‏نمایش پست‌ها با برچسب نصرت رحمانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نصرت رحمانی. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۴۰۵

شاید شکفته گردد گلهای کینه ما


جان میدهند، مال میبرند.



اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند
لبهای باز ما را بگذار تا بدوزند
بگذار دستها را بر دستها ببندند
بگذار تا بگوئیم بگذار تا بخندند
بگذار هرچه خواهند نجواکنان بگویند
بگذار رنگ خون را با اشکها بشویند
بگذار تا خدایان دیوار شب بسازند
بگذار اسپ ظلمت بر لاشه‌ها بتازند
بگذار تا ببارند خونها ز سینه ما
شاید شکفته گردد گلهای کینه ما.
نصرت رحمانی

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۶

اهريمن


ای آمده از راه در این ظلمت جاوید
فانوس رهایی بره باد نشانده
ای آمده از چشمه خورشید تمنا
دامن لب مرداب پراز ننگ کشانده

ای برکه گم گشته بصحرای محبت
مگذار که تن برتو کشد شاعر بدنام
مگذار زبان در تو زند این سگ ولگرد
مگذار که این هرزه برویت بنهد گام

تب دار لب تشنه بهم دوز و میالای
با بوسه مردی که گنه سوخته جانش
آغوش تهی دار از این کالبد پست
بر سینه پرمهر خود اورا مکشانش

گم کن نگه سوخته را در ته چشمت
از دیدن اهریمن ناپک بپرهیز
باخشم بهم ساقه بازوی گره زن
برشانه این شاعر خودخواه میاویز.

نصرت رحمانی


جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۶

همه جا تاریک همه دلھا سنگ همه لبھا سرد همه جا بیرنگ


جای هربوسه شده زخمی
گونی رسته بهر راهی
نه سرشکی ز دل ابری
نه صدائی ز ته چاهی

چه شد آن جام که هر شام بگردش بود
چه شد آن نغمه که آن مست در این کو خواند
چه شد آن سایه که رقصید براین دیوار
چه شد آن پای که جایش دم درگه ماند

مرد نی زن بکجا رفت و چه شد آهنگ
که زمین کوفت چنین نی را
که بمیخانه غبار سیھی پاشید
که بکین ریخت بدر جام پراز می را

وای یکروز در این خانه زنی می زیست
موی او دود صفت، خفته بپیشانی
که براو دست بیازید کجا بگریخت
که بیاموخت بمن رسم پریشانی

جای هر بوسه بھر گونه شده زخمی
جای هر گل، گونی رسته بهر راهی
نه سرشکی که ببارد ز دل ابری
نه صدایی که براید ز ته چاهی

همه جا سینه تھی از عشق
همه جا گریه درون چشم
همه جا شور بدور از سر
همه جا مشت گره از خشم

شعر من بود که ورد لب هرکس بود
جای من بود بھر دست و بھر شانه
خانه ام بود چو میعادگاه عشاق
چه شد آخر که رمیدند از این خانه

همه جا تاریک همه دلھا سنگ همه لبھا سرد همه جا بیرنگ.
نصرت رحمانی



پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۶

جز نغمه آزادی شعری نسرودم


مادر منشین چشم بره برگذر امشب
برخانه پر مھر تو زین بعد نیایم
آسوده بیارا و مکن فکر پسر را
برحلقه این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من نیز مگو او بکجا رفت
چون تازه جوانست و تحمل نتواند
با دایه بگو: نصرت، مھمان رفیقیست
تا بستر من را سر ایوان نکشاند
فانوس بدرگاه میاویز عزیزم
تا دختر همسایه سربام نخوابد
چون عھد دراینباره نھادیم منو او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پیراهن من را بدرخانه بیاویز
تامردم این شھر بدانند که بودم
جز راه شھیدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادی شعری نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هرچند که کولی صفت از من برمیدهست
او پاک چو دریاست تو ناپاک ندانش
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریدهست
بگونه او بوسه بزن عشق من او بود
یک لاله وحشی بنشان بر سر مویش
باری گله ای گر بدلت مانده ز دستش
او عشق منست آه ... میاور تو برویش.

نصرت رحمانی


جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۴

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن



دردا که تیر کودک چرخ از کمان گذشت
دل را درید از هم و از استخوان گذشت

اندوه ابر وار به دشت دلم گریست
سیل سرشک گشت و کران تا کران گذشت

آن زخم چیره گشت که نتوان به دل کشید
وان درد سلطه یافت که نیشش ز جان گذشت

خاکستری به جای در این دشت تیره ماند
چاووش خواند و از خم ره کاروان گذشت

صبح وداع تیره تر از شام مرگ بود
اشگی به دیده ماند سکوت از زبان گذشت

خورشید تیره گون شد و مهتاب خون گرفت
بر من همان گذشت که بر آسمان گذشت

شادی و شعر و شور و شراب و شباب و شوق
رنگ محال بود و ز چشم گمان گذشت

دام زمانه قدر و بها از کسی نخواست
با موش رفت آنچه به شیر ژیان گذشت

از خار پرس قصه که در دشت زندگی
گر کاروان گذشت، چه بر ساربان گذشت

روزی به پیر میکده گفتم که عمر چیست؟
پلکی به روی هم زد و گفتا که هان!، گذشت

گفتم که عشق چیست تهی کرد جام و گفت
بر هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت

گفتم که مرگ مهلت دیدار میدهد؟
گفت این عروس از بر صدها جوان گذشت

گفتم که سرنوشت زند حلقه ای بدر
گفتا دریغ و درد، ز راه نهان گذشت

بعد از تو روزگار، بگویم چسان گذشت؟
آنسان که بر پرنده بی آشیان گذشت

بعد از تو روزگار ندانی چگونه بود
گر جمله سود بود، همه بزیان گذشت

ای سرخ گل، که باد ربودت ز باغ من
گفتی بباد خیره، چه بر باغبان گذشت؟

بگذار بوم وار بنالم به بام بخت
کان شعله ها بماند و شکیب توان گذشت

رفتی، برو برو به سلامت سفر ترا
اما بگو بگو که چه مارا میان گذشت؟!

هر بار قاصدی ز ره آمد، دلم تپید
دردا خموش آمد و از آستان گذشت

اینک نهاده چشم براهم که پیک مرگ
گوید که فکر توشه ره کن، زمان گذشت

دیشب بیاد گفته استادم این دو بیت
از نوک خامه بود ولی بر زبان گذشت

کافسانه حیات دو روزی نبود بیش
آنهم «کلیم» با تو بگویم، چنان گذشت

یکروز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر بکندن دل زین و آن گذشت.
نصرت رحمانی


شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۳

تا بکشد باد مست دست بمویت


لب از لب باز نشد تا بپرسد، کیست؟





پنجره را باز کن به کوچه متروک
نور بتابد بروی کاشی درگاه
تا نگه خسته ات غبار ره از تن
پاک کند ژرف
چشمه های گم ماه
پرده قلمکار را به میخ بیاویز
تا فکند مه
پرند نور برویت
تا بچکد تک ستاره ای ته چشمت
تا بکشد باد مست ، دست بمویت
سفره بیفکن بروی قالی کهنه
دسته گلی در کنار ایینه بگذار
فوت بکن در چراغ روی بخاری
تنگ تهی را ز روی طاقچه بردار
پنجره را باز کن که آمدم امشب
خسته ز میخانه های شهر سیاهم
پنجره را باز کن مگر تو نگفتی
پنجره گر باز بود چشم به راهم ؟
نعره کشیدم که
ای پنجره بگشای
لب ز لبی وانشد سوال کند کیست ؟
پنجره بسته ست
آه پنجره بسته ست
هیچکسی در اتاق منتظرم نیست.
نصرت رحمانی

سه‌شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۳

ای برکه گم گشته بصحرای محبت


ای آمده از راه در این ظلمت جاوید
فانوس رهایی به ره باد نشانده

ای آمده از چشمه ی خورشید تمنا
دامن لب مرداب پر از ننگ کشانده

ای برکه گم گشته به صحرای محبت
مگذار که تن بر تو کشند شاعر بد نام

مگذار زبان در تو زند این سگ ولگرد
مگذار که این هرزه برویت به نهد گام

تب دار ، لب تشنه به هم دوز و میالای
با بوسه ی مردی که گنه سوخته جانش

آغوش تهی دار از این کالبد پست
بر سینه ی پر مهر خود او را مکشانش

گم کن نگه سوخته را در ته چشمت
از دیدن اهریمن ناپاک بپرهیز

باخشم بهم ساقه بازوی گره زن
بر شانه این شاعر خودخواه میاویز.
نصرت رحمانی

دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۳

چه زیباست

پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه باریک
هشتی شده تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند
شبگیر سردار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است
تا باز کند ناز و دود گوشه دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از یک طرفی خیره برویم
این گوید
هیچ
آن گوید
برخیز و بیا زود بسویم
من گویم
نیلوفر کم رنگ لبت را
با شعر بگویم با بوسه بشویم
ای کاش
ای کاش
آن عکس تو از قاب دراید
همچون صدف از آب براید
ای کاش
جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
آنگاه بتن پیرهن از شوق بدری
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق همه شور
بیگانه پریشیده همه قهر
همه نور
بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که
نه، آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه بپاییز
هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من اید به سر انجام
بینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خکستر آن را به هوا ریخت
من، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ایوان
می خواند با ناله ی جانسوز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند، لب را به لب هم
آنگاه بسایند تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست.
نصرت رحمانی

جمعه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۳

همه جا بیرنگ


جای هر بوسه شده زخمی
گونی رسته به هر راهی
نه سرشکی ز دل ابری
نه صدای ز ته چاهی
چه شد آن جام که هر شام به گردش بود
چه شد آن نغمه که آن مست در این کو خواند
چه شد آن سایه که رقصید براین دیوار
چه شد آن پای که جایش دم درگه ماند
مرد نی زن به کجا رفت و چه شد آهنگ ؟
که زمین کوفت چنین نی را ؟
که به میخانه غبار سیهی پاشید ؟
که به کین ریخت بدر جام پر از می را ؟
وای یم روز در این خانه زنی می زیست
موی او دود صفت ، خفته به پیشانی
که بر او دست بیازید ؟ کجا بگریخت ؟
که بیاموخت به من رسم پریشانی
جای هر بوسه بهر گونه شد زخمی
جای هر گل گونی رسته به هر راهی
نه سرشکی که ببارد ز دل ابری
نه صدایی که براید ز ته چاهی
همه جا سینه تهی از عشق
همه جا گریه درون چشم
همه جا شور بدور از سر
همه جا مشت گره از خشم
شعر من بود که ورد لب هر کس بود
جای من بود بهر دست و بهر شانه
خانه ام بود چو میعادگاه عشاق
چه شد آخر که رمیدند از این خانه
همه جا تاریک
همه دلها سنگ
همه لبها سرد
همه جا بیرنگ.
نصرت رحمانی

سه‌شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۳

عطر سوختن اشک و عشق و شرم و شتاب


و آب بود که میرفت
کوچه خلوت بود
صدای قلب تو آری
صدای قلب تو پاشید بر در و دیوار
و عطر سوختن اشک و عشق و شرم و شتاب
میان بندبند کهنه‌ دیوار آجری گُم شد
فضای کوچه‌ی میعاد
طنین خاطره‌ی ضربه‌های گام تو را
بذهن منجمد سنگفرش امانت داد
و آب بود که میرفت
ثقیل میآید، چرا؟
که سنگ کوچه‌ی بی‌انتظار اگر بودی
سخن روال دگر داشت
به آب بوسه زدی
خنده در شکاف لبت آب گشت
جاری گشت
چه میتوانم گفت؟ دوباره پرسیدم
سکوت
سکوت درمان نیست
اگر نهفتن درد التیام واهی بود
لبان خسته‌ی من قفل آهنین می‌شد.
و آب بود که می‌رفت
باد می‌آمد
شکوفه‌ی لبخند
کنار جلوی لبانت
خموش می‌پژمرد
چه کوچه خلوت بود.

نصرت رحمانی

یکشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۳

دیگر نه کوه مانده نه اندوه


شیرین سوگلی عشق
بالا بلند گیسو کمند
از لابلای جنگل مژگانم
از ماورای منشور های سرشکم
رنگین کمان پیکر گریانت
تطهیر می کند ، امواج چشم را
شیرین ای طاقه حریر
جام شراب پیر
این چشمه سار ، راهی دراز بریده
از شیب تا نشیب پریده
قلبش
با قلب تشنه ی فرهاد بی شکیب تپیده
بنگر بچشمه سار
فریاد آتش است
خون خورده تیشه ای
با صخره های سخت به حال نیایش است
زیباییت مدام به حد ستایش است
از قطره تا حباب
از برکه تا سراب
خواهان خواهش است
چون بیستون که زیر تیشه ی فرهاد
در کار کاهش است
شیرین قفل طلایی
ای بازتاب رهایی
جام چهل کلید بخت گشایی
زیبائیت 
در تاب نظم نظامی نیست
در اعتبار حرمت زیبایی ات کلامی نیست
سرخ لبت آویز بندهیچ پیامی نیست
شیرین
ای لای لای باد
آوازهای تیشه ی فرهاد
مشکن مرا
راه گریز نیست
جای ستیز نیست
هشدار، هان
پرویز تاجدار
تیرش گذشت از چله ی کمان
اما صدای شیهه شبدیز
رعد است و برق بر تار و پود خرمن رویایم
ای نازنین ترین
در کار مرگ نیز شکیبایم
ای وای
وای
وای به شبهایم
دیگر نه کوه مانده نه اندوه
دیگر نه عشق مانده و نه مرگ پر شکوه
دیگر نه بیستونی و نه لذت ستوه
وقتی دلی نمانده برای عشق
با من بگوی
بر فرق خود بکوب گلتاج تیشه را
اینک منم
فرهاد کوهکن
فواره ای بلند
و رنگین کمان خون .
نصرت رحمانی


دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۳

زیباترین


زیباترین
میخواستم ترا بسرایم
خود را سروده ام
باری حدیث عشق تو می بود در میان
اما دریغ و درد که پاداش من
خون بود
خون دلمه بسته به مژگان
منصور نیز بر اوج دار
بانگی کشید: منم حق
سوخت
خاکستری به چشم جهان کرد
حتی مسیح هم در اوج جلجتا
یاد از تو کرد
زیباترین.
نصرت رحمانی

شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۳

گر شعر بود مونس چنگ و رباب بود


این شعر نیست آتش خاموش معبدیست
این شعر نیست قصه احساس سنگهاست

این شعر نیست نقش سرابیست در کویر
این شعر نیست زندگی گنگ رنگ هاست

گر شعر بود بر لب خشکم نمی نشست
گر شعر بود از دل سردم نمی رمید

گر شعر بود درد مرا فاش می نمود
گر شعر بود تیغ به زخمم نمی کشید

این شعر نیست لاشه مردیست پای دار
این شعر نیست خون شهیدیست روی راه

این شعر نیست رنگ سیاهی است در سپید
این شعر نیست رنگ سپیدیست در سیاه

گر شعر بود مونس چنگ و رباب بود
گر شعربود از دل خود می زدودمش

گر شعر بود بر لب یاران سرود بود
گر شعر بود نیمه شبی می سرودمش.
نصرت رحمانی

سه‌شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۳

جان شعرم و روح شراب پروردگار


آنشب کدام پیر
خشت از خم کهن برداشت؟
در آن شراب کهنه چه رازی نهفته بود؟
انگور آن ز تاک خاک چه رندی شکفته بود؟
سرمست سوی قبله‌ی خود می‌شتافتم
وقتی نماز نهادم
ایمان گمشده‌ام را
در خویش یافتم
جوشید عشق در خم قلبم
روئید بوسه روی لبانم
اندیشه‌های خشک پریشم
غرق شکوفه شد
دیدم که جان شعرم و روح شراب
پروردگار
فرهادوار تیشه گرفتم
در خود بتی شگفت تراشیدم
زان پس
در هر سراب نظر کردم
روئید چشمه‌ای
و هر کویر به نیم‌نگاهی
گردید جنگلی
وقتی به خویش آمدم ، ای وای
شعرم هنوز بوی تو را می‌داد
با من چه رفت که دیگر
با شعر و شعور خویش
ندارم پیمان و سازشی
هر واژه‌ای که کاشتم ، زان پس
در هر شیار بیت
گل داده است
امّا
گلی که بوی تو را دارد
در هر کتاب تو مهمانی
در هر کنایه نیز تو پنهانی
آئینه را دگر
باور نمی‌کنم
در بازتاب نقش تو را بازمی‌دهد
نه شکل مرا!
نصرت رحمانی

دوشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۳

من از بیراهه ها راه نجات خویش میجستم


نه او با من
نه من با او
نه او با من نهاد عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
نه مار بازویی بر پیکری پیچید
نه
شبی غمگین
دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
نه من با کس
سر یاری
نه مهتابی
نه دلداری
و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
و شعر ناتمامی خواند
بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
او با تو؟
ولی من خوب می دانم
نه او با من
نه من با او.
نصرت رحمانی

شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۳

شب نوش است نیشی نیست


رهایم ، ای رها در باد
 

رها از داد و از بیداد

رها در باد

حرفی مانده ته حرفی
غمت كم
جام دیگر ریز
كه شب جاوید جاوید است
و چشم صبحدم در خواب
و من از ریزش باران
به یاد اشك می افتم
به یاد بارشی پی گیر و درد آور
به یاد التجا در این شب دلگیر
من از غم های پنهانی
به یاد قصه های شاد
واز سرمستی این آب آتشناك دانستم
كه هشیاری
شب نوش است، نیشی نیست
سرت خوش، جام را دریاب
هی، هشدار
شب است آری ، شبی بیدار
دزد و محتسب در خواب
می ات بر كف
و بانگ نوش من بر لب
رها در باد
من از فریاد ناهنجار پی بردم سكوتی هست
و در هر حلقه ی زنجیر
خواندم راز آزادی
سخن آهسته میگویی
نمی گویی كه میمویی
شب نوش است ، نیشی نیست
جامی ریز
جام دیگری
جامی که گیرم من از آن کامی
رها در باد.
نصرت رحمانی

جمعه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۳

دیگر نه کوه مانده نه اندوه


شیرین
سوگلی عشق
بالا بلند
گیسو کمند
از لابلای جنگل مژگانم
از ماورای منشورهای سرشکم
رنگین‌کمان مرمر عریانت
تطهیر می‌کند، امواج چشمه را
شیرین
جام شرابِ پیر
‌ای طاقه‌ی حریر
این چشمه‌سار، راهی دراز بُریده
از شیب تا نشیب پریده
تا مرمر بدنت را در بازوان تشنه کشیده
قلبش با قلب تیشه‌ی فرهاد، بی‌شکیب تپیده
بنگر به چشمه‌سار
فریاد آتش است
خون خورده تیشه‌ای
با صخره‌های سخت به حال نیایش است
زیبائیت مدام به حد ستایش است
از قطره تا حباب
از برکه تا سراب
خواهان خواهش است
چون بیستون که زیر تیشه‌ی فرهاد
در کار کاهش است
شیرین
قفل طلائی
‌ای بازتاب رهائی
جام چهل کلید بخت‌گشائی
زیبائیت
در تاب نظم نظامی نیست
در اعتبار حرمت زیبائی‌ات کلامی نیست
سرخ لبت آویزبند هیچ پیامی نیست
شیرین
‌ای لای‌لای باد
آوازهای تیشه‌ی فرهاد
راه گریز نیست
جای ستیز نیست
مشکن مرا
هشدار، هان
پرویز تاجدار
تیرش گذشت از چله‌ی کمان
اما صدای شیهه شبدیز
رعد است و برق بر تار و پود خرمن رویایم
‌ای نازنین‌ترین
در کار مرگ نیز شکیبایم
ای‌ وای من
ای‌ وای
وای به شب‌هایم
شیرین
عشق است و زخم
زخم است و خون
خونآبه و جنون
دیگر نه کوه مانده نه اندوه
دیگر نه عشق مانده و نه مرگ پُر شُکوه
دیگر نه بیستونی و نه لذتِ ستوه
شیرین
وقتی دلی نمانده برای عشق
با من بگوی
بر فرق خود بکوب گُل‌تاج تیشه را
اینک منم
فرهاد کوهکن
فواره‌ای بلند
و رنگین‌کمان نور .
نصرت رحمانی

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۳

چه پهنه‌ایست كه افراسیاب میلرزد


دمی درنگ
دلم زین شتاب میلرزد
چنان حباب كه بر موج آب میلرزد
به انزوای من آهسته‌تر بیا ای شعر
ز زخمه‌های نسیمت رباب میلرزد
غزال من
چه شنیدی ز باد ای صیاد
درون مردمكت اضطراب میلرزد
بریز جام لبالب ز شعر تر ساقی
به پلك زنده‌ی بیدار خواب میلرزد
كدام مرد بمیدان حریف میطلبد
كه زیر پای سواران ركاب میلرزد
كمر به چنگ تهمتن سپرد و تن برهاند
چه پهنه‌ایست كه افراسیاب میلرزد
چه فتنه خاست كه بر باد داده است ورق
كه دل ز گفتن حرف حساب میلرزد
بهانه بشكن و بنشین ز شب دمی باقی است
به زیر خرقه سبوی شراب میلرزد
چه غنچه‌ایست لبانت ‌، چو زنبق وحشی
به چشمه‌سار نگه كن سراب میلرزد
به آفتاب نگویی چه رفت با ما دوش
به كلك خسته‌ی من شعر ناب میلرزد.
نصرت رحمانی

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۳

آئینه را دگر باور نمیکنم


آن شب کدام پیر
خشت از خم کهن برداشت
در آن شراب کهنه
چه رازی نهفته بود ؟
انگور آن ز تاک خاک چه رندی شکفته بود
سرمست سوی قبله خود می شتافتم
وقتی نماز نهادم
ایمان گمشده‌ام را
در خویش یافتم
جوشید عشق در خم قلبم
رویید بوسه روی لبانم
اندیشه‌های خشک پریشم
غرق شکوفه شد
دیدم که جان شعرم و روح شراب
پروردگار
فرهادوار تیشه گرفتم
در خود بتی شگفت تراشیدم
زان پس
در هر سراب نظر کردم
رویید چشمه ای
و هر کویر به نیم نگاهی
گردید جنگلی
وقتی به خویش آمدم ،‌ای وای
شعرم هنوز بوی تو را می داد
با من چه رفت که دیگر
با شعر و شعور خویش ندارم
پیمان و سازشی
هر واژه‌ای که کاشتم زان پس
در هر شیار بیت
گل داده است
اما گلی که بوی تو را دارد
در هر کتاب تو مهمانی
در هر کنایه نیز تو پنهانی
آیینه را دگر
باور نمی کنم
در بازتاب نقش تو را باز می دهد
نه شکل مرا.
نصرت رحمانی

پنجشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۳

داس کُند


هرگز
هرگز چه قاطعیت بی رحمی
در بند بند خویش
می پرورد
هرگز، چه واقعیت تلخ برهنه ایست.
هر حرف آن چنان خشن و سخت
گویی که حلقه ایست، چو زنجیر اعتماد.
یا
لحظه ایست چنان غمبار
در بطن خود نهفته هزاران هزار قرن سیاهی را.
هرگز
رویای تلخ برگ
یا خواب های شوم و پریش جوانه ای ست
که دندانه ی مضرس اره
آنرا تعبیر می کند.
هرگز طلسم نیست ، که یوغی به گردنی است
هرگز ، چه اعتراف صریحی است،
چون داس های کُند
راز حیات و مرگ علف را
تفسیر می کند!
هرگز نمی توان
گل زخم های خاطره ای را ز قلب کند
که در این سیاه قرن
بی قلب زیستن
آسان تر ز بی زخم زیستن
قرنی که قلب هر انسان
چندین هزار بار
کوچک تر است
از زخم های مزمن و رنجی که میکشد
هرگز.
(از دفتر حریق باد) نصرت رحمانی