مرگ شرف دارد تا زندگی در دنیائی که جهود ابلیس آدمخوار و بچه باز همه کاره اش است.

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
و این چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را میخورند
هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
از شاه بیآغاز من، پران شدم چون باز من
تا جغد توتیخوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کردهام، کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصَفم، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردنکشان در پیش سلپان بشکنم
روزی دو باغ تاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جَور را، یا ذلم بدغَور را
گر ذرهای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بوَد، چوگان وحدت وی برَد
گویی که میدان نسپَرد در زخم چوگان بشکنم

گشتم مقیم بزم او، چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او، تا ساق شیتان بشکنم
چون در کف سلپان شدم، یک حبّه بودم، کان شدم
گر در ترازویم نهی، میدان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره میدهی
پس تو ندانی اینقدر کاین بشکنم، آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هَی، بر وی بریزم جام مَی
دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل، از بیخ و اصلش برکَنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گستردهای، مهمان خویشم بُردهای
گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم
نی، نی، منم سرخوان تو، سرخیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم میکنی
گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
من لاابالیوار خود اُستون کیوان بشکنم.
مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر