از حسین منزوی

نگاهم بدنبال خط غباریست
که اینبار انگار با او سواریست
سواری که در دستهای بزرگش
برای من منتظر هدیه واریست
سواری بنام تو در هیأت مرگ
که پایان محتوم هر انتظاریست
بچشم دگربین من هر خیابان
در این روزها مرگ دنباله داریست
و میدانچهها با گروه درختان
به انگاره چشم من باغ داریست
بدون تو ای دوست این زنده بودن
نفس در نفس گردش بیمداریست
امید افکن و زندگی کش غم تو
بدوش من خستهِ سنگین چه باریست
زمانی که جز مرگ کاری نمانده
برای تو مردن هم ای دوست کاریست.
حسین منزوی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر