تو روزی بزرگ خواهی شد،آن روزی كه من پیر شده ام؛
روزی كه من پیر شوم با من مهربان باش.
آن روز كاسه سوپ را روی لباسم خواهم ریخت،
درست همان طور كه تو امروز می ریزی.
آن روز نخواهم توانست بند كفشم را ببندم،
درست مثل امروز كه تو نمی توانی.
من امروز همه چیز را به تو یاد خواهم داد.
تو هم روز دیگر با من مهربان باش،
روزی كه حوصله ات از پر حرفی من سر آید.
به یاد داشته باش من بودم كه سخن گفتن را به تو آموختم.
آنقدر برایت قصه می گفتم تا به خواب بروی.
روزی را كه پاهای من قدرت راه رفتن ندارد،
به خاطر داشته باش
من دست تو را گرفتم تا راه رفتن را یاد بگیری.
اگر نتوانستم سخنهای جدید را بفهمم ملامتم مكن.
در خاطر داشته باش پاسخ همه چراهای كودكانه تو را من دادم.
روزی كه دیگر هیچ خاطره ای را به یاد نیاوردم،
به من فرصت بده تا كمی تلاش كنم.
حتما به یاد می آورم كه چقدر تو را دوست دارم.
آن روز دستهایت را پیش آر، عاشقانه صبور باش.
من آن روز هم تو را دوست خواهم داشت،
همچنان كه امروز می خواهمت.
من به تو عشق آموختم، زندگی را برایت هجی كردم؛
تو هم كمی صبور باش.
روزی كه زمان رفتنم فرا برسد در كنار من باش.
من در آن لحظات به تو بسیار نیاز خواهم داشت؛
حتی اگر نتوانم كلمه ای بر زبان بیاورم.
باران عشق و محبتت را از من دریغ نكن.
مراقب باش، دم رفتن لبخندی خواهم زد،
سر شار از عشق بی ریا.
پس آن قدر بمان تا از مردنم اطمینان یابی.
برگرفته شده از كتاب " پرسه در دهكده شعر جهانی" گزینش علی اكبر عبدالرشیدی، انتشارات اطلاعات ۱۳۸۹

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر