‏نمایش پست‌ها با برچسب مهدی اخوان ثالث. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهدی اخوان ثالث. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۴۰۱

جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست


پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
بس پریشان حكمها می راند مجنون وار
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته
برف می بارید و ما خاموش
فار غ از تشویش
نرم نرمك راه می رفتیم
كوچه باغ ساكتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
زاد سروی را به پیشانی
با فروغی غالبا افسرده و كم رنگ
گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی
برف می بارید و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
چه شكایتهای غمگینی كه می كردیم
با حكایتهای شیرینی كه می گفتیم
هیچ كس از ما نمی دانست
كز كدامین لحظه ی شب كرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست كاین راه خم اند خم
به كجامان میكشاند با
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این كج بار خامشبار ،‌از این راه
رفته بودندو نشان پایهایشان بود
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی‌شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی‌پروا
گاه گویی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان
جای پا جویان
زیر این غمبار ، درهمبار
سر به زیر افكنده و خاموش
راه می رفتند
وز قدمهایی كه پیش از این
رفته بود این راه را ،‌افسانه می گفتند


دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۶

اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر



اگرچه حالیا دیریست كان بی كاروان كولی
ازین دشت غبار آلود كوچیده ست
و طرف دامن ازاین خاك دامنگیر برچیده ست
هنوز ازخویش پرسم گاه
آه
چه میدیده ست آن غمناك روی جاده نمناك
زنی گم كرده بویی آشنا و آزار دلخواهی
سگی ناگاه دیگربار
وزیده برتنش گمگشته عهدی مهربان بااو
چنانچون پاره یا پیرار
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ
اسیری از عبث بیزار و سیر ازعمر
بتلخی باخته دار و ندار زندگی را در قماری سرخ
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون برخاك روی جاده نمناك
چه نجوا داشته با خویش
پیامی دیگر از تاریكخون دلمرده سودا ده كافكا
همه خشم و همه نفرین، همه درد و همه دشنام
درود دیگری برهوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار
ابر رند همه آفاق، مست راستین خیام
تقوی دیگری برعهد و هنجار عرب، یا باز
تفی دیگر بریش عرش و برآین این ایام
چه نقشی میزده ست آن خوب
بمهر و مردمی یا خشم یا نفرت
بشوق و شور یا حسرت
دگر برخاك یاافلاك روی جاده نمناك
دگر ره مانده تنها باغمش در پیش آیینه
مگر آن نازنین عیاروش لوطی
شكایت میكند زآن عشق نافرجام دیرینه
وز او پنهان بخاطر میسپارد گفته اش طوطی
كدامین شهسوار باستان میتاخته چالاك
فكنده صید برفتراك روی جاده نمناك
هزاران سایه جنبد باغ را چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین
كه میداند چه میدیده ست آن غمگین؟
دگر دیریست كزاین منزل ناپاك كوچیده ست
وطرف دامن ازاین خاك برچیده ست
ولی من نیك میدانم
چو نقش روز روشن برجبین غیب میخوانم
كه او هرنقش میبسته ست،‌ یاهر جلوه میدیده ست
نمیدیده ست چون خود پاك روی جاده نمناك.
مهدی اخوان ثالث
گلهای رنگارنگ برنامه شماره ۵۱۲ ب - پوران ، محمودی خوانساری و گلپا

یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۵

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، زمستان است و سرما ریشه در من دارد


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
حدیثی گر شنیدی، قصه سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
شعر زمستان از زنده یاد و جاودان نام مهدی اخوان ثالث




پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۵

یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند


لحظه ای خاموش ماند ، آنگاه
باز دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
بهوا انداخت
سیب چندی گشت و باز آمد
سیب را بویید
گفت
گپ زدن از آیباریها واز پیوندها کافیست
خوب
تو چه میگویی ؟
آه
چه بگویم ؟ هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی بگردن داشت
پرده ای طناز بود از مخملی گه
خوابگه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین میخرامید و سخن میگفت
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نرده ی آهن باغش
که مرا از او جدا می کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او میگشت
گشتن غمگین پری
در باغ افسانه
او بچشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت
ها ، چه خوب آمد بیادم گریه هم کاری است
گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین
گاه با شوق است ، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سرآغاز فراموشی است
خامشی بهتر
گاه نیز آن بایدی پیوند کو میگفت خاموشیست
چه بگویم ؟ هیچ
جوی خشکیدهست و از بس تشنگی دیگر
بر لب جو بوته های بار هنگ و پونه و خطمی
خوابشان بردهست
با تن بیخویشتن ، گویی که در رویا
می بردشان آب ،‌ شاید نیز
آبشان برده ست
به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من
ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود
یادگار خشکسالیهای گردآلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند.

مهدی اخوان ثالث


جمعه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۳

چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم


چون شمعم و سرنوشت ِ روشن خطرم
پروانهٔ مرگ پر زنان دور سرم
چون شرط ِ اجل بر سر از آتش تبرم
خصم افکند آوازه که با تاج زرم!
اکنون که زبان شعله ورم نیست، چو شمع
وز عمر همین شبم باقی ست، چو شمع
فیلم نه به یاد ِ هیچ هندوستانی
پس بر سرم آتشین کجک چیست، چو شمع؟
از آتش دل شب همه شب بیدارم
چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم
از روز دلم به وحشت، از شب به هراس
وز بود و نبود خویشتن بیزارم.

مهدی اخوان ثالث

تا مغرب ِ قلمرو ِ تکرار گسترد


اوصاف ِ این همیشه همان، تا که بوده‌ام
از بی غمان ِ رنگ نگر، این شنوده‌ام
بر لوح ِ دودفام ِ سحر، صبح ِ آتشین
شنگرف تا اقاصی ِ زنگار گسترد
اما شنیده کی بَرَدَم دیده‌ها ز یاد
کاین کهنه زخمِ زرد، به هر روز بامداد
سر واکند به مشرق و خوناب و زهر و درد
تا مغرب ِ قلمرو ِ تکرار گسترد
صبح است و باز می‌دمد از خاور آفتاب
گفتند هر کسی نگرد نقش ِ خود در آب
زین رو چو من به صبح، هزاران تفو فکن
نفرت بر این سُتور ِ زر افسار گسترد
برخیز تا به خون جگرمان وضو کنیم
نفرین کنان به چهرهٔ زردش تفو کنیم
کاین پیر کینه، بهر چه تا بیکران چنین
بیداد و بد، مصیبت و آزار گسترد؟
آنک! ببین، مهیب‌ترین عنکبوت زرد
برخاست از سیاه و بر آبی نظاره کرد
تذکار ِ رنگ‌های ِ اسارت، به روشنی
اینک به روی ِ ثابت و سیار گسترد.

مهدی اخوان ثالث



جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۹۳

یک فریب ساده کوچک


من بگویم، یا تو میگویی.



زندگی با ماجراهای فراوانش
ظاهری دارد بسان بیشه ای بغرنج و در هم بافت
ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست
چیست اما ساده تر از این، که در باطن
تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟
من بگویم، یا تو میگویی
هیچ جز این نیست؟
تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش
ماجراها گوید، اما نقش هر کس را
مینگارد، یا میانگارد
بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک
آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمیخواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد
هر حکایت دارد آغازی و انجامی
جز حدیث رنج انسان، غربت انسان
آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را
هر چها باشد، نهایت نیست
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آنهم از دست عزیزی که برایت هیچکس چون او گرامی نیست
بیگمان باید همین باشد
ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست
راست میگوید که میگوید
« یک فریب ساده کوچک »
من که باور کرده ام، باید همین باشد
هی فلانی! شاتقی بیشک تو حق داری
راست میگویی، بگو آنها که میگفتی
باز آگاهم کن از آنها که آگاهی
از فریب، از زندگی، از عشق
هرچه میخواهی بگو، از هرچه میخواهی
گفت، چه بگویم، چی بگویم، آه
بچراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس
من زندگی را دوست میدارم
مرگ را دشمن
وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم
که بدشمن خواهم از او التجا بردن!؟
دیده ای بسیار و میبینی
می وزد بادی، پری را میبرد با خویش
از کجا؟ از کیست؟
هرگز این پرسیده ای از باد؟
بکجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟
خواه غمگین باش، خواه شاد
باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاریست
آه! باری بس کنم دیگر
هرچه خواهی کن، تو خود دانی
گر عبث، یا هرچه باشد چند و چون
این است و جز این نیست
مرگ گوید، هوم! چه بیهوده
زندگی می گوید، اما باز باید زیست
باید زیست
باید زیست.
مهدی اخوان ثالث

جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۳

اهل نماز شعله و شبنم


هیچیم
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه؟ پس اهل کجا هستیم؟
از اهل عالم هیچیم و چیزی کم، گفتم


غم نیز چون شادی برای خود خدایی ،عالمی دارد
نور سیاه و مبهمی دارد
پس زنده باش مثل شادی، غم
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق، مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما
هیچیم و چیزی کم



جمعه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۳

ما به هست آلوده ایم


هرچه ایم، آلوده ایم.



گفتگو از پاک و ناپاک است
وز کم و بیش زلال آب و آئینه
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک
دارد اندر پستوی سینه
هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون از وی
گوید این ناپاک و آن پاک است
این بسان شبنم خورشید
وآن بسان لیسکی لولنده در خاک است
نیز من پیمانه ای دارم
با سبوی خویش کز آن می تراود زهر
گفتگو از دردناک افسانه ای دارم
ما اگر چون شبنم از پاکان
یا اگر چون لیسکان ناپاک
گر نگین تاج خورشیدیم
ور نگون ژرفنای خاک
هرچه ایم، آلوده ایم، آلوده ایم ای مرد
آه ، میفهمی چه میگویم؟
ما به هست آلوده ایم، آری
همچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ای مرد
نه چو آن هستانِ اینک جاودانی نیست
افسری زروش هلال آسا ، به سرهامان
ز افتخار مرگ پاکی ، در طریق پوک
در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ای مرد
که دگر یادی از آنان نیست
ور بُوَد جز در فریب شومِ دیگر پاکجانان نیست
گفتگو از پاک و ناپاک است
ما به هست آلوده ایم، ای پاک و ای ناپاک
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین، اگر بی غم
پاک میدانی کیان بودند؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربی سرد سپیده دم
بی جدال و جنگ
ای بخون خویشتن آغشتگان، کوچیده زین تنگ آشیان ننگ
ای کبوترها
کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم، ای کبوترها
که من ار مستم، اگر هشیار
گرچه میدانم به هست آلوده مَردَم
ای کبوترها
در سکوت برج بیکس مانده تان، هموار
نیز در برج سکوت و عصتِ غمگینتان، جاوید
های پاکان، های پاکان، گوی، میخروشم زار .
مهدی اخوان ثالث

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۲

ای کبوترها


ما به هست آلوده ایم آری



گفتگو از پاک و ناپاک است
وز کم وبیش زلال آب و ایینه
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک
دارد اندر پستوی سینه
هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون از وی
گوید این ناپاک و آن پاک است
این بسان شبنم خورشید
وان بسان لیسکی لولنده در خاک است
نیز من پیمانه ای دارم
با سبوی خویش کز آن میتراود زهر
گفتگو از دردناک افسانه ای دارم
ما اگر چون شبنم از پاکا
یا اگر چون لیسکان ناپاک
گر نگین تاج خورشیدیم
ورنگون ژرفنای خاک
هرچه این، آلوده ایم، آلوده ایم، ای مرد
آه، می فهمی چه می گویم؟
ما به هست آلوده ایم، آری
همچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ای مرد
نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست
افسری زروش هلال آسا ، به سر هامان
ز افتخار مرگ پاکی در طریق پوک
در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ای مرد
که دگر یادی از آنان نیست
ور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست
گفتگو از پاک و ناپاک است
ما به هست آلوده ایم ، ای پاک! و ای ناپاک
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین ، اگر بی غم پاک میدانی کیان بودند ؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربی سرد سپیده دم
بی جدال و جنگ
ای بخون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیان ننگ
ای کبوترها
کاشکی پر میزد آنجا مرغ دردم ای کبوترها
که من ارمستم، اگر هوشیار
گرچه میدانم به هست آلوده مردم، ای کبوترها
در سکوت برج بی کس مانده تان هموار
نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید
های پاکان، های پاکان، گوی
می خروشم زار.
مهدی اخوان ثالث

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۲

لختی نشست و رفت


دور از گزند و تیررس رعد و برق و باد
وز معبر قوافل ایام رهگذر
با میوه ی همیشگیش ،‌سبزی مدام
ناژوی سالخورد فرو هشته بال و پر
او در جوار خویش
دیده ست بارها
بس مرغهای مختلف الوان نشسته اند
بر بیدهای وحشی و اهلی چنارها
پر جست و خیز و بیهوده گو طوطی بهار
اندیشناک قمری تابستان
اندوهگین قناری پاییز
خاموش و خسته زاغ زمستان
اما
او
با میوه ی همیشگیش ، سبزی مدام
عمری گرفته خو
گفتمش برف ؟ گفت : بر این بام سبز فام
چون مرغ آرزوی تو لختی نشست و رفت
گفتم تگرگ ؟ چتر به سردی تکاند و گفت
چندی چو اشک شوق تو ، امید بست و رفت.
مهدی اخوان ثالث

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۲

گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد؟


شب است
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بیغم 

خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد میاید بگوش از دور
به کرداری که گویی میشود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش 

میتراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوشایندی
نشسته شوهرش بیدار 

می گوید بخود درسکوت پردرد
گذشت امروز، فردا را چه باید کرد؟
کنار دخمه غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر درسکوت کوچه میگویند ومیخندند
دل و سرشان به می، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمیگرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب میگرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار ....


مهدی اخوان ثالث

چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۲

من این زندان بجرم مرد بودن میکشم ای عشق


هزاران را بهاران در فغان آرد،‌ مرا پاییز.



درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم
جهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم
اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز
درین خوف و رجا من دل بجای دیگری دارم
درین شهر پر از جنجال و غوغایی از آن شادم
که با خیل غمش خلوتسرای دیگری دارم
پسندم مرغ حق را، لیک با حقگویی و عزلت
من اندر انزوای خود، نوای دیگری دارم
شنیدم ماجرای هر کسی نازم بعشق خود
که شیرینتر ز هرکس، ماجرای دیگری دارم
اگر روزم پریشان شد، فدای تاری از زلفش
که هرشب با خیالش خوابهای دیگری دارم
من این زندان بجرم مرد بودن میکشم، ای عشق
خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم


شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۲

چه پائیزی


پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک بر آن چنار جوان، آنک
خالی فتاده لانه آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده، پاک، پیکر
عریانش
سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان، چه شوم چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل، سوی گرمی
و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان، چه شوم، چه وحشتناک
اینک بر این کناره دشت، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک بر آن کمرکش کوه، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان، چه سرد چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم، ای قناری غمگینم.
مهدی اخوان ثالث

مگوی و مپرس


از مهدی اخوان ثالث



باده ای هست و پناهی و شبی شسته و پاک
جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک
نم نمک زمزمه واری ، رهش اندوه و ملال
میزنم در غزلی باده صفت آتشناک
بوی آن گمشده گل را از چه گلبن خواهم؟
که چو باد از همه سو میدوم و گمراهم
همه سر چشمم و از دیدن او محرومم
همه تن دستم و از دامن او کوتاهم
باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس
بزدم ، افتان خیزان، بدیاری که مپرس
گوید آهسته بگوشم سخنانی که مگوی
پیش چشم آوردم باغ و بهاری که مپرس
آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه
جهد از دام دلم صد گله عفریته ی آه
بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام
پل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاه
گرچه تنهایی من بسته در و پنجره ها
پیش چشمم گذرد عالمی از خاطرهها
مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک
غرق دشنام و خروشم سره ها، ناسره ها
گرچه دل بس گله ز او دارد و پیغام به او
ندهد بار، دهم باری دشنام به او
من کشم آه، که دشنام بر آن بزم که وی
ندهد نقل بمن، من ندهم جام به او
روشنائی ده این تیره شبان بادا یاد
لاله برگ تر برگشته، لبان، بادا یاد
شوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیر
پیر می خوارگی، آن تازه جوان، بادا یاد
باده ای بود و پناهی، که رسید از ره باد
گفت با من، چه نشستی که سحر بال گشاد
من و این ناله زار من و این باد سحر
آه اگر ناله زارم نرساند بتو باد.
مهدی اخوان ثالث

سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۲


ای نخورده مست، دیدار نزدیک است.



باز من دیوانه ام، مستم
باز میلرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی بغفلت گونه ام را، تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را، دست
و آبرویم را نریزی، دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است.
مهدی اخوان ثالث

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۲

دلی خوش دارم با پرستوها و ماهیها


پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی.



بدیدارم بیا هرشب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
بدیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بیگناهیها
و من میمانم و بیداد بیخوابی
در این ایوان سرپوشیده‌ متروک
شب افتاده‌ست و در تالاب من دیریست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم ترا خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچکس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچکس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من
بیا ای یاد مهتابی.
مهدی اخوان ثالث

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۲

آن روشن پاک، زندهٔ بیدار

بیاد شاهدخت لیلا پهلوی, یادش گرامی‌ و جاودان باد.





چو مرغی زیر باران راه گم کرده
گذشته از بیابان شبی چون خیمهٔ دشمن
شبی را در بیابانی - غریب اما - بسر برده
همه چیز و همه جا خسته و خیس است
چو دود روشنی کز شعلهٔ شادی پیام آرد
سحر برخاست
غبار تیرگی مثل بخار آب
ز بشن دشت و در برخاست
سپهر افروخت با شرمی که جاوید است و گاه آید
برآمد عنکبوت زرد
و خیس خسته را پر چشم حسرت کرد
وزید آنگاه و آب نور را با نور آب آمیخت


نسیمی آنچنان آرام
که مخمل را هم از خواب حریرینش نمی‌انگیخت
و روح صبح آنگه پیش چشم من برهنه شد بطنازی
و خود را از غبار حسرت و اندوه
در آینهٔ زلال جاودانه شستشویی کرد
بزرگ و پاک شد و آن توری زربفت را پوشید
و آنگه طرف دامن تا کران بیکران گسترد


در این صبح بزرگ شسته و پاک اهورایی
ز تو می‌پرسم ای مزدا اهورا

ای اهورا مزد
نگهدار سپهر پیر در بالا
بکرداری که سوی شیب این پایین نمی‌افتد
و از آن واژگون پرغژم خمش 

حبه‌ای بیرون نمی‌ریزد
نگهدار زمین
چونین در این پایین
بکرداری که پایین‌تر نمیلیزد
ز بس با صدهزاران کوه 

میخش کرده‌ای ستوار
نه می‌افتد نه می‌خیزد
ز تو میپرسم ای مزدا اهورا

ای اهورا مزد
که را این صبح
خوشست و خوب و فرخنده؟
که را چون من سرآغاز تهی 

بیهوده‌ای دیگر؟
که را آرد بیاد 

از رفته‌های تلخ؟
که را دارد نوید 

از مژدهٔ شیرین آینده؟
بگو با من، بگو ... با ... من
که را گریه؟
که را خنده؟


مهدی اخوان ثالث



ترانه "لیلا" از خوانده فرانسوی، "میلن فارمر" که برای شاهدخت لیلا پهلوی خواند. 
Leila- Mylène Farmer

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۲

من برای خود خدای دیگری دارم


که شیرینتر ز هر کس، ماجرای دیگری دارم.




درین زندان برای خود هوای دیگری دارم
جهان گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم
اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز
درین خوف و رجا من دل بجای دیگری دارم
درین شهر پر از جنجال و غوغایی از آن شادم
که با خیل غمش خلوتسرای دیگری دارم
پسندم مرغ حق را، لیک با حقگوئی و عزلت
من اندر انزوای خود، نوای دیگری دارم
شنیدم ماجرای هرکسی، نازم بعشق خود
که شیرینتر ز هرکس، ماجرای دیگری دارم
اگر روزم پریشان شد، فدای تاری از زلفش
که هرشب با خیالش خوابهای دیگری دارم
اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است
و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم
سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن
جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم
دلم سوزد، سری چون در گریبان غمی بینم
برای هر دلی، جوش و جلای دیگری دارم
چو بینم موج خون و خشم دلها، میبرم از یاد
که در خون غرقه، خود خشم آشنای دیگری دارم
چرا یا چون نباید گفت؟ گویم، هرچه بادا باد
که من در کارها چون و چرای دیگری دارم
بجان بیزار ازین عقل زبونم، ای جنون گُل کن
که سودا و سَر زنجیرهای دیگری دارم
دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند
حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم
خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد
ولیکن من برای خود، خدای دیگری دارم
ریا و رشوه نفریبد، اهورای مرا، آری
خدای زیرک بی اعتنای دیگری دارم
بسی دیدم ظلمنا خوی مسکین ربناگویان
من اما با اهورایم، دعای دیگری دارم
ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشاراتم
نجات قوم خود را من شفای دیگری دارم
بَرَد تا ساحل مقصودت از این سهمگین غرقاب
که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم
ز خاک تیره برخیزی، همه کارت شود چون زر
من از بهر وجودت کیمیای دیگری دارم
تملک شأن انسان وَز نجابت نیست، بینا شو
بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم
محبت برترین آئین، رضا عقد است در پیوند
من این پیمان ز پیر پارسای دیگری دارم
بهین آزادگر مزدشت میوهٔ مزدک و زردشت
که عالم را ز پیغامش رهای دیگری دارم.
چکامه سرای دوست داشتنی ایران، مهدی اخوان ثالث
چکامه من این پاییز در زندان

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۲

این است که میستایم آتش را


یکرنگ چو شد جهان رود در خواب، خواب است و سیاهی آنچه او سازد.



چون روشن روشنان فرو میرد
تاریک شود جهان و خوف انگیز
دیگر همه چیز رنگ او گیر
او اهرمنی ستمگر و خیره است
او دشمن روشنیست، او دزدی
بر گستره قلمروش چیره ست
او چهره کائنات را چالاک
تصویر کند بمسخ کوبیکش
چون هندسه جذام، وحشتناک
در نوبت او که حکمها راند
از خرد و بزرگ، از نو و کهنه
هیچ چیز برنگ خود نمیماند
هرچیز که هست، رنگ خود بازد
یکرنگ چو شد جهان، رود در خوا
خواب است و سیاهی آنچه او سازد
آری، بشب سیاه خواب انگیز
هر چیز که هست حکم شب دارد
آری همه هرچه هست جز یک چیز
این است که میستایم آتش را
آن روشن پاک، زنده بیدار
نستوه و بلند روح سرکش را.
مهدی اخوان ثالث