‏نمایش پست‌ها با برچسب مهدی اخوان ثالث. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهدی اخوان ثالث. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۴۰۱

جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست


پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
بس پریشان حكمها می راند مجنون وار
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته
برف می بارید و ما خاموش
فار غ از تشویش
نرم نرمك راه می رفتیم
كوچه باغ ساكتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
زاد سروی را به پیشانی
با فروغی غالبا افسرده و كم رنگ
گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی
برف می بارید و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
چه شكایتهای غمگینی كه می كردیم
با حكایتهای شیرینی كه می گفتیم
هیچ كس از ما نمی دانست
كز كدامین لحظه ی شب كرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست كاین راه خم اند خم
به كجامان میكشاند با
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این كج بار خامشبار ،‌از این راه
رفته بودندو نشان پایهایشان بود
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی‌شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی‌پروا
گاه گویی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان
جای پا جویان
زیر این غمبار ، درهمبار
سر به زیر افكنده و خاموش
راه می رفتند
وز قدمهایی كه پیش از این
رفته بود این راه را ،‌افسانه می گفتند


دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۶

اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر



اگرچه حالیا دیریست كان بی كاروان كولی
ازین دشت غبار آلود كوچیده ست
و طرف دامن ازاین خاك دامنگیر برچیده ست
هنوز ازخویش پرسم گاه
آه
چه میدیده ست آن غمناك روی جاده نمناك
زنی گم كرده بویی آشنا و آزار دلخواهی
سگی ناگاه دیگربار
وزیده برتنش گمگشته عهدی مهربان بااو
چنانچون پاره یا پیرار
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ
اسیری از عبث بیزار و سیر ازعمر
بتلخی باخته دار و ندار زندگی را در قماری سرخ
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون برخاك روی جاده نمناك
چه نجوا داشته با خویش
پیامی دیگر از تاریكخون دلمرده سودا ده كافكا
همه خشم و همه نفرین، همه درد و همه دشنام
درود دیگری برهوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار
ابر رند همه آفاق، مست راستین خیام
تقوی دیگری برعهد و هنجار عرب، یا باز
تفی دیگر بریش عرش و برآین این ایام
چه نقشی میزده ست آن خوب
بمهر و مردمی یا خشم یا نفرت
بشوق و شور یا حسرت
دگر برخاك یاافلاك روی جاده نمناك
دگر ره مانده تنها باغمش در پیش آیینه
مگر آن نازنین عیاروش لوطی
شكایت میكند زآن عشق نافرجام دیرینه
وز او پنهان بخاطر میسپارد گفته اش طوطی
كدامین شهسوار باستان میتاخته چالاك
فكنده صید برفتراك روی جاده نمناك
هزاران سایه جنبد باغ را چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین
كه میداند چه میدیده ست آن غمگین؟
دگر دیریست كزاین منزل ناپاك كوچیده ست
وطرف دامن ازاین خاك برچیده ست
ولی من نیك میدانم
چو نقش روز روشن برجبین غیب میخوانم
كه او هرنقش میبسته ست،‌ یاهر جلوه میدیده ست
نمیدیده ست چون خود پاك روی جاده نمناك.
مهدی اخوان ثالث
گلهای رنگارنگ برنامه شماره ۵۱۲ ب - پوران ، محمودی خوانساری و گلپا

یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۵

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، زمستان است و سرما ریشه در من دارد


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
حدیثی گر شنیدی، قصه سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
شعر زمستان از زنده یاد و جاودان نام مهدی اخوان ثالث




پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۵

یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند



لحظه ای خاموش ماند ، آنگاه
باز دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
بهوا انداخت
سیب چندی گشت و باز آمد
سیب را بویید
گفت
گپ زدن از آیباریها واز پیوندها کافیست
خوب
تو چه میگویی ؟
آه
چه بگویم ؟ هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی بگردن داشت
پرده ای طناز بود از مخملی گه
خوابگه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین میخرامید و سخن میگفت
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نرده ی آهن باغش
که مرا از او جدا می کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او میگشت
گشتن غمگین پری
در باغ افسانه
او بچشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت
ها ، چه خوب آمد بیادم گریه هم کاری است
گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین
گاه با شوق است ، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سرآغاز فراموشی است
خامشی بهتر
گاه نیز آن بایدی پیوند کو میگفت خاموشیست
چه بگویم ؟ هیچ
جوی خشکیدهست و از بس تشنگی دیگر
بر لب جو بوته های بار هنگ و پونه و خطمی
خوابشان بردهست
با تن بیخویشتن ، گویی که در رویا
می بردشان آب ،‌ شاید نیز
آبشان برده ست
به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من
ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود
یادگار خشکسالیهای گردآلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند.

مهدی اخوان ثالث

جمعه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۳

چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم


چون شمعم و سرنوشت ِ روشن خطرم
پروانهٔ مرگ پر زنان دور سرم
چون شرط ِ اجل بر سر از آتش تبرم
خصم افکند آوازه که با تاج زرم!
اکنون که زبان شعله ورم نیست، چو شمع
وز عمر همین شبم باقی ست، چو شمع
فیلم نه به یاد ِ هیچ هندوستانی
پس بر سرم آتشین کجک چیست، چو شمع؟
از آتش دل شب همه شب بیدارم
چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم
از روز دلم به وحشت، از شب به هراس
وز بود و نبود خویشتن بیزارم.

مهدی اخوان ثالث

تا مغرب قلمرو تکرار گسترد


اوصاف این همیشه همان، تا که بوده‌ام
از بی غمان ِ رنگ نگر، این شنوده‌ام
بر لوح ِ دودفام ِ سحر، صبح ِ آتشین
شنگرف تا اقاصی ِ زنگار گسترد
اما شنیده کی بَرَدَم دیده‌ها ز یاد
کاین کهنه زخمِ زرد، به هر روز بامداد
سر واکند به مشرق و خوناب و زهر و درد
تا مغرب ِ قلمرو ِ تکرار گسترد
صبح است و باز می‌دمد از خاور آفتاب
گفتند هر کسی نگرد نقش ِ خود در آب
زین رو چو من به صبح، هزاران تفو فکن
نفرت بر این سُتور ِ زر افسار گسترد
برخیز تا به خون جگرمان وضو کنیم
نفرین کنان به چهرهٔ زردش تفو کنیم
کاین پیر کینه، بهر چه تا بیکران چنین
بیداد و بد، مصیبت و آزار گسترد؟
آنک! ببین، مهیب‌ترین عنکبوت زرد
برخاست از سیاه و بر آبی نظاره کرد
تذکار ِ رنگ‌های ِ اسارت، به روشنی
اینک به روی ِ ثابت و سیار گسترد.
مهدی اخوان ثالث

شنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۳

ماه میتابید و شب آرام و زیبا بود



شست باران بهاران هرچه هرجا بود
یکشب پاک اهورائی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه میتابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه جاودان پیدا
اینک این پرسنده میپرسد
پرسنده، من شنیدستم
تا جهان باقیست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو، مزدک،‌ چه میدانی؟
آنسوی این مرز ناپیدا
چیست ؟
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست؟
مزدک، من جز اینجائی که میبینم نمیدانم
پرسنده، یا جز اینجائی که میدانی نمیبینی
مزدک، من نمیدانم چه آنجا یا کجا آنجاست
بودا، از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن میرفت
زرتشت، آه ، مزدک ! کاش میدیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا، اهورا نیز
بودا، پهندشت نیروانا نیز
پرسنده، پس خدا آنجاست؟
هان؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقیست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست.
مهدی اخوان ثالث


شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۳

در گذرگاه زمان


در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشقها میمیرند
رنگها رنگ دگر میگیرند

و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا میمانند.
مهدی اخوان ثالث

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۹۳

یک فریب ساده کوچک


من بگویم، یا تو میگویی.



زندگی با ماجراهای فراوانش
ظاهری دارد بسان بیشه ای بغرنج و در هم بافت
ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست
چیست اما ساده تر از این، که در باطن
تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟
من بگویم، یا تو میگویی
هیچ جز این نیست؟
تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش
ماجراها گوید، اما نقش هر کس را
مینگارد، یا میانگارد
بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک
آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمیخواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد
هر حکایت دارد آغازی و انجامی
جز حدیث رنج انسان، غربت انسان
آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را
هر چها باشد، نهایت نیست
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آنهم از دست عزیزی که برایت هیچکس چون او گرامی نیست
بیگمان باید همین باشد
ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست
راست میگوید که میگوید
« یک فریب ساده کوچک »
من که باور کرده ام، باید همین باشد
هی فلانی! شاتقی بیشک تو حق داری
راست میگویی، بگو آنها که میگفتی
باز آگاهم کن از آنها که آگاهی
از فریب، از زندگی، از عشق
هرچه میخواهی بگو، از هرچه میخواهی
گفت، چه بگویم، چی بگویم، آه
بچراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس
من زندگی را دوست میدارم
مرگ را دشمن
وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم
که بدشمن خواهم از او التجا بردن!؟
دیده ای بسیار و میبینی
می وزد بادی، پری را میبرد با خویش
از کجا؟ از کیست؟
هرگز این پرسیده ای از باد؟
بکجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟
خواه غمگین باش، خواه شاد
باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاریست
آه! باری بس کنم دیگر
هرچه خواهی کن، تو خود دانی
گر عبث، یا هرچه باشد چند و چون
این است و جز این نیست
مرگ گوید، هوم! چه بیهوده
زندگی می گوید، اما باز باید زیست
باید زیست
باید زیست.
مهدی اخوان ثالث

سه‌شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۳

همه چیز زیباست زیباست زیباست


با همین چشم، همین دل
دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است،هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زیباست،زیباست،زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
و با همین دل، همین چشم
چشمم دید، دلم می گوید
آن قد که زشتی گوناگون است،هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است، زشت است، زشت است
و هیچ چیز همه چیز نیست
زیبا و زشت، همه چیز و هیچ چیز
وهیچ، هیچ، هیچ، اما
با همین چشم ها و دلم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
از همه کوچکتر
و با همین دل و چشمم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شاید همه آرزوها بزرگند، شاید همه کوچک
و من همیشه یک آرزو دارم
با همین دل
و چشمهایم.
مهدی اخوان ثالث

دوشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۳

ای باور وعدههای خداوند با آلمی غم دلم میتپد شاد


اما تو ای بهترین، ای گرامی
ای نازنین تر مخاطب
اما تو بی شک عجیبی
مریم تر از مریم، آنکه زائید طفل خدارا
پاکی تو
پاک و بزرگ و نجیبی
تو روح روئیدنی
سحر سبز جوانه
تو در خزان غم آلود زندان
چون صد سبوی سبزنا،مژده ی صد بهاری
گم کرده های دلم را چه تاریک،
آئینه ی روشن بی غباری
تو خوشترین خنده ی سرنوشتی
ای باور وعده های خداوند
زیباترین گوشه های بهشتی
تو آن مژده ی راستینی
که گوید«آزادی» و راست گوید
با آرزوی تو ای آرزوی همیشه
گوئی در این گوشه ی غم
امشب من آزادم آزاد
و راستی را عجب عالم پر شگفتی
با عالمی غم، دلم می تپد شاد
آزادم و عهدم این است
کاوّل قدم راه میخانه پویم
واولین جام می بر سر دست
نام تو، نام تو، نام تو گویم
آری تو ای شعله ی پاک
ای لحظه ی شاد هستی
ای گفت و گوی دلم با تو، وز تو
در هوشیاری و مستی
ای لحظه ها از تو پر نور و ناب سعادت
یاد تو شیرینترین عهد و عادت

ای آشنای غم و شادی من
عشق تو زیباترین راستی ها
زندان و آزادی من.
مهدی اخوان ثالث

شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۹۳

قهرمان قصه ها با قصه ها مرده است

سالدیگر، یا نمیدانم کدامین سال
از کدامین قرن
باز یک شب یک شب سرد زمستانی است
یک شب کولاک
باد بَرف وسوز وحشتناک
لیک
سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم
از سماور از چراغ از کُپه آتش
از نفسها دودها دمها
وَز دَم انبوه آدمها
گرچه میبینند و میدانند آن انبوه
کاّنکه اکنون نَقل میگوید
از درون جعبه جادوی ِفرنگ آورد
گرگ، روبه طَرفه تراری است افسونکار
که قرابت با دو سو دارد
مثل استر روبه گرگ خو کفتار
از فرنگی نطفه از فرنگی مام
اینت افسونکار تر اهریمنی طرار
گرچه آن انبوه این میدانند
بازهم اما
گرد پُر فن جعبه جادوش، دزد دین و دنیاشان
همچنان غوغا وجنجال است

بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود


چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
هر چه یاد و یادگارم بود
ریخته است
چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟
دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز آینده
خواهدم اینسوی و آنسو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیری ست
هرچه بودم یاد و بودم برگ
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله بیمار لرزیدن
برگ چونان صخره کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن
ای بهار همچنان تا جاودان در راه !
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
هرگز و هرگز
بربیابان غریب من
منگر و منگر
سایه نمناک و سبزت هرچه از من دورتر،‌ خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه سبزی بروید باز 

بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من.
پیغام، مهدی اخوان ثالث

جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۳

اهل نماز شعله و شبنم


هیچیم
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این آلم که میبینید
وز اهل آلم های دیگر هم
یعنی چه، پس اهل کجا هستیم؟
از اهل عالم هیچیم و چیزی کم، گفتم

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ،عالمی دارد
نور سیاه و مبهمی دارد
پس زنده باش مثل شادی، غم
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق، مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما
هیچیم و چیزی کم


سه‌شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۳

عمری گرفته خو


دور از گزند و تیررس رعد و برق و باد
وز معبر قوافل ایام رهگذر
با میوه همیشگیش، سبزی مدام
ناژوی سالخورد فرو هشته بال و پر
او در جوار خویش
دیده ست بارها
بس مرغهای مختلف الوان نشسته اند
بر بیدهای وحشی و اهلی چنارها
پر جست و خیز و بیهودهگو توتی بهار
اندیشناک قمری تابستان
اندوهگین قناری پاییز
خاموش و خسته زاغ زمستان
اما، او
با میوه همیشگیش، سبزی مدام
عمری گرفته خو
گفتمش برف، گفت، بر این بام سبزفام
چون مرغ آرزوی تو لختی نشست و رفت
گفتم تگرگ، چتر بسردی تکاند و گفت
چندی چو اشک شوق تو،امید بست و رفت.
مهدی اخوان ثالث

یکشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۳

دور باد از حشمت معصومشان افسون صیادان


پنچره باز است
و آسمان پیداست
گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن
رفته تا بام برین ، چون آبگینه پلکان ، پیداست
من نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزی
پله پله رفته بی روا به اوجی دور و زین پرواز
لذتم چون لذت مرد کبوترباز
پنجره باز است
و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا
مثل دریا ژرف
آبهایش ناز و خواب مخمل آبی
رفته تا ژرفاش
پاره های ابر همچون پلکان برف
من نگاهم ماهی خونگرم و بی آرام این دریا
آنک آنک مرد همسایه
سینه اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلود
آمده چون بامداد دگر بر بام
می نوردد بام را با گامهای نرم و بی آوا
ایستد لختی کنار دودکش آرام
او در آن کوشد که گوشش تیز باشد ، چشمها بیدار
تا نیاید گریه غافلگیر و چالک از پس دیوار
پنجره باز است
آسمان پیداست ، بام رو به رو پیداست
اینک اینک مرد خواب از سر پریده ی چشم و دل هشیار
می گشاید خوابگاه کفتران را در
و آن پریزادان رنگارنگ و دست آموز
بر بی آذین بام پهناور
قور قو بقو رقو خوانان
با غرور و شادخواری دامن افشانان
می زنند اندر نشاط بامدادی پر
لیک زهر خواب دوشین خسته شان کرده ست
برده شان از یاد ،‌پرواز بلند دوردستان را
کاهل و در کاهلی دلبسته شان کرده ست
مرد اینک می پراندشان
می فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پاک
کاهلی گر خواند ایشان را به سوی خاک
با درفش تیره پر هول چوبی لخت دستار سیه بر سر
می رماندشان و راندشان.
تا دل از مهر زمین پست برگیرند
و آسمان این گنبد بلور سقفش دور
زی چمنزاران سبز خویش خواندشان
پنجره باز است
و آسمان پیداست
چون یکی برج بلند جادویی ، دیوارش از اطلس
موجدار و روشن و آبی
پاره های ابر ، همچون غرفه های برج
و آن کبوترهای پران در فضای برج
مثل چشمک زن چراغی چند ،‌مهتابی
بر فراز کاهگل اندوده بام پهن
در کنار آغل خالی
تکیه داده مرد بر دیوار
ناشتا افروخته سیگار
غرفه در شیرین ترین لذات ، از دیدار این پرواز
ای خوش آن پرواز و این دیدار
گرد بام دوست می گردند
نرم نرمک اوج می گیرند ، افسونگر پریزادان
وه ، که من هم دیگر کنون لذتم ز آن مرد کمتر نیست
چه طوافی و چه پروازی
دور باد از حشمت معصومشان افسون صیادان
خستگی از بالهاشان دور
وز دلکهاشان غمان تا جاودان مهجور
در طواف جاودییشان آن کبوترها
چون شوند از دیدگاهم دور و پنهان ، تا که باز ایند
من دلم پرپر زند ، چون نیم بسمل مرغ پرکنده
ز انتظاری اضطراب آلود و طفلانه
گردد آکنده
مرد را بینم که پای پرپری در دست
با صفیر آشنای سوت
سوی بام خویش خواند ، تا نشاندشان
بالهاشان نیز سرخ است
آه شاید اتفاق شومی افتاده است
پنجره باز است
و آسمان پیدا
فارغ از سوت و صفیر دوستدار خاکزاد خویش
کفتران در اوج دوری ، مست پروازند
بالهاشان سرخ
زیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دید
رسته لختی پیش
شعله ور خونبوته ی مرجانی خورشید.
طلوع، مهدی اخوان ثالث

برگ زردی هم نیارد باد ولگردی



عصر تنگی بود
و مرا با خویشتن گوئی
خوش خوشك آهنگ جنگی بود
من نمیدانم كدامین بیست
به نهانگاه كدامین بیشه افسون
در كنار بركه جادو، پرم در آتش افكنده است
لیك میدانم دلم چون پیر مرغی كور و سرگردان
از ملال و وحشت و اندوه آكنده است
خوابگرد قصه های شوم و وحشتناك را مانم
قصه هائی با هزاران كوچه باغ حسرت و هیهات
پیچ و خمهاشان بسی آفات را آیات
سوی بس پس كوچه ها رانده
كاروان روز و شب كوچیده، من مانده
با غرور تشنه مجروح
با تواضع های نادلخواه
نیمی آتش را و نیمی خاك را مانم
در شب قطبی
این سحر گم كرده بی كوكب قطبی
در شب جاوید
زی شبستان غریب من
نقبی از زندان بكشتنگاه
برگ زردی هم نیارد باد ولگردی
از خزان جاودان بیشه خورشید
مهدی اخوان ثالث

دوشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۳

امروز هم با دست خالی آمدم من مانند هر روز


با دستهای کوچک خویش،
بشکاف از هم پرده ی پاک هوا را
بشکن حصار نور سردی را که امروز
در خلوت بی بام و در کاشانه ی من
پر کرده سرتاسر فضا را
با چشمهای کوچک خویش
کز آن تراود نور بی نیرنگ عصمت
کم کم ببین این پرشگفتی عالم ناآشنا را
دنیا و هر چیزی که در اوست
از آسمان و ابر و خورشید و ستاره
از مرغها، گلها و آدمها و سگها
وز این لحاف پاره پاره
تا این چراغ کورسوی نیم مرده
تا این کهن تصویر من، با چشمهای باد کرده
تا فرش و پرده
اکنون به چشم کوچک تو پرشگفتی است
هر لحظه رنگی تازه دارد
خواند بخویشت
فریاد بیتابی کشی، چون شیهه اسپ
وقتی گریزد نقش دلخواهی ز پیشت
یا همچو قمری با زبان بی زبانی
محزون و نا مفهوم و گرم، آواز خوانی
ای لاله من
تو می توانی ساعتی سرمست باشی
با دیدن یک شیشه ی سرخ
یا گوهر سبز
اما من از این رنگها بسیار دیدم
وز این سیه دنیا و هرچیزی که در اوست
از آسمان و ابر و آدمها و سگها
مهری ندیدم، میوه ای شیرین نچیدم
وز سرخ و سبز روزگاران
دیگر نظر بستم، گذشتم، دل بریدم
دیگر نیم در بیشه سرخ
یا سنگر سبز
دیگر سیاهم من، سیاهم
دیگر سپیدم من، سپیدم

نه چراغ چشم گرگی پیر

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین،
مانده دشت بیکران در زیر باران، آه، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسپ رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر.
مهدی اخوان ثالث

یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۳

که بود من شود نابود

خانه ام آتش گرفته است، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را، تارشان با پود
من به هر سو میدوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم، تلخ
و خروش گریه ام، ناشاد
از درون خسته سوزان
میکنم فریاد، ای فریاد ای فریاد
خانه ام آتش گرفته است، آتشی بیرحم
همچنان میسوزد این آتش
نقشهائی. را که من بستم بخون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بیساحل
وای برمن، سوزد و سوزد
غنچه هائی را که پروردم بدشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو میدوم، گریان ازین بیداد
میکنم فریاد، ای فریاد ای فریاد
وای برمن، همچنان میسوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وآنچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
اینطرف را میکنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زآن دگر سو شعله برخیزد، بگِردش دود
تا سحرگاهان، که میداند، که بود من شود
نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده برجا مشت خاکستر
وای، آیا هیچ سر بر میکنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
میکنم فریاد، ای فریاد ای فریاد.
مهدی اخوان ثالث