چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۴۰۵

حسد بردن حشم به ندیم خاص بخش دوم


حسد بردندامیران شاه به ندیم محبوب او، بخش دوم از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



مولانا در این بخش هم مانند بخش پیشین میفرماید: با خدا باش پادشاهی کن، بی خدا باش هرچه خواهی کن. یعنی بیان این مطلب مهم که اهورای آدمیان از هم باخبرند و دربرخورد باهم واکنش نشان میدهند. بدین ترتیب که، واکنش های ناآشنایان به همدیگر و احساسات بی دلیل آدما به هم، نظیر: مهر و دوستی، قهر و آشتی، عشق و نفرت، خشم و کین، حقد و حسد، فرار و نزدیکی ووو، از تاثیرات این آگاهی است. مثلا، اهورای آدما هنگامیکه به یک اهورای پاک میرسند، اگر خود نیز تا حدودی بری از آلودهگی باشند، به آن انسان توجه و مهر و احترام و دوستی و عشق بی دلیل نشان میدهند، و این همان معنای پادشاهی است. و اگر خود دارای اهورای آلوده باشند، دچار حسادت بیمورد و نفرت بیدلیل و خشم جانکاه نسبت به پرهیزگار میگردند. و اگر اهورای پاک به اهورای فردی خبیث برخورد کند، او هم بیدلیل از خبیث دوری میجوید. و البته دو خبیث در برخورد بهم، جنگی هولناک را شروع میکنند. و دو پاک نهاد، عاشق هم میشوند. و این معنای هرچه خواهی کن است.
قصهٔ شاه و امیران و حسد
بر غلام خاص و سلپان خرد
دور ماند از جر، جرار کلام
باز باید گشت و کرد آنرا تمام
به داستان پادشاه و ندیم ویژه و محبوب او که بر اثر پر حرفی به تاخیر افتاد، میپردازیم و آنرا بپایان میبریم.
جر یعنی کشیدن. جرار کلام یعنی پر حرف. کسی که سخن و کلام را کش میدهد.
باغبان ملک با اقبال و بخت
چون درختی را نداند از درخت
یک باغبان کارکشته و با تجربه، درخت شناس است. و خداوند که باغبان ملک هستی است، تمامی مخلوقاتش را بخوبی میشناسد. و اهوراهائی که بارها تناسخ را تجربه کرده اند، اهورای دیگران را میشناسند و براساس پاکی و یا ناپاکی آن، واکنش نشان میدهند.
آن درختی را که تلخ و رد بود
و آن درختی که یکش هفصد بود
کی برابر دارد اندر مرتبت
چون ببیندشان به چشم عاقبت
و آن اهورای پلید را با آن اهورای نورانی یکجا قرار نداده و یکسان برخورد نمیکنند. یعنی اهوراها نسبت به آگاهی که از هم میآبند بهم توجه نشان میدهند.
باغبان به درختان از روی بهره ای که دارند، رسیدگی میکند. مثلا درخت کاج رسیدگی ندارد، در چار گوش باغ چار درخت کاج میکارند تا مرزهای باغ را نشان باشند و سپس آنها را به امان طبیعت رها ساخته و پی کار خود را میگیرند. ولی هنگامیکه پای درخت رز در میان است، کار بطور کلی فرق میکند. با دقت او را هرس کرده، داربست برایش بسته، کود و آبیاری و مراقبت کامل میشود. در گذشته در ایران کنار هر درخت انگور یکنوع درخت یا درختچه مخصوص کاشته میشد که کار خدمتکار درخت را داشت و بطور طبیعی به درخت انگور مواد خوراکی میرساند. این تکنیک پرورش که در تاکستانهای ایران انجام میگرفت و باعث بی نظیر بودن مزه و مرغوبیت انگور و شراب بدست آمده از آن میشد، توسط فرانسویها دزدیده و به فرانسه برده و مطابق معمول که هرچه بردند، باقیمانده را در ایران نابود ساختند، این شیوه پرورش انگور هم از ایران برچیده شد.(و شاید هنوز در شیراز باشد، من بیخبرم)
پس رسم این است که با همه موجودات نسبت به ارزشمندی آنها، و نتایجی که ببار خواهند آورد، برخورد و رفتار میشود.
کان درختان را نهایت چیست بر
گرچه یکسانند این دم در نظر
با اینکه همه اهوراها یکسانند، ولی غلظت پاکیشان یکی نیست و آنچه که در آینده خواهند کشت و چه بر و بار و نتیجه ای ببار خواهند آورد، را از پیش میدانند.
نشاء درختان با اینکه همگی یک اندازه اند، با اینحال به آن درختی که میدانند، در آینده، بَر و میوه میدهد، از همان کوچکی، نگاه و مراقبت ویژه دارند.
شمس کاو ینظر بنور حق شد است
از نهایت وز نخست آگه شد است
حضرت زرتشت مقدس (شمس) که بنور اهورامزدا منور گشت، از تمامی تاریخ گذشته و آینده دنیا باخبر شد. و دانای دانایان و خردمند خردمندان گشت. و اهورا شناس بزرگ اوست. و او میدانست که بر سر ارواح چه خواهد آمد. پس اوستا را نوشت و برای مردمان بجا گذاشت تا از راه حق گمراه نگردند. و اینرا نوشت که من آینده را میدانم، پس از نادرستی پرهیز کنید. بدین سبب آنهائیکه کتاب اوستا را در اختیار دارند، تصورشان از این گفته حضرت زرتشت این است که او پیشگو بوده است. بنابراین تلاش میکنند، از روی اوستا به برخی از اتفاقات آینده آگاهی پیدا کنند! و چون اوستا را کسی میفهمد که دارای پندار و گفتار و کردار نیک باشد و غربیها که اوستای اصلی را در اختیار دارند، اکثرا چهر تمام قد ابلیس هستند و بعید است که در بین آنها کسی توانا به فهم اوستا باشد، تنها کاری که از دستشان برمیآید، ترجمه گوگلی آن و تقسیم ترجمه های ناقص آن به کتب مختلف و سپس نوشتن نام جعلی غربی، عبری، عربی در پای آن کتب است. همانکاری را که در سد سال گذشته با دیگر کتب دانشمندان ایران کرده اند. یعنی بطور کلی، کپی و تقلب و نااصلی و نادرستی و دروغ و خدع و بی ریشگی و خیانت به تاریخ و فرهنگ بشری.
چشم او ینظر بنور حق شده
پرده‌های جهل را خارق بده
چشم آخربین ببست از بهر حق
چشم آخِربین گشاد اندر سبق
حضرت زرتشت که توسط اهورامزدا نورانی و دانای دانایان گشت و پرده های جهل و نادانی را کنار زده و اهورا شناس (آخِربین) گشت. وآنچه که در آینده دیده بود را در اوستا نوشت و اینکار را بخاطر حق کرد، و در عوض پیشگیری پیش از پیشآمد کرد. یعنی برای آن اتفاقات بدی که در آینده قرار است برای بشر اتفاق افتد، و او را گمراه سازد و اهورایش را آلوده سازد، از پیش راه حل را نوشت تا بلکه آدما بخود آمده و آنچه که قرار است رخ دهد را تغییر دهند.(چشم آخِربین گشاد اندر سبق) و یا برای اینکه اهوراها به پلیدی دچار نگردند، اوستا را نوشت و «آئین به» و یا سفارش به پندار و گفتار و کردار نیک» کرد تا از پیش از دچار شدن آدما به پلیدی، جلوگیری کند.(چشم آخِربین گشاد اندر سبق)
خارق در اینجا یعنی شکافتن.


اتارود در قوس و قزح و یا رنگین کمان در برج دوشیزه اثر دارد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۴۰۵

هان ای ملت شریف ایران از هیچ چیز نترس چراکه اشغالگران از همه چیز میترسند


زنده باد ایران و ایرانی.



و یک گله ابلیس پست تر از بیست، نیم قرن است با حنجره های چرکین و با وقاحت لجاره ها و قحبه زاده ها، بر سرزمین اهورائی و پاک خدا، ایران بزرگ، چنگ انداخته و نکبت وجودشان را بما تحمیل کرده اند. و امروزه بخاطر ترس از بپاخاستن ملت ایران در جهت بازپس گیری سرزمینشان از چنگ گدا گشنه های جنایتکار و نفرت انگیز و مشمئز کننده اروپائی از یکسو و اسرائیل و آمریکائیهای روانی و قاتل و وحشی، از سوی دیگر، با براه انداختن نمایش جنگ زرگری، باهم، در پنهان مشغول کشتار ایرانیانند. اینترنت را بستند تا هم جنایات هولناکشان نسبت به ملت ایران پنهان بماند، و هم وسیله ای برای اتفاق و اتحاد ملت بجان رسیده ایران نگردد. از شرق اوباشی بیشرم از افغانستان و پاکستان، از غرب وحشیهای عرب و تورگ بیشرف و بیرحم و درنده، از جنوب تروریست های عرب بغایت وحشی و ابله و از شمال هم رئیس همه جنایتکارها یعنی پوتین، شبانه روز و چار چشمی ملت ایران را زیر نظر گرفته اند تا مبادا موج عظیم ایرانیان، زیر و روی اشغالگران کثیف را بباد دهند. هرچه در رسانه های فاسدشان نشر میدهند دروغ و ننگ محض است. حقیقت این است که تمامی وحشیگریهایشان برای تداوم اشغالگری و کشتار ملت ایران است و بس.

ز دانائی بنالد مردم دانا


ز سیری کرده قی در هند راجه، گرسنه خفته «‌روسو» در اروپا



ز دانایی بنالد مردم دانا
که دانا را خرد بندی است برپا
ز سیری کرده قی در هند، راجه
گرسنه خفته «‌روسو» در اروپا
فرو ماند به کرباسی کشاورز
مخنث گام بگذارد به دیبا
عزیز بی‌جهت در خز و توزی
یتیم بی‌پدر بر خار و خارا
اگر قسمت ‌بسعی است و به کوشش
چنان کاندر قران فرمود مولا
چرا پیوسته قومی در تنعم
چرا همواره جمعی در تقلا
چرا یک قوم در زببنده ملبس
چرا یک قوم در چرکینه چوخا
به یک‌ ‌دم‌ روکفلر بی‌زحمت و رنج
ربوده قسمت یک عمر جولا


یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۴۰۵

حسد بردن حشم بر ندیم خاص بخش نخست


دفتر دوم مثنوی، حسد بردن حشم بر ندیم ویژه شاه



پادشاهی یک ندیم را از کرم
بر گزیده بود بر جمله حشم
یکی از پادشاهان جم، به یکی از ندیمان خود بیش از دیگران توجه داشت و همراهی با او را بدیگر درباریان(حشم) ترجیح میداد.
واژه پارسی «حَشَم» دراینجا یعنی ندیمان ویژه، چاکران دربار، خدمه برگزیده. تجمل خدم و حشم پادشاهان ملک جم، از تجمل سران روم و زنگ برتر بودی.
جامگی او وظیفه چل امیر
ده یکِ قدرش، ندیدی صد وزیر
حقوق و مزایائی که این ندیم برگزیده میگرفت به اندازه چل شهریار بود، که در استانهای گوناگون امپراتوری پارس مشغول بخدمت بودند. و احترام و ارزشی که داشت ده برابر وزیران و دولتیان شاه بود.
از کمال طالع و اقبال و بخت
او ایازی بود و شه محمود وقت
بخت و اقبال و خوشوقتی او را میتوان مانند ایاز ندیم ویژه سلپان محمود غزنوی دانست. سلپان محمود غزنوی یکی از شهریاران خراسان و از خانواده غزنه بود که توسط دولت مرکزی ایران، به شهریاری خراسان گماشته شده بود. یکی از دلایلی که سلپان محمود غزنوی در تاریخ ایران برجسته شده است، اینست که کتاب تاریخ خراسان در حمله وحشیهای انگل استانی و کمپانی تماما دزدیده و سوزانده نشد چون در سرزمینهائی که پیش از جنگ جهانی و در دوران قاجارها جدا شدند، این کتب حفظ شد. پس آمدند و همان تاریخ خراسان را بجای تاریخ پر افتخار تمامی امپراتوری پارسی به مردم ایران حقنه کردند.
روح او با روح شه در اصل خویش
پیش ازین تن بود، هم پیوند و خویش
تو گوئی ارواح ایندو پیش از اینکه در دو تن بنشینند، یکی بوده است. و در این جهان، ایندو همزاد خود را پیدا کرده اند.
هیچکس نمیداند که در اوالم سوت و ناسوت چه میگذرد. ما از طریق مولانا به این دانش رسیده ایم که جسم و جان ما، همان ماده و انرژی هستند که بهم چسبیده و وجود را ساخته اند. و اینکه گهر جان و اهورائی که در دل ما خانه دارد، ذره ای از اهورامزدا است. و دمی از دم او. ولی اینکه چرا دو تن همزاد هم میشوند، یعنی ویژهگیهای اهورایشان با هم یکی است و بدین سبب باهم یک روح در دو بدن نامیده میشوند، بر ما پوشیده است. و به داستانهای ساخته شده ذهن بشر هم در این رابطه، اعتباری نیست.
کار آن دارد که پیش از تن بُد است
بگذر از اینها که نو حادث شده است
ارواح (کار) پیش از جسم ها ساخته شده و بوده اند، و جسم ها هر بار برای ارواح، نو و تازه حادث (تناسخ)میشوند. چراکه تنها ارواح هستند که تناسخ مییابند. پس سن روح و یا اهورای ما از جسممان خیلی بیشتر است. برخی از اهوراها هزاران سال زیسته اند.
یک واقعیت هم که در این رابطه وجود دارد این است که، در اکثر آدما، تنها بیرون و یا کالبد آنها پیر میشود، و در درون و از نظر روحی، آنها هنوز ۲۵ سالشان است.
چشم عارف‌ راست کاو نی احول است
چشم او بر کِشتهای اول است
«چشم عارف» در اینجا منظور اهواری آدمی است که خود را از خدا جدا نمیبیند، و احول نیست. و این اهورا هماره چشمش بدنبال کشت اول است. یعنی آن ذره ای که برای نخستین بار از خدا جدا شده و هنوز به پلیدی و درنتیجه تناسخ دچار نشده بود. یعنی آن دم الهی که تازه از تنور خدا بیرون آمده، و آن کشت اول، چه زمانی بود؟ اولین بار که خدا از دم خود در درون آدمی دمید.
آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو
چشم او آنجاست روز و شب گرو
آن اهورائی که برای اولین بار از خدا جدا شد، مانند نور خورشید پاک بود ولی در کالبد آدمی تا بجائی رسید که دچار تناسخ گشت، یعنی آلوده شد. و اینک هرچه انجام میدهد، چه بد و چه خوب (آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو) بهرحال اهورای آدمی شب و روز بدنبال رسیدن به آن مقام اولی است.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۴۰۵

حکایت پادشاه جم و امتحان ندیمان بخش سه


پادشاه و امتحان ندیمان بخش سه از دفتر دوم مثنوی.



در این بخش مولانا از قدرت اهورای آدمی میگوید.
پس سوی کاری فرستاد آن دگر
تا از این دیگر شود او باخبر
سوی خویشش خواند آن شاه عظیم
چون ز همامی بیاآمد آن ندیم
پادشاه ندیم گند دهان را به انجام کاری دستور فرموده و او را مرخص کرد و آن ندیم نیکروی را که از کار برگشته بود را به پیش خود فرا خواند.
گفت، خش گشت هر که رویت دیده ای
دیدنت ملک جهان ارزیده ای
گفت هر فردی بروی تو نگاه میکند، حالش خوش میشود، و دیدنت به همه دنیا می ارزد.
پیش بنشاندش بصد لطف و کرم
بعد از آن گفت، ای چو ماه اندر ظلم
ماه روئی جعد موئی مشکلبوی
نیکخوئی نیکخوئی نیکخوی
شاه ندیم خوبروی را با احترام و مهر و مهربانی پذیرفت و او را در پیش خود نشاند. و او را مهتاب شبهای تاریک(ظلم) لقب داد. و از رو و موی و رخسار و نیکخوئی او تعریف کرد.
ای دریغا گر نبودی در تو آن
که همی‌گوید برای تو فلان
سپس شاه گفت، ای کاش در تو آن نکات منفی که رفیقت میگفت، نبود.
گفت شآنی زآن بگو ای پادشاه
کز برای من بگفت آن دین‌تباه
گفت کمی از آنچه آن خدا نشناس درباره من گفت را بگو.
واژه پارسی شآن دراینجا یعنی پاره ای، تکه ای، بخشی.
گفت اول وصف دو روئیت کرد
کاشکارا تو دوائی، خفیه درد
گفت، اول که از دو رو بودن و مکاریت گفت، که در جلو چشم و پیش رو، مانند دارو درمانگری و دوستی و شفیق، ولی هنگامی که به خلوت میروی، مانند بیماری جانکاه و دژمنی دژم میشوی.
خبث یارش را چو از شه گوش کرد
در زمان دریای خشمش جوش کرد
ندیم نیکروی تا از شاه شنید که آن دیگری از وی بدگوئی کرده، بیدرنگ خشمگین گشت.
کف برآورد آن ندیم و سرخ گشت
تا که موج هجوِ او از حد گذشت
پس شروع کرد از ندیم گند دهان آنقدر بد گفت که دهانش کف کرده و رنگش کبود گشته و بدگوئی را از حد گذرانده و کار به فحاشی کشید.
کاو ز اول دم که با من یار بود
همچو پیس در غرب سرگین خوار بود
ندیم گفت، او از اول که با من همکار شد، مانند لکه ننگی بود که در غرب برویش سرگین میگذاشتند.
واژه اوستائی پیس به معنای نقش و نگار بسته شده یا زینت داده شده و معنای اسمی ابلق یا دورنگ است. و به یک نوع بیماری پوستی که پوست را دو رنگ میکند هم پیس میگویند. در گذشته غربیها برای معالجه درمان زخمهایشان از سرگین حیوانات بهره میجستند. انگل استانیها این سنت معالجه را به نوکران تورگشان هم آموخته بودند و زمانیکه آذرآبادهگان بدست وحشیهای انگل استانی و روس و تورگ و جهود (پس از اپیدمی و قحطی طولانی در این بخش از ایران) افتاد، این شیوه کثیف را هم در آنجا شایع و ترویج کردند. تا جائیکه هنوز که هنوز است در آنجا مردم از مخلوط سرگین با دیگر مواد برای معالجه استفاده میکنند.
و انگل استانیها آنچنان آلوده به بیماریهای هولناک بودند که هنگام ورود به هند، بیماریهای تاعون و جذام و بیماریهای مقاربتی خود را به هندیها و پس از آن به ایرانی ها و ایرانی تبارها در هند و اسپانیا و آناتولی و مصر و آفریقا داده و موجب اپیدمیهای وحشتناک شدند که منجر به مرگ میلیونها انسان گشت. در اسپانیا پنجاه میلیون، در هند بیش از صدها میلیون، در ایران امروزه بیش از بیست میلیون، در یونان و آناتولی سه میلیون و در مصر بیش از ده میلیون مردم از اپیدمی که قحطی را هم بدنبال داشت کشته شدند. فقط بخاطر اینکه مهاراجه های نادان این وحشیهای منبع میکروب را به مردم متمدن شرق تحمیل کردند.
و همچنین به «مقداری از چیزی» هم پیس گفته میشود.





شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۴۰۵

حکایت پادشاه جم و امتحان ندیمان بخش دوم


داستان پادشاه و امتحان ندیمان بخش دوم از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی



در این بخش مولانا از جسم و جان و تبدیل ایندو بیکدیگر میگوید.
در ابتدای این بخش مولانا از بزرگ مردان تاریخ ایران نام برده و آنها را ستوده است. طبق معمول بیابانگردان وحشی خود را اینجا هم تحمیل کرده و مطابق معمول و همیشگیشان نام یک گله ناشناس وحشی را بجای نامهای اصلی قرار داده اند و بخرج تاریخ و فرهنگ ایران، برای جهود و پسر عمه های عرب بغایت نادان و جاهل و مخ مرده اش، که با دزدی نفت و گاز خلیج پارس و منابع گرانبها و ثروتهای بیشمار ایرانیان، و با نوکری آدمخوران وحشی، تنها پنجاه سال است از بیابان درآمده و تمدن یافته اند، اراجیف بهم بافتند. من ابتدای این بخش را در پاورقی نوشته و شرح کوتاهی هم برایش نوشته ام و تلاش کردم آنرا تا حدی تصحیح کنم. (۱) و امیدوارم اهل فن و دانایان پارسی زبان روزی در پاکسازی مثنوی از بیشرمی بیابانگردان، آستین بالا زده و در اینراه کاری کنند و این ارث بزرگ دنیای بشریت و بویژه ایرانیان را به جایگاه شایسته خود بازگردانند.
صد هزاران پادشاهان کیان
سر فرازانند در هیر جهان
۱۲۶ هزار پادشاه پر افتخار و دانشمند و نیمه خدای جم (کیان) در سراسر دنیا با دادگستری و رادی و آزادی حکومت کرده اند، که نامشان در همه جهان هستی بعنوان ناجیان بشر و بشریت ثبت گشته است. بگونه ای که از آنها با عنوان ۱۲۶ هزار پیغمبر یاد میکنند.
واژه اوستائی «هیر» دراینجا یعنی یاد، حافظه.
واژه اوستائی «جم» به معنای خورشید و یا شمس است که از القاب حضرت زرتشت مقدس میباشد. و نام دیگر امپراتوری ایران از دوازده هزار سال پیش تاکنون میباشد و به ملک جم معروف است. چراکه حضرت جم در سرزمین ایران بزرگ ظهور کرده است ، پس این سرزمین را سرزمین خورشید و یا سرزمین زرتشت و یا جم میگویند. و ملک جم، نام امپراتوری ایران بر سراسر دنیا است. و جم شید، بمعنای پرتو خورشید، یکی از بزرگترین پادشاهان تاریخ بشر است که نیمه خدا و توانا به شگفتیهای بزرگ بوده است. نام جمشید را با کوروش کبیر یکی میدانند. و جم ایل، یعنی خدای خورشید. و جمیل و یا جمیله نام یکی از ملکه های ایران باستان است که به دُر و مروارید بسیار علاقه داشته است و هماره با جامه ای مزین به مروارید های ناب میگشته، و بدین سبب او را مرجان هم مینامند. ظاهرا ملکه سبا و یا ملکه یمن که عاشق جمشید شاه بوده و جمشید بهشت زمینی را برای او ساخته، و در جوی های آن در و مروارید روان ساخته بود، همین مرجان ملکه یمن و همسر جمشید شاه است. (۲) واژه جم همچنین بمعنای بسیار بزرگ و شگغت انگیز است. این واژه را ناقص زبانان، ناتوان از بیان بوده و انرا عجم مینامند.
نامشان از رشگ خلق پنهان بماند
هر گدایی نامشان را بر نخواند
نام این ۱۲۶ هزار پادشاه شگفت انگیز پارسی بخاطر حقد و حسد جهودی پنهان ماند و هر گدای پست فترتی که به کتب باستان ایران دست یافت، انرا پنهان ساخته تا با تحریف آنها، موجودیت ناچیز خود را نمایان سازد.
واژه پارسی «رشگ» یا رَهشگ یعنی راه گشایی. آنکه به دیگری رَشک میبرد یعنی بدنبال باز کردن و ایجاد یک راهی است تا او هم به مقام و موقعیت آن دیگری برسد. ز رشگ نام او آلم دو نیم است، که آلم را یکی، او را دو میم است. مدح حضرت زرتشت از زبان نظامی که در آن زرتشت را به ماه تشبیه کرده است.
حق آن نوران و حق نوریان
کاندر آن بحرند همچون ماهیان
ندیم به ۱۲۶ هزار پادشاه پارسی که آنها را نوران مینامد و به تمامی پرهیزگاران (نوریان) که در دریای عشق به پروردگار مانند ماهیان غوطه ورند سوگند میخورد که:
بحر جان و جان بحر ار گویمش
نیست لایق، نام نو می‌جویمش
اگر او را دریای جان و یا جانِ دریا بنامد، حق مطلب را ادا نکرده و میبایست نامی نو برایش پیدا کرد.( مبالغه تا این حد؟)



یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۴۰۵

حکایت پادشاه جم و امتحان ندیمان بخش یک


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپ.



در بخش پیشین مولانا از صفتی که برای مقام انسانی ناپسند و ناشایست است، یعنی از حسادت و نتایج بد و نکوهیده آن سخن گفت. در این بخش به یکی دیگر از ویژگیهای اخلاق انسان یعنی توانائی شناخت و تشخیص خوب از بد میپردازد. نتایجی که از این بخش بدست میاید، شبیه سوره فرقآن در قرآن به لهچه ناقص عربی است. در آنجا ابتدا سخن از آزمایش آدمیان آورده شده و سپس شرح یک انسان واقعی که عزیز و پیامبر خدا است داده میشود.(۱)
فرقآن یکی از نامهای قرآن است، چرا که توسط آن میتوان حق را از ناحق باز شناخت، و تفاوت گذاشت. فرقان همچنین نام، سوره بیست و پنجم از قران هم است که دارای هفتاد و هفت آیت، میباشد. در این سوره و در اولین آیت آن، حضرت زرتشت را درود و سپاس میگوید که کتاب اوستا و یا قرآن سپنتا را از خود بجا گذاشت، تا مردم آنرا بخوانند، دانش بیاموزند و توانا به تشخیص خوب از بد، حق از ناحق و راستی از ناراستی گردند.
سوره فرقان آیه یک: «بزرگ و خجسته و برکت (زندگی جاودان) از آن کسی است که او (حضرت زرتشت مقدس) فرقان (اوستا) را برای مردم نوشت تا برای جهانیان الگو و راهنما و مرشد باشد»
بطور کلی، چگونگی تشخیص و تمییر، آزمایش و تست، زبان و سخن، از مطالب این بخشند.
پادشاهی دو ندیم از ره رسید
با یکی زان دو، سخن گفت و شنید
یافتش زیرک‌دل و شیرین جواب
از لب شِکّر چه زاید جز شراب
برای پادشاهی دو ندیم فرستادند. شاه با یکی از آنها بگفتگو نشست و او را بسی خوش سر و زبان یافت. و گفته اند که سخن شیرین و خوش زبانی، مانند شراب، نشاط آور و دارای سکر است.
آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پرده‌ است بر درگاه جان
یکی از درب های شناخت آدمی سخن و عضوی بنام زبان او است. و زبان را دروازه ذات آدمی میدانند. و تا مردم سخن نگفته باشند، عیب و هنرشان نهفته باشد. و در جای دیگر میفرماید: «تو چه دانی تا ننوشی قالشان، زانکه پنهان است بر تو حالشان»
چونک بادی پرده را درهم کشید
سِر سهن خانه شد بر ما پدید
هنگامیکه محرکی، مثل خشم، غم، شادی و یا هیجان، آدمی را بسخن گفتن وامیدارد، او ناخودآگاه درون خود را نشان میدهد. مانند هنگامیکه بادی بوزد و پرده اندرونی را کنار بزند، و درون خانه را بنمایش بگذارد.
واژه پارسی «سهن» در اینجا یعنی میان سرا و ساحت آن. بالکن مشرف به حیات. میدان، میان خانه، عرصه، فضا، محوطه. آنرا صحن نوشته و جا انداختند.
خاقانی میفرماید، به چار نفس و سه دم و دو سهن و یک ذات، به یک رقیب و دو فرع و سه نوع و چار اسباب.



جنگ آدمخوارها بر سر تصاحب ایران در زمین ایران و بغیمت کشتار ایرانیان


من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد و خانه را از چنگ وحشیها نجات دهد؟



میپرسند چرا ایرانیان خدانشناس شدند؟ چون ایرانیان شرح خدا را از گلوی هرزگو و چرکین آخوند جهود شنیدند. و خدای آن جهودی را شناختند که با ایران و ایرانی (یعنی تنها کسانی در جهان که نه تنها او را از خود نرانده و ترد نکردند، بلکه به او جا و مکان داده و با او مانند انسان هم برخورد کردند) دشمنی خونی و پدر کشتگی بیدلیل تاریخی دارد. و ارث نداشته پدر نامعلومش را از ایرانیان طلبکار است!
جهودی که به تول تاریخ موجودیت وحشیها، هماره بیابانگرد و آواره(آپاره) و کولی بوده، و بجز چند دهه ای که با جنایات هولناک هر روزه، به پاره ای زمین غصبی چنگ انداخته و آنجا را اشغال کرده، بجز معدود سالهای اخیر، مانند ننگ خدایان از همه جا رانده و مانده بوده است.
و اکنون و پس از نیم قرن دزدی از ثروتهای ایرانیان، و سرمایه گذاری پولهای آنها در بخشهای قاچاق مواد مخدر، قاچاق انسان بویژه زنان و دختران، قاچاق کودکان دزدیده شده، فروش ارگانهای کودکان دزدیده شده، ساخت جزایر فاحشگی و تجاوز به کودکان، اخاذی از شل شلوارها و شل مغزها و هم کیشان و هم مسلکان خود، قتل و غارت در آفریقا و سرزمینهای از پیش اشغال شده، امروزه کار جهود منبع میکروب، بجائی رسیده که با پول خود ایرانیان، یک گله روانیهای جنایتکار زامبی را اجیر کرده و یا با اخاذی، آنها را وادار کرده که به قلب پاک زمین، حمله وحشیانه کرده و بر سر ایرانیان بمب میریزد!!!
۴۷ سال نفت و گاز موجود در زیر زمین ایران را از دو سر شمال و خلیج پارس کشیده و هم با آن سرزمینهایشان را آباد کردند و هم باقیمانده آنرا برده و در انبارهایشان (انبار نفت و گاز آمریکائیها در ونزوئلا و انبار نفت و گاز اروپائیها در سوئیس) ذخیره ساخته و کاملا بیخیال اینکه با خارج کردن تمامی نفت و گاز از لایه های زیرین ایران، چه بلائی بر سر میلیونها ایرانی میآید (حتی بیصبرانه منتظر فرو نشست زمینهای ایران و کشیده شدن میلیونها انسان بیگناه بکام زمین بودند). کاملا بیخیال اینکه بخاطر رعایت نکردن موازین استخراج نفت و گاز چه فجایعی بر سر طبیعت و محیط زیست ایران و سلامت ایرانیان میآید، ۴۷سال زیر و روی ایران را بردند و آلوده کردند و ویران ساختند. ولی پس از مدتی دیدند با اینکه دیگر یک قطره نفت باقی نمانده ولی ایران هنوز پابرجاست و به مرکز زمین نشست نکرده و همه چیز فرو نریخته! پس دوباره که تحقیق کردند، متوجه شدند که نفتی تازه، نه بشکل سابق آن، بلکه نفتی که احتیاج به پالایش سنگین ندارد دوباره زیر سراسر زمین ایران را پر کرده است. و اینچنین شد که فهمیدند ایران قلب زمین و مرکز رساندن خون و انرژی است. و اینچنین شد که جنگ بین انگل استان و اروپا و روسیه از یک طرف با آمریکا و اسرائیل از طرف دیگر، در زمین ایران، و به غیمت نابودی ایران و کشتار ایرانیان در گرفته و هنوز ادامه دارد. و هردو طرف برای کنترل این کارخانه تولید انرژی، دیوانه وار ایرانیان را میکشند تا برهم پیروز شوند، چون هرکه ایران را مال خود کند، دنیا را مال خود کرده است.
جنایات جهود ناچیز و هم پالگی های کثیف تر از خودش یعنی آمریکا، انگل استان و اروپائیهای بغایت مشمئز کننده و نفرت انگیز، و نوکران تیپا خورِ تورگ و عربشان، در سینه ما برای ابد هگ شده و فراموش نخواهد شد. و اینبار نه در کتابها، بلکه در سینه کودکانمان خواهیم نوشت که دشمنان موجودیتشان چه انگلهائی هستند، و بر ما چه بیشرمیها و بی شرافتیها و چه جنایتهائی انجام دادند. و روزگاری نه چندان دور، حساب سد و پنجاه سال قتل و غارت و شکنجه های هولناک ایرانیان و ویرانی ایران را با آنها تسویه خواهیم کرد.

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۴۰۵

ملامت کردن مردمان شخصی را که یاورش را کشت


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی



در پخش پیشین خواندیم که باید با ابلیس درون آدمی جنگید و اجازه رشد و توانائی به او نداد. و این بدین معنا نیست که ابلیس درون را باید کشت و از میان برد. چراکه اینکار نشدنی و بدور از طبیعت و خلقت خدا است. بلکه بدین معنا است که قدرت یا در دست بخش روشن آدمی باشد و او کنترل حواس حیوانی (حواس زندگی و یا گیرنده های شش گانه) را داشته باشد تا آنها از ریل خارج نشده و به افرات و تفریت و شهوت بدل نشوند و یا دستکم قدرتشان میزان و ۵۰/۵۰ باشد تا بالانس و هارمونی نسبی در درون آدمی برپا گردد. تا بدین طریق از پلیدی مطلق بتوان پرهیز کرد. و اگر بخواهیم مثالی در این رابطه داشته باشیم، باید گفت: هنگامیکه داستان آدم و یلدا (آدم و حوا) بازگو میشود، در تصور آدما، زوجی نمایان میشوند که در یکجائی به زیبائی مناطق هاره و یا هاوائی پیش از اینکه وحشیهای غربی آنجا را با خاکستر یکی کنند، در حال گردش و خوشگذرانی هستند. درحالیکه سمبلیک این داستان، حکایت آن زوجی است که نه دغدغه نان دارند، نه مشگلی بنام سقف بالای سر، نه کمبودی از نظر شکم و زیر شکم دارند، نه از سرما و نه از گرما در رنجند و بطور کلی درگیر نیازمندیهائی که جمعی را وادار بختا میکند، نیستند. ولی مدام و شبانه روز بدنبال پیدا کردن غمی برای خوردن هستند. خداوند میفرماید، من بشما همه نوع امکانات رفاه را داده ام، ولی غم خوردن ممنوع است. ولی آن زوج و یا آن انسان گوشش بدهکار نیست. این میشود که با وجود داشتن همه نوع امکانات رفاهی (با وجود بودن در بهشت) از لذت بردن محروم گشته (از بهشت رانده میشود) و در جهنمی که بدست خود ساخته اند، درحال رنج کشیدن هستند. ولی چرا اینگونه است؟ چون آدمی از دو بخش روشن و تاریک تشکیل شده است. و هرگاه یکی از آندو بخش راضی است، بخش دیگر ناراضی است. و تا بالانسی بین ایندو برقرار نباشد، حکایت آدم و یلدا و بیرون رفت آنان از بهشت، همچنان باقی است.
همچنین در این بخش که یکی از مهمترین بخشهای مثنوی و یا قرآن پارسی است، مولانا از انواع اهوراها در نزد آدمیان سخن میگوید و آنها را به هفت سد نوع تقسیم میکند. متاسفانه ما از دانستن همه آنها محروم گشته و به یکی دو نوع از آنها باید بسنده کنیم. چراکه وحشیهای بغایت احمق و بی بته حسود بی خاصیت که تصور میکنند با نابودی ایرانی، خود فرصت دیده شدن میابند، آنها را سانسور و مختوش کرده اند.
آن یکی از خشم یاری را بکشت
هم بزخم خنجر و هم زخم مشت
دیگری گفتش که از بد گهری
یاد ناوردی تو حق یاوری
هین تو یارت را چرا کشتی بگو
او چه کرد آخر بگو ای زشتخو
هیچکس کشته است یار خود کنود
می نگوئی کاو چه کرد، آخر چه بود
یاور در اینجا کنایت از تربیت و فرهنگ و یافته هائی است که آدمی در دورانهای گوناگون زندگانی خود، کودکی و نوجوانی و بخشی از جوانی از یاوران پیرامون خود (مادر، پدر، خواهر و برادر، دوست و آشنا،‌ فامیل، مدرسه و جامعه) کسب میکند.
میفرماید، فردی یار خود را میکشد، یعنی تمامی آنچه که روزگاری به کمک و یاری آنها دنیایش را میساخته را از خود دور کرده و در خود میکشد. پس مورد نکوهش کسانی قرار میگیرد که هنوز درگیر تعصبات اکتسابی و یاوری های اشتباه خود هستند و آنها را قبول دارند. آن فرد در پاسخ به پرسش اینکه چرا یار خود را کشته میگوید:
گفت کاری کرد کان شین من است
کشتمش کان خاک پوشین من است
و یا
گفت کاری کرد کان عار وی است
کشتمش کان خاک ستّار وی است
متهم شد با یکی زآن کشتمش
غرق خون در خاک گور آغشتمش
گفت زیرا او مرا کوچک، ناچیز و حقیر ساخته بود. پس کشتم، تا مرگ او ستار و پوشاننده ایراد و ننگ من باشد.
واژه پارسی «شین» یعنی کسیرا به زشتی نسبت دادن و یا به زشتی آلودن. و پوشین یعنی پوشاننده. عار در اینجا بمعنی عاریتی و مصنوعی.
گفت آن کس را بکش ای محتشم
گفت پس هر روز فردی را کشم
کشتم او را رستم از خونهای خلق
نای او بُرَّم به است از نای خلق
به آن فرد گفتند، چرا آن دلایل و عواملی که سبب حقارت و ناچیزی تو شده اند را نمیکشی. گفت در اینصورت هر روز باید مسبب میکشتم. او را کشتم تا از مسبب ها رهائی یابم، چرا که بریدن نداهای او (نداهای درونی) از بریدن نداهای بیرونی، مهمتر و بهتر و واحب تر است. چراکه «گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هرآنچه هست گیرند.»
نفس تست آن یاور بد خاصیت
که فساد اوست در هر ناحیت
میگوید آن ابلیس درونت که خود را یاور تو مینامد، درواقع خائن و خیانتکاری بزرگ است و فساد او از شش جهت بر تو وارد میآید و ترا ناچیز و حقیر میگرداند.




جمعه، فروردین ۲۱، ۱۴۰۵

هشدار به ملت ایران


مردم فرار نکنید، پنهان نشوید، کفن بپوشید و با ابلیسی که در خانه، شما را اسیر کرده تا اربابانش سر فرصت شما را بکشند، بجنگید.
شما در دنیا بجز خود، هیچکس را ندارید، و تمامی نمایشات چین و روسیه و ترامپ و قرمساقهائی از ایندست تماما دروغین و ساختگی است. فرصت دارد از دست میرود.



یک مطلبی که باید متذکر شد این است که حضرت زرتشت گرامی، میفرماید که آدمی از دو نیم تاریک و روشن و یا نور و ظلمات و یا زندگی و مرگ تشکیل یافته است. او همچنین فرموده که هر چیزی در دنیا با ضد خود معنا پیدا میکند. یعنی در نبود ظلمات، نور وجود ندارد و در نبود پلیدی، نیکی معنا ندارد.
برخلاف اشتباه اکثر مردم، بخش تاریک آدمی کاملا بد و بدرد نخور نیست، همزمان که بخش نیک هم سد در سد خوب و سودمند نیست. (همان دوایر کوچکی که با رنگی برخلاف رنگ گل جغه خود، در یین و یانگ قرار دارند).
مثلا اگر در ۱۵۰ سال پیش، هندیها که همگی پارسی زبان بوده و «آئین به » را داشته و زرتشتی بودند، اولا برده های چشم آبی و بور وحشی را به هند نیاورده بودند. و اگر هم این اشتباه را مرتکب شدند، هنگامیکه پلیدی آنها را دیدند، در مقابل غلامان و بردهگان و نوکران انگلیسی خود، ایستاده بودند و آنها را قَل و قَم (قلع و قمع) میکردند. در نتیجه دنیای امروز هیچیک از پلیدیهائی که در ۱۵۰ سال گذشته تجربه کرده را نمیدید. ولی مهاراجه های هندی در مقابل نوکران و برده های چشم آبی که از بیابانها آورده بودند، کوتاه آمده و از راه صلح و انسانیت درآمدند، و نتیجه اینکه غلامان چشم آبی وحشی ریختند و هم مهاراجه را تکه پاره کردند و هم سرزمین پهناور سند که آنچنان ثروتمند و زیبا بود که در دنیا زبانزد بود و در جویهایش در و گهر روان بودند، به فقر و تباهی و ویرانی مطلق رسانده و نابود و فنا کردند، و هم بیش از سد میلیون انسان شریف از توحش و بیرحمی و بیماریهای چشم آبیها کشته شدند و سند شد هند.
و به همینجا هم ختم نشد، با ثروتهای هند، فقط دو جنگ هولناک اول و دوم به مردم دنیا تحمیل شد که سبب چیرهگی ابلیس بر جهان گشت. و نتیجه نیکوکاری اهالی سند، در مقابل وحشیهای چشم آبی که جذام کمترین بیماریشان میبود، موجب نابودی انسان و انسانیت در دنیا گشت. آنچنانکه تا به امروز داریم چوبش را میخوریم. چون همین سناریو در ۴۷ سال گذشته در ایران اجرا کردند و وحشیهای چشم آبی به ثروتهای بیکران ایرانیها دست یافته و توسط آنها انسانیت باقیمانده در دنیا را به نابودی کشاندند.
و همین امروز در جلوی چشم کور مردم دنیا، نود میلیون (بگفته ای ۴۰۰ میلیون) ایرانی را بدون گناه و ختا و بی دلیل، چهل روز بمباران وحشیانه کرده و ملت ایران، از کودک و پیر و زن و مرد غیرنظامی را، قتلعام میکنند، و ارتباط آنها را با دنیا بریده تا احدی از جنایات مشمئز کننده جهود ابلیس و وحشی غربی آگاهی نیابد. و مدارس مینابها بازتاب نیابد. سپس دو هفته فرصت میدهند تا تمامی مواد خام، خوراکی و دیگر مایحتاج وحشیها توسط میلیونها کانتینر و به روش ۴۷ ساله اشغال ایران، از ایرانیان دزدیده شده و از ایران خارج گردد، و بعد از آن دوباره به بهانه های مسخره و جنایتکارانه، چهل روز بمب بر سر آن مردم میریزند و آب و منابع انرژی و موزه ها و دانشگاهها و راه ها را میزنند، و دوباره دو هفته چپاول میکنند، همزمان که نوکران وحشی و حرامیشان ملت ایران را فلج کرده اند. و اینکار را ادامه داده تا زمستان و سرما از راه برسد و ملت ایران که دیگر نه مواد معدنی و خوراکی برایشان مانده و نه انرژی، در قحطی و سرما در گروههای میلیونی کشته شوند. همانکاری که در زمان جنگ جهانی اول کردند و بیست میلیون ایرانی را کشتار نمودند و سپس با یک سپاه سد نفری از بربر ها ریختند و باقیمانده را از دم تیغ گذراندند و سرزمینهای جعلی و اشغالی ترکیه و سوریه و عراق ووو را تشکیل دادند.
پس در پاسخ به پرسش اینکه پلیدی کجا بدرد میخورد، باید گفت آنجا که با پلید طرفیم. و در مقابل آنکه بقصد کشتن ما و نابودی خان و مانمان حمله آورده، باید از او پلیدتر بود. در جائیکه میبینیم حق در حال سرکوبی است، باید نعره دیو آسا کشید. باید با ابلیسی که در خانه ما درحال کشتار ما از درون است تا اربابانش از بیرون کار را یکسره کنند، با تمام قدرت جنگید. و در اینراه از جان مایه گذاشت. اگر تا امروز برای خودتان نجنگیدید و تن بهر خاری دادید، دستکم امروز و همین حالا، اگر آب دستتان است، بزمین گذاشته و برای کودکانتان بجنگید. چون شما بهرحال پس از مدتی کوتاه و با ذلت خواهید مرد، پس امروز بخاطر کودکان بیگناهتان جان بدهید و کفتارهای وقیح و بیشرم و جنایتکار را از خانه بزداید. صبر نکنید تا سناریو جنگ جهانی اول دوباره از طرف ابلیسهای جهود و غربی تکرار گردد.

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۴۰۵

با ابلیس خود بجنگ دفتر دوم مثنوی


این همه عالم طلبکار خوشند دفتر دوم مثنوی



این همه عالم طلبکار خوشند
وز خوش تزویر اندر آتشند
همه آدمیان بدنبال سعادت و خوشبختی اند، ولی متاسفانه از خوشبختی و سعادت واقعی چیزی نمیدانند و آنرا نمیشناسند و درنتیجه خوشیهای زودگذر و فانی را خوشبختی و سعادت مینامند.
طالب زر گشته، جمله پیر و خام
لیک قلب از زر نداند چشم عام
همه زر پرستند و تالب زر. ولی زر واقعی را از آب طلا و زر تقلبی تمییز نمیدهند.
پرتوی بر قلب زد خالص ببین
بی محک زر را مکن از ذن گزین
هر فلزی که درخششی مانند زر داشته باشد، زر نیست، پس باید پیش از انتخاب آنرا محک زد، و زر را نباید از روی ظاهرش و بدون محک خرید.
گر محک داری گزین کن، ور نه رو
نزد دانا خویشتن را کن گرو
حال اگر آدمی وسیله و ابزار و محک شناخت راست از دروغین را دارد، زهی مراد. اگر ندارد از صاحب فن و کاردان بپرسد.
پس محک باید میان جان خویش
ور ندانی ره، مرو تنها تو پیش
و آدمی برای اینکه صاحب شناخت بشود، و بتواند سره را از ناسره تشخیص دهد، و راه را از بیراه بیابد، نیازمند راهنما است. و چه راهنمائی از آنکه از همه بهتر میداند، یعنی خدا، بهتر؟ هیچ. و خدا را در کجا میتواند پیدا کند تا از او کمک بگیرد؟ در میان جانش. در درون سینه اش.
بانگ گولان است بانگ آشنا
آشنایی کاو کشد سوی فنا
بجز اهورای آدمی، و یا نیمه نورانی او، بدیگر نداها نمیتوان اعتماد کرد، چراکه احتمال اینکه آن ندا، درواقع بانگ و ندای گولها، و یا شیادان و یا نیمه تاریک او باشد، که با هدف بفنا بردن او بصدا درآمده، بسیار است. بویژه نیمه تاریک او که صدا و بانگی آشنا برای آدمی است، چون مرتبا در حال سخنرانی است. و یا بقول مولانا در بخشهای پیشین: خوش‌دَمست او و گلویش بس فراخ، با شِآر نو، دِثار شاخ شاخ.




دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۵

سخن در نکوهش بوک دفتر دوم مثنوی


آن غریبی خانه میجست از شتاب



در بخش پیشین مثنوی خواندیم که، دو نیمه تاریک و نور درون آدمی هماره با هم در حال مبارزه و جدالند. مولانا میفرماید، مبارزه واقعی و راستین آدمی در زندگی، درواقع همان جدال درونی بین بخش تاریک و نور اوست. از یک زاویه دیگر، یعنی آدمی در تمامی عمر، تنها با خود میجنگد. دیگران چه دوست و چه دشمن هیچ نقشی در این پیکار ندارند. و آدمی باید بداند که نیمه تاریک او که بر مرگ و ترس میتازد، دو ضد دارند، بنامهای نور و امید.
در این بخش میگوید، ناامیدی و تسلیم نباید جائی در روزگار آدمی داشته باشد، و «اما و اگر و ای کاش و بوک» را باید کنار گذاشت. و با ناامیدیها، شکستها، ناکامیها، از دست دادنها، باخت ها و خاطرات تلخ گذشته و ترس و نگرانی برای آینده، و بطور کلی نیمه تاریک خود روبرو شد و مبارزه کرد. اگر نیم تاریک بزرگتر باشد، باخت نور را نتیجه خو‌اهد داد و باخت نور، نیمه تاریک آدمی را نیرومندتر میکند. و چه زمانی این اتفاق می افتد؟ زمانی که آدمی هماره و تنها به یاد ناامیدیها و شکستها و ناکامیها و از دست دادنهائی که در گذشته داشته و به یاد بلاهائی که بر سرش آمده، و مکافات و مصیبتهائی که دیده، و همچنین به ترسها و نگرانیهای احتمالی در آینده فکر میکند، بخش تاریک بزرگتر میشود و بخش نور هیچ شانسی برای پیروزی در مقابله با آن ندارد.
حرف قرآن را زریران معدنند(۱)
خُر ببینند و به پولان بر زنند
حرف و سخن قرآن (سپنتا و یا قرآن حضرت زرتشت مقدس) را کسانی میفهمند که خود معدن و کان زر و طلا هستند. آنهائی که چشم در چشم خورشید دوخته اند(خُر ببینند) و پالایش یافته گانی هستند که توسط نور به آگاهی رسیده اند.(به پولان بر زنند)
واژه پارسی وام گرفته از اوستا، «پولان» در اینجا یعنی برهنه از پلیدی، پاک و پالایش یافته و برهنه و بری بودن. خُر یعنی خورشید.
چون تو بینایی پی خُر رو که هست
چند فرصت سوزی ای دنیا ‌پرست‌
اگر خردمند باشی، تا زمانیکه هنوز زنده ای، و هنوز فرصت داری بدنبال نور خدا (پیدا کردن دم الهی خود) میروی. تا به کی میخواهی تناسخ یابی(فرصت را بسوزانی) ای دنیاپرست.
خُر چو هست آید یقین پولان ترا
کم نگردد نان‌، چو باشد جان ترا
نور خدا و خورشید ایمان که برای آدمی وجود داشته باشد (خُر چو هست) بدون شک و تردید، آدمی از پلیدیها پالایش یافته و رستگار خواهد شد. و هنگامیکه آدمی توسط نور و خورشید پالایش بیابد، و با پاکی روزگار بگذراند، بدون شک از رنج و اسارت زندگانی زمینی در امان خواهد بود. و آنکه به خدا ایمان دارد، روزی همیشگی دارد و نباید غم گذران زندگی را بخورد.
پشت خُر دکان و مال و منسب است
دُر قلبت مایهٔ صد مَقلب است
در پشت و پناه نور خدا بودن، هم روزگار مادی را میچرخاند (دکان و مال و منسب) و هم اهورای آدمی که مانند دُر درخشان است، سدها دگرگونی نیک برای آدمی بوجود آورده (مایه سد ملقب است) و یک حلقه او را بالاتر میبرد، تا به حلقه اصلی و یا خدا برساند.
مَقلب یعنی برگرداننده، دگرگون کننده.

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۴۰۵

حکایت آن بی پولوس که در زندان بود بخش چار


در مدح سخن از دفتر دوم مثنوی



ای خدای پاک با انباز و یاز
دست گیر و جان ما را درگداز
ای خداوند پاک و پاکی و پاکان که هم انبازی(همه جا هستی) و هم بی آغاز و بی پایانی(یاز)، ما را که بدون تو هیچیم، یاری ده و جان ما را مانند آتش، گرم و روشن و پاک، شعله ور گردان.
واژه پارسی «انباز» دارای چم و خم های زیادی است و در اینجا یعنی، روشن و آشکارا، در دسترس از همه جا.
واژه اوستائی «یاز» در اینجا یعنی «بی آغاز و بی پایان» و از القاب خداوند است.(۱)
یاد داد ما را سخنهای دقیق
تا که جان خوش آیدش، گردد رفیق
حضرت زرتشت مقدس بما سفارش گفتار نیک کرد و درست سخن گفتن را آموخت تا جان ما را خرسند و با تن رفیق سازد.
گر ختا گفتیم او نیکش کند
او چو سلپان سخن شیکش کند
او چون خود سلپان سخن است، پس بما یاد داد که سخنان ناروا و بیهده را کنار گذاشته و از ختا گفتن بگذریم، چراکه برطبق قوانین تناسخ، هر سخن ناروائی، تاثیرات ناخوشایند خود را بهمراه دارد.
واژه پارسی «سلپان» بمعنی ناخدا و رهبر است. (سل یعنی کشتی و پان یعنی پاسدار) ناقص که بشود «سلطان» خوانده میشود.
واژه پارسی «شیک» وام گرفته از اوستا، بمعنی و چم، تناسخ، سرنوشت و قوانین تناسخ است. و گاهی بجای واژه «سرنوشت نیک» بکار میرود. ولی امروزه بیشتر آنرا بجای ساف و سیت و شسته و رفته، برازنده و دلپذیر و زیبا و لوکس، استفاده میکنند. همانگونه که از واژه اوستائی ناتو، بمعنای زیرک، برای کوتاه و بریده شده، نام ارتش آدمخواران و وحشیها استفاده میگردد، واژه شیک هم به معنای برازندهگی و لوکس بودن در میان زامبی های غربی مورد استفاده است.
کیمیا دارد که تبدیلش کند
گرچه جوی خون بود نیلش کند
زرتشت مقدس مانند کیمیاگری یگانه، توانست جنگها و جوی های خون را به گفتگو و سخن و بحث تبدیل و مانند رود نیل آرام و زیبا سازد. هرچند امروزه که جهود وحشی دوباره به مرده ریگ خود برگشته، دوباره جای سخن و گفتگو، رودخانه های خون در آفریقا و ایران بزرگ براه افتاده است.
اینچنین مینا‌گر‌یها کار اوست
اینچنین اکسیر‌ها ز اسرار اوست
اینچنین زیبا سازیها و کیمیاگریها تنها از او (زرتشت مقدس) برمیآید.
آب را و خاک را برهم زده است
ز آب و گل، دُر سخن بر تن زده است
«آب و گل را برهم زده است» کنایت از ساخت لوح و قلم توسط حضرت زرتشت مقدس است. و میگوید او با آب و گل، مروارید های درخشان سخن را ساخته و زیور تن آدمی نموده است.




شنبه، فروردین ۱۵، ۱۴۰۵

انباز و یاز


از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



ای خدای پاک با انباز و یاز
دست گیر و جان ما را درگداز
ای خداوند پاک و پاکی و پاکان که هم انبازی(همه جا هستی) و هم بی آغاز و بی پایانی(یاز)، ما را که بدون تو هیچیم، یاری ده و جان ما را مانند آتش، گرم و روشن و پاک، شعله ور گردان.
واژه پارسی «انباز» دارای چم و خم های زیادی است و در اینجا یعنی، روشن و آشکارا، در دسترس از همه جا.
واژه اوستائی «یاز» در اینجا یعنی «بی آغاز و بی پایان» و از القاب خداوند است. و یاز، یک واژه بسیار کهن پارسی است که از عصر زرتشت بجا مانده و دارای چم و خم های بسیاری است. و مانند اکثر واژگان پارسی دارای معنای گسترده ای است که برای فهمیدن آن، باید شرحی را برایش نوشت. «یاز» آن چیزی است که همیشه امید را در دلها زنده میکند. در سحرگاهی روشن، در نوروز، «یاز» جدیدی برای پیروزی‌های بزرگ در انتظار انسانها است. وقتی که «یاز میشود» طبیعت بار دیگر زندگی را با رنگها و نواهای تازه بما هدیه میدهد. چه کسی میتواند یاز را تعریف کند؟
مثلا «پی یاز» بمعنای «در یاز»که آنرا پیاز مینویسند، گیاهی است که از پی و ریشه خود تغذیه میکند و میبالد. و زاَفران(زعفران) اوج «پی یاز» است. و از آن بالاتر درخت رَز و یا مو و یا انگور است که آنرا «پی یاز مو» مینامند.
واژه «یزدان» در ریشه بشکل «یاز دان» است. بمعنای «بی آغاز و بی پایان» و بمعنای جایگاه زندگی. و حتی خود زندگی. رشد و نمو تا کمال مطلق. به معنای اراده و خواست مطلق. احتمالا در ایران باستان واژه «یزدان، ایزدان» را بشکل «یاز دان» بیان مینمودند.
واژه «یاز» را همچنین بمعنی، رشد دهنده، آگاه به سرنوشت انسان، هدف و غایت شناس زندگی انسان، صاحب خواست و اراده، «تازنده» به ابلیس هم معنا کرده اند.
این واژه از دورانی که برای دیگران عصر حجر است و برای ایرانیان دوران سفر به کرات دیگر، میباشد. بجا مانده است. ایرانیان در دوازده هزار سال پیش توانا بسفر بکرات دیگر بودند. کاری که امروزه برای وحشیهای آدمخوار و کودک آزار، آرزوی دست نیافتنی است. و با حماقت و بلاهت نهادینه و ذاتیشان تصور میکنند که اگر از روی موشک و فضاپیماها و اشکال وسایل و ابزار بجا مانده از دوازده هزار سال پیش ایرانیان، موشک و فضا پیما بسازند، میتوانند به فضا سفر کنند! غافل از اینکه اگر ایرانیان نبودند، اینها هنوز با دست از رودخانه آب به غارهای سردشان میبردند و همدیگر را میخوردند. دزدان بشرم و وقیحی که جز توحش و تقلب، توانا به انجام هیچ کاری نیستند و تمام افتخارشان این است که باقیمانده های تمدن هزاران ساله ایرانیان را که دزدیده اند، بنمایش گذاشته و پز بدهند.
بهرحال شعار روزمره ایرانیان برهبری هیربدان زرتشتی (خردمندان و نکته سنجان و دانایان) از عهد و پیمان و عصر زرتشت، بشکل: «اهورا بزرگ و یاز است» میبوده است. و آنانکه گاهی عدد «یاز ده» را بطور کاملا اتفاقی میبینند. و نمیدانند در مرتبه «یاز ده» و یا «دهنده زندگی » چه نهفته است.
واژه «یاز» آنچنان گسترده و بزرگ است که هیچکس توانا بتعریف آن نیست، بجز اینکه بگوئی از اوصاف خداوند است.
در واژه زاَفران (زعفرآن)، «ز» + «اَفران» به معنای خلق شدن است. این واژه به نوعی بجنبه‌های وجودی و آفرینش اشارت دارد. آفران، با تلفظ afrān، در فرهنگ‌ ایرانی بعنوان نمادی از زندگی و زایش نوین مطرح میشود. و ز اَفران(زعفران) یعنی زندگی زا.


اگر ایرانیان نبودند، وحشیهای کودک آزار هنوز داشتند روی درختها شپش سر هم را میجستند. بخشی از کپی های احمقانه آدمخواران وحشی از تکنولوژی دوازده هزار سال پیش ایرانیان.





جمعه، فروردین ۱۴، ۱۴۰۵

حکایت آن بی پولوس که در زندان بود بخش سه


تتمه حکایت بی پولوس زندانی و قاضی از دفتر دوم مثنوی



در بخش پیشین مولانا از نیم تاریک آدما سخن گفته و آنرا شرح میدهد. در این بخش مولانا تکلیف آدمیان را روشن کرده و میگوید، خداوند زیبا توسط حضرت زرتشت مقدس، از وجود ابلیس و یا نیمه تاریک آدمی بطور راست و مستقیم و عیان و آشکارا به آدمیان هشدار داده است، پس بهانه ابلیس گولم زد، در نزد خدا پذیرفتنی نیست.
گفت قاضی ناپولوسی وا نما
گفت اینک اهل زندانت گوا
قاضی گفت ثابت کن که بی همه چیزی. شیاد گفت، زندانیان زندانت گواه منند.
گفت ایشان متهم باشند چون
می‌گریزند از تو میگریند خُن
وز تو میخواهند هم تا وارهند
زین سبب ناحق گواهی میدهند
قاضی گفت، شهادت زندانیان پذیرفته نیست، چون از تو متنفرند و دلشان از تو خون است. و چون میخواهند از شر تو رهائی یابند، گواهی درست نمیدهند.
جمله اهل دادگاه گفتند ما
هم بر ادبار و هم خبثش گوا
همه کسانیکه در دادگاه حضور داشتند، یکصدا گفتند که ما به بی همه چیزی و نکبت و خباثت این شیاد گواهی میدهیم.
هر که را پرسید قاضی حال اوی
گفت یاهو، دست ازین مفسد بشوی
قاضی از هر مشاوری پرسید، پاسخ شنید که، یاخدا، این دلیل فساد را باید مجازات کرد.
گفت قاضی کش بگردانید فاش
گرد شهر این ناپولوس بس قلاش
قاضی حکم داد و گفت، پس این شیاد بی همه چیز را برده و در شهر بگردانند و او را بمردم معرفی کنید.
واژه پارسی قلاش، یعنی بغایت حیله گر و مکار و بیشرم و بیشرف.
کو بکوی او را منادیها کنید
کوس رسوائیش را هرجا زنید
او را برده و در هر کوی و برزن بگردانید و کوس و شیپور رسوائی او را در همه جا بزنید.
هیچکس نسیه فروشد نی بدو
قرض ندهد هیچکس او را پسو
هیچکس به این قلاش نسیه نفروشد و حتی به اندازه یک پسو به او وام ندهد.
واژه پارسی «پسو» نام یک واحد پول ایران بزرگ در زمان امپراتوری صفوی است. این واحد پول هنوز در کشورهای لاتین مانند مکزیک وجود دارد. و پسو و پشیز کم ارزشترین مقدار برای پول بحساب میآمدند. واژه پارسی «پسو» را «تسو» نوشتند و آنرا به یک واحد اندازه گیری در ایران قدیم نسبت دادند. و آنرا بمعنای مقداری اندک از هر چیزی و به اندازه چار جو نوشته اند (۱) و گفته اند که حبه برابر است با نیم تسو. ولی در اینجا واژه «پسو» واژه اصلی است.
مزد حق کو، مزد آن بی مایه کو، این دهد گنجیت مزد و آن پسو. مولانا دفتر سوم.
هر که دعوی آرَدَش اینجا بمن
هیچ زندانش نخواهم کرد بن
پیش من قلاش او ثابت شده‌ است
نقد و کالا نیستش چیزی بدست
هرکه آمده و از او بعنوان کلاهبردار بمن شکایت کند، من بشکایتش رسیدگی نکرده و او را زندانی و در بند نخواهم کرد. چون بمن ثابت شده که این قلاش چیزی برای از دست دادن ندارد و این بی همه چیز، با زندان و مجازات درست شدنی نیست و این فرد در چهارچوب قانون جا نمیگیرد. هرکه بیاید و بگوید مرا ابلیس گول زد، در نزد خدا پذیرفته نیست، چراکه خداوند، آن ابلیس شیاد را بهمه آدمیان معرفی و شناسانده است.
واژه اوستائی «بَن» در اینجا یعنی در حصار آوردن، محدود و محاصره کردن. ممنوع. و این واژه به زبان آدمخوارها رفته و با همین بیان و معنا مورد استفاده وحشیها قرار میگیرد.(Ban)
آدمی در حبس دنیا ز‌آن بود
تا بوَد قلاش او ثابت شود
در این بیت مولانا به یک مطلب مهم میپردازد و آن اینکه: «تا زمانیکه آدمی هنوز یک ابلیس نشده است، در بند زندان زمینی است و پی در پی تناسخ مییابد، تا شاید رستگار گردد. و یا تا زمانی در چنگ قوانین تناسخ اسیر است که قلاشی او هنوز به اثبات نرسیده است. ولی هنگامیکه تبدیل به ابلیس شد(قلاش بودنش ثابت شد) دیگر شانس دوباره ای برای نجات خود نمییابد و تا جاودان به دوزخ ابلیس فرو رفته و به او میپیوندد. همانگونه که آدمی که از هر پلیدی پاک گشت، به منبع نور وصل گشته و تا ابد پاینده میگردد.
کاو دغا و حیله باز و بد سخُن
هیچ با او شرکت و سودا مکُن
ور کنی، او را بهانه آوری
ناپولوس است، صرفه از وی کی بری‌‌؟
اهورامزدا به حضرت زرتشت مقدس گفت: «به مردم بگوئید که نیم تاریک آنها (حواس حیوانی آنها که زنجیر پاره کرده و از کنترل خارج گشته و تبدیل به افراط و زیاده طلبی و شهوت گشته است) موجب نیرنگ بازی و نادرستی و دروغگوئی و حیله گری است. او شما را هم از طریق ترس و استراب و نگرانی و وحشت میفریبد و هم از طریق دلبستگی های دروغین و عشقهای مجازی و هم از راه تخیلات و ساخت آرزوهای رنگارنگ. پس از این ابلیس بگریزید، و با او، همنشین و هم سخن و یار و دوست نشوید. ولی اگر دوستی کردید، پس از آن نمیتوانید انتظار پایانی خوش داشته باشید. نمیتوانید، آمده و شکایت کنید که چرا خود، بی همه چیز شدید و بروز تیره و تار دچار گشتید. چون ابلیس چیزی برای از دست دادن ندارد، چه بلائی میخواهید سرش بیاورید که او، خود آنرا نساخته باشد؟»



پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۵

این نیز بگذرد


سیزده بدر بر تمامی هم میهنانم که نیم قرن است تحت ستم و اسیر در چنگال ابلیسند، با امید و توکل بخدا، بدر باشد، و الهی که درد و بلاهایتان راست و مستقیم بخورد تو سر و صورت ابلیس و آدمخوارهای بچه باز و حاکم بر دنیای مسخره امروزی.



تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
آنجا که وصال دوستانست
یاهو که میان خانه صحراست
وآنجا که مراد دل برآید
یک خار به از هزار خرماست
چون بر سر کوی یار خسبیم
بالین و لحاف ما ثریاست



سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۵

تصاویری از شهریان ایران بخش دوم


تصاویری از مردان بزرگ تاریخ ایران که تاریخ بشریت است.


حکایت آن بی پولوس که در زندان بود بخش دو


شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن بی پولوس



در بخشهای پیشین از دفتر دوم مثنوی، حضرت مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی، از اهورای آدمی، انواع و چگونگی کارکرد و یا ازکار افتادن آن سخن گفته و آنرا شرح میدهد. در بخش نخست این حکایت، مولانا آدمی را متشکل از دو بخش کاملا متفاوت میداند. و این تفاوت را به اندازه فرق میان روز و شب بیان میکند. و میفرماید همانگونه که کره زمین، همیشه دارای نیم روشن و نیم تاریک است، آدمی هم بهمین ترتیب با دو نیروی تاریکی و روشنائی که با هم به یک اندازه قدرتمند هستند، بدنیا میآید. و بزرگ و یا کوچک شدن هرکدام از این دو نیرو، به تربیت آدمی چه در خانواده و چه در اجتماع، بستگی دارد. در این بخش مولانا حسام دین از نیروی تاریک آدمی و توانمندی آن سخن میگوید.
با وکیل قاضی ادراک‌ مند
اهل زندان در شکایت آمدند
زندانیان جمع شدند و به رئیس زندان (وکیل قاضی) شکایت نامه ای نوشته و از آن شیاد شکایت کردند.
که سلام ما به قاضی بر، کنون
بازگو آزار ما زین مرد دون
و از او خواستند که به قاضی شهر شکایت آنها را رسانده تا او کاری درباره اش انجام دهد.
چندین بیت را حذف کردند و سپس:
کاندر این زندان بماند مستمر
«یاوه‌ تاز» و «تبل‌خوار است» و مضر
زندانیان در نامه نوشتند که، این شیاد حبس ابدی، هم پر حرف و حقه باز (یاوه تاز) هم پرخور و وحشی (تبل خوار) و هم مایه دردسر و خسران است.
مرد زندانی نیابد لمه ای
ور به سد حیلت گشاید تمه‌ای
در زمان پیش آید آن دوزخ گلو
حجتش این که خدا گفته کلو
ما زندانیان یک لحظه از شر او آرامش نداریم، حتی اگر به سد دشواری یک خوراکی بیابیم و خود را از او پنهان کنیم، باز هم ما را یافته و قربانی خود میکند.
دوزخ گلو و یا چاه ویل، یعنی چاهی که هرچه در آن میریزی پر نمیشود. و میگویند این صفت دوزخ است که هرچه در آن ریخته میشود باز هم جا دارد.
واژه اوستائی «تمه» اینجا یعنی خوراک، خوردنی. تتمه.
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بی سلا و بی سلام
با بیشرمی بدون دعوت و بدون سلام مانند مگس آمده و خود را مهمان سفره دیگر زندانیان میکند.
پیش او هیچست لوت شصت کس
کر کند خود را اگر گوئیش بس
«لوت شست کس» سازی است که بهنگام نواختن صدای بسیار بلندی ایجاد میکند. و به شست گوش معروف است. و میگوید این شیاد گوشهایش از «لوت شست گوش» بیشتر است، ولی وقتی از او میخواهیم که آزار نرساند و بس کند، خود را جوری به نشنیدن میزند، تو گوئی کر است.
گو ز زندان تا رود این گاومیش
یا وظیفه کن ز درگه لقمه ‌ایش
یا این شیاد زورگو را از این زندان منتقل کن، یا از آشپزخانه زندان، خوراک اضاف برایش معین کن.
ای ز تو خوش مهتران و هم کهان
ما ز دست شر و آزارش رهان
زین چنین قحط سه‌ساله، داد داد
ظل مولا، تا ابد پاینده باد
ای قاضی برحق که کوچک و بزرگ از تو راضی و خرسندند، بداد ما برس و شر او را از سر ما کم کن. و در پایان هم نوشته بودند که از این بلا که مانند قحطی سه ساله کشنده است، ما را نجات ده. سایه دولت آن دادگر همیشه برقرار و پایدار باد.




دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۴۰۵

تصاویری از سواره نظام امپراتوری ساسانی


شهنشاه با کاویانی درفش، هوا شد ز تیغ سواران بنفش



آخرین جایگاه انسانیت زیر حملات وحشیانه ابلیس آدمخوار بچه باز


مرگ شرف دارد تا زندگی در دنیائی که جهود ابلیس آدمخوار و بچه باز همه کاره اش است.



باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
و این چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را میخورند
هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
از شاه بی‌آغاز من، پران شدم چون باز من
تا جغد توتی‌خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده‌ام، کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصَفم، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردنکشان در پیش سلپان بشکنم
روزی دو باغ تاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جَور را، یا ذلم بدغَور را
گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بوَد، چوگان وحدت وی برَد
گویی که میدان نسپَرد در زخم چوگان بشکنم