی از حکمت هیچ نداند، ولی دلی پاک و مهربان و خداشناس داشته باشد، خداوند و یا آن اهورای درونش با او دوست و رفیق خواهد بود و بهمه دانشها دست خواهد یافت.
او نیاید پیش هر نا اوستا
همچو بازِ شه به خانه روستا
اهورای آدمی با هر کسی رفاقت و یاری ندارد، و مانند حکایت بعدی، بازی است که بر بازوی شاه جای دارد و نه ویران سرای هر فقیر معنوی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر