‏نمایش پست‌ها با برچسب مریم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مریم. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۶

اینجایی که من هستم


اینجایی که من هستم همهِ فصل هاش پأییزه
خانه‌ها آباد ولی‌ همه روی آبه


اینجایی که من هستم هیتلر را لعن و نفرین میکنند
ولی‌ قوانین منصوب به او را میپرستند و اجرا میکنند


اینجایی که من هستم مردم همه عنکبوت‌های شیکند
همیشه مشغول بافتنند
طناب دار میبافند
و منتظر میماند تا یکی‌ پلک‌هایش روی هم افتاد


اینجایی که من هستم
مهربانان را احمق مینامند
ظالمان را موفق

اینجایی که من هستم قوانین جاذبه زمین رعایت نمیشود
برخی‌ محکمتر به زمین چسبیده‌اند و برخی‌ با نسیمی می‌افتند
و خورشید همیشه روبنده دارد

اینجایی که من هستم
همه چیز طعم و مزه متفاوت دارد
تلخی‌ دوست داشتنی است
شیرینی‌ مریضی
ترشی دلبهم زن
و شوری رایج و محاط

اینجایی که من هستم
تاریخ یک لحظه پیش است

و آینده را برای هزار سال بعد با دقت قرار میگذارند

اینجایی که من هستم هیچ چیزی شبیه خودش نیست
و آینه‌ها را فقط برای ماشینها استفاده میکنند

اینجایی که من هستم همه کپی ‌اند.

مریم



جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۲

دم رفتن لبخندی خواهم زد


تو روزی بزرگ خواهی شدآن روزی كه من پیر شده ام
روزی كه من پیر شوم با من مهربان باش
آنروز كاسه سوپ را روی لباسم خواهم ریخت
درست همانطور كه تو امروز میریزی
آنروز نخواهم توانست بند كفشم را ببندم
درست مثل امروز كه تو نمیتوانی
من امروز همه چیز را بتو یاد خواهم داد
تو هم روز دیگر با من مهربان باش
روزی كه حوصله ات از پر حرفی من سر آید
به یاد داشته باش من بودم كه سخن گفتن را بتو آموختم
آنقدر برایت قصه میگفتم تا بخواب بروی
روزی را كه پاهای من قدرت راه رفتن ندارد
بخاطر داشته باش
من دست ترا گرفتم تا راه رفتن را یاد بگیری
اگر نتوانستم سخنهای جدید را بفهمم ملامتم مكن
در خاطر داشته باش پاسخ همه چراهای كودكانه ترا من دادم
روزی كه دیگر هیچ خاطره ای را بیاد نیاوردم
بمن فرصت بده تا كمی تلاش كنم
حتما بیاد میآورم كه چقدر ترا دوست دارم
آن روز دستهایت را پیش آر عاشقانه صبور باش
من آنروز هم ترا دوست خواهم داشت
همچنان كه امروز میخواهمت
من بتو عشق آموختم زندگی را برایت هجی كردم
تو هم كمی صبور باش
روزی كه زمان رفتنم فرا برسد در كنار من باش
من در آن لحظات بتو بسیار نیاز خواهم داشت
حتی اگر نتوانم كلمه ای بر زبان بیاورم
باران عشق و محبتت را از من دریغ نكن
مراقب باش دم رفتن لبخندی خواهم زد
سرشار از عشق بی ریا
پس آنقدر بمان تا از مردنم اطمینان یابی.
برگرفته شده از كتاب پرسه در دهكده شعر جهانی گزینش علی اكبر عبدالرشیدی انتشارات اطلاعات ۱۳۸۹

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۲

خیز و جمشید شو از جام سفالینه من


چون سبوئی است پر از خون، دل بی کینهٔ من
این که قندیل غم آویخته در سینهٔ من
ندهد طفل مرا شادی و غم راحت و رنج
پر تفاوت نکند شنبه و آدینهٔ من
زندگی نامدم این مغلطهٔ مرگ و دم، آه
آب از جوی سرابم دهد، آئینه من
کهکشانها همه با آتش و خون، فرش شود
سرکشد یکدم اگر دود ِ دل از سینهٔ من
پر شد از قهقه دیوانگیش چاه ِ شغاد
شکر کاووس شه این است ز تهمینهٔ من
با می ناب مغان، در خم ِ خیام، امید
خیز و جمشید شو از جام سفالینه من
شعر قرآن و اوستاست، کزین سان دم ِ نزع
خانه روشن کند از سوز من و سینهٔ من
سال دیگر که جهان تیره شد از مسخ فرنگ
یاد کن ز آتش روشنگر پارینهٔ من.
مهدی اخوان ثالث

تاریکی‌ شب را از هم میدرد آتشی که پدرانم کشف کردند


چون روشن روشنان فرو میرد
تاریک شود جهان و خوف انگیز
دیگر همه چیز رنگ ِ او گیرد
او اهرمنی ستمگر و خیره ست
او دشمن روشنی ست، او دزدی
بر گسترهٔ قلمروش چیره است
او چهرهٔ کائنات را چالاک
تصویر کند بمسخ کوبیکش
چون هندسهٔ جذام، وحشتناک
در نوبت او که حکمها راند
از خرد و بزرگ، از نو و کهنه
هیچ چیز برنگ خود نمیماند
هر چیز که هست، رنگ خود بازد
یکرنگ چو شد جهان، رود در خواب
خواب است و سیاهی آنچه او سازد
آری، بشب سیاه خواب انگیز
هر چیز که هست، حکم شب دارد
آری، همه هر چه هست، جز یک چیز
این است که می‌ستایم آتش را
آن روشن پاک، زندهٔ بیدار
نستوه و بلند، روح سرکش را.
مهدی اخوان ثالث

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۲

تاختیم از مرز هست و نیست


رقصید
پر زد، رمید
از لب انگشت او پرید
سکه
گفتم: خط
پروانه مسین
پرواز کرد
چرخید، چرخید
پر پر زنان چکید، کف جوی پر لجن.
تابید، سوخت فضا را نگاهها
برهم رسید
درهم خزید
در سینه عشقهای سوخنه فریاد میکشید
ـ ای یاس، ای امید
آسیمه سر بسوی سکه تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را بتن سکه بافتیم
پروانه مسین
آئینه وار برپا نشسته بود در پهنه لجن
وهر دو روی آن
خط بود
خطی بسوی پوچ، خطی بمرز هیچ
اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
ـ پس نقش شیر؟
روئید اشک
خاموش گشت، خاموش
گفتم :
ـ کنام شیر لجن زار نیست، نیست
خط است و خال
گذرگاه کرمها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی است
ازهم گریختیم
برخط سرنوشت
خونابه ریختیم.
نصرت رحمانی

سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۲

کشور ما کشور ایران بود


ایران معبد ماست



کشور ما کشور ایران بود مسکن شیران و دلیران بود
پادشهش کوروش و دارا بود چون جم خسرو شه والا بود
ای وطن ای حب تو آئین من دوستیت کیش من و دین من
دولت و اقبال تو پاینده باد نام بلندت به جهان زنده باد
کشور ما کشور ایران بود مسکن شیران و دلیران بود
بی تو وجود من یک دم مباد سایه تو از سر من کم مباد
ای وطن ای حب تو آئین من دوستی ات کیش من و دین من
دولت و اقبال تو پاینده باد نام بلندت به جهان زنده باد.
پاینده ایران بزرگ.

پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۱

آنکه میترسد میترساند


ایستاده در باد
شاخه لاغر بیدی کوتاه
برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه
برسر مزرعه افتاده بلند
سایه اش سرد و سیاه
نه نگاهش را چشم، نه کلاهش را پشم
سایه امن کلاهش اما
لانه پیر کلاغی است که با قال و مقال
قاروقار از ته دل میخواند
آنکه میترسد، میترساند.

قیصر امین پور


جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۱

از دل شکوه پر افتخار تاریخ برمیخیزم





گیرم که نامی از من نباشد در تاریخی که تو مینویسی
گیرم که خصمانه نام مرا پنهان کنی در پس دروغهای شاخدارت
گیرم که زیر پا لگدکوبم کنی
باز اما، مثل خاک، من برمیخیزم
جسارت من ترا میآزارد؟
چرا زانوی غم در بغل میگیری
وقتی میبینی سرفراز راه میروم
انگار در اتاق نشمین خانه‌ام گنج یافته‌ام
درست مثل ماه درست مثل خورشید
باهمان قطعیت که جزر و مد رخ میدهد
درست مثل امید که قد میکشد باز برمی‌خیزم
دلت میخواست ببینی نشسته و شکسته‌ام؟
سر خم کرده، چشم بزمین دوخته‌ام؟
شانه‌هایم افتاده مثل اشک
خسته ام دیگر از فریادهای سرزنده‌‌ام؟
سرافرازی من سرافکندگی توست؟
سخت است که ببینی
می‌خندم انگار در حیاط پشتی خانه‌ام
معدن طلا کشف کرده‌‌ام
گیرم کلمات خود را بسوی من شلیک کنی
گیرم با نگاهت بر من زخم زنی
گیرم با نفرت خود جانم بگیری
اما باز، مثل هوا، من برمیخیزم
زیبایی من مایهٔ اندوه توست؟
انگشت بدهان می‌مانی
وقتی میبینی میرقصم و انگار
بین رانهایم الماس دارم