چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۴

که تمام رنگها در آن وامدار مهربانی اند



نقشهای کهنه ام چقدر تلخ و خسته و خزانی اند
نقش غربت جوانه ها رنگ حسرت جوانی اند
روغن جلا نخوورده اند رنگهای من که در مثل
رنگ آب راکدند اگر آبی اند و آسمانی اند
از کف و کفن گرفته اند رنگهای من سپید را
رنگ خون مرده اند اگر قرمز اند و ارغوانی اند
رنگهای واپسین فروغ از دم غروب یک نبوغ
مثل نقشهای آخرین روزهای عمر مانی اند
طرح تازه ای کشیده ام از حضور دوست، مرتعی
که در آن دو میش مهربان در چرای بی شبانی اند
مرتعی که روز آفتابی اش یک نگاه روشن است و باز
قوسهای با شکوه آن جفتی ابروی کمانی اند
طرح تازه ای که صاحبش فکر میکند که رنگهاش
مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند
رنگهای طرح تازه ام رنگهای ذات نیستند
ذات رنگ های معنی اند ذات رنگی معانی اند
نقش تازه ای کشیده ام از دو چشم مهربان دوست
که تمام رنگها در آن وامدار مهربانی اند.
حسین منزوی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر