چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۴۰۴

باز در خانه نیاز دفتر دوم مثنوی


یافتن شاه، باز را به کمپ زن


بخشی که در زیر میآید، یک تکه از «میان حکایت» شاه و باز و یا شاهباز است. بخش نخست آن که درباره یکی از شاهان امپراتوری پارسی و پرنده شاهین اوست و ماجرای شیرینی دارد و اینکه چرا باز از شاه میرنجد و از او میگریزد، چگونه سر و کارش به کمپ بیابانگردان می افتد، و چگونه اسیر بیابانگرد میشود، بطور کلی حذف شده و ما از چگونگی رخدادی که بر اثر آن، اهورائی که همنشین خدا است، از آدمی دور می افتد، و چگونه میتوان از این مصیبت پرهیز کرد و روح خود را نجات داد، محروم و دور افتادیم. چرا؟ چون آدمخوارها و خونخواران پلید و پلشت و نفرت انگیز، تنها بکشتن ما قانع نیستند، اینها بیشتر از اینکه دشمن موجودیت ما باشند، دشمن هویت و تاریخ و نیاکان و فرهنگ و یزدان ما هستند. این ابلیسی که امروزه بیماری هاری هم گریبانش را گرفته، تنها به پاک کردن نام ایران از جغرافیای زمین بسنده نمیکند، این دیوانه زنجیری، بدنبال پاک کردن نام ایران از تاریخ موجودیت بشر است. چرا؟ بهمان دلیل که آدم از بهشت بیرون رانده شد، یعنی به سبب حسادت، خباثت، عقده حقارت و ترد شدن از مهر خدا.
بهرحال داستان از آنجا شروع میشود که یک چادر نشین (کمپیر) شاهباز را بچنگ آورده و او را قربانی حماقتهای خود میکند.
اما آنچه که میتوان از ابیات باقیمانده این حکایت حکمت آموز مولانا، نتیجه گرفت، به اعتقاد من دو مطلب است. یک: پوست این حکایت میگوید که از نادانان و بیخبران بیابانگرد باید با تمام قوا گریخت و از آنها دوری کرد. دو: و مغز حکایت، درباره چگونگی ازمیان رفتن فر ایزدی نزد عزیزان خدا است و در اینراه از جمشید شاه (امپراتور جم) و‌ کاووس کی «امپراتور کیکاووس» و از کوش شاه از پادشاهان باستان جهان که همگی دارای فر ایزدی بودند و در جهان شگفتی آفریدند، ولی بسبب منم زدن فر ایزدی از ایشان گریخته، مثال میآورد.
این حکایت همچنین تاکید دوباره بر سخن پیشین دارد که علم لدن و حکمت ایزدی را نمیتوان بهر کسی داد. چراکه آدما بطور اعم جنبه داشتن این علم را ندارند. دو: آدما از نظر کم و کیف «جان» با همدگر متفاوتند. و همانگونه که در حکایات پیشین آمد، آدما یا بطور کلی فاقد روح و نور درونند و چهارپا و یا درنده ای بیش نیستند، و یا از اهورا و دم الهی خود بدرستی بهره نمیبرند و از خرد تهی اند. و یا اینکه شایسته علم لدن هستند ولی جنبه نگاه داشتن آنرا ندارند. و بهرحال دادن این علم به هر کسی مصیبت بار است.
حکمت آن باز است کاو از شه گریخت
سوی آن کمپیر کاو می آرد بیخت
تا که شوربائی پزد فرزند را
دید آن باز خوش خوش‌زاد را
پایکش بست و پرش کوتاه کرد
ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد
علم لدن مانند آن شاهینی است که بر روی بازوی شاه جای دارد. تنها کسانیکه شاه منش (پاسداران سه نیک) میباشند، شایسته داشتن علم لدن و حکمت شده و از آن برخوردار میگردند. و نباید حکمت و علم لدن را به نااهل آن سپرد. و حکایت آن شاهینی که جایگاهش بروی بازوی شاه بود، ولی به شاه پشت کرد و از او گریخت و بناگهان در دام یک نادان افتاد، در تائید این ادعا است.
روزی یک کمپیر (کولی و بیابانگردی که در کمپ و یا چادر زندگی میکند) برای جمع آوری هیزم به بیابانی که در آن چادر زده بود، رفته تا برای فرزندانش شوربا (آش) بسازد و بناگاه در میان بته ها چشمش به بازی افتاد که در بین شاخه های درختی گیر افتاده بود. بیابانگرد شاهین را گرفته و به چادر خود برد و پایش را بسته، چنگالهایش را چیده و بال و پرش را هم کوتاه کرد. سپس از سر مهربانی کمی کاه جلوی او ریخت تا بخورد.
گفت نااهلان نکردندت بساز
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
برسم نادانها که همیشه حق بجانبند، بیابانگرد بیخبر هم که شاهین نمیشناخت (بیابانگردانی که از حکمت و دانش بیخبرند) بتصور آنکه شاهین یک حیوان خانگی است، با دلسوزی به شاهین گفت، ببین نااهلان با تو چها کردند! آنچنان از تو غافل بودند که هم موهای سرت بلند شده و هم ناخن هایت دراز.
دست هر نااهل بیمارت کند
سوی مادر آ که تیمارت کند
هرجا یک بیت واقعی از مولانا باشد آنچنان پر بار است و گفتنی درخود نهان دارد که هرچه هم درباره اش مینویسی باز هم کم میآوری. مثلا همین بیت ساده که در ظاهر، هم از زبان نااهل بیخبر میگوید:«بیچاره تو‌که در دستان نااهلان اسیر بودی. و خبر خوب اینکه از این پس، من مانند یک مادر مهربان ترا تیمار کرده و ازت مراقبت خواهم کرد» و هم از زبان مولانا یک پند و نصیحت کلی در خود دارد که به خواننده میگوید:«دلا، از نادان و بیخبر بپرهیز و نزد کسی بنشین که او مانند مادر از دل تو خبر دارد، بزیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد، نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد، نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گوهر دارد»
مِهر جاهل را چنین دان ای رفیق
کژ رود جاهل همیشه در طریق
جاهل ار با تو نماید همدلی
عاقبت زخمت زند از جاهلی
جاهل و نادان حتی در مهر ورزی هم موجب خسران و بلا است. پس اولین نکته این است که از نادان و بیابانگردان بیخبر باید بشدت پرهیز کرد و از آنها گریخت، چراکه نادان در هر کاری حماقت نشان میدهد. یعنی بر زمینت میزند نادان دوست.
و ما ایرانیان دو سد سال است (پس از کشته شدن نادر شاه ایران از بین رفت) که این مطلب را با گوشت و خون خود تجربه کرده و اسیر نادانان و بیابانگردان شدیم و درنتیجه هم چنگالهای تیزمان کوتاه شد و هم پر و بال پروازمان را چیدند. چه از روی خباثت و پلیدی و چه از روی نادانی.




ابیاتی حذف شده و سپس:
روز شه در جستجو بیگاه شد
سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد
شاه که از رفتن شاهین بسیار ناراحت بود تمام روز را تا شب بدنبال «شاهین رنجیده و قهر کرده» گشت، تا اینکه در بیرون از دروازه های شهر به چادر آن بیابانگرد و کمپ بیابانگردان که همیشه در پشت دیوار های شهرهای پارسی چمبر میزدند، رسید.
واژه پارسی کمپیر، همان کمپ و چادر نشینی است. این واژه به زبان امریکائی رفته و با همین بیان و معنا مورد استفاده است.
دید ناگه باز را در دود و گرد
شه برو بگریست زار و نوحه کرد
چشم شاه بناگاه شاهین محبوب خود را در گرت و خاک چادر بیابانگرد، زار و نزار و پا بسته دید. و از دیدن حال او بشدت غمگین گشت.
گفت هرچند این جزای کار تست
که نباشی در وفای ما درست
گفت، هرچند آنکه با ما (خدا) پیمان شکنی و بی وفائی کند، پایانی بهتر از این نخواهد داشت و دچار مکافات میشود.
چون کنی از خلد در دوزخ فرار
غافل از بیرحمی دنیای نار
هنگامیکه از نیکی (خلد و یا بهشت) بگریزی و به پلیدی (و یا جهنم و دنیای نار) پناهنده شوی، و غافل از کردار نادرست خود باشی، پس از خدای خود جدا شده و درنتیجه از کمک اهورا و یا نور درونت (خدا) محروم گشته و گرفتار و دچار رنج و مصیبت خواهی شد.
این سزای آنک از شاه خبیر
خیره بگریزد به جهل کمپیر
این سزای آنکسی است که از شاه توانا و دانای خود (خدای خبیر خود) بگریزد و به بیابانگردان (دنیا پرستان وحشی و آدمخوار و آنانی که نسل اندر نسل و قرنها در توحش زیستند و امروزه تازه بدوران رسیدهگانی عقده ای و بیمارند) روی میآورد.
واژه پارسی خبیر از خبر و آگاهی است و بمعنی آگاه، داننده، خبره، باخبر، دانا، کاردان ووو میباشد. از القاب حضرت زرتشت بمعنای دانا و توانا است.
کمپیر جاهل، این دنیای دُن
هرکه مایل شد بدو خوار و غُبن
چادرنشین و جاهل، این دنیای ناچیز است که هر که در راه آن اهورای خود را بفروشد، دچار و گرفتار حماقتهایش گشته و درنتیجه همواره در ذلت و خواری و رنج و غم (غبن) بسر میبرد.
و چرا مولانا از واژه کمپیر و یا چادر نشین پیر برای «کنایت از دنیا» استفاده میکند؟ چون چادرنشین، یعنی نیمه وحشی و بیخبر از تمدن و فرهنگ و ادب و انسانیت. و چادر نشین پیر یعنی آنکه تمامی عمرش در توحش زیسته است. و اگر نیک بنگری، در دنیا از ابتدای آفرینش تا انتها، چیزی بجز توحش و قوانین خشن، حکم فرما نیست. یعنی در دنیا همیشه قوانین جنگل و توحش و زور و بربریسم بوده، هست و خواهد بود، و پناه بردن به دنیا(کمپیر) یعنی از انسانیت گریختن و تن به توحش و یاسا سپردن.
(وحشیگریهای چنگیز مغول بیابانگرد که اقلیم خراسان را به آتش کشید، یاسا نامیده میشود)
هرکه با جاهل بود همراز باز
آن رسد با او که با آن شاهباز
هرکه با جاهلان (نادانان و بیخبران خدانشناس و دنیا پرست) دوستی کند، روزگارش مانند آن شاهباز میشود.
باز میمالید پر بر دست شاه
بیزبان میگفت من کردم گناه
شاهین از روی ندامت و پشیمانی با زبان بی زبانی از شاه طلب بخشایش و برگشت به جایگاهش را میکرد.
پس کجا نالد کجا زارد لئیم
گر تو نپذیری بجز نیک ای کریم
اگر آدمی با خدای خود راز و نیاز نکند، با چه کسی اینکار شدنی است؟
واژه اوستائی «لئیم» دارای معنای بسیاری است و دراینجا یعنی «آنکه از شرم به پستی فرو افتاده است»
سر کجا بنهد ذلوم شرمسار
جز بدرگاه تو ای آموزگار
آن بیچاره ای که از کردار پیشین خود پشیمان است، و از نهایت شرمساری تسلیم به همه چیز است، بجز درگاه تو، به کجا میتواند روی آورد؟
برخی از واژگان پارسی مانند واژه پارسی «ذلوم» و واژه «تاسه» معنای گسترده ای دارند، و از واژگانی هستند که معنای آنها را باید شرح داد و تعریف کرد. و ذلوم یعنی مجموعه ای از احساسات ناخوشایند که موجب میشوند یک فرد «مذلوم» گردد. در اینجا یعنی تسلیم و بیچاره.
لطف شه جان را جنانت جو کند
زانک شه هر زشت را نیکو کند
لطف و نعمتهای خدا آنچنان آدمی را بشور درآورده و از زشتی ها دور ساخته و او را زیبا میگرداند که او بجز رسیده به آن دم الهی که در سینه پنهان است (در سینه ژنان است) به چیز دیگری قآن (قانع) و خرسند نیست.
واژه پارسی «ژنان» که آنرا «جنان» نوشته و جا انداخته اند، از مصدر «ژن» بمعنی پوشیده و پنهان شده است. و به این خاطر قلب را ژنان (جنان، بر وزن زمان) میگویند چون در میان سینه پنهان است و اسرار انسان را نهفته میدارد.
دراینجا میگوید لطف خداوند آدمی را بدنبال پیدا کردن اهورای پنهان درونش و اسرار او برده و او را از زشت (دوپا) به جایگاه نیکو (انسان) میبرد.
رو مکن زشتی که نیکیهای ما
زشت آمد پیش آن زیبای ما
پس از زشتی باید دوری کرد، چراکه پلیدی موجب روی برگرداندن آن دم الهی زیبا از خادمش میشود.
ابیات بسیاری حذف شده و سپس:
خدمت خود را سزا پنداشتی
تو لوای جرم از آن افراشتی
مانند شاهین که از خدمتی که بهنگام شکار به شاه خود میکرد، مغرور گشته و سر ناسازگاری و قهر را با شاه گذاشته و بختا و اشتباه رفت و پرچم گناهکاری او بدین جهت برافراشته شد.
چون ترا ذکر و دعا دستور شد
زآن دعا کردن دلت مغرور شد
و چون نیایش با اهورای درون (خدا) از طرف حضرت زرتشت مقدس به آدمیان سفارش شده است، پس هر آدمی که با نیایش با خدا، احساس نزدیکی با او را دارد و درنتیجه اعتماد بنفس میابد، و پس از مدتی مغرور از این احساس مطلوب، خود را بزرگ دیده و هرچه لطف خدا به او بیشتر میگردد، آدمی مغرورتر گشته تا کارش بجائی میرسد که خود را درمقابل خدا میبیند. (حکایت شاهباز که کنایت از حکایت جمشید شاه و کیکاووس شاه و کوش شاه است)
همسخن دیدی تو خود را با خدا
ای بسا کس زین گمان افتد جدا
خدا مهر مطلق است و آدمی را اگر جان بجانش کنی نیمه درنده و درگیر حواس حیوانی خود است. نتیجه اینکه بهنگام میدان یافتن، زنجیر پاره میکند و از خدا جدا می افتد. و این حکایت کسانی است که خداوند لطف بیشتری از جنبه شان به آنها داشته است.
گرچه با تو شه نشیند بر زمین
خویشتن بشناس و نیکوتر نشین
اگر خدا با تو راه میآید، تو بخودت مغرور نشو. (این سخن مربوط به کسانی است که عزیز خدا هستند و یا دارای فر ایزدیند. دیگران اینرا ندید بگیرند چراکه مخاتب آنها، نیستند.)
باز گفت ای شه پشیمان میشوم
وز پشیمانی بجان تسلیم شوم
شاهین پر کنده با زبان بی زبانی به شاه خود گفت که از کاری که کرده آنچنان پشیمان است که برای مردن خود را تسلیم میکند.
آنک تو مستش کنی و شیرگیر
گر ز مستی کژ رود عذرش پذیر
خداوندا پوزش و عذر آنکه مست توست اگر از این مستی و از شوق اینکه معشوقش تو هستی از خود بیخود شده و ختا میکند، بپذیر.
گرچه ناخن رفت چون باشی مرا
بر کنم من پرچم خورشید را
اگر تو با من باشی و مرا بپذیری، من برای از میان رفتن پنجه و چنگم غمی ندارم و بعشق تو ناخنهایم آنچنان توانا و بلند خواهند بود که پرچم خورشید را از درون او برمیکنم.
ورچه پرم رفت چون بنوازیم
چرخ بازی کم کند در بازیم
و اگر تو مرا دوست داشته باشی با همین بی پر و بالی آنچنان چرخ خواهم زد که چرخ گردون حیرت زده شود و کم آورد.
گر کمر بخشیم کُه را بر کنم
گر دهی کلکی علمها بشکنم
اگرچه ناتوان و زار شده ام ولی اگر تو با من باشی من آنچنان توانا خواهم بود که کوه را از جا میکنم. و با قلم و علم و دانشی (کلک) که به من میدهی، بر تمامی پرچم و علم های دنیا (کنایت از لشگریانی که با پرچم مختص بخود بمیدان کارزار میآیند) پیروز خواهم شد. مصرع دوم کنایت از لوح و قلم حضرت زرتشت مقدس است که با نوشتن اوستا تمامی دنیا را بدون حتی یک جنگ و خونریزی، بزیر پرچم «آئین به» درآورد.
واژه پارسی «کلک» دارای مترادفها و چم و خم های بسیاری است ولی در اینجا یعنی قلم. و منظور قلمی است که آنرا از نی میتراشیدند و سر نی را بزیبائی تراش داده و هنگام کتابت آنرا در مرکب و یا جوهر فرو برده و با آن مینوشتند. و کلک شکرین کنایت از نویسنده با ذوق و ماهر است. نویسنده با تبهر (معرب آن متبحر)
آخر از پشه نه کم باشد تنم
ملک نمرودی به پر برهم زنم
حضرت زرتشت مقدس (آدم) پسری داشت بنام سام(سیامک) و سام را کنعان هم میخوانند. و سام پسری داشت بنام کوش(تهمورث دئو بند) و کوش پسری داشت بنام و یا لقب نمرود که همان هوشنگ شاه کبیر است که یکی از بزرگترین شاهان باستان ایران است. او بنیانگذار شهر بابل و برج شگفت انگیز بابل (باب + ایل و یا شهر، دروازه + خدا) است. پادشاهی مقتدر و بسیار دانا که در ایجاد تمدن و آبادانی دنیا نقش بزرگی را دارد. جهودا که یک سد و پنجاه سال است در زیر زمینها و تونل های مرتوب نشسته و مانند رت تاریخ و فرهنگ ایران را میجوند و یا بکلی ازمیان میبرند و یا آنرا تحریف و سانسور و مالخود کرده و بخورد مردم دنیا میدهند، مطابق معمول و عادتشان تمامی پادشاهان شگفت انگیز ایران را جباران و ستمگران نوشته و از آنها چهره های منفی ساخته و بخورد بشریت دادند. و در عوض سرگذشت و آفرینش شگفتی های آنان و قهرمانیهایشان را بنام یکی از پیامبران ساختگی و جعلی خود در کتاب سراسر دروغین تورات ثبت کرده اند. و بدین ترتیب نمرود که آنچنان پر از دانش و فر ایزدی بود و به کمک حکمت و علم لدن خدائی خود، دنیا را آباد و متمدن میسازد و شگفتی های چون باغهای معلق بابل و بهشت نمرود، پرواز نمرود (نوشته اند با کرکسها! ولی او اولین هواپیما را که به آن صندوق نمرود میگویند ساخته است.) برج عظیم بابل ووو، میشود پادشاهی ستمگر!
این جانوران پلشت و پلید، سد و پنجاه سال است نسل اندر نسل تنها یک هدف را دنبال کردند و آنهم حذف ایران بطور کلی! هم از جغرافیای زمین، هم از تاریخ زمین و هم از حافظه زمین است! سدها هزار فیلم و داستان و نمایش جعلی ساختند تا حافظه مردم را بکلی از آئین راستی و زرتشت و پارسایان پارسی پاک کنند. سدها هزار کتاب دروغین و تحریف شده نوشتند تا دانش و بینش انسانی و پارسی را درجهت پلیدی و بیشرمی سوق داده و آنرا طبیعی جا اندازند! سدها هزار کتب شگفت انگیز حکما و دانشمندان و بزرگان باستان ایران را دزدیده و از دسترس مردم دنیا خارج ساختند!
چرا چنین دژمنی و کینه توزی سهمگین با انسانیت و پارسائی؟ چون نیش عقرب نه از ره کین بلکه اقتضای طبیعت و وجود ناقصش این است. اینها موجودات ناقص و ناتوانی هستند که از این ضعف خود آگاهند و برای پوشاندن آن دست به هر بیرحمی و نامردمی میزنند. بدین جهت بطور کلی با همه بشریت مشگل دارند، با موجودیت کره زمین مشگل دارند، با خدا در جنگند. چرا؟ چون مریضند و بجز نفرت چیز دیگری نمیدانند.
و ما در این سد و پنجاه سال که این جانوران با سدها هزار فیلم و کتاب و جعلیات که بجان ریشه های ما افتادند، درمقابل چه کردیم؟ هیچ! هیچی! حتی نفهمیدیم! حتی هنگامیکه بزرگان ما نظیر احمد کسروی را جلو چشمانمان قصابی کرده و کشتند، آخ نگفتیم. درست مانند امروز که مانند گوسپند بی دفاع کشتار میشویم، و نه تنها آخ نمیگوئیم! بلکه شادی ابلیس منشان از این جنایات بزرگ را که بعنوان شادی ایرانیان، از جنایت تبلیغ میشود را هم، با سکوت ناظریم.
بهرحال نمرود (که احتمالا همان هوشنگ شاه است) پادشاه توانا و دانا و دادگر، سدها سال بر دنیا حکومت کرد و احتمالا عمر پایدار و همیشگی داشت، اگر یک پشه به بینی او فرو نرفته و موجب مرگ او نمیشد. میگویند دلیل کشته شدنش توسط یک پشه، منم زدن او در برابر خدا بوده است.
عنصری در اینباره میفرماید: نمرود به گاه پور آذر، میگفت خدای خلق مائیم، جبار به نیم‌پشه او را، خوش داد سزا، که ما گوائیم.
مولانا در جای دیگری در همین رابطه میفرماید: آن نفسی که باخودی، خود تو شکار پشه‌ای، وآن نفسی که بیخودی، پیل شکار آیدت.
و یا بقول سعدی کبیر: پشّه چو پُر شد، بزند پیل را، با همه تندی و سلابت که اوست، مورچگان را چو بوَد اتّفاق، شیرِ ژیان را بدرانند پوست.
و بدین ترتیب اصطلاح کمتر از ذره (پشه) نه‌ای پست مشو مهر بورز، تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان، به فرهنگ اصطلاحات پارسی افزوده گشت.
و یا بقول نظامی حکیم عاشق ایران در هفت پیکر خود که برای هفت کنیشای زرتشتی (۱) نوشته است: چو نیرو فرستی به تقدیر پاک، به موری ز ماری برآری هلاک، چو برداری از رهگذر دود را، خورد پشّه‌ای مغزِ نمرود را.
همچنین در آیت ۲۶ سورت گاو نر (بقره) میفرماید:
«براستی خداوند از اینکه به پشه ای یا بالاتر از آن مثال بزند شرم نمیکند. (چرا خداوند باید از مخلوق خود شرم، ابآء و یا ننگ داشته باشد؟ و یا نه، این تفکرات یک ابله بیابانگرد است که سخن میگوید؟) آنان که ایمان آورده اند میدانند که آن مثال، حق است از طرف پروردگارشان و اما آنهائیکه کافرند میگویند: خداوند از این مثل چه خواسته است؟ خداوند بسیاری را با آن گمراه، و گروه بسیاری را هدایت میکند، و تنها فاسقان را با آن گمراه میسازد! »
اینکه این گفتار احمقانه را به پارسی احمقانه ترجمه کردند و یا به لهچه عربی هم تا همین اندازه احمقانه است، کاری نیست، پرسش اینجا است که چگونه مردم درباره این جملات مسخره حتی فکر هم نکرده و دربست آنرا پذیرفته اند؟ و یا چون تفکر و بحث در مورد قرآن را ممنوع کردند، درنتیجه حماقت دربسته خریداری شده است؟ درست مانند اینکه نه تنها تاریخ زمان هیتلر را حذف کردند بلکه سخن گفتن و اصلا نام هیتلر بردن را هم ممنوع وحتی جرم قرار دادند تا «دروغ» دربست و بی چون و چرا، پذیرفته و تائید شود!!
بهرحال صندوق و یا هواپیمای نمرود، آتش جاودان نمرود (آتشی که بهیچ طریق خاموش شدنی نبود و خاک و آب هم انرا شعله ور تر میساخت) برج شگفت انگیز بابل، هفت عجایب نمرود، سلسله کاخهای نمرود که بر سر ده ها قله بلند البرز بطور شگفت انگیزی بنا نموده شده، و مردم از این کاخها با دود و با زبانی که امروزه به آن زبان مورس گفته میشود، با هم سخن میگفتند، از جمله ویژهگیهای معروف این پادشاه پارسی است.
كنيشا نام معبد زرتشتيان است و همانگونه که مذاهب یک کپی تحریف شده از آئین زرتشت و داستانهاى باستان ایرانزمین هستند٫ نام کنیشا هم برای یهودیان کنیسه و برای مسیحیان از كنيشا، به واژه كليسا تغییر یافته است. ایرانیان باستان هفت کنیشا که بر اساس هفت کهکشان نامگذاری و در دنیای آنزمان ساخته بودند را، در هفت سین ایرانی جلوهگر و بنمایش و یادبود گذاشته و میگذارند.
در زیفی تو مرا باپیل گیر
هر یکی دژم مرا چون پیل گیر
با همین حال ناتوانی و ضعیفی (زیفی) که دارم، اگر تو با من باشی، پیلهای هر دژمنی را زمین زده و نابود خواهم کرد.
داستان «اذهاب پیل» در قرآن امده و در سورت «پیل» میفرماید: «آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب پیل چه کرد؟ آیا نقشه‌شان را به نابودی نکشاند؟ و ابابیل (گروه پرندگان) را بر آنان نفرستاد تا آنان را با سنگسار کنند و آنان را به کاه خشگ برگردانند؟» و گفته اند که ابرهه پادشاهی ستمکار که در سپاهش از پیلهای کوه پیکر بهره میجست، بمنظور تخریب کعبه حرکت کرده که ناگهان در بیابان خشک بفرمان خدا، گروهی از پرندهگان(درمورد اینکه چه نوع پرنده ای بوده بین علمای اسلام! اختلاف نظر شدید وجود دارد) با سنگریزه هائی که در منقار خود داشتند( در مورد سنگریزه هم باز بین علمای اسلام اختلافی فاحش است، برخی آنرا به گل خشک شده، و برخی هم آنرا به ریگ و سنگریزه تفسیر کرده اند) به سپاه ابرهه حمله کرده و پیل ها را از پا درمیآورند! پس از اینکه این داستان مسخره تخیلی مورد تمسخر مردم قرار میگیرد، پس علمای بیسواد اسلام، و یا بعبارت بهتر، یهودیان بیابانگرد که از داستان حمله به سپاه پیلها و چگونگی از پا درآمدن سپاه بی اطلاع بودند، در ورژنها و نسخ جدیدی که از این داستان داده اند، ادعا کردن که منظور از سنگریزه ها بیماری است! و این پرندگان مریض بودند و با انتقال بیماری و ویروس و میکروب و تاعون و بیماریهای واگیردار به سپاه ابرهه پیلها را از پا درآورده اند! و حالا چرا خدا به یک اشاره همگی را از میان برنداشته و برای نابودی آنان ابتدا گروهی پرنده هویت مجهول را بیمار کرده و سپس آن بیماران بینوا را، گله وار بطرف پیلها فرستاده و آنقدر صبر کرده تا میکروب و ویروس بر پیل های قوی و کوه پیکر اثر کرده و آنها را از میان بردارد، بازهم جای پرسش بیجواب دارد.
اما در داستان واقعی ایرانی آن، نام «اباپیل» بمعنی نام یک پرنده و یا بمعنای گروه و گله نیست. در این داستان باستانی ایران «اباپیل» بمعنای پیل نافرمان و پیل دیوانه است، (ابا + پیل یعنی نافرمان + پیل) و در آ‌نجا آمده است که سپاه پادشاه بهنگام عبور از مکانی گرم و نمناک، با کلنی پشه ها برخورد میکند و بدین سبب یک دسته پشه در بینی برخی از پیلها فرو میروند. و موجب آشفتگی آنها میشوند. و پیلها برای رهائی از پشه هائی که در بینیشان فرو رفته، شروع به نافرمانی از پیلبانها کرده و بطرف دیگر پیلها و سپاه دویده و با دیگر پیلهای رم کرده هرج و مرج هولناکی را موجب و هرچه بر سر راه بوده زیر پاهای سنگین خود له میکنند. و در انتها از سپاه پادشاه که زیر پای پیلها خرد و خمیر شده بودند، چیزی مانند کاهگل بجا میماند.
در دو حکایت نمرود و ابرهه، مولانا دو نمونه از قدرت پشه را بدین ترتیب بیان میکند و اینکه هیچ چیزی را نباید دستکم گرفت. کنایت از یک منم زدن کوچک و ساده که فر ایزدی(پیل کوه پیکر) را میکشد. همان بیان خرمن مردم که اگر میخواهی به قدرت پشه پی ببری، یک شب با یک پشه در یک اتاق دربسته بخواب.
قدر فندک افکنم گردد حریق
فندکم در اصل، سد چون منجنیق
توانائی یک فندک زدنم مانند اتشی است که منجنیق بوجود میآورد.
قدر، اندازه و ارزش چیزی. توانستن.
این بیت را اینگونه نوشته اند: قدر فندق افکنم بندق خریق، بندقم در فصل صد چون منجنیق!
در پارسی واژه ای وجود دارد بنام «لهچه» و لهچه بمعنی بیان نادرست است. و این نادرست سخن گفتن مال مردمی است که سواد نوشتن و خواندن ندارند و تنها از طریق گوش یاد میگیرند. و چون گوش هم مانند دیگر حواس و یا گیرنده های شش گانه آدمی جایز بختا است، درنتیجه آنچه که بیسوادان از طریق گوش یاد میگیرند، موجب بیان اشتباه واژهگان و کلمات میگردد. و این حکایت تمامی بیابانگردان و حاشیه نشینان شهرهای پارسی است که یک لهچه از زبان پارسی از طریق گوش و شنیدن برای خود ساختند. یعنی این حکایت چگونگی بوجود آمدن لهچه های عربی و تورگی ووو است که بعدها ابلیس منشان برایشان خط و زبان کردند. مثلا در همین بیت، فندکم تبدیل به فندقم میگردد. حریق میشود خریق و یا بطور کلی هرچه گ داشته باشد میشود ک و یا گاهی ج، و هرچه ژ داشته باشد میشود، ش و یا جیم، و هرچه پ باشد میشود ب، تا آخر.
شاه جم آمد به هامون با عصاش
زد برآن ابلیس و بر شمشیرهاش
جمشید شاه با عصای زرتشت مقدس به هامون زد و از چنگ ابلیس و شیاتینش رست.
هر مهی یک تن ورا در کآن زده است
بر همه آفاق تنها بر زده است
هر شاهی که کمی با او بوده، به تنهائی حریف تمامی دنیا شده است.
لوح چون شمشیر در خواهید از او
موج توفان گشت از او شمشیرخو
لوح و قلم او را از هزاران شمشیر برنده تر بدانید که هر جنگ طلبی را بزیر میکشد. و لوح و قلم او توفانی گشت که تمامی دنیا را دربر گرفت.
خود بود یکتن به اسپاه زمین
ماه بین بر چرخ و بر روی جبین
او به تنهائی با تمامی سپاهیان زمین برابری میکند و همان ماهی که در آسمان میبینی بر روی پیشانی او هم خواهی دید. مصراع دوم اشاره به ماه پیشانی بودن ذال دستان است.
تا بدانند مردمان بیخبر
دور تست این دور، نه دور قمر
تا مردم ناآگاه و نادان بدانند که پیامبر خدا ظهور کرده و دور جهالت و بیخبری به پایان رسیده است. و آنها بدون نور اهورای درونشان، روزگاری تیره و تار دارند. همانگونه که بدون مهتاب، شبها تیره و تار است.
دور تست ایرا که شاهان کلیم
آرزو می‌برد زین دورت مقیم
توئی که ملاقاتت با اهورامزدا مورد حسرت و آرزوی همه پادشاهان دادگر و نیکوکار است.
چونکه آن مه رونق روی تو دید
واندر او صبح تجلی بردمید
گفت یزدان را چه نور حکمت است
چون گذشت از حکمت آنجا رؤیت است
هنگامیکه حضرت زرتشت به نور او شرقیاب شد (چونکه آن مه رونق روی تو دید، کنایت از ملاقات مهر و ماه) و از حکمت و علم لدن سرشار گشت (واندر او صبح تجلی بردمید) از ایزد یکتا پرسید که این چه نوری است. که وقتی کسی به تمامی حکمت رسید، یعنی به نور درونش دست یافت، پس از آن بدیدار حق نائل میگردد.
ابیات بسیاری حذف شده و سپس:
غوطه ده آن نور خود را در بحآر
از میان دورهٔ گردون بر آر
اهورای خود را در دریای لطف ایزد شناور ساز تا از تسلسل و دور تناسخ خود را رهائی بخشیده و به پایدان بپیوندی (از میان دوره گردون درآ)
واژه پارسی بحار جمع بحر بمعنی دریا است. بحرها، دریاها.
گفت ای زرتشت بدان بنمودمت
راه آن خلوت بدان بگشودمت
که تو زآن دوری، درین دور ای کلیم
پا بکش زیرا درازست این گلیم
اهورامزدا به حضرت زرتشت مقدس فرود، از اینجهت ترا انتخاب کردم، و به تو دانش و حکمت دادم. که تو از پلیدی و خباثت دوری، پس در این میدان بتاز که برای تو این گلیم دراز است، تا هرجا که پا دراز کنی.
او کریم است وا نماید بند را
تا بگریاند طمع، آن زند را
خداوند مهربانی مطلق و بی مرز و حد است، تا جائیکه اگر آدمی (آن زند و یا آن زنده) بگوشه ای از آن دست یابد، تحمل تن را نیاورده و بند پاره میکند.
بینی طفلی بمالد مادری
تا شود بیدار واجوید خوری
مانند مادری که طفل خود را از خواب بیدار میسازد تا طلب شیر کند. خداوند هم بند های آدمی را (توسط حضرت زرتشت مقدس) ازهم گشود تا مردمان مهر او را بجویند.
کاو گرسنه خفته باشد بیخبر
و آن دو پستان می‌خلد از مهر، در
چراکه دوپاها بیخبر و درخواب بودند و خداوند که مهر متلق است، تصمیم به مهرورزی، به آدمیان کرد، پس حضرت زرتشت مقدس را برانگیخت.
هر کراماتی که می‌جویی بجان
او نمودت تا طمع کردی در آن
هر حرکت و انسانیتی که در وجودت بیابی، درواقع مهر اوست که جسته ای. و بخواست او در تو پدیدار گشته است.
چند بند بشکست نبو اندر جهان
تا که یزدان جوی گشتند مردمان
حضرت زرتشت مقدس با شکستن بندهای روح حیوانی مردمان، آنها را از خواب و بیخبری نجات داده و آنها را یزدان جوی ساخت.
گر نبودی کوشش آن مهربان
مینمودی هم چو اجدادت چنان
اگر حضرت زرتشت مقدس نبود، دوپاها هنوز و همچنان در غارها میزیستند. تنها با دانش و حکمت اوست که دوپاها، آدم و انسان گشته اند.
گر توانی پاس این رستن بگوی
تا ز زنجیرها، همت برهاند اوی
پس تا میتوانی شکر و سپاس رهائی از روح حیوانیت را بجا بیآور تا خداوند زنجیرها و قیود بیشتری را در تو از میان ببرد.
مر سرت را چون رهانید از قیود
هم بدان قوت دلت را وا نمود
هرچقدر بند هائی که ذهنت را بزنجیر کشیده اند، باز شده و از میان میروند، به همان اندازه دلت از گرفتاری و رنج رهائی مییابد.
سر ز شکر او از آن برتافتی
کز پدر میراث ارزان یافتی
از اینجهت امروز ناسپاسی که اعتقادات تو ارثی و اکتسابی است و از درون و باتن تو برنمیخیزد.
مرد میراثی چه داند قدر پی
رستمی جان کند و ارزان یافت کی
واژه اوستائی «پی» در زبان پارسی دارای چم و خمهای زیادی است و کاربردهای مختلفی در علوم دارد و می‌تواند به انواع معانی و وظایف دستوری اشاره کند. در اینجا یعنی شالوده و آنچه که بعنوان سرمایه اولیه شناخته میشود.
واژه «کی» که همراه با رستم قهرمان مافوق بشر ایرانی (به یونانی هرکول) میآید، اشارت مولانا به بخشی از سرگذشت «کی کاووس» یکی از بزرگترین شاهنشاهان کیانی ایران زمین دارد.
کیکاووس شاه از نامورترین شاهان دوران کیانی ایرانزمین است. او بر هفت اقلیم و دئوها فرمان میراند و بر آنها غالب و چیره بود.
در اوستا از ساختن عجایب هفتگانه و کاخهای شگفت انگیزی که کیکاووس شاه بر روی کوهستان البرز ساخته، سخن رفته است و تاریخ نگاران پارسی از آنها مفصل نوشته اند. و دیگر تاریخنگاران به پیروی از تاریخنگاران پارسی، نیز از این ساخته هائیکه جز اجایب روزگار و دنیا است سخن گفته اند.
براساس شاهنامه فردوسی کبیر، کیکاووس شاه همانند جمشید شاه، دارای فرّ ایزدی و توانا به ساخت شگفتی و پایندگی بود اما به دلیل ختاهائی که کرد این فر از او گرفته شد. و پایندگی از او رخت بست.
به سخن شاهنامه و بُندَهش، شاهنشاهی کیکاووس مانند جمشید شاه، سدها سال بود. چون بر تخت نشست، برای جنگیدن با دئوها که مازندران را تسخیر کرده بودند، به مازندران لشگر کشید.
ارژنگ شاه دئوها از دئو سپید یاری خواست. دیو سپید با سپاهی گران از دئوهای کوه پیکر بسوی لشگر کیکاوس شاه حمله برند. و دئو سپید چون شکست را نزدیک دید، به نیروی افسون و حیله، او و سپاهیانش را نابینا و اسیر کرد. (در شراب انها سمی کور کننده ریخت) و ۱۲ هزار دئو بر آنان گماشت.
رستم دستان پهلوان شکست ناپذیر ایران، توسط ذال از حیله دئوها و اسارت شاهنشاه جهان آگاهی یافته و برای آزادی او بسرعت بطرف مازندران شتافت. و پس از گذر از نه خوان ( در اصل نه خوان است ولی آنرا هفت خان نوشته اند) که یکی از خان ها پیروزی بر دیو سپید است، پیروزمندانه به ارژنگ، شاه دئوها دست یافت و او را از میان برداشت.
رستم مکر دئو سپید را با کشتن او و ساختن پمادی از جگرش و قرار دادن آن پماد بر روی چشم شاه و لشگرش همه را بینا ساخته و مکر دئوها را خنثی کرده و کیکاووس شاه و سپاهیانش را رهایی میبخشد.
مولانا با کنایت به این داستان میفرماید، همه رنجها را رستم برد و همه خوشیها را کیکاوس و لشگرش. چراکه نابرده رنج قدر گنج را نمیداند. و وراث قدر مالی که به آنها به ارث میرسد، و یا سرمایه اولیه را نمیدانند. و اینکه چرا امروزه فرزندان آدم ناسپاسند، برمیگردد به اینکه همه چیز از نیاکان ایرانیان براحتی در اختیارشان قرار گرفته و نمیدانند که پدران ما برای کسب اینهمه دانش و علوم و مهارت و هنر چقدر زحمت کشیده اند. همه را دزدیده و برده و بجاش توحش و نامردمی و ناسپاسی و ابلیس صفتی تحویل ما دادند.
ابیات بسیاری حذف شده و سپس:
چون بگریانم بجوشد رحمتش
آن خروشنده بنوشد نعمتش
هنگامیکه اهورای درونم را با پاسداری از سه نیک، زنده سازم، آن دم الهی (آن خروشنده) با او پیوند خواهد یافت و از نعمت و لطفش بهرمند خواهد گشت.
گر نخواهم داد خود ننمایدش
چونش کردم بسته، او نگشایدش
عکس این ماجرا هم صادق است. یعنی تا رذالت و بیرحمی و پلیدی و نامردمی پیشه دوپاها است، روح او کشته و زار و نزار خواهد بود ، و درب و باب ارتباط و پیوند با خدایش بسته خواهد ماند.
رحمتش موقوف آن خوش گریه‌هاست
چون گرست از بحر رحمت موج خاست
رحمت و لطف و پیوند با خدا، به زنده و توانا ساختن اهورا و نور درون آدمی بستگی دارد. و فقط در اینصورت است که دریای رحمت او بجوش آمده و امواج کرمش شامل حال آدمی میگردد.
تا نگرید ابر کی خندد چمن
تا نگرید طفل کی جوشد لبن.
دقیقا مانند اینکه تا باران نبارد (تا نگرید ابر) چمن سبز و خرم نخواهد شد، و تا کودک نگرید، شیر در پستان مادر نخواهد جوشید. در بدن مادر هنگامیکه طفل او از گرسنگی میگرید، فعل و انفعالات شیمیائی ناشی از احساسات برانگیخته مادر، رخ داده که موجب پر شیر شدن پستان او میشود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر