از حسین منزوی

خاطراتت ز آنسوی آفاق، آوازم دهند
تا در آبیهای دور از دست پروازم دهند
رفته ام زین پیش و خواهم رفت زین پس بازهم
با صدای عشق از هر سو که آوازم دهند
آنچه را با چشم گفتم با تو خواهم گفت نیز
با زبان، گر شرم و شک یارای ابرازم دهند
شام آخر را نخواهم باخت همراهش اگر
لذت صبح نخستین را دمی بازم دهند
تا سرانجام است امید سر آغازم بجای
گر چه هم بیم سرانجام از سرآغازم دهند
یک دریچه از نیازی مشترک خواهم گشود
با تو وقتی مشترک دیواری از رازم دهند
در قفس آزاد، زیباتر که در آفاق اسیر
گو در بازم بگیرند و پر بازم دهند.
حسین منزوی از کهربا و کافور
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر