‏نمایش پست‌ها با برچسب امپراتوری پارس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب امپراتوری پارس. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۴۰۴

نوروز برهمه ایرانیان پیروز باد


این نکردش اختیار غیر از بحق و راستی



ابر آذاری برآمد از کران کوهسار
باد فروردین بجنبید از میان مرغزار
این یکی گل برد سوی کوهسار از مرغزار
وآن گلاب آورد سوی مرغزار از کوهسار
خاک پنداری به ماه و مشتری آبستنست
مرغ پنداری که هست اندرگلستان شیرخوار
این یکی گویا چرا شد، نارسیده، چون مسیح
وآن یکی بی شوی، چون مریم، چرا برداشت بار
ابر دیبادوز، دیبا دوزد اندر بوستان
باد عنبرسوز، عنبرسوزد اندر لاله‌زار
این یکی سوزد، ندارد آتش ومجمر به پیش
وآن یکی دوزد، ندارد رشته و سوزن بکار
نافهٔ مشکست هرچ آن بنگری در بوستان
دانهٔ دُر است هرچ آن بنگری در جویبار




فردا روز آذر و یا چهارشنبه سوری است


چهارشنبه سوری برای ملت شریف و اصیل و تحت ستم ایران تا ابد پایدار باد،



از القاب حضرت زرتشت مقدس پور آذر است.
چنین خواندم که پیش پور آذر
از آتش نرگس و گل رست و ریحان. ناصرخسرو
این کعبه نور ایزد و آن سنگ خاره بود
آن کعبه پور آذر و این کردگار کرد. خاقانی

آذر نام ایزد نگاهبان آتش و یا حضرت زرتشت مقدس است. میگویند آتش در زبان در پهلوی بنام آتر، اثیر و در زبان اوستائی بنام «نار» آمده‌است. ایزد نار و یا آذر در کتاب اوستا به سبب اهمیت مقام، فرزند و یا پور اهورامزدا خوانده شده‌ که آتش را به آدمیان توسط حضرت زرتشت مقدس میرساند،

گویند پارسیان هفت آتشکده معتبر بعدد هفت کوکب سیار داشته اند. هفت آذر، که نام هفت آتشکده ٔ معروف ایران باستان است، عبارتند از: آذرمهر، آذرنوش ، آذربهرام ، آذرآئین ، آذرخُرین ، آذربرزین ، آذرزرتشت و یا آتشکده آذرگشسپ که در بلخ قرار داشته و مانند دیگر آتشکده ها، محلی بود که گنجهای باستانی ایران را در آنجا قرار داده بودند. این آتشکده مانند دیگر آتشکده ها در زمان جنگ جهانی اول توسط وحشیهای انگل ساکسون چپاول و ویران شد.
رساله هفت پیکر حکیم ایران نظامی، از این هفت آتشکده الهام گرفته است.
کهن‌ترین و قدیمی‌ترین آتشکده‌هایی که باستان‌شناسان تاکنون موفق به کشف و شناخت آن شده‌اند، متعلق به فرهنگ و تمدن اولیه بشر و حضرت زرتشت مقدس و در ایران بزرگ است. در کشور تاجیکستان در شهر تاریخی سرزم هنوز برخی از کهنترین آنها قرار دارند که دیرینگی آن آتشکده‌ها به پنج هزار و پانصد سال پیش میرسد که باور به یکتاپرستی را برای نژاد آریا در آن سامان نشان می‌دهد، اما قدیمی‌ترین آتشکده که هنوز توسط بربرها بطور کامل ویران نگشته، آتشکده نوبهار در بلخ است که قدمت آن به شش هزار سال می‌رسد. گفته میشود این آتشکده محل زندگی حضرت زرتشت مقدس بوده است. همچنین از کهنترین و بزرگترین و مهمترین آتشکده های ایرانیان در منطقه آناتولی قرار دارد که در سال ۱۹۲۲ با کمک انگلیس و روسیه از پیکر ایران جدا و به تصرف تورگها درآمد و امروزه تورگها از آنها کسب درآمد میکنند.

حدود سه هزار سال پیش یعنی در دوران امپراتوری پارسی اشکانیان مورخ ایرانی «استرابون» که در شهر آماسیه پونتوس در شمال آناتولی به دنیا آمده بود، یونان و ترکیه امروزی، بویژه منطقه کاپادوکیه و کوماژن در جنوب آناتولی را «living part of Persia» یعنی بخش زنده سرزمین پارس مینامد. بگفته وی و دیگر مورخان معتبر، در آنجا فقط زبان و فرهنگ پارسی و آئین زرتشتی وجود داشته است. وی همچنین این مناطق را سرزمین آتشکده ها و «Holy Places Of The Persian Gods» یعنی اماکن مقدس خدایان پارسی مینامد. در شمال این منطقه شهر ژیله قرار دارد که شبیه به شهر واتیکان مسیحیان کاتولیک امروزی برای زرتشتیان بوده است، چراکه این شهر را هیربد و مغان های زرتشتی اداره میکردند و مردم از دیگر مناطق برای تحصیل علوم به آنجا رفته و درجات حکمت و دانش کسب میکردند.

باستانشناسان بسیاری از آتشکده های ایرانیان که امروزه چارتاقی‌هائی از آنها باقی مانده است را آتشکده‌های دورهٔ ساسانی و سامانی و صفوی می‌دانند. بناهای آتشکده ها یا بطور کامل تخریب شده یا تغییر کاربری داده شده و به کلیسا و مسجد دگردیسی یافته اند. ولی تعدادی هم مانند چهار طاقی بازه هور، چهارتاقی نیاسر و چهارطاقی بهاران سالم مانده‌اند.






«آذر پارسی» نام سلاح شیمیائی آتش زائی بود که امپراتوری پارس در حدود سه هزار سال پیش در دوران امپراتوری ساسانی بکار می برد. «آذر پارسی» قرنها تنها توسط پارسها مورد استفاده بود و دیگران به آن دسترسی نداشتند. این سلاح بسیار مهلک بوده و ترس قابل توجهی در دشمن ایجاد میکرده‌ است. فرمول ساخت «آتش پارسی» مخفی نگه داشته شد، بطوریکه امروزه هیچکس دقیقاً نمیداند که آتش پارسی چه بوده ‌است. بنظر میرسد که «آتش پارسی» مانند بمب آتش زا و دیگر سلاحهای مدرن آتش زا عمل میکرده، به این معنی که خاموش کردن آن بسیار سخت و دشوار بوده است‌. بطوریکه ریختن آب و خاک بر روی آن باعث بیشتر شدن آتش میشده‌ است. برخی نظریه‌ها در رابطه با ترکیب مواد این آتش این است که در آن نفت، همراه با آهک، گوگرد، نیترات سدیم و نیترات پتاسیم بکار میرفته. خیلی از این مواد در مواد منفجره استفاده میشود. ابداع آتش پارسی احتمالاً بیشتر زاده به کیمیاگری بوده‌ است. ایرانیان از این آتش برای ساخت کشتی آتش و حمله به دژمن استفاده میکردند. همچنین از این آتش برای درست کردن بمب‌های آتش زا که به وسیله منجنیق میتوانستند آنها را به کشتی‌های دیگر پرتاب کنند، استفاده میشده ‌است. تلاش‌های زیادی برای ساخت دوباره این آتش انجام شده ولی تاکنون هیچ فرمول رضایت بخشی بدست نیامده. لازم است ذکر شود که آتش پارسی، با نام آتش مادی نیز شناخته می‌شد. پروکوپیوس مورخ قرن ششم ایران، در نوشته‌های خود اشاره میکند که ایرانیان روغنی خام به نام نفتا داشتند که نام خود را از واژه پارسی میانه، نفت گرفته بود و بنظر میرسد یکی از عناصر اساسی تشکیل دهنده «آتش پارسی» یا آتش باستان بوده‌ است. جان هالدون از دانشگاه پرینستون گفته سازندگان احتمالاً نفت را با رزین بدست آمده از کاج که خاصیت چسبندگی دارد مخلوط می‌کرده‌اند که در عین حال، باعث سوختن طولاتی تر و داغ تر آن میشده‌ است.

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۴۰۲

جوشن نادرشاه كبير


نوروز پیروز


جوشن نادر شاه كبير در موزه ترکیه جعلی

دست صبا برفروخت، مشعلهٔ نوبهار
مشعله داری گرفت، کوکبهٔ شاخسار
ز آتش خورشید شد، نافهٔ شب نیم سوخت
قوت از آن یافت روز، خوش دم از آن شد بهار
خامهٔ ما نیست طلع، چهره گشای بهار
نایب عیسی است ماه، رنگرز شاخسار
گشت ز پهلوی باد، خاک سیه سبز پوش
گشت ز پستان ابر، دهر خرف شیرخوار
پروز سبزه دميد، بر نمط آب گیر
زلف بنفشه خميد، بر غبب جویبار
نرگس بر سر گرفت، طشت زر از بهر خون
تارک گلبن گشاد، نیشتر از نوک خار
شاه ریاحین به باغ، خیمهٔ زربفت زد
غنچه که آن دید ساخت، گنبدهٔ مشک بار
آب ز سبزه گرفت، جوشن زنگار گون
سوسن کان دید ساخت، نیزهٔ جوشن گذار
جوشن زرنگار گون و نيزه جوشن گداز هر دو كنايه از نيزه و جوشن نادر شاه كبير است كه بسيار زيباست و امروزه در موزه آناتولى قرار دارد.
جوشن بمعنى خفتان، لباس و جامه فلزى است. و با زره فرق دارد، چه زره از ورقه هاى فلزى و يا چرمى است و جوشن جامه فلزى است كه از حلقه ها و پولكهاى كوچك فلزى تشكيل شده كه مانند تورى كنار هم و رويهم چيده ميشوند و انعطاف پذيرى و آزادى فعاليت بيشترى را نسبت به زره براى دربر دارنده، فراهم ميسازد.
جوشن لباس رزم، و سپر بدن سربازان پارسى بوده و ساخت جوشن فقط و فقط مربوط به ايرانيان است و بس. پس در هركجا تصوير سربازى ديده شد كه جوشن بتن دارد، ميتوان تا صد درصد مطمئن بود كه سرباز پارسى است. در ايران تا ٢٠٠ سال پيش كه هنوز امپراتورى پارسى چنين از هم پاچيده نشده بود، هنر و علم در هر كارى حرف نخست را ميزد. مثلا همين جوشن يك شاهكار هنرى بود، چرا كه سربازان پارسى خياط هايى داشتند كه براى آنها بطور منحصر بفرد جوشن، ميساختند. و جوشن يك لباس تورى فلزى بسيار مقاوم و در عين حال سبك بود، كه پيكر سربازان پارسى را از برخورد شمشير و تير و ديگر آلات قتاله در امان ميداشت و اجازه نميداد بدن سرباز پارسى آسيب ببيند. فلزى كه در ساخت حلقه هاى كوچك جوشن بكار ميرفت بسيار سبك و مقاوم بود، احتمالا يك چيزى تو مايه هاى سیلیکون کاربید كه امروزه در ساخت هليكوپتر بكار ميرود. كاربرد شگفت انگيز جوشن هاى پارسى در آن بود كه به لطف چیدمان خاص حلقه هاى سازنده‌اش می‌توانستند از حالت انعطاف‌پذیرى كه در حالت عادى داشتند و به سرباز پارسى امكان فعاليت آزادانه را ميدادند، به حالت سخت و مقاوم و غير قابل نفوذ در زمان نبرد تغییر حالت دهند. و اين تكنيك هنوز در بين محققان امروزى بعنوان يك معما حل نشده است. پولک‌های فلزی جوشن با حلقه بهم متصل می‌شدند. به پولک‌های فلزى و پولادينى که جوشن از آن تشکیل می‌يافت غیبه گفته می‌شد. همچنين گفته ميشود كه جوشن در هزاره نخست پیش از میلاد و در دوران امپراتورى ساسانى از طرف هنرمندان پارسى ابداع شده است و اولين جوشن يافت شده در كاوشگريهاى منطقه لرستان ايران است كه از دوران امپراتورى ساسانى بجا مانده است. و جوشن انواع گوناگون داشت. در صورت فلزی بودن پولک‌ها، به آن جوشن و در صورتی که جنس لایه محافظ از چرم و ابریشم بود، بیشتر به آن خفتان و يا قزاقند گفته می‌شد. خفتان هم يكى ديگر از جامه‌هاى رزمى ايرانيان بوده است كه جامه اى هنگفت و ستبر بوده كه از چرم و ابریشمى كه توسط پارسها غير قابل نفوذ ميشده، ساخته و ضربه خنجر و شمشير را بر روى خود می‌لغزانده است و بر آن اثر نمی‌کرده است. خفتان را معمولا پليسها بر تن ميكردند و يا سربازانى كه در شهرها خدمت ميكردند.
واژه‌های قزاگند، گَبر، خفتان، قزاگنگ، قزاغند، قزاکند و قزاقند همگى مترادف واژه جوشن است. و به ارتش رضا شاه كه همگى قزاقند و يا خفتانى كه از پشم فشرده ساخته شده بود، به تن داشتند، لشگر قزاق و يا سربازانى كه قزاقند بتن دارند، ميگفتند و اين نام از همين جا گرفته شده است.
همچنين گاهى به جوشن، غیبه هم ميگفتند. و تفاوت غيبه با جوشن اينست كه حلقه ها در جوشن قابل ديدن هستند درحاليكه در غيبه، فلزات تُنُک کوچک را بر هم مينهادند و اين پولكها در ظاهر، قابل ديدن بود و نه حلقه ها. همچنين به غيبه بطور كلى، به پاره های كوچك فلزى و پولکهای آهن وپولاد که بر جوشن، در جیبه و بکتر و دیگر جامه ها و سلاحهاى فلزى بكار گرفته ميشد، ميگفتند.
همان جوشن و خود غیبه به زر
بپوشید درزیرشان چون زبر.فردوسی


جوشن نادر شاه كبير در موزه تركيه

از معروفترين جوشن هايى كه امروزه در موزه هاى دنيا ميتوان يافت جوشن نادر شاه است كه در موزه آناتولى قرار دارد. ديگر جوشنهاى دوران امپراتورى هاى ساسانى و صفوى در موزه هاى انگليس و لور فرانسه و متروپوليتن آمريكا قرار دارد.
شما را من از هر بدی جوشنم
بهین میزبانْتان به گیتی منم .فردوسى
سرو ز بالای سر، پنجهٔ شیران نمود
لاله که آن دید ساخت، گرد خود آتش حصار
یاسمن تازه داشت، مجمرهٔ عود سوز
شاخ که آن دید ساخت، برگ تمام از نثار

چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۴۰۱

داستان گلها



نام کتاب: داستان گلها
نویسند : پارسی، نام نویسنده از روی کتاب پاک شده است.
دوران امپراتوری صفوی
این کتاب در زمان قاجارها به فرانسه برده شد و امروزه در موزه لور پاریس نگهداری میشود.



سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۴۰۱

نقشه شهر تبریز در امپراتوری صفوی


امپراتوری علم و هنر و جهان شمول صفوی در ایران



یکی از ریاضیدانان معروف دوران امپراتوری صفوی در قرن شانزدهم میلادی شخصی بنام ناسوه است که علاوه بر نوشته‌های مهم او در زمینه‌های ریاضی و تاریخ، بیشتر بخاطر مینیاتورهای نفیسش که مناظر و مراکز شهری مختلف ایران قرن شانزدهم را به تصویر می‌کشد، شهرت دارد. این تصاویر را می‌توان در چهار جلد کتب تاریخی او یافت، که اکنون در کتابخانه دانشگاه استانبول است، که به جنگ امپراتور سلیمان صفوی در ۱۵۳۲-۱۵۵۵ می‌پردازد. ناسوه، نابغه همه‌جانبه ایرانی‌ در آثار نفیس خود شهرهایی را که همراه ارتش امپراتوری صفوی از تبریز (تصویر بالا) به سمت بغداد و سپس استانبول و مسیر بازگشت از طریق حلاب و اسکی‌شهیر از آنها عبور کرده است را بتصویر میکشد. ناسوه با نام ناسوه ماتراکچی، معروف است و در واقع، نام او از ابتدا ماتروکچی نبود، بلکه این لقبی است که به او بخاطر اختراع نوعی بازی در چمن‌بازی به نام ماتراک داده شده است (کلمه‌ای که به معنای «آب‌دار» یا «گرز» است، و وسیله اصلی در قلب بازی میباشد). این نام ماندگار شد و بعداً ژانر خاص خود را در هنر مینیاتور صفوی، «سبک ماتراکچی»، توصیف کرد که آثاری را که تمایل او به جزئیات و دقت اجرا را بازتاب می‌داد، شرح میداد. آخرین، تصویری که ناسوه کشیده از شهر استانبول در سال ۱۵۳۶ میباشد. (آخرین تصویر در زیراست)
یادآوری میشود کتابخانه استانبول پر از کتب دانشمندان و حکما و هنرمندان ایرانیست که پس از جنگ جهانی اول بدست تورگها افتاده و تورگها تعداد زیادی از این کتب را به غربیها داده و آنچه که باقیمانده بنام خود زدند. ولی مشگل اصلی تورگها در این تقلب تاریخی و در مالخود کردن این کتب این است که این کتب هم بزبان پارسیست و هم در جایجای این کتب عشق به ایران موج میزند.


پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۹

حاج ميرزا آغاسی

 
از خدمات بیدریغ و گسترده، حاج ميرزا آغاسی وزير محمدشاه قاجار از خائنین به ایران و نوكرسينه چاك انگليس و فرانسه، بجز فروش وغارت و ویرانی امپراتوری پارسها، کندن قنوات و ریختن توپ جنگی بود. اوبه بهانه کندن چاه و قنات , بر تمامی کندکاریهای دزدان فرنگی آثار باستانی ایران, سرپوش میگذاشت , و اگر با اعتراض چاه کنان روبرو میشد که کندن قنات در زمینی که آب ندارد بیفایده است, در پاسخ میگفت برای ایرانیان آب نداشته باشد, برای آنها( فرنگیها) که نان دارد, و دستور داده بود در کارخانجات توپ سازی ایران, بطور مدام توپ میریختند و کشتی کشتی این توپها رابه فرنگ میبردند. این دو کار بیش از هرعمل دیگری بانی نابودی امپراتوری پارسها شد. چراکه در انگلیس و فرانسه نه مصالح , نه تکنیک و نه ابزار توپ ریزی وجود داشت , و آنها برای تجاوزات خود نیاز مبرم به این فناوری داشتند. 
 
بیدل شاعیر دوران قاجار دراینباره مینویسد: 
نگذاشت برای شاه, جاجی درمی 
 شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی 
 نه مزرع دوست را از آن آب نمی 
نه لشگر خصم را از آن توپ غمی! 
 
حاجی در دوران پادشاهی ۱۴ساله محمدشاه (۱۸۳۴–۱۸۴۸/ ۱۲۵۰– ۱۲۶۴ ق) کار خیانت به ایران و نوکری انگلیس و فرانسه را بجایی کشاند بود که درکمال تعجب هر نامه ای را که به زیردستان خود مینوشت، یک نسخه را به جاسوسی خانه ی فرانسه و انگلستان هم می‌فرستاد. 
 
دراین باب، میرزا محمدتقی خان بارها به او تذکر میداد اما او گوشش بدهکار نبود.
 بساط دولت حاجی (میرزا آغاسی) از پای بست ویران بود. خیانت ها و کژاندیشی و غلط کاریهایش، امپراتوری را ناتوان کرد. در بیشتر استانها آشوب برپا شد. خزانه ملت را بکلی ور شکسته کرد. 
اگرچه او خودش آدمکش نبود، ولی مدار حکومتش بر سنت کشتار و ترور توسط تروریستهای انگلیس و فرانسه میگشت و عمّال او بیداد میکردند. انواع ستم و تعدی بر مردم روا میداشتند. غروب که میشد هیچ بچه و زنی جرأت بیرون شدن از خانه نداشت. مردم را راهی نبود که عرضحالی بکنند و اگر به «هیئت اجتماع میخواستند تظلمی کنند به انواع و اقسام تهمتها مبتلا میشدند. حاجی بجز فحش کار دیگر نداشت».
 
درعوض صدها فرقه مذهبی وعقبمانده که کاری بجز منفعل ساختن روح آزاده و پارسای پارسها نداشتند, سر برآوردند و شاه و وزیرش حاجی میرزا آغاسی خود جلوه ای از حکومت مذهبی گشتند . 
و جعبه جعبه تریاک ساخته و در بین مردم پخش میشد. این درحالی بود که انگلیس و فرانسه برای دولت حاجی هورا میکشیدند و برایش مرثیه میساختند و آفرین میفرستادند, نماینده انگلیس «کولوئل استوارت» در خاطرات خود آزادی‌های فردی و اجتماعی حکام بر این دوره را اعجاب‌انگیز میخواند!». کلنل استوارت در خاطرات خود میگوید: «آزادی بیان در ایران بیمانند است و توده مردم هرچه میخواهند میگویند!». سارتیژ سفیر فرانسه گزارش میکند: «در ایران کشتن و شکنجه عملاً لغو شده است»! 
 
میرزا آغاسی ۲۴ روز پس از مرگ محمد شاه قاجار به حرم عبدالعظیم رفته نامه ای به مسیو ف. کلمباری از دیگر خائنین و اعضای فارسی دان سفارت فرانسه می‌نویسد. و به خیانت و نوکری خود به فرانسه و انگلیس مباهات کرده و از اینکه پس از مرگ شاه این دو به او پشت کرده و از وی حمایت نکردند شکایت میکند. به نوشته فریدون آدمیت، این نامه در کتابخانه ملی پاریس موجود است. تاریخ نامه، اول ذیقعده ۱۲۵۴ قمری برابر با جمعه ۲۹ سپتامبر ۱۸۴۸ است.

تاریخ سیستان

 
پس از جنگ جهانی اول که قبایل وحشی و بربر مانند ( انگل ساکسون, عرب و ترک) بر بقایای امپراتوری پارس که تحت حاکمیت قاجارها بشدت ضعیف گشته بود, تاخته و میلیونها مردم را بیجرم و جنایات, سربریدند. رستم پورمهرهرمزداد, که خردمندی بود بینظیر درآن روزگار, و درآن هنگام استاندار سیستان بود را گرفته و به نزد رهبر بربرها آوردند, بربر بدو گفت: پارسها به گفتن سخنان حکمت آمیز معروفند , مرا از آن ادب و حکمت چیزی بگو تا ترا نکشیم. رستم گفت: نادانترین مردمان کسی است که چون به مکاشفت و دشمنی آشکارا, کاری از او نرود, بزرق و افتعال و دروغ دست زده و بی حقیقت و اخلاق دم از یزدان پرستی زند, چشم دیدی ( ربا خواری) کند, دوستی زنان را بدرشتی و خشونت و منفعت خود در مردم آزاری جوید, و سپس درخواست ادب و حکمت نماید.
تاریخ سیستان ص ۱۰۶
 
حکایت بالا مرا به حکایتی که امروزه در سطح جهان جریان دارد, میبرد, رییس تروریستها و نابود کننده بشر و بشریت در سراسر جهان, معلم اخلاق شده و امروزه درخواست داد و عدالت میکند.
 ..............................................
دهگان که اعراب, آنرا دهقان تلفظ میکند, بمعنی ساکن و صاحب زمین باشد و اعراب آنرا بر ایرانیان اطلاق میکردند اعم از شهری، روستا، زارع و مالک.
 
فرخی از سیستان بود. . . و خدمت دهگانی کردی از دهگانان طوس . (چهارمقاله چ معین ص ۶۸). حکیم فردوسی از دهگانان (زمینداران) طوس بود از دژی که آن دژ را باژ خوانند. (چهارمقاله ص ۷۵).

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۹

با دروغ فقط میتوان به دروغ رسید


یکی از الفاظ پارسی در قرآن، سجیل است. آنجا که میگوید، "ترمیهم بحجاره من سجیل". سجیل به دو سه معنی است. یکی سنگ سخت و دیگری سنگی از گل پخته، مانند آجر. و درست اینستکه گفته شود که سجیل یعنی سنگ و گل بهم آمیخته. و در لفظ عرب، هرچه به پارسی گاف باشد، جیم گویند. چنانکه: زنگی را زنجی گویند، و زنگ را زنج و بنگ را بنج و سنگ را سنج گویند. و براین قیاس این لفظ سجیل در قرآن آمده است. همچنین زبان عربی مانند اکثر زبانهای دنیا از کم داشت لفظ رنجور و حقیر است. و درست مانند زبان قبایل وحشی که تاریخ و تمدن ندارند، مانند قبایل انگلسکسون و ویکینگ و عرب و ترک، مجبور گشتند که لغات را از زبان پارسی وام گرفته و با لهجه خود، کلمات پارسی را تلفظ کرده و بدین ترتیب صاحب زبان گشته اند. در دوران محمد رضا شاه پهلوی، شاه فقید ایران، مردم شمال اروپا برای پیدا کردن ریشه زبان خود به شهرستانهای ایران سفر کرده و یک بیک آنها را ریشه یابی میکردند.
درزبان عربی چهارحرف: پ گ ژ چ وجود ندارد. آنها بجای این ۴ حرف، از واژهای : ف - ک – ز - ج بهره میگیرند. وچون عربها نمیتوانند «پ» را بر زبان رانند، بنابراین، به پیل میگویند : فیل به پهلوی میگویند: فهلوی به پردیس میگویند: فردوس به پلاتون میگویند: افلاطون به تهماسپ میگویند: تهماسب به پارس میگویند: فارس به پساوند میگویند: بساوند به پارسی میگویند: فارسی! به گرگانی میگویند: جرجانی به بزرگمهر میگویند: بوذرجمهر به گرچک میگویند: قرجک به گاسپین میگویند: قزوین! به چمکران میگویند: جمکران به چاچرود میگویند: جاجرود به چزاندن میگویند: جزاندن به دژ میگویند: دز به کژ میگویند: کج به مژ میگویند: مج و الاخر.
و امروز قبایل وحشی همه چیز را واژگون کرده و خود را صاحب نیاکان پارس‌ها ثبت کرده ا‌ند، و آثار پیغمبر پارسی، مانی، و حتی نقاشی چهره او که گفته میشود کار نقاش ایتالیایی میکل آنژلو است، بجای موزه‌های ایران، به دیوار کاخ امیر عربستان آویزان است. آثار باستانی که مزین به نقش فروهر است، ترکی‌ نامیده و تاریخ، تمدن و فرهنگ باشکوه پارس‌ها را در بین خود مانند گوشت قربانی تقسیم میکنند. غافل از اینکه روزگاری خردمندی پارسی گفته است: با دروغ به دروغ میرسی‌.

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۸

شناخت خود، سرنوشت آدمی‌ است


پارس‌ها بما آموختند: 


۱- مرز‌ها را بشناسید ولی‌ هرگز آنها را نزنید( در نوردید، رد نکنید).

۲- راز و راه و رمز زندگی‌ را از یک بذر، دانه بیاموزید ولی‌ هرگز آنرا نشکنید.

۳- حیوانات را بشناسید و با آنها ارتباط برقرار کنید ولی‌ هرگز از آنها سؤ استفاده نکنید.


دوشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۷

همه جاه و جمال است همه لطف و کمال است زهی نادر سلطان


شنیدم که نادر شاه صاحب اقبالی بود از خسروانِ و امپراتوران پارس که خصایصِ عدل و احسان بر وفورِ خرد و عقلِ او برهانی واضح بود، شاهنشاهی پیش‌بین و نکوآیین و نیک‌اندیش و دادگستر و دانش‌پرور. یک روز بفرمود تا جشنی بساختند و اصنافِ خلق را از اوساط و اطرافِ مملکت شهری و لشکری، خواص و عوامّ، عالم و جاهل، مذکور و خامل صالح و طالح، دور و نزدیک، جمله در دشت مداین بیک مجمع و هر یک را مقامی معلوم و رتبتی مقدّر کردند و همه را صف در صف جمع آوردند و هرچ مشتهایِ طبع و منتهایِ آرزو بود ، از الوان اباها بساختند و چندان اطعمهٔ خوش مذاق و اشربهٔ خوشگوار ترتیب و ترکیب کردند و در ظروف لطیف و اوانیِ نظیف پیش آوردند که اکواب و اباریقِ شرابخانهٔ خلد را از آن رشگ آمد؛ چندان بساط بر بسطا و سماط در سماط بگستردند که زلالیِّ مفروش و زرابیِّ مبثوث را از صحن و صفّهٔ مهامانسرایِ فردوس بر آن حد افزود. خوانی که گوشِ شنوندگان مثلِ آن نشنیده بود و چشمِ بینندگان نظیرِ آن ندیده، بنهادند و از اهلِ دیوان طایفهٔ گماشتگانِ ملک و دولت از بهر عرضِ مظالم خلق زیرِ خوان بنشستند تا جزایِ عمل هر یک بر اندازهٔ رسوم و حدود شرع می‌دادند و بر قانونِ عرف با هر یک خطایی بسزا می‌کردند. خسرو در صدر مسند شاهی بنشست و مثال داد تا منادی بجمع برآمد که‌ای حاضران حضرت جمله دیدهٔ بصیرت بگشائید و هر یک از اهلِ خوان و حاضرانِ دیوان در مرتبهٔ فرودست خویش نگرید و درجهٔ ادنی ببینید و نظر بر اعلی منهید تا هرک دیگری را درون مرتبهٔ خویش بیند، بر آنچ دارد ، خرسندی نماید و شکر ایزدی بر مقام خویش بگزارد تا جملهٔ خلایق از صدرِنشینانِ محفل تا پایانِ پای ماچان همه در حال یکدیگر نگاه کردند و همه بچشم اعتبار علّوِ درجهٔ خویش و نزولِ منزلت دیگران مطالعه کردند تا بآخرین صفّ که موضعِ اهلِ ظلامات بود. و این عادت از آن عهد ملوک پارس را معهود شدست و این مستمرّ مانده. این فسانه از بهر آن گفتم تا تو بهمه حال از آن رتبت که داری، سپاس خداوند بجای آری و از منعم و منتقم بدانچ بینی ، راضی باشی و حقِّ بندگی را راعی.
آزادچهر گفت: هر آنچ فرمودی و نمودی از سر غزارتِ دانش و نضارتِ بینش بود و زبدهٔ جوامعِ کلماتِ با فصاحت و عمدهٔ قواعدِ خرد و حصافت، فرمان پذیرم و منّت دارم و اومید که محل قابلِ اندیشه آید و قبول مستقبلِ تمنّی شود و وصو مقصد باحصولِ مقصود همعنان گردد. پس هر دو را رای بر آن قرار گرفت که روی براه نهادند. واصل سیر با سری و مستبدل سحر بالگری بساطِ هوا و بسیطِ هامون می‌سپردند تا آنگه که بحوالیِ کوهِ قارن رسیدند.

سعد ورامینی- مرزبان‌نامه- باب نهم





چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۷

اگر سراغ من می‌‌آیید, پشت هيچستانم


از قدمت کره زمین و پیدایش موجودات زنده بروی آن کسی‌ بدرستی‌ آگاه نیست. آنچه که میدانیم تماماً از روی کتب پارسی و نیاکان خردمند ایرانیان است. مثلا برطبق شاهنامه فردوسی‌، اولین انسان پس از پیدایش کهکشانها و سیارات و کره زمین و ساخت طبیعت بر روی آن، از تکامل آبزیان پیدا شده و چگونگی‌ پراکندگی آدمیان بروی کره زمین هم درآنجا بخوبی شرح داده شده است. براساس تاریخ امپراطوری صفوی میدانیم که تا پیش از فروپاچی این امپراطوری که نزدیک به ۲۵۰ تا ۳۰۰ سال پیش میباشد، تنها ۷ جای آباد و یا کشور بروی کره زمین وجود داشته که بخش بزرگ آن زیر پرچم پارس‌ها موجودیت می‌‌یافته است . و میدانیم که تا ۲۰۰ سال پیش هنوز دنیا و کره زمین جای امنی‌ برای زندگی‌ و زیستگاه مطمئنی برای تمامی موجودات زنده محسوب میگشت. بطور تقریبی از ۲۰۰ سال پیش به اینطرف - که اشرار و قبایل بغایت بربر به اصطلاح غربی به دانش پارسها دست یافته و در نتیجه قدرت را دردست گرفتند تاکنون، نزدیک بهزاران گونه گیاهی‌، جنگل‌های عظیم و غیرقابل نفوذ، کوه‌های سر بفلک کشیده و قاف گونه، صد‌ها گونه حیوانی‌، و ده‌ها نژاد آدمی‌ نسلکشی شده و تمدن‌های بسیاری از روی زمین برچیده شده ا‌ند. و این روند همچنان ادامه دارد. تا پیش از ۲۰۰ سال پیش باغ‌های شگفت انگیز پارسی وجود داشت که برعکس آنچه که امروزه احمق‌های تازه بدوران رسیده میسازند، تنها مختص درختان و درختچه‌ها و گلها نبود، بلکه شامل تمامی موجودات زنده روی زمین میگشت. در این باغ‌ها آدم و حیوان و گیاه بطور مساوی از طبیعت لذت میبردند. از روی تمامی نقاشی‌هایی‌ که از دوران امپراطوری صفوی برجای مانده این همزیستی‌ بخوبی دیده میشود. رابطه آدمیان با طبیعت مانند امروز، برآساس خودخواهی و "ما از شما بهتریم" و "اشرف مخلوقات" و "نژاد پرستی" و روابط بدتر از دشمنی و کینه و نفرت برقرار نبود. در این باغ‌ها آدمیان همان اندازه سهم میبردند که یک گیاه و یا یک جاندار دیگر میبرد. روابط آدمیان هم براساس احترام به موجودیت یکدیگر استوار بود. در نتیجه هنوز تا ۲۰۰ سال پیش سرخپوستان شمال آمریکا در آرامش زندگی‌ کرده و کسی‌ به آنها تجاوز نمیکرد. بومیان استرالیا و نیوزلند فرهنگ و روش زندگی‌ خود را داشتند و کسی‌ به آنجا نرفته و آنان را کشتار نمیکرد. و آنان را به اسارت و بردهگی نمیبرد.

و هرگوشه کره زمین میرفتی میدیدی که مردم فرهنگ و آئین و ظاهر و لباس و رفتار و شیوه و ویژگی‌‌های مخصوص بخود را دارا هستند و مانند قالی ایرانی‌ رنگ بارنگ و زیبا زندگی‌ میکنند. و مانند امروز همه کت و شلوار به تن نمی‌کردند، که حتی همین لباس امروزی هم یک تقلید ناشیانه از جامه دوران صفوی است که غربی‌ها آنرا بنام خود زدهاند. و بدینگونه زمین بهشت دوست داشتنی بود که هرکس‌ به آزادی و بنابه ویژگی‌‌های خود با آسودگی میزیست. و کسی‌ آنها را مسخره نکرده و با شمشیر و اسلحه گرم و سرد، بی‌ فرهنگی‌ خود را به آنان تحمیل نمیکرد. و پارس‌ها در حالیکه آنچنان قدرتمند بودند که میتوانستند شگفت انگیز‌ترین بناها ( کانال و یا آب‌راهی به طول ۱۹۲ کیلومتر که دریای مدیترانه را به دریای سرخ وصل می‌کند و آنرا به غلط کانال سوئز مینامند یک نمونه کوچک از هزاران شاهکار مهندسی‌ پارسی است که هنوز که هنوزه کسی‌ نمیتواند نمونه ش را بسازد و یا اهرام سه گانه مصر و و و ) را ساخته و یا بر روی قالیچه‌ای پرواز کنند( خوشبختانه غربی وحشی تاکنون نتوانسته به علم خنثی کردن جاذبه زمین که پارس‌ها به آن دست داشتند، برسد و آنرا برای جنایات بیشتر استفاده کند. ) و کشتی‌‌هایی‌ که باز هنوز که هنوز نمونه‌هایش ساخته نمیشود، با اینحال هیچگاه بمردم دیگر حمله نکرده و آنان را با زور بشکل خود درنیاورده بودند.

از قدمت کره زمین و آغاز هستی‌ موجودات روی آن کسی‌ بدرستی آگاه نیست ولی‌ همگان اینرا میدانند که از ۲۰۰ سال پیش، روند به پایان رسیدن زندگی‌ بروی کره زمین آغاز گشته و روزبروز شدت میابد. و باز همگان میدانند که تشکر آنرا هم میبایستی از انگل احمق و جنایتکار غربی کرد.

چهارشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۷

چه کسی‌ میتواند خدا باشد؟

Persian Achaemenid Golden Lion
شیر طلایی سمبل امپراطوری پارس

چه کسی‌ میتواند بشریت امروزی را در برابر زندگی عظیم و عمیق طبیعت قرار دهد و از این طریق موجب دوستی بین این دو گردد؟

چه کسی‌ به انسان‌ها میاموزد تا به نبض زمین گوش فرادهند و در زندگی جهانی شرکت جویند و درهیاهوی این زندگی کوچک فراموش نکنند که آدما مانند خدایان خالق خود نیستند بلکه متعلق به زمین و کل هستی ا‌ند ؟

چه کسی‌ به یادشان میاورد که مانند ترانه اشعار و همچون رویاهای خواب ،رودها ،ابرهای شناور و طوفان‌های غرنده سمبل و بر افرازنده آرزوهای آنها هستند. و بالهایشان بین آسمان و زمین گسترده است. و خاطرنشان کند که هدف نهاییشان اعلام حقانیت مطلق حقوق همه موجودات و اشیاء و پدیدههای موجود چه در زندگی و چه در ابدیت است. و بدین شکل هر موجودی درعمق وجودش به این حق متقاعد گردد. و بتواند بدون ترس درآغوش ابدیت درخسبد؟

چه کسی‌ به انسان‌ها میاموزد که درجستجوی چشمه‌های لذت و رودهای زندگی از طریق عشقی برادرانه به طبیعت باشند ؟

چه کسی‌ هنر دیدن، راه رفتن، لذت بردن و چشیدن شادی‌های روزانه را به آنها موعظه می‌کند ؟

چه کسی‌ برای کوهها، دریاها و جزایر سرسبز ممکن میسازد تا پیامشان را از طریق زبان پر قدرت و محسور کننده‌شان انتقال دهند. و این زندگی را که دارای اشکال بینهایت مختلف است و شکوفه‌های همه روزه آن تا مجاور خانه و شهر ، آدمی‌ را به زیر عطر خویش کشیده است در دیده بنماید؟

چه کسی‌ آدم‌ها را متوجه میسازد که این شرم آورست که در مورد جنگهای خارجی، مد، شایعات بی‌اساس بیشتر بدانند تا بهاری که نیروی حیات بخشش را به خارج شهر‌ها می گسترد، به رودهایی که از زیر پلها میگذرد، به جنگلها و چمنزارهای محبوبی که قطارها از میانشان عبور میکنند؟

چه کسی‌ به آدمها از رشته‌های طلایی لذتبخش و فراموش نشدنی که بر خدای تنها و سودائی ، تابیده است میگوید و اضافه می‌کند که شاید آنها خوشحالتر وشادتر از او هستند و به یقین به کشفیاتی با لذتهای عمیقتری از این جهان فائق خواهند آمد.

چه کسی‌ به آدما میاموزد که نسبت بهر موجود زنده ایی صبور واقعی باشند و آنچنان بی‌ پروا که نیازی به ترس ازمرگ یا رنج نداشته باشند و هنگامی که یکدیگر را میبینند، روی برنگردانند و یا روی بهم نکشند ؟

چه کسی‌ تمام آن چیزهای بد و ناسالم و فاسد را که آدما با خود حمل میکنند و ناقص چنین اندیشه‌ای ست و بمرگ اعتقاد دارد، را از آنها خواهد گرفت؟

بالاتر از همه چه کسی‌ میخواهد سرِ عشق خدایی را در قلب آنها بکارد؟



چهارشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۷

مشک خالی‌ و مُشک بریز؟


در زبان مادر یعنی‌ پارسی امثال و حکم بیشماری وجود دارد که همگی‌ نشان از قدرت و توان شگفت انگیز نیاکان پارسی از درک هستی‌ و بود و نبود دنیا و مافیا دارد. یکی‌ از این مثل‌ها را در مورد کسی که بخواهد هنر نداشته و یا کار انجام نداده را برخ دیگران بکشد و بدین ترتیب سود و منفعتی ببرد، می‌گویند: مشک خالی‌ و مُشک بریز؟(مدل امروزه اش میگوید: جیب خالی‌ و پُز عالی‌؟)

از گذشته‌های کهن در ایران رسم بود، وقتی‌ مسافری از سفر بازمیگشت دوستان و آشنایان به پیشواز رفته و بر سر راه او مُشک میفشاندند تا بدین ترتیب نشان دهند که این عطر وجود مسافر است که از راه رسیده است.

داستان این مثل برمیگردد به این رسم کهن در ایران و دوران خان و خان بازی قاجار ها. در آنزمان هنوز این رسم وجود داشت ولی‌ به سبب فقیر شدن مردم (قاجار‌ها دست نشانده انگلیس و فرانسه بودند و کشور اشغال بود و ثروت‌های ایران به انگلیس و فرانسه برده میشد و در آخر هم با دسیسه و بربرمنشی انگلیس و فرانسه و توسط همین خاندان ننگین کشور تجزیه گشت و ایران به ده‌ها کشور تجزیه گشت.) مختص خان‌ها گشته بود و هر خانی که از سفر بازمیگشت به نسبت نفوذ و شخصیتی که داشت خویشان و آشنایان و اهالی که بدور کاخ او میزیستند، هرکدام از محل اقامت خود مشکی تهیه می کردند و آن را پر از مُشک میکردند و به پیشواز خان میرفتند و سر راه خان را تا کاخش را با مُشک معطر میساختند. البته هرچه تعداد افراد مشک بدوش‌ها بیشتر بود و راه بیشتر‌ی مُشک پاچی میشد براهمیت و شخصیت خان افزوده میشد. مثلاٌ میگفتند: این همان خانی است که جلو راهش دو فرش سنگ (فرسنگ) مُشک میپاچند!

از قضا یکمرتبه که یکی از خان‌های اسم و رسم دار از سفر بازمیگشت، یکی از آشنایان او که مجبور بود حتما مشکی تهیه کند و به پیشواز برود، با خودش فکر کرد که خان از آندست خان‌هایی‌ نیست که دورو برش خالی باشد و حتما چند تنی برای مُشک پاچی به پیشواز او میروند. پس چه بهتر من مشکم را از آب پرکنم و ببرم، و بدین ترتیب در خرید مُشک گرانبها صرف جویی کرده باشم.
همینکار را هم کرد و مشک خود را در خانه از آب پر کرد و گلوی مشک را محکم بست و براه افتاد تا بمحل مشک بدوشان رسید. و منتظر موقعیت شد تا مشک پر از آب را لابلای مُشکهایی‌ که پاچیده میشد خالی‌ کند.
کاروان خان با ‌علم و کتل از راه رسید. خدمه و مردمی که برای او کار میکردند هلهله کنان به پیشواز رفته و اطرافیان و فامیل نزدیک مشک‌ها را جلو برده و و هرکدام با مشکهای خود دست خان را بوسیدند. و سپس نوبت آن رسید که هر کدام مشک خود را باز کرده و مُشک فشانی کند. در اینوقت آنکسی‌ که مشک پر از آب بدوش داشت با سرو صدای زیاد خود را میان مشکیان انداخت و -مُشک بریز، مُشک بریز- گویان به تقلا افتاد. ولی‌ گلوی مشک را باز نکرد و منتظرشد تا مشک بدوش بغل دستی‌ سرِ مشک خود را باز کند تا بدین ترتیب مشتش باز نشود و رسوا نگردد. هرچه بیشتر انتظار کشید کمتر به نتیجه رسید و این انتظار طولانی شد تا اینکه از رفیقش پرسید: چرا سر مشکت را باز نمی کنی؟ آن طرف گفت: راستش را بخواهی میترسم رسوا شوم چون مشک من عوض مُشک از آب پر است. قربانت گردم اول تو سر مشکت را بازکن و نگذار آبرویم پیش خان بریزد و مرا پیش او روسیاه نکن. بیچاره آن مرد که مشکش را به امید دیگران از آب پر کرده بود گفت: رفیق حقیقت را بخواهی مشک من هم پر از آب است و از مُشک خبری نیست و باید فکری کرد که رسوا نشویم. تقلا بیشتر شد و از هرسو صدای "بریز مُشک، بریز مُشک" بلند بود. اما حتی یک قطره مُشک هم از مشکی سرازیر نشد که نشد. تا اینکه معلوم شد همه مشکیان در خانه خود همان فکر را کرده اند که باید مشکشان را عوض مُشک از آب پرکنند و خرج مُشک را به زخم دیگری بزنند.
از آنطرف خان هرچه انتظار کشید دید سرمشکی باز نشد و مُشکی هم پاچیده نشد و عطری هم در فضا پخش نشد" و باد" ورود خان را اعلام نساخت. با ناراحتی پرسید: پس چرا مشکیان کارخودشان را شروع نمی کنند؟ ملتزمین رکاب آقا پرسان پرسان رفتند و برگشتند و به آقا خبر دادند که مشکها عوض مُشک از آب پراست. و مثل اینکه خبری از مُشک نیست و بقیه راه را بایستی مُشک پاچی نشده برویم. آقا وقتی ماجرا را فهمید با ناراحتی مرتب میگفت : مشک خالی و مُشک بریز ، مشک خالی و مُشک بریز؟

آشیانه سیمرغ , آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد



دلبسته کفشهایش بود. کفشهایی که یادگار سالهای نوجوانیش بودند. دلش نمیآمد دورشان بیاندازد. هنوز همانها را میپوشید. اما کفشها تنگ بودند و پایش را میزدند. قدم از قدم اگر برمیداشت تاولی تازه نصیبش میشد. سعی میکرد کمتر راه برود که رفتن دردناک بود. مینشست و زانوانش را بغل می گرفت و میگفت:خانه کوچک است و شهر کوچک و دنیا کوچک. مینشست و میگفت:زندگی بوی ملامت میدهد و تکرار.می نشست و میگفت: خوشبختی تنها یک دروغ قدیمیست .
او نشسته بود و می گفت .... که پارسایی از کنار او رد شد. پارسا پابرهنه بود و بی پای افزار. او را که دید و شنید لبخندی زد و گفت :خوشبختی دروغ نیست. تلاش است، رفتن و رسیدن است. اما شاید تو هیچگاه خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر، خطرِ از دست دادن، است. تا تو به این کفشهای تنگ آویخته ایی٬دنیا کوچک است و زندگی ملال آور . جرات کن و کفش تازه به پاکن. شجاع باش و باور کن که بزرگ شده ایی .اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت: اگر راست میگویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا برهنه نباشی . پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود. هربار که از سفر برمیگشتم پای افزار پیشینم تنگ و کهنه شده بود و هربار دانستم که قدری بزرگ شده ام. هزاران جاده را پیمودم و هزاران پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد. که باید آنرا پرداخت. حالا پابرهنگی پای افزار من است، بهائ بزرگ شدن روز بروز من است.

قصه را که میدانی ؟ قصه مرغان و کوه قاف را. قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را . قصه سیمرغ و آینه را؟ قصه نیست :حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند . هزاران سال است که تقدیر را تاخیر می کنم . اما چه کنم با هدهد ٬هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم. که هر روز بهانه ای می آورد٬بهانه های کوچک بی مقدار - تنم نازک است و بالهایم نحیف ٬من از راه سخت و سنگ لاخ می ترسم . من از گم شدن می ترسم٬من از تشنگی٬من از تاریکی و دوری واهمه دارم .
گفتی قرار است بالهایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم؟ گفتی که این تازه اول قصه است؟ گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید؟ گفتی که حیرت ٬بار درخت توحید است ؟ گفتی بی نیازی ....؟گفتی فقر...؟ گفتی آخرش محو است و عدم ؟
آی هدهد! آی هدهد! آی هدهد بایست ٬ نه من طاقتش را ندارم ....! بهار که بیاید دیگر رفته ام . بهار بهانه رفتن است. حق با هدهد است که می گفت: رفتن زیباتر است. ماندن شکوهی ندارد٬آنهم پشت این سنگریزه های طلب .
گیرم که ماندم و باز بال بال زدم٬توی خاک و خاطره٬توی گذشته و گل.
گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم ٬بال های بسته ... اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟ می روم٬باید رفت٬در خون تپیده و پر پر. سیمرغ ٬مرغان را در خون تپیده دوستتر دارد. هد هد بود که اینرا بمن گفت. راستی اگر دیگر نیامدم یعنی آتش گرفته ام٬یعنی که شعله ورم! یعنی سوختم ٬یعنی خاکسترم را هم باد برده است. میروم اما هرکجا که رسیدم٬پری به یادگار برایت خواهم گذاشت میدانم این کمترین شرط جوانمردی ست.

بدرود رفیق روزهای بی قراری

قرارمان اما در حوالی قاف پشت آشیانه سیمرغ  
آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد....!

بدرودی تلخ از ناشناسی که گم شده.
نویسنده: فرزانه عاشق هرمان هسه