سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۴۰۴

سوفی و خادم بخش دو دفتر دو مثنوی


سوفی و خادم بخش دوم از دفتر دوم مثنوی



بشنو اکنون صورتِ افسانه را
لیک هین از کَه جدا کن دانه را
اکنون به داستان سوفی و خادم میپردازیم، ولی پیش از این، لازم به یاد آوری است که این داستان هم مانند دیگر حکایات، دو وچ (صورت، بن مایه) دارد. و آن دو وچ یکی پوست و دیگری محتویات دانه است که در داخل آن قرار دارد. و آدمی باید دانه را بجوید و از پوست و کاه آن بگذرد. و یا بقول مولانا، ما ز قرآن مغز را برداشتیم، پوست را در پای خر انداختیم. به عبارت ساده تر، ظاهر داستان را رها کن و دل بده ببین منظور چیست.
حلقه آن سوفیانِ مُستَفید
چونکه ‌در تعداد، آخر در رسید
خوان بیاوردند بهرِ میهمان
از بهیمه یاد آورد آن زمان
هنگامیکه خانگاه پر از مسافر و مهمان های رایگان(مستفید، استفاده کنندگان) گشت، خادمان میز شام برای ایشان چیدند و مهمانان را برای خوردن فرا خواندند. و سوفی داستان هم که در حالت مستی و خلسه بود، از آنحال بدر آمده و یاد اسپ خود افتاد.
گفت خادم را که در آخور برو
راست کن بهرِ بَهیمه کاه و جو
سوفی یکی از خادمان را خواند و از او خواست که به آخور رفته و برای اسپ او کاه و جو فراهم کند.
گفت، یاهو، این چه افزون‌گفتن است
از قدیم این کارها کارِ من است‌
خادم گفت، یا خدا، این چه سفارشی است. من سالهاست کارم رسیدگی به بهائم و مراقبت از آنهاست.
گفت، تر کُن آن جوَش را از نخست
اسپ پیر است و دندانهاش سست
گفت، یاهو، این چه میگویی مِها
از من آموزند این ترتیبها
گفت، یاخدا، ای بزرگ، این چه حرفی است که میگوئی، من خودم استاد اینکارهام و دیگران را درس میدهم.
گفت، پالانش فرونِه پیش پیش
داروی مندل بِنه بر پشتِ ریش‌
سوفی گفت‌ پیش از همه، پالانش را بردار و زخم پشتش را مرهم بگذار.
مندل نام پمادی است که از گذشته در ایران، برای درمان زخمهای تازه پوستی از درخت مندل و یا سندل ساخته واستعمال میکنند. مندل بمعنی بی اعتقاد و بداعتقاد هم است، چنانکه گویند که فلانی را مندلم، یعنی بی اعتقاد اویم و اعتقادی به او ندارم.
گفت، یاهو، آخِر این حکمت‌گزار
جنسِ تو مهمانم آمد صد هزار
جمله راضی رفته‌اند از پیش ما
هست مهمان جانِ ما و خویشِ ما
آخورچی گفت، یاخدا، من درسم را بلدم. من مهمانهای زیادی مثل تو و اسپت داشتم و همگی از سرویسی که بهشون دادم راضی و خشنود بودند، چراکه خرسندی مشتری، اساس کار ما است.
گفت، آبش ده ولی از شیر گرم
گفت، یاهو، از تواَم بگرفت شرم
گفت شیر آب گرم را باز کن و آب ولرم به او بده. گفت یاخدا، دیگر داری حوصله ام را سر میبری.
گفت، اندر جو تو کمتر کاه کن
گفت، یاهو، این سخن کوتاه کن
گفت به خوراک جو او، کاه زیاد نزن. گفت، یاخدا، چقدر حرف میزنی.
گفت، جایش را بِروب از سنگ و پُشگ
ور بوَد تر، ریز بر وی خاکِ خشگ
گفت جایش را از سنگ ریزه و آشغال پاک کن و اگر زمینش تر و خیس است، کمی خاک خشگ بر رویش بریز.
کلمه پشگ یعنی بقایای حیوانی، اعم از مدفوع، فضله، ترشح، عرق، تراوش، سرفه خلط، پهن، پشگل، استخوان ریز، پشم و مو ووو. و پشگ ریختن یک بازی کودکانه بود که در گذشته با استخوانهای باقیمانده از حیوانات مانند قاب انجام میشد. یک چیزی تو مایه های شیر یا خط.
گفت، یاهو ای پدر! یاهو بگو
با رسولِ اهل، درس کمتر بگو
گفت یاخدا! اینقدر بکسی که کارش این است، پند نده و کار را بخدا واگذار کن.
گفت، بِستان شانه، پشتِ او بِخار
گفت، یاهو ای پدر، شرمی بدار
گفت با شانه پشت او را قشو کن و بخاران، گفت، یاهو پدر جان و دیگر بس است و شرم کن.
گفت، دُ‌مِ افسار را کوته ببند
تا ز غلتیدن نیفتد او به بند
گفت افسار او را طوری ببند که اگر غلت زد، افسار مانند بند او را گرفتار نسازد.
گفت، یاهو ای پدر، تا کی مَنال
بهر اسپ چندین مرو اندر جَوال
گفت یاخدا، انقدر ناله مکن و اینچنین بخاطر یک اسپ خودت را باریک و کوچک نکن.
گفت، بر پشتش فِکَن برگستوان
ز‌آنکه شب سرماست، ای جویای کان
گفت بر پشت اسپ برگستوان(پتو اسپ) بنداز چون هوای شب سرد است و ممکن است سردش شود.
در گذشته که تنها ایرانیان سوار بر اسپ بودند و بهمین دلیل به ایرانیان فارس میگفتند، و اکثر نژادهای اسپ هم از فلات قاره ایران برخاسته است، ایرانیان به اسپ و تیمار او اهمیت زیادی میدادند. و پتوهای مخصوصی بنام برگستوان برای آنها میساختند که هم آنان را در سرما محفوظ نگاه میداشت و هم در میادین رزم، برگستوان زرهی، جلو مجروح شدن آنان را میگرفت.
گفت، یاهو ای پدر، چندین مگوی
استخوان در زخم نبود، تو مجوی
گفت یاخدا، ای پدر اینچنین بیتابی نکن، و استخوان لای زخم نگذار و یا هنگامیکه همه چیز روبراه است، دیگر احتیاجی به گفتن تو نیست.




من ز تو اُستاترم در فنّ خَود
میهمان آید مرا از نیک و بد
لایقِ هر میهمان خدمت کنم
من ز خدمت چون گل و چون سوسَنم
گفت من از تو در کارم استادترم. و تمامی مهمانهائی که داشتم، از پذیرائی من راضی و خشنود رفتند.
خادم این گفت و میان بربست چُست
گفت، رفتم کاه و جو آرَم نخست‌
خادم اینها را گفت و از در زد بیرون و گفت رفتم که کاه و جو بیاورم.
رفت و از آخور نکرد او هیچ یاد
خوابِ خرگوشی بدان سوفی بداد
خادم سوفی را فریب داد و او را بخواب خرگوشی برد و خود بدون اینکه اصلا به آخور سر بزند، بسراغ دوستانش رفت. و سوفی هم دوباره در دنیای خود غرق شد.
رفت خادم جانبِ اوباشِ چند
کرد بر اندرزِ سوفی ریشخند
خادم به پیش قاطرچی ها رفت و با آنها کلی سوفی را مسخره کرد.
سوفی از ره مانده بود و شد دراز
خوابها میدید با چشمِ فراز
سوفی که از راه آمده و خسته بود، بزودی بخواب عمیقی فرو رفت و در خواب دچار کابوس شد.
اسپ او در چنگِ گرگی مانده بود
پاره‌ها از پشت و رانَش میربود
خواب دید که گرگ به اسپش حمله کرده و پشت و رانهایش را با دندان ازهم دریده است.
گفت، یاهو، این چه مالیخولیاست
ای عجب، آن خادمِ مُشفِق کجاست
سوفی از وحشت از خواب پرید و گفت یاخدا این دیگر چه جنونی است که درگیرش شدم، و فریاد زد ای خادم مهربان کجائی.
باز میدید اسپ را در راه ر‌وی
گه به چاهی می‌فتاد و گه به گوی
دوباره که بخواب رفت، باز دچار کابوس گشت و دید که اسپ در راهی که میرود گاهی به چاه می افتد گاهی بدره.
گفت، چاره چیست یاران جَسته‌اند
رفته‌اند و جمله درها بسته‌اند
هی از خواب میپرید و هی خادم را میجست ولی خادمان مهمانخانه درب ها را بسته و رفته بودند.
باز میگفت، ای عجب آن خادمک
نی که با ما گشت هم نان  و  نمک
من بکردم با وی اندر لطف و لین
او چرا با من کند بر‌عکس، کین
من که به او جز خوبی کار دیگری نکردم، چرا او با من بد میکند.
واژه اوستائی «لین» دارای چم و خم های زیادی است ولی دراینجا یعنی ملایمت و لطافت و نرمی.
کنایت از دم الهی است که سوفی او را فراموش نکرده ولی چرا او با وی نمیسازد؟ چون او خود برای داشته هایش تلاش نمیکند و همه چیز را به دم الهی و یا خدا میسپارد.
هر عداوت را سبب باید سَنَد
ور نه جنسیّت وفا تلقین کند
هر دشمنی از روی دلیل و علتی است، چراکه نخست: ذات و جنس انسانیت به نیکی سفارش دارد و نه بدی بی دلیل. و دوم: همه کسانیکه در یک و یا چند ویژهگی مشترک هستند (به اصطلاح همجنس هم هستند) بطور خودکار یک احساس اتفاق و وفاداری و دوستی بهم دارند. مثلا تمامی کسانیکه زیر پرچم ایران و مرزهایش زندگی میکنند، همجنسند‌، چون اشتراکاتی مانند خاک و پرچم و مرزهای مشخص دارند. درنتیجه بطور ذاتی یکنوع وفاداری و مهرو دلسوزی درمیانشان جاری است. سوفی هم که با خادم هم مسلک مینمود، از خود میپرسد چرا او که باید با من بخاطر همجنس بودن، وفاداری و مهر و دوستی داشته باشد، چنین بیرحمانه مرا ترک گفته است.
باز میگفت، آدمِ آن  لطف  وجود
کی بر آن ابلیس، جوری کرده بود
باز با خود میگفت که مگر حضرت آدم که وجودش از مهر ساخته شده بود، به ابلیس بدی کرده بود که ابلیس با او بدی کرد؟
آدمی مر مار و کژدم را چه کرد
که همی ‌خواهند او را مرگ و درد
و یا مگر آدم به مار و کژدم (عقرب) بدی کرده که آنها وقتی او را میبینند میخواهند او را گزیده و بکشند.
گرگ را خود خاصیت بِدریدن است
کاین حسد در خَلق آخِر روشن است
این نیش عقرب نه از ره کین است، بلکه اقتضای طبیعتش این است. مانند گرگ که درنده خوئی جز طبیعتش است و دست خودش نیست. و این خادم هم ذاتا آدم رذلی است.
باز میگفت،این گمانِ بد ختاست
بر برادر اینچنین  ذنم چراست
باز بخود نهیب میزد که فکر و گمان بد نسبت بخادم که مانند برادر توست، پلیدی و نارواست. ولی چرا این افکار به مخم وارد شده و رنجم میدهند؟ نمیدانم!
و این درست حکایت آدمی است که پیش خود میگوید من که انسان بدی نیستم، پس چرا خداوند دستی از غیب بیرون نمیآورد و مشگل مرا حل نمیکند، و یا چرا باید این بلا سرم بیآید؟ پس حتما خدا وجود ندارد وگرنه من آدم بدی نیستم که بد ببینم.
باز گفتی حَزم سوء  ذن توست
هر که بد ذن نیست، کی مانَد درست‌
باز می اندیشید که این افکار از دوراندیشی توست، و هرکه جلوی مطالب علامت پرسش نگذارد، به گمراهی رفتنش دور نیست و اصلاح نمیگردد.
حزم در اینجا یعنی احتیات و دوراندیشی.
سوفی اندر وسوسه اسپش چنان
که چنان بادا جزای دشمنان
سوفی داستان در کابوس و تلاتم فکری دست و پا میزد و اسپ بیچاره از گرسنگی و درد و بیخوابی در رنج بزرگ بودند. و آنچه باید بر سر دشمنانش میآمد، و یا بطور کلی بر سر دشمن بیآید، بر سر ایندو امده بود. بیگناه و بی جرم.
اسپ مسکین در میانِ خاک و سنگ
کژ شده پالان، دریده پالهَنگ
اسپ بیچاره بر روی زمین نمناک و پر از شن، با پالان کژ و لگام پاره شده از درد و رنج بخود میپیچید.
پالهنگ یعنی طنابی که لگام اسپ میبندند.
کشتۀ ره، جملۀ شب بی‌علف
گاه در جان‌کندن و گه در تلف
خسته از راه آمده، بدون علف و خوراک در حال جان کندن و نزدیک به تلف شدن بود.
اسپ همه‌ شب ذکرگویان، کای خدا
جو رها کردم، کم از یک مشتِ کا‌
و اسپ در تمامی شب با خدای خود در راز و نیاز که ای خدا از جو گذشتم، دستکم مشتی علف خشک بمن برسان.
با زبانِ حال میگفت، ای شیوخ
رحمتی که سوختم زین خامِ شوخ‌
و با خدای خود میگفت به من رحم کن که صاحبم در فکرم نیست و نادان است. خام شوخ یعنی نادان.
آنچه آن بیچاره دید از رنج و تاب
مرغِ خاکی بیند اندر سیلِ آب
آن رنج تاقت فرسائی که اسپ بیچاره میکشید، و حال او را، فقط مرغ سیلاب دیده و سر کنده میفهمد.
اسپ بیچاره چو با یوغی بقر
بس به پهلو گشت آنشب تا سحر
اسپ بیچاره که انگار مانند گاو یوغی به گردنش بسته بودند، درمانده و بیچاره از شب تا سحر، از این پهلو به آن پهلو میشد.
واژه پارسی یوغ بمعنی چوبی است که به گردن چهارپایان میبندند تا آنها را بکار گیرند، این واژه پارسی به زبان امریکائی رفته و با همین معنا و بیان متفاوت (Yoke)مورد استفاده است. چون ناقص زبانان توانا به تلفظ حرف ق پارسی نیستند.
واژه پارسی بقر دراینجا یعنی گاو درمانده.
ناله میکرد از فراقِ کا و جو
مستمند از اشتیاقِ کا و جو
از گرسنگی مینالید و رنج میبرد.
همچنین در مِحنت و در درد و سوز
ناله‌ها میکرد از شب تا بروز
اسپ بیچاره از درد و گرسنگی و خستگی از شب تا سحر ناله ها کرد.
روز شد، خادم بیامد بامداد
زود پالان جُست و بر پشتش نهاد
سحر خادم ابلیس منش آمد و بسرعت پالان به پشتش بست.
اسپ فروشانه دو سه زخمش بزد
کرد با اسپ آنچه ز‌آن بد میسزد
آن پلید مانند چهارپا فروشان دو سه سیخک بزیر شکم اسپ بیچاره زد تا از جا بجهد و خسته و مریض ننماید. و آنچنان کرد که از آن پلید انتظار میرفت.
اسپ جهنده گشت از تیزی نیش
کو زبان تا اسپ گوید حالِ خویش‌
اسپ بیچاره از تیزی که زیر شکمش زده شد از جا پرید و شرح حال و رنج آن زبان بسته پنهان بماند.
گمان بردنِ کاروانیان که مگر بَهیمۀ سوفی رنجور است.
چونکه ‌سوفی بر‌نشست و شد روان
ر‌و در افتادن گرفت اسپ هر زمان
چون سوفی سوار اسپ شد، آن بیچاره افتان و خیزان شروع به راه رفتن کرد.
هر زمانش خلق بر‌می‌داشتند
جمله رنجورش همی ‌پنداشتند
هر بار زمین میخورد، مردم کمک کرده و بلندش میکردند و هر رهگذری او را میدید تصور میکرد اسپ بیمار است.
آن یکی گوشش همی ‌پیچید سخت
و آن‌ دگر در زیرِ لگامش جُست لَخت
یکی گوشش را میپیچید آن یکی زیر لگامش بدنبال زخم میگشت.
و‌آن‌ دگر در نعلِ او می‌جُست سنگ
و‌آن‌ دگر در چشمِ او می‌دید رنگ
یکی در نعلش سنگ جستجو میکرد، آن دیگری رنگ چشمش را معاینه میکرد.
باز میگفتند سوفی این ز چیست
دی نمیکردی سپاس این اسپ قویست
مردم از سوفی دلیل رنجوری اسپ را میپرسیدند و میگفتند اینکه حالش تا دیروز خوب بود و تو سپاس خدا را میگفتی که اسپت سالم و قویست، چی شد؟
گفت، اسپ کو تا سحر یاهو خورد
جز بدین شیوه نتان یابو برد
گفت اسپی که تا سحر، بجای تیمار و خوراک، بخدا سپرده شود، بهتر از این نمیشود.
یابو بردن یعنی بظاهر قوی ودر درون بسیار ناتوان.
چون‌که ‌قوتِ اسپ بشب یاهو بود
شب مُسَبِّح بود و روز اندر سجد
اگر شب به اسپ بجای تیمار کردنش، تسبیح بدی تا بجای خوراک تسبیح بگرداند، سحر درحال سجده (بحال مرگ) پیدایش میکنی.
چون ندارد کس غمِ تو مُمتحَن
خویش باید کارِ خویشتن ساختن
هیچکس در دنیا غم ترا نمیخورد، و کار را هیچکس بهتر از خود آدمی انجام نمیدهد.
واژه ممتحن فاعل فعل امتحان و دراینجا بمعنی آنکه میآزماید و آزمایش میکند. مینگرد در قول و گفتار و میاندیشد پایان کار را.
نامردمی خادم خانگاه تنها منحصر به او نیست، اکثر آدمیان مانند او دو رو و ابلیس منش اند:
این حکایت در معنای ظاهری (در پوست) به مردم میگوید که به ظاهر و سخنان هرکسی نباید اعتماد کرد. ولی در مغز و دانه، یکی از سخنان مولانا اینست و از این واقعیت پرده دری میکند که همه چیز را بخدا سپردن و از خدا دانستند، جز گمراهی چیزی نیست و پایانی جز تباهی و تیره روزی ندارد.
آدمی‌خوارند اغلب مردمان
از سلام و لطفشان کم جو امان
اکثر مردم آدمخوارند، و صورت درون و بیرونشان یکی نیست. چون خود از زشتی درون خود آگاهند و بدین سبب برای اینکه ترد و تمسخر نشده و مورد انزجار قرار نگیرند، به چهر خود ماسک زیبا میزنند، ماسک زیبا چیست؟ صورت رنگ شده، پلاس بروز و زیبا، ادب و تربیت ساختگی، زبان شیرین، همدردی و دلسوزی دروغین، اظهار فضل نادرست، شعارهای تو خالی ووو.
خانۀ گول است دلهای همه
کم پذیر از گول مردم دَمدمه
دل مردمان لانه تزویر و ریا و مکر و حیله است. گول این مردم را نباید خورد.
دمدمه، حیله و فریب. دم بدم دادن برای فریبکاری.
از دمِ گول آنکه او یاهو خَورد
همچو آن اسپ سر  درآید در نبرد
هرکه از دغلها و فریبکاران نیمه مجنون احمق (گولها)، یا خدا و خدا بزرگ است و بسپار بخدا و دلجوئی و نترس و نگران نباش شنید و به انها اعتماد کرد، عاقبتش مانند آن اسپ بیچاره خواهد بود.
هر که در دنیا خورَد تلبیس گول
وز عَدوی دوست‌ر‌و تعظیم و پول
هر که در دنیا گول مکاران را بخورد و احترام و تعظیم و پول و مکر دشمنان دوست نما را باور کند و بپذیرد، در پایان یک فریب خورده تیره روز خواهد بود.
عشوه‌های یارِ بد مَنیوش هین
دام بین، ایمن مرو تو بر زمین
آگاه باش تا فریب ظاهر دشمنان را نخوری و بر روی زمین با خرد گام بزن، چرا که بر سر راه هزاران چاه و چاله کنده شده است.
صد هزار ابلیسِ یاهو  آر بین
آدما، ابلیس را در مار بین
هرکه خدا خدا کند، دلیل بر آدم بودنش نیست، بلکه ممکن است بیست و یا ابلیسی باشد که در پشت یاهو خود را پنهان ساخته است.
در داستانهای کهن ایران، در داستانی بنام آدم و حوا، میگوید که ایندو در بهشت، با دیگر مخلوقات خدا رفاقت داشتند و زبان آنها را میفهمیدند. و در این میان با مار از همه بیشتر نشست و برخاست میکردند. و بدین جهت دشمن آنها، ابلیس خود را شبیه مار ساخت و از راه دوستی، پوستشان را کند و سبب بیرون رفت آنان از بهشت شد. در اینجا میفرماید، ای آدم یادت باشد که از چه کسی فریب خوردی، همان رفیقی که از همه بیشتر به او اعتماد داشتی.
دم دهد، گوید ترا، ای جان و دوست
تا چو کسابی کِشد از دوست پوست
میآیند و میشوند محبوب دلها! و تنها زمانی ماهیت واقعی آنان مشخص میگردد، که مانند قصابی (کساب) بیرحم، پوست دوست را قلفتی، یک تکه بدون آنکه پاره و سوراخ شود، میکنند.
واژه پارسی قلفت یعنی یکجا و یکباره، چنانکه گویند: پوست سرش قلفتی بیرون بیاورند. و از کلمه قالب و جلد و غلاف باشد.
دم دهد تا پوستت بیرون کِشد
وایِ آن کاز دشمنان اَفیون چِشد
قصابها(کسابها) برای کندن پوست بطور قلفتی و یک تکه، از یکجائی از پوست، بدرون و زیر آن فوت میکنند(دم میدهند) تا پوست از غشای نرم و لزجی که آنرا به گوشت متصل کرده جدا گردد، هنگامیکه اینکار صورت گرفت، باقی آن دیگر آسان است و پوست قلفتی کنده میشود.
دم دادن در اینجا هم کنایت از این مطلب است و هم سخن آهسته و چرب و نرم و موافق میل در گوش گفتن و دم زدن، و هم در وافور دمیدن است تا تریاک برای کشیدن آماده گردد. میفرماید، بدا بحال آن کسانی که دچار این دمیدن های دشمنان دوست رو و دوست نما گردند که در هر سه حالتش، خسران بزرگی نهفته است.
سر نهد بر پایِ تو کساب ‌وار
دم دهد تا خونت ریزد زار زار.
قصابها برای کندن قلفتی و یکجای پوست گوسپند، از پوست دم پای گوسپندان، زیر پوست او دم داده و فوت میکنند (سر نهد بر پای تو کساب وار). همچنین دشمنان سر ترا بر دامان خود گذاشته و آنقدر داستانهای شیرین برایت دم میزنند، تا خوابت ببرد. (کنایت از خواباندن کودک بروش مادران ایرانی). و یا در وافور میدمند و سپس آنرا بر لبان تو میگذارند تا تریاک ناب را بدرون مخ خود کشیده و از خود بیخود گردی. و همه این کارها برای چیست؟ برای اینکه براحتی ترا از میان برده و خونت را با بیرحمی تمام، زار زار ریخته و هرچه داری از تو بغارت برند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر