شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۵

آنسوی پنج خندق پشت چهاردیوار


ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار
آنسوی پنج خندق پشت چهاردیوار
ای قصه تو و من چون قصه شب و روز
پیوسته در پی هم، اما بدون دیدار
سنگی شده است و با من
تندیس وار مانده است
آن روز آخرین وصل،‌ و آن وصل آخرین بار
بوسیدی و دوباره بوسیدی و دوباره
سیری نمیپذیرفت از بوسه روحت انگار
با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی
از بوسه تا که بستی چشم مرا، برگبار
دانسته بودی انگار، کانروز و هرچه بااوست
از عمر ما ندارد،‌ دیگر نصیب تکرار
آندم که بوسه دادی چشم مرا، نگفتم
چشمم مبوس ای یار، کاین دوری آورد بار؟
حسین منزوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر