شنبه، فروردین ۰۸، ۱۴۰۵

سوفی و اسپش از دفتر دوم مثنوی


فروختن (کشتن) سوفیان بهیمهٔ سوفی مسافر را جهت سفره و سماء:
پانصد سال پیش ازین بودم
پانصد سال بعد ازین باشم. خاقانی



اینروزها فقط خواندن مثنوی جواب میدهد.
ابتدا حکایت خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ذن آنک گاو اوست:
روستایی گاو در آخر ببست
شیر گاوش کشت و بر جایش نشست
روستایی شد در آخر سوی گاو
گاو را می‌جست شب آن کنجکاو
دست میمالید بر اعضای شیر
پشت و پهلو، گاه بالا، گاه زیر
گفت شیر ار روشنی افزون بدی
زهره‌اش بدریدی و دل خون شدی
شبی شیری به آخر یک روستائی حمله کرده و گاو او را کشته و خود بجائی او در آخر ولو میشود. در میان شب که هوا قیرگون است، روستائی، یاد گاو تازه خریده شده افتاده و هوس دیدن او میکند. پس به آخر رفته و نفس شیر را بجای گاو خود پنداشته و به سر و رو و زیر شیر دست کشیده و او را میمالد. شیر با خود میگوید، اگر روشنی کمی بیشتر میبود، این نادان از دیدن من زهره اش ترکیده و سکته قلبی میکرد.
این چنین گستاخ زان میخاردم
کاو درین شب گاو میپنداردم
این نادان چنین بدون ترس و گستاخ مرا میمالد! چون تصور میکند من گاوم و نه شیر! یعنی چی؟ یعنی آدما از قدرت درون خود بیخبرند و آنرا هیچ میشمارند. درحالیکه اگر میدانستند چه نیروی بزرگی در درونشان خفته، هرگز جرأت نادیده گرفتن آنرا بخود نمیدادند. یعنی ما میدانیم که جانداریم ولی جان را نمیشناسیم و بدین سبب، از آن بهره نمیگیریم. حالا چرا آدما تا این حد از این مطلب غافلند و آنرا باور نمیکنند! میفرماید:
حق همی‌گوید که ای مغرور کور
نی ز نامم پاره پاره گشت تور
از من ار تور سنا واقف بدی
پاره گشتی و دلش پرخون شدی
خداوند به چنین مردم غافلی میگوید، میدانی چرا هنگامیکه با حضرت زرتشت در تور سینا ملاقات کردم، کوه سینا ازهم نشکافت؟ چون از بودن من در آنجا خبر نداشت، چراکه اگر میدانست، ازهم شکافته و آتشفشانی بزرگ از دلش بیرون میزد.
از پدر وز مادر این بشنیده‌ای
ناگزیر غافل درین پیچیده‌ای
آنچه که میدانی موروثی و تقلیدی است و هیچ پژوهش و آگاهی فردی در آنها یافت نمیشود. دلیل اینکه از نیروی درونت غافلی، برای اینکه آنرا بواقع نمیشناسی. از پدر و مادرت چیزهائی در رابطه با تن و جان شنیده ای و همانها را تقلید کرده، باورمندی و اصل میپنداری. بنابراین حکایت، یعنی نماز و روزه و نیایش ارثی(در تاریکی) مانند مالیدن سر و روی موجودی است که آدمی آنرا گاو میپندارد درحالیکه درواقع شیر ژیان است.
گر تو بی‌تقلید ازین واقف شوی
بی نشان، بی جای، چون هاتف شوی
اگر بدون اینکه از دیگران خداشناسی را یاد بگیری، خود خدا را بشناسی، باوجود گمنامی، محبوب و رهبر دنیا خواهی بود.
واژه پارسی هاتف، بمعنی و چم ندای غیبی. آوازکننده‌ای که صدایش شنیده شود و خودش دیده نشود. آوازدهنده. سروش، منادی. پرهشته ای که از بارگاه خدا پیام میآورد و در گوش جان آدمیان میخواند. به پارسی گابریل و یا سروش. بقول حافظ شیرین سخن، هاتفی از گوش میخانه دوش، گفت ببخشند گنه، می بنوش. گوش میخانه یعنی از وسط و میان میخانه.
بشنو این قصه پی تهدید را
تا بدانی آفت تقلید را
داستان و حکایتی که در ذیل میآید، آفت تقلید را شرح میدهد.
فروختن سوفیان بهیمهٔ سوفی مسافر را جهت سفره و سماء:
سوفی بر خانگاه از ره رسید
مرکب خود برد و در آخُر کشید
آب و جو داد و علف از دست خویش
نی چنان سوفی که ما گفتیم پیش
شبی سوفی مسافری، به یک خانگاه و یا مهمانخانه رایگان که در ایران فراوان یافت میشد، رسید و اسپ و یا(بهیمه، بهائم، چهارپا) را در آخر مهمانخانه بست و برعکس آن سوفی که پیش از این داستانش گفته شد، خود مرکبش را تیمار کرد. یعنی زین از او باز کرده، او را قشو کشید، زیرش را از سنگ و کلوخ پاک ساخته، و برایش آب و جو و علف فراهم کرده و در آخر هم برگستوان اسپ را بر کولش انداخته و آنگاه با خیال راحت وارد خانگاه شد. این سوفی برعکس سوفی پیشین همه چیز را بخدا و یاهو واگذار نکرده و خود هم وارد میدان زندگی میشود.
احتیاتش کرد از سهو و خبات
چون غزا آید چه سود از احتیات
سوفی تمامی پیش بینیها و جوانب کار تیمار اسپ خود را درنظر گرفت تا بزحمت و مشگل دچار نگردد. اما تنها تیمار کافی نیست و هنوز بسیاری مطالب دیگر در میدان نبرد زندگی (غزا) وجود دارد که باید به آنها اندیشید.
واژه پارسی «احتیات» از ریشه «حائت» در لغت بمعنی دیوار و دیوار کشیدن دور چیزی است، درجهت حفاظت آن چیز. حائل. به زبان دیگران هاین.
«خبات» یکی از واژه‌های زبان پارسی است که بمعنا و چم «زحمت» و «دشواری، دژواری» بکار میرود.
سوفیان درویش بودند و فقیر
فقر ایمان را بود همچون یبیر
سوفیان مردمی نادار و بی ساز و نوا بودند. و همانطوری که پیامبر راستین خدا فرموده است، فقر و ناداری دشمن «آئین به» و راستی است.
واژه پارسی و کهن «یبیر» یعنی دژمن، هلاک کننده.
مولانا میفرماید، شما فقر را از جامعه بزدا، سپس نتیجه آنرا که پاک شدن نیم بیشتر جرائم و جنایات در جامعه است را شاهد باش.
ای توانگر که تو سیری هین مخند
بر کژی آن فقیر دردمند
ای کسی که دارائی و امورات اولیه روزگارت براه است و شکمت سیر، و درنتیجه از حال فقرا غافلی و آنها را نکوهش و مسخره میکنی، از چرخ روزگار حذر کن.
اولین نکته مهمی که مولانا برآن تاکید دارد اینست که تا شرایط مناسب معاش و گذران زندگی مادی آدمی برقرار و ثابت نباشد، پس برای اکثر مردمان، هیچ راهی بسوی خدا، نه وجود دارد، نه به آن اندیشه میشود و نه کارائی دارد. درنتیجه اولین گام بسوی راستی شکم سیر و ثبات در زندگی روزمره است. همه اخلاقیات و خدا و دین و آئین، پس از این مطلب مهم میآید. تنها معدود افرادی هستند که از جهان زنده و حاضر گذشته و به امور شکم و زیر شکم نمی اندیشند. و آن استثناها هرگز و هیچگاه در هیچ دفتری به حساب نیامده و نخواهند آمد. دومین مطلب مهم این است که اگر معاش فردی برقرار باشد و روزگارش بخوبی بگذرد و دغدغه خیالی از این بابت گریبانش را نگرفته باشد، اگر ختا کند، و از راستی روی برگرداند، دچار رنج خواهد شد، بی برو و برگرد.
از سر تقصیر آن سوفی رمه
مال فروشی در گرفتند آنهمه
از سر فقر و گرسنگی و احتیاج، که شیران را کند روبه مزاج، سوفیان دست بدزدیدن اسپ مسافر و فروش آن زدند تا از این راه دلی از عزا درآورند.
کز ضرورت هست مرداری مباه
بس فسادی کز ضرورت شد سلاه
انسان که گرسنه باشد، جسد هم میخورد، و به اینکار افتخار هم میکند. و البته اینکار از نظر ادیان ابراهیمی نه فساد است و نه گناه. و اکثر فسادی که امروزه به آن دست زده میشود بر اساس همین بینش نسل اندر نسل منتقل شده و جا افتاده است.
برطبق ادیان جعلی ابراهیمی، در زمانیکه دیندار از گرسنگی درسختی است، خوردن مردار حلال است! پرسش این است که چرا باید از آن فقیری که بخاطر فقر در سختی است و مردار هم در دسترسش نیست و از سر ناچاری دست بدزدی میزند، ایراد گرفت و مجازات کرد و دستش را برید؟
واژه اوستائی «مباه» یعنی نازیدن و تفاخر ومدح و ستایش بی جا و خودبینی و غرور و نخوت و خودستائی و مدح و ستایش و بزرگی و جلال چیز ناروائی را کردن.
واژه اوستائی «سلاه» یعنی نسل یا نوادگان. سلسله.
هم در آن دم اسپ را بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند
پس سوفیان اسپ را فروخته و ساز (لوت) آورده و شمع روشن کرده و سر و سور و سات جشن و بزمی براه انداختند، دیدنی.
لوت، اسم سازی از خانوادۀ بربت ها است و سازیست که در ایران بیشتر بنام عود شناخته میشود. هریک از اعضای خانوادۀ سازهای زهی زخمه ای متعلق به قرن های ۱۴ تا ۱۸، شامل ماندوره، تئوربو، و گیتا، گیتار، کیتارونه ووو، اختراع ایرانیان میباشند.(۱)




ولوله افتاد اندر خانگه
کامشبان لوت و سماء است و وله
جوش و خروش و هنگامه و هیاهوی سوفیان از شادی جشن و موسیقی و رقص و خورد و خوراک، بپا خاست.
واژه اوستائی «وله» بزبان امروزی یعنی عشق و حال. متحیر و سرگشته شدن از شدت وجد. متحیر شدن. بیتابی کردن طفل برای مادر، بیم. سرگشتگی.حیرت. حیرانی. سرگشتگی از عشق. افراط در وجد و عشق.
چند ازین صبر و ازین سه روزه چند
چند ازین خچکول و این دریوزه چند
سوفیان میگفتند تا چند تنگ دستی و صدقه خواری و بینوائی در این دو سه روز عمر؟
تا چند و تا کی کشکول بدست گرفتن و روزی گدائی کردن؟
خچکول همان کشکول دراویش است. کاسه گونه ای که تمامی دارائی درویشان و سوفیان است و آنرا برای نوشیدن آب، خوردن خوراک، و دادن نقل به عابران و گرفتن پولی از آنها، هماره با خود دارند و در آن مایحتاج خود از خوراکی و مالیات مال صدقات ریزند.(۲)
ما هم از خلقیم و جان داریم ما
دولت امشب میهمان داریم ما
ما هم از آدمیانیم و امشب هم که بخت یار گشته و یک مهمان مالدار و تازه از راه رسیده داریم.
تخم باتل را از آن می‌کاشتند
کانک آن جان نیست جان پنداشتند
آن نبردی که سوفیان برای بدست آوردن مال بکار بردند، دقیقا همان محصولی را ببار خواهد داد که تخم آنرا کاشتند. و آنچه آنها برای جان خود (زنده ماند) انجام دادند، در واقع هلاک ساز جان است.
وآن مسافر نیز از راه دراز
خسته بود و دید آن اقبال و ناز
مسافر تازه ازراه رسیده هم که ازراه دراز آمده و خسته و زار بود، با دیدن برپائی جشن خرسند و شاد گشت.
سوفیانش یک به یک بنواختند
نرد خدمتهای خوش میباختند
آن یکی پایش همی مالید و دست
وآن یکی پرسیدش از جای نشست
وآن یکی افشاند گرت از رخت اوی
وآن یکی بوسید دستش را و روی
سوفیان هم که از پشت پرده خبر داشتند، او را عزت چپان کرده و دست و پایش را مالیده و بفرما شما بنشین بالا میزدند. و گرت و غبار رختش را میگرفتند و او را میبوسیدند و خلاصه خوش خدمتی بظاهر از سر مهربانی و بی دلیل ولی در اصل، کاسه ای زیر نیم کاسه ای.
میفرماید، اعتماد خوب است، محتاط بودن و به عواقب اعتماد اندیشیدن از آن بهتر. و این شامل همه (غریبه و آشنایان) میشود. هر که با تو گرم میگیرد و نوازش میکند‌ و لبخند میزند، حتما آدم مهربانی نیست! شاید اهریمنیست که برای رسیدن بهدف خود که ضربه زدن بتو است، زیبا شده است.
در روم باستان (بخشهای بالائی روسیه و اروپای شرقی امروزی) لبخند زدن توهین و وسیله فریب، محسوب میشد. به اعتقاد آنها دروغگوها لبخند میزنند و لبخند نشان ناراستی فرد است. و شاید دلیل لبخند نزدن و جدی و خشن بودن ظاهری مردمان روس و اروپای شرقی کنونی از همین اعتقاد باستانی نشأت میگیرد.
گفت چون میدید میلانش به وی
گر تَرَب امشب نخواهم کرد، کی؟
سوفی مسافر که محبت بی دلیل دیگر سوفیان را بخود میدید، و احتمالا در دنیای خود، اینطور حساب میکرد که پرتو نور دو چشم و ابروی زیبایش دیگران را تحت تاثیر خود قرار داده، با خود میاندیشید، چه زمانی برای جشن و نشات و ترب و شادی بهتر از اکنون که شمع و ساز و سماء و شور و شعر در جریان است؟ اگر اکنون به جشن و پایکوبی و ترب نپردازم، پس کی کنم؟
لوت بنواخت و سماء آغاز کرد
خانگه تا سقف شد پر دود و گرد
مترب به نواختن لوت پرداخت و سوفیان با نوای لوت شروع به سماء کردند و از رقص و پایکوبی و چرخش آنها، خانگاه تا سقف از گرت و غبار پر شد.
دود مطبخ گرد آن پا کوفتن
ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن
بوی خوش کباب مطبخ هم مزید بر علت گشته و سوفیان به وجد آمده و در سماء از جان مایه میگذاشتند. (احتمالا در نسخه اصلی اسپ را کشته و گوشتش را کباب کرده اند و شاید دلیل سخن «مردار خواری»، از این بابت باشد)
گاه دست‌افشان قدم میکوفتند
گه افتاده، سفه میروفتند
سوفیان سرخوش (احتمالا از مصرف حشیش) گاه دست افشان و پایکوبان، گاهی بر زمین ولو شده و مانند زمین شوی، کف زمین را برق می انداختند.
واژه پارسی سفه (معرب صفه) که امروزه آنرا صفحه مینویسند، بمعنی و چم ایوان، تالار، سکو، هشتی، برگ و ورق کتاب، غرفه مانندی در درون اطاق بزرگ که کف آن کمی بلندتر است و بزرگان در آن نشینند و به آن شاه نشین گویند.
دیر یابد سوفی آز از روزگار
زان سبب سوفی بود بسیارخوار
و دلیل اینهمه شادی و شور آن است که برای سوفیان بخاطر فقر مادیشان، کم پیش میآید که در جشنی با شمع و شراب و کباب و حشیش و نوای لوت و سماء، شرکت داشته باشند، برای همین سُلپان جهان هم به چنین شب، در پیششان غلام بود.
جز مگر آن سوفیی کز نور حق
سیر خورد او، فارغست از ننگ دق
مگر آندسته از سوفیان حقیقی که آنچنان مشغول به مهر یار میباشند که اصولا دنیا و مافیا را نمیبینند و لذت های مادی برایشان کمترین اهمیت را دارد.
واژه پارسی «دق» دراینجا یعنی جامه گدائی و تزویر.
سد هزاران تن یکی تن سوفیند
مابقی در سایه او میزیند
و البته تعداد سوفیان واقعی کم است و آن سوفی نماها از نام نیک سوفیان واقعی سوء استفاده کرده و با تقلید از آنان و استفاده از اعتبار و جایگاهشان نزد خلق، امورات خود را میگذرانند.
در ایران تا پیش از جنگ جهانی نخست، گدایی و دریوزگی بزرگترین ننگ بود و درنتیجه کسانی که قادر به انجام کار نبودند و مال و ملک و خویش و کمک هم نداشتند، به لباس سوفییان درآمده و کشکول بدست میگرفتند تا بدین ترتیب از ننگ گدایی درآیند. و همه کسانیکه ادعای سوفیگری داشتند درواقع سوفی واقعی که بخاطر معنویات از دنیا بگذرد، نبودند.
چون سماء آمد ز اول تا کران
مترب آغازید یک ضرب گران
هنگامیکه سماء به اوج خود رسید، نوازنده لوت و یا مُترب، شروع بخواندن یک تسنیف کرد.
تسنیف (معرب آن تصنیف) رایج‌ترین فرم در موسیقی سنتی ایرانی است که وزن متریک دارد.
«شادی آمد غصه از خاطر برفت
اسپ برفت و اسپ برفت و اسپ برفت»
مترب میخواند: شادی آمد و غمها را کنار زد، و اسپ برفت و اسپ برفت و اسپ برفت.
اسپ برفت و اسپ برفت آغاز کرد
زین حرارت جمله را انباز کرد
با خواندن این ترانه هم راز فروش اسپ را بیان کرد (انباز کرد) و هم موجب اوج نشاط و خنده و شادی سوفیانی که از ماجرا خبر داشتند، شد.
و این درست حکایت امروز ما ایرانیها است. و آن شیاتینی که از ماجرای فتنه کثیف دیگری مانند فتنه۵۷ در ایران خبر دارند، و میدانند که غربیها و یا بهتر بگویم تمامی دنیا، دوباره دست در دست هم دادند به مهر، تا بهدف فتنه دوم، برسند. و اینبار هدف اشغال و دزدی منایع مادی و معنوی ایرانیان نیست، چون همه را در پی اشغال ۴۷ساله ایران غارت و چپاول کرده و برده اند. اینبار هدف نابودی کامل ایران و نسلکشی ایرانیان است! پس از زمین توسط عوامل و نوکران روانی خود مردم را کشتار کرده و هرگونه حرکتی را از آنها سلب میکنند و از بالا توسط مخرب ترین و آلوده ترین مواد منفجره شبانه روز آنها را بمباران کرده و همه دنیا در سکوت یا بتماشا نشسته اند و یا از شادی در پوست نمیگنجند! و شیاتین کثیف و نوکر آنها، در فضای مجازی از شادی، جیغهای بنفش کشیده و مرتبا قربان صدقه عاملان این جنایت هولناک و ضد بشری میروند، و آنرا بحساب شادی ملت ایران میگذارند. و البته احمقها هم مانند سوفی مسافر، با آنها همراهی میکنند.
اینهمه جنایت به چه دلیل و برای چی؟ ملت ایران بجز اینکه خرج مردم و کشور های گدا گشنه دنیا در ۴۷ سال گذشته داده و آنها را از گرسنگی و نابودی نجات داده، چه بدی در حق کسی مرتکب شده که چنین دژمنی هولناک و بیدلیل برعلیه اش بپا است؟ پاسخ این است که ملت ایران درمقابل ستم و نامردمی و قتل و غارتی که در ۴۷ سال گذشته بر او رفته، بجز خوبی و صبر و تحمل، هیچ کار بدی انجام نداده که مستحق چنین جنایات هولناکی برعلیه خود باشد. اما علم روانشانسی میگوید یک مجرم، یک قاتل، یک دزد، یک جنایتکار، در نهایت، چه آگاه و چه ناآگانه، مورد آزار و رنج و عذاب الیم درونی خود قرار میگیرد و بدین سبب از قربانی خود بشدت متنفر شده و بیرحمی را به اوج خود میرساند. و این اتفاقی است که بین مجرمترین، بیشرمترین و ننگین ترین جنایتکاران دنیا و تاریخ بشر و ملت بیگناه و تحت ستم ایران رخ داده است.
و گیریم ایران هم مانند تمامی آفریقا و لیبی و سوریه بطور کلی نابود شد، و همه ایرانیان هم مردند، بعدش چی؟ «بعدش آخرین کرم باقیمانده از گرسنگی میمیرد.»
زین حرارت پای‌کوبان تا سحر
کف‌زنانِ اسپ رفت و اسپ رفتا ای پسر
با همین فرمان تا سحر راندند. و شعر اسپ برفت و اسپ برفت را تا خود سحر تکرار کردند.
از ره تقلید آن سوفی همین
اسپ برفت آغاز کرد اندر هنین
سوفی مسافر و اسپ از دست داده داستان هم بتقلید از شیاتین با شوق و ذوق (اندر هنین) تا خود سحر با آنان همصدا و هم سماء گشت.
چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماء
روز گشت و جملگی گفتند به امید وداع
هنگامیکه صبح شد، سوفی نماها خداحافظی کرده و براه خود رفتند.



خانگه خالی شد و سوفی بماند
گرت از زین آن مسافر میفشاند
زین از حجره برون آورد او
تا به اسپ بر بندد آن همراه‌ جو
سوفی مسافر هم زین را تکانید و آنرا برداشته و بطرف آخر رفت تا سوار شده و براه افتد.
تا رسد در همرهان او میشتافت
رفت در آخُر اسپ خود نیافت
با عجله رفت تا سوار گشته و خود را به دیگر سوفیان برساند. اما هنگامیکه به آخُر رسید، اسپ خود را نیافت.
گفت آن خادم به آبش برده است
زانک اسپ دوش آب کمتر خورده است
پیش خود گفت، احتمالا خادم اسپ را برای چرا بیرون برده است.
خادم آمد گفت سوفی اسپ کجاست
گفت خادم پیش بین! جنگی بخاست
هنگامیکه خادم امد، سوفی از او پرسید، اسپ من کجاست؟ خادم گفت در فنا. دعوا سر گرفت.
گفت من اسپ را به تو بسپرده‌ام
من ترا بر اسپ موکل کرده‌ام
گفت من اسپم را بتو سپردم و ترا بر او گماردم.
از تو خواهم آنچ من دادم به تو
باز ده آنچه فرستادم به تو
بنابراین آنچه بدستت سپردم را باید پس بدی.
بحث نی توجیه نی حجت میار
آنچ من بسپردمت واپس سپار
گفت بحث و گفتگو و دلیل و چرا و چگونه نداریم. اسپ را بدستت سپردم باید پس بدی.
گفت پیغمبر که دستت هرچه برد
بایدش در عاقبت واپس سپرد
همانطوری که پیامبر راستین خدا حضرت زرتشت مقدس فرموده، هرچه که بروبائی، درآخر همانرا پس خواهی داد. و یا هرچه کنی بخود کنی، و یا هر چه بدست تو امانت سپرده میشود باید همانگونه برگردانی.
ور نِی ای از سرکشی راضی بدین
نک من و تو خانهٔ دادار دین
وگرنه اگر به زورگوئی باشد، و اسپ را پس ندهی، همین الآن سر و کار منو تو به دادگستری شاه و هم بدادگاه الهی کشیده خواهد شد.
گفت من مغلوب بودم، سوفیان
حمله آوردند و بودم بیم جان
خادم گفت من در مقابل سوفیان مغلوب بودم و زورم به همه آنها نمیرسید و از ترس جان مجبور به دادن اسپ بودم.
تو جگربندی میان گربگان
اندر اندازی و جویی زآن نشان؟
هنگامیکه حیوانات درنده، شکار میکنند، نخست شکم شکار را دریده و جگرش را میخورند. خادم دراینجا میگوید تو یک جگر را آوردی (یک مال با ارزش) در بین گرگهای گرسنه بستی و انتظار داری آنرا دوباره پس بگیری؟
در میان سد گرسنه گرده‌ ای
پیش سد سگ، گربهٔ پژمرده‌ای
هنگامیکه در میان سد تا آدم گرسنه یک گُرده نان(یک قرص نان) انداختی، و پیش سد تا سگ یک گربه نیم جان و بیمار رها کردی، نتیجه اینکه نه از نان اثری خواهی یافت نه از گربه بیمار.
گفت گیرم کز تو استم بستُدند
قاصد خون من مسکین شدند
تو نیایی و نگویی مر مرا
تا که اسپت میبرند ای بینوا؟
سوفی گفت، گیریم که تو راست میگوئی و ریختند سرت و با ستم (استم) اسپ مرا از تو گرفتند، و قصد خون من بینوا کردند، تو نباید بیائی و بمن بگوئی که اسپم را برده اند؟
تا ز هر که اسپ را من واخرم
ورنه توزیعی کنند ایشان زرم
تا بتوانم پولی که از اینراه بدست آورده و بین خود، پخش کردند را از آنها گرفته و اسپم را دوباره بازخرید کنم.
سد تدارک بود چون حاضر بدند
اینزمان هر یک به اقلیمی شدند
تا زمانی که آن سوفی نماها بودند، سد تا موقعیت برای جبران خسران بود، اما حالا که هرکدام به اقلیمی رفته اند، چاره ای باقی نمانده است.
من که را گیرم که را قاضی برم
این بلا خود از تو آمد بر سرم
حالا من گریبان چه کسی را گرفته و او را پیش قاضی ببرم؟ این بلائی که تو بسر من آوردی را چگونه جبران کنم؟
چون نیایی و نگویی ای غریب
پیش آمد این چنین ذلمی مهیب
چون نیآمدی و بمن غریب هشدار ندادی، درنتیجه چنین خسران بزرگی بمن رسید.
گفت یاهو آمدم من بارها
تا ترا واقف کنم زین کارها
خادم گفت یا خدا، من بارها آمدم تا بتو بگویم و از فروش اسپ ترا آگاه سازم.
تو همی‌گفتی که اسپ رفت ای پسر
از همه گویندگان با ذوق‌تر
باز میگشتم که او خود واقف است
زین قضا راضیست مردی عارف است
ولی دیدم که تو آنچنان با ذوق و شوق میرقصی و میخوانی، اسپ برفت و اسپ برفت و اسپ برفت، که برگشتم و بخود گفتم که حتما این خود از این مطلب آگاه و باخبر است و چون مرد خیرخواهی است، خود راضی بفروش اسپ و خرج آن برای سوفیان بوده است.
همانکاری که با ایرانیان کردند! در دنیا با نمایش و سناریو های مسخره، شیپور زدند و بمردم دنیا گفتند که ایرانیان به آدمخوارها التماس کردند که آمده و بر سر آنها و کودکانشان بمب بریزند! و آنها را از شر نوکران بغایت وحشی و بیرحم و جنایتکار خود آن آدمخوارها و متجاوز به کودکان نجات دهند!!
گفت آنرا جمله میگفتند خَش
مر مرا هم ذوق آمد گفتنَش
سوفی گفت خب همه با خوشی آنرا میخواندند و ترانه زیبائی بود و منم از آن خوشم آمده بود و با بقیه همصدا شدم!
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
مردم بخاطر تقلید کورکورانه و بدون تفکر، به بلا و مکافات دچار میگردند.
ویژه تقلید چنین بیحاصلان
کآب رو میریختند از بهر نان
آنهم تقلیدی چنین بی حاصل و بی بهره از کسانیکه بخاطر نان، آبروی خود را میریزند.
عکس ذوق آن جماعت میزدی
وین دلم زآن عکس ذوقی میشدی
آنها را سرحال و با شور و نشاط میدیدم و دلم میخواست مانند آنها سرخوش باشم.
عکس چندان باید از یاران خَش
که شوی از بحر بی‌عکس آبکَش
عکس دراینجا یعنی الگو گرفتن. و میفرماید، اگر هم نیاز به الگو و تقلید است، باید از کسانی باشد که از یاران حقیقی خدا هستند. تا آدمی توسط این تقلید بجائی برسد که دیگر از الگو و تقلید بینیاز گشته و خود بتنهائی از دریای لطف ایزد یکتا بهرهمند گردد.
عکس کاول زد تو آن تقلید دان
چون پیاپی شد، شود تحقیق آن
مانند اینکه، اولین بار که حضرت زرتشت دوپاها را بسوی خدا فراخواند، آنها از او الگو گرفتند و خداشناس شدند، ولی زمانیکه دیگر خدا را شناختند احتیاجی به تقلید و الگو برداری نیست و هر دوپائی که انسان میگردد، در رابطه مستقیم با خدای خودش قرار میگیرد.
تا نشد تحقیق از یاران مبر
از صدف مگسل، نگشت آن قطره دُر
پس تا آدمی خداشناس حقیقی نگشته است، میبایستی پیرپ و یا پیرو آئین زرتشت باشد و از این آئین سر نپیچاند. و رسم مروارید را پیش گیرد که تا دُر نشود از صدف جدا نمیگردد.
صاف خواهی چشم و عقل و گوش را
بردرآن تو پرده‌های تَمَ را
تنها راهی که دوپاها را انسان میسازد، غلبه بر خودخواهی و زیاده خواهی و شهوتِ بیشتر داشتن و آز است. این پرده هائی که حجاب و پوشاننده راه رستگاری هستند را باید ازهم درید.
واژه اوستائی «تَم» دراینجا یعنی حرص و آز، و بطور کلی بمعنی تاریکی و چشم تنگی و جایی که توان نورانی شدن ندارد و مخالف آن «چا» است.
زانک آن تقلید سوفی از تَمَ
عقل او بر بست از نور لَمَ
چون تقلید سوفی از روی چشم تنگی و حرص و آز بود، و نتیجه حرص و آز، زوال عقل و جدائی از آرامش و آسایش (نور لَمَ) است، پس بر او آن رفت که شرحش داده شد.
تَمَ لوت و تَمَ آن ذوق و سماء
مانع آمد عقل را از اتلاء
سوفی از موسیقی و آن شور و سماء دیگران بوجد آمده و از هول حلیم در دیگ افتاده و از عقلش بدرستی استفاده نکرده و عقلش کم شد (مانع آمد عقل را از اتلاء). کافی بود که تنها یک علامت پرسش در مقابل محبتهای بیدلیل غریبه ها بگذارد.
واژه اوستائی «لَمَ» دراینجا یعنی رحمت و بخشش و آرامش و آسایش. روشنائی. درخشش.
واژه اوستائی «اتلاء» جمع آن «تلو» دراینجا بمعنی بلند مرتبه، رفیع و بلند.



گر تَمَ در آئینه برخاستی
در نفاق آن آئینه چون ماستی
اگر آئینه دارای تَمَ و حرص و آز بود، و هرآنچه را که میدید نشان نمیداد و براساس تَمَ خود تصویر را منعکس میکرد، و منافق بود، دیگر به آن آئینه نمیگفتند، بلکه او را آدمی مانند ما، اکثر مردم حریص میدانستند. (ماستی مخفف ما استی)
گر ترازو را تَمَ بودی بمال
راست کی گفتی ترازو وصف حال
ترازو و آئینه داورهای راستگو و درستکار و راستین هستند. ولی اگر همین داورهای راستین به صفت تَمَ آلوده میشدند، آنگاه دیگر صاحب صفات راستی و درستی نبودند.
گفت گیرم کز تَمَ هارون شوی
آخر امر اندر این هامون شوی
اصلا گیریم حرص و آز آدمی را به ثروتمند ترین فرد روی زمین تبدیل کند، و هارونی دیگر بسازد، آخرش چی؟ باید همه را بگذارد و برود زیر خاک.
آن نبو میگفت با قوم از صفا
من نخواهم «مزدِ پیغام» از شما
حضرت زرتشت با مردم از روی مهر و صفای درون و باتن میگفت، ای مردم آیا من بعنوان پیامبر خدا از شما مال درخواست کردم؟
من دلیل حق، شما را مشتری
داد حق دلالیم هر دو سری
من میانجی بین خدا و شما هستم. و مزد من خشنودی خدا از یک سر و پارسا گشتن شما از سر دیگر است. و این پاداش پایمردی من است.
هست مزد کار هر دلال را
مزد باید داد تا گوید سزا
مزد کار پایمرد را باید داد تا او کارش را درست انجام دهد.
چیست مزد کار من، دیدار یار
گرچه خود هارون ببخشد چل هزار
چل هزار او نباشد مزد من
کی بود شِبهِ شَبَه دُر عَدَن
و من مزد کارم که دیدار و ملاقات با خدا است، را گرفته ام، و فرستادن هزاران مال از طرف مالداری مانند هارون، برای من بیفایده است، چراکه آن مزدی که من گرفته ام مانند دُر و مروارید است و مال و ثروت این دنیا مانند سنگ شبه. و چه زمانی و کجا، سنگ سیاه شبه، شبیه مروارید دریای پارس(عدن) است؟(کی بود شبه مانند دُر عدن)
دریا دو نوع گهر تولید میکند. مروارید که رنگش سپید و روشن است و شبق که به رنگ قیر سیاه است. مروارید رنگش روشن است و طعمش شیرین است و شبق و یا شبه و یا لیتیوم، رنگش قار و یا سیاه قیر وار است و طعمش تلخ.
یک حکایت گویمت بشنو بهوش
تا بدانی که تَمَ شد بند گوش
برای اینکه بهتر متوجه نکات منفی حرص و آز و تَمَ بشوی، خوب گوش کن که مولانا چه میگوید.
هر که را باشد تَمَ الکن شود
با تَمَ کی چشم و دل روشن شود
هر کسی که دارای صفت ناشایست آز باشد، «گیر گفتار» و یا الکن میشود. و پندار و کردار و نور درونش نحت تاثیر حرص و آز، از ماهیت آدمی خارج و به یک بیست و یا بلیس تبدیل میگردد.
پیش چشم او خیال جاه و زر
همچنان باشد که موی اندر نظر
فرد آزمند نه تنها گیرگفتار است، بلکه تحت تاثیر برق زر و زور، موی هم درچشمش راست گشته و کور میشود. نمونه؟ جهودان تازه بدوران رسیده و از جهود سرگردان و کولی به شهرنشینی ارتقاء پیدا کرده، امروزی.
جز مگر مستی که از حق پُر بود
گرچه بدهی گنجها، او خُر بود
مگر کسانیکه از عشق بخدا آنچنان پر و سرشار و لبریزند که اگر همه زرهای دنیا را جلو چشمشان بگذاری، برایشان بی ارزش است، چراکه خود مانند خورشید (خُر) میدرخشند.
هر که از دیدار برخوردار شد
این جهان در چشم او مردار شد
هرکه خدا را بواقع بشناسد، اهورای خود را با تمامی گنجهای دنیا هم عوض نمیکند.
لیک آن سوفی ز مستی دور بود
ناگزیر از حرص او بی نور بود
اما سوفی داستان از عشق بحق خالی و تهی بود، درنتیجه عقلش توسط آزمندی زائل گشته و فریب خورد.
سد حکایت بشنود مدهوش حرص
در نیاید نکته‌ای در گوش حرص.
هرچند سد گونه از این حکایات هم گفته شود، بگوش آنکه آزمند و حریص است و عشقی بجز مال اندوزی ندارد، نخواهد رفت.
بطور کلی میفرماید، آدمی میبایستی زندگی را با خرد بگذراند و زمانی که تمامی تلاش خود را کرد، همه راه های ممکن را آزمود، و هنوز درمانده بود، تازه اینزمان است که از خدای خود میخواهد که او را راهنمایی کند (راهنمائی کردن با اینکه خدایا خودت درست کن فرق دارد) و اگر کسی اسپ خود را به امید خدا رها کند ابلهیست که خدای خود را تا حد خادم کوچک کرده است، و میفرماید: تو کلاه خود را محکم نگاهدار که باد آنرا نبرد، درغیر اینصورت نمیتوانی باد را مقصر و گناهکار بدانی! و نمیتوانی از خدا بخواهی که به باد دستور دهد کلاه بتو بازگرداند!

پاورقی
۱-لوت ها گلابی شکلند و تا هفت رشته سیم (تکی یا دوتایی) دارند که با انگشت زخمه می خورند. موسیقی مخصوص لوت با نت نویسی خاصی نوشته میشود که تابلاتور نام دارد و سیم های آن هم زمان نواخته میشوند، نه مثل گیتار بصورت آرپژ. لوت ها از نسل سازهای ایرانی اولیه اند. در خارج از مرزهای کنونی ایران، از اعضای خانوادۀ لوت بصورت سازهای تک نوازی و نیز همراهی آواز استفاده میشوند، و اغلب آنها را در کنار سازهای کلاویه دار، یا به جای آنها، در هم نوازیهای بزرگ و اپرا بکار میبرند. نت نویسی موسیقی لوت، تابلاتور، حاملی است که بجای پنج خط معمول از شش خط تشکیل شده است و بیشتر حروف الفبایی دارد تا نت. از میان سیزده یا چهارده سیم یک لوت، شش تای آنها را مثل گیتار با انگشتان میتوان نگه داشت، در حالیکه بقیۀ نت ها باس اند و با شست نواخته میشوند. شش خط حامل نشان دهندۀ همین شش سیم است. حروف الفبایی نشان میدهند، کدام پرده را باید روی سیم نگه داشت. نت های باس با حروف و اعداد نشان داده میشوند، و خط های منحنی بالای حامل برای نشان دادن ریتم به کار می روند.
همچنین واژه لوت ( برگرفته از واره رُت ) در زبان پارسی به معنی برهنه و تشنه و بی آب و علف است.
۲- کشکول cash cool , ظرفی مشابه کاسه و لاک لاکپشت، که وارونه وار انرا با زنجیر باریک که بدان متصل کرده بودند، درویشان بر سر دوش میاویختند وتبر زین در دست میگرفتند. شمره و کلاه درویشی بر سر وعبا وقبا بر تن در کوچه وبازار با نعلین میگشتند، نقلی از کشکول در اورده به تبرک به عابران میدادند وعابران از سکه چیزی به اختیار درکشکول درویش میانداختند و روزی روزانه درویش میرسید ، ودرویش چنان بر توکل میرفت که روزی فردا نمیستاند و میگفت روزی فردا، فردا میرسد.
کشکول پوست نارگیل دریائی است که در جزایر نزدیک به خط استواء عمل میآید و شبیه به کشتیی است با رنگ سیاه دو طرف لبه آن را سوراخ کنند و زنجیر یاریسمان بندند تا بتوان بدست آویخت و آن کاسه درویشان است و آنگاه که بر درخت است دو کشکول بهم چسبیده است و در میان آن مغز نارگیل است.
کشکول همچنین نام کتابی است شامل نوادر و حکایات و علوم و اخبار و امثل و اشعار پارسی در چندین جلد نوشته و بنشر رسیده است. مولف آن شیخ بهائ الدین محمد عاملی مشهور به شیخ بهائی از دوران امپراتوری جهانشمول صفوی است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر