شنبه، اسفند ۱۶، ۱۴۰۴

سوفی و خادم بخش سه دفتر دوم مثنوی


ما بسفارش حضرت زرتشت مقدس برای از میان رفتن آنچه فانی است غم نمیخوریم، ولی سه نسلکشی ایرانیان توسط غربی و جهود ابلیس، در زمان جنگ جهانی اول (بیست میلیون) در زمان جنگ جهانی دوم (ده ها هزار) و قتل و غارت و ایران فروشی که در ۴۷ سال اخیر توسط ابلیس و پیروان ابلیس در ایران صورت گرفت. و سبب کشتار و آوارهگی میلیونها ایرانی گشت. و بویژه حملات وحشیانه و بی دلیل و غیرقانونی به ایران و ایرانیان غیرنظامی که منجر بکشتار بیرحمانه صدها کودک فرشته آسای هفت تا دوازده ساله و آموزگاران آنها شد و آنها را بیجرم و بیگناه پرپر کرد، حمله وحشیانه به ناو صدها جوان ایرانی که بدور از میدان جنگ و در آبهای یک کشور سوم صورت گرفت و بشیوه رذیلانه ابلیس، آنها را از میان برد، و حمله به شهرها و دیگر مردمان تحت ستم ایران که امروزه رخ داده را، همواره در یادمان زنده نگاه خواهیم داشت. و روزی نچندان دور با بهره اش به ابلیس و ابلیس منشان برخواهیم گرداند. ننگ بر بیشرمترین بیشرمان تاریخ موجودیت بشر.




همچو شیری صید خود را خویش کن
ترکِ عشوه‌ اَجنبیّ و خویش کن
نخست اینکه مانند شیر، آقای روزگار خویش باش و کنترل آنرا خود بدست بگیر. کارهایت را خود انجام ده و منت خودی و غریبه را مکش.
همچو خادم دان، مراعاتِ خَسان
بی‌کسی بهتر ز عشوه‌ نا‌کَسان
هنگامیکه از پست فترت ها و خسانی مانند خادم درخواست کمک میکنی، انتظار همان نتیجه ای را داشته باش که سوفی به آن رسید. کار خود را به تنهائی انجام دادن بهتر از منت ناکسان را کشیدن است. دست نیاز که پیش خسان میکنی دراز، پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش.
در زمینِ مردمان خانه مکُن
کارِ خود کن، کارِ بیگانه مکُن
بجر بخود به دیگری اعتماد مکن. یعنی در زمینی که مال تو نیست خانه مساز و به غریبه ها پناهنده مشو. آقای خودت باش و نوکری دیگران را مکن.
کین مدار آنها که از کین گمرهند
گورشان پهلوی کین‌داران نهند
دوم اینکه، از کسانیکه بخاطر کینه از راه راست ودرست خارج شده و بیخردند و عقل خود را هم به دست ابلیس دادند، و نسل اندر نسل کینه و نفرت و دشمنی با بشریت را جلو برده اند (گورشان پهلوی کین‌داران نهند) انتظار آدمیت نداشته باش و مانند آنها کینه بدل خود راه مده.
اصلِ کینه دوزخ است و، کینِ تو
جزوِ آن کلّ است و خَصمِ دینِ تو
چراکه کینه نام دروازه جهنم است. آنکه کینه بدل راه میدهد، درواقع خود را از این دروازه گذرانده و بداخل جهنم پا گذاشته است. کینه ورزی بدترین بخش و جنبه روحی آدمی را در اول صف اخلاقیات او قرار داده و سبب غلبه بر دیگر بخشهای اخلاقی او میگردد.
چون تو جزوِ دوزخی، هین هوش دار
جزوْ سویِ کلّ خود گیرد قرار
پس اگر آدمی با کینه خود را بدروازه های جهنم رساند، این بخش که جزی از جهنم است، حتما او را به کل جهنم خواهد کشاند.
ور تو جزوِ جَنّتی ای نامدار
عیشِ تو باشد چو جنّت پایدار
و عکس این ماجرا هم صادق است. یعنی آنکه می اندیشد، که داوری و عامل مجازات ستمکار و ظالم و بیست ها، تنها قوانین تناسخ و طبیعتند، و ایندو بهترین و سهمگین ترین انتقام گیرنده ها هستند، درنتیجه با تکیه و اعتماد بر این اعتقاد، از کینه ورزی و کینه توزی خود را میرهاند، به آرامش درونی که همان بهشت وعده داده شده است رسیده و در جهنم زمینی به عیش و خوشی پایدار پیوند زده میشود.
تلخ با تلخان یقین ملحق شود
کی دمِ باتل قرینِ حق شود
براساس یکی از قوانین تناسخ، «هر جنس به هم جنس خود میپیوندد» در نتیجه هیچگاه نمیتوان با کینه و نفرت به مهر و راستی پیوست و یکی و همسو گشت. (قرین شد). چون ایندو از یک جنس نیستند. بعبارت سادهتر، آنکه ذهنش مرتبا درگیر ستیز و نبرد و جنگ (دم باتل) با دیگران است، نمیتواند جایگاه مهر و ملاطفت و ملایمت و خرسندی و خدا باشد. و یا آنانکه جنایت میکنند در زندگانی بعدی یقینا با جنایتکاران سر و کار داشته و به آنها ملحق خواهند شد.
ای برادر، تو همان اندیشه‌ای
ما بَقی تو استخوان و ریشه‌ای
گر گُل است اندیشۀ تو، گلشنی
ور بوَد خاری، تو هیمه ‌گُلخَنی
گر گلابی، بر سر و جیبت زنند
ور تو چون بولی، بُرونت افکنند
آدمی بدون نور درونش، چیزی بیشتر از پاره ای گوشت و استخوان نیست. اگر نور درونش پاک و سالم باشد، همه چیز برایش روبراه است و از مردمان دیگر برتر است. و اگر دارای نور و آفتاب درونی نباشد و یا نور درونش را ندید بگیرد، در جهنمی دست و پا زده و راه گریزی برایش بهیچ ترتیب نیست. و در میان مردم خوار و ذلیل.
«هیمه گلخن» یعنی «هیزم تنور» و یا آبگرمکن حمام عمومی.
مولانا در جائی میفرماید:«اندیشه پاک و یا پندار نیک، همچون آفتاب است. و همان تاثیری را بروی آدمی دارد که افتاب بر روی مردمان دارد. در بود آفتاب، و یا پندار نیک، همه آدمیان گرم و از او زنده اند و لذت زندگی را میبرند. در نبود آفتاب (در نبود اندیشه نیک) سرما و تاریکی، بر آدمی چیره میگردد که تلخ است و ناگوارا.
و چون آفتاب، پیوسته هست و موجود است و حاضر است پس آدمی پیوسته از او گرم است. و آفتاب در نظر نمی‌آید، و شعاعش بر دیواری نتابد، مگر به واسطۀ بیان و سخن.(گفتار نیک آدمی).
پس بیان و گفتار نیک، شعاع و پرتو آفتاب است که فهم میشود. آفتاب اندیشه مانند آفتابِ فلکی، همیشه تابان است (اندیشه همواره وجود دارد) اما در نظر نمی‌آید، اگر شعاعش بر دیواری نتابد. (اگر گفتار نیک نباشد)
و آن سخن و نتق در آدمی پیوسته وجود دارد، اگر میگوید و یا نمیگوید. که گفته اند انسان حیوان ناتق، است. آن حواس حیوانی در آدمی همیشه هست تا زنده‌ است، پس بیان و نتق نیز با او باشد دایماً.
اما اندیشه ناراست و کژ، سبب هرزگوئی و بیهدهگوئی و ژاژخائی و یاوه سرائی و لائیدن و ابراز حیوانیت در آدمی است، و شرط آدمیت نیست. و سخن، خواهی شکر، خواهی شکایت، خواهی خیر، خواهی شرّ، چون گفته شود، اندیشه آدمی در نظر آید و پدیدار گردد.
و آدمیان محتاج دیوارند (کردار) تا بواسطه آن، آفتاب و پرتو آنرا (پندار و گفتار نیک) را درک و حظ کنند. و اگر آدمی بجایی برسد که آن آفتاب و پرتو آفتاب را بی‌واسطۀ دیوار ببیند و با آن خو کند و در تماشای آن دلیر و توانا گردد، پس در آن دریای لطافت به تماشای رنگ‌های عجیب و دیدن شگفتی ها (در آن افتاب و یا اندیشه نیک) نائل آید.»


تبله‌ها در پیشِ عطّاران ببین
جنس را با جنسِ خود کرده قَرین
به دکان اتاران (معرب آن عطاران) که نگاه کنی، در آنجا شیشه های اتر (عطر) و داروها را میبینی که اترها براساس نوع جنسی که اتر از آنها ساخته شده و داروها براساس خواص داروئی شان طبقه بندی و قرین شده اند.
تو رهایی جو ز نا جِنسان به جَد
صحبتِ ناجنس گور است و اَد
و یا بقول حافظ دوستداشتنی، روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم. پس باید از نااهلان، گمراهان، دلسردان، بیخردان، بی روحان، گولها، بیست ها، ابلیس منشها با جدیت و پافشار، دوری چست، چرا که همنشینی با چنین ناجنسها، سبب تباهی روح آدمیزاد است.
واژه اوستائی «اَد»در زبان پارسی و بطور کلی بمعنی «افزودن» یا «اضافه کردن» است. در قواعد پارسی و نگارشی، استفاده از کلمه «اد» بشکلهای مختلف ممکن است. این واژه پارسی با همین معنا و بیان به زبان آمریکائی رفته و مورد استفاده است. (Add, Addition). در اینجا یعنی یه گور پیوستن، بلا(۲)
جنس‌ها با جنس‌ها آمیخته
زین تَجانس زینتی انگیخته
قرار گرفتن و نزدیکی دو جنس درکنار هم، صرف نظر از اینکه همجنسند و یا ناهمگن، سبب تاثیرات فیزیکی و شیمیائی انها بروی همدگر میشود.
گر در‌آمیزند عود و شِکّرش
بر‌گزیند یک یک از یکدیگرش
بطور مثال اگر عود و شکر را درهم ترکیب کنیم، دیگر نه از شکر نشانی است و نه از عود. بلکه ایندو تبدیل به یک ماده جدید میشوند. و یا اگر آب و خاک را دست هم بزنیم، دیگر نه نشانی از آب میبینیم نه خاک.
عود ترکیبی خوشبو است که از روزگاران گهن در ایران از درخت مندل و یا سندل تهیه و مورد استفاده قرار گرفته و میگیرد. (۳)
ابیات زیادی سانسور گشته و سپس:
تبله ‌ها بشکست و جانها ریختند
نیک و بد با همدگر آمیختند
درست مثل اینکه پیل بزرگ و ستبری برود در دکان اتاری (عطاری) و تمامی شیشه های دارو و اتر را که منظم و به ترتیب و براساس همگنی آنها دسته بندی شده اند را شکسته و محتویات آنها را درهم کند، این دقیقا احوال جامعه دوپا ها پیش از ظهور حضرت زرتشت مقدس بود. و گروه های مختلف دوپاها بر روی زمین مانند آن دکان عطاری پیل دیده بودند.
واژه پارسی «تبله» بمعنای صندوقچه کوچک، سله اتار، بویدان، اتر دان، جونه، پیله، پاله و پیال و یا حقه که در آن اتر و خوشبوی نهند. تبله مشک، لتیم مشک. دُرچ اتآر، دوکدان و تبله زنان که در وی بوی خوش نهند.سونه، پیله ای که در آن خوشبوی نگاه دارند. زین چو شود باغ تبله اتآر، زآن شود راغ تخته بزاز. مسعودسعد
حق فرستاد آن نبو را با ورق
تا گُزید این دانه‌ها را بر تبق
اهورامزدا آن نبو و پیامبر مقدس را برگزید تا همانند چیدن دانه ها در تبق و ظرف بزرگ مسین، بشریت را به ترتیب و هماهنگی درآورد.
پیش از ایشان ما همه یکسان بُدیم
کس ندانستی که ما نیک و بَدیم‌
پیش از حضرت نبو و یا زرتشت مقدس، ما همه دوپاهائی بودیم که براساس حواس شش گانه بطور غریضی مانند حیوانات روزگار میگذراندیم.
بود نقد و قلب در عالَم رَوان
چون جهان شب بود و ما چون شب‌رُوان
درست(نقد) و نادرست (قلب) ، خوب و بد، زیبا و زشت، پاک و پلشت ووو، همه درهم در جهانی که مانند شب تیره و تار بود، در تاریکی میزیستیم.
تا بر‌آمد آفتابِ آن نبو
گفت: «ای غِش دور شو، صافی بیو»
تا اینکه حضرت زرتشت مقدس ظهور کرد و راستی را از ناراستی و سره را از ناسره جدا ساخت. دروغ و غش را زدود و نیکوئی و پاکی را بمیدان آورد.
چندین بیت حذف شده و سپس:
چشم داند فرق‌کردن رنگ را
چشم داند لعل را و سنگ را
چشم دراینجا کنایت از نور درون است. میفرماید اهورای آدمی تشخیص دهنده واقعی است و تفاوتها را میبیند و میشناسد، خواه این تفاوتها در ظاهر باشد (رنگها) و خواه تفاوت در ذات مخلوقات باشد (لعل و سنگها) .
چشم داند گوهر و خاشاک را
چشم را ز‌آن می‌خَلد خاشاک‌ها
اهورای آدمی ارزشها را میشناسد و بهمین جهت بی ارزشی او را کوچک و حقیر میسازد.
دشمنِ روزند این قَلّابَکان
عاشقِ روزند این زرهای کان
بیست ها و بلیسها و ابلیسها و بطور کلی انسانماها دشمن اهورا و نور درون آدمیانند. و عاشق این هستند که خود را مانند صاحبان اهورا بنمایند.
ز‌آنکه روز است آئینه‌ تعریفِ او
تا ببیند اَشرفی تشریفِ او
چراکه نشان دادن خود مانند اهورا برای آنها دکان و دست مایه حیله گریشان است.
حق قیامت را لقب ز‌آن «روز» کرد
روز بنماید جمالِ سرخ و زرد
و اهورامزدا از اینجهت به قیامت و رستاخیز ( تناسخ) نام «روز» داده است، چون در آن روز سره از ناسره براحتی و مانند روز روشن، تمییز داده خواهند شد.
پس حقیقت روز سرّ ایلیاست
روز پیشِ مهرشان چون سایه‌هاست
پس نور درون آدما همان سری است که آنان را از دیگران متمایز کرده و جدا میسازد. نوری که روز روشن در مقابلش هیچ است و سایه مینماید.
عکسِ رازِ مردِ حق دانید روز
عکسِ سَتّاریش شامِ چشم‌دوز
پس برای تشخیص مردم خدا، میبایست دم الهی را در درون آنها جست و دانست که هر که پلید است، او فاقد دم الهی و نور درون میباشد و در شبی تاریک که چشمها کور و نابینا میشوند (شام چشم دوز) بسر میبرد.
زان سبب فرمود یزدان شمس ورا
تا شناسند هرکسی نور خدا
بدین جهت یزدان پاک به حضرت زرتشت مقدس لقب «شمس» و یا آفتاب را داد تا مردمان نور خدا را از طریق آن نبو و پیامبر شناخته و آنرا محک تشخیص خود قرار دهند.
قولِ دیگر کاین ذَهآ را خواست دوست
از برای اینکه آنهم عکسِ اوست
پس اگر ما حضرت زرتشت مقدس را میستاییم و او را دوست داریم و از او پیروی میکنیم، برای اینست که او همان نور خداست.
ور نه بر فانی قسم خوردن ختاست
خود فَنا چه لایقِ گفتِ خداست
وگرنه او هم فانی بود و دل به فانی بستن ختا و گمراهی است.
باز از شب بود سَتّاری او
وین تنِ خاکیّ زنگاری او
و هنگامیکه مرگ، تن زیبای زنگاری او را مانند شب پوشاند، او هم روی در خاک کشید و تنش ناپدید شد.
آفتابش چون برآمد ز‌آن سرآ
با شبِ تن گفت: «بدرود و ودا»
هنگامیکه زمان مرگش فرا رسید، با تن خود خداحافظی کرد.
وصل پیدا گشت از عینِ بلا
ز‌آن حَلاوت شد عمارت پا بجا
مرگ که آنرا مانند بلا میدانند، برای حضرت زرتشت مقدس سبب پیوستگی و وصل به یزدان شد و او را پابرجا و جاودانه ساخت.



پاورقی
۱- تبله یعنی صندوقچه کوچک. سله ٔ عطار. شیشه های دارو و عطر. بویدان، چونه، پیله، پالت، تبله یا حقه که در آن عطر خوشبوی نهند. مانند تبله مشک . دُرچ، دوکدان و تبلهزنان که در وی بوی خوش نهند. شریت.
۲- واژه اوستائی «اد» در زبان پارسی و بطور کلی بمعنی «افزودن» یا «اضافه کردن» است. در قواعد پارسی و نگارشی، استفاده از کلمه «اد» بشکلهای مختلف ممکن است. این واژه پارسی با همین معنا و بیان به زبان آمریکائی رفته و مورد استفاده است. (Add, Addition)
همچنین به چم و خم های زیادی است از جمله: دشوار و منکر. کار سخت و زشت. عجب. عجیب. شگفت. شگفتی. کار شنیع. حادثه ٔ زمانه. بلا، بلای عظیم. سختی. روز بد. غلبه . قوت . نیرو. ووو، و جمع آن: آداد، اِداد، اِدَد.
۳- عود شاخه و یا بیخ درخت سندل (مندل) است که آنرا بریده و در زمین دفن میکنند تا تغییر در وی پدید آید و عود خالص گردد. چوبی است خاص که رنگش سیاه باشد، چون در آتش سوزند بویهای خوش دهد، آن را «اگر» و «مندل تر» هم میگویند.
خاستگاه اصلی آن ایران است و از گیاهان بوی شمال و شمال شرقی البرز میباشد، که پس از آلوده شدن ایران به بربر ها پس از جنگ جهانی اول، این درخت بر اثر توحش بربر ها و قطع بیش از حد و صادرات آن به اروپای بوگندو، تا مرز نابودی در ایران و هند پیش رفت. و امروزه تعداد از درخت سندل در ایران باقی مانده است. ولی در سراسر دنیا بویژه در چین و هند این درخت پرورش مجدد یافته و از نابودی کامل نجات یافته است.
در گذشته ایرانیان علاوه بر ساخت داروهای معجز کن و روغن ها و اتر های بسیار خوشبو، نیایشگاه های خود (معابد زرتشتی و مانیستان ها) را از چوب درخت سندل و یا مندل میساختند که پس از گذشت قرن‌ها عطر و بوی خود را حفظ میکردند. امروزه هنوز تعدادی از آنها در چین و تبت و هند بجای مانده که همچنان اتر آنها باقی است. ‌همچنین جعبه‌های جواهرات و بادبزن‌های دستی از چوب سندل ساخته میشد.
ابو ریحان بیرونی در کتاب گیا میگوید: «پس از قطع درخت سندل، آنرا مدتی در زمین دفن میکنند تا به صفات داروئی و معطر خود دست یابد و آنچه زیاده در خاک مانده باشد سست و سبک شده و پوست از تنه جدا گردد. یکی از خواص آن درمان دُمَل ( آبسه، به جمع شدن چرک در جایی از بافت گفته می شود. علائم و نشانه های دمل شامل مواردی همچون قرمزی، درد و ورم می شود. این ورم را هرگاه فشار دهیم، به نظر می رسد که درون آن از مایعی پر شده است.) دانسته اند.
درباره عود کتب بسیاری توسط دانشمندان و حکمای ایران نوشته شده که گوشه بسیار کوچک و تحریف شده آن در زیر میاید.
و عود قماری نوعی است که احتیاج به دفن ندارد. و اقسام عود هر یک به اسم بلد آن موسومند. و بهترین او سیاه و صلب و براق و خوشبوی تلخ است که در ته آب نشیند و آن مندلی است ، و قماری و هندی کم رنگتر از آن است و سمندری را دهنیت غالب و بری و جبلی او با خطوط سفیدند، و هرچه برروی آب ایستد فاسد است . (از تحفه حکیم ابو ریحان بیرونی) درختی است عظیم که در بلاد هند میروید وبرخی از آن از سرزمین کشمیر واقع در سرزمین سرندیب و نیز از قَمار و نواحی آن آورده میشود. عود جز در هنگام کهنه بودن بویی ندارد. عود قسمت داخلی و قلب درخت است ، بدین ترتیب که آن را سالها در زیر زمین دفن کنند تا چوب آن خورده شود و عود باقی میماند که خاک نمیتواند بر آن تأثیری کند. و برخی گویند که درختان آن در دره هایی بین کوههایی بلند میروید که دسترسی به آن برای کسی ممکن نباشد، قسمتی از این درختها همراه سیل به دریا میریزند، سپس امواج دریا آن را بساحل میبرند و مردم آنها را جمعآوری میکنند. بهترین نوع عود آن است که سخت و سنگین بوده رطوبت آن ظاهر و دهنیت آن بسیار باشد. و اما از جهت رنگ ، برترین آن سیاه کبود است که سفیدی در آن نباشد. و هجده نوع از عود موجود است که هر کدام بنام محل روییدن آن مشهور است: مندلی، قامرونی، سمندوری، قماری، قاقلی، صنفی، صندفوری، صینی، قطعی، قسور، کَلَهی، عولاتی، لوقینی، مانطائی، قندغلی، سمولی، رانجی، محرم. درختی است از تیره ٔ پروانه داران که اصل آن از ایران و هندوچین میباشد. برگهایش متناوب و ساده است. گلهایش مرکب و در انتهای ساقه قرار دارند. از سوختن چوب این گیاه بوی خوشی متصاعد می شود که بمناسبت شیره های صمغی و روغنی موجود در داخل سلولهای چوب این گیاه است. رنگ چوبش به رنگ قهوه ای است و در منبت کاری نیز مورد استعمال دارد.
نباشد بس عجب از بختم ار عود
شود در دست من مانند خنجک. بلخی
ز عودو چندن او را آستانه
درش سیمین و زرین بالکانه. رودکی

درخت سندل و مشخصات آن:


















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر