جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۲
دم رفتن لبخندی خواهم زد
تو روزی بزرگ خواهی شدآن روزی كه من پیر شده ام
روزی كه من پیر شوم با من مهربان باش
آنروز كاسه سوپ را روی لباسم خواهم ریخت
درست همانطور كه تو امروز میریزی
آنروز نخواهم توانست بند كفشم را ببندم
درست مثل امروز كه تو نمیتوانی
من امروز همه چیز را بتو یاد خواهم داد
تو هم روز دیگر با من مهربان باش
روزی كه حوصله ات از پر حرفی من سر آید
به یاد داشته باش من بودم كه سخن گفتن را بتو آموختم
آنقدر برایت قصه میگفتم تا بخواب بروی
روزی را كه پاهای من قدرت راه رفتن ندارد
بخاطر داشته باش
من دست ترا گرفتم تا راه رفتن را یاد بگیری
اگر نتوانستم سخنهای جدید را بفهمم ملامتم مكن
در خاطر داشته باش پاسخ همه چراهای كودكانه ترا من دادم
روزی كه دیگر هیچ خاطره ای را بیاد نیاوردم
بمن فرصت بده تا كمی تلاش كنم
حتما بیاد میآورم كه چقدر ترا دوست دارم
آن روز دستهایت را پیش آر عاشقانه صبور باش
من آنروز هم ترا دوست خواهم داشت
همچنان كه امروز میخواهمت
من بتو عشق آموختم زندگی را برایت هجی كردم
تو هم كمی صبور باش
روزی كه زمان رفتنم فرا برسد در كنار من باش
من در آن لحظات بتو بسیار نیاز خواهم داشت
حتی اگر نتوانم كلمه ای بر زبان بیاورم
باران عشق و محبتت را از من دریغ نكن
مراقب باش دم رفتن لبخندی خواهم زد
سرشار از عشق بی ریا
پس آنقدر بمان تا از مردنم اطمینان یابی.
برگرفته شده از كتاب پرسه در دهكده شعر جهانی گزینش علی اكبر عبدالرشیدی انتشارات اطلاعات ۱۳۸۹
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر