‏نمایش پست‌ها با برچسب قیصر امین پور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قیصر امین پور. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۶

گاهی هیچ کلامی را یارای بیان نیست


شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا بنام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر بمنطق منسوخ مرگ میخندم
مگر بشیوه دیگر مرا مجاب کنید
درانجماد سکون، پیش ازآنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید.

قیصر امین پور

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۴

آئین آئینه خود را ندیدن است


قیصر امین پور


موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه‌ای‌ست، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است
ما مرغ بی‌پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است
پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است
بی‌درد و بی‌غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است.
قیصر امین پور

پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۳

از کدام ریشه آب می خورد


خارها
خوار نیستند

شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگ های زرد را
زیر پای خویش ،سرزنش کنی

خش خشی به گوش میرسد
برگهای بی گناه،
با زبان ساده اعتراف میکنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد!

 قیصر امین پور



پنجشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۳

نه خطی ، نه خالی نه خواب و خیالی


من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغـــاز عالــم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم ؛ تـــــو را دوست دارم

نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !
من ای حس مبهــــم تــــو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غـم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیــــا تا صدا از دل سنگ خیــــزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد همـــآواز با ما
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم.

قیصر امین پور

شنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۳

ای از همه من‌های من بهتر، منِ تو


ای حُسن یوسف دكمــه پیراهنِ تـو
دل می شكوفد گل به گل از دامن تو
جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست
گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو:
آغاز فروردین چشمت، مشهد من
شیراز من اردیبهشتِ دامن تـــو
هر اصفهان ابرویت نصف جهانـــم
خرمای خوزستانِ من خندیدن تو
من جز برای تو نمی خواهــم خودم را
ای از همه من‌های من بهتر، منِ تو
هر چیز و هر كس رو به سویی در نمازند
ای چشـــم‌های من، نمــازِ دیدن تـــو!
حیران و سرگردانِ چشمت تا ابد باد
منظومــه دل بـــر مدار روشن تــــو.

قیصر امین پور

چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۳

مگر شاخ یا دم در آورده ای؟!


چه می شد اگر مثل پروانه ها
کمی دست و پای دلت باز بود
به هر جا دلت خواست سر می زدی
از این خاک امکان پرواز بود


اگر باخبر بودی از آسمان
به روی زمین این خبر ها نبود
اگر خانه پر بود از پنجره
نیازی به این قفل و درها نبود

اگر با خبر باشی از آسمان
خبر های آن سو همه آبی اند
خبر های روشن خبرهای خوب
همه آفتابی و مهتابی اند

خبرهای آن سو همه سبز سبز
خبر های این سو همه سرخ و زرد
در آن سو همه رنگ آرامش است
در این سو همه رنگ نیرنگ و درد

در این آسمان و زمین بزرگ
مگر یک وجب جا برای تو نیست؟!
مگر شاخ یا دم در آورده ای؟!
که جای دم و شاخ های تو نیست؟!

هوای تنفس در این جا کم است؟!
و یا آب و نانش به اندازه نیست؟!
برای تو خورشید و ماهش کم است؟!
و یا کهکشانش به اندازه نیست؟!

تمام زمین جای جولان توست
بگو جا برای تو تنگ است باز؟!
نه تنها زمین آسمان مال توست
نیازی به شمشیر و جنگ است باز؟!

قیصر امین پور

یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۳

در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است


از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود
این دایرۀ کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟ 

قیصر امین پور

جمعه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۲

بادها بیکارند


قلم زبان دل است.



آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه خود را خوردند
من دلم میخواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
آبروی ده ما را بردند.
قیصر امین پور

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۲

این منظره دورنما را نفروشید


دستکم این آب و هوا را نفروشید




این حنجره، این باغ صدا را نفروشید
این پنجره، این خاطره‌ها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها، بخدا، دلخوشی ما بدل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آئینه ای جز دل ما نیست
آئینه شمائید شما را نفروشید
در پیله پرواز بجز کرم نلولد
پروانهء پرواز رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید.
قيصر امين پور

دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۲

یادداشتهای درد جاودانگی


پس کجاست؟
چندبار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیروروکنم
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسرکار
کارتهای اعتباری
کارتهای دعوت عروسی و عزا
قبضهای آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق وبیمه وجریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسطهای وام
قسطهای تا همیشه ناتمام
پس کجاست؟
چندبار
جیبهای پاره و پوره را
پشت و رو کنم
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خواروبار
صورت خرید جنس های خانگی
پس کجاست؟
یادداشتهای درد جاودانگی؟

قیصر امین پور

یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۲

هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است


برخیز بخون دل وضویی بکنیم
در آب ترانه شستشویی بکنیم
عمر اندک و فرصت خموشی بسیار
تلخ است سکوت گفتگویی بکنیم.


قیصر امین پور

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۲

چه اشکال دارد در آیینه ها ...... جمال خدا را زیارت کنیم


بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بی عادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم
به هنگام نیت برای نماز
به آلاله ها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم
چه اشکال دارد در آیینه ها
جمال خدا را زیارت کنیم.

قیصر امین پور

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۲

آئینه ها دچار فراموشیند


خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است.



آئینه ها دچار فراموشیند
و نام تو ورد کوچه خاموشی
امشب تکلیف پنجره
بی چشمهای باز تو
روشن نیست.
قیصر امین پور

چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۲

پرواز بال ما در خون تپیدن است


آئین آئینه خود را ندیدن است.



موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم از فوج دیگریم
پرواز بال ما در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال بر پرده خیال
اعجاز ذوق ما در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم جز سایه ای ز خویش
آئین آئینه خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان خواندیم و خامشی
پاسخ همین ترا تنها شنیدن است
بی درد و بیغم است چیدن رسیده را
خامیم و درد ما از کال چیدن است.
قیصر امین پور