شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن بی پولوس

در بخشهای پیشین از دفتر دوم مثنوی، حضرت مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی، از اهورای آدمی، انواع و چگونگی کارکرد و یا ازکار افتادن آن سخن گفته و آنرا شرح میدهد. در بخش نخست این حکایت، مولانا آدمی را متشکل از دو بخش کاملا متفاوت میداند. و این تفاوت را به اندازه فرق میان روز و شب بیان میکند. و میفرماید همانگونه که کره زمین، همیشه دارای نیم روشن و نیم تاریک است، آدمی هم بهمین ترتیب با دو نیروی تاریکی و روشنائی که با هم به یک اندازه قدرتمند هستند، بدنیا میآید. و بزرگ و یا کوچک شدن هرکدام از این دو نیرو، به تربیت آدمی چه در خانواده و چه در اجتماع، بستگی دارد. در این بخش مولانا حسام دین از نیروی تاریک آدمی و توانمندی آن سخن میگوید.
با وکیل قاضی ادراک مند
اهل زندان در شکایت آمدند
زندانیان جمع شدند و به رئیس زندان (وکیل قاضی) شکایت نامه ای نوشته و از آن شیاد شکایت کردند.
که سلام ما به قاضی بر، کنون
بازگو آزار ما زین مرد دون
و از او خواستند که به قاضی شهر شکایت آنها را رسانده تا او کاری درباره اش انجام دهد.
چندین بیت را حذف کردند و سپس:
کاندر این زندان بماند مستمر
«یاوه تاز» و «تبلخوار است» و مضر
زندانیان در نامه نوشتند که، این شیاد حبس ابدی، هم پر حرف و حقه باز (یاوه تاز) هم پرخور و وحشی (تبل خوار) و هم مایه دردسر و خسران است.
مرد زندانی نیابد لمه ای
ور به سد حیلت گشاید تمهای
در زمان پیش آید آن دوزخ گلو
حجتش این که خدا گفته کلو
ما زندانیان یک لحظه از شر او آرامش نداریم، حتی اگر به سد دشواری یک خوراکی بیابیم و خود را از او پنهان کنیم، باز هم ما را یافته و قربانی خود میکند.
دوزخ گلو و یا چاه ویل، یعنی چاهی که هرچه در آن میریزی پر نمیشود. و میگویند این صفت دوزخ است که هرچه در آن ریخته میشود باز هم جا دارد.
واژه اوستائی «تمه» اینجا یعنی خوراک، خوردنی. تتمه.
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بی سلا و بی سلام
با بیشرمی بدون دعوت و بدون سلام مانند مگس آمده و خود را مهمان سفره دیگر زندانیان میکند.
پیش او هیچست لوت شصت کس
کر کند خود را اگر گوئیش بس
«لوت شست کس» سازی است که بهنگام نواختن صدای بسیار بلندی ایجاد میکند. و به شست گوش معروف است. و میگوید این شیاد گوشهایش از «لوت شست گوش» بیشتر است، ولی وقتی از او میخواهیم که آزار نرساند و بس کند، خود را جوری به نشنیدن میزند، تو گوئی کر است.
گو ز زندان تا رود این گاومیش
یا وظیفه کن ز درگه لقمه ایش
یا این شیاد زورگو را از این زندان منتقل کن، یا از آشپزخانه زندان، خوراک اضاف برایش معین کن.
ای ز تو خوش مهتران و هم کهان
ما ز دست شر و آزارش رهان
زین چنین قحط سهساله، داد داد
ظل مولا، تا ابد پاینده باد
ای قاضی برحق که کوچک و بزرگ از تو راضی و خرسندند، بداد ما برس و شر او را از سر ما کم کن. و در پایان هم نوشته بودند که از این بلا که مانند قحطی سه ساله کشنده است، ما را نجات ده. سایه دولت آن دادگر همیشه برقرار و پایدار باد.

سوی قاضی شد وکیل با نآمک
گفت با قاضی شکایت یک به یک
و میگوید، رئیس زندان با نامه زندانیان نزد قاضی رفته و شکایت آنها از مرد شرور را به او گفت.
واژه پارسی «نامک»یعنی نامه، نوشته، رساله، کتابت. و این واژه امروزه در اینترنت کاربرد زیادی دارد.
خواند او را داور از زندان به پیش
پرس و گوئی کرد از اَوآن خویش
قاضی از افراد و کارگزاران خود(اَوان خویش) پرس و گوئی و کاوش کرد(تفحص کرد) و مرد زورگو را پیش خود فراخواند و از او بازپرسی نمود.
واژه اوستائی «اوآن» جمع واژه «اون» و بمعنای «فرد، واحد» یا «افراد خاص» در یک جامعه است. در زمان قاجارها به فرمانده ده واحد نظامی، «اون باشی» میگفتند. و لباس رسمی و متحد شکل، اعضای یک سازمان یا گروه نظامی و امثال آنها را اونیفرم میگفتند و میگویند. این واژه پارسی به اکثر زبانهای دنیا رفته و با همین بیان و معنا امروزه مورد استفاده است.
گشت ثابت پیش قاضی آن همک
که نمودند از شکایت آن نمک
وقتی شکایت نامه (نمک) و ادعاهائی (همک) که شاکیان درمورد مرد زورگو، بیان نموده بودند، پس از بازپرسی در دادگاه، برای قاضی به اثبات رسید.
گفت داور خیز زین زندان برو
سوی خانه «مرده ریگ» خویش شو
قاضی حکم کرد و به آن جفاپیشه گفت که از زندان بیرون رانده میشوی. پس برو و در سرای بجا مانده و شایسته ات فرودآ.
یک داستان استوره ای و باستانی وجود دارد که در آن میگوید، حضرت زرتشت و همسرش یلدا (آدم و حوا) دست در دست هم راه میرفتند و « مرده ریگها» را به پشت سر خود میانداختند. و پس از اینکار، آن ریگها تبدیل به انسان میشدند. سمبولیک این داستان اینست که آن ریگهای مرده، کنایت از دو پاهای جاهل و نادان هستند که توسط حضرت زرتشت مقدس تبدیل به انسان میشدند.
در اینجا با کنایت از این داستان، قاضی به آن تبهکار میگوید، به توحش خودت برگرد، به دورانی که هنوز ریگ مرده و یا «مرده ریگ» بودی، چراکه جای تو دربین انسانها نیست. «مرده ریگ» خویش شو، آویزان خودت شو، و یا درگیر خودت شو؟
و البته واژه مرکب و پارسی «مُرده ریگ» که صورتهای دیگر آن «مُرده ری» و «مُردَریگ» و «مُردَری» است را به معنای «برماند» و یا «بازمانده از مُرده» در لغتنامه ها تعریف کرده اند. و مترادفهای پارسی آن «ارث»، «ارثیه»، و «میراث»هستند که وام گرفته از اوستا میباشند. همچنین واژه «ماتَرَک» به معنای «آنچه تَرک شده یا رها شده» نیز واژه ترکیبی و پارسی دیگری است که بجای ارث استفاده میشود. و در اینجا تفسیر کردهاند که قاضی مرد را بخانه ای که از پدر به او ارث رسیده میفرستد. ولی به اعتقاد من، مولانا نقبی به همان داستان استوره ای ایرانزمین میزند.
گفت خان و مان من احسان تست
همچو کافر جنتم زندان تست
مرد ستمکار به قاضی گفت، که همه کار و خان و مان من، تو و زندان توست. (کنایت از نیمه تاریک آدمی و دنیای تن که در آن زندانی است) و من مانند آن خدانشناس و گناهکاری هستم که میداند از این دنیا به جهنم میرود، پس زندان تنگ این دنیا برایش بهشت است، برای من هم زندان تنگ تو بهشت است. کنایت از اینکه ابلیس بجز تن آدمی، جائی برای رفتن، ندارد.
گر ز زندانم برانی تو به رد
خود بمیرم من ز درویشی و کد
اگر مرا از زندانت برانی و بیرون کنی، من از تنگدستی و بیکسی و بینوائی خواهم مرد.
مولانا در بخش پیشین آدمی را متشکل از دو نیمه روشن و تاریک، توصیف میکند. از اینجا به بعد، بحث نیمه تاریک آدمی و یا نیمه ابلیس او، گفتار مولانا است.
کاندر این زندان دنیا من خوشم
تا که دشمنزادگان را میکشم
ابلیس میگوید، من در این دنیا با آزار دیگران خوشم. و بدنبال ازمیان برداشتن فرزندان خلف آدم (زرتشت مقدس) و نسلهای زرتشتی که پس از او آمدند(دشمن زادگان) هستم.
هر که او را قوت ایمانی بود
وز برای زاد ره نانی بود
میستانم گه به مکر و گه به ریو
تا بر آرند از پشیمانی غریو
هر انسانی که کمی پارسائی برای روز رستاخیز (تناسخ) در کوله بارش قرار داده است را، گاهی با مکر و حیله و گاهی با آز و حرص تَمَ خودشان (ریو) از آنها میروبایم تا رنج از دست دادن آن اهورا و نور درونشان، داد و فغان و فریادشان را به آسمان برساند.
گه به درویشی کنم تهدیدشان
گه بزلف و خال بندم دیدشان
گاهی از ترس فقر آنان را وادار بدزدی و قتل و جنایت کرده، گاهی با تبلیغ برندها و مارکهای پر زرق و برق و زیبا زیستی و زیبا بودن، آنان را وادار به چشم همچشمی و رقابت و به بیراه رفتن و گمراهی میکنم.
قوت ایمانی در این زندان کم است
وآنچه هست از شر این بیست در خم است
برای آدما، در این دنیا (در این زندان) ایمان و باورمندی بسیار کمی باقی مانده است. و اگر هم هنوز چیزی باقی مانده، از شر این بیست(ابلیس و یا نیمه تاریک آدمی) خم شده و درحال شکستن است.
از نماز و سوم و سد بیچارگی
قوت ذوق آید، بَرَد یکبارگی
از نیایش پی در پی یزدان و پرهیزگاری و امساک از پلیدی(سوم) و پاسداری از سه نیک، و سدها دشواری و سختی دیگر، آدمی نور درون خود را روشن نگاه داشته و آنرا توانا میکند (قوت ذوق آید) ولی بعد، آن نیمه تاریک و ابلیس درونش آمده و با یک خباثت و پلیدی، همگی را به باد فنا داده و آنرا برداشته و یکجا و یکباره با خود میبرد. مانند آن گاوی که ابتدا نه من شیر میدهد و سپس با یک لگد، همه آن را بر زمین پخش میکند.
یک بلیس است در هزاران میرود
هر که در وی رفت او، آن میشود
یک پلیدی، دشمن هزاران زیبائی است، چراکه وقتی پلیدی در درون آدمی وارد و بزرگ شود، دیگر بیرون رفتنی نیست و تا همه نور آدمی را خاموش نکند، و او را مانند خود تاریک و پلید مطلق نسازد، دست بردار نیست. پس باید از راهیابی آن بدرون خود و یا از بزرگ شدن نیمه تاریک خود، بشدت پرهیز کرد.
هر که سردت کرد می دان، کاو در اوست
گول پنهان گشته اندر زیر پوست
هر تفکر، هر گفت، و یا هر کرداری، چه از جانب خود و چه از طرف دیگران، موجب دلسردی و سبب جدائی آدمی از خدا شود، باید او بداند و آگاه باشد که نیمه تاریک بشدت بزرگ و تبدیل به ابلیس گشته، و ابلیس تا زیر پوست بالا آمده است.
چون نیابد صورت، آید در خیال
تا کشاند آن خیالت در وبال
این ابلیس از خدا گسسته، اگر نتواند از راه ترس و تبلیغات و وساوس و فریب، خود را در انسان بزرگ ساخته و تا زیر پوست بالا بکشد، پس از طریق خیال وارد شده و وبال و یا یک بار سنگین تاقت فرسا برای اهورای او میشود، تا از این راه بتواند نور آدمی را هدف گرفته و خاموش سازد.
از خیالات تو میآید بلا
چون خیال فاسد آمد جابجا
از طریق خیالات و آرزوها و آینده زیبا، خود را بدرون انسان، نما و آشکار میسازد. و هنگامیکه آدمی دچار خیالات بیهده و فاسد شد، پس باقی کار دیگر دشوار نیست.
گه خیال فُرچه و گاهی دکان
گه خیال علم و گاهی خان و مان
آدمی در خیالات، گاهی آرزوی تنبلی و بیکاری و استراحت (فُرچه) دارد، گاهی آرزوی کار و تلاش (دکان) گاهی میخواهد مرد دانش و علم و نام آوری باشد، گاهی اهل خانه و خانواده و نان آوری.
گه خیال مکسب و سوداگری
گه خیال ماجرا و داوری
گاهی در خیال بازار و بازرگانی، کسب و کار ثابت. گاهی بفکر سفر و ماجراجوئی و جهانگردی.
گه خیال نقره و فرزند و زن
گه خیال بو فضول و بو حزن
گاهی در آرزوی زن و فرزند و پول. گاهی تو خیال لاابالی و هرزهگردی و هرزه بودن. (بو فضول و بو حزن)
گه خیال کاله و گاهی قماش
گه خیال مفرش و گاهی فراش
گاه فکر تکروی(کاله) گاهی گروهی و پیروی(قماش)، گاهی در آرزوی مجردی (مفرش) و گاهی ازدواج (فراش).
گه خیال آسیا و باغ و راغ
گه خیال میغ و ماغ و لیغ و لاغ
گاهی در حسرت خورشید و باغ و مرغزار و تابستان گرم، گاهی در آرزوی ابر و باران و پاییز و زمستان و برف و سرما.
واژه پارسی آسیا از ریشه آس بمعنی مرکز، استوار، ایستاده، بالا و همچنین بجایگاه بالا آمدن خورشید آژیا و یا آسیا میگویند.
لیغ: ابر سیاه پاییزی، پائیز. لاغ: سرد، سرما، برف و بوران و زمستان.
گه خیال آشتی و جنگها
گه خیال نامها و ننگها
گاهی در خیال آشتی و صلح، گاهی در جنگ و جدال. گاهی در خیال شهرت و نیک نامی، گاهی در خیال ترس از رسوائی.
هین برو کن از سر این تخییلها
هین بروب از دل چنین تبدیلها
و این آرزوها و خیالات ذهنی، آدمی را به آینده ای شکوفا و پر از پیروزی و موفقیت در کار و مقام و جایگاه بالای علمی و اجتماعی و ثروت و دارایهای نجومی و داشتن کاخ ووو، میبرد، و آنچنان بزرگ و مهم میسازد که انسان آنها را اهدف حقیقی خود میداند. پس برای رسیدن به آنها دست بهر نامردمی و کردار ناشایست و ناروا و آدمخواری ووو میزند. غافل از اینکه در چنگ قوانین تناسخ که به هر خیالی میخندد، اسیر است.
پس آرزوها و خیالات بیهده را از ذهن و فکر خود دور و حذف کن، و افکارت را از ناشدنیها و ناممکن ها و آنچه در تناسخ تو نیست، پاک ساز.
هان بگو یاهو اندر این زمان
از زبان تنها نه، بل ژرفای جان.
بخدا و به یاد خدا باید پناه برد، و از ته دل او را بکمک طلبید. بجز این، کار برای آدمی بسیار دشوار است.

نماد لوح و قلم حضرت زرتشت، بهمراه خداوند بال و نشان جاودانگی و حرکت بسوی خدا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر