از حسین منزوی
چنان گرفته ترا بازوان پیچکیم
که گویی از تو جدا نه که با تو من یکیم
نه آشنائیم امروزی است با تو همین
که میشناسمت از خوابهای کودکیم
عروسوار خیال منی که آمده ای
دوباره باز به مهمانی عروسکیم
همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو
بکوش میرسد از بانگ چنگ رودکیم
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
بیک اشاره تو روح بادباکیم
چه برکه ای تو که تا آب، آبی است در آن
شناور است همه تار و پود جلبکیم
بخون خود شوم آبروی عشق آری
اگر مدد برساند سرشت بابکیم
کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختکیم.
حسین منزوی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر